مثنوی مادی
1.57K subscribers
4 photos
26 links
Download Telegram
به اُفُق خیره شد، انعکاسِ نور از تندیسِ زرّینی که می‌خواست آن باشد را هنوز در دوردست‌ها می‌دید، سپس به مسیر نگریست به آن همه تصمیمِ اشتباه که فقط برای «فرار از تنهایی» گرفته بود و هر کدامشان چقدر در خلافِ جهت پیش‌بردندش که اکنون اینجا بود، در باتلاقی که مقصدِ آن انتخاب ها بود، می‌دانست هر چه بیشتر تقلا کند سریع‌تر فرو خواهد رفت پس بی حرکت ماند خیره به نوری که محو می‌شد تا غرق شد، تنها و بی‌مَزار.
@masnaviX
دُنیایَش را کُشت، زندگی کرد.
@masnaviX
می‌پندارد آزاد است که میله‌ای نمی‌بیند؛
خود را نمی‌بیند که در زندانِ تَن است.
و تَن را نمی‌بیند که در زندانِ دنیاست.
@masnaviX
👍1
خسته بود خوابید؛
خسته تر بیدار شد؛
خسته تر خوابید؛
خسته تر از خسته تر بیدار شد؛
خسته تر از خسته تر خوابید؛
خسته تر از خسته تر از خسته تر بیدار شد؛
خسته تر از خسته تر از خسته تر خوابید؛
خسته تر از خسته تر از خسته تر از خسته تر ...
@masnaviX
جای آشغال تو سطل آشغاله.
@masnaviX
عاقبتِ «گاو» همبرگر است.
نتیجهِ اهلی بودن این است.
@masnaviX
«قَفَس زاده» خارج از «قَفَس» می‌میرد.
@masnaviX
«زندگی» چیست؟
هیاهو برای «هیچ»
@masnaviX
«زندگی» چیست؟
امکانِ «سَرخوشی»ست.
@masnaviX
داستانِ شکستِ «شهریار» از اشعارش محبوب‌تر و جذاب‌تر است.
@masnaviX
ما أجمل من الليلة المظلمة التي تشرق في الصباح
@masnaviX
گاهی به پایان فکر می‌کنم وقتی به‌ جایِ خالیِ «تو» فکر می‌کنم.
سپس به آغاز فکر می‌کنم وقتی به امکانِ «تو» فکر می‌کنم.
جهانی که تو در آنی بهتر از جهانِ بی توست، حتی اگر هم‌چنان ۲۱۰۴ کیلومتر فاصله‌مان باشد.
@masnaviX
«سیاه‌پوست» نه از ترس مثل گچ سفید می‌شود، نه از حرص و بغض سرخ می‌شود، نه از بیماری و بی‌حالی زرد می‌شود، نه از خستگی و رخوت کِدِر و تیره می‌شود.
@masnaviX
دولتِ مَرد به زِ اَدَبِ اوست.
@masnaviX
Forwarded from مثنوی مادی
حَقیقت را عُریان کرد، کاسبانِ جَهالت غیرتی شدند.
@masnaviX
چاک‌هایت فِیمِس هستند نه خودت، عروسک.
@masnaviX
مثنوی مادی
عاقبتِ «گاو» همبرگر است. نتیجهِ اهلی بودن این است. @masnaviX
هیچ «عقابی» در قفس نیست.
نتیجهِ بلندپروازی این است.
@masnaviX
عاقبتِ «خَر» زیرِ بار مُردن است.
نتیجهِ خم‌شدن سواری‌دادن است.
@masnaviX
سال‌هاست «بیشُعوری» مُد شده، هم کتابَش و هم خودش.
@masnaviX
Forwarded from مثنوی مادی
#مشاهدات_عینی
•ظُهرتَر بود و آفتاب پشتِ تیربارش به کمین؛ هر جُنبده ای که از سایه بیرون می‌شد، حُکمْ، رگباری از آتش بود، کم نیاوردم روی صندلیِ گُداخته‌ای نِشستم که همین؟
•بویِ چمنِ تازه چیده شده با علفِ تازه پیچیده شده در هم آمیخته بود که بوی علف از چمن پیشی گرفت و در پی‌اش پسری حدوداً ۱۸ با صورت و پاهای شیش تیغ و شلواری که پاچه نداشت در کادر وارد و بی‌دلیل از من تشکر و از کادر خارج.
•روی صندلیِ روبرو مَردی حدوداً ۸۰ خیره به سنگ‌فرش‌هایِ رانتیِ تَرَک خورده، خاموش شده بود؛ از عمقِ خَلسه اش پیدا بود که دارد بخشِ شیرینی از ایامِ شباب، را دوباره زندگی می‌کند.
•کمی آنسوتر، روی چمن‌های پشت شمشادها پسری دختری را می‌مالید؛ من را نمی‌دیدند که می‌دیدمشان، دختر قرمز شده بود و احتمالا تَر.
•باز رَد شد و این بارِ سیزدهم بود، زنی حدوداً ۴۰ با سِتِ ورزشی نایکیِ فیک که از نمایندگیِ فیک به قیمت اورجینال خریده بود؛ در پیاده‌رَویِ سریع ناشی بود، قدمهایش را کوتاه برمی‌داشت چون بیشتر پاساژگردی کرده بود تا ورزش و احتمالا از نگاهِ شوهرش به زن‌های لاغر به این نتیجه رسیده بود که باید لاغر شود.
•آبیار که جمعه بود و افغان، ناس بالا انداخته بود، این را از چشمانِ شهلا و لبانِ گاه جنبانش فهمیدم وقتی که ده دقیقه‌ای را فقط به یک بوته آب داد و بخشی از پارک را دریاچه کرد.
•حواسم به جمعه بود که حس کردم حواس کسی ب من است، دختری با چهره‌ای معمولی از نظر خودش و زشت از نظرِ من، گوشش به تلفنش بود و چشمش به تلفنم، به خط نگاه پیرمرد خیره شدم تا رد شد و رفت گم شد.
•در این فکر بودم که دخترانی لطیف با گونه‌های استخوانی، چَشمانِ عسلی و آبشارِ موهای طلایی، که آرام گام بر می‌دارند، ریز می‌خندند و عمق نگاهشان تا مغزِ مغزت را آشوب می‌کند، چرا تنها به پارک نمی‌آیند؟ که چیزی روی دستم غلطید، به خودم که آمدم مورچه ها دوره ام کرده بودند، گُفتَمشان: «احمق‌ها بیست سال زودتر به سراغم آمده‌اید» و تَکاندمشان.
@masnaviX