مثنوی مادی
1.57K subscribers
4 photos
26 links
Download Telegram
دخترش را پروشات نام نهاد تا با بقیه فرق کند.
دختر بزرگ شد و با بقیه فرق نکرد.
@masnaviX
خَسته از حسرت هاست، قاطبهِ مردمِ ایران.
@masnaviX
در یک مثلثِ عاطفی/عشقی عموماً، عنصر اُلفَت و صمیمیت در برابر میل و هوس شکست می خورد.
شخصِ برنده برچسبِ «عشقم» و بازنده برچسبِ «تو مثه داداشمی» را بدست می آورد.
@masnaviX
معتقد بود فرزندش بمبِ استعداد است و اگر اینجا بماند چیزی نمی شود.
نیمی از خود را داد، فرزند را به آنجا فرستاد.
فرزندش آنجا ماند و چیزی نشد.
@masnaviX
نگاهِ بُغض آلودِ پسر را می‌شناسد، پدری که به عشقش نرسیده است.
@masnaviX
مثنوی مادی
در یک مثلثِ عاطفی/عشقی عموماً، عنصر اُلفَت و صمیمیت در برابر میل و هوس شکست می خورد. شخصِ برنده برچسبِ «عشقم» و بازنده برچسبِ «تو مثه داداشمی» را بدست می آورد. @masnaviX
در یک مثلثِ عاطفی/عشقی، پسری برنده شد که ۵ امتیاز از حریف پیش بود:
۱. موهایی طلایی
۲. چشمان آبی
۳. مادر و پدری سبزه با مو و چشمان مشکی
۴. پدری پَرت
۵. همسایه ای روس
@masnaviX
نتیجهِ جملهِ احمقانهِ «من به همه عقاید احترام می‌ذارم» قدرت گرفتن عقاید نامحترمی مثل داعش است، آنها هم عقاید خود را داشتند.
بر عقیده غلط باید تاخت، باید با آن درگیر شد و تضعیفش کرد.
@masnaviX
شنیده بود «هر چی نَکُشَتِت قویترت می‌کنه»
هرچی کُشتَش و قویتر نشد.
@masnaviX
ساعت ۶.۳۰ در ساحل لَمیده، آبجو می‌خورد.
ساعت ۸.۳۰ بابت تاخیر، از کارفرما فحش می‌خورد.
حق داشت که عاشق خواب بود.
@masnaviX
هفت شهر عشق را عطار گشت/ما هنوز اندر خمِ یک کوچه (luxury که دو طرف Porsche و BM پارک باشن، عکس walking style بگیریم فیلتر high contrast بدیم up کنیم Instagram برای هفت تا like) ایم
@masnaviX
زنِ میانسالِ مذهبی، مدیر ساختمان را به حقِ علی نفرین کرد، چون ماشین لباسشویی جدیدش را در آسانسور راه نداد.
او از فرهنگ آپارتمان نشینی و شهرنشینی چیزی نمی‌دانست، از مذهب هم همینطور.
@masnaviX
حسن شماعی زاده با آیین عرضه و تقاضا بیگانه است.
@masnaviX
پروسهِ خالی کردنِ کشور از مغز، سال ۸۲ آغاز و با روندی رو به رشد و فوق‌العاده موفق ادامه دارد.
@masnaviX
کودک بی محابا تیغهِ چاقو را در دست گرفت.
دایی با خونسردی به اشارتی عکس العملِ هیجانیِ مادر را کنترل کرد، سپس اسباب بازیِ کودک را به سمتش گرفت، نگاهِ کودک غرق در اسباب بازیَش شد و چاقو را رها کرد.
دایی سیاست‌مدار شد و کودک مَردُم.
@masnaviX
معتقد بود ارشدِ بیکار بودن بهتر از دیپلمهِ بیکار است.
به او درباره ۸ سال اوجِ جوانیِ از دست رفته اش گفتم.
به فکر فرو رفت.
@masnaviX
خواستم از بی‌مِیلی بِنِویسم، بی‌مِیلی نَگُذاشت.
@masnaviX
دیر اومدی نخواه زود برو...
یک ایران خندیدند، مریم گریست.
دیر آمده اش زود رفته بود.
@masnaviX
«قابل نداره» عبارتِ کذب و بدونِ منطقی است که صرفا از روی عادت و بدون تفکر بیان می‌شود.
تعارف، عادت به دروغگویی را در ناخودآگاه انسان پرورش می‌دهد.
@masnaviX
مَنفَعَت قَسَم نمی‌شناسد.
@masnaviX
دو برادر را از زیر یک قرآن رد کردند و به مدرسه فرستادند.
اولی فوق تخصص قلب و عروق شد، دومی هیچی نشد.
@masnaviX