مرهمانه|فصل چهارم
3.04K subscribers
238 photos
24 videos
16 files
136 links
برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
.
Download Telegram
خدایا
توفیقم ده که در همه حال از تو به نیکی سخن گویم
و به ستایشت کمر بندم
و سپاسگزار تو باشم
تا به آنچه از دنیا به من عطا کرده ای دلخوش نگردم
و برای آنچه از من دریغ داشته ای اندوهگین نشوم .

#دقایقی‌با‌صحیفه💚
مرهمانه|فصل چهارم
دلم میخواهد نوروز ۹۸ را در آغوش بگیرم و به او بگویم که من نه مثل نوروز ۹۵ به تو به چشم یک فرصت مطالعاتی طلایی برای کنکور (!) نگاه میکنم ؛ و نه مثل نوروزهای ۹۶ و ۹۷ برایت برنامه ریزی میکنم تا درسهای عقب افتاده‌ی طول ترم ام را بخونم . من تو را ، برای خودِخودت…
در دو روز مانده به بهار ، نوشتم که آنقدر بهار ۹۸ را دوست دارم که در نوروز اش هیچ‌چیز نمی‌تواند حال مرا بد کند . اما اشتباه میکردم .
انگار آن موقع که این حرف را زدم ، آقای خدا داشته یک لبخند می‌زده و می‌گفته که زود قضاوت نکن عزیزم ، تو هیچ‌وقت نمیدانی چه پیش می‌آید ‌.

در زندگی همه مان ، گاهی وقتها اتفاقاتی می‌افتد که رخ دادنشان دست خودمان نیست . حتی متاسفانه در بعضی مواقع ، کنترل کردنشان هم دست ما نیست ‌. انگار که باید بنشینی یک گوشه و کاری نکنی و فقط صبر کنی و نگاه کنی تا ببینی کی می‌رود ، این باران ِ بی امان کی تمام می‌شود .
البته اینکه میگویم "کاری نکنی " برای خودم خنده دار است ، چون صبر کردن و هی امید ِ رفتن ِ روزهای بد را به خود دادن ، سخت‌ترین کار دنیاست .
هروقت میگویم صبر ، یاد آن تمرین درس عربی می‌افتم که نوشته بود "الصبر مرُ " . تلخ است واقعا . تلخ به خاطر اینکه ناراحتی ، نگرانی ، اما "تو" که وسط این اتفاقی عملا کاری نمی‌توانی بکنی . گاهی وقت‌ها انگار کندن کوه و جابه‌جا کردن آن ، راحت‌تر از نشستن و دست روی دست گذاشتن است .
اما باید بنشینی و حافظ دائما در گوش ات می‌گوید : در دایره ی قسمت ما نقطه‌ی تسلیم ایم .
درست مثل دیشب . که به باران ِ بی امان ِ شب ، با بغض نگاه می‌کردم و
می‌گفتم :" پس کی تمام می‌شوی ؟"
به آقای خدا نگاه کردم و گفتم جیب‌های تو پر از معجزه است . تو بار دیگر ثابت کردی که اگر بگویی باش ، می‌شود . که اگر بگویی ایرانِ درگیرِ خشکسالیِ چند ساله را سیل ببرد ، سیل میبرد یک آب هم روش !
اما تو همیشه ثابت کرده ای که رحمتت بر غضبت پیشی می‌گیرد ...
این‌ها را گفتم و نفهمیدم کی خوابم برد .
صبح بیدار شدم . نور آفتابِ توی آسمان بیدارم کرد . از پنجره نگاه کردم . همه جا خشک بود . به آقای خدا ، لبخند زدم .

#لطف‌آنچه‌تو‌اندیشی‌حکم‌آنچه‌تو‌فرمایی💛
این چند روز را سرما خورده بودم ، از کل روز نصف اش را خواب بودم و برای نصف دیگر ، وظیفه ام کاملا مشخص بود ؛ آماده کردن خودم و اتاقم برای شروع دوران بالین .
لباس‌های دانشگاه را از کمد درآوردم ، شستنی‌ها را شستم ، اتو کشیدنی‌ها را اتو زدم ، کفش‌ها را واکس زدم ، کتاب‌های درسی را گذاشتم جلوی چشم ، خودکار‌ها و هایلایتر‌ها را آماده کردم ، کمی کتاب‌ فیزیولوژی ام را ورق زدم و مهمتر از همه ؛ خودم را برای روز‌های سخت اما شیرین بالین آماده کردم .
حالا روی تخت دراز کشیده ام ، خسته اما ذوق زده ، مضطرب اما امیدوار . به لباس‌هایی که باید فردا بپوشم نگاه میکنم و لبخند می‌زنم . یاد مرهم ِهفت ساله می‌افتم که شب ِاولِ مهرِ اولِ دبستان اش ، آنقدر به روپوش سبزرنگ مدرسه اش زل زد تا خوابش برد .
به مسیر فکر می‌کنم . به سختی‌ها ، تلخی‌ها ، شب‌های امتحان ، کشیک‌ها ، استاد‌های باسواد ، مریض‌های کم طاقت ، لیوان‌های بزرگ نسکافه ، قدم زدن‌ها در راهروی بیمارستان ، سلفی‌های قبل و بعد از امتحان ، از خستگی‌ مردن‌ها ، از شادی گریه‌کردن‌ها ، از عشق لبریز شدن‌ها .
به تمام اینها همزمان فکر میکنم . قرص چرک‌خشک‌کن ام را می‌خورم ، چشم‌هایم را می‌بندم و خودم را در اولِ راهِ فصل جدیدی از زندگی‌ام تصور می‌کنم .

#حس‌های‌صورتی💖
خب ...
اولین روز ِ دوره‌ی فیزیوپات
نور بود ،
عشق بود ،
خنده و بغل‌ها و ماچ‌و‌بوسه‌های اول صبحی بود ،
حس ِخوبِ شروع بود ،
لبخند ِ دیدن ِ استادِ داخلی بود ،
حس ِ نابِ دلگرمی و دوستی بود .

آقای خدا ! بابت امروز ، کلی ممنون !😍

#خدا‌جان‌شکرت‌💚
یک جایی از کتاب دست‌نیافتنی ، قهرمان کتاب می‌گفت که هیچوقت از شرایطش راضی نبوده ، همیشه هر‌چه که می‌شده ، میگفته باید بهتر و قوی‌تر شود ، و دفعه‌ی بعد نتیجه‌ی درخشان‌تری بگیرد .
می‌‌گفت همین خصلت‌اش بوده که باعث شده خیلی از مدال‌هایش را بدست آورد و تا جایی که من از کتاب برداشت کردم ، آن را یک خصلت خوب می‌دانست .
اما از یک طرف ، یک جا گفته بود که در تمام عمرش هیچوقت احساس رضایت‌درونی و خوشبختی نداشته ، هیچوقت لبخند رضایتی به خودش نزده ، هیچوقت خودش را تحسین نکرده ، حتی وقتی بر روی سکوی قهرمانی ایستاده .

با خودم فکر می‌کنم و می‌گویم گاهی انگار باید فریاد بزنیم "بسه ! تا همینجا کافی است ! دیگر نه بهترش را می‌خواهم نه درخشان‌تر اش را . همین کافی است و من با همین از خودم راضی ام و خوشبختم . "

#درسهایی_برای_زندگی
روزی که برای اولین بار پشت فرمان ماشین نشستم را سراسر جیغ زدم ‌. وقتی ماشین روشن شد ، وقتی روی دنده بود و پرید ، وقتی به جای ترمز ، گاز را فشار دادم، در همه‌ی این موقعیت‌ها فقط از ترس چشمانم را بستم و جیغ کشیدم ، پاسخی غریزی و نه چندان هوشمندانه . داداش کنارم نشسته بود و می‌خندید . باورش نمی‌شد کسی تا این حد از رانندگی بترسد !
اما الان ، ترسم ریخته است ، بلدم در ترافیک راه بگیرم ، بلدم در اتوبان پا به پای بقیه با سرعت جلو بروم ، بلدم یک دستی فرمان را کنترل کنم و از همه مهمتر ! بلدم یک پارک دوبل شیک بزنم ؛)
رانندگی‌ برای من یک مثال کاملا ملموس بود از اینکه راست است که میگویند زندگی و لذت‌هایش پشت ترس‌هایند.
مهارت پشت ترسهاست .
قدرت پشت ترسهاست .
لذتهای دنیا همه‌شان پشت ترسها اند انگار .
ترسهایی که وقتی با آنها رو به رو میشوی و کنارشان میگذاری ، دقیقا حس زمان‌هایی را داری که محکم فرمان پیچیده‌ی ماشین را به سمت مستقیم هدایت میکنی و خوشحالی از جسارتت ، از اینکه خاموش نکردی و از اینکه ادامه دادی !

#شجاعت
خدا دوست‌هایی که در فوتبال به بقیه پاس میدهند ، را زیاد کند !❤️😅

+همیشه یکی از رویاهام این‌بوده که معلم دبستان پسرانه بشم !
یک بخش قشنگی از زندگی ، بین اونا جریان داره و ما ازش بی خبریم انگار.
#رویا‌های‌مرهم
تو میوه ی تعارفی از دستِ مادرهایی..
مُعلّیٰ یعنی برافراشته
تو میوه ی تعارفی از دستِ مادرهایی..
سنجاق شود به مجموعه نوشته های : کاش یک روزی من هم بتوانم همه‌ی حسهای خوب وجودم را در یک جمله تمام و کمال برسانم

#رویا‌های‌مرهم
اواخر اسفند که آمدم خلاصه ای از سال ۹۷ ام بنویسم ، دیدم به جز یکسری اتفاقات خیلی بُلد ، دیگر چیزی از این ۳۶۵ روز یادم نمی‌آید .
نه شادی‌ها و نه غم‌ها . مجبور شدم نوشته‌هایم را دوره کنم تا درس‌هایی که در این یک سال از روزگار گرفته بودم را به خاطر بیاورم ، درست مثل یک دانشجوی شب امتحانی که صبح روز امتحان ، هراسان جزوه ها را ورق میزند و از هر فصل یکسری آموخته‌های مبهم به خاطر می‌آورد .
حس بدی بود ، آخرِ سالی به خاطر فراموشی ام فکر میکردم کل یک سال را از دست داده‌ام!
تصمیم گرفتم در سال ۹۸ برای دل خودم ، هر روز یک درسی که از زندگی گرفتم را بنویسم و مهمتر از همه ، درسها را دوره کنم .
روزگار سوالاتش یک جورهایی لو رفته است به نظرم ، ما درسها را فراموش میکنیم !...

درس امروز چه بود ؟
" نمیشود با همه جنگید، ما موظف نیستیم سفر زندگی دیگران را تغییر دهیم
تو فقط کار خود را درست انجام بده
آدم ها با ديدن و اطمينان به کارهای درستى که تو انجام میدهی ، اعتماد میکنند که برای خودشان کاری بکنند..."

#درسهایی‌که‌از‌زندگی‌میگیرم🦋
خوشحالم! مثل اون آقای ۶۴ ساله‌ای که ساعت ۶ و ۲۰ دقیقه‌ی صبح زنگ میزنه رادیو جوان و به همه‌ی جوان‌های ایرانی صبح‌بخیر میگه :)))

#حس‌های‌صورتی💖
من خیلی فوتبالی نیستم اما بازی فوق‌العاده عجیب و پر حرف و حدیث بارسا مقابل پاری سن ژرمن را به خاطر دارم ، همان بازی که بارسا برای صعود نیاز به ۶ گل داشت و ۶ گل هم زد !
یادم است عادل فردوسی پور برای توصیف میزان تعجب اش و غیرقابل پیش بینی بودن فوتبال گفت : "چیشد تو این بازی ؟ چیه این فوتبال اصلا ؟ تمام تنم داره میلرزه"
گاهی در زندگی یک اتفاقاتی می‌افتد که تنها مثل عادل میتوانم با ذوق و صدای لرزان بگویم "چیه این زندگی اصلا؟" و با خودم فکر کنم گاهی محال‌ترین‌ها ، چه در چشم بهم زدنی ممکن میشوند !

#جیب‌های‌خدا‌پر‌از‌معجزه‌است
یک روز فاطمه ، دختر هفت ساله‌ی یکی از آشناها آمده بود خانه‌مان ، با مادربزرگش . یک کمی شیطنت کرد ، من هم کمی دعوایش کردم .
دیروز فهمیدم آن موقع ها پدر و مادرش در آخرین مراحل طلاق و جدایی بوده اند و این شیطنت فاطمه چیزی جز پاسخ طبیعی او به دعواها و احتمالا جنگ اعصاب‌های اطرافش نبوده و طفل معصوم گناهی نداشته .
حالا من ؟ از دیشب یک عذاب وجدان لعنتی گرفته ام که مثل اسید وجودم را می‌سوزاند ، اینکه چرا آن روز دعوایش کردم ، چرا با اخم جوابش را دادم ، اینکه چرا گاهی یادم می‌رود هر آدمی در درونش با چالش‌هایی درگیر است و رنجی را تحمل می‌کند ، اینکه هر آدمی قصه‌ای دارد که شاید خیلی از رفتارهایش وابسته به این قصه هستند .

#مهربان‌تر‌باشم!
در این چند وقته فهمیده ام که هر چقدر بیشتر "زندگی" کنم ، بیشتر حرف دارم برای گفتن در اینجا .
نوشتن بیش از هرکار دیگری ، وادارت میکند که تجربه کنی ، تلاش کنی ، بخوانی ، بشنوی ، بخندی و حتی گریه کنی ؛ تا آخرِ شب ، حرفی برای گفتن داشته باشی .

+گفته بودم اولین هدفم از ساخت اینجا ، بیشتر " زندگی کردن" خودم بوده است ؟

#هزار‌_و_یک_دلیل_برای_نوشتن 🌱
#دلیل‌اول
@marhamane
دنیا بدون شما؛
غذاخوری بینِ راهی ای بود که غذاهایش مسموممان کرد..

#أین_صاحبنا
+تولدتون مبارک ، آقای مهربانی‌ها💚

متن برداشته شده از کانال : @Mooalla
@marhamane
تولدِ همه‌ی نجات‌دهنده‌ها ،
همه‌ی امید‌دهنده ها ،
همه‌ی حال‌خوب‌کن ها ،
همه‌ی دست‌گیر ها ،
همه‌ی اونهایی که تو بدترین شرایط می‌رسند ،
همه‌ی شمع‌های روشن تو دل تاریکی ،
و همه‌ی همه‌ی اونهایی که دنیا رو جای قشنگ‌تری برای زندگی می‌کنن ، مبارک باشه 🌷
که اگه "امروز" روزِ اینها نیست ، پس کِیه ؟!...

#اردی‌بهشت🌸💚
@marhamane
یک جایی به خودم آمدم و دیدم من سالهاست شادی را کُپه کرده‌ام گوشه‌ی اتاق توی کمد ، و هی رویش رویا و خواسته پرت کرده‌ام ، انقدر که این شادی ِماسیده دیگر به کارم نمی آید ، دیگر عطر و بو ندارد ، یک چای ِسردِ تلخ شده است .
دیدم سالهاست شادی را قایم کرده ام گوشه‌ی کمد و هی موکولش میکنم به بعد از امتحان ریاضی، بعد از تراز ۷۰۰۰ قلمچی ، بعد از قبولی در دانشگاه ، بعد از نمره ی خوب فیزیولوژی ، بعد از اتمام دوره‌ی ۷ ساله‌ی پزشکی!
این روزها که بیش از قبل ، از مریضی‌ها و مکافات‌های بعدشان میخوانم ، فهمیده ام که شادی را باید آرام آرام تزریق کرد به جریانِ زندگی ، پخشش کرد بین ثانیه‌ها ، ذره ذره مزه کرد این چای ِ هل‌دار ِدارچینی را .
حالا در دفترچه‌ی کارهای روزانه ام ، بین "مطالعه‌ی جلسه‌ی سوم فارماکولوژی " و
" گرفتن وویس پاتولوژی از بچه‌ها "
و "اتو کردن مقنعه " ،
بزرگ مینویسم "شاد بودن 😇" و میدانم شادی ، چیزی نیست که جدا از زندگی روزمره بتوان به آن دست یافت .

+یکی از بزرگترین تغییرات مرهم ۲۰ ساله نسبت به ۱۹ ساله این است که بیشتر میخندد ، بلندتر میخندد و دندان‌هایش موقع خنده ، بیشتر از قبل معلوم می‌شوند :)

#شاد‌بودن‌انتخاب‌من‌است😇

@marhamane
تو خود علاج غم و درد بیشمار خودی
برو طبیب خودت باش و مبتلای خودت!
شبیه نوح اگر هیچکس به دين تو نیست
تو با خدای خودت باش و ناخدای خودت!

حسین زحمتکش

#خوشا‌به‌حال‌شما‌که‌شاعری‌بلدید
@marhamane
اگر تا قبل از این، موقع تصمیم گیری ها کمی دودل میشدم که راحتی و آرامش خودم را انتخاب کنم یا چیزی که دیگران پیشنهاد و انتخابش می‌کنند ‌‌‌‌‌؛ امروز فهمیدم و به یقین رسیدم که معمولی ترین راه‌ها و انتخابها اگر همراه با آرامش و راحتی خودت باشد، از هزار راه به اصطلاح پرفکت که قرار است آزارت بدهند؛ خیلی خیلی بهتر اند.
حرفهایم به ظاهر ساده و پیش پا افتاده می آیند، اما کافی است به تصمیمات زندگی مان فکر کنیم و ببینیم گاهی چه بیرحمانه عقيده ی دیگران را، به راه قلبی خود ترجیح می‌دهیم.


#درسهایی‌که‌از‌زندگی‌میگیرم🦋
@marhamane
شبها قبلِ خواب ، آیه الکرسی می‌خوانم و فوت میکنم برای همه ی آنهایی که هستند و نیستند!
برای "نیستند" ها تا روحشان آرام گیرد و برای "هستند" ها تا دلشان.
که هیچ "هستند" ای در این دنیا نیست که غم نداشته باشد ،
که هیچ گریزی از غم نبوده و نیست ،
که گاهی هیچ مرهمی جز دعای خیر ، التیام‌بخش نیست ...

@marhamane
قبلترها وقتی صفحه ی اینستاگرامم را باز میکردم و می دیدم هم‌کلاسی هایم یا در سفرند ، یا کافه و سینما و پارک ورستوران ، یک حس مزخرفی وجودم را پر میکرد که " نگاه کن ! هر دوتایتان هفته‌ی بعد امتحان دارید ، او چقدر تفریح میکند ، اما تو نشسته ای پای کتابهایت و تفریحت را کم کرده ای !"
بعد با یک حس ِ " چقدر به آنها خوش میگذرد و به من سخت ! " میرفتم سر درس و مشقم . آن هم یک رفتن ِ ناامیدانه !
اما الان ، صفحه ام را که باز میکنم ، بعد از لایک کردن عکسهای سفرشان و دیدن استوری آب‌گوشت و پیتزا و بستنی شان ، میروم سراغ درسم بی هیچ سرزنش و حس بدی ، که اگر من درس میخوانم ، منت اش بر گردن هیچ تفریح کننده ای نیست !
اگر "خودم" انتخاب کرده ام که درس بخوانم و تفریحم را کمتر کنم ، پس باید به خودم و تصمیمم احترام بگذارم .
که نه با دیدن عکسهای رنگی صفحات دیگران نظرم را در مورد لایف استایل انتخابی‌ام تغییر دهم و نه اینکه خودم را به خاطر تصمیم متفاوتم ، از آنها بهتر بدانم .
+ گاهی انقدر نقش قربانی ها را بازی میکنیم و سر انتخابهامان روی دیگران منت میگذاریم که انگار یادمان میرود ، یکسری کارها تصمیم خودمان بوده و هیچکس مجبورمان نکرده که انجامش بدهیم !

#اینستا‌گرام‌را‌آینه‌ی‌دق‌خود‌نکنیم!
@marhamane