- جناب دکتر که از من به من نزدیکتری
از خود این آشفتگی ترسی ندارم. من در گذشته هم چنین روزهایی داشتهام و این بار هم میدانم که خودم را نجات خواهم داد، اما آنچه هراسانم میکند هزینهای است که باید برای نجات خود بپردازم.
این بار هزینهاش چقدر و چگونه است؟ نمیدانم. فقط این ندانستن مرا میترساند.
از خود این آشفتگی ترسی ندارم. من در گذشته هم چنین روزهایی داشتهام و این بار هم میدانم که خودم را نجات خواهم داد، اما آنچه هراسانم میکند هزینهای است که باید برای نجات خود بپردازم.
این بار هزینهاش چقدر و چگونه است؟ نمیدانم. فقط این ندانستن مرا میترساند.
Forwarded from برنامه ناشناس
عشق ارزش جنگیدن رو داره
ولی تو نمیتونی تنها کسی باشی که میجنگه
عشق ارزش جنگیدن رو داره
ولی تو نمیتونی تنها کسی باشی که میجنگه
احساسِ رقابت در عشق، احساسِ حقارت است باباجان.
بگذار که هزار کماندار به روی یک پرنده تیر بیندازند، آن پرنده که برای تو باشد در آخر روی شانه های تو خواهد نشست.
من عشق را جور دیگر تفسیر میکنم .
وقتی کسی را دوست داری، باید از خودت بدانیش
آدمیزاد مگر برای داشتن خودش میجنگد؟
عشق تصاحب کردنی نیست، نمیشود به اجبار قلب کسی را بدست آورد، آدمیزاد بخواهد دلش به ماندن باشد هزار فرسخ هم دور باشد، باز هم وفادارت مانده است
بگذار که هزار کماندار به روی یک پرنده تیر بیندازند، آن پرنده که برای تو باشد در آخر روی شانه های تو خواهد نشست.
من عشق را جور دیگر تفسیر میکنم .
وقتی کسی را دوست داری، باید از خودت بدانیش
آدمیزاد مگر برای داشتن خودش میجنگد؟
عشق تصاحب کردنی نیست، نمیشود به اجبار قلب کسی را بدست آورد، آدمیزاد بخواهد دلش به ماندن باشد هزار فرسخ هم دور باشد، باز هم وفادارت مانده است
Forwarded from 🖤برای او
در دفترچه خاطرات شبانهاش نوشت:
تصمیم دارم
هر روز كمی از تو را
فراموش كنم
اما اشتباهم آنجا بود
كه از
چشمهايت
شروع كردم.
#برای_او♥️
تصمیم دارم
هر روز كمی از تو را
فراموش كنم
اما اشتباهم آنجا بود
كه از
چشمهايت
شروع كردم.
#برای_او♥️
زخمهایم چون زخمِ کوچک و ناپیدایی که زیر سینهی سمت چپ زنی تا عمق قلب او نفوذ کرده باشد، نهفته و عمیق است و فقط خودم، جای آنها را میدانم و واقعیت دردشان را میفهمم. میدانم که تحمل کردن، چون نادیده گرفتن و انکار کردن، بدترین واکنشها نسبت به موضوعی آزارهنده است اما سوال اینجاست که در برابر چنین زخمهایی، جز تحمل چه میتوان کرد؟ هرقدر در افکارم نزاع بر سر تصمیمگیری دربارهی این موضوعات شدیدتر میشود، از گرفتن تصمیم عاجزتر میشوم. این لحظاتی است که آدمی باید به کسی پناه ببرد و من دوباره به یاد میآورم چقدر بیپناهم.🩶
چشم هامو که باز کردم، دیدم شبهنگام جناب دکتر برایم نوشته است:
" خاطرات ذاتا دوام آنچنانی ندارند و اگر ماههاست که فکرت به زهر فلج کنندهشان آغشته است، در خویش جستجو کن. آنها مانند دیگر چیزها در آستانهی مرگ قرار میگیرند، اما با مرور هر روزه و تلاش برای یافتن شباهت بین آنان و اتفاقات حال زندگیات، خودت آنان را نجات میدهی."
" خاطرات ذاتا دوام آنچنانی ندارند و اگر ماههاست که فکرت به زهر فلج کنندهشان آغشته است، در خویش جستجو کن. آنها مانند دیگر چیزها در آستانهی مرگ قرار میگیرند، اما با مرور هر روزه و تلاش برای یافتن شباهت بین آنان و اتفاقات حال زندگیات، خودت آنان را نجات میدهی."
اینجا اتاق درمان نیست؛ اما جناب دکتر، بگذار حقیقتی را برایت بازگو کنم.
بعضی موقعها ،
خودمان دوست نداریم حالمان خوب شود
چون «درد» آخرین حلقهی اتصالمان به چیزی است که
از دست دادهایم ...
بعضی موقعها ،
خودمان دوست نداریم حالمان خوب شود
چون «درد» آخرین حلقهی اتصالمان به چیزی است که
از دست دادهایم ...
در آغاز، از او درباره درمان های پیشین و تاثیر دارو های روانپزشکیاش پرسیدم
پاسخ داد: نمی دانم در زمان بودنش دارو هایم تاثیر بهتری داشتند، یا مهربانی او بخش عظیمی از دردهایم را دوا می کرد.♥️
پاسخ داد: نمی دانم در زمان بودنش دارو هایم تاثیر بهتری داشتند، یا مهربانی او بخش عظیمی از دردهایم را دوا می کرد.♥️
از او پرسیدم: ثمرهی هر بار پناه بردن به کسی برای کاستن از تنهایی و یافتن آرامش چه بود؟ پاسخ داد: زخمهای شبیه به هم.
- بیچاره آدمی که نمیداند در پس امیدواریهایش، چه رنجها و حوادثی نهفته است. -
『 مَرهَم 』
در آغاز، از او درباره درمان های پیشین و تاثیر دارو های روانپزشکیاش پرسیدم پاسخ داد: نمی دانم در زمان بودنش دارو هایم تاثیر بهتری داشتند، یا مهربانی او بخش عظیمی از دردهایم را دوا می کرد.♥️
جلسه دوم
۱ مهر ۱۴۰۴
در آغاز با سکوتی ممتد روبرویم نشست،اندوهی ظریف چشمانش را در خود بلعیده بود.کلمات برای بیان رنج هایش لال شده بودند و در نگاهش میشد ریشههای عمیقی از اندوه را دید. انگار این ریشهها که احتمالا ناشی از جراحتی سخت بر روحش بود، به قلبش میرسید و چشمانش گواه میداد که قلب رنجورش در چنگ این اندوه در حال فشرده شدن است.
هرچند نگاهش که میکردی، چشمانش را مظلومانه در پی یافتن پناهی میدیدی اما از آنجا که هیچکس نمیتواند قضاوتی روشن و قطعی دربارهی دیگری داشته باشد، نمیشد فهمید که او بیپناه مانده است یا نه. حقیقت این است که آدمی در نهایت پناهی جز خود ندارد و بیپناهی احتمالا به معنی آن است که خودت هم پناهگاهی برای خویشتن نباشی
۱ مهر ۱۴۰۴
در آغاز با سکوتی ممتد روبرویم نشست،اندوهی ظریف چشمانش را در خود بلعیده بود.کلمات برای بیان رنج هایش لال شده بودند و در نگاهش میشد ریشههای عمیقی از اندوه را دید. انگار این ریشهها که احتمالا ناشی از جراحتی سخت بر روحش بود، به قلبش میرسید و چشمانش گواه میداد که قلب رنجورش در چنگ این اندوه در حال فشرده شدن است.
هرچند نگاهش که میکردی، چشمانش را مظلومانه در پی یافتن پناهی میدیدی اما از آنجا که هیچکس نمیتواند قضاوتی روشن و قطعی دربارهی دیگری داشته باشد، نمیشد فهمید که او بیپناه مانده است یا نه. حقیقت این است که آدمی در نهایت پناهی جز خود ندارد و بیپناهی احتمالا به معنی آن است که خودت هم پناهگاهی برای خویشتن نباشی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یه روز انقد قوی میشم...
+خب
" که دیگه جلو هیچکس گریه نکنم "
+خب
" که دیگه جلو هیچکس گریه نکنم "