هر چه بیشتر تلاش کنی تا خودت باشی، بیشتر باید هزینه بدی ولی خب؛ به من بگو، اگه اینجا هزینه نکنی، کجا بکنی؟
وکیل مدافع شیطان رو دیدیم با همدیگه. رسیدیم به اون صحنه که میلتون، با بازی آلپاچینو، توی مهمونی برای اولین بار مری، با بازی شارلیز ترون رو میبینه و بهش میگه باید موهاش رو جمع کنه پشت سرش، به جای اینکه باز بگذاره.
نگاهش کردم و گفتم راست میگه ها! اینطوری بیشتر بهش میاد!
گفت: معلومه! من همیشه بهت نگفتم؟ من از اینجا میدونستم، این ایده رو از اینجا داشتم همیشه! من همیشه میدونستم که تو وقتی موهات رو جمع میکنی عقب، قشنگتر میشی.
گفتم ولی من فر موهامرو دوست دارم!
گفت: درباره شونه زنها؛ درست میگفت، نمایشاش بده که مظهر جذابیته، درباره گردن، همینطور، درباره بستن موهات بالای سرت، موافقم، رنگموهای خودت؟ بهترین؛ اما فر موهات؟ فرهات قشنگتریناند.. اینجا اشتباهاش بود..
نگاهش کردم و گفتم راست میگه ها! اینطوری بیشتر بهش میاد!
گفت: معلومه! من همیشه بهت نگفتم؟ من از اینجا میدونستم، این ایده رو از اینجا داشتم همیشه! من همیشه میدونستم که تو وقتی موهات رو جمع میکنی عقب، قشنگتر میشی.
گفتم ولی من فر موهامرو دوست دارم!
گفت: درباره شونه زنها؛ درست میگفت، نمایشاش بده که مظهر جذابیته، درباره گردن، همینطور، درباره بستن موهات بالای سرت، موافقم، رنگموهای خودت؟ بهترین؛ اما فر موهات؟ فرهات قشنگتریناند.. اینجا اشتباهاش بود..
میگه: ببخش منو. میدونم که زندگی کردن با من آسون نیست
میگم: نگو؛ زندگی با تو همونقدر سخته که با من، با هر کس دیگری.
و راست میگم. گاهی فکر میکنم یه هیولای زشت و بدطنت در من نشسته و دلم به حال عزیزانم بابت داشتن من توی زندگیشون میسوزه...
میگم: نگو؛ زندگی با تو همونقدر سخته که با من، با هر کس دیگری.
و راست میگم. گاهی فکر میکنم یه هیولای زشت و بدطنت در من نشسته و دلم به حال عزیزانم بابت داشتن من توی زندگیشون میسوزه...
یک چالشی به راه افتاده در اینستاگرام که فهرستی از اسامی پنج معلم دوره دبستان خودت رو بنویس.
بهش فکر میکنم؛
کلاس اول: خانم سلیمانی، کم سن بود و همان اوایل سال تحصیلی ازدواج کرد. از کجا میدانم؟ از آنجایی که کارتهای عروسیاش را آورد سر کلاس و من اسم داماد را خواندم: کوروش.
کلاس دوم: حدود دو هفته معلمی داشتیم که حامله بود، هر چه کردم اسمش خاطرم نیامد. اما به یاد دارم که همان جلسه اول سوالی کرد. درست جواب دادم و من را مبصر کلاس کرد. هنوز طعم خوش مبصر بودن زیر دندانم مزه نکرده بود که رفت. رفت و ما برای چندیدن ماه آزگار بدون معلم ماندیم. بیشتر روزها سرکلاس به بطالت میگذشت و وقتی ناظم مدرسه آمد برای امتحان پایان ترم اول، ریاضی را ۱۵ شدم.. برگه امتحانیام را که به دستم داد، گریه میکردم. پرسید: چرا گریه میکنی؟ گفتم ۱۵ شدم. گفت: تو بالاترین نمره کلاس شدی.
لحظهای از این آرامش خاطری که داد، گریهام بند آمد اما باز زدم زیر گریه.. به برگهام نگاه کردم و زدم زیر گریه.
معلم کلاس سوم خانم صالحی بود. هاجر، دختری که کمترین نمرهها را میگرفت سپرد به من و گفت در درسهایش به او کمک کن. روزها در مدرسه و عصرها در خانهشان، به هاجر ریاضی و فارسی و علوم یاد میدادم.. بیاندازه خجالتی بود و وقتی ازش سوال میکردم، نمیفهمیدم یاد گرفته یا نه. به زور و بعد از چند بار پرسیدن فقط سرش را تکان میداد. کلافهام میکرد.
دانشجوی سال سوم دانشگاه بودم که مادرم یک روز گفت: هاجر مرده. شوهرش او را کشته. پدرش معتاد بود، خیلی زود شوهرش داد به معتادی دیگر. بچه هم داشت. یک پسر دو ساله.
دهانم خشک شده بود و ماتم بُرد وقتی مادرم خبرش را میداد. ته دلم بههم پیچید. با خودم فکر کردم، وقتی که ازش سوال میکردم که: تا اینجا متوجه شدی!؟ و حرف نمیزد، عصبانی میشدم. نه! کفری میشدم و دلم میخواست سرش داد بزنم و بگویم: حرف بزن! داد بزن دختر، چیزی بگو!
معلم کلاس چهارم، خانم منافی بود. آن سال عاشق کتاب علوم شده بودم؛ بهخصوص فصل مربوط به نجوم. درسها را پیشخوانی میکردم و وقتی معلم سر کلاس درس میداد، انقدر سوال داشتم در ذهنم که کلافه میشد. یک روز گفت: بگو مادرت فردا بیایید مدرسه. ترسیدم. با خودم عهد کردم دیگر سوال نپرسم.
باترس و لرز پیغام را به مادرم دادم وفرداش آمد مدرسه.
به مادرم گفته بود: خواهش میکنم بگذار دخترت تا میتواند و میخواهد درس بخواند. مادرم را قسم داده بود که مبادا زود شوهرش بدهی! بفرستش دانشگاه. گفته بود خیلی پیش میآید که برای سوالاتش جوابی ندارم، کاری کرده که باید از قبل مطالعه کنم و آماده باشم برای کلاس درس.
کلاس پنجم، خانم آیتی معلممان بود. یک پیکان داشت و این خیلی بود برای آن وقتها که زنی ماشینِ خودش را براند. عینک آفتابی میزد و مانتو شلوار یکدست و شخصی دوزیشدهای میپوشید و خط اتوی لباسهایش، هندوانه قاچ میکرد و همیشه آدامسی داشت گوشه دهانش. همان سال آمده بود به مدرسه ما.
تقریبا همه بچهها عاشقاش بودند و من اما تصویری گنگ دارم که باوجود تصویر جذابی که داشت، برایم دلچسب نبود. یادم نمیآید دقیقا چرا! خاطراتام را زیر و رو میکنم و به مغزم فشار میآورم.
به یاد میآورم که ما را به ترتیب نمرههایمان بر نیمکت نشاند و من با آن قد نسبتا بلندم، نفر اولِ ردیفِ اول بودم. و باقی بچهها؟ رقیه که آنقدر ریز نقش بود که انگار تازه کلاس اول را شروع کرده، ردیف آخر مینشست و تقریبا چیزی نمیدید.
به یاد میآورم که بچهها را تشویق میکرد که با او راحت باشیم و حرف دلمان را به او بزنیم. طرح دوستی میریخت و بعد در جلسه با اولیا، پته همه بچهها بر روی آب بود!
پیش از شروع هر درسی، سوالات سخت میکرد و وقتی کسی پاسخ را نمیدانست، ناممان را میبرد که فلانی یعنی تو هم نمیدانی؟
همان سال امتحان "تیزهوشان" دادیم و در تمام مدرسه، تنها من قبول شدم. خوب یادم است که این معلمها بودند که نام بچهها را میدادند که چه کسی اجازه شرکت در امتحان را دارد. روزی که قرار بود اسامی را به دفتر بدهند، من سر موضوعی که خاطرم نیست، با معلم بگومگو کرده بودم در این حد که با حرفی که زده بود مخالفت کرده بودم که نه! خانم داداش ما گفته فلانطور درست است که گفت حالا که اینطور شد، اسمات را خط میزنم و زد!
فردای آن روز معذرتخواهی کردم و خواهش کردم اسم مرا هم اضافه کند. گفت نمیشود. من بیادبم و باید تنبیه شوم و جای من مدرسه تیزهوشان که هیچ، مدرسه معمولی هم نبود.
مدیر مدرسه شخصا اسم مرا برگردانده بود به فهرست و بوم! تنها کسی که قبول شده بود من بودم.
مدیر مدرسه، آن سال مرا شناخته بود. از کجا؟ پدرم نمازخانه مدرسهمان را مجانی تعمیر کرده بود. بیکار بود و برای ثواباش انجام داده بود و مدیر خیلی خوشش آمده بود..
آه.. ببین چقدر رودهدرازی کردم که تلگرام برای کلماتم شمارش معکوس گذاشت..!
بهش فکر میکنم؛
کلاس اول: خانم سلیمانی، کم سن بود و همان اوایل سال تحصیلی ازدواج کرد. از کجا میدانم؟ از آنجایی که کارتهای عروسیاش را آورد سر کلاس و من اسم داماد را خواندم: کوروش.
کلاس دوم: حدود دو هفته معلمی داشتیم که حامله بود، هر چه کردم اسمش خاطرم نیامد. اما به یاد دارم که همان جلسه اول سوالی کرد. درست جواب دادم و من را مبصر کلاس کرد. هنوز طعم خوش مبصر بودن زیر دندانم مزه نکرده بود که رفت. رفت و ما برای چندیدن ماه آزگار بدون معلم ماندیم. بیشتر روزها سرکلاس به بطالت میگذشت و وقتی ناظم مدرسه آمد برای امتحان پایان ترم اول، ریاضی را ۱۵ شدم.. برگه امتحانیام را که به دستم داد، گریه میکردم. پرسید: چرا گریه میکنی؟ گفتم ۱۵ شدم. گفت: تو بالاترین نمره کلاس شدی.
لحظهای از این آرامش خاطری که داد، گریهام بند آمد اما باز زدم زیر گریه.. به برگهام نگاه کردم و زدم زیر گریه.
معلم کلاس سوم خانم صالحی بود. هاجر، دختری که کمترین نمرهها را میگرفت سپرد به من و گفت در درسهایش به او کمک کن. روزها در مدرسه و عصرها در خانهشان، به هاجر ریاضی و فارسی و علوم یاد میدادم.. بیاندازه خجالتی بود و وقتی ازش سوال میکردم، نمیفهمیدم یاد گرفته یا نه. به زور و بعد از چند بار پرسیدن فقط سرش را تکان میداد. کلافهام میکرد.
دانشجوی سال سوم دانشگاه بودم که مادرم یک روز گفت: هاجر مرده. شوهرش او را کشته. پدرش معتاد بود، خیلی زود شوهرش داد به معتادی دیگر. بچه هم داشت. یک پسر دو ساله.
دهانم خشک شده بود و ماتم بُرد وقتی مادرم خبرش را میداد. ته دلم بههم پیچید. با خودم فکر کردم، وقتی که ازش سوال میکردم که: تا اینجا متوجه شدی!؟ و حرف نمیزد، عصبانی میشدم. نه! کفری میشدم و دلم میخواست سرش داد بزنم و بگویم: حرف بزن! داد بزن دختر، چیزی بگو!
معلم کلاس چهارم، خانم منافی بود. آن سال عاشق کتاب علوم شده بودم؛ بهخصوص فصل مربوط به نجوم. درسها را پیشخوانی میکردم و وقتی معلم سر کلاس درس میداد، انقدر سوال داشتم در ذهنم که کلافه میشد. یک روز گفت: بگو مادرت فردا بیایید مدرسه. ترسیدم. با خودم عهد کردم دیگر سوال نپرسم.
باترس و لرز پیغام را به مادرم دادم وفرداش آمد مدرسه.
به مادرم گفته بود: خواهش میکنم بگذار دخترت تا میتواند و میخواهد درس بخواند. مادرم را قسم داده بود که مبادا زود شوهرش بدهی! بفرستش دانشگاه. گفته بود خیلی پیش میآید که برای سوالاتش جوابی ندارم، کاری کرده که باید از قبل مطالعه کنم و آماده باشم برای کلاس درس.
کلاس پنجم، خانم آیتی معلممان بود. یک پیکان داشت و این خیلی بود برای آن وقتها که زنی ماشینِ خودش را براند. عینک آفتابی میزد و مانتو شلوار یکدست و شخصی دوزیشدهای میپوشید و خط اتوی لباسهایش، هندوانه قاچ میکرد و همیشه آدامسی داشت گوشه دهانش. همان سال آمده بود به مدرسه ما.
تقریبا همه بچهها عاشقاش بودند و من اما تصویری گنگ دارم که باوجود تصویر جذابی که داشت، برایم دلچسب نبود. یادم نمیآید دقیقا چرا! خاطراتام را زیر و رو میکنم و به مغزم فشار میآورم.
به یاد میآورم که ما را به ترتیب نمرههایمان بر نیمکت نشاند و من با آن قد نسبتا بلندم، نفر اولِ ردیفِ اول بودم. و باقی بچهها؟ رقیه که آنقدر ریز نقش بود که انگار تازه کلاس اول را شروع کرده، ردیف آخر مینشست و تقریبا چیزی نمیدید.
به یاد میآورم که بچهها را تشویق میکرد که با او راحت باشیم و حرف دلمان را به او بزنیم. طرح دوستی میریخت و بعد در جلسه با اولیا، پته همه بچهها بر روی آب بود!
پیش از شروع هر درسی، سوالات سخت میکرد و وقتی کسی پاسخ را نمیدانست، ناممان را میبرد که فلانی یعنی تو هم نمیدانی؟
همان سال امتحان "تیزهوشان" دادیم و در تمام مدرسه، تنها من قبول شدم. خوب یادم است که این معلمها بودند که نام بچهها را میدادند که چه کسی اجازه شرکت در امتحان را دارد. روزی که قرار بود اسامی را به دفتر بدهند، من سر موضوعی که خاطرم نیست، با معلم بگومگو کرده بودم در این حد که با حرفی که زده بود مخالفت کرده بودم که نه! خانم داداش ما گفته فلانطور درست است که گفت حالا که اینطور شد، اسمات را خط میزنم و زد!
فردای آن روز معذرتخواهی کردم و خواهش کردم اسم مرا هم اضافه کند. گفت نمیشود. من بیادبم و باید تنبیه شوم و جای من مدرسه تیزهوشان که هیچ، مدرسه معمولی هم نبود.
مدیر مدرسه شخصا اسم مرا برگردانده بود به فهرست و بوم! تنها کسی که قبول شده بود من بودم.
مدیر مدرسه، آن سال مرا شناخته بود. از کجا؟ پدرم نمازخانه مدرسهمان را مجانی تعمیر کرده بود. بیکار بود و برای ثواباش انجام داده بود و مدیر خیلی خوشش آمده بود..
آه.. ببین چقدر رودهدرازی کردم که تلگرام برای کلماتم شمارش معکوس گذاشت..!
الان متوجه شدم یک نفر که نه من او را میشناسم و نه احتمالا او مرا، به اینجا عضو شده و حس عجیبی دارم.
حس کتابفروشی که در یک شهر کوچک، یک مغازه خیلی کوچولو باز کرده و اولین نفر پا به مغازهاش گذاشته.
دلم میخواد چای و بیسکویت در سینی بگذارم و تعارف کنم به این اولین نفر.
شاید هم باید شربت خاکشیر بیاورم! اگه شربت خاکشیر دوست نداشت چی؟ شربت گلاب و زعفران؟
- آه! چقدر دست و پا چلفتی هستی تو! باید از خودش بپرسی. اینطور مودبانهتر است!
+ اگه با سوال کردن من، معذب بشه چی؟
و حس میکنم وسط این آشوب ذهنی من، او همانطور که آهسته آمده بود، یواش هم میرود و من سینی به دست ایستادهام و به در نگاه میکنم و دریچه آه میکشد...
حس کتابفروشی که در یک شهر کوچک، یک مغازه خیلی کوچولو باز کرده و اولین نفر پا به مغازهاش گذاشته.
دلم میخواد چای و بیسکویت در سینی بگذارم و تعارف کنم به این اولین نفر.
شاید هم باید شربت خاکشیر بیاورم! اگه شربت خاکشیر دوست نداشت چی؟ شربت گلاب و زعفران؟
- آه! چقدر دست و پا چلفتی هستی تو! باید از خودش بپرسی. اینطور مودبانهتر است!
+ اگه با سوال کردن من، معذب بشه چی؟
و حس میکنم وسط این آشوب ذهنی من، او همانطور که آهسته آمده بود، یواش هم میرود و من سینی به دست ایستادهام و به در نگاه میکنم و دریچه آه میکشد...
👏1
سریال The Crown را دیدم.
با یک بدبینی عمیق به موضوع سریال - سلطنت بریتانیا- دیدن آن را شروع کردم و بعد از تمام شدن آخرین اپیزود، به این نتیجه رسیدم که اگه بسیار نزدیک شوی به یک آدم، دیگه نه تنها ازش بدت نمیاد، بلکه حتی بهش میتونی حق بدی. احتمالا فرقی نداره اون شخص چه کسی است، ملکه الیزابت دوم، آدولف هیتلر، علی خامنهای، گاندی، خفاش شب مشهور دهه هفتاد، یا پدری که دخترانش را به اجبار و در کودکی به عقد مردان مسن درمیآورد در قبال پول.
فقط کافی است نزدیک شوی، بسیار نزدیک.
پن: البته که افراد قابل درک و همدردی و همذات پنداری هستند اما نمیتوان عاقبت اعمالشان را نادیده گرفت و مسئولیت اعمالشان به هر حال با خودشان است
و البته که این درباره سیستمها صدق نمیکند. وقتی یک سیستم معیوب و مریض و ناکارآمد است، سمپاتی معنا نمیدهد و دردی دوا نمیکند.
با یک بدبینی عمیق به موضوع سریال - سلطنت بریتانیا- دیدن آن را شروع کردم و بعد از تمام شدن آخرین اپیزود، به این نتیجه رسیدم که اگه بسیار نزدیک شوی به یک آدم، دیگه نه تنها ازش بدت نمیاد، بلکه حتی بهش میتونی حق بدی. احتمالا فرقی نداره اون شخص چه کسی است، ملکه الیزابت دوم، آدولف هیتلر، علی خامنهای، گاندی، خفاش شب مشهور دهه هفتاد، یا پدری که دخترانش را به اجبار و در کودکی به عقد مردان مسن درمیآورد در قبال پول.
فقط کافی است نزدیک شوی، بسیار نزدیک.
پن: البته که افراد قابل درک و همدردی و همذات پنداری هستند اما نمیتوان عاقبت اعمالشان را نادیده گرفت و مسئولیت اعمالشان به هر حال با خودشان است
و البته که این درباره سیستمها صدق نمیکند. وقتی یک سیستم معیوب و مریض و ناکارآمد است، سمپاتی معنا نمیدهد و دردی دوا نمیکند.
👍1
اَبا تازه مهاجرت کرده بود استرالیا، البته که نامش ابوذر بود و بر مبنای اینکه در صفحه فیسبوکاش "اَبا" بود، ما هم همان صدایش میکردیم. لابد خودش اینطور ترجیح میداد.
همان اوایل مهاجرت، یک جفت بلیت کنسرت آناتما خریده بود برای خودش و دوست دخترش. آن وقتها که فیسبوک، اینستاگرام ما بود، پستی میگذاشتی در فیسبوک و زیر پست هم میشد "مود"ات رو لحاظ کنی! مثلا از بین این گزینهها انتخاب کنی: هیجانزده، خوشحال، غمگین! یا اینکه خودت چیزی بنویسی و آنجا بود که خلاقیت ما گل میکرد. مثلا زیر پستی درباره امتحانات دانشگاه میزدیم:
مود: رو به موت! یا قهوهای میکردیم استادی را، یا که هوایی رفیقی را میزدیم.
خلاصه که وقتی ابا پست کرد که بلیت خریده، یادم است که ذوق خرکی از خودم نشان دادم، تو این مایهها که: خوش به حالت، خاک تو سرت، کوفتت بشه، ما که نمیتونیم بریم تو جای ما بترکون.
یادم میآید که ناراحت شد و برایم سوال بود که چرا؟ تا وقتی که ایران بود، خاک بر سر همدیگر حواله کردن وجود داشت و کسی هم ناراحت نمیشد ...
حدس میزدم شاید بیادبی کردم، شاید زیادهروی کردم، اما جور در نمیآمد.. من همان بودم که قبلا بودم. خلاصه که نفهمیدم کجای کارم اشتباه بود اما متوجه عدم علاقه ابا به ارتباط با خودم که همان چت بود شدم و هرگز نفهمیدم چرا و چه شد.
تا اینکه خودم مهاجرت کردم و فهمیدم من تغییری نکرده بودم اما او کرده بود. واقعیت این بود که مهاجرت، میتوانست در مدت زمان بسیار کوتاهی، بسیار تغییرت دهد.
میتوانست احساسات متناقض و عجیبی در تو بیدار کند که قبلا نمیدانستی حتی وجود دارند.
مثلا با احساسی آشنا شدم به اسم "احساس گناه بازماندگان". حسی که احتمالا نخستین بار در افرادی دیده شده که بازماندگانی از یک حادثه فاجعهبار بودند. یک آتشسوزی بزرگ مثلا در یک بندر شاید، که عدهای میسوزند و تو زنده میمانی. نه که دوست داشته باشی بمیری، نه، اما بین خشم و سوگ و غم و اضطراب در نوسانی و از خودت میپرسی چرا؟ و بدون جواب باز میپرسی چه شد؟ و باز میرسی حالا چه کنم؟ و انقدر میپرسی و جوابی نمیگیری که تحلیل میروی. فرسوده میشوی و اگر جلوی این را نگیری محو میشوی!
اولین بار وقتی حساش کردم که از هواپیما پیاده شدم در یک کشور و شهر جدید و هوا به شکل عجیبی سبک بود، خالص بود و تمیز! همان جا حالم گرفته شد. یک هفته از تنفس هوای پاکم گذشت که که انقلاب مهسا شد و آن وقتی بود که این احساس عذاب وجدان بازماندگان در من خانه کرد، آپارتمانی چند واحده و دوازده طبقه با آسانسور ساخت و تا به خودم آمدم، تمام واحدها را پیشفروش کرده بود و من مانده بودم میان این همه مالک!
ابا را میگفتم، که بالاخره فهمیدم چرا ناراحت شد. البته خوب که فکر میکنم، حتی این هم حدسی بود که زدم. شاید هم دلیلاش چیز دیگری بود و من هیچ وقت نفهمم و با این نفهمی که چرا ابا ناراحت شد از دنیا بروم!
حقیقتا که نتیجه اخلاقی داستان این بود که اینجور مواقع، حدس نزنم، ذهنخوانی نکنم و سوال بپرسم.. انتظار این نتیجه را نداشتم، اما چه کنم، پیش آمد دیگر!
همان اوایل مهاجرت، یک جفت بلیت کنسرت آناتما خریده بود برای خودش و دوست دخترش. آن وقتها که فیسبوک، اینستاگرام ما بود، پستی میگذاشتی در فیسبوک و زیر پست هم میشد "مود"ات رو لحاظ کنی! مثلا از بین این گزینهها انتخاب کنی: هیجانزده، خوشحال، غمگین! یا اینکه خودت چیزی بنویسی و آنجا بود که خلاقیت ما گل میکرد. مثلا زیر پستی درباره امتحانات دانشگاه میزدیم:
مود: رو به موت! یا قهوهای میکردیم استادی را، یا که هوایی رفیقی را میزدیم.
خلاصه که وقتی ابا پست کرد که بلیت خریده، یادم است که ذوق خرکی از خودم نشان دادم، تو این مایهها که: خوش به حالت، خاک تو سرت، کوفتت بشه، ما که نمیتونیم بریم تو جای ما بترکون.
یادم میآید که ناراحت شد و برایم سوال بود که چرا؟ تا وقتی که ایران بود، خاک بر سر همدیگر حواله کردن وجود داشت و کسی هم ناراحت نمیشد ...
حدس میزدم شاید بیادبی کردم، شاید زیادهروی کردم، اما جور در نمیآمد.. من همان بودم که قبلا بودم. خلاصه که نفهمیدم کجای کارم اشتباه بود اما متوجه عدم علاقه ابا به ارتباط با خودم که همان چت بود شدم و هرگز نفهمیدم چرا و چه شد.
تا اینکه خودم مهاجرت کردم و فهمیدم من تغییری نکرده بودم اما او کرده بود. واقعیت این بود که مهاجرت، میتوانست در مدت زمان بسیار کوتاهی، بسیار تغییرت دهد.
میتوانست احساسات متناقض و عجیبی در تو بیدار کند که قبلا نمیدانستی حتی وجود دارند.
مثلا با احساسی آشنا شدم به اسم "احساس گناه بازماندگان". حسی که احتمالا نخستین بار در افرادی دیده شده که بازماندگانی از یک حادثه فاجعهبار بودند. یک آتشسوزی بزرگ مثلا در یک بندر شاید، که عدهای میسوزند و تو زنده میمانی. نه که دوست داشته باشی بمیری، نه، اما بین خشم و سوگ و غم و اضطراب در نوسانی و از خودت میپرسی چرا؟ و بدون جواب باز میپرسی چه شد؟ و باز میرسی حالا چه کنم؟ و انقدر میپرسی و جوابی نمیگیری که تحلیل میروی. فرسوده میشوی و اگر جلوی این را نگیری محو میشوی!
اولین بار وقتی حساش کردم که از هواپیما پیاده شدم در یک کشور و شهر جدید و هوا به شکل عجیبی سبک بود، خالص بود و تمیز! همان جا حالم گرفته شد. یک هفته از تنفس هوای پاکم گذشت که که انقلاب مهسا شد و آن وقتی بود که این احساس عذاب وجدان بازماندگان در من خانه کرد، آپارتمانی چند واحده و دوازده طبقه با آسانسور ساخت و تا به خودم آمدم، تمام واحدها را پیشفروش کرده بود و من مانده بودم میان این همه مالک!
ابا را میگفتم، که بالاخره فهمیدم چرا ناراحت شد. البته خوب که فکر میکنم، حتی این هم حدسی بود که زدم. شاید هم دلیلاش چیز دیگری بود و من هیچ وقت نفهمم و با این نفهمی که چرا ابا ناراحت شد از دنیا بروم!
حقیقتا که نتیجه اخلاقی داستان این بود که اینجور مواقع، حدس نزنم، ذهنخوانی نکنم و سوال بپرسم.. انتظار این نتیجه را نداشتم، اما چه کنم، پیش آمد دیگر!
👍1
خونه داداش بودیم دو روز.
امشب گفتیم میریم خونه خودمون و اونام بنا بود که فردا برن نذریپزون، خونه مادر زن داداش. فاطمه کوچولوی چهارساله از لحظهای که فهمید ناراحت شد.
دم اومدنمون گریه کرد.
باباش ما رو رسوند با ماشین و او هم، مسیر بیست دقیقهای رو اومد باهامون که توی ماشین باشه و بیشتر پیش ما باشه.
موقع پیاده شدنمون، به پهنای صورت اشک میریخت، و میگفت نرید؛ چیزی نمونده بود که منم بزنم زیر گریه وسط خیابون و پابهپاش گریه کنم. باباش بهش گفت: دخترم گریه میکنی عمه ناراحت میشه..
در حالیکه خیس بود صورتش و هق هق میکرد، لبخند زوری پهنی زد و گفت: عمه جون نرو!
لبخند که چه عرض کنم، لبهاش رو به زور جمع کرد بالا روی صورت کوچولو و غمگین و خیسآلودش..
و من تا بمیرم اون تصویر جلوی صورتمه...
امشب گفتیم میریم خونه خودمون و اونام بنا بود که فردا برن نذریپزون، خونه مادر زن داداش. فاطمه کوچولوی چهارساله از لحظهای که فهمید ناراحت شد.
دم اومدنمون گریه کرد.
باباش ما رو رسوند با ماشین و او هم، مسیر بیست دقیقهای رو اومد باهامون که توی ماشین باشه و بیشتر پیش ما باشه.
موقع پیاده شدنمون، به پهنای صورت اشک میریخت، و میگفت نرید؛ چیزی نمونده بود که منم بزنم زیر گریه وسط خیابون و پابهپاش گریه کنم. باباش بهش گفت: دخترم گریه میکنی عمه ناراحت میشه..
در حالیکه خیس بود صورتش و هق هق میکرد، لبخند زوری پهنی زد و گفت: عمه جون نرو!
لبخند که چه عرض کنم، لبهاش رو به زور جمع کرد بالا روی صورت کوچولو و غمگین و خیسآلودش..
و من تا بمیرم اون تصویر جلوی صورتمه...
دروغ چرا، این روزها، خیلی وقتا حالم همینطوریه!
از درون در حال تلاشی و فروپاشی، مجبور به حفظ ظاهر
و البته ناموفق.
از هر وری به زندگی نگاه میکنم، یک خنجرِ تیغه ارهای چند متری بزرگی، فرو میره توی بدنم و میچرخه و میچرخه و میچرخه.. و صدایی که توی گوشم میپیچه و لبخند زوری که نقش میبنده.
از درون در حال تلاشی و فروپاشی، مجبور به حفظ ظاهر
و البته ناموفق.
از هر وری به زندگی نگاه میکنم، یک خنجرِ تیغه ارهای چند متری بزرگی، فرو میره توی بدنم و میچرخه و میچرخه و میچرخه.. و صدایی که توی گوشم میپیچه و لبخند زوری که نقش میبنده.
این چند روز خیلیها از احوالاتشان نوشتند، از ترومای پس از سانحه و خیلیها شرایطمان را به آرامش بعد از طوفان و خیلیها قبل از طوفان تشبیه کردند.
من اما لالام. به قدری سنگینام که لالام...
فقط میدانم نشستهم به تماشای ویرانی عظیمی که خود این تماشا کردن هم جزوی از شکنجه است.
من اما لالام. به قدری سنگینام که لالام...
فقط میدانم نشستهم به تماشای ویرانی عظیمی که خود این تماشا کردن هم جزوی از شکنجه است.
یکی از اون جاهایی که میفهمی به نقطه امن در زندگیِ دوتاییات رسیدی که برای هم توضیح میدید که میخواستم برات فلان بکنم، بعد نشد، ولی بهجاش این یکی کار رو به اینصورت کردم و توضیحاش میدی و خود اون توضیحات به مراتب جذابتر و رمانتیکتر محسوب میشه..
مثلا داشت برام تعریف میکرد که برات کشمش خریدم که وقتی برگشتی خونه، بریزم تو قندون و بگم: بیا یه چای با هم بخوریم و کشمش که دوست داری با چای حاضر باشه برات، ولی خب یادم رفت بریزم تو قندون.
بعد تو قند تو دلت آب میشه و چایات رو با کشمش و عشق میخوری.
مثلا داشت برام تعریف میکرد که برات کشمش خریدم که وقتی برگشتی خونه، بریزم تو قندون و بگم: بیا یه چای با هم بخوریم و کشمش که دوست داری با چای حاضر باشه برات، ولی خب یادم رفت بریزم تو قندون.
بعد تو قند تو دلت آب میشه و چایات رو با کشمش و عشق میخوری.
حالا که برگشتهام،
شبیه بیدارشده از یک خواب بدموقع، وسط مهمانیهای عید دیدنی شدهام.
کیپ تا کیپ مهمان نشسته وسط پذیرایی و من زیر پتو، بیدار هستم اما تظاهر به خواب بودن میکنم و همانطور دراز به دراز افتادم آن گوشه..!
و آرزو میکنم مهمانها زودتر بروند
اما آنها آمدهاند که بمانند...
شبیه بیدارشده از یک خواب بدموقع، وسط مهمانیهای عید دیدنی شدهام.
کیپ تا کیپ مهمان نشسته وسط پذیرایی و من زیر پتو، بیدار هستم اما تظاهر به خواب بودن میکنم و همانطور دراز به دراز افتادم آن گوشه..!
و آرزو میکنم مهمانها زودتر بروند
اما آنها آمدهاند که بمانند...
مادرم همیشه "صرفهجو" بود. در همه چیز. گاهی خجالت میکشیدم از این ویژگیاش. احتمالا روی حساب این که فقیر بودنمان را بهم یادآوری میکرد. مثلا همیشه موقع خرید هر چیزی، چونه میزد، یا دنبال جایی ارزانتر بود، لامپهای اضافی خانه را دائما خاموش میکرد و همیشه میگفت مراقب پول خرجکردنتان باشید.
چند روز پیش برای اولین بار خانه عزیزی دعوت شدم که صرفا میدانستم وضع مالی خوبی دارد، اما با دیدن خانهاش از نزدیک، با چشم خودم، عمق این وضع را دیدم. خانه نبود، قصری بود برای خودش که همه چیز شخصیسازی شده بود.
جالب اینکه این عزیز، رفتارهای صرفهجویانه مادرم را داشت! خجالت و شرمی هم در رفتار فرزندانش نبود، یک رفتار و عادت بود.
یادم میآید که مادرم هیچوقت احساس مرا نداشت، شرمی در وجودش نبود و احساس فقر اذیتاش نمیکرد .. یادم میآید که پدربزرگم، پدر مادرم، وضع مالی خیلی خوبی داشته و مادرم با فقر بیگانه بود، اما این عادات صرفهجویی را اتفاقا که در خانه پدرش یاد گرفته بود..
حالا من میمانم و احساس شرمی از فقر که "داغ فقر" میناماش!
چند روز پیش برای اولین بار خانه عزیزی دعوت شدم که صرفا میدانستم وضع مالی خوبی دارد، اما با دیدن خانهاش از نزدیک، با چشم خودم، عمق این وضع را دیدم. خانه نبود، قصری بود برای خودش که همه چیز شخصیسازی شده بود.
جالب اینکه این عزیز، رفتارهای صرفهجویانه مادرم را داشت! خجالت و شرمی هم در رفتار فرزندانش نبود، یک رفتار و عادت بود.
یادم میآید که مادرم هیچوقت احساس مرا نداشت، شرمی در وجودش نبود و احساس فقر اذیتاش نمیکرد .. یادم میآید که پدربزرگم، پدر مادرم، وضع مالی خیلی خوبی داشته و مادرم با فقر بیگانه بود، اما این عادات صرفهجویی را اتفاقا که در خانه پدرش یاد گرفته بود..
حالا من میمانم و احساس شرمی از فقر که "داغ فقر" میناماش!
سریال Andor رو میدیدیم و رسیدیم به جایی که دخترک شبانه و با یک ویدئو، خداحافظی کرد و عشقاش را برای همیشه تنها گذاشت، چون میدانست اگر بماند، آن شخصیت کاریزماتیک و بهدردبخور برای مقاومت، زندگی آرام در کنار عشق و دوری از مقاومت را انتخاب میکند..
با خودم فکر میکنم، چه انتخاب انسانی و قشنگی میکند شخصیت قهرمان قصه! اینکه بدانی تهش، تهِ تهش، تمام مقاومت، برای چیست؛ برای همین زندگی آرام و بیریا و یکرنگ با یار.
با خودم فکر میکنم، چه انتخاب انسانی و قشنگی میکند شخصیت قهرمان قصه! اینکه بدانی تهش، تهِ تهش، تمام مقاومت، برای چیست؛ برای همین زندگی آرام و بیریا و یکرنگ با یار.
مشق شب
سریال Andor رو میدیدیم و رسیدیم به جایی که دخترک شبانه و با یک ویدئو، خداحافظی کرد و عشقاش را برای همیشه تنها گذاشت، چون میدانست اگر بماند، آن شخصیت کاریزماتیک و بهدردبخور برای مقاومت، زندگی آرام در کنار عشق و دوری از مقاومت را انتخاب میکند.. با خودم…
به شوخی، به یار میگویم: ببخشید که با یک خداحافظی ویدیویی ترکات میکنم..
و یار که شوخیام رو با طنز مخصوص بهخودش پاسخ میدهد، میگوید: رفتی که من بتونم برگردم و تئاتر کار کنم؟
و قلبم هُری میریزد پایین! یعنی اگر منی در کار نباشد، دوباره به تئاتر برمیگردد؟ دوباره میدرخشد روی صحنهها؟
قلبم تیر میکشد از این فکر..
سر پایین میاندازم و به دستهایم نگاه میکنم.. بیزارم از این "دستهای ناتوان سیمانی"
و یار که شوخیام رو با طنز مخصوص بهخودش پاسخ میدهد، میگوید: رفتی که من بتونم برگردم و تئاتر کار کنم؟
و قلبم هُری میریزد پایین! یعنی اگر منی در کار نباشد، دوباره به تئاتر برمیگردد؟ دوباره میدرخشد روی صحنهها؟
قلبم تیر میکشد از این فکر..
سر پایین میاندازم و به دستهایم نگاه میکنم.. بیزارم از این "دستهای ناتوان سیمانی"
Forwarded from SUT Twitter
دیدی از سر تنهایی با یسری جمعا بیرون میری و وسط بحثاشون به خودت میگی من دقیقا اینجا چیکار میکنم؟؟ خیلی حس مزخرفیه.
^پیاده^
@sut_tw
^پیاده^
@sut_tw
وقتی بچهتر بودم، خیلی راحتتر میتونستم مهمونیهای خانوادگی رو بپیچونم.
درس دارم، امتحان دارم، کنکور دارم، آزمون فلان و حتی از زیر مهمونیهای عید هم میشد در رفت.
چیه این بزرگسالی؟
درس دارم، امتحان دارم، کنکور دارم، آزمون فلان و حتی از زیر مهمونیهای عید هم میشد در رفت.
چیه این بزرگسالی؟
مشق شب
وقتی بچهتر بودم، خیلی راحتتر میتونستم مهمونیهای خانوادگی رو بپیچونم. درس دارم، امتحان دارم، کنکور دارم، آزمون فلان و حتی از زیر مهمونیهای عید هم میشد در رفت. چیه این بزرگسالی؟
بخشی از بزرگسالی یعنی میری مهمونی خونوادگی که وظیفهات رو انجام داده باشی و چند ساعتی زجر بکشی و تابآوریات رو در برابر بازیهای روانی بالا ببری و برگردی. تمام!
فیلم خودسوزی جوان اهوازی، وسط خیابون رو دیدم و چنان زدم گریه و فریاد میزدم که یار مجبور شد وسط حموم لخت بیاد بیرون و با هول و هراس بپرسه، چی شده؟ کسی طوریش شده؟
قلبم مچاله شد.
نفسام تنگ
انگار سوزن وارد تک تک سلولهای پوستم کرده باشن.
و با دستهای باز فریاد میزد: مامانم مامانم...
آخه من بمیرم برات جوون..
بمیرم که با بدنات، این آخرین سنگر آزادی، ایستاده بودی و بعد ام تمام....
زبانم قاصره و کلامم ناقص. درد اگر قرار بود فیلمی باشد، قطعا اون فیلم میبود.
قلبم مچاله شد.
نفسام تنگ
انگار سوزن وارد تک تک سلولهای پوستم کرده باشن.
و با دستهای باز فریاد میزد: مامانم مامانم...
آخه من بمیرم برات جوون..
بمیرم که با بدنات، این آخرین سنگر آزادی، ایستاده بودی و بعد ام تمام....
زبانم قاصره و کلامم ناقص. درد اگر قرار بود فیلمی باشد، قطعا اون فیلم میبود.
مشق شب
فیلم خودسوزی جوان اهوازی، وسط خیابون رو دیدم و چنان زدم گریه و فریاد میزدم که یار مجبور شد وسط حموم لخت بیاد بیرون و با هول و هراس بپرسه، چی شده؟ کسی طوریش شده؟ قلبم مچاله شد. نفسام تنگ انگار سوزن وارد تک تک سلولهای پوستم کرده باشن. و با دستهای باز…
فکر نمیکردم بعد از اون فیلم،
چیزی دردناکتر ببینم..
اما دیدم.
همهمون دیدیم.
بیشتر از ۴۰ روز گذشته و هنوز وحید آنلاین @vahidonline ویدیوهای هجدهم و نوزدهم رو میگذارد.
ببش از ۴۰ روز گذشت و هنوز خاکشون داغِ داغه و خونشون تازه است.
از اینستاگرام به توییتر، از توییتر به تلگرام،
اخبار رو دنبال میکنم، هشتگ میزنم، ریتوییت میکنم و هنوز اخبار آن دو روز تازه است.. چطور نباشه؟
چیزی دردناکتر ببینم..
اما دیدم.
همهمون دیدیم.
بیشتر از ۴۰ روز گذشته و هنوز وحید آنلاین @vahidonline ویدیوهای هجدهم و نوزدهم رو میگذارد.
ببش از ۴۰ روز گذشت و هنوز خاکشون داغِ داغه و خونشون تازه است.
از اینستاگرام به توییتر، از توییتر به تلگرام،
اخبار رو دنبال میکنم، هشتگ میزنم، ریتوییت میکنم و هنوز اخبار آن دو روز تازه است.. چطور نباشه؟