آدم فکر می کنه آدمای غمگین نشستن زانو در بغل، شر شر اشک می ریزن و یه بغل دستمال دماغی جلوشونه. ولی اندوه در بزرگسالی زیر پوست جریان داره باباجان، غم در عمیق ترین بخش قلب زندگی میکنه و هیچکس چیزی که در رگ هامون جاریه رو نمی بینه ..
نمیدونم چه حکمتی داره باباجان
اما انگار هر چی بيشتر دنبال آرامش گشتيم
بيشتر گمش كرديم!!!
اما انگار هر چی بيشتر دنبال آرامش گشتيم
بيشتر گمش كرديم!!!
Forwarded from 🖤برای او
『 مَرهَم 』
روز439ام! ساعت 00:38 دقیقه بامداد مدت زیادیه منتظر چیزی نیستم. نه آدما، نه یه خوشحالیِ از ته دل نه حتا آینده. همین الانشم همه زورمو زدم با زندگی کنار بیام، که فردا از پا نیفتم هرچی شد. خوشحال نیستم، هرکاری هم میکنم، هرجا میرم یهجای کار میلنگه اما منتظر…
روز468م!
ساعت 01:30دقیقه بامداد
عزیزِ من
مانده ام چنگ بر چه زنم تا کمی آرام بگیرم، وقتی تمام ریسمان ها به پریشانی آغشته اند.
همت یأس و ناامیدیام بلند است و آنچنان نبرد با این ناامیدی مرا خسته کرده که بریدهبریده نفس میکشم.
اما انگار آدمی همین است، گاه که باید امیدوار باشد، جز ناامیدی در ذهن نمیپروراند و جایی که نباید به چیزی امیدوار باشد، در سرش هزاران امید به وجود میآورد.
چه کسی گمان میکرد سرنوشت در کامبخشی به ما، اینگونه بخل بورزد و دشمنی کند؟
عزیزِمن!
ایستادهام و کسی نمیداند این بنای بهظاهر محکمِ ایستاده، از درون چقدر لرزان و در آستانهی فرو ریختن است.
هرگز نه میدانستم و نه میتوانستم حدس بزنم ممکن است تا حدی سقوط کنم که حتی نتوانم با کسی از آن حرف بزنم. اکنون که چنین جایگاهی را تجربه کردهام، دیگر حتی لذت اندیشیدن به صعود دوباره هم، کام مرا شیرین نمیکند.
ساعت 01:30دقیقه بامداد
عزیزِ من
مانده ام چنگ بر چه زنم تا کمی آرام بگیرم، وقتی تمام ریسمان ها به پریشانی آغشته اند.
همت یأس و ناامیدیام بلند است و آنچنان نبرد با این ناامیدی مرا خسته کرده که بریدهبریده نفس میکشم.
اما انگار آدمی همین است، گاه که باید امیدوار باشد، جز ناامیدی در ذهن نمیپروراند و جایی که نباید به چیزی امیدوار باشد، در سرش هزاران امید به وجود میآورد.
چه کسی گمان میکرد سرنوشت در کامبخشی به ما، اینگونه بخل بورزد و دشمنی کند؟
عزیزِمن!
ایستادهام و کسی نمیداند این بنای بهظاهر محکمِ ایستاده، از درون چقدر لرزان و در آستانهی فرو ریختن است.
هرگز نه میدانستم و نه میتوانستم حدس بزنم ممکن است تا حدی سقوط کنم که حتی نتوانم با کسی از آن حرف بزنم. اکنون که چنین جایگاهی را تجربه کردهام، دیگر حتی لذت اندیشیدن به صعود دوباره هم، کام مرا شیرین نمیکند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خیابان در بَرَم گرفته بود با هیاهویِ بسیار
زنی زیبا، در اندوهی باشکوه اغواگرانه میرقصاند دامنش را
که نگاهش به دمی میتوان زندگیام بخشید
خواهمت دید ایا دوباره به زندگی جاودان
جایی بس دور از اینجا
یا شاید هرگز!💜
زنی زیبا، در اندوهی باشکوه اغواگرانه میرقصاند دامنش را
که نگاهش به دمی میتوان زندگیام بخشید
خواهمت دید ایا دوباره به زندگی جاودان
جایی بس دور از اینجا
یا شاید هرگز!💜
ببین باباجان
واسه اونی که دوستش داری وقت بذار
نذار به نبودنت عادت کنه. نذار روز ها و ساعت های زیادی رو بدون شنیدن صدات سر کنه؛امروز نمیفهمی اما؛ یه روز میرسه که دلت هوای بودنشو میکنه و دیگه جایی واسه بودنت تو لحظه هاش نیست، دیگه دلش برای حضورت پر نمیکشه. دیگه یاد میگیره چطور از دور دوستت داشته باشه. حقیقتش بود و نبودت واسش فرقی نداره دیگه.هر چقدر هم که بقیه باشن؛ واسش وقت بذار. وقت کمه واسه با هم بودن ...
واسه اونی که دوستش داری وقت بذار
نذار به نبودنت عادت کنه. نذار روز ها و ساعت های زیادی رو بدون شنیدن صدات سر کنه؛امروز نمیفهمی اما؛ یه روز میرسه که دلت هوای بودنشو میکنه و دیگه جایی واسه بودنت تو لحظه هاش نیست، دیگه دلش برای حضورت پر نمیکشه. دیگه یاد میگیره چطور از دور دوستت داشته باشه. حقیقتش بود و نبودت واسش فرقی نداره دیگه.هر چقدر هم که بقیه باشن؛ واسش وقت بذار. وقت کمه واسه با هم بودن ...
بدنِ همه ما حافظه دارد و این فراتر از چیزیست که ب آن فکر کنی. امشب وقتی دستم را کنارم گذاشته بودم، و ناخودآگاه ب شکلی در آمد ک سرت را روی آن میگذاری این را حس کردم. باید بگویم حافظه تنهایمان، از درونِ مغزمان بهتر است. شاید آدمها، صداها، قد و قیافه و اصلا حرفهای هم را فراموش کنند اما لبها شوق رسیدن ب هم را ب یاد دارند یا تنها ساعتها هم آغوش شدن را؛
اون قسمتی که مستربین واسه خودش نامه مینویسه میفرسته، فرداش پستچی میاره و خوشحال با تعجب باز میکنه با خوشحالی میخونه و ابراز احساسات میکنه؛ دیدینش؟ همون.
به گمانم شیراز شهریست که از درون قصه ها بیرون آمده است؛ جایی که جادو با معماری ترکیب میشود.
•کافه هتل یوتاب
#شیراز
•کافه هتل یوتاب
#شیراز
- تراپیست مهربانم امشب فرمودند که، بابت تواناییام در مرور خاطرات به من رشک میبرد.
جناب دکتر، مطمئن باشید همان طور که به عقیده ی سقراط، توان بدنی برای شخصی بزدل جز ننگ نیست، قدرت ذهنی بازیابی دقیق خاطرات هم برای کسی که گذشته ای پر از خاطرات غم آلود دارد، جز عذاب نیست. -
جناب دکتر، مطمئن باشید همان طور که به عقیده ی سقراط، توان بدنی برای شخصی بزدل جز ننگ نیست، قدرت ذهنی بازیابی دقیق خاطرات هم برای کسی که گذشته ای پر از خاطرات غم آلود دارد، جز عذاب نیست. -
- جناب دکتر که از من به من نزدیکتری
از خود این آشفتگی ترسی ندارم. من در گذشته هم چنین روزهایی داشتهام و این بار هم میدانم که خودم را نجات خواهم داد، اما آنچه هراسانم میکند هزینهای است که باید برای نجات خود بپردازم.
این بار هزینهاش چقدر و چگونه است؟ نمیدانم. فقط این ندانستن مرا میترساند.
از خود این آشفتگی ترسی ندارم. من در گذشته هم چنین روزهایی داشتهام و این بار هم میدانم که خودم را نجات خواهم داد، اما آنچه هراسانم میکند هزینهای است که باید برای نجات خود بپردازم.
این بار هزینهاش چقدر و چگونه است؟ نمیدانم. فقط این ندانستن مرا میترساند.
Forwarded from برنامه ناشناس
عشق ارزش جنگیدن رو داره
ولی تو نمیتونی تنها کسی باشی که میجنگه
عشق ارزش جنگیدن رو داره
ولی تو نمیتونی تنها کسی باشی که میجنگه
احساسِ رقابت در عشق، احساسِ حقارت است باباجان.
بگذار که هزار کماندار به روی یک پرنده تیر بیندازند، آن پرنده که برای تو باشد در آخر روی شانه های تو خواهد نشست.
من عشق را جور دیگر تفسیر میکنم .
وقتی کسی را دوست داری، باید از خودت بدانیش
آدمیزاد مگر برای داشتن خودش میجنگد؟
عشق تصاحب کردنی نیست، نمیشود به اجبار قلب کسی را بدست آورد، آدمیزاد بخواهد دلش به ماندن باشد هزار فرسخ هم دور باشد، باز هم وفادارت مانده است
بگذار که هزار کماندار به روی یک پرنده تیر بیندازند، آن پرنده که برای تو باشد در آخر روی شانه های تو خواهد نشست.
من عشق را جور دیگر تفسیر میکنم .
وقتی کسی را دوست داری، باید از خودت بدانیش
آدمیزاد مگر برای داشتن خودش میجنگد؟
عشق تصاحب کردنی نیست، نمیشود به اجبار قلب کسی را بدست آورد، آدمیزاد بخواهد دلش به ماندن باشد هزار فرسخ هم دور باشد، باز هم وفادارت مانده است