"چند کیلومتر آن طرفتر"
پارسال
یکی از ذوقهای خفیف و طفلکانهی پارسالم که برای دستیاری درس میخواندم، این بود که جوری برنامهریزی کنم که مطالعهی درس "چشم" بیفتد به شب چهارشنبهسوری. چرا؟ چون چهارشنبهسوریها اورژانس چشم غلغله میشود و من هم که همیشهی خدا سرم درد میکند برای دردسر. سودای چشمپزشک شدن در سر داشتم و حرفش را پیش کسی نمیزدم. مطالعهی درس چشم را از قصد انداخته بودم به شب چهارشنبهسوری، بلکه سال بعد در شب چهارشنبهسوری رزیدنت چشم کشیکی باشم در بیمارستان چشمپزشکی شهر و پوستم تا صبح کنده شود ولی از ته دل راضی باشم و ذوق کنم. از این خرافاتیبازیهای دلخوشکنانه که در خستگیها بهشان چنگ میاندازی.
امسال
برنامهی کشیکهای عیدمان که مشخص شد، یکی از بچهها پرسید کی چهارشنبهسوری فلان بیمارستان(از بیمارستانهای مرکز ترومای شهر) کشیکه؟ با بیتفاوتی برنامه را نگاه کردم و دیدم اسم من جلوی تاریخ بیست و هشت اسفند خودنمایی میکند و همانجا دلم هری ریخت. حتی خواستم بروم به نماینده غر بزنم که نمیشود که من هم چهارشنبهسوری باشم هم شب عید. ولی یک لحظه، یاد آرزوی سال قبلم افتادم. یاد دلخوشی معصومانهی روزهای سختم. یاد اینکه دلم میخواست چشمپزشک شوم، و شب چهارشنبهسوری کشیک بایستم و از دیدن مریضها متعدد چشمپزشکی ذوق کنم. اما این روزها، هرروز صبح از کنار درمانگاه چشم عبور میکنم و لبخندی میزنم و خدا را به خاطر تغییر انتخاب رشتهی لحظه آخریم شکر میکنم و وارد بخش رادیولوژی میشوم.
امشب
اگر از من بپرسی به نظرت آرزوی چهارشنبهسوری سال گذشتهات برآورده شده یا نه؟ با قطعیت میگویم بله. اگرچه در ظاهر اصلا اینطور به نظر نمیرسد. آدم با خودش میگوید چشم کجا و رادیو کجا. ولی درواقع، من آرزو کرده بودم جایی باشم که اگر هم قرار است پوستم کنده شود، راضی باشم و خوشحال. در آینهی سفره هفتسین بیمارستان که عکس میاندازم، زیر چشمانم گود افتاده باشد و پوستم کدر باشد، اما یک چیزی ته قلبم بگوید که جای درستی هستی. حتی اگر به ظاهر این بیمارستان، چند کیلومتر آنطرفتر از بیمارستان چشم باشد و من صدها کیلومتر دورتر از چشم.
که گاهی خداوند، آرزوی تو را چند کیلومتر آنطرفتر از چیزی که فکرش را میکردی قرار میدهد و تو را به آنجا میکشاند.
تا حواست باشد، هیچوقت از خدا طلب یک نقطه و یک مکان را نکنی، تو از او "حال خوب " بخواهی و اعتماد کنی هر نقطه که خودش خواست تو را نگاه دارد. حتی نقطهای چند کیلومتر آنسوتر از جایی که فکرش را میکردی. که مهم، آنجاست که دل آرام گیرد...
پارسال
یکی از ذوقهای خفیف و طفلکانهی پارسالم که برای دستیاری درس میخواندم، این بود که جوری برنامهریزی کنم که مطالعهی درس "چشم" بیفتد به شب چهارشنبهسوری. چرا؟ چون چهارشنبهسوریها اورژانس چشم غلغله میشود و من هم که همیشهی خدا سرم درد میکند برای دردسر. سودای چشمپزشک شدن در سر داشتم و حرفش را پیش کسی نمیزدم. مطالعهی درس چشم را از قصد انداخته بودم به شب چهارشنبهسوری، بلکه سال بعد در شب چهارشنبهسوری رزیدنت چشم کشیکی باشم در بیمارستان چشمپزشکی شهر و پوستم تا صبح کنده شود ولی از ته دل راضی باشم و ذوق کنم. از این خرافاتیبازیهای دلخوشکنانه که در خستگیها بهشان چنگ میاندازی.
امسال
برنامهی کشیکهای عیدمان که مشخص شد، یکی از بچهها پرسید کی چهارشنبهسوری فلان بیمارستان(از بیمارستانهای مرکز ترومای شهر) کشیکه؟ با بیتفاوتی برنامه را نگاه کردم و دیدم اسم من جلوی تاریخ بیست و هشت اسفند خودنمایی میکند و همانجا دلم هری ریخت. حتی خواستم بروم به نماینده غر بزنم که نمیشود که من هم چهارشنبهسوری باشم هم شب عید. ولی یک لحظه، یاد آرزوی سال قبلم افتادم. یاد دلخوشی معصومانهی روزهای سختم. یاد اینکه دلم میخواست چشمپزشک شوم، و شب چهارشنبهسوری کشیک بایستم و از دیدن مریضها متعدد چشمپزشکی ذوق کنم. اما این روزها، هرروز صبح از کنار درمانگاه چشم عبور میکنم و لبخندی میزنم و خدا را به خاطر تغییر انتخاب رشتهی لحظه آخریم شکر میکنم و وارد بخش رادیولوژی میشوم.
امشب
اگر از من بپرسی به نظرت آرزوی چهارشنبهسوری سال گذشتهات برآورده شده یا نه؟ با قطعیت میگویم بله. اگرچه در ظاهر اصلا اینطور به نظر نمیرسد. آدم با خودش میگوید چشم کجا و رادیو کجا. ولی درواقع، من آرزو کرده بودم جایی باشم که اگر هم قرار است پوستم کنده شود، راضی باشم و خوشحال. در آینهی سفره هفتسین بیمارستان که عکس میاندازم، زیر چشمانم گود افتاده باشد و پوستم کدر باشد، اما یک چیزی ته قلبم بگوید که جای درستی هستی. حتی اگر به ظاهر این بیمارستان، چند کیلومتر آنطرفتر از بیمارستان چشم باشد و من صدها کیلومتر دورتر از چشم.
که گاهی خداوند، آرزوی تو را چند کیلومتر آنطرفتر از چیزی که فکرش را میکردی قرار میدهد و تو را به آنجا میکشاند.
تا حواست باشد، هیچوقت از خدا طلب یک نقطه و یک مکان را نکنی، تو از او "حال خوب " بخواهی و اعتماد کنی هر نقطه که خودش خواست تو را نگاه دارد. حتی نقطهای چند کیلومتر آنسوتر از جایی که فکرش را میکردی. که مهم، آنجاست که دل آرام گیرد...
مرهمانه|فصل چهارم
📌اسفند ۰۲ توی اتاق بودم که بابا تا از بیرون اومد خونه، صدام زد که بیا ببین چی دارم. رفتم دیدم دو تا ماهی قرمز تو یه کیسه فریزر گرفته دستش و میگه بفرما! اینم از ماهی گلی. کیسه رو با خنده از دستش گرفتم و گفتم دوباره تا آذر داستان داریم با این ماهیا. وقتی یه…
دم سال تحویلی دچار فوران احساسات شدم!
صبح ساعت هفت که داشتم میاومدم بیمارستان، شهر خلوت و راز آلود بود. نم بارون زده بود و هوا تازه بود و بهاری. هیچکس تو خیابون نبود. انگار تنها بازماندهی برخورد شهاب سنگ به زمین باشی. تا چشم کار میکرد سکوت بود و تنهایی و خلوتی. انقدر خلوت بود که یه لحظه ترسیدم. دور و اطراف رو نگاه میکردم که یه دفعه کسی خفتم نکنه! ولی حتی انگار عمودزدها هم رفته بودن تعطیلات.
اسنپ گرفتم و راننده، آقای مسنی بود. سال نو رو پیشاپیش بهم تبریک گفتیم و برای هم آرزوی خیر کردیم. با خودم گفتم آقای مسنی که صبح سال نو هم میاد اسنپ کار کنه، یا خیلی تنهاست، یا پول لازم. آخرای مسیر و موقع رسیدن، به سرم زد یه مقدار دیگه پول واسش واریز کنم. دلم میخواست بهش نشون بدم که ببین من حواسم بود وقتی هیچکس تو شهر نبود، تو در حال کار کردن بودی. پیادهشدنی بهش گفتم "یه مبلغ ناچیزی رو به عنوان عیدی براتون واریز کردم" و تشکر کرد و پیاده شدم.
روپوشم رو پوشیدم و رفتم بخش. دو تا منشیهامون رو دیدم و باهم سلام علیک و روبوسی سال نو کردیم. یه کمی حرف زدیم و خندیدیم و کمکم سر و کلهی مریضا پیدا شد. مشغول سونوگرافی شدم تا همین نیم ساعت پیش.
نیم ساعت قبل زنگ زدم خونه. مامان گوشی رو برداشت و بهش گفتم خوب تخت خوابیده بودینا و خندید. قراره برای سال تحویل بیان بیمارستان پیشم و کنار سفره هفت سین بیمارستان سال رو تحویل کنیم. اینم یه جورشه دیگه. من که ته دلم خوشحالم هستم. یه تحویل سال جدید و متفاوت از سالهای قبلیمه. حالا یه داستان جدید دارم که برای نوههام تعریف کنم " سالی که رزیدنت سال یک بودم، کبیسه بود. انقدر دختر لوسی بودم که مامان و بابا و برادرم رو کشوندم بیمارستان تا سال تحویل کنار هم باشیم. یادش به خیر!"
چند دقیقه قبل سرشیفت اورژانس زنگ زد که مریض بفرستم بیاد؟ گفتم آره بفرستین. گفت الان یه کم کار داره، واسه ساعت دوازده حاضر میشه که بیاد. بعد خندید و ادامه داد فکر کنم سال تحویل سر سونو باشی خانم دکتر! خندیدم و گفتم وای نه تو رو خدا بچهها، مامانم اینا دارن میان پیشم. پرسید جدا؟ گفتم آره به خدا. گفت باشه پس، مریض رو میفرستم بخش، سونوش بمونه واسه سال بعد. ازش تشکر کردم و پیشاپیش سال نو رو به هم تبریک گفتیم.
گمونم هیچکس تو پاویون نیست. نمیدونم پس یعنی بچههای داخلی و جراحی و بیهوشی کجان. تنها نشستم منتظر تحویل سال. سال چهارصد و سه سال خوبی برای من بود. خیلی سخت شروع شد، خیلی خیلی سخت، ولی شیرین و دوستداشتنی تموم شد. از تصور اینکه یک ساعت دیگه سال عوض شده، دچار فوران احساسات میشم. هیچوقت تا حالا انقدر نسبت به سال نو، جوگیر نشده بودم. دو تا سال تحویل قبلی رو که اصلا خواب بودم. ولی چهارصد و چهار، برام نوید اتفاقات جدید و تجربههای جدید رو داره. واسه همینه ته دلم واسش ذوق دارم. ذوق و ترس. مثل لحظهای که سوار ترن هوایی شدی و هنوز حرکت نکرده. به مسیر پیچ در پیچ مبهم رو به روت نگاه میکنی، قلبت محکم میکوبه، میگی یا خدا یعنی من قراره با سرعت از این راهها رد بشم؟ و همزمان ترسیدی و ذوق داری. من الان همچین حسی دارم. اول مسیر ترن چهارصد و چهار نشستم. امیدوارم فراز و نشیبهاش برام درس داشته باشه و تجربه، نه زخم و آسیب. امیدوارم منعطف باشم، منعطف و شاکر و صبور و امیدوار و سازنده.
صبح ساعت هفت که داشتم میاومدم بیمارستان، شهر خلوت و راز آلود بود. نم بارون زده بود و هوا تازه بود و بهاری. هیچکس تو خیابون نبود. انگار تنها بازماندهی برخورد شهاب سنگ به زمین باشی. تا چشم کار میکرد سکوت بود و تنهایی و خلوتی. انقدر خلوت بود که یه لحظه ترسیدم. دور و اطراف رو نگاه میکردم که یه دفعه کسی خفتم نکنه! ولی حتی انگار عمودزدها هم رفته بودن تعطیلات.
اسنپ گرفتم و راننده، آقای مسنی بود. سال نو رو پیشاپیش بهم تبریک گفتیم و برای هم آرزوی خیر کردیم. با خودم گفتم آقای مسنی که صبح سال نو هم میاد اسنپ کار کنه، یا خیلی تنهاست، یا پول لازم. آخرای مسیر و موقع رسیدن، به سرم زد یه مقدار دیگه پول واسش واریز کنم. دلم میخواست بهش نشون بدم که ببین من حواسم بود وقتی هیچکس تو شهر نبود، تو در حال کار کردن بودی. پیادهشدنی بهش گفتم "یه مبلغ ناچیزی رو به عنوان عیدی براتون واریز کردم" و تشکر کرد و پیاده شدم.
روپوشم رو پوشیدم و رفتم بخش. دو تا منشیهامون رو دیدم و باهم سلام علیک و روبوسی سال نو کردیم. یه کمی حرف زدیم و خندیدیم و کمکم سر و کلهی مریضا پیدا شد. مشغول سونوگرافی شدم تا همین نیم ساعت پیش.
نیم ساعت قبل زنگ زدم خونه. مامان گوشی رو برداشت و بهش گفتم خوب تخت خوابیده بودینا و خندید. قراره برای سال تحویل بیان بیمارستان پیشم و کنار سفره هفت سین بیمارستان سال رو تحویل کنیم. اینم یه جورشه دیگه. من که ته دلم خوشحالم هستم. یه تحویل سال جدید و متفاوت از سالهای قبلیمه. حالا یه داستان جدید دارم که برای نوههام تعریف کنم " سالی که رزیدنت سال یک بودم، کبیسه بود. انقدر دختر لوسی بودم که مامان و بابا و برادرم رو کشوندم بیمارستان تا سال تحویل کنار هم باشیم. یادش به خیر!"
چند دقیقه قبل سرشیفت اورژانس زنگ زد که مریض بفرستم بیاد؟ گفتم آره بفرستین. گفت الان یه کم کار داره، واسه ساعت دوازده حاضر میشه که بیاد. بعد خندید و ادامه داد فکر کنم سال تحویل سر سونو باشی خانم دکتر! خندیدم و گفتم وای نه تو رو خدا بچهها، مامانم اینا دارن میان پیشم. پرسید جدا؟ گفتم آره به خدا. گفت باشه پس، مریض رو میفرستم بخش، سونوش بمونه واسه سال بعد. ازش تشکر کردم و پیشاپیش سال نو رو به هم تبریک گفتیم.
گمونم هیچکس تو پاویون نیست. نمیدونم پس یعنی بچههای داخلی و جراحی و بیهوشی کجان. تنها نشستم منتظر تحویل سال. سال چهارصد و سه سال خوبی برای من بود. خیلی سخت شروع شد، خیلی خیلی سخت، ولی شیرین و دوستداشتنی تموم شد. از تصور اینکه یک ساعت دیگه سال عوض شده، دچار فوران احساسات میشم. هیچوقت تا حالا انقدر نسبت به سال نو، جوگیر نشده بودم. دو تا سال تحویل قبلی رو که اصلا خواب بودم. ولی چهارصد و چهار، برام نوید اتفاقات جدید و تجربههای جدید رو داره. واسه همینه ته دلم واسش ذوق دارم. ذوق و ترس. مثل لحظهای که سوار ترن هوایی شدی و هنوز حرکت نکرده. به مسیر پیچ در پیچ مبهم رو به روت نگاه میکنی، قلبت محکم میکوبه، میگی یا خدا یعنی من قراره با سرعت از این راهها رد بشم؟ و همزمان ترسیدی و ذوق داری. من الان همچین حسی دارم. اول مسیر ترن چهارصد و چهار نشستم. امیدوارم فراز و نشیبهاش برام درس داشته باشه و تجربه، نه زخم و آسیب. امیدوارم منعطف باشم، منعطف و شاکر و صبور و امیدوار و سازنده.
خدایا
به خاطر خوابیدن با گوشی سایلنت و بدون تنظیم کردن آلارم، در هوای خنک و نمدار بهاری،
شکرت!
به خاطر خوابیدن با گوشی سایلنت و بدون تنظیم کردن آلارم، در هوای خنک و نمدار بهاری،
شکرت!
امروز آخرین کشیک از ماراتن کشیکهای پشت سرهم عیدمه، و فردا هشت صبح بیمارستان رو تا شونزدهم فروردین، به مقصد خونه ترک میکنم. خوب گذشت ولی سخت گذشت. خستهام و دلم تعطیلات میخواد. چند دقیقه پیش که داشتم مقنعهم رو تو آینه پاویون درست میکردم تا برم بخش، حس کردم دیگه واقعا نفسهای آخر انرژیمه. از بخشمون، از سونوگرافی، از گوش به زنگ تلفن بودن و از مریض دیدن خستهم. از کشیک و بیمارستان ملولم و تعطیلات عید و باغ و بستان و تفریحم آرزوست...
تو کشیک سیام و یکم، تقریبا همهی بیمارها یا همراهاشون موقع سلام علیک، سال نو رو تبریک میگفتن و آرزوی سال خوب و پربرکتی واسم میکردن. امروز اما فقط یکی از همراها سال نو رو تبریک گفت. این یعنی روی کار اومدن سال جدید، بین مردم از دهن افتاده در حالیکه من هنوز سال جدیدم رو واقعی، شروع نکردم!
برای شش ماه اولِ چهارصد و چهار، و البته برای شش ماه دومِ رزیدنتیات! برای تو مینویسم عزیزم.
برای تو مینویسم، برای تو که نفهمیدی کی سال جدید اومد و کی سال قدیمی رفت. برای تو که چند روزی از فضای بیمارستان دور بودی و حالا دوباره، کولهبارت رو جمع کردی برای کشیکهای سنگین پیش رو. برای تو که رزیدنتیات حالا رنگ و بوی کاملا جدی و مسئولانه گرفته و به قول منشی بخش، با رفتن سال چهاریها، الان یه جورایی سال دویی محسوب میشی. برای تویی که میدونم روزهای سختی در پیشرو داری، روز و شبهای سختی البته. برای تو که قراره دوباره وارد سیکل تند و برقآسای گذران روزها بشی، اونقدری که صبحها یادت بره باید صبحانه بخوری و توی راهروی منتهی به بخش رادیولوژی، در حالیکه دو تا یکی قدم برمیداری تا تندتر برسی، یه گاز محکم به کیکت بزنی و عذاب وجدان بگیری که چه خوراکی کمارزشی رو داری برای صبحانه میخوری. برای تو، که در روزهای پیش رو قراره چاییات سرد بشه، گوشیت تو کشیک انقدر زنگ بخوره که دلت بخواد پرتش کنی یه طرف، شبها با وجود خستگی، بیخوابی به سرت بزنه و صبحها توی راه، توی دوراهی اینکه موسیقی گوشی بدی یا وویس درسی، گیر کنی. برای تو که یادت میره به قدر کافی آب بخوری، ضدآفتابت رو تمدید کنی، شبها تنبلی نکنی و صورتت رو بشوری، بیتهای دوستداشتنیت رو زیر لب زمزمه کنی تا فراموش نشن، برای تو که هروقت شام بیمارستان به درد نخوره، با خودت لج میکنی و گرسنه میخوابی. برای تو مینویسم تا بگم تو رو خدا با خودت لج نکن. اگه شرایط سخته، تو سختترش نکن. وقتی میدونی با خوردن یه بستنی ساده یه کم حالت سر جا میاد، تنبلی نکن و تا بوفه برو و اون بستنی رو بگیر و بخور. فراموش نکن که ما روزهای زیادی رو منتظر چنین روزهایی بودیم و فراموش نکن که زندگی تو همین روزهاست، همین روزهایی که انقدر غرقشون میشی که نمیفهمی چه طور تموم میشن. برای تو مینویسم که حواست به اول صبحهات باشه. صبحت رو خوب شروع کن، هرچقدر که شب سختی رو پشت سر گذاشته باشی. با خودت تکرار کن که باید نقشت رو توی این روز، خوب ایفا کنی، هر طور که شده، هر چقدر که شده. زیارت آل یاسینت رو بخون تا یه چیزایی که برات مهمه یادت نره. تا فقط به خودت قول نداده باشی که بتونی راحت بزنی زیرش. صبور باش. میدونم تا همین الان هم خیلی صبور بودی توی کارت، ممنونم ازت، ولی صبورتر باش. آدمهایی که تو باهاشون سر و کار داری مضطربن و مضطر، تو کوتاه بیا و صبوری کن. لبخند داشته باش، تو اول به همه سلام کن، جواب تشکر بقیه رو بده و اون حس شوخطبعیت رو که همیشه نگه میداری واسه آدمهای خاصت رو از توی گنجه دربیار و خرجش کن. ما نیاز داریم بخندیم و بخندونیم، محیط کارمون غمانگیزه و پرتنش. کار مردم رو راه بنداز. کار مردم رو درست راه بنداز، توی کارت دقیق باش، یادت نره هر یه جملهای که تو توی ریپورتت مینویسی، چه تغییری توی روند درمانی مریض میتونه داشته باشه. سوالاتت رو بپرس، دیگه خودتم فهمیدی که نظر بقیه درمورد سوالت مهم نیست و مهم تویی که یاد بگیری. هرروز یاد بگیر، کیسهایی که میبینی رو یادداشت کن، از سونوگرافیهای جالب فیلم بگیر و آرشیوت رو کاملتر کن، چیزی رو بلدی به بقیه هم یاد بده، از بقیه تشکر کن، از کوچکترین لطفشون تشکر کن، وقتی سونوگرافی تموم میشه تو خم شو و دستمال کاغذی رو به مریضت بده، به خانمهای مسن بگو که خیلی خوب موندن و کمتر از سنشون به نظر میرسن، حرکت دست و پاهای جنینها رو به مامانا نشون بده و بگو که "الان پاش رو انداخته رو پاش" و تو اشتراک این لحظههای خاص، خسیس نباش. اگه کسی خوبه ازش تعریف کن و اگه خودت خوب بودی، یه دمت گرم به خودت بگو. اگر هم ضعیف عمل کردی، عیبی نداره، درستش کن، وارد سیکل معیوب نشو که دیگه دیره و فایده نداره. همیشه فایده داره. کار درست و اصلاح، همیشه فایده داره. هرچیزی میخوری قبلش بسمالله بگو و آخرش الحمدالله. این چیزهای کوچیک یادت نره وسطای شلوغی روز. چایی ات رو توی حیاط بیمارستان بخور و بکن از اون پاویون دلگیر. بنویس، صداتو ضبط کن، ویدیو بگیر، نمیدونم هرجوری که شده از روزهات برای خودت بگو. ما نباید یادمون بره زندگی کردنو. ببین منو؟ شنیدی؟ یادت نره زندگی رو!
برو به سلامت...
برای تو مینویسم، برای تو که نفهمیدی کی سال جدید اومد و کی سال قدیمی رفت. برای تو که چند روزی از فضای بیمارستان دور بودی و حالا دوباره، کولهبارت رو جمع کردی برای کشیکهای سنگین پیش رو. برای تو که رزیدنتیات حالا رنگ و بوی کاملا جدی و مسئولانه گرفته و به قول منشی بخش، با رفتن سال چهاریها، الان یه جورایی سال دویی محسوب میشی. برای تویی که میدونم روزهای سختی در پیشرو داری، روز و شبهای سختی البته. برای تو که قراره دوباره وارد سیکل تند و برقآسای گذران روزها بشی، اونقدری که صبحها یادت بره باید صبحانه بخوری و توی راهروی منتهی به بخش رادیولوژی، در حالیکه دو تا یکی قدم برمیداری تا تندتر برسی، یه گاز محکم به کیکت بزنی و عذاب وجدان بگیری که چه خوراکی کمارزشی رو داری برای صبحانه میخوری. برای تو، که در روزهای پیش رو قراره چاییات سرد بشه، گوشیت تو کشیک انقدر زنگ بخوره که دلت بخواد پرتش کنی یه طرف، شبها با وجود خستگی، بیخوابی به سرت بزنه و صبحها توی راه، توی دوراهی اینکه موسیقی گوشی بدی یا وویس درسی، گیر کنی. برای تو که یادت میره به قدر کافی آب بخوری، ضدآفتابت رو تمدید کنی، شبها تنبلی نکنی و صورتت رو بشوری، بیتهای دوستداشتنیت رو زیر لب زمزمه کنی تا فراموش نشن، برای تو که هروقت شام بیمارستان به درد نخوره، با خودت لج میکنی و گرسنه میخوابی. برای تو مینویسم تا بگم تو رو خدا با خودت لج نکن. اگه شرایط سخته، تو سختترش نکن. وقتی میدونی با خوردن یه بستنی ساده یه کم حالت سر جا میاد، تنبلی نکن و تا بوفه برو و اون بستنی رو بگیر و بخور. فراموش نکن که ما روزهای زیادی رو منتظر چنین روزهایی بودیم و فراموش نکن که زندگی تو همین روزهاست، همین روزهایی که انقدر غرقشون میشی که نمیفهمی چه طور تموم میشن. برای تو مینویسم که حواست به اول صبحهات باشه. صبحت رو خوب شروع کن، هرچقدر که شب سختی رو پشت سر گذاشته باشی. با خودت تکرار کن که باید نقشت رو توی این روز، خوب ایفا کنی، هر طور که شده، هر چقدر که شده. زیارت آل یاسینت رو بخون تا یه چیزایی که برات مهمه یادت نره. تا فقط به خودت قول نداده باشی که بتونی راحت بزنی زیرش. صبور باش. میدونم تا همین الان هم خیلی صبور بودی توی کارت، ممنونم ازت، ولی صبورتر باش. آدمهایی که تو باهاشون سر و کار داری مضطربن و مضطر، تو کوتاه بیا و صبوری کن. لبخند داشته باش، تو اول به همه سلام کن، جواب تشکر بقیه رو بده و اون حس شوخطبعیت رو که همیشه نگه میداری واسه آدمهای خاصت رو از توی گنجه دربیار و خرجش کن. ما نیاز داریم بخندیم و بخندونیم، محیط کارمون غمانگیزه و پرتنش. کار مردم رو راه بنداز. کار مردم رو درست راه بنداز، توی کارت دقیق باش، یادت نره هر یه جملهای که تو توی ریپورتت مینویسی، چه تغییری توی روند درمانی مریض میتونه داشته باشه. سوالاتت رو بپرس، دیگه خودتم فهمیدی که نظر بقیه درمورد سوالت مهم نیست و مهم تویی که یاد بگیری. هرروز یاد بگیر، کیسهایی که میبینی رو یادداشت کن، از سونوگرافیهای جالب فیلم بگیر و آرشیوت رو کاملتر کن، چیزی رو بلدی به بقیه هم یاد بده، از بقیه تشکر کن، از کوچکترین لطفشون تشکر کن، وقتی سونوگرافی تموم میشه تو خم شو و دستمال کاغذی رو به مریضت بده، به خانمهای مسن بگو که خیلی خوب موندن و کمتر از سنشون به نظر میرسن، حرکت دست و پاهای جنینها رو به مامانا نشون بده و بگو که "الان پاش رو انداخته رو پاش" و تو اشتراک این لحظههای خاص، خسیس نباش. اگه کسی خوبه ازش تعریف کن و اگه خودت خوب بودی، یه دمت گرم به خودت بگو. اگر هم ضعیف عمل کردی، عیبی نداره، درستش کن، وارد سیکل معیوب نشو که دیگه دیره و فایده نداره. همیشه فایده داره. کار درست و اصلاح، همیشه فایده داره. هرچیزی میخوری قبلش بسمالله بگو و آخرش الحمدالله. این چیزهای کوچیک یادت نره وسطای شلوغی روز. چایی ات رو توی حیاط بیمارستان بخور و بکن از اون پاویون دلگیر. بنویس، صداتو ضبط کن، ویدیو بگیر، نمیدونم هرجوری که شده از روزهات برای خودت بگو. ما نباید یادمون بره زندگی کردنو. ببین منو؟ شنیدی؟ یادت نره زندگی رو!
برو به سلامت...
هروقت یه سونویی انجام میدم که بابتش از خودم راضی ام، برگشتنی از بخش به پاویون، محکم و مطمئن راه میرم!
راسته که میگن پا، قلب دوم آدمه:))
راسته که میگن پا، قلب دوم آدمه:))
Akharin Yad
Arman Garshasbi
ای وای اگر این گریه که من میشنوم مال تو باشد...
ای وای اگر این گریه که من میشنوم مال تو باشد...
Avaze Khoon
Mohsen Chavoshi @RozMusic.com
مثل یه ایرانی که جوون از دست داده...
مثل یه ایرانی که جوون از دست داده...
اگر بمیرم،
اگر در یکی از همین روزها بمیرم،
دلم برای مامان تنگ میشود. برای اینکه یک بار دیگر به آلبالوها حسابی نمک بزنیم و تا تمام شدن دانهی آخرشان، من تند تند حرف بزنم، تنگ میشود.
برای اینکه یک بار دیگر صدای کلیدانداختن بابا را، و صدای آمدنش را بشنوم تنگ میشود.
برای اینکه تَرکِ موتور داداش بنشینم، و در اتوبانهای همیشه شلوغ این شهر ویراژ بدهیم و از همهی ماشینها جلو بزنیم تنگ میشود.
برای چایی نبات، برای آش دوغ، برای اولین گاز از شیرینی که یکی از بچهها وسط خستگی روز تعارف میکند و حتی نمیدانم مناسبتش چیست، برای بوی خوش هوای دم صبح بهار، برای نماز صبحهای صحن انقلاب، برای عکسهای دستهجمعی که دیگر داخلشان نیستم، برای بوی عطر فلور نارکوتیک، برای شنیدن "خدا خیرت بده دخترم"، برای دیدن جنینهای نیممثقالی در صفحهی سیاه و سفید سونوگرافی، برای ترسیدن از استاد باابهتمان، برای اسکرول کردن سیتیاسکن مغز یک پسر جوان، برای لوله گذاشتن در شکم بیمار کنسری، برای نقطه به نقطهی تهران، برای جمشیدیه و بام و شلوغی میدان انقلاب و آن کبابی کوچک اطراف میدان، برای فوت کردن شمع تولد ۲۸ سالگی، برای خوابیدن با گوشی سایلنت، برای دورهمیهای دوستانه و غشغش خندیدن، برای ورق زدن کتاب، برای بوی آتیش و ذغال سیزده به در، برای خنکی خمیردندان اول صبح، برای گریه کردنهای شبانه، برای دویدن و پا درد گرفتن، برای توی جاده بودن و یک آهنگ را سی و سه بار گوش کردن، برای بوی اسپری نرمکنندهی موی فیروز، برای آش خاله پروانه و دلمههای خاله ملیحه، برای دانههای انار کنار مرغ مامانبزرگ، برای ترسیدن از گربهها، برای زمزمه کردن با آهنگهای جانسوز چاووشی، برای یاسین خواندن برای همهی رفتگان، برای صبحهای تعطیل پس از کشیک و خلوتی خیابانها و موزیک آرام عمو اسنپی، برای روستای محل طرحم، برای عمه شدن و تنگ در آغوش گرفتن برادرزاده نادیدهم، دلم برای قلپقلپ چای خوردن از ماگم بین سونوها، برای استرس لحظه قرعهکشی تعطیلی اضافه، برای مقدماتی جامجهانی و شادی صعود ایران، برای طعم چای چایخانه امام رضا، برای نگاه کردن به طلاهای ظریف از پشت ویترین، برای بوق زدن برای ماشین گلزده عروس، برای عطر نان سنگک تازهی بابا، برای آش رشتهی افطار، برای... حتی برای زنگهای مکرر تلفنم در شبهای کشیک، برای سونوگرافی فست مجدد یک ساعت بعد، برای پیدا کردن لوپ آپاندیس، برای لذت پیدا کردن آهنگ قفلی جدید، برای عطر ناپلئونی و خامهی کیک تولد، برای لحظه فوت کردن شمع تولد، برای لحظه استجابت دعا، برای پهن کردن سفرهی مهمانی خانهی مادربزرگ، برای لحظهی بخشیدن و گذشت، برای گفت و گوهای عمیق، برای لحظهی تسلیم و توکل، برای اشکهای شوق و گونهدردهای بعد از خندههای عمیق طولانی، برای تست کردن لاته و موکاهای کافههای مختلف کنار تو، برای تو، برای عشق و برای عشقی که با رفتن من، بینمان ناتمام میماند، حسابی تنگ میشود...
اگر در یکی از همین روزها بمیرم،
دلم برای مامان تنگ میشود. برای اینکه یک بار دیگر به آلبالوها حسابی نمک بزنیم و تا تمام شدن دانهی آخرشان، من تند تند حرف بزنم، تنگ میشود.
برای اینکه یک بار دیگر صدای کلیدانداختن بابا را، و صدای آمدنش را بشنوم تنگ میشود.
برای اینکه تَرکِ موتور داداش بنشینم، و در اتوبانهای همیشه شلوغ این شهر ویراژ بدهیم و از همهی ماشینها جلو بزنیم تنگ میشود.
برای چایی نبات، برای آش دوغ، برای اولین گاز از شیرینی که یکی از بچهها وسط خستگی روز تعارف میکند و حتی نمیدانم مناسبتش چیست، برای بوی خوش هوای دم صبح بهار، برای نماز صبحهای صحن انقلاب، برای عکسهای دستهجمعی که دیگر داخلشان نیستم، برای بوی عطر فلور نارکوتیک، برای شنیدن "خدا خیرت بده دخترم"، برای دیدن جنینهای نیممثقالی در صفحهی سیاه و سفید سونوگرافی، برای ترسیدن از استاد باابهتمان، برای اسکرول کردن سیتیاسکن مغز یک پسر جوان، برای لوله گذاشتن در شکم بیمار کنسری، برای نقطه به نقطهی تهران، برای جمشیدیه و بام و شلوغی میدان انقلاب و آن کبابی کوچک اطراف میدان، برای فوت کردن شمع تولد ۲۸ سالگی، برای خوابیدن با گوشی سایلنت، برای دورهمیهای دوستانه و غشغش خندیدن، برای ورق زدن کتاب، برای بوی آتیش و ذغال سیزده به در، برای خنکی خمیردندان اول صبح، برای گریه کردنهای شبانه، برای دویدن و پا درد گرفتن، برای توی جاده بودن و یک آهنگ را سی و سه بار گوش کردن، برای بوی اسپری نرمکنندهی موی فیروز، برای آش خاله پروانه و دلمههای خاله ملیحه، برای دانههای انار کنار مرغ مامانبزرگ، برای ترسیدن از گربهها، برای زمزمه کردن با آهنگهای جانسوز چاووشی، برای یاسین خواندن برای همهی رفتگان، برای صبحهای تعطیل پس از کشیک و خلوتی خیابانها و موزیک آرام عمو اسنپی، برای روستای محل طرحم، برای عمه شدن و تنگ در آغوش گرفتن برادرزاده نادیدهم، دلم برای قلپقلپ چای خوردن از ماگم بین سونوها، برای استرس لحظه قرعهکشی تعطیلی اضافه، برای مقدماتی جامجهانی و شادی صعود ایران، برای طعم چای چایخانه امام رضا، برای نگاه کردن به طلاهای ظریف از پشت ویترین، برای بوق زدن برای ماشین گلزده عروس، برای عطر نان سنگک تازهی بابا، برای آش رشتهی افطار، برای... حتی برای زنگهای مکرر تلفنم در شبهای کشیک، برای سونوگرافی فست مجدد یک ساعت بعد، برای پیدا کردن لوپ آپاندیس، برای لذت پیدا کردن آهنگ قفلی جدید، برای عطر ناپلئونی و خامهی کیک تولد، برای لحظه فوت کردن شمع تولد، برای لحظه استجابت دعا، برای پهن کردن سفرهی مهمانی خانهی مادربزرگ، برای لحظهی بخشیدن و گذشت، برای گفت و گوهای عمیق، برای لحظهی تسلیم و توکل، برای اشکهای شوق و گونهدردهای بعد از خندههای عمیق طولانی، برای تست کردن لاته و موکاهای کافههای مختلف کنار تو، برای تو، برای عشق و برای عشقی که با رفتن من، بینمان ناتمام میماند، حسابی تنگ میشود...
از مرداد ماه هزار و چهار صد و چهار
روی تختم دراز کشیدم، پنکه روی دور آرومه و داره اندک تلاشی برای تلطیف هوای گُرگرفتهی مرداد ماه این شهر میکنه، دقایقی قبل، شام آبدوغخیار خوردم و یه کم خنک شدم، کنارم دفترم دستکم مثل همیشه پهنه و داشتم برنامهریزی میکردم برای مطالعه درسها و آمادگی یاد دادن دنیای عجیب و غریب سونوگرافی به سالپایینیهایی که از مهر قراره سال بالاشون بشم، عصر بعد ناهار خوابیدم و این یعنی به یکی از بزرگترین آرزوهای اکثر اوقات عمر رسیدم "خواب پس از ناهار در ظهرهای روز جمعه" چرا که تاجاییکه یادم میاد همیشه درسی برای خوندن بود که مانع این لذت میشد، ناهار به عنوان شیرینیِ ارتقا، خانواده رو پیتزا مهمون کردم و این آخر ماهی ته حسابم الان نسبتا خالی شده، فردا کشیکم و اندکی به خاطرش مثل همیشه نگران و حتی یه کوچولو ناراحتم، ولی این وسط... یک لحظه میایستم و به خودم در این شرایط نگاه میکنم، یک دختر بیست و هفت سالهی خاورمیانهای آرام و خوشحال، احتمالا به گفتهی برخی سیاسیون بین دو نیمه جنگ، با نگرانیهای بسیار از آینده و فرداها و گرونی و نبود آب و خشکسالی...
امروز اتفاقی نوشتههای سه سال قبل این موقعم رو خوندم، وقتی یک نیواینترن بودم در بخش جراحی و ارتوپدی، چقدر ابتدای هرکشیک استرس داشتم و درمیانهش احساس عذاب وجدان و ناکافی بودن، چقدر نوشتههام پر از ابهام و تردیده، حتی یک پست پیدا کردم که توش نوشته بودم "حالا که اینطور شد برای رزیدنتی میرم نورو اصلا" و این درحالیه که اصلا چنین چیزی رو به خاطر نداشتم. نوشتههام رو بالا پایین میکنم، هیچ حرفی از رادیو و انتخابش نیست، پر از تردید و بغض و نگرانیام، از خودم راضی نیستم و کشیکها رو با ترس و عذاب وجدان می گذرونم و احساس بیکفایتی میکنم.
حالا ولی ورق برگشته. درگیر رادیولوژیای هستم که هیچ فکرش رو نمیکردم یه روزی انتخابش کنم، و درگیر آدم امنی که اتفاقی در مسیر هم قرار گرفتیم، همزمان درگیر ترس جنگ و آیندهم، درگیر ابهام و نشدنها، درگیر نیمهی اول سال دویی رزیدنتی که سختترین بخش رزیدنتی رادیوعه، درگیر خبرهای بد و بیخبریهای بسیار...
زندگی همینه، یه روزی توی امنیت نگران آینده و درس و مشقتی، یه روزی هم درحالیکه تکلیف درس و مشقت معلوم شده، نگران امنیت و جنگ.
یه روزی توی تنهاییهات نگران اینکه نکنه فرد مناسبت رو هیچوقت پیدا نکنی، و یه روزی که اون رو پیدا کردی، نگران اینکه نکنه نتونی از پس مدیریت صحیح رابطهت بربیای.
یه روزی تو کشیکهای اینترنی نگران اینکه بالاخره در آینده چه کاره بشی، و یه روزی هم که تکلیفت مشخص شده قراره چه کاره بشی، نگران ورود سال پایینیها و اینکه بتونی آموزش مناسبی بهشون بدی.
یه روزی چیزی که آرزوت بوده برآورده میشه، و تو اصلا متوجه نمیشی چون درگیر آرزوهای دور و دراز جدیدی.
یه روزی میاد که آلبومت رو ورق میزنی و به عکس همینموقعهات_که فکر میکردی به حد کافی زیبا نیستی_ نگاه میکنی و میبینی در قشنگترین ورژن خودت بودی.
یه روزی هم به چین کنار چشمهات توی عکسها خیره میشی و میدونی که به حدکافی برای این زندگی قوی و مستقل شدی.
و میدونی؟ دنیا پره از این "یه روزیها"...
روی تختم دراز کشیدم، پنکه روی دور آرومه و داره اندک تلاشی برای تلطیف هوای گُرگرفتهی مرداد ماه این شهر میکنه، دقایقی قبل، شام آبدوغخیار خوردم و یه کم خنک شدم، کنارم دفترم دستکم مثل همیشه پهنه و داشتم برنامهریزی میکردم برای مطالعه درسها و آمادگی یاد دادن دنیای عجیب و غریب سونوگرافی به سالپایینیهایی که از مهر قراره سال بالاشون بشم، عصر بعد ناهار خوابیدم و این یعنی به یکی از بزرگترین آرزوهای اکثر اوقات عمر رسیدم "خواب پس از ناهار در ظهرهای روز جمعه" چرا که تاجاییکه یادم میاد همیشه درسی برای خوندن بود که مانع این لذت میشد، ناهار به عنوان شیرینیِ ارتقا، خانواده رو پیتزا مهمون کردم و این آخر ماهی ته حسابم الان نسبتا خالی شده، فردا کشیکم و اندکی به خاطرش مثل همیشه نگران و حتی یه کوچولو ناراحتم، ولی این وسط... یک لحظه میایستم و به خودم در این شرایط نگاه میکنم، یک دختر بیست و هفت سالهی خاورمیانهای آرام و خوشحال، احتمالا به گفتهی برخی سیاسیون بین دو نیمه جنگ، با نگرانیهای بسیار از آینده و فرداها و گرونی و نبود آب و خشکسالی...
امروز اتفاقی نوشتههای سه سال قبل این موقعم رو خوندم، وقتی یک نیواینترن بودم در بخش جراحی و ارتوپدی، چقدر ابتدای هرکشیک استرس داشتم و درمیانهش احساس عذاب وجدان و ناکافی بودن، چقدر نوشتههام پر از ابهام و تردیده، حتی یک پست پیدا کردم که توش نوشته بودم "حالا که اینطور شد برای رزیدنتی میرم نورو اصلا" و این درحالیه که اصلا چنین چیزی رو به خاطر نداشتم. نوشتههام رو بالا پایین میکنم، هیچ حرفی از رادیو و انتخابش نیست، پر از تردید و بغض و نگرانیام، از خودم راضی نیستم و کشیکها رو با ترس و عذاب وجدان می گذرونم و احساس بیکفایتی میکنم.
حالا ولی ورق برگشته. درگیر رادیولوژیای هستم که هیچ فکرش رو نمیکردم یه روزی انتخابش کنم، و درگیر آدم امنی که اتفاقی در مسیر هم قرار گرفتیم، همزمان درگیر ترس جنگ و آیندهم، درگیر ابهام و نشدنها، درگیر نیمهی اول سال دویی رزیدنتی که سختترین بخش رزیدنتی رادیوعه، درگیر خبرهای بد و بیخبریهای بسیار...
زندگی همینه، یه روزی توی امنیت نگران آینده و درس و مشقتی، یه روزی هم درحالیکه تکلیف درس و مشقت معلوم شده، نگران امنیت و جنگ.
یه روزی توی تنهاییهات نگران اینکه نکنه فرد مناسبت رو هیچوقت پیدا نکنی، و یه روزی که اون رو پیدا کردی، نگران اینکه نکنه نتونی از پس مدیریت صحیح رابطهت بربیای.
یه روزی تو کشیکهای اینترنی نگران اینکه بالاخره در آینده چه کاره بشی، و یه روزی هم که تکلیفت مشخص شده قراره چه کاره بشی، نگران ورود سال پایینیها و اینکه بتونی آموزش مناسبی بهشون بدی.
یه روزی چیزی که آرزوت بوده برآورده میشه، و تو اصلا متوجه نمیشی چون درگیر آرزوهای دور و دراز جدیدی.
یه روزی میاد که آلبومت رو ورق میزنی و به عکس همینموقعهات_که فکر میکردی به حد کافی زیبا نیستی_ نگاه میکنی و میبینی در قشنگترین ورژن خودت بودی.
یه روزی هم به چین کنار چشمهات توی عکسها خیره میشی و میدونی که به حدکافی برای این زندگی قوی و مستقل شدی.
و میدونی؟ دنیا پره از این "یه روزیها"...
یه روزی تو راهروهای همون بیمارستانی که شصت روز پیش، تو حال و هوای جنگ بود و آمادهباش هر اتفاقی و یه شبهایی هم پر از مجروح جنگی و بوی خون و ترس و وحشت و صداهای ترسناک اطراف، به خاطر کتتر پلوری که گذاشتنش ریسکی بوده و تو از پسش براومدی، به اصرار سال بالاها شیرینی پخش میکنی و
این، احتمالا معنای "زندگی" باشه...
این، احتمالا معنای "زندگی" باشه...
و اینکه، اینجانب از لاک دفاعی خود بیرون آمده و کانال بعد از یازده ماه:) پابلیک شد:))
از آخرین کشیک ماه یازدهم رزیدنتی
ساعت حوالی یازده شبه، پشت سیستم نشستم که بقیه سیتیاسکنهام رو جواب بزنم. با حرکت ماوس، تصویر مغز آدمها رو بالا پایین میکنم، جوون و پیر، تصادفی و چاقورده، کاهش سطح هوشیاری و تشدید سردرد، چشمهام دیگه عادت کردن تو دنیای سیاه و سفید عکسها، کدوم سفید یا سیاه سر جای خودش نیست. سکوتِ بخش دلگیره. به جز من هیچکس نیست. گوشیم رو برمیدارم و وارد کانال آهنگهای بیکلامم میشم و از جدیدترین آهنگ میزنم که پلی بشه. نور اتاق کمه و فضا حسابی رمانتیک شده. به این تصویر از خودم توی مانیتور نگاه میکنم. تازه شدم شبیه همون رزیدنتهای رادیویی که دوستام گاهی اوقات میمهای خندهدار مربوط بهشون رو توی اینستاگرام برام میفرستن. فارغ ز هیاهوی بیمارستان و غرق توی دنیای خودشون. ولی فقط خودم میدونم که این فقط، یک فریم از زندگی شغلی منه.
چهار ساعت قبلش، از اورژانس زنگ زدن که "خانم دکتر یه خانم جوون داریم با درد شکم، احتمالا تورشنه، داریم اورژانسی میفرستیمش سونو" و فقط خدا میدونه که توی اون فاصله که مقنعهمو سر میکنم و در اتاقم رو میبندم و به تندترین حالت ممکن از پاویون به سمت بخش میرم، چقدر خداخدا میکنم که بتونم درست ببینم و دقیق تشخیص بذارم و چیزی رو میس نکنم. میرم بخش و میبینم یه خانوم جوون روی تخت، بیحال و رنگپریده، متصل به دستگاه اکسیژن و درحالیکه داره بالا میاره، پاهاش رو توی شکمش خم کرده و حتی از درد نمیتونه صاف دراز بکشه که سونوش رو شروع کنم. از کمکی بخش میپرسم که همراهش کجاست تا شرححال بده، ولی میگه همراهی نداره. شرححالی ازش ندارم، هیچی ازش نمیدونم. بدنم یخ میکنه. کاری به اوردری که براش گذاشتن ندارم، خودم همهی اورژانسها رو توش بررسی میکنم. دائم به خودش میپیچه و هرچند دقیقه یکبار ازم با بیحالی میپرسه "یعنی چمه؟ زنده میمونم؟" و بهش میگم "منم دنبال علت دردتم، باهام همکاری کن که زودتر و راحتتر متوجه بشم" و واقعا بعدش با وجود اینکه خیلی سختشه، اما آروم میگیره و به چشمهام زل میزنه. این یکی از ویژگیهای رشته منه، مریض روی تخت دراز کشیده و تمام مدت چشم دوخته به چشمهای تو. انگار که میخواد صفحهی مانیتور رو از توی چشمهات بخونه. اوضاع خیلی خرابه، شکم پر از مایع و خون و کبد سیروتیک و اسپلنومگالی و تخمدانهایی که به سختی توی بلبشوی شکم پیداشون میکنم تا ببینم دور خودشون چرخیدن یا نه. اگه بگم دور خودشون چرخیدن، همونجا باید زنگ بزنم به اورژانس تا با اتاق عمل هماهنگ کنن و مریض یک راست به اتاق عمل بره، و اگه بگم نچرخیدن، باید دنبال یک علت دیگه برای جمعبندی این داستان برسم. به خودم میام میبینم دهنم از استرس خشک شده و پیشونیم خیس عرقه. بعضیوقتها خودم رو در برابر یک مسئولیت سنگین و گنده میبینم و از اینکه پلن مریض با یک جمله یا گاهی یک کلمهای که توی ریپورتش مینویسم جا به جا میشه، ترس تمام وجودم رو میگیره...
چند تا کشیک قبلتر، مریضی رو اورژانس ساعت سه صبح فرستاد و خودم که ازش شرححال گرفتم، به مشکل دیگهای شک کردم و اون سونو رو انجام دادم و دیدم که بله، مشکل همینجاست و توی ریپورتش به عنوان یافته ضمنی نوشتم. توی خواب و بیداری با لبخند گوشه لبم به منشیمون گفتم "دیدین چی شد؟ ساعت سه صبحی سرنوشت مریض رو عوض کردیما" و گفت "خانوم دکتر اینهمه درس خوندی برای همچین شبهایی دیگه" و من یک لحظه قلبم ریخت و از احساس شعفش، تا صبح توی خواب و بیداری بودم. شبهایی که از عذاب وجدان توی خواب و بیداری بودم، هم کم نیست. یا شبهایی که از ترس تا صبح خوابم نبرده که نکنه فلان مریض رو میس کردم؟ کم نیستن مریضهایی که چه در دوران اینترنی و چه توی این یک سال رزیدنتی، به خاطر بیتجربگی یا کمسوادی، میسشون کردم و این خوشیِ تشخیصهای درست رو واسم بالغانهتر میکنه، اینکه بدونم باید حواسجمع بشم و باسواد و مسئولیتپذیر وگرنه پزشکی برام جز یک بار سنگین از اشتباهات، عایدی نخواهد داشت.
ساعت حوالی یازده شبه، پشت سیستم نشستم که بقیه سیتیاسکنهام رو جواب بزنم. با حرکت ماوس، تصویر مغز آدمها رو بالا پایین میکنم، جوون و پیر، تصادفی و چاقورده، کاهش سطح هوشیاری و تشدید سردرد، چشمهام دیگه عادت کردن تو دنیای سیاه و سفید عکسها، کدوم سفید یا سیاه سر جای خودش نیست. سکوتِ بخش دلگیره. به جز من هیچکس نیست. گوشیم رو برمیدارم و وارد کانال آهنگهای بیکلامم میشم و از جدیدترین آهنگ میزنم که پلی بشه. نور اتاق کمه و فضا حسابی رمانتیک شده. به این تصویر از خودم توی مانیتور نگاه میکنم. تازه شدم شبیه همون رزیدنتهای رادیویی که دوستام گاهی اوقات میمهای خندهدار مربوط بهشون رو توی اینستاگرام برام میفرستن. فارغ ز هیاهوی بیمارستان و غرق توی دنیای خودشون. ولی فقط خودم میدونم که این فقط، یک فریم از زندگی شغلی منه.
چهار ساعت قبلش، از اورژانس زنگ زدن که "خانم دکتر یه خانم جوون داریم با درد شکم، احتمالا تورشنه، داریم اورژانسی میفرستیمش سونو" و فقط خدا میدونه که توی اون فاصله که مقنعهمو سر میکنم و در اتاقم رو میبندم و به تندترین حالت ممکن از پاویون به سمت بخش میرم، چقدر خداخدا میکنم که بتونم درست ببینم و دقیق تشخیص بذارم و چیزی رو میس نکنم. میرم بخش و میبینم یه خانوم جوون روی تخت، بیحال و رنگپریده، متصل به دستگاه اکسیژن و درحالیکه داره بالا میاره، پاهاش رو توی شکمش خم کرده و حتی از درد نمیتونه صاف دراز بکشه که سونوش رو شروع کنم. از کمکی بخش میپرسم که همراهش کجاست تا شرححال بده، ولی میگه همراهی نداره. شرححالی ازش ندارم، هیچی ازش نمیدونم. بدنم یخ میکنه. کاری به اوردری که براش گذاشتن ندارم، خودم همهی اورژانسها رو توش بررسی میکنم. دائم به خودش میپیچه و هرچند دقیقه یکبار ازم با بیحالی میپرسه "یعنی چمه؟ زنده میمونم؟" و بهش میگم "منم دنبال علت دردتم، باهام همکاری کن که زودتر و راحتتر متوجه بشم" و واقعا بعدش با وجود اینکه خیلی سختشه، اما آروم میگیره و به چشمهام زل میزنه. این یکی از ویژگیهای رشته منه، مریض روی تخت دراز کشیده و تمام مدت چشم دوخته به چشمهای تو. انگار که میخواد صفحهی مانیتور رو از توی چشمهات بخونه. اوضاع خیلی خرابه، شکم پر از مایع و خون و کبد سیروتیک و اسپلنومگالی و تخمدانهایی که به سختی توی بلبشوی شکم پیداشون میکنم تا ببینم دور خودشون چرخیدن یا نه. اگه بگم دور خودشون چرخیدن، همونجا باید زنگ بزنم به اورژانس تا با اتاق عمل هماهنگ کنن و مریض یک راست به اتاق عمل بره، و اگه بگم نچرخیدن، باید دنبال یک علت دیگه برای جمعبندی این داستان برسم. به خودم میام میبینم دهنم از استرس خشک شده و پیشونیم خیس عرقه. بعضیوقتها خودم رو در برابر یک مسئولیت سنگین و گنده میبینم و از اینکه پلن مریض با یک جمله یا گاهی یک کلمهای که توی ریپورتش مینویسم جا به جا میشه، ترس تمام وجودم رو میگیره...
چند تا کشیک قبلتر، مریضی رو اورژانس ساعت سه صبح فرستاد و خودم که ازش شرححال گرفتم، به مشکل دیگهای شک کردم و اون سونو رو انجام دادم و دیدم که بله، مشکل همینجاست و توی ریپورتش به عنوان یافته ضمنی نوشتم. توی خواب و بیداری با لبخند گوشه لبم به منشیمون گفتم "دیدین چی شد؟ ساعت سه صبحی سرنوشت مریض رو عوض کردیما" و گفت "خانوم دکتر اینهمه درس خوندی برای همچین شبهایی دیگه" و من یک لحظه قلبم ریخت و از احساس شعفش، تا صبح توی خواب و بیداری بودم. شبهایی که از عذاب وجدان توی خواب و بیداری بودم، هم کم نیست. یا شبهایی که از ترس تا صبح خوابم نبرده که نکنه فلان مریض رو میس کردم؟ کم نیستن مریضهایی که چه در دوران اینترنی و چه توی این یک سال رزیدنتی، به خاطر بیتجربگی یا کمسوادی، میسشون کردم و این خوشیِ تشخیصهای درست رو واسم بالغانهتر میکنه، اینکه بدونم باید حواسجمع بشم و باسواد و مسئولیتپذیر وگرنه پزشکی برام جز یک بار سنگین از اشتباهات، عایدی نخواهد داشت.