Forwarded from مثنوی مادی
#مشاهدات_عینی
•ظُهرتَر بود و آفتاب پشتِ تیربارش به کمین؛ هر جُنبده ای که از سایه بیرون میشد، حُکمْ، رگباری از آتش بود، کم نیاوردم روی صندلیِ گُداختهای نِشستم که همین؟
•بویِ چمنِ تازه چیده شده با علفِ تازه پیچیده شده در هم آمیخته بود که بوی علف از چمن پیشی گرفت و در پیاش پسری حدوداً ۱۸ با صورت و پاهای شیش تیغ و شلواری که پاچه نداشت در کادر وارد و بیدلیل از من تشکر و از کادر خارج.
•روی صندلیِ روبرو مَردی حدوداً ۸۰ خیره به سنگفرشهایِ رانتیِ تَرَک خورده، خاموش شده بود؛ از عمقِ خَلسه اش پیدا بود که دارد بخشِ شیرینی از ایامِ شباب، را دوباره زندگی میکند.
•کمی آنسوتر، روی چمنهای پشت شمشادها پسری دختری را میمالید؛ من را نمیدیدند که میدیدمشان، دختر قرمز شده بود و احتمالا تَر.
•باز رَد شد و این بارِ سیزدهم بود، زنی حدوداً ۴۰ با سِتِ ورزشی نایکیِ فیک که از نمایندگیِ فیک به قیمت اورجینال خریده بود؛ در پیادهرَویِ سریع ناشی بود، قدمهایش را کوتاه برمیداشت چون بیشتر پاساژگردی کرده بود تا ورزش و احتمالا از نگاهِ شوهرش به زنهای لاغر به این نتیجه رسیده بود که باید لاغر شود.
•آبیار که جمعه بود و افغان، ناس بالا انداخته بود، این را از چشمانِ شهلا و لبانِ گاه جنبانش فهمیدم وقتی که ده دقیقهای را فقط به یک بوته آب داد و بخشی از پارک را دریاچه کرد.
•حواسم به جمعه بود که حس کردم حواس کسی ب من است، دختری با چهرهای معمولی از نظر خودش و زشت از نظرِ من، گوشش به تلفنش بود و چشمش به تلفنم، به خط نگاه پیرمرد خیره شدم تا رد شد و رفت گم شد.
•در این فکر بودم که دخترانی لطیف با گونههای استخوانی، چَشمانِ عسلی و آبشارِ موهای طلایی، که آرام گام بر میدارند، ریز میخندند و عمق نگاهشان تا مغزِ مغزت را آشوب میکند، چرا تنها به پارک نمیآیند؟ که چیزی روی دستم غلطید، به خودم که آمدم مورچه ها دوره ام کرده بودند، گُفتَمشان: «احمقها بیست سال زودتر به سراغم آمدهاید» و تَکاندمشان.
@masnaviX
•ظُهرتَر بود و آفتاب پشتِ تیربارش به کمین؛ هر جُنبده ای که از سایه بیرون میشد، حُکمْ، رگباری از آتش بود، کم نیاوردم روی صندلیِ گُداختهای نِشستم که همین؟
•بویِ چمنِ تازه چیده شده با علفِ تازه پیچیده شده در هم آمیخته بود که بوی علف از چمن پیشی گرفت و در پیاش پسری حدوداً ۱۸ با صورت و پاهای شیش تیغ و شلواری که پاچه نداشت در کادر وارد و بیدلیل از من تشکر و از کادر خارج.
•روی صندلیِ روبرو مَردی حدوداً ۸۰ خیره به سنگفرشهایِ رانتیِ تَرَک خورده، خاموش شده بود؛ از عمقِ خَلسه اش پیدا بود که دارد بخشِ شیرینی از ایامِ شباب، را دوباره زندگی میکند.
•کمی آنسوتر، روی چمنهای پشت شمشادها پسری دختری را میمالید؛ من را نمیدیدند که میدیدمشان، دختر قرمز شده بود و احتمالا تَر.
•باز رَد شد و این بارِ سیزدهم بود، زنی حدوداً ۴۰ با سِتِ ورزشی نایکیِ فیک که از نمایندگیِ فیک به قیمت اورجینال خریده بود؛ در پیادهرَویِ سریع ناشی بود، قدمهایش را کوتاه برمیداشت چون بیشتر پاساژگردی کرده بود تا ورزش و احتمالا از نگاهِ شوهرش به زنهای لاغر به این نتیجه رسیده بود که باید لاغر شود.
•آبیار که جمعه بود و افغان، ناس بالا انداخته بود، این را از چشمانِ شهلا و لبانِ گاه جنبانش فهمیدم وقتی که ده دقیقهای را فقط به یک بوته آب داد و بخشی از پارک را دریاچه کرد.
•حواسم به جمعه بود که حس کردم حواس کسی ب من است، دختری با چهرهای معمولی از نظر خودش و زشت از نظرِ من، گوشش به تلفنش بود و چشمش به تلفنم، به خط نگاه پیرمرد خیره شدم تا رد شد و رفت گم شد.
•در این فکر بودم که دخترانی لطیف با گونههای استخوانی، چَشمانِ عسلی و آبشارِ موهای طلایی، که آرام گام بر میدارند، ریز میخندند و عمق نگاهشان تا مغزِ مغزت را آشوب میکند، چرا تنها به پارک نمیآیند؟ که چیزی روی دستم غلطید، به خودم که آمدم مورچه ها دوره ام کرده بودند، گُفتَمشان: «احمقها بیست سال زودتر به سراغم آمدهاید» و تَکاندمشان.
@masnaviX
چیزهایی هستند که نیستند که دوست داری باشند اما دوست داشتن کافی نیست پس همچنان نیستند که نیستند حتی اگر باید باشند تا باشی اما نیستند و هستی نه آنچنان که باید باشی پس شاید نیستی در عینِ هستی وقتی بودنت نتیجهِ بودنشان باشد یا شاید هستی ولی دیگر «خودت» نیستی.
@masnaviX
@masnaviX
گاهی عمیقاً سخت میشود، سخت میشود و نمیگذرد، به مو میرسد و پاره میشود و هر پاره به سویی سرگردان و هر سرگردان گِردِ هر سراب پِیِ التیام و کشف این حقیقت که التیامی در کار نیست پس دوباره عمیقاً سخت میشود، دوباره به مو میرسد، دوباره پاره میشود و این چرخه...
@masnaviX
@masnaviX
وَ آنها زندگیهای دیگری هم داشتند، نه در جهانهای موازی که پَسِ نِقابهایشان؛
هر نفر چند نفر بود/است/خواهد بود.
@masnaviX
هر نفر چند نفر بود/است/خواهد بود.
@masnaviX
این موجودِ دو پا برای بقا و «دوست داشته شدن» دست به هر کاری میزند.
@masnaviX
@masnaviX
👍1
مثنوی مادی
مردم دوست دارد صرفا آنچه بهاَش باور دارد بشنود، نه حقیقت و نه حتی واقعیت. @masnaviX
مردم از او که ازش بیشتر بداند بدش میآید، پس او که بیشتر میداند تنهاتر است و البته اغلب علاقهای به همنشینی و همکلامی با مردم ندارد؛ یک فاصلهِ دوطرفهِ خودخواسته.
@masnaviX
@masnaviX
مثنوی مادی
دُنبالِ دلیل درونِ «آیِنه» بِگرد. @masnaviX
از پشت خنجر خورد از خودش، تا به خودش بیاید مُرده بود.
@masnaviX
@masnaviX