مرهمانه|فصل چهارم
3.04K subscribers
238 photos
24 videos
16 files
136 links
برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
.
Download Telegram
Forwarded from خونه نـ‌ـور (نـور)
اینم از من
تراپیستتون اومد
جهت دریافت نوبت عدد یک را ارسال کنید
خیلی خیلی از صبح با دیدن قبولی‌های بچه‌ها ذوق کردم، واقعا این سه هفته منتهی به شروع رزیدنتی آدم حس یه کلاس اولی ذوق‌زده و نگران رو داره!🥹
( و درسته طی یکسال بعدش ممکنه چند بار به غلط کردن بیفته:))) ولی خب، کدوم راه عزیزیه که سختی نداشته باشه؟)

به همه‌ی همکارهایی که رشته مورد علاقه‌شون رو قبول شدن تبریک میگم،
و خطاب به همه‌ی عزیزانی که فعلا به خواسته‌شون نرسیدن؛
گاهی زندگی با مکث‌هاش، باعث میشه آدم یه مرحله‌ای رو قوی‌تر، آگاهانه‌تر و آماده‌تر طی کنه. از مکث‌های زندگی دلخور نشید. و بدونید که خداوند گفته که موفقیت‌ها و شکست‌ها رو بین آدم‌ها دور می‌چرخونه. مهم اینه سری بعد که ساقی داشت سینی مِی موفقیت رو جلوی ما می‌گرفت، برای حفظ کردنش و لذت بردن ازش، از دور قبلی، آماده‌تر باشیم:)
Forwarded from ماء معین (𝐸.𝑇)
آقا امام حسن عسکری علیه‌السلام:

تا جايى كه می‌توانی تحمّل كنى دست نياز دراز مكن؛ زيرا هر روز، روزىِ تازه‌اى دارد. بدان كه پافشارى در درخواست، هيبت آدمى را می‌بَرَد، و رنج و سختى به بار می‌آورد؛ پس، صبر كن تا خداوند درى به رويَت بگشايد كه به راحتى از آن وارد شوى؛ كه چه نزدیک است احسان، به آدمِ اندوهناک، و امنيت به آدم فرارى وحشت‌زده، چه بسا كه دگرگونى و گرفتاری‌ها، نوعى تنبيه خداوند باشد و بهره‌ها مرحله دارند؛ پس، براى چيدنِ ميوه‌هاى نارس شتاب مكن كه به موقع آنها را خواهى چيد، بدان آن كه تو را تدبير می‌كند، بهتر می‌داند كه چه وقت، بيشتر مناسبِ حالِ توست، پس در همه‌ی كارهايت به انتخابِ او اعتماد كن، تا حال و روزت سامان گيرد.

- ميزان الحكمه، ج۵، ص١٦٧
@maae_maein
از اواسط شهریورماه چهارصد و چهار و روزهای ماشه‌ای

بیشتر از دو ماه از آتش بس و پایان موقتی(؟) جنگ می‌‌گذره، از اون شب آخر که کشیک بودم و توی تاریکی شب، به چشمِ بیست و شش‌ساله‌ی خودم می‌دیدم که جنگنده‌ها بالا سر بیمارستان پرواز می‌کنن، از اون شبی که فکر می‌کردم صبح رو نمی‌بینم و صدای اذان صبح، با صدای تق‌تق پدافندها قاطی شده بود و تهران قشنگم جلوی چشمم داشت بمب‌باران می‌شد، شبی که ناباورانه به آسمون چشم دوخته بودم و توی حیاط بیمارستان به خیال خودم از ساختمون‌ها فاصله گرفته بودم تا حداقل زیر آوار نمونم... از اون شب بیشتر از دوماه می‌گذره و به نظر جنگ تموم شده، اما جنگ روانی به قوت خودش و بسیار سخت‌تر و قوی‌تر داره ادامه پیدا می‌کنه، و من یکی از مجروحین این جنگم. منی که دیگه دست و دلم به درس خوندن نمیره با این تصور‌ که "اگه دوباره جنگ شد چی؟" و چشم‌هام سونوها رو با ذوق قبلی نمی‌بینه از ترس اینکه "اگه رویاهامون خیلی ازمون دور شد چی؟" و وسط فیلم‌های آموزشی یوتیوب ذهنم داره حساب کتاب می‌کنه "اگه توی جنگ بمیرم، از این دنیا چی طلب دارم؟" و زندگی نصفه‌نیمه‌ای که این روزها با اخبار ضد و نقیض ادامه پیدا میکنه... من یکی از مجروحین این جنگم، من بیشتر از دوماهه که به جای رویابافتن قبل خواب، با ترس به خواب میرم و صبح‌ها، با خستگی از خواب بیدار میشم و راهی بیمارستان میشم و از این وضعیت خسته‌م، البته جلوی مریض‌ها حفظ ظاهر می‌کنم و حین سونو باهاشون میگم و می‌خندم و وقتی با لبخند از روی تخت بلند میشن، حس می‌کنم که به قدر کافی خوب بوده‌ام.
شب‌ها سراغ سی‌تی‌اسکن‌ها میرم و اگر حوصله داشته باشم یه موزیک پخش می‌کنم و بعد، سیاهی‌ها و سفیدی‌ها بدن آدم‌ها رو با موس اسکرول می‌کنم. دیشب بی‌هوا اون آهنگ خواجه‌امیری پخش شد که اینجوری شروع میشه" از این زندگی خالی، منو ببر به اون سالی، که تو اسممو پرسیدی، به روزی که منو دیدی" و دختر خیال‌باف درونم لبخند می‌زنه، "یه جوری زل بزن انگاری نمیشه، نمیشه چشم برداری" دست از اسکرول کردن سی‌تی‌ برمی‌دارم، خودکارم رو روی میز میذارم، به پشتی صندلی تکیه میدم "منو ببر به دنیامو، به اون دستا که می‌خوامو، به اون شبا که خندونم، که تقدیر رو نمی‌دونم" اوه خدایا، چه شب‌هایی گذشت که خندون بودیم و تقدیر رو نمی‌دونستیم... " از این دنیا که بی‌ذوقه، منو ببر به اون موقع" اون موقع که دخترک‌های نوجوان خیالپردازی بودیم که فکر می‌کردیم در بیست و اندی سالگی فاتح دنیاییم و حالا؟ می‌ترسیم که آرزو کنیم و آرزو‌هامون برامون شده خاطره‌ای محو قدیمی... دلم می‌خواد دوباره آرزو کنم، دوباره رویا ببافم، دلم می‌خواد وسط روزهای جنگی، وسط فعال شدن یا نشدن ماشه و این کوفت و زهرمارهای سیاسی، زندگی کنم، دلم می‌خواد نفس بکشم، دلم می‌خواد فکر کنم که یک‌روزی فلوشیپ محبوبم رو می‌گیرم و توی بیمارستان خفن موردعلاقه‌م استاد میشم، آره استاد میشم و درحالیکه دارم سونو می‌کنم، رزیدنت‌های لول‌های مختلف پشت سرم ایستادن و من بهشون توضیح میدم، آره اون روزا میان، روزهایی که برخلاف همه‌ی این‌ سال‌های بدوبدو، به جای کتونی، با کفش پاشنه‌دار میرم بیمارستان و اون روسری گل‌بهی‌کرمم رو سر می‌کنم، یه پیس کوچولو از عطر موردعلاقه‌م به گوشه‌ش می‌زنم و کاری رو انجام میدم که دوستش دارم... " از این اشکی که می‌لرزه، منو ببر به اون لحظه..."
بذار این آرزو رو توی قلبم داشته باشم، یا بهش می‌رسم، یا توی یکی از بمباران‌ها، همراه من زیر آوار دفن میشه...
Ehsan Khajeamiri - Nemidoonam ( احسان خواجه امیری - نمیدونم )
از این دنیا که بی‌ذوقه،
منو ببر به اون موقع
منو ببر به دنیامو
به اون دستامو که می‌خوام
به اون شبا که خندونم
که تقدیر رو نمی‌دونم
از بیست و هفت سالگی، و پایان سال یک رزیدنتی!

اگه ازم بپرسی در چه حالی، باید بگم که وسط یک عالمه پروژه نیمه کاره رها شدم و دور خودم دارم می‌چرخم. وسط اینکه همزمان هم سطح سونوگرافی و تشخیص‌هام رو بالا ببرم، هم سی‌تی‌اسکن رو خوب و اصولی یاد بگیرم، هم خودم رو برای آموزش سال یکی‌های جدید آماده کنم، هم پتانسیل و ظرفیت روانی‌م رو برای یک سال سخت رزیدنتی، شاید سخت‌ترین سال تحصیلم، آماده کنم و هم همزمان فرزند، خواهر و دوست خوبی برای عزیزانم باشم و از این‌ها مهم‌تر، فصل اول رابطه‌ی عاطفی‌م رو مدیریت کنم و با چشمِ دل شرایط رو برای شروع زندگی بسنجم، و در کنار اینها خودم و خصوصیات اخلاقی خوب و بد و خلا‌های شخصیتیم رو برای تشکیل یک زندگی مشترک و خانواده‌ی جدید ارزیابی کنم و اون حسابی داغون‌هاش رو اصلاح کنم، هم‌زمان درآمدی که از رزیدنتی دارم رو(شاید براتون سواله که چقدره، ۱۷ میلیونه:) رو جوری مدیریت کنم که هم خرج رفت‌آمد و خورد و خوراک‌ و لوازم مورد نیاز روزانه‌ام و هم خرج تفریح و خوشحالی‌هام بشه تا این وسط پیاز نشم بگندم و هم تبدیل به یه سر سوزن طلایی بشه که ارزشش برای روز مبادا حفظ بشه، و هم حواسم باشه که آبرسان و ضدآفتاب خودم و مامان رو به موقع تمدید کنم، علت جوشهای ریز جدید روی گونه‌م رو بررسی کنم و در کنار اینها به موقع بخوابم، شب‌های غیرکشیکی به حد کافی بخوابم، حواسم باشه موهام بیشتر از نود تا تار مو توی یک روز نریزن، نمازهام اول وقت خونده بشن، توی راه سخنرانی گوش بدم تا دچار دل‌مردگی نشم، با پرسنل و همکارا رفتارم رو جوری مدیریت کنم که در عین مهربونی، جدی و محکم باشم، برای مریض‌ها تا حد ممکن مشکل‌شون رو توضیح بدم، باهاشون حسابی خوش اخلاق باشم، و جوری سونوگرافی رو انجام بدم و سیتی‌هاشون رو ریپورت کنم انگار هیچکس قبل و بعد من دیگه هرگز نخواهد دیدشون، حالا که ورزش جدی نمی‌کنم حداقل پیاده‌روی منظمی داشته باشم که پس‌فردا توی پیری نیاز به عصا نداشته باشم، ریزریز از توی اینستاگرام، پیرهن و گل و تور و انگشتر و یخچال و هواپز سرچ و سیو کنم برای آینده‌ی دور و نزدیک و در کنار همه‌‌ی همه‌ی همه‌ی این‌ها، نفس بکشم و زندگی کنم... که همین دیروز بود که توی آیسیو بالاسر جوونی درست هم سن خودم رفتم که براثر تصادف مرگ مغزی شده بود و باید سونوگرافی قبل اهدای عضوش رو انجام می‌دادم و توی چشم‌هام گوله‌گوله اشک بود و توی گوشم صدای ضجه‌های همسرش... که زندگی دو سه نخ کامی است، و عمر سرفه‌ی کوتاهی... که حس می‌کنم فعلا دارم وسط این سرفه، دست و پا می‌زنم و بهترین توصیفی که میشه ازم کرد اینه "کمی از همه‌ چیز"...
مرهمانه|فصل چهارم
از روز اول رزیدنتی! روزهای زیادی رو منتظر یک مهر امسال بودم. تمام شب‌های کشیک اینترنی، روزایی که تو بخش‌های مختلف راه می‌رفتم، کل پاییز و زمستون سال گذشته که تو تنهایی و بین کتاب‌ها گذشت، با خودم فکر می‌کردم یعنی یک مهر سال بعد، کجام؟ و انقدر این نقطه برام…
از اون یکِ مهر، به این یکِ مهر، که یک پست‌کشیک نسبتا لهیده هستم، شب رو کلا فقط دو ساعت خوابیدم و هنوز یک عالم از سیتی‌هام مونده، ولی درست روی همون صندلی‌ای نشستم که سال پیش روز اول با هزار تا ترس و آرزو نشستم، خیلی چیزها عوض شده، دنیا بالا پایین شده، من بیشتر از صد شب رو در قالب یک رزیدنت توی بیمارستان به صبح رسوندم، گریه کردم، خندیدم، ترسیدم، عصبانی شدم، حرص خوردم، یاد گرفتم، یاد نگرفتم، سونو کردم، سونو کردم، سونو کردم، به خدا رسیدم، به خودم رسیدم و انقدر این یک سال عجیب بوده که هرکی سال قبل این موقعِ من رو دیده باشه، می‌فهمه چقدر کوبیده و از نو ساخته شدم!
و نهایتا، الحمدالله کما هو اهله:)
مرهمانه|فصل چهارم
بیوگرافی کانال هم از یک پزشک طرحی تازه‌کار، به یک رزیدنت سال یک رادیولوژی تغییر یافت:))
به عنوان یک سال بالای جوگیر:)) بیوگرافی کانال رو در همین لحظه مقدس، به یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی تغییر میدم، دست و جیغ و هورا:))
یه بخشی از حقوقم هر ماه اختصاص داره به خرید چیزهایی که مامانم با دیدن‌شون بگه: باز این چرت و پرتا چیه رفتی با پولت خریدی؟

+ برای هندزفریم کوله‌ پشتی طرح سالیوان خریدم:")🥹
بیرون: اخبار ضد و نقیض جنگ و مکانیسم ماشه و قیمت نجومی دلار و طلا

من: عوضش یه سالیوان کوچولو توی کیفم دارم!🥹
دعای عهد با صدای استاد محسن فرهمند
@moozikestan_bot

ساعت هفت صبح جمعه یازدهم مهرماه؛
دیشب کشیک بودم و اومدم بخش که سیتی‌های شب رو کلیر کنم، پنجره‌ی اتاق بازه، بوی صبح تازه میاد، بوی تمیزی و آرامش، سیتی‌ها رو بالا پایین می‌کنم، صدای گنجشک‌ها توی پس‌زمینه‌ی است، دعای عهد گذاشتم که با صدای آروم پخش بشه "اللّٰهُمَّ إِنِّی أُجَدِّدُ لَهُ فِی صَبِیحَةِ یَوْمِی هٰذَا..."
و زندگی احتمالا همین باشه...
مرهمانه|فصل چهارم
وای این بخش رادیو فقط جون میده واسه اینکه این دوست‌مون رو اذیت کنیم:)) سمیرا بعد کلاس بهش میگه این چه رشته‌ی گندیه که تو ازش خوشت اومده؟ منم اضافه می‌کنم آره بابا! چیه همش مثل کافی‌نتی‌ها پشت سیستم بشین، با موس و کیبورد ور برو و ریپورت سی‌تی بنویس! بعد دیگه…
به بهانه‌ی نیمه‌ ماهِ اولِ سال دویی؛
یا
من یک کافی‌نتیِ خوشحال هستم!

هرچقدر که از سال دویی شدن می‌ترسیدم، همون‌قدر زیباست! از اینکه یک تیم جدید کنارم دارم که راه انداختن‌شون، آموزش دادن‌شون، از راه و چاه گفتن بهشون، و یاددادن اصول اولیه بهشون دست منه، برام لذت‌بخشه. اینکه کجاها جدی باشم، کجاها بهشون در مقابل فالت‌هاشون بگم "فدای سرت:)" و کجا سکوت کنم، کجا بخندم و کجا جدی باشم و کجا ردپایی از خودم توی ذهن‌شون بذارم و گاهی هی براشون بالای منبر برم که "همیشه به جوری کار کنید که امضاتون پای کارتون باشه، هرکی ریپورت‌تون رو دید بگه این مال دکتر فلانیه!" لذت می‌برم و اون قسمتی از وجودم که دوست داشت معلم-مشاور بشه لبخند می‌زنه. گاهی هم مثل معلم‌های اول دبستان که مداد رو تو دستمون می‌گرفتن، حین سونوگرافی، پروب رو باهاشون می‌گیرم و بهشون درآوردن نماهای مختلف رو یاد میدم، و دروغ چرا، از تعجب و تحسین‌شون موقع انجام دادن کارم، لذت می‌برم:) پاییز امسال و دنیام از وقتی که سال دویی شدم، رنگی‌تر شده. سال دویی رشته‌ای که انگار چهار سال پیش توی همین کانال، درموردش گفتم کافی‌نتی:)))) و خودم اصلا یادم نبود و یکی از شماها امروز به یادم آورد:) دنیا چقدر عجیبه واقعا:) یه روزی توی جایگاهی احساس رضایت و شادمانی می‌کنی که چهارسال قبل، با تمسخر درموردش جلوی همه حرف زدی:) این عجیب و زیبا نمی‌کنه دنیا رو؟ این باعث نمیشه که آدم یه کم از خواسته‌های سفت و محکمش کوتاه بیاد، دست از رمانتیک بازی و پافشاری روی یک مسیر برداره و به این فکر کنه که میشه، میشه یه روزی توی همونجایی که فکرشم نمی‌کردی، خوشحال و خوشبخت باشی و حتی! به این فکر کنی که از این بهتر نمی‌شد. این آدم رو واسه آینده آروم نمی‌کنه؟ که می‌دونی تو تلاشت رو می‌کنی، توی این قایق تا جاییکه جون داری پارو می‌زنی، ولی با موج‌ها نمی‌جنگی، میذاری که تو رو ببرن سمت مقصدی که باید، سمت جزیره‌ای که حتی فکرشم نمی‌کردی، ولی وقتی بهش می‌رسی، انگار که به ساحل امنت رسیدی، همون ساحلی که از دور مسخره یا حتی جهنم به نظر می‌رسید:) این آدم رو به پذیرش نمی‌رسونه؟ که بدونی درسته تلاش مهمه، دویدن و سختکوشی و جنگیدن همه سر جای خودشون هستن، ولی نهایتا "در دایره‌ی قسمت، ما نقطه‌ی تسلیمیم، لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی" و این پرگار حول محور قدرت و لطف خدا می‌گرده؛
پس سخت نگیر، آروم باش، و حرکت کن، توی دو تا بیت بعدی می‌رسی به "حافظ شب هجران شد، بوی خوش وصل آمد، شادی ات مبارک باد ای عاشق شیدایی!"
دوستان از پشت‌صحنه می‌پرسن خب اون دوستت چی؟ اون رادیو می‌خونه؟‌

و از این دنیای عجیب و غریب‌ اینگونه براومد که باید بگم نه:) اون اصلا آزمون نداد و دیگه هم رادیو رو دوست نداره البته:)))
اینم نامه ای که نوشتیم
هرچی خودش گفت نوشتم :)
یه آدامس با طعم توت فرنگی هم چسبوند به نامه‌اش😂

تهشم هنر خودشه که کج قیچی کرده 😄

(الان دیدم سلام نکردیم 🤦🏻‍♀️)
همون‌قدری که یک دختر جسور و بلندپرواز توی ذهنم پادشاهی می‌کنه و من رو هرروز صبح، به شوق یاد گرفتن و تاثیرگذاری و تعاملات اجتماعی راهی بیمارستان می‌کنه، یک دختر آروم و عمیق و مهربون توی قلبم فرمانروایی می‌کنه که رسالت خودش توی این دنیا رو مادری کردن می‌دونه! یک مامان باصفای کاربلد؛ که توی خونه پیرهن گل‌گلی بپوشه، چایی‌‌هاش همیشه با عطر زعفرون و هل و دارچین باشه، ظرف غذای بچه‌هاش واسه مهد و مدرسه، پر باشه از خوراکی‌های خوشمزه و مفید و خوشگل، و زنی که خونه‌ش بوی عشق بده...
من هرروز برای بیمارستان رفتن از دخترک توی قلبم عذرخواهی می‌کنم و هرشب موقع خوابیدن، از دخترک توی مغزم تشکر:)
ولی بعضی روزها هم مثل امروز و با دیدن این پست‌ها، صدای شکستن بغض دختر توی قلبم رو می‌شنوم که با مسیری هم که انتخاب کردم، حداقل تا چند سال دیگه، کاری از دستم واسش ساخته نیست...