مرهمانه|فصل چهارم
3.04K subscribers
238 photos
24 videos
16 files
136 links
برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
.
Download Telegram
تو خود علاج غم و درد بیشمار خودی
برو طبیب خودت باش و مبتلای خودت!
شبیه نوح اگر هیچکس به دين تو نیست
تو با خدای خودت باش و ناخدای خودت!

حسین زحمتکش

#خوشا‌به‌حال‌شما‌که‌شاعری‌بلدید
@marhamane
اگر تا قبل از این، موقع تصمیم گیری ها کمی دودل میشدم که راحتی و آرامش خودم را انتخاب کنم یا چیزی که دیگران پیشنهاد و انتخابش می‌کنند ‌‌‌‌‌؛ امروز فهمیدم و به یقین رسیدم که معمولی ترین راه‌ها و انتخابها اگر همراه با آرامش و راحتی خودت باشد، از هزار راه به اصطلاح پرفکت که قرار است آزارت بدهند؛ خیلی خیلی بهتر اند.
حرفهایم به ظاهر ساده و پیش پا افتاده می آیند، اما کافی است به تصمیمات زندگی مان فکر کنیم و ببینیم گاهی چه بیرحمانه عقيده ی دیگران را، به راه قلبی خود ترجیح می‌دهیم.


#درسهایی‌که‌از‌زندگی‌میگیرم🦋
@marhamane
شبها قبلِ خواب ، آیه الکرسی می‌خوانم و فوت میکنم برای همه ی آنهایی که هستند و نیستند!
برای "نیستند" ها تا روحشان آرام گیرد و برای "هستند" ها تا دلشان.
که هیچ "هستند" ای در این دنیا نیست که غم نداشته باشد ،
که هیچ گریزی از غم نبوده و نیست ،
که گاهی هیچ مرهمی جز دعای خیر ، التیام‌بخش نیست ...

@marhamane
قبلترها وقتی صفحه ی اینستاگرامم را باز میکردم و می دیدم هم‌کلاسی هایم یا در سفرند ، یا کافه و سینما و پارک ورستوران ، یک حس مزخرفی وجودم را پر میکرد که " نگاه کن ! هر دوتایتان هفته‌ی بعد امتحان دارید ، او چقدر تفریح میکند ، اما تو نشسته ای پای کتابهایت و تفریحت را کم کرده ای !"
بعد با یک حس ِ " چقدر به آنها خوش میگذرد و به من سخت ! " میرفتم سر درس و مشقم . آن هم یک رفتن ِ ناامیدانه !
اما الان ، صفحه ام را که باز میکنم ، بعد از لایک کردن عکسهای سفرشان و دیدن استوری آب‌گوشت و پیتزا و بستنی شان ، میروم سراغ درسم بی هیچ سرزنش و حس بدی ، که اگر من درس میخوانم ، منت اش بر گردن هیچ تفریح کننده ای نیست !
اگر "خودم" انتخاب کرده ام که درس بخوانم و تفریحم را کمتر کنم ، پس باید به خودم و تصمیمم احترام بگذارم .
که نه با دیدن عکسهای رنگی صفحات دیگران نظرم را در مورد لایف استایل انتخابی‌ام تغییر دهم و نه اینکه خودم را به خاطر تصمیم متفاوتم ، از آنها بهتر بدانم .
+ گاهی انقدر نقش قربانی ها را بازی میکنیم و سر انتخابهامان روی دیگران منت میگذاریم که انگار یادمان میرود ، یکسری کارها تصمیم خودمان بوده و هیچکس مجبورمان نکرده که انجامش بدهیم !

#اینستا‌گرام‌را‌آینه‌ی‌دق‌خود‌نکنیم!
@marhamane
" من یک پانامایی هستم ! "

نوشته‌های شخصیِ قدیمی ام را نگاه میکنم . میرسم به یک یادداشت در چهارم تیر ماه ۹۷ ، که بعد از مشاهده‌ی دقایق آخرِ بازی پاناما _انگلیس در جام‌جهانی نوشته‌ام . معمولا اگر وقت و حوصله داشته باشم ، دقایق آخر مسابقات را نگاه میکنم . دیدن چهره‌ی شادِ برندگان همیشه برایم لذت‌بخش است .
یادداشت از این قرار بود :

" کاش من اون پانامایی بودم که بعد از ۶ تا گل خورده از انگلیس ، از زدن یه دونه گل اش انقققدر خوشحااال میشه و شادی میکنه که گزارش‌ گر میگه انگار قهرمان جهان شدن !!
کاشکی من یک پانامایی بودم ...! "

نوشته‌ را میخوانم و یک لبخند تلخ میزنم . تلخی اش به خاطر به یادآوردن همه‌ی لحظاتی است که به دلیل افتادن در تله‌ی کمال‌طلبیِ منفی ، هیچگاه از داشته‌هایم لذت کافی را نبردم ، چون همیشه بالاخره یک کم و کسری ای این وسط پیدا میشود .
اما لبخند زدم چون ، تا حد قابل قبولی از این تله در آمده ام .
این چند وقته ، شاید مثل پانامایی‌ها از زدن یک گل ، آنهم با وجود شش گلِ خورده ! ، قدر ِ قهرمان ِجهان شدن شادی نکرده باشم ، اما بعد از هر گُلی که در زندگی ام زده‌ام با اشک شوق یک دور ، دورِ افتخار زده ام .

#من‌یک‌پانامایی‌هستم !

@marhamane
نوشته بود همه‌ی این سختی‌ها را به جان بخر ،
خودِ آینده‌ات یک روز از تو تشکر خواهد کرد ‌.

@marhamane
گاهی وقتها که اخلاق بد یک پدربزرگ را عینا در نوه‌ی کوچکش می‌بینم ، یا می‌بینم عصبانی شدن یک پسربچه چقدر شبیه عصبانیت پدرش است ؛ وقتی می‌بینم بچه‌ها چقدر به طور غریزی و ناخودآگاه رفتارهای غلط عمه/خاله/عمو را از همین ابتدا تقلید میکنند ، عجیب می‌ترسم .
وقتی می‌بینم یک دختر‌بچه موقع حسادت همان‌طور پشت چشم نازک می‌کند که مادرش ، می‌گویم نکند رفتارهامان بعد از یک مدت پافشاری تثبیت میشوند ، میروند در ژن‌ها و به نسل بعد میرسند !!
به خودم میگویم ، اطرافیان الانت به کنار ! به خاطر یک نسل و حتی نسلها بعد که قرار است غریزی رفتارهای تو را تکرار کنند ، روی خودت کار کن . تو تاثیرگذار تر از چیزی هستی که فکر میکنی ، تو به اندازه‌ی چند نسل موثری !

+بعضی‌وقتها فکر می‌کنم در چند نسلِ قبلِ من ، دختری بوده به نام گلنار که روی خودش کار نکرده و بعضی رفتارهای بدش به من رسیده‌اند . می‌دانم مسخره است ! اما گاهی با گلنار حرف میزنم و میگویم تو حساس و زودرنج بودن را به من به ارث رسانده‌ای ، من اما آن را به کس دیگری نمی‌دهم ، از بین می‌برمش .

#برای‌نسل‌بعد‌مان‌گلنار‌نباشیم!

@marhamane
اگر قرار باشد برای همه‌ی آدم‌های دنیا فقط یک آرزو کنم ، آرزویی که خدا قول می‌دهد حتما برآورده‌اش کند ، چشمانم را می‌بندم ، نفس عمیقی می‌کشم و می‌گویم :
"آرزو می‌کنم چشم‌هایی داشته باشیم که نشونه‌هایِ کوچیکِ تو رو ببینن .... "

که دنیا پر است از نشانه‌های کوچک تو ،
که نشانه‌ی تو ، همان"یا ارحم الراحمین" ای است که وقتی ناامید شده ام ، روی دیوار شهر می‌بینم .
که نشانه‌ی تو ، همان حرف‌های امیدبخش استادمان است ، وقتی خسته‌ام .
که نشانه‌ی تو ، همان صندلی خالیِ مترو است ، وقتی در قطار قبلی جایم را به یک خانم مسن داده‌ام .
که نشانه‌ی تو آقایی است که برای پنچرگیری ماشین به کمک‌مان می‌آید .
که نشانه‌ی تو ، گل دادن کاکتوس کوچکم است وقتی که حس می‌کنم دچار روزمرگی شده‌ام .
که جهان ، پر است از نشانه‌های کوچک تو ؛ که دیدنشان امید ِزندگی است و ندیدن‌شان ، ناامیدی ِ محض .
که دیدن‌شان آرامشِ محض است و ندیدن‌شان ، گم شدن در تنهایی و بی‌قراری .

@marhamane
انسان هزار بار تو زندگی‌اش اسیرِ طوفان میشه ؛
اما بذار وسط طوفان هم رویاهات گل کنن :)🌱

_نورا مرغوب
@marhamane
از دیروز که نماینده گفت اسم‌هاتونو بدید برای گروهبندی بیمارستان ، یک کوهِ قند ، وسط شلوغی‌های دلم قدعلم کرده و هی قنده که داره آب میشه تو دلم !
به تقویم نگاه میکنم ، به پنجشنبه‌ها ، تاریخ اولین پنجشنبه رو حدس میزنم ، زل میزنم به‌اش و میگم : یعنی تو اون روزی هستی که قراره بعدها ، بگم همه چیز از اون روز شروع شد ؟ تو اون روزی هستی که من رو یک قدم به رویام نزدیک می‌کنه ؟ 😍

+ با ورود به بیمارستان ، این کانال رسالت اصلی اش رو شروع میکنه 😅
و من ؟ رسالت مرهم بودن رو ...🍃

#آغاز‌یک‌رویا💫
@marhamane
در بچگی فهمیدم که دست‌هایم ذوقی برای "ساختن" ندارند !
ذوق و استعداد نقاشی را نداشتم . کاردستی های دبستانم را صرفا برای رفع تکلیف انجام می‌دادم . کلاس کوزه‌گری ثبت‌نام کردم و استعداد چندانی از خود نشان ندادم . بزرگتر که شدم ، رفتم کلاس خطاطی و آنجا هم شاگرد تنبل و بی‌حوصله‌ی کلاس بودم . کلاس‌های حرفه‌و‌فن راهنمایی میل بافتنی و کاموا بدست می‌گرفتم اما شال‌گردن‌ها را نصفه رها می‌کردم .
اما در این میان، یک نیرویی در سرانگشتانم بود که می‌گفت: "قلم بدست بگیر و بگذار بنویسم ."
همان سرانگشت‌هایی که نه بلد بودند طرحی بکشند ، نه چیزی ببافند و نه خلق کنند ، چنان پرقدرت می‌شدند که کلمات را مثل نخ کاموا ، یکی زیر و یکی رو ، سریع پشت سر هم ردیف میکردند و متنی می‌بافتند . متنی که عصاره‌ی تمام ذوق‌های درونی‌ام بود ، تمام ذوق‌های جمع شده در قلبم.
و من از سرانگشتانم نه تابلوی نقاشی می‌خواهم ، نه لباس ِ دوخته شده و نه طرحی خلق شده .
که من تنها از آن‌ها می‌خواهم متنی ببافند که ، یک نفر و فقط یک نفر بگوید که بعد از خواندن اش ، حالش بهتر شده است . همین و بس .

#هزار_و_یک_دلیل_برای_نوشتن🌱
#دلیل‌دوم

@marhamane
کم سن و سال که بودم ، شب و نیمه‌های شب برایم حرمت داشتند . وقتی اتفاقی ساعت یک یا دو شب بیدار می‌شدم ، سریع به ساعت نگاه میکردم و بعد انگار که اگر بیدار بمانم ، نگهبان خشمگین ِ شب دعوایم می‌کند ، چشم‌هایم را محکم به هم می‌فشردم تا بخوابم .
اولین باری که آسمان ِ ساعت دو بامداد را دیدم ، یکی از شب‌های ماه رمضان بود . آن موقع‌ها ماه رمضان دقیقا می‌افتاد در چله‌ی تابستان . صبحش را به قول مادربزرگ‌ها ، تا لنگ ِ دراز ِظهر خوابیده بودم و خوابم نمی‌آمد . ساعت حدودا ده شب بود که کتاب "روبوت فراری" را دستم گرفتم و شروع کردم به خواندن . حتی برای اولین بار ، در اتاقم را هم بستم که کسی از روشنایی نور اتاق ، نفهمد که بیدارم .
در سکوت محض خانه ، غرق ماجرای کتاب شده بودم . یک جا به خودم آمدم و ساعت را که نگاه کردم دیدم الان است که نگهبان شب بیاید و بچه‌های بیدار را با خود ببرد و بدزد . اما ، خبری از نگهبان شب نبود ! و من شاید حتی در تمام این مدت ، درآغوش ِ فرشته‌ی شب آرام گرفته بودم !
از آن شب به بعد ، شب‌های ماه‌ رمضان شده اند یک قرار هرساله برای من . برای آرام گرفتن . برای انجام کارهای جدیدِ بابرکت . برای زل زدن به سیاه‌ترین آسمان و به سفید‌ترین روزها فکر کردن . برای بیدار ماندن و در آغوش فرشته‌ی شب ، آرام گرفتن . برای فکر کردن به همه‌ی اتفاقات طی ِ روز و درس‌ها را با خود زمزمه کردن .
که اصلا یکسری شب‌ها ، برای بیدار ماندن اند ؛ آنهایی که خواب اند را نگهبان خشمگین شب ، می‌دزدد و پرت می‌کند وسط سیاه‌چاله‌های دلهره و بی‌قراری .

@marhamane
بدی دوستی‌ها و رابطه‌های مجازی این است که هیچ تعهدی در آن نیست . که نمی توانی خیلی مدعی شوی که فلانی کجایی؟ چرا نمی‌نویسی؟ چرا رفتی؟
از زمان وبلاگ هم همین بود . هنوز در ذهنم نویسنده‌هایی هستند که یکدفعه رفتند و دیگر ننوشتند . بدون هیچ خداحافظی و حرف اضافه‌ای . که چند سال چشمم خشک شد به پست آخرشان ؛ یک پست معمولی که هیچ به قیافه اش نمی‌خورد آخرین پست دوست مجازی ام باشد .
وبلاگ گوهرشاد را یک سالی بود که می‌خواندم . در آخرین پستش گفته بود فردا می‌آید و می‌گوید نتیجه‌ی امتحان زیستش چه شد ، اما ۵ سال از آن روز میگذرد و گوهرشاد هنوز نیامده است ، و من هنوز به گوهرشاد ، به امتحان زیستش ، به هزار و یک دلیل ِ نیامدن و ننوشتن اش فکر میکنم .
بدی دوستی‌های مجازی این است که تو برای امتحان‌هایشان دعا می‌کنی ، عروس که می‌شوند ذوق می‌کنی ، برای نتیجه‌ی آزمایش مادرشان نگران ‌می‌شوی ، وقتی کم عقلی می‌کنند حرص میخوری ؛ اما چون نیستی و دیده نمی‌شوی ، هیچ حقی نداری که بهشان معترض شوی که وقتی می‌روی ، لااقل یک خداحافظی بکن . تا من پنج سال ، به تو و هزار و یک دلیل نیامدن ات ، فکر نکنم .

+یکدفعه نرویم ! همین .

@marhamane
و زندگی ؛
شاید تعادل بین این دوتاست ، که بدونی کِی
" چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد "
و کِی
" قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد " .

#حافظ‌جان♥️

@marhamane
هیچ‌کس برای رسیدن به آنچه روزی‌ توست ، بر تو سبقت نمی‌گیرد و هیچ غلبه کننده‌ای در به چنگ آوردن روزیِ تو ، مغلوبت نمی‌کند و رزقی که برایت مقدر شده بی درنگ به تو برسد .

| نهج البلاغه حکمت ۳۷۹|

+و من فکر می‌کنم رزق ، خیلی فراتر از نان سفره مونه ؛ رزق ِما آدم‌هایی اند که باهاشون روبه رو میشیم ، جملات قشنگی اند که یکدفعه می‌خونیم ، دعاهای خیری اند که در حق‌مون میشه و تمام موقعیت‌ها و موفقیت‌هایی اند که براشون تلاش میکنیم ؛ رزقی که هیچ کس نمی‌تونه از ما بگیره .🌿

@marhamane
عصر‌هایی را که صبح‌اش امتحان داشته‌ام ، عجیب دوست دارم .
از دانشگاه که می‌رسم خانه، مثل پسربچه‌های دبستانیِ از فوتبال برگشته ، کیف و وسایل‌ام را پرت می‌کنم یک طرف اتاق ، گوشی‌ام را می‌گذارم حالت هواپیما ، پرده‌ها را می‌کشم ، روی تخت دراز می‌کشم و فقط چند دقیقه‌ای به سقف خیره می‌شوم . همین .‌چشم‌هایم را می‌بندم و به سکوت اطرافم گوش می‌دهم .
عصرهایی که صبحش را امتحان داشته‌ام ، عجیب دوست دارم ؛ برای چندمین بار بهم ثابت می‌کنند که سردرد‌ها ، حالت تهوع‌های از سر استرس ، سیاهی رفتن چشم‌ها ، خسته شدن‌ها، خسته‌شدن‌ها و خسته‌شدن‌ها تمام می‌شوند .
راستش را بخواهی ، همان لحظه‌ی اول که زل می‌زنی به سقف ، همه‌ی دردهایت تمام شده اند ؛ و تو می‌مانی و تمام کارهایی که در "خستگی‌" هایت انجام داده‌ای .

#ز_غوغای_جهان_فارغ🎈

@marhamane
شاید یکی از قسمت‌های سخت ماجرای دختر بودن اینجاست که تو باید وسط گیر و دار ِ درس و امتحان و استادهای سخت‌گیر و فرجه‌های امتحان؛ حواست به رد سوختگی‌ ِدست مامان ،کیک خانگی هوس کردن بابا ، تاریخ انقضای شیر مانده در یخچال ، کراتینین آزمایش مامان‌ و بابا ، دور کردن نمکدان ِ سفره از دست‌های داداش باشد .
که تو ، باید تعداد چین‌های دور چشم مامان را بدانی که یک‌وقت زیاد نشوند و حتی تعداد موهای سر بابا که یک وقت کم نشوند ، تو باید برای خنداندن‌شان کولی‌بازی دربیاوری وقتی که غمگین اند ، مهربان باشی وقتی که خسته‌اند ، آش‌رشته را با نعناداغ تزئین کنی برای افطار وقتی که خوابند ، فیلم طنز دانلود کنی وقتی که عصر‌ها دل‌شان می‌گیرد ، بوی کیک وانیلی راه بیندازی در خانه وقتی که خسته از بیرون می‌رسند .
که دختر بودن ، عجیب با "مرهم" بودن آمیخته شده و یک شغل تمام وقت ِ بدون مرخصی است که امتحان و استاد سخت‌گیر و درس و مشق حالی‌اش نمی‌شود !

#دخترانگی‌هایم🎀

@marhamane
اغلب اوقات دختر آرامی هستم ، از آنهایی که وقتی در کلاس‌های مدرسه غیبت می‌کنند ، معلم باید چشم بگرداند تا ببیند چه کسی نیست که غیبت‌اش خیلی حس نمی‌شود ، اگر در مهمانی‌ها نباشم بعید می‌دانم کسی بگوید جای فلانی خالی است ، در عکس‌های دسته جمعی اگر نباشم کسی نمی‌فهمد که نیستم ، حتی امتحان کرده ام که اگر last seen recently ام شود last seen within a month ، به جز تعداد معدودی بقیه اصلا نمی‌فهمند که نیستم .
این‌ها که گفتم راستش ، خیلی برایم مهم نیستند ؛ از این می‌ترسم که در این دنیا نباشم و هیچ‌کس نفهمد که نیستم ،که دنیای قبل و بعدم هیچ فرقی نکرده باشد، که هیچ یاکریمی صبح اول وقت منتظر دانه ریختن من نباشد ، که هیچ‌کس دلش برای تلاش من برای خنداندن‌اش تنگ نشود ، که هیچ‌کس هیچ حرف به درد بخوری از من به یاد نداشته باشد ، که هیچ حس مثبتی در کسی بوجود نیاورده باشم ، که هیچ دختربچه‌ای نباشد که به او یاد داده باشم چگونه دعا کند ، که حال هیچ‌کس را خوب نکرده باشم .
از این‌ها که گفتم خیلی می‌ترسم . از اینکه دنیایی که تحویل می‌دهم از دنیایی که تحویل گرفتم قشنگ‌تر نباشد ؛که هیچ ردپایی از من در زندگی هیچ‌کس نباشد ، مثل هزاران هزار آدمی که انقدر نیستند که انگار از همان ابتدا هم نبوده اند .

@marhamane
به نقل از شاهدان ماجرا ، وقتی به دنیا آمدم قشقرقی به پا کردی و گفتی یا باید جای من در خانه‌مان باشد یا تو ، که تو حاضر نیستی مامانت را با یک دختربچه‌ی فسقلیِ تازه وارد سهیم شوی . اما همین شاهدان اعتراف می‌کنند که وقتی در بیمارستان بستری شدم چه‌طور از پشت پنجره نگران مرا نگاه می‌کردی و با نگهبان دعوا می‌کردی که چرا نمی‌گذارد خواهرت را ببینی .
از دعوا‌های ریز و درشتِ خواهر‌برادری‌مان که بگذریم ، من گاهی وقت‌ها شدم برادر کوچک تو ، تو اما برای همیشه شدی حامیِ من .
من شدم هم‌بازی گل‌کوچک تو در خانه ، که به تقلید از تو وقتی در دروازه می ایستادم و توپ را می‌گرفتم، یک بوسه به گوشه‌ی آن می‌زدم و احساس غرور می‌کردم از اینکه شبیه به تو شده ام .
من آن دختربچه‌ی لوس نازک‌نارنجی بودم که حرصت را در می‌آورد ، تو اما داداش بزرگتری بودی که از مدرسه نرسیده مرا به کلاس ژیمناستیک می‌برد .
تابستان‌ها دلت نمی‌آمد من تنها بمانم ، FIFA که بازی می‌کردی من کنار دستت می‌نشستم ، بهم یاد داده بودی که هروقت گفتی "بزن" روی یکی از کلید‌های F بزنم و آن وقت بازیکن شوت می‌کرد به سمت دروازه و ما گل می‌زدیم؛ و شادی پس از گل‌مان جیغ ِمن بود ، چرا که من کنار تو احساس مفید بودن کردم .
همیشه می‌دانستی که این هفته تماشاخانه کدام انیمیشن را نشان می‌دهد و در نظر من تو اعجاب انگیز‌ترین پیشگوی تاریخ بودی .
من انشاهای تو را می‌نوشتم و تو بعضی مساله‌های ریاضی را به من یاد می‌دادی و در نظر من تو باهوش‌ترین فرد دنیا بودی .
روزی که روپوش سفیدم را برای اولین بار پوشیدم ، بیشتر از همه دوست داشتم که تو مرا در این لباس ببینی ، که ببینی هم‌بازی گل‌کوچک تو چه زود بزرگ شده است ، من اما مانده‌ام که وقتی آمدی و شمع ۲۷ سالگی‌ات را فوت کردی ، چگونه باور کنم که تو دیگر هم‌بازی گل‌کوچک من نیستی ، که این زمان لعنتی حتی از آن بازیکن محبوب‌مان در FIFA هم سریعتر می‌دود .
تولدت مبارک برادر بزرگ‌تر ، حامیِ همیشگی .

#خواهرانه🎀

@marhamane
نوشته بود "‍ به چیزهایی که بعد از دعا کردن، به دست نیاوردی، فکر نکن.
به همه چیزهای بی شماری فکر کن که خدا بدون هیچ درخواستی، بهت داده ".

#خدا‌جان‌شکرت💚
@marhamane
ترم ۸ زبان که بودم ، جلسات آخر مربی جدیدی برای‌مان آمد . یک خانم ۲۸ ۲۷ ساله با موهای مشکی پرکلاغی ، خانم مرسلی .
گفت که برای مربی قبلی‌مان مشکلی پیش آمده و جلسات باقی‌مانده و امتحان بر عهده‌ی اوست .در یکی از جلسات تاپیک‌مان در مورد شغل آینده بود و منِ ده ساله گفتم آرزو دارم پزشک شوم .
پس از پایان ترم ، برای اولین و آخرین بار در کل دوران تحصیلم بابا برای گرفتن کارنامه رفت آموزشگاه . خانم مرسلی که تنها ۳ جلسه با او کلاس داشتیم ، به بابا گفته بود :"من مطمئنم مرهم پزشک خوبی میشه !این بچه استعدادشو داره!"
وقتی این جمله را از زبان بابا شنیدم ، از ذوق گریه کردم !
بیشتر از ده سال از این حرف می‌گذرد ، و من حتی دیگر هیچ‌وقت خانم مرسلی را ندیدم ، اما هروقت خسته میشوم ، هروقت به خودم شک می‌کنم ، هروقت کم ‌می‌آورم؛ تنها یک جمله به خودم می‌گویم :" به خاطر خانم مرسلی ، یه بار دیگه هم تلاش کن !"

+کلمه‌ها... امان از کلمه‌ها که انقدر جون دارن ، انقدر سرنوشت‌ساز ان ...
@marhamane