مثنوی مادی
1.57K subscribers
4 photos
26 links
Download Telegram
زنِ میانسالِ مذهبی، مدیر ساختمان را به حقِ علی نفرین کرد، چون ماشین لباسشویی جدیدش را در آسانسور راه نداد.
او از فرهنگ آپارتمان نشینی و شهرنشینی چیزی نمی‌دانست، از مذهب هم همینطور.
@masnaviX
حسن شماعی زاده با آیین عرضه و تقاضا بیگانه است.
@masnaviX
پروسهِ خالی کردنِ کشور از مغز، سال ۸۲ آغاز و با روندی رو به رشد و فوق‌العاده موفق ادامه دارد.
@masnaviX
کودک بی محابا تیغهِ چاقو را در دست گرفت.
دایی با خونسردی به اشارتی عکس العملِ هیجانیِ مادر را کنترل کرد، سپس اسباب بازیِ کودک را به سمتش گرفت، نگاهِ کودک غرق در اسباب بازیَش شد و چاقو را رها کرد.
دایی سیاست‌مدار شد و کودک مَردُم.
@masnaviX
معتقد بود ارشدِ بیکار بودن بهتر از دیپلمهِ بیکار است.
به او درباره ۸ سال اوجِ جوانیِ از دست رفته اش گفتم.
به فکر فرو رفت.
@masnaviX
خواستم از بی‌مِیلی بِنِویسم، بی‌مِیلی نَگُذاشت.
@masnaviX
دیر اومدی نخواه زود برو...
یک ایران خندیدند، مریم گریست.
دیر آمده اش زود رفته بود.
@masnaviX
«قابل نداره» عبارتِ کذب و بدونِ منطقی است که صرفا از روی عادت و بدون تفکر بیان می‌شود.
تعارف، عادت به دروغگویی را در ناخودآگاه انسان پرورش می‌دهد.
@masnaviX
مَنفَعَت قَسَم نمی‌شناسد.
@masnaviX
دو برادر را از زیر یک قرآن رد کردند و به مدرسه فرستادند.
اولی فوق تخصص قلب و عروق شد، دومی هیچی نشد.
@masnaviX
مدافعِ حقوق حیوانات و مهاجمِ حقوق انسانها بود.
البته دفاع از همنوع، از اصول بنیادینِ طبیعت است.
@masnaviX
بی‌شَک عَدالت فَسانه است.
@masnaviX
هر مدیرِ کارکُشته می‌داند، ممکن است روزی آبدارچی در چایی اش تف کند/کرده باشد.
این یک چالشِ اجتناب ناپذیرِ مدیریتی است، مدیر می‌پذیرد و چای می‌نوشد روزی 3 لیوان/استکان.
@masnaviX
مثنوی مادی
هر مدیرِ کارکُشته می‌داند، ممکن است روزی آبدارچی در چایی اش تف کند/کرده باشد. این یک چالشِ اجتناب ناپذیرِ مدیریتی است، مدیر می‌پذیرد و چای می‌نوشد روزی 3 لیوان/استکان. @masnaviX
حسابداری درخواستِ مساعدهِ تقی را رد کرد.
تقی برای تولدِ زنش النگو نخرید.
زنِ تقی یک هفته ای را تمکین نکرد.
تقی که اذیت بود، تصمیمش را گرفت و در چای مدیر تُف کرد.
@masnaviX
مثنوی مادی
دو برادر را از زیر یک قرآن رد کردند و به مدرسه فرستادند. اولی فوق تخصص قلب و عروق شد، دومی هیچی نشد. @masnaviX
در یک دوره آموزشی، ۳۰ نفر آموزش یکسان دیدند.
در پایان فقط یک نفر پذیرفته شد.
تفاوت در بهره هوشی و پشتکار بود نه دعای مادر.
@masnaviX
جوانک که از رهبرانِ مبارزهِ هشتگی با آقازادگی بود، وقتی پدرش مدیر ساختمان شد، ماشین دومشان را هم در پارکینگ واحدِ خالی همسایه جا کرد و روی فاکتور تعویض لامپ های راه‌پله ۳۰ هزارتومان خورد.
@masnaviX
مردِ میانسالی که چَشمش نوعروسِ همسایه را گرفته بود، یک جفت کفشِ مردانه خرید و پشتِ درِ واحدِ او گذاشت.
سپس عکسِ کفش و در را، ناشناس به تازه داماد فرستاد.
ساعتی بعد بعنوان منجی واردِ خانه همسایه شد و دخترِ بی‌گناه را از زیر بار عربده و کتکِ جوانِ خام رَهاند.
@masnaviX
«تُندتَر»
دوبار گفت به راننده اسنپ.
اول بار در ماشین.
دوم بار در اتاق.
@masnaviX
فَقر بو دارد.
@masnaviX
تأکیدِ اکید داشت که مَرد است، او که صرفاً نَر بود.
@masnaviX