اتاق ۱۰۵
1.46K subscribers
473 photos
84 videos
1 file
129 links
اینجا اتاقِ منه، بدون اجازه چیزی رو برندار.
دانشجوی روان‌شناسی علاقه‌مند به عکاسی.
زنده‌باد زن، زندگی، آزادی.

“Tonight, the sun will set. Tomorrow, we will rise.”
اگه خواستین بوسم کنین، به‌جاش بوستم کنین:
https://t.me/maroom105?boost
Download Telegram
تنهایی ترسناک نیست؛ ترسناک اینه که وسط شلوغی یا تو رابطه‌ای باشی و بازم حس کنی هیچ‌کس نمی‌فهمت.
Forwarded from مثلاً روانشناسم! (حدیث عبّاسی)
گوش بگیر: لا تُعطی کُلَکَ اِلی من یُعطَیکَ بَعضَه
تمامت را نده به کسی که اندکش را به تو می‌دهد.
اتاق ۱۰۵
تا اینجا. دوسش داشتم.
تا اینجا. راضیم از خودم.
اضطراب بیشتر وقتا از آینده نمیاد. از گذشته‌ای میاد که هنوز فکر می‌کنیم ممکنه تکرار بشه.
انگار مامان راست می‌گفت هرچی بزرگتر شی، مشکلاتت بزرگ می‌شه.
نوشته بود: موفقیت هیچکس تو زندگی، از موفقیت تو کم نمی‌کنه. خودتو مقایسه نکن.
Forwarded from مثلاً روانشناسم! (حدیث عبّاسی)
گریه کرد. غصه خورد. ناامید شد. جنگید. جنگید‌. جنگید. ساخت. به دست آورد. لبخند زد.
گاهی می‌رسی به جایی از زندگی که هیچ دستی جز دست خودت به دادت نمی‌رسه. و اونجا تازه می‌فهمی تنهایی هم می‌تونه ستون باشه.
من عادت ندارم واقعیتو قایم کنم. حتی اگه تلخ باشه، ترجیح می‌دم همون‌طور بگم که هست.
گاهی وقتا نوشتن برام مثل نفس کشیدنه. نه برای آروم شدن، برای زنده موندن.
هنوز هیچی نشده، چیشد که پیر شدیم؟
وقتی انرژیت رو بی‌خودی خرج می‌کنی، زندگی‌ت پر می‌شه از خستگی‌های بی‌معنا.
یاد گرفتنِ اینکه چی رو باید نگه داری و چی رو بندازی دور، خودش یه هنره.
یاد گرفتنِ اینکه کیو باید نگه داری و کیو بندازی دور، خودش یه هنره.
بعضی وقتا ایستادن شجاعانه‌تر از دویدن توی مسیر اشتباهه.
شروع دوباره یعنی رها کردنِ گذشته، نه پاک کردنش.
اگه به زور ادامه بدی، ندای درونت کم‌کم خفه می‌شه.
BaHadis
رضایت زبان‌آموز آفلاینم😍
خواستم یه رضایت واقعی همینجا توی چنلم بذارم بچه‌ها. من انگلیسیم خیلی ضعیف بود خصوصا تو مکالمه. از بیسیک آکسفورد و گرامر شروع کردیم. حالا به‌جایی رسیدیم که به حدیث گفتم من حس میکنم دیگه دروس برام زیادی آسون شده! ترم چهارمم تموم شه می‌خوایم اینترمدیت رو استارت بزنیم!! خودم که باورم نمیشه. شمام اگه باورتون نمیشه یبار امتحان کنین. ضرر نداره. نگید نگفتیا. گفتم. خواستی بشنو نخواستی نشنو.
دیدن دوستای دبیرستانی که یکی بچه بغلشه، یکی شکمش بزرگ شده از بارداری و یکی دیگه حلقه‌ی ازدواج تو دستش داره، برام چیزی بین ناباوری و گیجیِ مطلقه. انگار همه‌شون وارد دنیایی شدن که من هنوز پشت شیشه فقط نگاهش می‌کنم. هیچوقت نمی‌تونم باور کنم که ما واقعاً بزرگ شدیم. یادم میاد همیشه خودمو می‌ذاشتم چند سال جلوتر و فکر می‌کردم اونجا جاییه که همه‌چیز معنا پیدا می‌کنه. مثلاً تمام سال‌های بچگی، منتظر ۱۸ سالگی بودم. فکر می‌کردم وقتی ۱۸ بشم، همه‌چی روشن میشه، یه بلوغ کامل میاد سراغم، و اون وقت می‌فهمم کی‌ام و قراره چه‌طور زندگی کنم. ولی وقتی رسیدم به ۱۸سالگی، دیدم هیچ خبری نیست. اون وقت به خودم گفتم آدمای ۲۰ یا ۲۱ ساله حتماً خیلی بزرگن، خیلی جدی و کاملن. اما وقتی به اون سن رسیدم، باز هم همون حس پوچی و ناتمامی باهام بود. انگار هیچ سنی قرار نیست اون آرامشِ “کامل شدن” رو بیاره. هیچ‌وقت نتونستم با بزرگ شدن کنار بیام؛ با این حقیقت که ما تو هر مرحله فقط شکل عوض می‌کنیم، اما هیچ‌وقت پر نمی‌شیم، هیچ‌وقت به اون تصویری که از “آدم بزرگ” تو ذهنمون ساختیم، نزدیک نمی‌شیم. انگار همیشه یه چیزی کمه، همیشه یه جای‌خالی هست. ولی شاید راز زندگی همین باشه. همین ناتمامی. شاید کامل نشدن به این معناست که هنوز فرصت هست، هنوز راه هست، هنوز میشه تغییر کرد و دوباره شروع کرد. شاید بزرگ شدن قرار نیست رسیدن باشه، فقط رفتنه.