Avaze Khoon
Mohsen Chavoshi @RozMusic.com
مثل یه ایرانی که جوون از دست داده...
مثل یه ایرانی که جوون از دست داده...
اگر بمیرم،
اگر در یکی از همین روزها بمیرم،
دلم برای مامان تنگ میشود. برای اینکه یک بار دیگر به آلبالوها حسابی نمک بزنیم و تا تمام شدن دانهی آخرشان، من تند تند حرف بزنم، تنگ میشود.
برای اینکه یک بار دیگر صدای کلیدانداختن بابا را، و صدای آمدنش را بشنوم تنگ میشود.
برای اینکه تَرکِ موتور داداش بنشینم، و در اتوبانهای همیشه شلوغ این شهر ویراژ بدهیم و از همهی ماشینها جلو بزنیم تنگ میشود.
برای چایی نبات، برای آش دوغ، برای اولین گاز از شیرینی که یکی از بچهها وسط خستگی روز تعارف میکند و حتی نمیدانم مناسبتش چیست، برای بوی خوش هوای دم صبح بهار، برای نماز صبحهای صحن انقلاب، برای عکسهای دستهجمعی که دیگر داخلشان نیستم، برای بوی عطر فلور نارکوتیک، برای شنیدن "خدا خیرت بده دخترم"، برای دیدن جنینهای نیممثقالی در صفحهی سیاه و سفید سونوگرافی، برای ترسیدن از استاد باابهتمان، برای اسکرول کردن سیتیاسکن مغز یک پسر جوان، برای لوله گذاشتن در شکم بیمار کنسری، برای نقطه به نقطهی تهران، برای جمشیدیه و بام و شلوغی میدان انقلاب و آن کبابی کوچک اطراف میدان، برای فوت کردن شمع تولد ۲۸ سالگی، برای خوابیدن با گوشی سایلنت، برای دورهمیهای دوستانه و غشغش خندیدن، برای ورق زدن کتاب، برای بوی آتیش و ذغال سیزده به در، برای خنکی خمیردندان اول صبح، برای گریه کردنهای شبانه، برای دویدن و پا درد گرفتن، برای توی جاده بودن و یک آهنگ را سی و سه بار گوش کردن، برای بوی اسپری نرمکنندهی موی فیروز، برای آش خاله پروانه و دلمههای خاله ملیحه، برای دانههای انار کنار مرغ مامانبزرگ، برای ترسیدن از گربهها، برای زمزمه کردن با آهنگهای جانسوز چاووشی، برای یاسین خواندن برای همهی رفتگان، برای صبحهای تعطیل پس از کشیک و خلوتی خیابانها و موزیک آرام عمو اسنپی، برای روستای محل طرحم، برای عمه شدن و تنگ در آغوش گرفتن برادرزاده نادیدهم، دلم برای قلپقلپ چای خوردن از ماگم بین سونوها، برای استرس لحظه قرعهکشی تعطیلی اضافه، برای مقدماتی جامجهانی و شادی صعود ایران، برای طعم چای چایخانه امام رضا، برای نگاه کردن به طلاهای ظریف از پشت ویترین، برای بوق زدن برای ماشین گلزده عروس، برای عطر نان سنگک تازهی بابا، برای آش رشتهی افطار، برای... حتی برای زنگهای مکرر تلفنم در شبهای کشیک، برای سونوگرافی فست مجدد یک ساعت بعد، برای پیدا کردن لوپ آپاندیس، برای لذت پیدا کردن آهنگ قفلی جدید، برای عطر ناپلئونی و خامهی کیک تولد، برای لحظه فوت کردن شمع تولد، برای لحظه استجابت دعا، برای پهن کردن سفرهی مهمانی خانهی مادربزرگ، برای لحظهی بخشیدن و گذشت، برای گفت و گوهای عمیق، برای لحظهی تسلیم و توکل، برای اشکهای شوق و گونهدردهای بعد از خندههای عمیق طولانی، برای تست کردن لاته و موکاهای کافههای مختلف کنار تو، برای تو، برای عشق و برای عشقی که با رفتن من، بینمان ناتمام میماند، حسابی تنگ میشود...
اگر در یکی از همین روزها بمیرم،
دلم برای مامان تنگ میشود. برای اینکه یک بار دیگر به آلبالوها حسابی نمک بزنیم و تا تمام شدن دانهی آخرشان، من تند تند حرف بزنم، تنگ میشود.
برای اینکه یک بار دیگر صدای کلیدانداختن بابا را، و صدای آمدنش را بشنوم تنگ میشود.
برای اینکه تَرکِ موتور داداش بنشینم، و در اتوبانهای همیشه شلوغ این شهر ویراژ بدهیم و از همهی ماشینها جلو بزنیم تنگ میشود.
برای چایی نبات، برای آش دوغ، برای اولین گاز از شیرینی که یکی از بچهها وسط خستگی روز تعارف میکند و حتی نمیدانم مناسبتش چیست، برای بوی خوش هوای دم صبح بهار، برای نماز صبحهای صحن انقلاب، برای عکسهای دستهجمعی که دیگر داخلشان نیستم، برای بوی عطر فلور نارکوتیک، برای شنیدن "خدا خیرت بده دخترم"، برای دیدن جنینهای نیممثقالی در صفحهی سیاه و سفید سونوگرافی، برای ترسیدن از استاد باابهتمان، برای اسکرول کردن سیتیاسکن مغز یک پسر جوان، برای لوله گذاشتن در شکم بیمار کنسری، برای نقطه به نقطهی تهران، برای جمشیدیه و بام و شلوغی میدان انقلاب و آن کبابی کوچک اطراف میدان، برای فوت کردن شمع تولد ۲۸ سالگی، برای خوابیدن با گوشی سایلنت، برای دورهمیهای دوستانه و غشغش خندیدن، برای ورق زدن کتاب، برای بوی آتیش و ذغال سیزده به در، برای خنکی خمیردندان اول صبح، برای گریه کردنهای شبانه، برای دویدن و پا درد گرفتن، برای توی جاده بودن و یک آهنگ را سی و سه بار گوش کردن، برای بوی اسپری نرمکنندهی موی فیروز، برای آش خاله پروانه و دلمههای خاله ملیحه، برای دانههای انار کنار مرغ مامانبزرگ، برای ترسیدن از گربهها، برای زمزمه کردن با آهنگهای جانسوز چاووشی، برای یاسین خواندن برای همهی رفتگان، برای صبحهای تعطیل پس از کشیک و خلوتی خیابانها و موزیک آرام عمو اسنپی، برای روستای محل طرحم، برای عمه شدن و تنگ در آغوش گرفتن برادرزاده نادیدهم، دلم برای قلپقلپ چای خوردن از ماگم بین سونوها، برای استرس لحظه قرعهکشی تعطیلی اضافه، برای مقدماتی جامجهانی و شادی صعود ایران، برای طعم چای چایخانه امام رضا، برای نگاه کردن به طلاهای ظریف از پشت ویترین، برای بوق زدن برای ماشین گلزده عروس، برای عطر نان سنگک تازهی بابا، برای آش رشتهی افطار، برای... حتی برای زنگهای مکرر تلفنم در شبهای کشیک، برای سونوگرافی فست مجدد یک ساعت بعد، برای پیدا کردن لوپ آپاندیس، برای لذت پیدا کردن آهنگ قفلی جدید، برای عطر ناپلئونی و خامهی کیک تولد، برای لحظه فوت کردن شمع تولد، برای لحظه استجابت دعا، برای پهن کردن سفرهی مهمانی خانهی مادربزرگ، برای لحظهی بخشیدن و گذشت، برای گفت و گوهای عمیق، برای لحظهی تسلیم و توکل، برای اشکهای شوق و گونهدردهای بعد از خندههای عمیق طولانی، برای تست کردن لاته و موکاهای کافههای مختلف کنار تو، برای تو، برای عشق و برای عشقی که با رفتن من، بینمان ناتمام میماند، حسابی تنگ میشود...
از مرداد ماه هزار و چهار صد و چهار
روی تختم دراز کشیدم، پنکه روی دور آرومه و داره اندک تلاشی برای تلطیف هوای گُرگرفتهی مرداد ماه این شهر میکنه، دقایقی قبل، شام آبدوغخیار خوردم و یه کم خنک شدم، کنارم دفترم دستکم مثل همیشه پهنه و داشتم برنامهریزی میکردم برای مطالعه درسها و آمادگی یاد دادن دنیای عجیب و غریب سونوگرافی به سالپایینیهایی که از مهر قراره سال بالاشون بشم، عصر بعد ناهار خوابیدم و این یعنی به یکی از بزرگترین آرزوهای اکثر اوقات عمر رسیدم "خواب پس از ناهار در ظهرهای روز جمعه" چرا که تاجاییکه یادم میاد همیشه درسی برای خوندن بود که مانع این لذت میشد، ناهار به عنوان شیرینیِ ارتقا، خانواده رو پیتزا مهمون کردم و این آخر ماهی ته حسابم الان نسبتا خالی شده، فردا کشیکم و اندکی به خاطرش مثل همیشه نگران و حتی یه کوچولو ناراحتم، ولی این وسط... یک لحظه میایستم و به خودم در این شرایط نگاه میکنم، یک دختر بیست و هفت سالهی خاورمیانهای آرام و خوشحال، احتمالا به گفتهی برخی سیاسیون بین دو نیمه جنگ، با نگرانیهای بسیار از آینده و فرداها و گرونی و نبود آب و خشکسالی...
امروز اتفاقی نوشتههای سه سال قبل این موقعم رو خوندم، وقتی یک نیواینترن بودم در بخش جراحی و ارتوپدی، چقدر ابتدای هرکشیک استرس داشتم و درمیانهش احساس عذاب وجدان و ناکافی بودن، چقدر نوشتههام پر از ابهام و تردیده، حتی یک پست پیدا کردم که توش نوشته بودم "حالا که اینطور شد برای رزیدنتی میرم نورو اصلا" و این درحالیه که اصلا چنین چیزی رو به خاطر نداشتم. نوشتههام رو بالا پایین میکنم، هیچ حرفی از رادیو و انتخابش نیست، پر از تردید و بغض و نگرانیام، از خودم راضی نیستم و کشیکها رو با ترس و عذاب وجدان می گذرونم و احساس بیکفایتی میکنم.
حالا ولی ورق برگشته. درگیر رادیولوژیای هستم که هیچ فکرش رو نمیکردم یه روزی انتخابش کنم، و درگیر آدم امنی که اتفاقی در مسیر هم قرار گرفتیم، همزمان درگیر ترس جنگ و آیندهم، درگیر ابهام و نشدنها، درگیر نیمهی اول سال دویی رزیدنتی که سختترین بخش رزیدنتی رادیوعه، درگیر خبرهای بد و بیخبریهای بسیار...
زندگی همینه، یه روزی توی امنیت نگران آینده و درس و مشقتی، یه روزی هم درحالیکه تکلیف درس و مشقت معلوم شده، نگران امنیت و جنگ.
یه روزی توی تنهاییهات نگران اینکه نکنه فرد مناسبت رو هیچوقت پیدا نکنی، و یه روزی که اون رو پیدا کردی، نگران اینکه نکنه نتونی از پس مدیریت صحیح رابطهت بربیای.
یه روزی تو کشیکهای اینترنی نگران اینکه بالاخره در آینده چه کاره بشی، و یه روزی هم که تکلیفت مشخص شده قراره چه کاره بشی، نگران ورود سال پایینیها و اینکه بتونی آموزش مناسبی بهشون بدی.
یه روزی چیزی که آرزوت بوده برآورده میشه، و تو اصلا متوجه نمیشی چون درگیر آرزوهای دور و دراز جدیدی.
یه روزی میاد که آلبومت رو ورق میزنی و به عکس همینموقعهات_که فکر میکردی به حد کافی زیبا نیستی_ نگاه میکنی و میبینی در قشنگترین ورژن خودت بودی.
یه روزی هم به چین کنار چشمهات توی عکسها خیره میشی و میدونی که به حدکافی برای این زندگی قوی و مستقل شدی.
و میدونی؟ دنیا پره از این "یه روزیها"...
روی تختم دراز کشیدم، پنکه روی دور آرومه و داره اندک تلاشی برای تلطیف هوای گُرگرفتهی مرداد ماه این شهر میکنه، دقایقی قبل، شام آبدوغخیار خوردم و یه کم خنک شدم، کنارم دفترم دستکم مثل همیشه پهنه و داشتم برنامهریزی میکردم برای مطالعه درسها و آمادگی یاد دادن دنیای عجیب و غریب سونوگرافی به سالپایینیهایی که از مهر قراره سال بالاشون بشم، عصر بعد ناهار خوابیدم و این یعنی به یکی از بزرگترین آرزوهای اکثر اوقات عمر رسیدم "خواب پس از ناهار در ظهرهای روز جمعه" چرا که تاجاییکه یادم میاد همیشه درسی برای خوندن بود که مانع این لذت میشد، ناهار به عنوان شیرینیِ ارتقا، خانواده رو پیتزا مهمون کردم و این آخر ماهی ته حسابم الان نسبتا خالی شده، فردا کشیکم و اندکی به خاطرش مثل همیشه نگران و حتی یه کوچولو ناراحتم، ولی این وسط... یک لحظه میایستم و به خودم در این شرایط نگاه میکنم، یک دختر بیست و هفت سالهی خاورمیانهای آرام و خوشحال، احتمالا به گفتهی برخی سیاسیون بین دو نیمه جنگ، با نگرانیهای بسیار از آینده و فرداها و گرونی و نبود آب و خشکسالی...
امروز اتفاقی نوشتههای سه سال قبل این موقعم رو خوندم، وقتی یک نیواینترن بودم در بخش جراحی و ارتوپدی، چقدر ابتدای هرکشیک استرس داشتم و درمیانهش احساس عذاب وجدان و ناکافی بودن، چقدر نوشتههام پر از ابهام و تردیده، حتی یک پست پیدا کردم که توش نوشته بودم "حالا که اینطور شد برای رزیدنتی میرم نورو اصلا" و این درحالیه که اصلا چنین چیزی رو به خاطر نداشتم. نوشتههام رو بالا پایین میکنم، هیچ حرفی از رادیو و انتخابش نیست، پر از تردید و بغض و نگرانیام، از خودم راضی نیستم و کشیکها رو با ترس و عذاب وجدان می گذرونم و احساس بیکفایتی میکنم.
حالا ولی ورق برگشته. درگیر رادیولوژیای هستم که هیچ فکرش رو نمیکردم یه روزی انتخابش کنم، و درگیر آدم امنی که اتفاقی در مسیر هم قرار گرفتیم، همزمان درگیر ترس جنگ و آیندهم، درگیر ابهام و نشدنها، درگیر نیمهی اول سال دویی رزیدنتی که سختترین بخش رزیدنتی رادیوعه، درگیر خبرهای بد و بیخبریهای بسیار...
زندگی همینه، یه روزی توی امنیت نگران آینده و درس و مشقتی، یه روزی هم درحالیکه تکلیف درس و مشقت معلوم شده، نگران امنیت و جنگ.
یه روزی توی تنهاییهات نگران اینکه نکنه فرد مناسبت رو هیچوقت پیدا نکنی، و یه روزی که اون رو پیدا کردی، نگران اینکه نکنه نتونی از پس مدیریت صحیح رابطهت بربیای.
یه روزی تو کشیکهای اینترنی نگران اینکه بالاخره در آینده چه کاره بشی، و یه روزی هم که تکلیفت مشخص شده قراره چه کاره بشی، نگران ورود سال پایینیها و اینکه بتونی آموزش مناسبی بهشون بدی.
یه روزی چیزی که آرزوت بوده برآورده میشه، و تو اصلا متوجه نمیشی چون درگیر آرزوهای دور و دراز جدیدی.
یه روزی میاد که آلبومت رو ورق میزنی و به عکس همینموقعهات_که فکر میکردی به حد کافی زیبا نیستی_ نگاه میکنی و میبینی در قشنگترین ورژن خودت بودی.
یه روزی هم به چین کنار چشمهات توی عکسها خیره میشی و میدونی که به حدکافی برای این زندگی قوی و مستقل شدی.
و میدونی؟ دنیا پره از این "یه روزیها"...
یه روزی تو راهروهای همون بیمارستانی که شصت روز پیش، تو حال و هوای جنگ بود و آمادهباش هر اتفاقی و یه شبهایی هم پر از مجروح جنگی و بوی خون و ترس و وحشت و صداهای ترسناک اطراف، به خاطر کتتر پلوری که گذاشتنش ریسکی بوده و تو از پسش براومدی، به اصرار سال بالاها شیرینی پخش میکنی و
این، احتمالا معنای "زندگی" باشه...
این، احتمالا معنای "زندگی" باشه...
و اینکه، اینجانب از لاک دفاعی خود بیرون آمده و کانال بعد از یازده ماه:) پابلیک شد:))
از آخرین کشیک ماه یازدهم رزیدنتی
ساعت حوالی یازده شبه، پشت سیستم نشستم که بقیه سیتیاسکنهام رو جواب بزنم. با حرکت ماوس، تصویر مغز آدمها رو بالا پایین میکنم، جوون و پیر، تصادفی و چاقورده، کاهش سطح هوشیاری و تشدید سردرد، چشمهام دیگه عادت کردن تو دنیای سیاه و سفید عکسها، کدوم سفید یا سیاه سر جای خودش نیست. سکوتِ بخش دلگیره. به جز من هیچکس نیست. گوشیم رو برمیدارم و وارد کانال آهنگهای بیکلامم میشم و از جدیدترین آهنگ میزنم که پلی بشه. نور اتاق کمه و فضا حسابی رمانتیک شده. به این تصویر از خودم توی مانیتور نگاه میکنم. تازه شدم شبیه همون رزیدنتهای رادیویی که دوستام گاهی اوقات میمهای خندهدار مربوط بهشون رو توی اینستاگرام برام میفرستن. فارغ ز هیاهوی بیمارستان و غرق توی دنیای خودشون. ولی فقط خودم میدونم که این فقط، یک فریم از زندگی شغلی منه.
چهار ساعت قبلش، از اورژانس زنگ زدن که "خانم دکتر یه خانم جوون داریم با درد شکم، احتمالا تورشنه، داریم اورژانسی میفرستیمش سونو" و فقط خدا میدونه که توی اون فاصله که مقنعهمو سر میکنم و در اتاقم رو میبندم و به تندترین حالت ممکن از پاویون به سمت بخش میرم، چقدر خداخدا میکنم که بتونم درست ببینم و دقیق تشخیص بذارم و چیزی رو میس نکنم. میرم بخش و میبینم یه خانوم جوون روی تخت، بیحال و رنگپریده، متصل به دستگاه اکسیژن و درحالیکه داره بالا میاره، پاهاش رو توی شکمش خم کرده و حتی از درد نمیتونه صاف دراز بکشه که سونوش رو شروع کنم. از کمکی بخش میپرسم که همراهش کجاست تا شرححال بده، ولی میگه همراهی نداره. شرححالی ازش ندارم، هیچی ازش نمیدونم. بدنم یخ میکنه. کاری به اوردری که براش گذاشتن ندارم، خودم همهی اورژانسها رو توش بررسی میکنم. دائم به خودش میپیچه و هرچند دقیقه یکبار ازم با بیحالی میپرسه "یعنی چمه؟ زنده میمونم؟" و بهش میگم "منم دنبال علت دردتم، باهام همکاری کن که زودتر و راحتتر متوجه بشم" و واقعا بعدش با وجود اینکه خیلی سختشه، اما آروم میگیره و به چشمهام زل میزنه. این یکی از ویژگیهای رشته منه، مریض روی تخت دراز کشیده و تمام مدت چشم دوخته به چشمهای تو. انگار که میخواد صفحهی مانیتور رو از توی چشمهات بخونه. اوضاع خیلی خرابه، شکم پر از مایع و خون و کبد سیروتیک و اسپلنومگالی و تخمدانهایی که به سختی توی بلبشوی شکم پیداشون میکنم تا ببینم دور خودشون چرخیدن یا نه. اگه بگم دور خودشون چرخیدن، همونجا باید زنگ بزنم به اورژانس تا با اتاق عمل هماهنگ کنن و مریض یک راست به اتاق عمل بره، و اگه بگم نچرخیدن، باید دنبال یک علت دیگه برای جمعبندی این داستان برسم. به خودم میام میبینم دهنم از استرس خشک شده و پیشونیم خیس عرقه. بعضیوقتها خودم رو در برابر یک مسئولیت سنگین و گنده میبینم و از اینکه پلن مریض با یک جمله یا گاهی یک کلمهای که توی ریپورتش مینویسم جا به جا میشه، ترس تمام وجودم رو میگیره...
چند تا کشیک قبلتر، مریضی رو اورژانس ساعت سه صبح فرستاد و خودم که ازش شرححال گرفتم، به مشکل دیگهای شک کردم و اون سونو رو انجام دادم و دیدم که بله، مشکل همینجاست و توی ریپورتش به عنوان یافته ضمنی نوشتم. توی خواب و بیداری با لبخند گوشه لبم به منشیمون گفتم "دیدین چی شد؟ ساعت سه صبحی سرنوشت مریض رو عوض کردیما" و گفت "خانوم دکتر اینهمه درس خوندی برای همچین شبهایی دیگه" و من یک لحظه قلبم ریخت و از احساس شعفش، تا صبح توی خواب و بیداری بودم. شبهایی که از عذاب وجدان توی خواب و بیداری بودم، هم کم نیست. یا شبهایی که از ترس تا صبح خوابم نبرده که نکنه فلان مریض رو میس کردم؟ کم نیستن مریضهایی که چه در دوران اینترنی و چه توی این یک سال رزیدنتی، به خاطر بیتجربگی یا کمسوادی، میسشون کردم و این خوشیِ تشخیصهای درست رو واسم بالغانهتر میکنه، اینکه بدونم باید حواسجمع بشم و باسواد و مسئولیتپذیر وگرنه پزشکی برام جز یک بار سنگین از اشتباهات، عایدی نخواهد داشت.
ساعت حوالی یازده شبه، پشت سیستم نشستم که بقیه سیتیاسکنهام رو جواب بزنم. با حرکت ماوس، تصویر مغز آدمها رو بالا پایین میکنم، جوون و پیر، تصادفی و چاقورده، کاهش سطح هوشیاری و تشدید سردرد، چشمهام دیگه عادت کردن تو دنیای سیاه و سفید عکسها، کدوم سفید یا سیاه سر جای خودش نیست. سکوتِ بخش دلگیره. به جز من هیچکس نیست. گوشیم رو برمیدارم و وارد کانال آهنگهای بیکلامم میشم و از جدیدترین آهنگ میزنم که پلی بشه. نور اتاق کمه و فضا حسابی رمانتیک شده. به این تصویر از خودم توی مانیتور نگاه میکنم. تازه شدم شبیه همون رزیدنتهای رادیویی که دوستام گاهی اوقات میمهای خندهدار مربوط بهشون رو توی اینستاگرام برام میفرستن. فارغ ز هیاهوی بیمارستان و غرق توی دنیای خودشون. ولی فقط خودم میدونم که این فقط، یک فریم از زندگی شغلی منه.
چهار ساعت قبلش، از اورژانس زنگ زدن که "خانم دکتر یه خانم جوون داریم با درد شکم، احتمالا تورشنه، داریم اورژانسی میفرستیمش سونو" و فقط خدا میدونه که توی اون فاصله که مقنعهمو سر میکنم و در اتاقم رو میبندم و به تندترین حالت ممکن از پاویون به سمت بخش میرم، چقدر خداخدا میکنم که بتونم درست ببینم و دقیق تشخیص بذارم و چیزی رو میس نکنم. میرم بخش و میبینم یه خانوم جوون روی تخت، بیحال و رنگپریده، متصل به دستگاه اکسیژن و درحالیکه داره بالا میاره، پاهاش رو توی شکمش خم کرده و حتی از درد نمیتونه صاف دراز بکشه که سونوش رو شروع کنم. از کمکی بخش میپرسم که همراهش کجاست تا شرححال بده، ولی میگه همراهی نداره. شرححالی ازش ندارم، هیچی ازش نمیدونم. بدنم یخ میکنه. کاری به اوردری که براش گذاشتن ندارم، خودم همهی اورژانسها رو توش بررسی میکنم. دائم به خودش میپیچه و هرچند دقیقه یکبار ازم با بیحالی میپرسه "یعنی چمه؟ زنده میمونم؟" و بهش میگم "منم دنبال علت دردتم، باهام همکاری کن که زودتر و راحتتر متوجه بشم" و واقعا بعدش با وجود اینکه خیلی سختشه، اما آروم میگیره و به چشمهام زل میزنه. این یکی از ویژگیهای رشته منه، مریض روی تخت دراز کشیده و تمام مدت چشم دوخته به چشمهای تو. انگار که میخواد صفحهی مانیتور رو از توی چشمهات بخونه. اوضاع خیلی خرابه، شکم پر از مایع و خون و کبد سیروتیک و اسپلنومگالی و تخمدانهایی که به سختی توی بلبشوی شکم پیداشون میکنم تا ببینم دور خودشون چرخیدن یا نه. اگه بگم دور خودشون چرخیدن، همونجا باید زنگ بزنم به اورژانس تا با اتاق عمل هماهنگ کنن و مریض یک راست به اتاق عمل بره، و اگه بگم نچرخیدن، باید دنبال یک علت دیگه برای جمعبندی این داستان برسم. به خودم میام میبینم دهنم از استرس خشک شده و پیشونیم خیس عرقه. بعضیوقتها خودم رو در برابر یک مسئولیت سنگین و گنده میبینم و از اینکه پلن مریض با یک جمله یا گاهی یک کلمهای که توی ریپورتش مینویسم جا به جا میشه، ترس تمام وجودم رو میگیره...
چند تا کشیک قبلتر، مریضی رو اورژانس ساعت سه صبح فرستاد و خودم که ازش شرححال گرفتم، به مشکل دیگهای شک کردم و اون سونو رو انجام دادم و دیدم که بله، مشکل همینجاست و توی ریپورتش به عنوان یافته ضمنی نوشتم. توی خواب و بیداری با لبخند گوشه لبم به منشیمون گفتم "دیدین چی شد؟ ساعت سه صبحی سرنوشت مریض رو عوض کردیما" و گفت "خانوم دکتر اینهمه درس خوندی برای همچین شبهایی دیگه" و من یک لحظه قلبم ریخت و از احساس شعفش، تا صبح توی خواب و بیداری بودم. شبهایی که از عذاب وجدان توی خواب و بیداری بودم، هم کم نیست. یا شبهایی که از ترس تا صبح خوابم نبرده که نکنه فلان مریض رو میس کردم؟ کم نیستن مریضهایی که چه در دوران اینترنی و چه توی این یک سال رزیدنتی، به خاطر بیتجربگی یا کمسوادی، میسشون کردم و این خوشیِ تشخیصهای درست رو واسم بالغانهتر میکنه، اینکه بدونم باید حواسجمع بشم و باسواد و مسئولیتپذیر وگرنه پزشکی برام جز یک بار سنگین از اشتباهات، عایدی نخواهد داشت.
جواب زدن سیتیاسکنها که تموم میشه، با قدمهایی خسته خودم رو به تختم توی پاویون میرسونم. تو تاریکی شب به این فکر میکنم که این، دومین سالیه که واقعنی پزشکم و این رویای کودکی برآورده شده. مثل خیلی از خوشیهای دیگهی دنیا، برام خیلی پررنگ نیست، نه که ناشکر باشم یا بیذوق، نه. به این فکر میکنم که اگر فردا مال منه، درسته که یک بازیکن سختکوش و حتی سختجون! و پرتلاش بودم، ولی زمین بازی خوبی هم داشتم. یاد مبینا میفتم. یاد همهی مبیناها که این دنیا، زمین بازی خوبی براشون فراهم نکرد، یاد اینکه حواسم به این بار امانتی که روی دوشم گذاشته شده باشه، این مهمتر از جشنگرفتنه. آخرش که بار امانت رو صحیح و درستکارانه به صاحبش پس دادم، میتونم تازه جشن بگیرم.
نیمساعتی نشده خوابم برده که از اورژانس زنگ میزنن "سلام خانم دکتر، یه خانم جوون داریم بتا مثبت با درد شکم و خونریزی، زنانیا واسش سونو خواستن از جهت ep" تلفن رو قطع میکنم، توی تاریکی مقنعهم رو سر میکنم، با بیشترین سرعت به سمت بخش راه میرم و توی دلم خدا خدا میکنم...
نیمساعتی نشده خوابم برده که از اورژانس زنگ میزنن "سلام خانم دکتر، یه خانم جوون داریم بتا مثبت با درد شکم و خونریزی، زنانیا واسش سونو خواستن از جهت ep" تلفن رو قطع میکنم، توی تاریکی مقنعهم رو سر میکنم، با بیشترین سرعت به سمت بخش راه میرم و توی دلم خدا خدا میکنم...
Forwarded from میم. معلّق
زندگی که به ما نظر عنایت داره 😅 بذار حداقل اونجوری که دوست دارم مورد عنایت واقع شم.
هنوز باورم نشده! آخه آدم عاقل میره زنان اهواز بخونه؟! 😂😂
هنوز باورم نشده! آخه آدم عاقل میره زنان اهواز بخونه؟! 😂😂
Forwarded from میم. معلّق
من فقط از دم حیاط تا در خونه در حالی که داد میزدم «مامان مامان مامان» شلنگتخته دویدم و کیف و لباسمو پرت کردم وسط پذیرایی و با یه شیرجه مجلسی پریدم توی آشپزخونه جیغ زدم «قبووووول شدم»!
میم. معلّق
من فقط از دم حیاط تا در خونه در حالی که داد میزدم «مامان مامان مامان» شلنگتخته دویدم و کیف و لباسمو پرت کردم وسط پذیرایی و با یه شیرجه مجلسی پریدم توی آشپزخونه جیغ زدم «قبووووول شدم»!
این بهترین تصویر و توصیف برای جواب دادن به سوال بالاست؛ آره آدم عاقل که سراغ رزیدنتی نمیره، اما آدم عاشق چرا:))
خیلی خیلی از صبح با دیدن قبولیهای بچهها ذوق کردم، واقعا این سه هفته منتهی به شروع رزیدنتی آدم حس یه کلاس اولی ذوقزده و نگران رو داره!🥹
( و درسته طی یکسال بعدش ممکنه چند بار به غلط کردن بیفته:))) ولی خب، کدوم راه عزیزیه که سختی نداشته باشه؟)
به همهی همکارهایی که رشته مورد علاقهشون رو قبول شدن تبریک میگم،
و خطاب به همهی عزیزانی که فعلا به خواستهشون نرسیدن؛
گاهی زندگی با مکثهاش، باعث میشه آدم یه مرحلهای رو قویتر، آگاهانهتر و آمادهتر طی کنه. از مکثهای زندگی دلخور نشید. و بدونید که خداوند گفته که موفقیتها و شکستها رو بین آدمها دور میچرخونه. مهم اینه سری بعد که ساقی داشت سینی مِی موفقیت رو جلوی ما میگرفت، برای حفظ کردنش و لذت بردن ازش، از دور قبلی، آمادهتر باشیم:)
( و درسته طی یکسال بعدش ممکنه چند بار به غلط کردن بیفته:))) ولی خب، کدوم راه عزیزیه که سختی نداشته باشه؟)
به همهی همکارهایی که رشته مورد علاقهشون رو قبول شدن تبریک میگم،
و خطاب به همهی عزیزانی که فعلا به خواستهشون نرسیدن؛
گاهی زندگی با مکثهاش، باعث میشه آدم یه مرحلهای رو قویتر، آگاهانهتر و آمادهتر طی کنه. از مکثهای زندگی دلخور نشید. و بدونید که خداوند گفته که موفقیتها و شکستها رو بین آدمها دور میچرخونه. مهم اینه سری بعد که ساقی داشت سینی مِی موفقیت رو جلوی ما میگرفت، برای حفظ کردنش و لذت بردن ازش، از دور قبلی، آمادهتر باشیم:)
Forwarded from ماء معین (𝐸.𝑇)
آقا امام حسن عسکری علیهالسلام:
تا جايى كه میتوانی تحمّل كنى دست نياز دراز مكن؛ زيرا هر روز، روزىِ تازهاى دارد. بدان كه پافشارى در درخواست، هيبت آدمى را میبَرَد، و رنج و سختى به بار میآورد؛ پس، صبر كن تا خداوند درى به رويَت بگشايد كه به راحتى از آن وارد شوى؛ كه چه نزدیک است احسان، به آدمِ اندوهناک، و امنيت به آدم فرارى وحشتزده، چه بسا كه دگرگونى و گرفتاریها، نوعى تنبيه خداوند باشد و بهرهها مرحله دارند؛ پس، براى چيدنِ ميوههاى نارس شتاب مكن كه به موقع آنها را خواهى چيد، بدان آن كه تو را تدبير میكند، بهتر میداند كه چه وقت، بيشتر مناسبِ حالِ توست، پس در همهی كارهايت به انتخابِ او اعتماد كن، تا حال و روزت سامان گيرد.
- ميزان الحكمه، ج۵، ص١٦٧
@maae_maein
تا جايى كه میتوانی تحمّل كنى دست نياز دراز مكن؛ زيرا هر روز، روزىِ تازهاى دارد. بدان كه پافشارى در درخواست، هيبت آدمى را میبَرَد، و رنج و سختى به بار میآورد؛ پس، صبر كن تا خداوند درى به رويَت بگشايد كه به راحتى از آن وارد شوى؛ كه چه نزدیک است احسان، به آدمِ اندوهناک، و امنيت به آدم فرارى وحشتزده، چه بسا كه دگرگونى و گرفتاریها، نوعى تنبيه خداوند باشد و بهرهها مرحله دارند؛ پس، براى چيدنِ ميوههاى نارس شتاب مكن كه به موقع آنها را خواهى چيد، بدان آن كه تو را تدبير میكند، بهتر میداند كه چه وقت، بيشتر مناسبِ حالِ توست، پس در همهی كارهايت به انتخابِ او اعتماد كن، تا حال و روزت سامان گيرد.
- ميزان الحكمه، ج۵، ص١٦٧
@maae_maein
از اواسط شهریورماه چهارصد و چهار و روزهای ماشهای
بیشتر از دو ماه از آتش بس و پایان موقتی(؟) جنگ میگذره، از اون شب آخر که کشیک بودم و توی تاریکی شب، به چشمِ بیست و ششسالهی خودم میدیدم که جنگندهها بالا سر بیمارستان پرواز میکنن، از اون شبی که فکر میکردم صبح رو نمیبینم و صدای اذان صبح، با صدای تقتق پدافندها قاطی شده بود و تهران قشنگم جلوی چشمم داشت بمبباران میشد، شبی که ناباورانه به آسمون چشم دوخته بودم و توی حیاط بیمارستان به خیال خودم از ساختمونها فاصله گرفته بودم تا حداقل زیر آوار نمونم... از اون شب بیشتر از دوماه میگذره و به نظر جنگ تموم شده، اما جنگ روانی به قوت خودش و بسیار سختتر و قویتر داره ادامه پیدا میکنه، و من یکی از مجروحین این جنگم. منی که دیگه دست و دلم به درس خوندن نمیره با این تصور که "اگه دوباره جنگ شد چی؟" و چشمهام سونوها رو با ذوق قبلی نمیبینه از ترس اینکه "اگه رویاهامون خیلی ازمون دور شد چی؟" و وسط فیلمهای آموزشی یوتیوب ذهنم داره حساب کتاب میکنه "اگه توی جنگ بمیرم، از این دنیا چی طلب دارم؟" و زندگی نصفهنیمهای که این روزها با اخبار ضد و نقیض ادامه پیدا میکنه... من یکی از مجروحین این جنگم، من بیشتر از دوماهه که به جای رویابافتن قبل خواب، با ترس به خواب میرم و صبحها، با خستگی از خواب بیدار میشم و راهی بیمارستان میشم و از این وضعیت خستهم، البته جلوی مریضها حفظ ظاهر میکنم و حین سونو باهاشون میگم و میخندم و وقتی با لبخند از روی تخت بلند میشن، حس میکنم که به قدر کافی خوب بودهام.
شبها سراغ سیتیاسکنها میرم و اگر حوصله داشته باشم یه موزیک پخش میکنم و بعد، سیاهیها و سفیدیها بدن آدمها رو با موس اسکرول میکنم. دیشب بیهوا اون آهنگ خواجهامیری پخش شد که اینجوری شروع میشه" از این زندگی خالی، منو ببر به اون سالی، که تو اسممو پرسیدی، به روزی که منو دیدی" و دختر خیالباف درونم لبخند میزنه، "یه جوری زل بزن انگاری نمیشه، نمیشه چشم برداری" دست از اسکرول کردن سیتی برمیدارم، خودکارم رو روی میز میذارم، به پشتی صندلی تکیه میدم "منو ببر به دنیامو، به اون دستا که میخوامو، به اون شبا که خندونم، که تقدیر رو نمیدونم" اوه خدایا، چه شبهایی گذشت که خندون بودیم و تقدیر رو نمیدونستیم... " از این دنیا که بیذوقه، منو ببر به اون موقع" اون موقع که دخترکهای نوجوان خیالپردازی بودیم که فکر میکردیم در بیست و اندی سالگی فاتح دنیاییم و حالا؟ میترسیم که آرزو کنیم و آرزوهامون برامون شده خاطرهای محو قدیمی... دلم میخواد دوباره آرزو کنم، دوباره رویا ببافم، دلم میخواد وسط روزهای جنگی، وسط فعال شدن یا نشدن ماشه و این کوفت و زهرمارهای سیاسی، زندگی کنم، دلم میخواد نفس بکشم، دلم میخواد فکر کنم که یکروزی فلوشیپ محبوبم رو میگیرم و توی بیمارستان خفن موردعلاقهم استاد میشم، آره استاد میشم و درحالیکه دارم سونو میکنم، رزیدنتهای لولهای مختلف پشت سرم ایستادن و من بهشون توضیح میدم، آره اون روزا میان، روزهایی که برخلاف همهی این سالهای بدوبدو، به جای کتونی، با کفش پاشنهدار میرم بیمارستان و اون روسری گلبهیکرمم رو سر میکنم، یه پیس کوچولو از عطر موردعلاقهم به گوشهش میزنم و کاری رو انجام میدم که دوستش دارم... " از این اشکی که میلرزه، منو ببر به اون لحظه..."
بذار این آرزو رو توی قلبم داشته باشم، یا بهش میرسم، یا توی یکی از بمبارانها، همراه من زیر آوار دفن میشه...
بیشتر از دو ماه از آتش بس و پایان موقتی(؟) جنگ میگذره، از اون شب آخر که کشیک بودم و توی تاریکی شب، به چشمِ بیست و ششسالهی خودم میدیدم که جنگندهها بالا سر بیمارستان پرواز میکنن، از اون شبی که فکر میکردم صبح رو نمیبینم و صدای اذان صبح، با صدای تقتق پدافندها قاطی شده بود و تهران قشنگم جلوی چشمم داشت بمبباران میشد، شبی که ناباورانه به آسمون چشم دوخته بودم و توی حیاط بیمارستان به خیال خودم از ساختمونها فاصله گرفته بودم تا حداقل زیر آوار نمونم... از اون شب بیشتر از دوماه میگذره و به نظر جنگ تموم شده، اما جنگ روانی به قوت خودش و بسیار سختتر و قویتر داره ادامه پیدا میکنه، و من یکی از مجروحین این جنگم. منی که دیگه دست و دلم به درس خوندن نمیره با این تصور که "اگه دوباره جنگ شد چی؟" و چشمهام سونوها رو با ذوق قبلی نمیبینه از ترس اینکه "اگه رویاهامون خیلی ازمون دور شد چی؟" و وسط فیلمهای آموزشی یوتیوب ذهنم داره حساب کتاب میکنه "اگه توی جنگ بمیرم، از این دنیا چی طلب دارم؟" و زندگی نصفهنیمهای که این روزها با اخبار ضد و نقیض ادامه پیدا میکنه... من یکی از مجروحین این جنگم، من بیشتر از دوماهه که به جای رویابافتن قبل خواب، با ترس به خواب میرم و صبحها، با خستگی از خواب بیدار میشم و راهی بیمارستان میشم و از این وضعیت خستهم، البته جلوی مریضها حفظ ظاهر میکنم و حین سونو باهاشون میگم و میخندم و وقتی با لبخند از روی تخت بلند میشن، حس میکنم که به قدر کافی خوب بودهام.
شبها سراغ سیتیاسکنها میرم و اگر حوصله داشته باشم یه موزیک پخش میکنم و بعد، سیاهیها و سفیدیها بدن آدمها رو با موس اسکرول میکنم. دیشب بیهوا اون آهنگ خواجهامیری پخش شد که اینجوری شروع میشه" از این زندگی خالی، منو ببر به اون سالی، که تو اسممو پرسیدی، به روزی که منو دیدی" و دختر خیالباف درونم لبخند میزنه، "یه جوری زل بزن انگاری نمیشه، نمیشه چشم برداری" دست از اسکرول کردن سیتی برمیدارم، خودکارم رو روی میز میذارم، به پشتی صندلی تکیه میدم "منو ببر به دنیامو، به اون دستا که میخوامو، به اون شبا که خندونم، که تقدیر رو نمیدونم" اوه خدایا، چه شبهایی گذشت که خندون بودیم و تقدیر رو نمیدونستیم... " از این دنیا که بیذوقه، منو ببر به اون موقع" اون موقع که دخترکهای نوجوان خیالپردازی بودیم که فکر میکردیم در بیست و اندی سالگی فاتح دنیاییم و حالا؟ میترسیم که آرزو کنیم و آرزوهامون برامون شده خاطرهای محو قدیمی... دلم میخواد دوباره آرزو کنم، دوباره رویا ببافم، دلم میخواد وسط روزهای جنگی، وسط فعال شدن یا نشدن ماشه و این کوفت و زهرمارهای سیاسی، زندگی کنم، دلم میخواد نفس بکشم، دلم میخواد فکر کنم که یکروزی فلوشیپ محبوبم رو میگیرم و توی بیمارستان خفن موردعلاقهم استاد میشم، آره استاد میشم و درحالیکه دارم سونو میکنم، رزیدنتهای لولهای مختلف پشت سرم ایستادن و من بهشون توضیح میدم، آره اون روزا میان، روزهایی که برخلاف همهی این سالهای بدوبدو، به جای کتونی، با کفش پاشنهدار میرم بیمارستان و اون روسری گلبهیکرمم رو سر میکنم، یه پیس کوچولو از عطر موردعلاقهم به گوشهش میزنم و کاری رو انجام میدم که دوستش دارم... " از این اشکی که میلرزه، منو ببر به اون لحظه..."
بذار این آرزو رو توی قلبم داشته باشم، یا بهش میرسم، یا توی یکی از بمبارانها، همراه من زیر آوار دفن میشه...
Ehsan Khajeamiri - Nemidoonam ( احسان خواجه امیری - نمیدونم )
از این دنیا که بیذوقه،
منو ببر به اون موقع
منو ببر به دنیامو
به اون دستامو که میخوام
به اون شبا که خندونم
که تقدیر رو نمیدونم
منو ببر به اون موقع
منو ببر به دنیامو
به اون دستامو که میخوام
به اون شبا که خندونم
که تقدیر رو نمیدونم
از بیست و هفت سالگی، و پایان سال یک رزیدنتی!
اگه ازم بپرسی در چه حالی، باید بگم که وسط یک عالمه پروژه نیمه کاره رها شدم و دور خودم دارم میچرخم. وسط اینکه همزمان هم سطح سونوگرافی و تشخیصهام رو بالا ببرم، هم سیتیاسکن رو خوب و اصولی یاد بگیرم، هم خودم رو برای آموزش سال یکیهای جدید آماده کنم، هم پتانسیل و ظرفیت روانیم رو برای یک سال سخت رزیدنتی، شاید سختترین سال تحصیلم، آماده کنم و هم همزمان فرزند، خواهر و دوست خوبی برای عزیزانم باشم و از اینها مهمتر، فصل اول رابطهی عاطفیم رو مدیریت کنم و با چشمِ دل شرایط رو برای شروع زندگی بسنجم، و در کنار اینها خودم و خصوصیات اخلاقی خوب و بد و خلاهای شخصیتیم رو برای تشکیل یک زندگی مشترک و خانوادهی جدید ارزیابی کنم و اون حسابی داغونهاش رو اصلاح کنم، همزمان درآمدی که از رزیدنتی دارم رو(شاید براتون سواله که چقدره، ۱۷ میلیونه:) رو جوری مدیریت کنم که هم خرج رفتآمد و خورد و خوراک و لوازم مورد نیاز روزانهام و هم خرج تفریح و خوشحالیهام بشه تا این وسط پیاز نشم بگندم و هم تبدیل به یه سر سوزن طلایی بشه که ارزشش برای روز مبادا حفظ بشه، و هم حواسم باشه که آبرسان و ضدآفتاب خودم و مامان رو به موقع تمدید کنم، علت جوشهای ریز جدید روی گونهم رو بررسی کنم و در کنار اینها به موقع بخوابم، شبهای غیرکشیکی به حد کافی بخوابم، حواسم باشه موهام بیشتر از نود تا تار مو توی یک روز نریزن، نمازهام اول وقت خونده بشن، توی راه سخنرانی گوش بدم تا دچار دلمردگی نشم، با پرسنل و همکارا رفتارم رو جوری مدیریت کنم که در عین مهربونی، جدی و محکم باشم، برای مریضها تا حد ممکن مشکلشون رو توضیح بدم، باهاشون حسابی خوش اخلاق باشم، و جوری سونوگرافی رو انجام بدم و سیتیهاشون رو ریپورت کنم انگار هیچکس قبل و بعد من دیگه هرگز نخواهد دیدشون، حالا که ورزش جدی نمیکنم حداقل پیادهروی منظمی داشته باشم که پسفردا توی پیری نیاز به عصا نداشته باشم، ریزریز از توی اینستاگرام، پیرهن و گل و تور و انگشتر و یخچال و هواپز سرچ و سیو کنم برای آیندهی دور و نزدیک و در کنار همهی همهی همهی اینها، نفس بکشم و زندگی کنم... که همین دیروز بود که توی آیسیو بالاسر جوونی درست هم سن خودم رفتم که براثر تصادف مرگ مغزی شده بود و باید سونوگرافی قبل اهدای عضوش رو انجام میدادم و توی چشمهام گولهگوله اشک بود و توی گوشم صدای ضجههای همسرش... که زندگی دو سه نخ کامی است، و عمر سرفهی کوتاهی... که حس میکنم فعلا دارم وسط این سرفه، دست و پا میزنم و بهترین توصیفی که میشه ازم کرد اینه "کمی از همه چیز"...
اگه ازم بپرسی در چه حالی، باید بگم که وسط یک عالمه پروژه نیمه کاره رها شدم و دور خودم دارم میچرخم. وسط اینکه همزمان هم سطح سونوگرافی و تشخیصهام رو بالا ببرم، هم سیتیاسکن رو خوب و اصولی یاد بگیرم، هم خودم رو برای آموزش سال یکیهای جدید آماده کنم، هم پتانسیل و ظرفیت روانیم رو برای یک سال سخت رزیدنتی، شاید سختترین سال تحصیلم، آماده کنم و هم همزمان فرزند، خواهر و دوست خوبی برای عزیزانم باشم و از اینها مهمتر، فصل اول رابطهی عاطفیم رو مدیریت کنم و با چشمِ دل شرایط رو برای شروع زندگی بسنجم، و در کنار اینها خودم و خصوصیات اخلاقی خوب و بد و خلاهای شخصیتیم رو برای تشکیل یک زندگی مشترک و خانوادهی جدید ارزیابی کنم و اون حسابی داغونهاش رو اصلاح کنم، همزمان درآمدی که از رزیدنتی دارم رو(شاید براتون سواله که چقدره، ۱۷ میلیونه:) رو جوری مدیریت کنم که هم خرج رفتآمد و خورد و خوراک و لوازم مورد نیاز روزانهام و هم خرج تفریح و خوشحالیهام بشه تا این وسط پیاز نشم بگندم و هم تبدیل به یه سر سوزن طلایی بشه که ارزشش برای روز مبادا حفظ بشه، و هم حواسم باشه که آبرسان و ضدآفتاب خودم و مامان رو به موقع تمدید کنم، علت جوشهای ریز جدید روی گونهم رو بررسی کنم و در کنار اینها به موقع بخوابم، شبهای غیرکشیکی به حد کافی بخوابم، حواسم باشه موهام بیشتر از نود تا تار مو توی یک روز نریزن، نمازهام اول وقت خونده بشن، توی راه سخنرانی گوش بدم تا دچار دلمردگی نشم، با پرسنل و همکارا رفتارم رو جوری مدیریت کنم که در عین مهربونی، جدی و محکم باشم، برای مریضها تا حد ممکن مشکلشون رو توضیح بدم، باهاشون حسابی خوش اخلاق باشم، و جوری سونوگرافی رو انجام بدم و سیتیهاشون رو ریپورت کنم انگار هیچکس قبل و بعد من دیگه هرگز نخواهد دیدشون، حالا که ورزش جدی نمیکنم حداقل پیادهروی منظمی داشته باشم که پسفردا توی پیری نیاز به عصا نداشته باشم، ریزریز از توی اینستاگرام، پیرهن و گل و تور و انگشتر و یخچال و هواپز سرچ و سیو کنم برای آیندهی دور و نزدیک و در کنار همهی همهی همهی اینها، نفس بکشم و زندگی کنم... که همین دیروز بود که توی آیسیو بالاسر جوونی درست هم سن خودم رفتم که براثر تصادف مرگ مغزی شده بود و باید سونوگرافی قبل اهدای عضوش رو انجام میدادم و توی چشمهام گولهگوله اشک بود و توی گوشم صدای ضجههای همسرش... که زندگی دو سه نخ کامی است، و عمر سرفهی کوتاهی... که حس میکنم فعلا دارم وسط این سرفه، دست و پا میزنم و بهترین توصیفی که میشه ازم کرد اینه "کمی از همه چیز"...
مرهمانه|فصل چهارم
از روز اول رزیدنتی! روزهای زیادی رو منتظر یک مهر امسال بودم. تمام شبهای کشیک اینترنی، روزایی که تو بخشهای مختلف راه میرفتم، کل پاییز و زمستون سال گذشته که تو تنهایی و بین کتابها گذشت، با خودم فکر میکردم یعنی یک مهر سال بعد، کجام؟ و انقدر این نقطه برام…
از اون یکِ مهر، به این یکِ مهر، که یک پستکشیک نسبتا لهیده هستم، شب رو کلا فقط دو ساعت خوابیدم و هنوز یک عالم از سیتیهام مونده، ولی درست روی همون صندلیای نشستم که سال پیش روز اول با هزار تا ترس و آرزو نشستم، خیلی چیزها عوض شده، دنیا بالا پایین شده، من بیشتر از صد شب رو در قالب یک رزیدنت توی بیمارستان به صبح رسوندم، گریه کردم، خندیدم، ترسیدم، عصبانی شدم، حرص خوردم، یاد گرفتم، یاد نگرفتم، سونو کردم، سونو کردم، سونو کردم، به خدا رسیدم، به خودم رسیدم و انقدر این یک سال عجیب بوده که هرکی سال قبل این موقعِ من رو دیده باشه، میفهمه چقدر کوبیده و از نو ساخته شدم!
و نهایتا، الحمدالله کما هو اهله:)
و نهایتا، الحمدالله کما هو اهله:)