مرهمانه|فصل چهارم
3.05K subscribers
238 photos
24 videos
16 files
136 links
برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
.
Download Telegram
از دیروز که نماینده گفت اسم‌هاتونو بدید برای گروهبندی بیمارستان ، یک کوهِ قند ، وسط شلوغی‌های دلم قدعلم کرده و هی قنده که داره آب میشه تو دلم !
به تقویم نگاه میکنم ، به پنجشنبه‌ها ، تاریخ اولین پنجشنبه رو حدس میزنم ، زل میزنم به‌اش و میگم : یعنی تو اون روزی هستی که قراره بعدها ، بگم همه چیز از اون روز شروع شد ؟ تو اون روزی هستی که من رو یک قدم به رویام نزدیک می‌کنه ؟ 😍

+ با ورود به بیمارستان ، این کانال رسالت اصلی اش رو شروع میکنه 😅
و من ؟ رسالت مرهم بودن رو ...🍃

#آغاز‌یک‌رویا💫
@marhamane
در بچگی فهمیدم که دست‌هایم ذوقی برای "ساختن" ندارند !
ذوق و استعداد نقاشی را نداشتم . کاردستی های دبستانم را صرفا برای رفع تکلیف انجام می‌دادم . کلاس کوزه‌گری ثبت‌نام کردم و استعداد چندانی از خود نشان ندادم . بزرگتر که شدم ، رفتم کلاس خطاطی و آنجا هم شاگرد تنبل و بی‌حوصله‌ی کلاس بودم . کلاس‌های حرفه‌و‌فن راهنمایی میل بافتنی و کاموا بدست می‌گرفتم اما شال‌گردن‌ها را نصفه رها می‌کردم .
اما در این میان، یک نیرویی در سرانگشتانم بود که می‌گفت: "قلم بدست بگیر و بگذار بنویسم ."
همان سرانگشت‌هایی که نه بلد بودند طرحی بکشند ، نه چیزی ببافند و نه خلق کنند ، چنان پرقدرت می‌شدند که کلمات را مثل نخ کاموا ، یکی زیر و یکی رو ، سریع پشت سر هم ردیف میکردند و متنی می‌بافتند . متنی که عصاره‌ی تمام ذوق‌های درونی‌ام بود ، تمام ذوق‌های جمع شده در قلبم.
و من از سرانگشتانم نه تابلوی نقاشی می‌خواهم ، نه لباس ِ دوخته شده و نه طرحی خلق شده .
که من تنها از آن‌ها می‌خواهم متنی ببافند که ، یک نفر و فقط یک نفر بگوید که بعد از خواندن اش ، حالش بهتر شده است . همین و بس .

#هزار_و_یک_دلیل_برای_نوشتن🌱
#دلیل‌دوم

@marhamane
کم سن و سال که بودم ، شب و نیمه‌های شب برایم حرمت داشتند . وقتی اتفاقی ساعت یک یا دو شب بیدار می‌شدم ، سریع به ساعت نگاه میکردم و بعد انگار که اگر بیدار بمانم ، نگهبان خشمگین ِ شب دعوایم می‌کند ، چشم‌هایم را محکم به هم می‌فشردم تا بخوابم .
اولین باری که آسمان ِ ساعت دو بامداد را دیدم ، یکی از شب‌های ماه رمضان بود . آن موقع‌ها ماه رمضان دقیقا می‌افتاد در چله‌ی تابستان . صبحش را به قول مادربزرگ‌ها ، تا لنگ ِ دراز ِظهر خوابیده بودم و خوابم نمی‌آمد . ساعت حدودا ده شب بود که کتاب "روبوت فراری" را دستم گرفتم و شروع کردم به خواندن . حتی برای اولین بار ، در اتاقم را هم بستم که کسی از روشنایی نور اتاق ، نفهمد که بیدارم .
در سکوت محض خانه ، غرق ماجرای کتاب شده بودم . یک جا به خودم آمدم و ساعت را که نگاه کردم دیدم الان است که نگهبان شب بیاید و بچه‌های بیدار را با خود ببرد و بدزد . اما ، خبری از نگهبان شب نبود ! و من شاید حتی در تمام این مدت ، درآغوش ِ فرشته‌ی شب آرام گرفته بودم !
از آن شب به بعد ، شب‌های ماه‌ رمضان شده اند یک قرار هرساله برای من . برای آرام گرفتن . برای انجام کارهای جدیدِ بابرکت . برای زل زدن به سیاه‌ترین آسمان و به سفید‌ترین روزها فکر کردن . برای بیدار ماندن و در آغوش فرشته‌ی شب ، آرام گرفتن . برای فکر کردن به همه‌ی اتفاقات طی ِ روز و درس‌ها را با خود زمزمه کردن .
که اصلا یکسری شب‌ها ، برای بیدار ماندن اند ؛ آنهایی که خواب اند را نگهبان خشمگین شب ، می‌دزدد و پرت می‌کند وسط سیاه‌چاله‌های دلهره و بی‌قراری .

@marhamane
بدی دوستی‌ها و رابطه‌های مجازی این است که هیچ تعهدی در آن نیست . که نمی توانی خیلی مدعی شوی که فلانی کجایی؟ چرا نمی‌نویسی؟ چرا رفتی؟
از زمان وبلاگ هم همین بود . هنوز در ذهنم نویسنده‌هایی هستند که یکدفعه رفتند و دیگر ننوشتند . بدون هیچ خداحافظی و حرف اضافه‌ای . که چند سال چشمم خشک شد به پست آخرشان ؛ یک پست معمولی که هیچ به قیافه اش نمی‌خورد آخرین پست دوست مجازی ام باشد .
وبلاگ گوهرشاد را یک سالی بود که می‌خواندم . در آخرین پستش گفته بود فردا می‌آید و می‌گوید نتیجه‌ی امتحان زیستش چه شد ، اما ۵ سال از آن روز میگذرد و گوهرشاد هنوز نیامده است ، و من هنوز به گوهرشاد ، به امتحان زیستش ، به هزار و یک دلیل ِ نیامدن و ننوشتن اش فکر میکنم .
بدی دوستی‌های مجازی این است که تو برای امتحان‌هایشان دعا می‌کنی ، عروس که می‌شوند ذوق می‌کنی ، برای نتیجه‌ی آزمایش مادرشان نگران ‌می‌شوی ، وقتی کم عقلی می‌کنند حرص میخوری ؛ اما چون نیستی و دیده نمی‌شوی ، هیچ حقی نداری که بهشان معترض شوی که وقتی می‌روی ، لااقل یک خداحافظی بکن . تا من پنج سال ، به تو و هزار و یک دلیل نیامدن ات ، فکر نکنم .

+یکدفعه نرویم ! همین .

@marhamane
و زندگی ؛
شاید تعادل بین این دوتاست ، که بدونی کِی
" چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد "
و کِی
" قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد " .

#حافظ‌جان♥️

@marhamane
هیچ‌کس برای رسیدن به آنچه روزی‌ توست ، بر تو سبقت نمی‌گیرد و هیچ غلبه کننده‌ای در به چنگ آوردن روزیِ تو ، مغلوبت نمی‌کند و رزقی که برایت مقدر شده بی درنگ به تو برسد .

| نهج البلاغه حکمت ۳۷۹|

+و من فکر می‌کنم رزق ، خیلی فراتر از نان سفره مونه ؛ رزق ِما آدم‌هایی اند که باهاشون روبه رو میشیم ، جملات قشنگی اند که یکدفعه می‌خونیم ، دعاهای خیری اند که در حق‌مون میشه و تمام موقعیت‌ها و موفقیت‌هایی اند که براشون تلاش میکنیم ؛ رزقی که هیچ کس نمی‌تونه از ما بگیره .🌿

@marhamane
عصر‌هایی را که صبح‌اش امتحان داشته‌ام ، عجیب دوست دارم .
از دانشگاه که می‌رسم خانه، مثل پسربچه‌های دبستانیِ از فوتبال برگشته ، کیف و وسایل‌ام را پرت می‌کنم یک طرف اتاق ، گوشی‌ام را می‌گذارم حالت هواپیما ، پرده‌ها را می‌کشم ، روی تخت دراز می‌کشم و فقط چند دقیقه‌ای به سقف خیره می‌شوم . همین .‌چشم‌هایم را می‌بندم و به سکوت اطرافم گوش می‌دهم .
عصرهایی که صبحش را امتحان داشته‌ام ، عجیب دوست دارم ؛ برای چندمین بار بهم ثابت می‌کنند که سردرد‌ها ، حالت تهوع‌های از سر استرس ، سیاهی رفتن چشم‌ها ، خسته شدن‌ها، خسته‌شدن‌ها و خسته‌شدن‌ها تمام می‌شوند .
راستش را بخواهی ، همان لحظه‌ی اول که زل می‌زنی به سقف ، همه‌ی دردهایت تمام شده اند ؛ و تو می‌مانی و تمام کارهایی که در "خستگی‌" هایت انجام داده‌ای .

#ز_غوغای_جهان_فارغ🎈

@marhamane
شاید یکی از قسمت‌های سخت ماجرای دختر بودن اینجاست که تو باید وسط گیر و دار ِ درس و امتحان و استادهای سخت‌گیر و فرجه‌های امتحان؛ حواست به رد سوختگی‌ ِدست مامان ،کیک خانگی هوس کردن بابا ، تاریخ انقضای شیر مانده در یخچال ، کراتینین آزمایش مامان‌ و بابا ، دور کردن نمکدان ِ سفره از دست‌های داداش باشد .
که تو ، باید تعداد چین‌های دور چشم مامان را بدانی که یک‌وقت زیاد نشوند و حتی تعداد موهای سر بابا که یک وقت کم نشوند ، تو باید برای خنداندن‌شان کولی‌بازی دربیاوری وقتی که غمگین اند ، مهربان باشی وقتی که خسته‌اند ، آش‌رشته را با نعناداغ تزئین کنی برای افطار وقتی که خوابند ، فیلم طنز دانلود کنی وقتی که عصر‌ها دل‌شان می‌گیرد ، بوی کیک وانیلی راه بیندازی در خانه وقتی که خسته از بیرون می‌رسند .
که دختر بودن ، عجیب با "مرهم" بودن آمیخته شده و یک شغل تمام وقت ِ بدون مرخصی است که امتحان و استاد سخت‌گیر و درس و مشق حالی‌اش نمی‌شود !

#دخترانگی‌هایم🎀

@marhamane
اغلب اوقات دختر آرامی هستم ، از آنهایی که وقتی در کلاس‌های مدرسه غیبت می‌کنند ، معلم باید چشم بگرداند تا ببیند چه کسی نیست که غیبت‌اش خیلی حس نمی‌شود ، اگر در مهمانی‌ها نباشم بعید می‌دانم کسی بگوید جای فلانی خالی است ، در عکس‌های دسته جمعی اگر نباشم کسی نمی‌فهمد که نیستم ، حتی امتحان کرده ام که اگر last seen recently ام شود last seen within a month ، به جز تعداد معدودی بقیه اصلا نمی‌فهمند که نیستم .
این‌ها که گفتم راستش ، خیلی برایم مهم نیستند ؛ از این می‌ترسم که در این دنیا نباشم و هیچ‌کس نفهمد که نیستم ،که دنیای قبل و بعدم هیچ فرقی نکرده باشد، که هیچ یاکریمی صبح اول وقت منتظر دانه ریختن من نباشد ، که هیچ‌کس دلش برای تلاش من برای خنداندن‌اش تنگ نشود ، که هیچ‌کس هیچ حرف به درد بخوری از من به یاد نداشته باشد ، که هیچ حس مثبتی در کسی بوجود نیاورده باشم ، که هیچ دختربچه‌ای نباشد که به او یاد داده باشم چگونه دعا کند ، که حال هیچ‌کس را خوب نکرده باشم .
از این‌ها که گفتم خیلی می‌ترسم . از اینکه دنیایی که تحویل می‌دهم از دنیایی که تحویل گرفتم قشنگ‌تر نباشد ؛که هیچ ردپایی از من در زندگی هیچ‌کس نباشد ، مثل هزاران هزار آدمی که انقدر نیستند که انگار از همان ابتدا هم نبوده اند .

@marhamane
به نقل از شاهدان ماجرا ، وقتی به دنیا آمدم قشقرقی به پا کردی و گفتی یا باید جای من در خانه‌مان باشد یا تو ، که تو حاضر نیستی مامانت را با یک دختربچه‌ی فسقلیِ تازه وارد سهیم شوی . اما همین شاهدان اعتراف می‌کنند که وقتی در بیمارستان بستری شدم چه‌طور از پشت پنجره نگران مرا نگاه می‌کردی و با نگهبان دعوا می‌کردی که چرا نمی‌گذارد خواهرت را ببینی .
از دعوا‌های ریز و درشتِ خواهر‌برادری‌مان که بگذریم ، من گاهی وقت‌ها شدم برادر کوچک تو ، تو اما برای همیشه شدی حامیِ من .
من شدم هم‌بازی گل‌کوچک تو در خانه ، که به تقلید از تو وقتی در دروازه می ایستادم و توپ را می‌گرفتم، یک بوسه به گوشه‌ی آن می‌زدم و احساس غرور می‌کردم از اینکه شبیه به تو شده ام .
من آن دختربچه‌ی لوس نازک‌نارنجی بودم که حرصت را در می‌آورد ، تو اما داداش بزرگتری بودی که از مدرسه نرسیده مرا به کلاس ژیمناستیک می‌برد .
تابستان‌ها دلت نمی‌آمد من تنها بمانم ، FIFA که بازی می‌کردی من کنار دستت می‌نشستم ، بهم یاد داده بودی که هروقت گفتی "بزن" روی یکی از کلید‌های F بزنم و آن وقت بازیکن شوت می‌کرد به سمت دروازه و ما گل می‌زدیم؛ و شادی پس از گل‌مان جیغ ِمن بود ، چرا که من کنار تو احساس مفید بودن کردم .
همیشه می‌دانستی که این هفته تماشاخانه کدام انیمیشن را نشان می‌دهد و در نظر من تو اعجاب انگیز‌ترین پیشگوی تاریخ بودی .
من انشاهای تو را می‌نوشتم و تو بعضی مساله‌های ریاضی را به من یاد می‌دادی و در نظر من تو باهوش‌ترین فرد دنیا بودی .
روزی که روپوش سفیدم را برای اولین بار پوشیدم ، بیشتر از همه دوست داشتم که تو مرا در این لباس ببینی ، که ببینی هم‌بازی گل‌کوچک تو چه زود بزرگ شده است ، من اما مانده‌ام که وقتی آمدی و شمع ۲۷ سالگی‌ات را فوت کردی ، چگونه باور کنم که تو دیگر هم‌بازی گل‌کوچک من نیستی ، که این زمان لعنتی حتی از آن بازیکن محبوب‌مان در FIFA هم سریعتر می‌دود .
تولدت مبارک برادر بزرگ‌تر ، حامیِ همیشگی .

#خواهرانه🎀

@marhamane
نوشته بود "‍ به چیزهایی که بعد از دعا کردن، به دست نیاوردی، فکر نکن.
به همه چیزهای بی شماری فکر کن که خدا بدون هیچ درخواستی، بهت داده ".

#خدا‌جان‌شکرت💚
@marhamane
ترم ۸ زبان که بودم ، جلسات آخر مربی جدیدی برای‌مان آمد . یک خانم ۲۸ ۲۷ ساله با موهای مشکی پرکلاغی ، خانم مرسلی .
گفت که برای مربی قبلی‌مان مشکلی پیش آمده و جلسات باقی‌مانده و امتحان بر عهده‌ی اوست .در یکی از جلسات تاپیک‌مان در مورد شغل آینده بود و منِ ده ساله گفتم آرزو دارم پزشک شوم .
پس از پایان ترم ، برای اولین و آخرین بار در کل دوران تحصیلم بابا برای گرفتن کارنامه رفت آموزشگاه . خانم مرسلی که تنها ۳ جلسه با او کلاس داشتیم ، به بابا گفته بود :"من مطمئنم مرهم پزشک خوبی میشه !این بچه استعدادشو داره!"
وقتی این جمله را از زبان بابا شنیدم ، از ذوق گریه کردم !
بیشتر از ده سال از این حرف می‌گذرد ، و من حتی دیگر هیچ‌وقت خانم مرسلی را ندیدم ، اما هروقت خسته میشوم ، هروقت به خودم شک می‌کنم ، هروقت کم ‌می‌آورم؛ تنها یک جمله به خودم می‌گویم :" به خاطر خانم مرسلی ، یه بار دیگه هم تلاش کن !"

+کلمه‌ها... امان از کلمه‌ها که انقدر جون دارن ، انقدر سرنوشت‌ساز ان ...
@marhamane
اگه جشن پایان پیش‌دبستانی که توش آرزو کردم دکتر بشم و جشن الفبای اول دبستان که توش حتی تخصصم هم انتخاب کردم رو بگذاریم کنار و جدی نگیریم، قوی‌ترین خاطره‌ی من برای پرورش این رویا برمیگرده به وقتی که دوم دبستان بودم . یک روز تابستونی رفتم یه درمانگاه و روح من اونجا موند ! و از فرداش ، تمام رویا و بازی‌های من خلاصه شد تو فضای بیمارستانی که توی ذهنم ساخته بودمش.
اگه اون روز رو به طور میانگین بگیریم ۱۵ مرداد سال ۸۵ ، الان چهار هزار و ششصد و هفتاد و دو شبه ، که من منتظر چنین شبی‌ام ، یعنی چهار هزار وششصد و هفتاد و دو شبه که با رویای امشب خوابیدم‌. شبی که فرداش قراره برای اولین بار به عنوان یک دانشجو برم بیمارستان :)
اگرچه فردا هیچ نقش درمانی نخواهیم داشت و چه بسا شاید هیچ ارتباطی با بیمارها نگیریم ، ولی به شدت هیجان‌انگیزه برام .حس مهاجری رو دارم که بعد از کلی سختی ، تو یه کشور پذیرش گرفته و حالا فردا اولین روزیه که قراره تو اون کشور نفس بکشه ‌. یا حس باز شدن یه فصل جدید تو زندگی ؛ که مثلا گوشه‌ی صفحه‌ی دوم خرداد سررسید ات رو تا بزنی و بگی :"همه‌چیز تازه از اون روز شروع شد!"

#آغاز‌یک‌رویا💫

+ امشب کلی کار دارم و صرفا خواستم حسم ثبت شه . به خاطر همین متن رو خودمونی نوشتم و خیلی نتونستم روش وقت بذارم . شاید اصلا از این به بعد متنهای این هشتگ خودمونی شدن . هوم؟

+ازتون میخوام برای فردا و حسِ خوبِ ماندگارش ، دعا کنید لطفا

@marhamane
چه جوری امروز رو بنویسم ؟
چه جوری حسمو توصیف کنم ؟
که مگه میشه حس توامان شوق و ذوق و اضطرابم موقع ورود به بیمارستان رو در قالب کلمات بگم ؟
یا حسم وقتی که برای اولین بار در عمرم رفتم ccu و تازه به اندازه‌‌ی یک اپسیلون از درد و رنج مریض‌ها رو دیدم ، که فهمیدم هر بیمارستانی یه جزیره‌ی کوچیکه که به ظاهر وسط شهره ، اما آدم‌های اون تو ، توی یه دنیای دیگه ان انگار .
چه جوری و با کدوم کلمه‌ها بگم از اولین مریضی که دیدیم ، آقا مهرداد ِ ۳۹ ساله که می‌گفت از بس به همسرش گفته "دردت به قلبم "، کارش به بخش قلب کشیده . چی بگم از حس خوب این جمله ؟
یا از حس با نمکی که تجربه کردم وقتی جواب سوال استاد رو دادم و رو کرد به سمتم و بهم آفرین گفت . طعم نمکین این آفرین ، همیشه زیر زبونم می‌مونه :)
کلی خاطره‌ امروز حک شد تو قلب و ذهنم برای همیشه . همیشه‌ی همیشه . که مگه میشه یادم بره اولین باری که با کلی خجالت و اضطراب ، صدای قلب بیمار رو سمع کردم؟
مگه میشه یادم بره به آقایی که دنبال داروخونه میگشت، گفتیم دنبالمون بیاد و آخرش به بن‌بست رسیدیم! و بین خجالت کشیدن‌هامون کلی خندیدیم از اینکه حالا این آقا چه فکری در مورد ضریب هوشی مون میکنه :))
مگه میشه یادم بره غمی که تو چشم بیمارها بود ؟
خدا رو چهارهزار و ششصد و هفتاد و دو مرتبه شکر ! که شاید در برابر امروز و اتفاق‌های قشنگش ، عدد کمی به نظر بیاد ، اما من و خدا و تمام سختی‌ها و بالا پایین ها‌ی این چهار و هزار و ششصد و هفتاد و دو شب میدونیم که چقدر عدد بزرگیه ! خدا رو شکر که امروز از لحاظ قشنگی وشیرینی و دلبری همونی بود که باید ، تمام و کمال !

دوم خردادماه، سال ۱۳۹۸

#آغاز‌یک‌رویا💫
#روی‌ماه‌خداوند‌را‌ببوس

@marhamane
حساب کن ببین همه آدم هایی که می شناسی شان چند نفرند.
خانواده. دوست و آشنا. از بغل دستی های مدرسه ابتدایی تا همین الان، اصلا همه دفترچه تلفنت روی هم چند نفرند؟
فامیل هایی که عید تا عید می بینی شان چطور؟
مغازه دارهایی که هفته ای یک بار ازشان خرید می کنی؛
بوتیک هایی که لباس می خری؛
آن ها که یک بار در خیابان از کنارشان رد شده ای؛

خواستم بگویم جوشن کبیر، روی هم هزارتا اسم خدا را دارد.
امشب بین خودت و خودت و خودت، حساب کتاب کن ببین می توانی نام ببری اصلا؟! می توانی هر اسم خدا را به نیت لااقل یک نفر بگویی؟! ها؟! بلدی؟!

می توانی موقع «یا بصیر» یاد فقیر نابینای سرکوچه باشی؟
می توانی «یامحبوب» که می گویی برای همه عاشق ها و معشوق ها دعا کنی؟
سخت ترش کنم؟ پرت ترش کنم؟
می توانی موقع «یا منشیء السحاب الثقال» یاد ساکنان استان های کم باران باشی؟!
«یا رادّ» را برای همه آنها که توی پیچ و خم دنیا گم شده اند می گویی؟
«یا توّاب» که گفتی یاد همه آنها که از دل شان خسته اند می افتی؟
بلدی این مدلی دعا کنی اصلا؟ برای آنها که نمی شناسی شان و ندیده ای و شاید قرار هم نیست که ببینی؟

+ دعا کنیم برای همدیگر. برای همه.
امشب دعا کردن خیلی خیلی راحت است. انقدر اسم خدا هست که برای همه جا باشد.

#شب_قدر
+متن را از جایی کپی کردم . نام نویسنده را ننوشته بود متاسفانه .
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
حساب کن ببین همه آدم هایی که می شناسی شان چند نفرند. خانواده. دوست و آشنا. از بغل دستی های مدرسه ابتدایی تا همین الان، اصلا همه دفترچه تلفنت روی هم چند نفرند؟ فامیل هایی که عید تا عید می بینی شان چطور؟ مغازه دارهایی که هفته ای یک بار ازشان خرید می کنی؛ بوتیک…
بچه بودیم قهر می‌کردیم، سر سفره نمی‌اومدیم و غذا نمی‌خوردیم.
خودمونو محروم می‌کردیم که بگیم مثلا ناراحتیم. که به حاجت اصلیه برسیم. پدر و مادر‌ها همش حواسشون به اونی بود که نیومده‌. هی سرک می‌کشیدن میایم یا نه. دست آخر هم می‌اومدن دنبالمون. سفره رو جمع نمی‌کردن و غذا رو هم نمیذاشتن یخچال تا سرد نشه، کنارشم یه کاسه ماست روی میز آشپز‌خونه برامون نگه می‌داشتن‌.
اگه شب قدر گذشته نرفتی سر سفره، سهمت کنار گذاشته شده‌اس، می‌تونی با همون لب و لوچه‌ی آویزون هم سهمت رو برداری هم حاجتتو بگیری.
اگه از اول کنار سفره بودی، خوش‌به‌حالت.
اگه دیر رفتی خوش‌به‌حالت.
اگه اصلا نرفتی هم خوش‌به‌حالت؛ که همه‌ی حواسش به اونی بود که نیومده. که تو خواب بودی و اون منتظر...🧡

+قرار بذاریم سر هر اسم دعای جوشن، یکی رو دعا کنیم؟

+متن رو از صفحه‌ی اینستاگرام atefeh_tajik@ برداشتم.

+سنجاق شود به مجموعه نوشته‌های :
#کاش_من_نوشته_بودمش

@marhamane
#احتمالا_موقت #کنکوری‌ها
سلام :)
تا حالا چندتا از دوستان کنکوری بهم پیام دادن که از تجربیاتم براشون بگم. امروز فرصت کردم متن بلندبالایی(😅) که براشون نوشتم رو تموم کنم. چون احتمالا حرفام از حوصله‌ی بقیه‌ی اعضا خارجه، لطف کنید به آیدی ام پیام بدید تا متن رو براتون بفرستم، شاید کمک کوچیکی باشه بهتون:)

+صبور باشید، متن رو برای همه‌تون میفرستم:)
@marhamane
به لیست دعاهای شب قدر پارسالم نگاه می‌کنم، به آرزوهایی که زیر سقف بلند مسجد با چشم گریان نوشتم. آرزوهایی که فکر می‌کردم اگر برآورده نشوند، می میرم!
نشسته‌ام و لبخند می‌زنم.
فکر می‌کنم یکی از لحظات قشنگ زندگی‌مان وقتی است که از ته دل و با آرامش خاطر می‌گوییم :" وای خدا ! چه خوب شد این آرزومو برآورده نکردیا".

+ که یادم بمونه، که حواسم باشه.
@marhamane
دیشب از فراز اول تا ۹۹ ام را به نیت بقیه خواندم و آرزو کردم برای‌شان . اسم یکسری‌ها را خود خدا می‌انداخت بر سر زبانم. از مادرها و مریض‌ها و کنکوری‌ها و زنان مطلقه و بچه‌های بی‌سرپرست و مستاجر‌ها بگیر تا رانندگان اسنپ و سربازان و دخترهای به دنیا آمده در خانواده‌های مردسالار و افسرده‌ها و آنهایی که اصلا به این دعا اعتقادی ندارند.
به فراز آخر که رسیدم ، فراز آخر ِ آخرین جوشن کبیرِ امسال ، یکدفعه زبانم قفل شد . دیگر نتوانستم آرزویی بکنم. چشم‌هایم را بستم و از ته قلبم گفتم: "اصلا هرچی خودت دوست داری رو بنویس." که تو صادق الوعدی و باری بر گردن ما نمیگذاری که تحملش را نداشته باشیم.

#نجوا‌ها🌙
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
اگه جشن پایان پیش‌دبستانی که توش آرزو کردم دکتر بشم و جشن الفبای اول دبستان که توش حتی تخصصم هم انتخاب کردم رو بگذاریم کنار و جدی نگیریم، قوی‌ترین خاطره‌ی من برای پرورش این رویا برمیگرده به وقتی که دوم دبستان بودم . یک روز تابستونی رفتم یه درمانگاه و روح من…
فردا، دومین روز بیمارستانمونه تو یه بخش و بیمارستان جدید.
روز اول که پامو گذاشتم تو محوطه‌ی بیمارستان از ته دلم از خدا خواستم که هیچ‌وقت ذوق و شوق و عشقی که به این مسیر دارم، غبارِ عادت و خستگی به خودش نگیره و مبادا مسیری که انتخاب کردم، تبدیل به روزمره بشه برام.
به خاطر همین، امشب همون‌قدر ذوق دارم که اون شب:)


#آغاز‌یک‌رویا 💫
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
فردا، دومین روز بیمارستانمونه تو یه بخش و بیمارستان جدید. روز اول که پامو گذاشتم تو محوطه‌ی بیمارستان از ته دلم از خدا خواستم که هیچ‌وقت ذوق و شوق و عشقی که به این مسیر دارم، غبارِ عادت و خستگی به خودش نگیره و مبادا مسیری که انتخاب کردم، تبدیل به روزمره بشه…
اینکه ابتدای امسال تصمیم گرفتم از کاه‌های کوچکِ خوشحالی ، کوه‌های بزرگِ شادی و مسرت بسازم، بی تاثیر نبود در اینکه امروز مدام انگشت‌ اشاره و میانی‌ام را بگذارم روی صفحه‌ی گوشی و عکس‌های‌مان را بزرگ و بزرگ‌تر کنم و لبخند بزنم. که روی چشم‌ها زوم کنم در جست‌و‌جوی برقِ شادی تا دلم گرم شود؛ که ما دانشجو‌های کوچکی بودیم که جز عکس گرفتن، راهی برای ابراز ذوق‌مان نداشتیم!

#حس‌های‌صورتی💖
#آغاز‌یک‌رویا 💫
@marhamane