Ehsan Khajeamiri - Nemidoonam ( احسان خواجه امیری - نمیدونم )
از این دنیا که بیذوقه،
منو ببر به اون موقع
منو ببر به دنیامو
به اون دستامو که میخوام
به اون شبا که خندونم
که تقدیر رو نمیدونم
منو ببر به اون موقع
منو ببر به دنیامو
به اون دستامو که میخوام
به اون شبا که خندونم
که تقدیر رو نمیدونم
از بیست و هفت سالگی، و پایان سال یک رزیدنتی!
اگه ازم بپرسی در چه حالی، باید بگم که وسط یک عالمه پروژه نیمه کاره رها شدم و دور خودم دارم میچرخم. وسط اینکه همزمان هم سطح سونوگرافی و تشخیصهام رو بالا ببرم، هم سیتیاسکن رو خوب و اصولی یاد بگیرم، هم خودم رو برای آموزش سال یکیهای جدید آماده کنم، هم پتانسیل و ظرفیت روانیم رو برای یک سال سخت رزیدنتی، شاید سختترین سال تحصیلم، آماده کنم و هم همزمان فرزند، خواهر و دوست خوبی برای عزیزانم باشم و از اینها مهمتر، فصل اول رابطهی عاطفیم رو مدیریت کنم و با چشمِ دل شرایط رو برای شروع زندگی بسنجم، و در کنار اینها خودم و خصوصیات اخلاقی خوب و بد و خلاهای شخصیتیم رو برای تشکیل یک زندگی مشترک و خانوادهی جدید ارزیابی کنم و اون حسابی داغونهاش رو اصلاح کنم، همزمان درآمدی که از رزیدنتی دارم رو(شاید براتون سواله که چقدره، ۱۷ میلیونه:) رو جوری مدیریت کنم که هم خرج رفتآمد و خورد و خوراک و لوازم مورد نیاز روزانهام و هم خرج تفریح و خوشحالیهام بشه تا این وسط پیاز نشم بگندم و هم تبدیل به یه سر سوزن طلایی بشه که ارزشش برای روز مبادا حفظ بشه، و هم حواسم باشه که آبرسان و ضدآفتاب خودم و مامان رو به موقع تمدید کنم، علت جوشهای ریز جدید روی گونهم رو بررسی کنم و در کنار اینها به موقع بخوابم، شبهای غیرکشیکی به حد کافی بخوابم، حواسم باشه موهام بیشتر از نود تا تار مو توی یک روز نریزن، نمازهام اول وقت خونده بشن، توی راه سخنرانی گوش بدم تا دچار دلمردگی نشم، با پرسنل و همکارا رفتارم رو جوری مدیریت کنم که در عین مهربونی، جدی و محکم باشم، برای مریضها تا حد ممکن مشکلشون رو توضیح بدم، باهاشون حسابی خوش اخلاق باشم، و جوری سونوگرافی رو انجام بدم و سیتیهاشون رو ریپورت کنم انگار هیچکس قبل و بعد من دیگه هرگز نخواهد دیدشون، حالا که ورزش جدی نمیکنم حداقل پیادهروی منظمی داشته باشم که پسفردا توی پیری نیاز به عصا نداشته باشم، ریزریز از توی اینستاگرام، پیرهن و گل و تور و انگشتر و یخچال و هواپز سرچ و سیو کنم برای آیندهی دور و نزدیک و در کنار همهی همهی همهی اینها، نفس بکشم و زندگی کنم... که همین دیروز بود که توی آیسیو بالاسر جوونی درست هم سن خودم رفتم که براثر تصادف مرگ مغزی شده بود و باید سونوگرافی قبل اهدای عضوش رو انجام میدادم و توی چشمهام گولهگوله اشک بود و توی گوشم صدای ضجههای همسرش... که زندگی دو سه نخ کامی است، و عمر سرفهی کوتاهی... که حس میکنم فعلا دارم وسط این سرفه، دست و پا میزنم و بهترین توصیفی که میشه ازم کرد اینه "کمی از همه چیز"...
اگه ازم بپرسی در چه حالی، باید بگم که وسط یک عالمه پروژه نیمه کاره رها شدم و دور خودم دارم میچرخم. وسط اینکه همزمان هم سطح سونوگرافی و تشخیصهام رو بالا ببرم، هم سیتیاسکن رو خوب و اصولی یاد بگیرم، هم خودم رو برای آموزش سال یکیهای جدید آماده کنم، هم پتانسیل و ظرفیت روانیم رو برای یک سال سخت رزیدنتی، شاید سختترین سال تحصیلم، آماده کنم و هم همزمان فرزند، خواهر و دوست خوبی برای عزیزانم باشم و از اینها مهمتر، فصل اول رابطهی عاطفیم رو مدیریت کنم و با چشمِ دل شرایط رو برای شروع زندگی بسنجم، و در کنار اینها خودم و خصوصیات اخلاقی خوب و بد و خلاهای شخصیتیم رو برای تشکیل یک زندگی مشترک و خانوادهی جدید ارزیابی کنم و اون حسابی داغونهاش رو اصلاح کنم، همزمان درآمدی که از رزیدنتی دارم رو(شاید براتون سواله که چقدره، ۱۷ میلیونه:) رو جوری مدیریت کنم که هم خرج رفتآمد و خورد و خوراک و لوازم مورد نیاز روزانهام و هم خرج تفریح و خوشحالیهام بشه تا این وسط پیاز نشم بگندم و هم تبدیل به یه سر سوزن طلایی بشه که ارزشش برای روز مبادا حفظ بشه، و هم حواسم باشه که آبرسان و ضدآفتاب خودم و مامان رو به موقع تمدید کنم، علت جوشهای ریز جدید روی گونهم رو بررسی کنم و در کنار اینها به موقع بخوابم، شبهای غیرکشیکی به حد کافی بخوابم، حواسم باشه موهام بیشتر از نود تا تار مو توی یک روز نریزن، نمازهام اول وقت خونده بشن، توی راه سخنرانی گوش بدم تا دچار دلمردگی نشم، با پرسنل و همکارا رفتارم رو جوری مدیریت کنم که در عین مهربونی، جدی و محکم باشم، برای مریضها تا حد ممکن مشکلشون رو توضیح بدم، باهاشون حسابی خوش اخلاق باشم، و جوری سونوگرافی رو انجام بدم و سیتیهاشون رو ریپورت کنم انگار هیچکس قبل و بعد من دیگه هرگز نخواهد دیدشون، حالا که ورزش جدی نمیکنم حداقل پیادهروی منظمی داشته باشم که پسفردا توی پیری نیاز به عصا نداشته باشم، ریزریز از توی اینستاگرام، پیرهن و گل و تور و انگشتر و یخچال و هواپز سرچ و سیو کنم برای آیندهی دور و نزدیک و در کنار همهی همهی همهی اینها، نفس بکشم و زندگی کنم... که همین دیروز بود که توی آیسیو بالاسر جوونی درست هم سن خودم رفتم که براثر تصادف مرگ مغزی شده بود و باید سونوگرافی قبل اهدای عضوش رو انجام میدادم و توی چشمهام گولهگوله اشک بود و توی گوشم صدای ضجههای همسرش... که زندگی دو سه نخ کامی است، و عمر سرفهی کوتاهی... که حس میکنم فعلا دارم وسط این سرفه، دست و پا میزنم و بهترین توصیفی که میشه ازم کرد اینه "کمی از همه چیز"...
مرهمانه|فصل چهارم
از روز اول رزیدنتی! روزهای زیادی رو منتظر یک مهر امسال بودم. تمام شبهای کشیک اینترنی، روزایی که تو بخشهای مختلف راه میرفتم، کل پاییز و زمستون سال گذشته که تو تنهایی و بین کتابها گذشت، با خودم فکر میکردم یعنی یک مهر سال بعد، کجام؟ و انقدر این نقطه برام…
از اون یکِ مهر، به این یکِ مهر، که یک پستکشیک نسبتا لهیده هستم، شب رو کلا فقط دو ساعت خوابیدم و هنوز یک عالم از سیتیهام مونده، ولی درست روی همون صندلیای نشستم که سال پیش روز اول با هزار تا ترس و آرزو نشستم، خیلی چیزها عوض شده، دنیا بالا پایین شده، من بیشتر از صد شب رو در قالب یک رزیدنت توی بیمارستان به صبح رسوندم، گریه کردم، خندیدم، ترسیدم، عصبانی شدم، حرص خوردم، یاد گرفتم، یاد نگرفتم، سونو کردم، سونو کردم، سونو کردم، به خدا رسیدم، به خودم رسیدم و انقدر این یک سال عجیب بوده که هرکی سال قبل این موقعِ من رو دیده باشه، میفهمه چقدر کوبیده و از نو ساخته شدم!
و نهایتا، الحمدالله کما هو اهله:)
و نهایتا، الحمدالله کما هو اهله:)
مرهمانه|فصل چهارم
بیوگرافی کانال هم از یک پزشک طرحی تازهکار، به یک رزیدنت سال یک رادیولوژی تغییر یافت:))
به عنوان یک سال بالای جوگیر:)) بیوگرافی کانال رو در همین لحظه مقدس، به یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی تغییر میدم، دست و جیغ و هورا:))
یه بخشی از حقوقم هر ماه اختصاص داره به خرید چیزهایی که مامانم با دیدنشون بگه: باز این چرت و پرتا چیه رفتی با پولت خریدی؟
+ برای هندزفریم کوله پشتی طرح سالیوان خریدم:")🥹
+ برای هندزفریم کوله پشتی طرح سالیوان خریدم:")🥹
دعای عهد با صدای استاد محسن فرهمند
@moozikestan_bot
ساعت هفت صبح جمعه یازدهم مهرماه؛
دیشب کشیک بودم و اومدم بخش که سیتیهای شب رو کلیر کنم، پنجرهی اتاق بازه، بوی صبح تازه میاد، بوی تمیزی و آرامش، سیتیها رو بالا پایین میکنم، صدای گنجشکها توی پسزمینهی است، دعای عهد گذاشتم که با صدای آروم پخش بشه "اللّٰهُمَّ إِنِّی أُجَدِّدُ لَهُ فِی صَبِیحَةِ یَوْمِی هٰذَا..."
و زندگی احتمالا همین باشه...
ساعت هفت صبح جمعه یازدهم مهرماه؛
دیشب کشیک بودم و اومدم بخش که سیتیهای شب رو کلیر کنم، پنجرهی اتاق بازه، بوی صبح تازه میاد، بوی تمیزی و آرامش، سیتیها رو بالا پایین میکنم، صدای گنجشکها توی پسزمینهی است، دعای عهد گذاشتم که با صدای آروم پخش بشه "اللّٰهُمَّ إِنِّی أُجَدِّدُ لَهُ فِی صَبِیحَةِ یَوْمِی هٰذَا..."
و زندگی احتمالا همین باشه...
مرهمانه|فصل چهارم
وای این بخش رادیو فقط جون میده واسه اینکه این دوستمون رو اذیت کنیم:)) سمیرا بعد کلاس بهش میگه این چه رشتهی گندیه که تو ازش خوشت اومده؟ منم اضافه میکنم آره بابا! چیه همش مثل کافینتیها پشت سیستم بشین، با موس و کیبورد ور برو و ریپورت سیتی بنویس! بعد دیگه…
به بهانهی نیمه ماهِ اولِ سال دویی؛
یا
من یک کافینتیِ خوشحال هستم!
هرچقدر که از سال دویی شدن میترسیدم، همونقدر زیباست! از اینکه یک تیم جدید کنارم دارم که راه انداختنشون، آموزش دادنشون، از راه و چاه گفتن بهشون، و یاددادن اصول اولیه بهشون دست منه، برام لذتبخشه. اینکه کجاها جدی باشم، کجاها بهشون در مقابل فالتهاشون بگم "فدای سرت:)" و کجا سکوت کنم، کجا بخندم و کجا جدی باشم و کجا ردپایی از خودم توی ذهنشون بذارم و گاهی هی براشون بالای منبر برم که "همیشه به جوری کار کنید که امضاتون پای کارتون باشه، هرکی ریپورتتون رو دید بگه این مال دکتر فلانیه!" لذت میبرم و اون قسمتی از وجودم که دوست داشت معلم-مشاور بشه لبخند میزنه. گاهی هم مثل معلمهای اول دبستان که مداد رو تو دستمون میگرفتن، حین سونوگرافی، پروب رو باهاشون میگیرم و بهشون درآوردن نماهای مختلف رو یاد میدم، و دروغ چرا، از تعجب و تحسینشون موقع انجام دادن کارم، لذت میبرم:) پاییز امسال و دنیام از وقتی که سال دویی شدم، رنگیتر شده. سال دویی رشتهای که انگار چهار سال پیش توی همین کانال، درموردش گفتم کافینتی:)))) و خودم اصلا یادم نبود و یکی از شماها امروز به یادم آورد:) دنیا چقدر عجیبه واقعا:) یه روزی توی جایگاهی احساس رضایت و شادمانی میکنی که چهارسال قبل، با تمسخر درموردش جلوی همه حرف زدی:) این عجیب و زیبا نمیکنه دنیا رو؟ این باعث نمیشه که آدم یه کم از خواستههای سفت و محکمش کوتاه بیاد، دست از رمانتیک بازی و پافشاری روی یک مسیر برداره و به این فکر کنه که میشه، میشه یه روزی توی همونجایی که فکرشم نمیکردی، خوشحال و خوشبخت باشی و حتی! به این فکر کنی که از این بهتر نمیشد. این آدم رو واسه آینده آروم نمیکنه؟ که میدونی تو تلاشت رو میکنی، توی این قایق تا جاییکه جون داری پارو میزنی، ولی با موجها نمیجنگی، میذاری که تو رو ببرن سمت مقصدی که باید، سمت جزیرهای که حتی فکرشم نمیکردی، ولی وقتی بهش میرسی، انگار که به ساحل امنت رسیدی، همون ساحلی که از دور مسخره یا حتی جهنم به نظر میرسید:) این آدم رو به پذیرش نمیرسونه؟ که بدونی درسته تلاش مهمه، دویدن و سختکوشی و جنگیدن همه سر جای خودشون هستن، ولی نهایتا "در دایرهی قسمت، ما نقطهی تسلیمیم، لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی" و این پرگار حول محور قدرت و لطف خدا میگرده؛
پس سخت نگیر، آروم باش، و حرکت کن، توی دو تا بیت بعدی میرسی به "حافظ شب هجران شد، بوی خوش وصل آمد، شادی ات مبارک باد ای عاشق شیدایی!"
یا
من یک کافینتیِ خوشحال هستم!
هرچقدر که از سال دویی شدن میترسیدم، همونقدر زیباست! از اینکه یک تیم جدید کنارم دارم که راه انداختنشون، آموزش دادنشون، از راه و چاه گفتن بهشون، و یاددادن اصول اولیه بهشون دست منه، برام لذتبخشه. اینکه کجاها جدی باشم، کجاها بهشون در مقابل فالتهاشون بگم "فدای سرت:)" و کجا سکوت کنم، کجا بخندم و کجا جدی باشم و کجا ردپایی از خودم توی ذهنشون بذارم و گاهی هی براشون بالای منبر برم که "همیشه به جوری کار کنید که امضاتون پای کارتون باشه، هرکی ریپورتتون رو دید بگه این مال دکتر فلانیه!" لذت میبرم و اون قسمتی از وجودم که دوست داشت معلم-مشاور بشه لبخند میزنه. گاهی هم مثل معلمهای اول دبستان که مداد رو تو دستمون میگرفتن، حین سونوگرافی، پروب رو باهاشون میگیرم و بهشون درآوردن نماهای مختلف رو یاد میدم، و دروغ چرا، از تعجب و تحسینشون موقع انجام دادن کارم، لذت میبرم:) پاییز امسال و دنیام از وقتی که سال دویی شدم، رنگیتر شده. سال دویی رشتهای که انگار چهار سال پیش توی همین کانال، درموردش گفتم کافینتی:)))) و خودم اصلا یادم نبود و یکی از شماها امروز به یادم آورد:) دنیا چقدر عجیبه واقعا:) یه روزی توی جایگاهی احساس رضایت و شادمانی میکنی که چهارسال قبل، با تمسخر درموردش جلوی همه حرف زدی:) این عجیب و زیبا نمیکنه دنیا رو؟ این باعث نمیشه که آدم یه کم از خواستههای سفت و محکمش کوتاه بیاد، دست از رمانتیک بازی و پافشاری روی یک مسیر برداره و به این فکر کنه که میشه، میشه یه روزی توی همونجایی که فکرشم نمیکردی، خوشحال و خوشبخت باشی و حتی! به این فکر کنی که از این بهتر نمیشد. این آدم رو واسه آینده آروم نمیکنه؟ که میدونی تو تلاشت رو میکنی، توی این قایق تا جاییکه جون داری پارو میزنی، ولی با موجها نمیجنگی، میذاری که تو رو ببرن سمت مقصدی که باید، سمت جزیرهای که حتی فکرشم نمیکردی، ولی وقتی بهش میرسی، انگار که به ساحل امنت رسیدی، همون ساحلی که از دور مسخره یا حتی جهنم به نظر میرسید:) این آدم رو به پذیرش نمیرسونه؟ که بدونی درسته تلاش مهمه، دویدن و سختکوشی و جنگیدن همه سر جای خودشون هستن، ولی نهایتا "در دایرهی قسمت، ما نقطهی تسلیمیم، لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی" و این پرگار حول محور قدرت و لطف خدا میگرده؛
پس سخت نگیر، آروم باش، و حرکت کن، توی دو تا بیت بعدی میرسی به "حافظ شب هجران شد، بوی خوش وصل آمد، شادی ات مبارک باد ای عاشق شیدایی!"
دوستان از پشتصحنه میپرسن خب اون دوستت چی؟ اون رادیو میخونه؟
و از این دنیای عجیب و غریب اینگونه براومد که باید بگم نه:) اون اصلا آزمون نداد و دیگه هم رادیو رو دوست نداره البته:)))
و از این دنیای عجیب و غریب اینگونه براومد که باید بگم نه:) اون اصلا آزمون نداد و دیگه هم رادیو رو دوست نداره البته:)))
Forwarded from عطیه محمدزاده:)
اینم نامه ای که نوشتیم
هرچی خودش گفت نوشتم :)
یه آدامس با طعم توت فرنگی هم چسبوند به نامهاش😂
تهشم هنر خودشه که کج قیچی کرده 😄
(الان دیدم سلام نکردیم 🤦🏻♀️)
هرچی خودش گفت نوشتم :)
یه آدامس با طعم توت فرنگی هم چسبوند به نامهاش😂
تهشم هنر خودشه که کج قیچی کرده 😄
(الان دیدم سلام نکردیم 🤦🏻♀️)
همونقدری که یک دختر جسور و بلندپرواز توی ذهنم پادشاهی میکنه و من رو هرروز صبح، به شوق یاد گرفتن و تاثیرگذاری و تعاملات اجتماعی راهی بیمارستان میکنه، یک دختر آروم و عمیق و مهربون توی قلبم فرمانروایی میکنه که رسالت خودش توی این دنیا رو مادری کردن میدونه! یک مامان باصفای کاربلد؛ که توی خونه پیرهن گلگلی بپوشه، چاییهاش همیشه با عطر زعفرون و هل و دارچین باشه، ظرف غذای بچههاش واسه مهد و مدرسه، پر باشه از خوراکیهای خوشمزه و مفید و خوشگل، و زنی که خونهش بوی عشق بده...
من هرروز برای بیمارستان رفتن از دخترک توی قلبم عذرخواهی میکنم و هرشب موقع خوابیدن، از دخترک توی مغزم تشکر:)
ولی بعضی روزها هم مثل امروز و با دیدن این پستها، صدای شکستن بغض دختر توی قلبم رو میشنوم که با مسیری هم که انتخاب کردم، حداقل تا چند سال دیگه، کاری از دستم واسش ساخته نیست...
من هرروز برای بیمارستان رفتن از دخترک توی قلبم عذرخواهی میکنم و هرشب موقع خوابیدن، از دخترک توی مغزم تشکر:)
ولی بعضی روزها هم مثل امروز و با دیدن این پستها، صدای شکستن بغض دختر توی قلبم رو میشنوم که با مسیری هم که انتخاب کردم، حداقل تا چند سال دیگه، کاری از دستم واسش ساخته نیست...