از لحظه
سوم اسفندماه هزار و چهارصد و سه، ساعت ۲۳ و ده دقیقهی بامداد، کشیک تک نفرهی روز تعطیل، دما ۸ درجهی سانتیگراد، با احتمال شروع بارش باران از بیست دقیقهی دیگه طبق برنامهی هواشناسی، بیمارهام رو دیدم و بخش کلییره، روی یکی از سکوهای دنج بیمارستان نشستم، ماگ پر شده از چای دبش بخش رادیولوژی دم دستمه، از دور صدای زمخت حرکت دستگاههای موتورخونهی بیمارستان و راه رفتن آدمها و حرف زدن رزیدنتهای جراحی میاد، یه کم داره سردم میشه و من؟ نشستم هواتو نفس میکشم...
سوم اسفندماه هزار و چهارصد و سه، ساعت ۲۳ و ده دقیقهی بامداد، کشیک تک نفرهی روز تعطیل، دما ۸ درجهی سانتیگراد، با احتمال شروع بارش باران از بیست دقیقهی دیگه طبق برنامهی هواشناسی، بیمارهام رو دیدم و بخش کلییره، روی یکی از سکوهای دنج بیمارستان نشستم، ماگ پر شده از چای دبش بخش رادیولوژی دم دستمه، از دور صدای زمخت حرکت دستگاههای موتورخونهی بیمارستان و راه رفتن آدمها و حرف زدن رزیدنتهای جراحی میاد، یه کم داره سردم میشه و من؟ نشستم هواتو نفس میکشم...
مرهمانه|فصل چهارم
ولی این تراژدی یک قسمت دیگر هم دارد:)) همان دیروز و دقایقی بعد از اینکه ساک را به دکتر فلانی دادم، سریع از اتاق بیرون رفت تا از بیمار حسابی به خاطر لطفش تشکر کند، ولی بیمارمان رفته بود و دکتر فلانی از من خواست که شماره تلفنش را پیدا کنم تا از او تشکر کند.…
امروز، وسطای روز که به خاطر شلوغی بخش حسابی کلافه بودم و از کمخوابی شب گذشته سردرد داشتم، حین سونوگرافی بودم که یکی از سال بالاها بهم گفت دکتر کارت تموم شد برو سالن، یکی از مریضا کارت داره! گفتم با من؟ گفت آره، دیروزم اومده بود پیدات نکرده بود. مریضم رو که تموم کردم، با تعجب و ترس در اتاق رو باز کردم و یه نگاه به سالن انداختم، مرد مسن گوگولیم روی صندلی نشسته بود و با دیدن من از جا بلند شد! یک ساک قهوهای دستش بود و کلاه بافتنی طوسیش رو روش گذاشته بود، سلام علیک کردیم و کلاه طوسیش رو از روی ساک برداشت و با دلخوری گفت چرا خوراکیاتو دادی به یکی دیگه اونسری؟ خندیدم و گفتم نه باباجان مهم لطف و محبت شما بود، ساک قهوهای رو سمتم گرفت و گفت اینو دیگه به کسی ندیا! مال خودته! اگه بازم ازشون خواستی به خودم بگو برات میارم! من غرق در شادی و خجالت به چشمهاش نگاه کردم، چشمهایی که رنگ دریا بودن و من تازه متوجه شده بودم!
با ساک قهوهایم وارد اتاق شدم، از گردوها و لواشکم به بچهها تعارف کردم و نفس عمیقی کشیدم و برای هزارمین بار بهم ثابت شد؛
چیزی که قسمت تو باشه، به تو میرسه! شاید دیرتر و دورتر، شاید بعد از کلی چرخیدن و تاب خوردن. ولی نهایتا از آنِ توعه...
با ساک قهوهایم وارد اتاق شدم، از گردوها و لواشکم به بچهها تعارف کردم و نفس عمیقی کشیدم و برای هزارمین بار بهم ثابت شد؛
چیزی که قسمت تو باشه، به تو میرسه! شاید دیرتر و دورتر، شاید بعد از کلی چرخیدن و تاب خوردن. ولی نهایتا از آنِ توعه...
چند دقیقه پیش زنگ زدن که مریض داریم، رفتم بخش دیدم سال بالامون هم اونجاست، گفت "تو این هوا با یه لایه روپوش اومدی بخش؟ گفتم بذار بهش بگم هوا سرده ها، ولی گفتم خودش عقلش میرسه دیگه، ولی مثل اینکه نمیرسه!":)))
ولی جدی از کسی که اولین روز ماه رمضون رو، تک و تنها تو پاویون، با سفرهای سادهتر از سفره افطاری امام علی افطار کرده، دیگه انتظار چه عقل و منطقی میره آخه سال بالایی عزیز. هعی:')))
ولی جدی از کسی که اولین روز ماه رمضون رو، تک و تنها تو پاویون، با سفرهای سادهتر از سفره افطاری امام علی افطار کرده، دیگه انتظار چه عقل و منطقی میره آخه سال بالایی عزیز. هعی:')))
امروز ساعت شش و سی دقیقه صدای ضعیف آلارم گوشیم دراومد. گوشیم در فاصلهی پنج سانتی از بالشتم تکونهای ریز میخورد و خبر از شروع صبح بیست و ششم اسفند رو میداد. آه خدایا، باید بیدار میشدم در حالیکه حس میکردم پلکهام یک وزنهی صد و بیست کیلوییان که باید بلندشون کنم. تقریبا یک ساعت بود که بعد از خوردن سحری خوابیده بودم و این خوابیدن، بدتر باعث سردردم شده بود. اما اینها همه بهانه بود، نای بلند شدن نداشتم. امروز اولین کشیک از ماراتن کشیکهای عیدم بود و حسابی ازش میترسیدم. یک بیمارستان شلوغ و یک رزیدنت سال یک دست تنها. سرم رو توی بالشت فرو کردم و به این فکر کردم که دلم میخواد تا دنیا دنیاست بخوابم. دلم نمیخواد برم بیمارستان، دلم نمیخواد کشیک رو تحویل بگیرم، دلم میخواد پتو رو بکشم سرم و بخوابم، جوری که انگار سالهاست نخوابیدم. آلارم دوم به صدا دراومد. شب قبل خواب به این فکر کرده بودم که احتمالا صبح، با اولین آلارم قرار نیست از جا بلند شم. ناامیدانه به صفحه گوشی و ساعت زل زدم. هرجور حساب میکردم دیگه نمیشد بیشتر از این توی تخت بمونم و تنم رو مثل یک وزنهی دویست و بیست کیلویی کشون کشون از جا بلند کردم و به بیمارستان رسوندم. با خودم گفتم میریم پاویون یه ساعتی میخوابیم و حالا اگه خواستیم، یه کمی هم گریه میکنیم. اما از همون لحظهی تحویل کشیک، زنگها و مریضها شروع شدن. غرق شدم لابهلای کار و مریضها و دنیای سیاه و سفید سونوگرافی. مادرای باردار، مریضهای کنسری، درد شکمیها، پاهای ورمکرده و سونو پشت سونو بود که اومد و رفت. یکی از مریضها گفت من تا حالا چند بار سونو شده بودم ولی هیچکس قد شما با دقت انجام نداده بود و من خندیدم، نه به خاطر اینکه تعریفش رو به خودم گرفته باشم، به خاطر اینکه میخواستم بگم کاش میدونست یه رزیدنت سال یکی هستم و دلیل دقتم، کمتجربگیمه. ولی خب دروغ چرا، در همین حد هم کیف داد. یکی از مریضا درحالیکه خودش داشت درد میکشید با غصه میگفت که کاش این کشور قدر شما رو بدونه! شما جوونا خیلی حیفید و یه جور دیگه نازنازیم کرد. ضربان قلب سرسوزنی یه جنین هفت هفتهای رو به مامان جوونش نشون دادم و به قول خودش عید رو واسش شروع کردم. منشیمون ازم پرسید چه روزای دیگهای شیفتم و بعد از اینکه فهمید شیفتهای بیشتری با هم داریم گفت ایول! خیلی خوشحالم! و یه هندونهی دیگه زیربغلم گذاشت. یه سونویی که شک داشتم رو واسه سال بالا فرستادم و گفتم فلان چیزه؟ و تایید کرد و گفت آفرین که حواست بهش بود. برای سونوگرافی پرتابل رفتم آیسیو و هدنرسش در یک اتفاق محیرالعقول ازم تشکر کرد که به موقع رفتم و معطلشون نکردم. بعد هم که تایم افطار شد و درسته افطاری بیمارستان چنگی به دل نمیزد، ولی یه کم گلوکوز به مغزم رسید و فهمیدم، احتمالا بیشتر گرسنه بودم تا خسته.
من امروز یک بندهی نظر کردهی خدا بودم که توسط اطرافیان با محبتهای کوچیکشون نازنازی شدم و ناراحتیم از دلم رفت. اصلا وقتی عصری به پاویون رسیدم یادم نمیومد صبح چرا میخواستم گریه کنم. دنیا همیشه انقدر با آدم مهربون نیست و گاهی همون روزا که از همه بیحوصلهتری، بدترین و گندترین آدمها هم سر راهت قرار میگیرن. ولی بیست و شش اسفند، اولین کشیک عید رزیدنتی سال یکی، با من مهربون بود و این رو دوست داشتم با شمایی که وفادارانه، حتی وقتی نمینویسم و بیحوصله هستم هم اینجایید، به اشتراک بذارم.
دوستدار شما، ادمین کانالی که چند روز پیش تولد شش سالگی کانالش بود...❤️
من امروز یک بندهی نظر کردهی خدا بودم که توسط اطرافیان با محبتهای کوچیکشون نازنازی شدم و ناراحتیم از دلم رفت. اصلا وقتی عصری به پاویون رسیدم یادم نمیومد صبح چرا میخواستم گریه کنم. دنیا همیشه انقدر با آدم مهربون نیست و گاهی همون روزا که از همه بیحوصلهتری، بدترین و گندترین آدمها هم سر راهت قرار میگیرن. ولی بیست و شش اسفند، اولین کشیک عید رزیدنتی سال یکی، با من مهربون بود و این رو دوست داشتم با شمایی که وفادارانه، حتی وقتی نمینویسم و بیحوصله هستم هم اینجایید، به اشتراک بذارم.
دوستدار شما، ادمین کانالی که چند روز پیش تولد شش سالگی کانالش بود...❤️
در ادامهی کشیک امروز اتفاق افتاد:
داشتم سونوگرافی شکم یه مامانبزرگ هشتاد سالهی ما فوق گوگولی رو انجام میدادم، حین سونو به دخترش گفت: دعا بخون فوت کن سمت شکمم تا خوب بشم! به خاطر حاج بابات میگم، اون مظلومه، من چیزیم بشه اون خیلی اذیت میشه!
این رو تعریف کردم که در این شبهای عزیز، همه یک دور از ته دل، چنین عشقی رو توی زندگی آرزو کنیم( و صد البته بسازیم.) حیفه به خدا. پس فردا هشتاد سالمون میشه و درد شکم میگیریم و حین سونو، یهو به خودمون میایم میبینیم هیچکسی نیست که به خاطرش از دخترمون بخوایم دعا بخونه فوت کنه سمت شکممون تا خوب بشیم...
داشتم سونوگرافی شکم یه مامانبزرگ هشتاد سالهی ما فوق گوگولی رو انجام میدادم، حین سونو به دخترش گفت: دعا بخون فوت کن سمت شکمم تا خوب بشم! به خاطر حاج بابات میگم، اون مظلومه، من چیزیم بشه اون خیلی اذیت میشه!
این رو تعریف کردم که در این شبهای عزیز، همه یک دور از ته دل، چنین عشقی رو توی زندگی آرزو کنیم( و صد البته بسازیم.) حیفه به خدا. پس فردا هشتاد سالمون میشه و درد شکم میگیریم و حین سونو، یهو به خودمون میایم میبینیم هیچکسی نیست که به خاطرش از دخترمون بخوایم دعا بخونه فوت کنه سمت شکممون تا خوب بشیم...
حالا که از صبح در این کشیک همراه من بودین، بذارین سر سحری و حالا که مریضا بالاخره تموم شدن و در حالی که به جای خوابیدن، دارم وقتکشی میکنم تا اذون صبح بشه بعد بخوابم، این داستان رو هم تعریف کنم که، حدودا یازده سال قبل، پزشک متخصص سرطانی مقالهای منتشر میکنه تحت عنوان
"will he hold your purse?" ،
که توش میاد از یه نکته فوق طلایی در انتخاب همسر و یار عاطفی حرف میزنه، میگه آیا اون کسی که انتخاب میکنی، یه روزی پشت در اتاق دکتر (اینجا به ویژه منظور اتاق شیمیدرمانی کنسره) منتظرت میمونه و کیفت رو واست نگه میداره؟
من میخوام بگم اللهاکبر از این ویژگی ظریفتر از مو! چرا که خودم بارها و بارها رفتار آقایون رو وقتی که همسرشون درد داره، یا داره سونوگرافی میشه رو زیرنظر گرفتم. مثالش همین دو تا خانم جوونی که پیش پای شما سونوگرافی شکم به خاطر درد شکم داشتن. یکسری از همسرها انقدر بیخیالند که پشت در، سرشون تو گوشیه و خیلی به خودشون زحمت بدن، بعد از اینکه همسرشون با سختی و تنهایی از تخت پایین اومد و روی ویلچرش نشست با بیخیالی میپرسن: خب چی شد؟ و حالت چشماشون داد میزنه حتی جواب همسرشون واسشون اهمیت نداره و صرفا یه چیزی پرسیدن که پرسیده باشن.
و یه سریها که دیگه گوی سبقت رو از اینها هم ربودن و به همسرشون که در حال درد کشیدنه تشر میزنن که ای بابا! حالا مگه چی شده! آروم باش دیگه!
و اما دستهی دیگری هم در این وانفسا وجود داره و اون هم کسایی هستن که پشت در، متین و صبور و نگران منتظر میمونن، بعد سونوگرافی شخصا باز میان از وضعیت همسرشون سوال میپرسن، کمکش میکنن که لباسش رو مرتب کنه و روی ویلچرش بشینه، و بعد درحالیکه واقعا سپاسگزاری از اینکه خدمتی به همسرشون شده توی چشمهاشونه، اتاق رو ترک میکنن.
این مقاله هم دقیقا در مورد همین موضوعه. میگه شما تصور کردین عشق، در روزهای خوش ابتدای آشناییه؟
نه، عشق پشت در اتاق دکتره! ببین کی پشت در اتاق دکتر، کیفت رو با نگرانی نگه میداره و منتظر برگشتنت میمونه! کی هر سری پشت در اتاق دکتر کیفت رو با مهربونی و صبر واست نگه میداره. بله... کجای کاری دیوونه!
"will he hold your purse?" ،
که توش میاد از یه نکته فوق طلایی در انتخاب همسر و یار عاطفی حرف میزنه، میگه آیا اون کسی که انتخاب میکنی، یه روزی پشت در اتاق دکتر (اینجا به ویژه منظور اتاق شیمیدرمانی کنسره) منتظرت میمونه و کیفت رو واست نگه میداره؟
من میخوام بگم اللهاکبر از این ویژگی ظریفتر از مو! چرا که خودم بارها و بارها رفتار آقایون رو وقتی که همسرشون درد داره، یا داره سونوگرافی میشه رو زیرنظر گرفتم. مثالش همین دو تا خانم جوونی که پیش پای شما سونوگرافی شکم به خاطر درد شکم داشتن. یکسری از همسرها انقدر بیخیالند که پشت در، سرشون تو گوشیه و خیلی به خودشون زحمت بدن، بعد از اینکه همسرشون با سختی و تنهایی از تخت پایین اومد و روی ویلچرش نشست با بیخیالی میپرسن: خب چی شد؟ و حالت چشماشون داد میزنه حتی جواب همسرشون واسشون اهمیت نداره و صرفا یه چیزی پرسیدن که پرسیده باشن.
و یه سریها که دیگه گوی سبقت رو از اینها هم ربودن و به همسرشون که در حال درد کشیدنه تشر میزنن که ای بابا! حالا مگه چی شده! آروم باش دیگه!
و اما دستهی دیگری هم در این وانفسا وجود داره و اون هم کسایی هستن که پشت در، متین و صبور و نگران منتظر میمونن، بعد سونوگرافی شخصا باز میان از وضعیت همسرشون سوال میپرسن، کمکش میکنن که لباسش رو مرتب کنه و روی ویلچرش بشینه، و بعد درحالیکه واقعا سپاسگزاری از اینکه خدمتی به همسرشون شده توی چشمهاشونه، اتاق رو ترک میکنن.
این مقاله هم دقیقا در مورد همین موضوعه. میگه شما تصور کردین عشق، در روزهای خوش ابتدای آشناییه؟
نه، عشق پشت در اتاق دکتره! ببین کی پشت در اتاق دکتر، کیفت رو با نگرانی نگه میداره و منتظر برگشتنت میمونه! کی هر سری پشت در اتاق دکتر کیفت رو با مهربونی و صبر واست نگه میداره. بله... کجای کاری دیوونه!
لقمهی غذای مندرآوردی سحری بیمارستان رو با بغض قورت میدم به این فکر میکنم که مامانا راست میگفتن "آدمی که گرسنه باشه، سنگ هم میخوره"
"چند کیلومتر آن طرفتر"
پارسال
یکی از ذوقهای خفیف و طفلکانهی پارسالم که برای دستیاری درس میخواندم، این بود که جوری برنامهریزی کنم که مطالعهی درس "چشم" بیفتد به شب چهارشنبهسوری. چرا؟ چون چهارشنبهسوریها اورژانس چشم غلغله میشود و من هم که همیشهی خدا سرم درد میکند برای دردسر. سودای چشمپزشک شدن در سر داشتم و حرفش را پیش کسی نمیزدم. مطالعهی درس چشم را از قصد انداخته بودم به شب چهارشنبهسوری، بلکه سال بعد در شب چهارشنبهسوری رزیدنت چشم کشیکی باشم در بیمارستان چشمپزشکی شهر و پوستم تا صبح کنده شود ولی از ته دل راضی باشم و ذوق کنم. از این خرافاتیبازیهای دلخوشکنانه که در خستگیها بهشان چنگ میاندازی.
امسال
برنامهی کشیکهای عیدمان که مشخص شد، یکی از بچهها پرسید کی چهارشنبهسوری فلان بیمارستان(از بیمارستانهای مرکز ترومای شهر) کشیکه؟ با بیتفاوتی برنامه را نگاه کردم و دیدم اسم من جلوی تاریخ بیست و هشت اسفند خودنمایی میکند و همانجا دلم هری ریخت. حتی خواستم بروم به نماینده غر بزنم که نمیشود که من هم چهارشنبهسوری باشم هم شب عید. ولی یک لحظه، یاد آرزوی سال قبلم افتادم. یاد دلخوشی معصومانهی روزهای سختم. یاد اینکه دلم میخواست چشمپزشک شوم، و شب چهارشنبهسوری کشیک بایستم و از دیدن مریضها متعدد چشمپزشکی ذوق کنم. اما این روزها، هرروز صبح از کنار درمانگاه چشم عبور میکنم و لبخندی میزنم و خدا را به خاطر تغییر انتخاب رشتهی لحظه آخریم شکر میکنم و وارد بخش رادیولوژی میشوم.
امشب
اگر از من بپرسی به نظرت آرزوی چهارشنبهسوری سال گذشتهات برآورده شده یا نه؟ با قطعیت میگویم بله. اگرچه در ظاهر اصلا اینطور به نظر نمیرسد. آدم با خودش میگوید چشم کجا و رادیو کجا. ولی درواقع، من آرزو کرده بودم جایی باشم که اگر هم قرار است پوستم کنده شود، راضی باشم و خوشحال. در آینهی سفره هفتسین بیمارستان که عکس میاندازم، زیر چشمانم گود افتاده باشد و پوستم کدر باشد، اما یک چیزی ته قلبم بگوید که جای درستی هستی. حتی اگر به ظاهر این بیمارستان، چند کیلومتر آنطرفتر از بیمارستان چشم باشد و من صدها کیلومتر دورتر از چشم.
که گاهی خداوند، آرزوی تو را چند کیلومتر آنطرفتر از چیزی که فکرش را میکردی قرار میدهد و تو را به آنجا میکشاند.
تا حواست باشد، هیچوقت از خدا طلب یک نقطه و یک مکان را نکنی، تو از او "حال خوب " بخواهی و اعتماد کنی هر نقطه که خودش خواست تو را نگاه دارد. حتی نقطهای چند کیلومتر آنسوتر از جایی که فکرش را میکردی. که مهم، آنجاست که دل آرام گیرد...
پارسال
یکی از ذوقهای خفیف و طفلکانهی پارسالم که برای دستیاری درس میخواندم، این بود که جوری برنامهریزی کنم که مطالعهی درس "چشم" بیفتد به شب چهارشنبهسوری. چرا؟ چون چهارشنبهسوریها اورژانس چشم غلغله میشود و من هم که همیشهی خدا سرم درد میکند برای دردسر. سودای چشمپزشک شدن در سر داشتم و حرفش را پیش کسی نمیزدم. مطالعهی درس چشم را از قصد انداخته بودم به شب چهارشنبهسوری، بلکه سال بعد در شب چهارشنبهسوری رزیدنت چشم کشیکی باشم در بیمارستان چشمپزشکی شهر و پوستم تا صبح کنده شود ولی از ته دل راضی باشم و ذوق کنم. از این خرافاتیبازیهای دلخوشکنانه که در خستگیها بهشان چنگ میاندازی.
امسال
برنامهی کشیکهای عیدمان که مشخص شد، یکی از بچهها پرسید کی چهارشنبهسوری فلان بیمارستان(از بیمارستانهای مرکز ترومای شهر) کشیکه؟ با بیتفاوتی برنامه را نگاه کردم و دیدم اسم من جلوی تاریخ بیست و هشت اسفند خودنمایی میکند و همانجا دلم هری ریخت. حتی خواستم بروم به نماینده غر بزنم که نمیشود که من هم چهارشنبهسوری باشم هم شب عید. ولی یک لحظه، یاد آرزوی سال قبلم افتادم. یاد دلخوشی معصومانهی روزهای سختم. یاد اینکه دلم میخواست چشمپزشک شوم، و شب چهارشنبهسوری کشیک بایستم و از دیدن مریضها متعدد چشمپزشکی ذوق کنم. اما این روزها، هرروز صبح از کنار درمانگاه چشم عبور میکنم و لبخندی میزنم و خدا را به خاطر تغییر انتخاب رشتهی لحظه آخریم شکر میکنم و وارد بخش رادیولوژی میشوم.
امشب
اگر از من بپرسی به نظرت آرزوی چهارشنبهسوری سال گذشتهات برآورده شده یا نه؟ با قطعیت میگویم بله. اگرچه در ظاهر اصلا اینطور به نظر نمیرسد. آدم با خودش میگوید چشم کجا و رادیو کجا. ولی درواقع، من آرزو کرده بودم جایی باشم که اگر هم قرار است پوستم کنده شود، راضی باشم و خوشحال. در آینهی سفره هفتسین بیمارستان که عکس میاندازم، زیر چشمانم گود افتاده باشد و پوستم کدر باشد، اما یک چیزی ته قلبم بگوید که جای درستی هستی. حتی اگر به ظاهر این بیمارستان، چند کیلومتر آنطرفتر از بیمارستان چشم باشد و من صدها کیلومتر دورتر از چشم.
که گاهی خداوند، آرزوی تو را چند کیلومتر آنطرفتر از چیزی که فکرش را میکردی قرار میدهد و تو را به آنجا میکشاند.
تا حواست باشد، هیچوقت از خدا طلب یک نقطه و یک مکان را نکنی، تو از او "حال خوب " بخواهی و اعتماد کنی هر نقطه که خودش خواست تو را نگاه دارد. حتی نقطهای چند کیلومتر آنسوتر از جایی که فکرش را میکردی. که مهم، آنجاست که دل آرام گیرد...
مرهمانه|فصل چهارم
📌اسفند ۰۲ توی اتاق بودم که بابا تا از بیرون اومد خونه، صدام زد که بیا ببین چی دارم. رفتم دیدم دو تا ماهی قرمز تو یه کیسه فریزر گرفته دستش و میگه بفرما! اینم از ماهی گلی. کیسه رو با خنده از دستش گرفتم و گفتم دوباره تا آذر داستان داریم با این ماهیا. وقتی یه…
دم سال تحویلی دچار فوران احساسات شدم!
صبح ساعت هفت که داشتم میاومدم بیمارستان، شهر خلوت و راز آلود بود. نم بارون زده بود و هوا تازه بود و بهاری. هیچکس تو خیابون نبود. انگار تنها بازماندهی برخورد شهاب سنگ به زمین باشی. تا چشم کار میکرد سکوت بود و تنهایی و خلوتی. انقدر خلوت بود که یه لحظه ترسیدم. دور و اطراف رو نگاه میکردم که یه دفعه کسی خفتم نکنه! ولی حتی انگار عمودزدها هم رفته بودن تعطیلات.
اسنپ گرفتم و راننده، آقای مسنی بود. سال نو رو پیشاپیش بهم تبریک گفتیم و برای هم آرزوی خیر کردیم. با خودم گفتم آقای مسنی که صبح سال نو هم میاد اسنپ کار کنه، یا خیلی تنهاست، یا پول لازم. آخرای مسیر و موقع رسیدن، به سرم زد یه مقدار دیگه پول واسش واریز کنم. دلم میخواست بهش نشون بدم که ببین من حواسم بود وقتی هیچکس تو شهر نبود، تو در حال کار کردن بودی. پیادهشدنی بهش گفتم "یه مبلغ ناچیزی رو به عنوان عیدی براتون واریز کردم" و تشکر کرد و پیاده شدم.
روپوشم رو پوشیدم و رفتم بخش. دو تا منشیهامون رو دیدم و باهم سلام علیک و روبوسی سال نو کردیم. یه کمی حرف زدیم و خندیدیم و کمکم سر و کلهی مریضا پیدا شد. مشغول سونوگرافی شدم تا همین نیم ساعت پیش.
نیم ساعت قبل زنگ زدم خونه. مامان گوشی رو برداشت و بهش گفتم خوب تخت خوابیده بودینا و خندید. قراره برای سال تحویل بیان بیمارستان پیشم و کنار سفره هفت سین بیمارستان سال رو تحویل کنیم. اینم یه جورشه دیگه. من که ته دلم خوشحالم هستم. یه تحویل سال جدید و متفاوت از سالهای قبلیمه. حالا یه داستان جدید دارم که برای نوههام تعریف کنم " سالی که رزیدنت سال یک بودم، کبیسه بود. انقدر دختر لوسی بودم که مامان و بابا و برادرم رو کشوندم بیمارستان تا سال تحویل کنار هم باشیم. یادش به خیر!"
چند دقیقه قبل سرشیفت اورژانس زنگ زد که مریض بفرستم بیاد؟ گفتم آره بفرستین. گفت الان یه کم کار داره، واسه ساعت دوازده حاضر میشه که بیاد. بعد خندید و ادامه داد فکر کنم سال تحویل سر سونو باشی خانم دکتر! خندیدم و گفتم وای نه تو رو خدا بچهها، مامانم اینا دارن میان پیشم. پرسید جدا؟ گفتم آره به خدا. گفت باشه پس، مریض رو میفرستم بخش، سونوش بمونه واسه سال بعد. ازش تشکر کردم و پیشاپیش سال نو رو به هم تبریک گفتیم.
گمونم هیچکس تو پاویون نیست. نمیدونم پس یعنی بچههای داخلی و جراحی و بیهوشی کجان. تنها نشستم منتظر تحویل سال. سال چهارصد و سه سال خوبی برای من بود. خیلی سخت شروع شد، خیلی خیلی سخت، ولی شیرین و دوستداشتنی تموم شد. از تصور اینکه یک ساعت دیگه سال عوض شده، دچار فوران احساسات میشم. هیچوقت تا حالا انقدر نسبت به سال نو، جوگیر نشده بودم. دو تا سال تحویل قبلی رو که اصلا خواب بودم. ولی چهارصد و چهار، برام نوید اتفاقات جدید و تجربههای جدید رو داره. واسه همینه ته دلم واسش ذوق دارم. ذوق و ترس. مثل لحظهای که سوار ترن هوایی شدی و هنوز حرکت نکرده. به مسیر پیچ در پیچ مبهم رو به روت نگاه میکنی، قلبت محکم میکوبه، میگی یا خدا یعنی من قراره با سرعت از این راهها رد بشم؟ و همزمان ترسیدی و ذوق داری. من الان همچین حسی دارم. اول مسیر ترن چهارصد و چهار نشستم. امیدوارم فراز و نشیبهاش برام درس داشته باشه و تجربه، نه زخم و آسیب. امیدوارم منعطف باشم، منعطف و شاکر و صبور و امیدوار و سازنده.
صبح ساعت هفت که داشتم میاومدم بیمارستان، شهر خلوت و راز آلود بود. نم بارون زده بود و هوا تازه بود و بهاری. هیچکس تو خیابون نبود. انگار تنها بازماندهی برخورد شهاب سنگ به زمین باشی. تا چشم کار میکرد سکوت بود و تنهایی و خلوتی. انقدر خلوت بود که یه لحظه ترسیدم. دور و اطراف رو نگاه میکردم که یه دفعه کسی خفتم نکنه! ولی حتی انگار عمودزدها هم رفته بودن تعطیلات.
اسنپ گرفتم و راننده، آقای مسنی بود. سال نو رو پیشاپیش بهم تبریک گفتیم و برای هم آرزوی خیر کردیم. با خودم گفتم آقای مسنی که صبح سال نو هم میاد اسنپ کار کنه، یا خیلی تنهاست، یا پول لازم. آخرای مسیر و موقع رسیدن، به سرم زد یه مقدار دیگه پول واسش واریز کنم. دلم میخواست بهش نشون بدم که ببین من حواسم بود وقتی هیچکس تو شهر نبود، تو در حال کار کردن بودی. پیادهشدنی بهش گفتم "یه مبلغ ناچیزی رو به عنوان عیدی براتون واریز کردم" و تشکر کرد و پیاده شدم.
روپوشم رو پوشیدم و رفتم بخش. دو تا منشیهامون رو دیدم و باهم سلام علیک و روبوسی سال نو کردیم. یه کمی حرف زدیم و خندیدیم و کمکم سر و کلهی مریضا پیدا شد. مشغول سونوگرافی شدم تا همین نیم ساعت پیش.
نیم ساعت قبل زنگ زدم خونه. مامان گوشی رو برداشت و بهش گفتم خوب تخت خوابیده بودینا و خندید. قراره برای سال تحویل بیان بیمارستان پیشم و کنار سفره هفت سین بیمارستان سال رو تحویل کنیم. اینم یه جورشه دیگه. من که ته دلم خوشحالم هستم. یه تحویل سال جدید و متفاوت از سالهای قبلیمه. حالا یه داستان جدید دارم که برای نوههام تعریف کنم " سالی که رزیدنت سال یک بودم، کبیسه بود. انقدر دختر لوسی بودم که مامان و بابا و برادرم رو کشوندم بیمارستان تا سال تحویل کنار هم باشیم. یادش به خیر!"
چند دقیقه قبل سرشیفت اورژانس زنگ زد که مریض بفرستم بیاد؟ گفتم آره بفرستین. گفت الان یه کم کار داره، واسه ساعت دوازده حاضر میشه که بیاد. بعد خندید و ادامه داد فکر کنم سال تحویل سر سونو باشی خانم دکتر! خندیدم و گفتم وای نه تو رو خدا بچهها، مامانم اینا دارن میان پیشم. پرسید جدا؟ گفتم آره به خدا. گفت باشه پس، مریض رو میفرستم بخش، سونوش بمونه واسه سال بعد. ازش تشکر کردم و پیشاپیش سال نو رو به هم تبریک گفتیم.
گمونم هیچکس تو پاویون نیست. نمیدونم پس یعنی بچههای داخلی و جراحی و بیهوشی کجان. تنها نشستم منتظر تحویل سال. سال چهارصد و سه سال خوبی برای من بود. خیلی سخت شروع شد، خیلی خیلی سخت، ولی شیرین و دوستداشتنی تموم شد. از تصور اینکه یک ساعت دیگه سال عوض شده، دچار فوران احساسات میشم. هیچوقت تا حالا انقدر نسبت به سال نو، جوگیر نشده بودم. دو تا سال تحویل قبلی رو که اصلا خواب بودم. ولی چهارصد و چهار، برام نوید اتفاقات جدید و تجربههای جدید رو داره. واسه همینه ته دلم واسش ذوق دارم. ذوق و ترس. مثل لحظهای که سوار ترن هوایی شدی و هنوز حرکت نکرده. به مسیر پیچ در پیچ مبهم رو به روت نگاه میکنی، قلبت محکم میکوبه، میگی یا خدا یعنی من قراره با سرعت از این راهها رد بشم؟ و همزمان ترسیدی و ذوق داری. من الان همچین حسی دارم. اول مسیر ترن چهارصد و چهار نشستم. امیدوارم فراز و نشیبهاش برام درس داشته باشه و تجربه، نه زخم و آسیب. امیدوارم منعطف باشم، منعطف و شاکر و صبور و امیدوار و سازنده.
خدایا
به خاطر خوابیدن با گوشی سایلنت و بدون تنظیم کردن آلارم، در هوای خنک و نمدار بهاری،
شکرت!
به خاطر خوابیدن با گوشی سایلنت و بدون تنظیم کردن آلارم، در هوای خنک و نمدار بهاری،
شکرت!
امروز آخرین کشیک از ماراتن کشیکهای پشت سرهم عیدمه، و فردا هشت صبح بیمارستان رو تا شونزدهم فروردین، به مقصد خونه ترک میکنم. خوب گذشت ولی سخت گذشت. خستهام و دلم تعطیلات میخواد. چند دقیقه پیش که داشتم مقنعهم رو تو آینه پاویون درست میکردم تا برم بخش، حس کردم دیگه واقعا نفسهای آخر انرژیمه. از بخشمون، از سونوگرافی، از گوش به زنگ تلفن بودن و از مریض دیدن خستهم. از کشیک و بیمارستان ملولم و تعطیلات عید و باغ و بستان و تفریحم آرزوست...
تو کشیک سیام و یکم، تقریبا همهی بیمارها یا همراهاشون موقع سلام علیک، سال نو رو تبریک میگفتن و آرزوی سال خوب و پربرکتی واسم میکردن. امروز اما فقط یکی از همراها سال نو رو تبریک گفت. این یعنی روی کار اومدن سال جدید، بین مردم از دهن افتاده در حالیکه من هنوز سال جدیدم رو واقعی، شروع نکردم!
برای شش ماه اولِ چهارصد و چهار، و البته برای شش ماه دومِ رزیدنتیات! برای تو مینویسم عزیزم.
برای تو مینویسم، برای تو که نفهمیدی کی سال جدید اومد و کی سال قدیمی رفت. برای تو که چند روزی از فضای بیمارستان دور بودی و حالا دوباره، کولهبارت رو جمع کردی برای کشیکهای سنگین پیش رو. برای تو که رزیدنتیات حالا رنگ و بوی کاملا جدی و مسئولانه گرفته و به قول منشی بخش، با رفتن سال چهاریها، الان یه جورایی سال دویی محسوب میشی. برای تویی که میدونم روزهای سختی در پیشرو داری، روز و شبهای سختی البته. برای تو که قراره دوباره وارد سیکل تند و برقآسای گذران روزها بشی، اونقدری که صبحها یادت بره باید صبحانه بخوری و توی راهروی منتهی به بخش رادیولوژی، در حالیکه دو تا یکی قدم برمیداری تا تندتر برسی، یه گاز محکم به کیکت بزنی و عذاب وجدان بگیری که چه خوراکی کمارزشی رو داری برای صبحانه میخوری. برای تو، که در روزهای پیش رو قراره چاییات سرد بشه، گوشیت تو کشیک انقدر زنگ بخوره که دلت بخواد پرتش کنی یه طرف، شبها با وجود خستگی، بیخوابی به سرت بزنه و صبحها توی راه، توی دوراهی اینکه موسیقی گوشی بدی یا وویس درسی، گیر کنی. برای تو که یادت میره به قدر کافی آب بخوری، ضدآفتابت رو تمدید کنی، شبها تنبلی نکنی و صورتت رو بشوری، بیتهای دوستداشتنیت رو زیر لب زمزمه کنی تا فراموش نشن، برای تو که هروقت شام بیمارستان به درد نخوره، با خودت لج میکنی و گرسنه میخوابی. برای تو مینویسم تا بگم تو رو خدا با خودت لج نکن. اگه شرایط سخته، تو سختترش نکن. وقتی میدونی با خوردن یه بستنی ساده یه کم حالت سر جا میاد، تنبلی نکن و تا بوفه برو و اون بستنی رو بگیر و بخور. فراموش نکن که ما روزهای زیادی رو منتظر چنین روزهایی بودیم و فراموش نکن که زندگی تو همین روزهاست، همین روزهایی که انقدر غرقشون میشی که نمیفهمی چه طور تموم میشن. برای تو مینویسم که حواست به اول صبحهات باشه. صبحت رو خوب شروع کن، هرچقدر که شب سختی رو پشت سر گذاشته باشی. با خودت تکرار کن که باید نقشت رو توی این روز، خوب ایفا کنی، هر طور که شده، هر چقدر که شده. زیارت آل یاسینت رو بخون تا یه چیزایی که برات مهمه یادت نره. تا فقط به خودت قول نداده باشی که بتونی راحت بزنی زیرش. صبور باش. میدونم تا همین الان هم خیلی صبور بودی توی کارت، ممنونم ازت، ولی صبورتر باش. آدمهایی که تو باهاشون سر و کار داری مضطربن و مضطر، تو کوتاه بیا و صبوری کن. لبخند داشته باش، تو اول به همه سلام کن، جواب تشکر بقیه رو بده و اون حس شوخطبعیت رو که همیشه نگه میداری واسه آدمهای خاصت رو از توی گنجه دربیار و خرجش کن. ما نیاز داریم بخندیم و بخندونیم، محیط کارمون غمانگیزه و پرتنش. کار مردم رو راه بنداز. کار مردم رو درست راه بنداز، توی کارت دقیق باش، یادت نره هر یه جملهای که تو توی ریپورتت مینویسی، چه تغییری توی روند درمانی مریض میتونه داشته باشه. سوالاتت رو بپرس، دیگه خودتم فهمیدی که نظر بقیه درمورد سوالت مهم نیست و مهم تویی که یاد بگیری. هرروز یاد بگیر، کیسهایی که میبینی رو یادداشت کن، از سونوگرافیهای جالب فیلم بگیر و آرشیوت رو کاملتر کن، چیزی رو بلدی به بقیه هم یاد بده، از بقیه تشکر کن، از کوچکترین لطفشون تشکر کن، وقتی سونوگرافی تموم میشه تو خم شو و دستمال کاغذی رو به مریضت بده، به خانمهای مسن بگو که خیلی خوب موندن و کمتر از سنشون به نظر میرسن، حرکت دست و پاهای جنینها رو به مامانا نشون بده و بگو که "الان پاش رو انداخته رو پاش" و تو اشتراک این لحظههای خاص، خسیس نباش. اگه کسی خوبه ازش تعریف کن و اگه خودت خوب بودی، یه دمت گرم به خودت بگو. اگر هم ضعیف عمل کردی، عیبی نداره، درستش کن، وارد سیکل معیوب نشو که دیگه دیره و فایده نداره. همیشه فایده داره. کار درست و اصلاح، همیشه فایده داره. هرچیزی میخوری قبلش بسمالله بگو و آخرش الحمدالله. این چیزهای کوچیک یادت نره وسطای شلوغی روز. چایی ات رو توی حیاط بیمارستان بخور و بکن از اون پاویون دلگیر. بنویس، صداتو ضبط کن، ویدیو بگیر، نمیدونم هرجوری که شده از روزهات برای خودت بگو. ما نباید یادمون بره زندگی کردنو. ببین منو؟ شنیدی؟ یادت نره زندگی رو!
برو به سلامت...
برای تو مینویسم، برای تو که نفهمیدی کی سال جدید اومد و کی سال قدیمی رفت. برای تو که چند روزی از فضای بیمارستان دور بودی و حالا دوباره، کولهبارت رو جمع کردی برای کشیکهای سنگین پیش رو. برای تو که رزیدنتیات حالا رنگ و بوی کاملا جدی و مسئولانه گرفته و به قول منشی بخش، با رفتن سال چهاریها، الان یه جورایی سال دویی محسوب میشی. برای تویی که میدونم روزهای سختی در پیشرو داری، روز و شبهای سختی البته. برای تو که قراره دوباره وارد سیکل تند و برقآسای گذران روزها بشی، اونقدری که صبحها یادت بره باید صبحانه بخوری و توی راهروی منتهی به بخش رادیولوژی، در حالیکه دو تا یکی قدم برمیداری تا تندتر برسی، یه گاز محکم به کیکت بزنی و عذاب وجدان بگیری که چه خوراکی کمارزشی رو داری برای صبحانه میخوری. برای تو، که در روزهای پیش رو قراره چاییات سرد بشه، گوشیت تو کشیک انقدر زنگ بخوره که دلت بخواد پرتش کنی یه طرف، شبها با وجود خستگی، بیخوابی به سرت بزنه و صبحها توی راه، توی دوراهی اینکه موسیقی گوشی بدی یا وویس درسی، گیر کنی. برای تو که یادت میره به قدر کافی آب بخوری، ضدآفتابت رو تمدید کنی، شبها تنبلی نکنی و صورتت رو بشوری، بیتهای دوستداشتنیت رو زیر لب زمزمه کنی تا فراموش نشن، برای تو که هروقت شام بیمارستان به درد نخوره، با خودت لج میکنی و گرسنه میخوابی. برای تو مینویسم تا بگم تو رو خدا با خودت لج نکن. اگه شرایط سخته، تو سختترش نکن. وقتی میدونی با خوردن یه بستنی ساده یه کم حالت سر جا میاد، تنبلی نکن و تا بوفه برو و اون بستنی رو بگیر و بخور. فراموش نکن که ما روزهای زیادی رو منتظر چنین روزهایی بودیم و فراموش نکن که زندگی تو همین روزهاست، همین روزهایی که انقدر غرقشون میشی که نمیفهمی چه طور تموم میشن. برای تو مینویسم که حواست به اول صبحهات باشه. صبحت رو خوب شروع کن، هرچقدر که شب سختی رو پشت سر گذاشته باشی. با خودت تکرار کن که باید نقشت رو توی این روز، خوب ایفا کنی، هر طور که شده، هر چقدر که شده. زیارت آل یاسینت رو بخون تا یه چیزایی که برات مهمه یادت نره. تا فقط به خودت قول نداده باشی که بتونی راحت بزنی زیرش. صبور باش. میدونم تا همین الان هم خیلی صبور بودی توی کارت، ممنونم ازت، ولی صبورتر باش. آدمهایی که تو باهاشون سر و کار داری مضطربن و مضطر، تو کوتاه بیا و صبوری کن. لبخند داشته باش، تو اول به همه سلام کن، جواب تشکر بقیه رو بده و اون حس شوخطبعیت رو که همیشه نگه میداری واسه آدمهای خاصت رو از توی گنجه دربیار و خرجش کن. ما نیاز داریم بخندیم و بخندونیم، محیط کارمون غمانگیزه و پرتنش. کار مردم رو راه بنداز. کار مردم رو درست راه بنداز، توی کارت دقیق باش، یادت نره هر یه جملهای که تو توی ریپورتت مینویسی، چه تغییری توی روند درمانی مریض میتونه داشته باشه. سوالاتت رو بپرس، دیگه خودتم فهمیدی که نظر بقیه درمورد سوالت مهم نیست و مهم تویی که یاد بگیری. هرروز یاد بگیر، کیسهایی که میبینی رو یادداشت کن، از سونوگرافیهای جالب فیلم بگیر و آرشیوت رو کاملتر کن، چیزی رو بلدی به بقیه هم یاد بده، از بقیه تشکر کن، از کوچکترین لطفشون تشکر کن، وقتی سونوگرافی تموم میشه تو خم شو و دستمال کاغذی رو به مریضت بده، به خانمهای مسن بگو که خیلی خوب موندن و کمتر از سنشون به نظر میرسن، حرکت دست و پاهای جنینها رو به مامانا نشون بده و بگو که "الان پاش رو انداخته رو پاش" و تو اشتراک این لحظههای خاص، خسیس نباش. اگه کسی خوبه ازش تعریف کن و اگه خودت خوب بودی، یه دمت گرم به خودت بگو. اگر هم ضعیف عمل کردی، عیبی نداره، درستش کن، وارد سیکل معیوب نشو که دیگه دیره و فایده نداره. همیشه فایده داره. کار درست و اصلاح، همیشه فایده داره. هرچیزی میخوری قبلش بسمالله بگو و آخرش الحمدالله. این چیزهای کوچیک یادت نره وسطای شلوغی روز. چایی ات رو توی حیاط بیمارستان بخور و بکن از اون پاویون دلگیر. بنویس، صداتو ضبط کن، ویدیو بگیر، نمیدونم هرجوری که شده از روزهات برای خودت بگو. ما نباید یادمون بره زندگی کردنو. ببین منو؟ شنیدی؟ یادت نره زندگی رو!
برو به سلامت...
هروقت یه سونویی انجام میدم که بابتش از خودم راضی ام، برگشتنی از بخش به پاویون، محکم و مطمئن راه میرم!
راسته که میگن پا، قلب دوم آدمه:))
راسته که میگن پا، قلب دوم آدمه:))
Akharin Yad
Arman Garshasbi
ای وای اگر این گریه که من میشنوم مال تو باشد...
ای وای اگر این گریه که من میشنوم مال تو باشد...
Avaze Khoon
Mohsen Chavoshi @RozMusic.com
مثل یه ایرانی که جوون از دست داده...
مثل یه ایرانی که جوون از دست داده...
اگر بمیرم،
اگر در یکی از همین روزها بمیرم،
دلم برای مامان تنگ میشود. برای اینکه یک بار دیگر به آلبالوها حسابی نمک بزنیم و تا تمام شدن دانهی آخرشان، من تند تند حرف بزنم، تنگ میشود.
برای اینکه یک بار دیگر صدای کلیدانداختن بابا را، و صدای آمدنش را بشنوم تنگ میشود.
برای اینکه تَرکِ موتور داداش بنشینم، و در اتوبانهای همیشه شلوغ این شهر ویراژ بدهیم و از همهی ماشینها جلو بزنیم تنگ میشود.
برای چایی نبات، برای آش دوغ، برای اولین گاز از شیرینی که یکی از بچهها وسط خستگی روز تعارف میکند و حتی نمیدانم مناسبتش چیست، برای بوی خوش هوای دم صبح بهار، برای نماز صبحهای صحن انقلاب، برای عکسهای دستهجمعی که دیگر داخلشان نیستم، برای بوی عطر فلور نارکوتیک، برای شنیدن "خدا خیرت بده دخترم"، برای دیدن جنینهای نیممثقالی در صفحهی سیاه و سفید سونوگرافی، برای ترسیدن از استاد باابهتمان، برای اسکرول کردن سیتیاسکن مغز یک پسر جوان، برای لوله گذاشتن در شکم بیمار کنسری، برای نقطه به نقطهی تهران، برای جمشیدیه و بام و شلوغی میدان انقلاب و آن کبابی کوچک اطراف میدان، برای فوت کردن شمع تولد ۲۸ سالگی، برای خوابیدن با گوشی سایلنت، برای دورهمیهای دوستانه و غشغش خندیدن، برای ورق زدن کتاب، برای بوی آتیش و ذغال سیزده به در، برای خنکی خمیردندان اول صبح، برای گریه کردنهای شبانه، برای دویدن و پا درد گرفتن، برای توی جاده بودن و یک آهنگ را سی و سه بار گوش کردن، برای بوی اسپری نرمکنندهی موی فیروز، برای آش خاله پروانه و دلمههای خاله ملیحه، برای دانههای انار کنار مرغ مامانبزرگ، برای ترسیدن از گربهها، برای زمزمه کردن با آهنگهای جانسوز چاووشی، برای یاسین خواندن برای همهی رفتگان، برای صبحهای تعطیل پس از کشیک و خلوتی خیابانها و موزیک آرام عمو اسنپی، برای روستای محل طرحم، برای عمه شدن و تنگ در آغوش گرفتن برادرزاده نادیدهم، دلم برای قلپقلپ چای خوردن از ماگم بین سونوها، برای استرس لحظه قرعهکشی تعطیلی اضافه، برای مقدماتی جامجهانی و شادی صعود ایران، برای طعم چای چایخانه امام رضا، برای نگاه کردن به طلاهای ظریف از پشت ویترین، برای بوق زدن برای ماشین گلزده عروس، برای عطر نان سنگک تازهی بابا، برای آش رشتهی افطار، برای... حتی برای زنگهای مکرر تلفنم در شبهای کشیک، برای سونوگرافی فست مجدد یک ساعت بعد، برای پیدا کردن لوپ آپاندیس، برای لذت پیدا کردن آهنگ قفلی جدید، برای عطر ناپلئونی و خامهی کیک تولد، برای لحظه فوت کردن شمع تولد، برای لحظه استجابت دعا، برای پهن کردن سفرهی مهمانی خانهی مادربزرگ، برای لحظهی بخشیدن و گذشت، برای گفت و گوهای عمیق، برای لحظهی تسلیم و توکل، برای اشکهای شوق و گونهدردهای بعد از خندههای عمیق طولانی، برای تست کردن لاته و موکاهای کافههای مختلف کنار تو، برای تو، برای عشق و برای عشقی که با رفتن من، بینمان ناتمام میماند، حسابی تنگ میشود...
اگر در یکی از همین روزها بمیرم،
دلم برای مامان تنگ میشود. برای اینکه یک بار دیگر به آلبالوها حسابی نمک بزنیم و تا تمام شدن دانهی آخرشان، من تند تند حرف بزنم، تنگ میشود.
برای اینکه یک بار دیگر صدای کلیدانداختن بابا را، و صدای آمدنش را بشنوم تنگ میشود.
برای اینکه تَرکِ موتور داداش بنشینم، و در اتوبانهای همیشه شلوغ این شهر ویراژ بدهیم و از همهی ماشینها جلو بزنیم تنگ میشود.
برای چایی نبات، برای آش دوغ، برای اولین گاز از شیرینی که یکی از بچهها وسط خستگی روز تعارف میکند و حتی نمیدانم مناسبتش چیست، برای بوی خوش هوای دم صبح بهار، برای نماز صبحهای صحن انقلاب، برای عکسهای دستهجمعی که دیگر داخلشان نیستم، برای بوی عطر فلور نارکوتیک، برای شنیدن "خدا خیرت بده دخترم"، برای دیدن جنینهای نیممثقالی در صفحهی سیاه و سفید سونوگرافی، برای ترسیدن از استاد باابهتمان، برای اسکرول کردن سیتیاسکن مغز یک پسر جوان، برای لوله گذاشتن در شکم بیمار کنسری، برای نقطه به نقطهی تهران، برای جمشیدیه و بام و شلوغی میدان انقلاب و آن کبابی کوچک اطراف میدان، برای فوت کردن شمع تولد ۲۸ سالگی، برای خوابیدن با گوشی سایلنت، برای دورهمیهای دوستانه و غشغش خندیدن، برای ورق زدن کتاب، برای بوی آتیش و ذغال سیزده به در، برای خنکی خمیردندان اول صبح، برای گریه کردنهای شبانه، برای دویدن و پا درد گرفتن، برای توی جاده بودن و یک آهنگ را سی و سه بار گوش کردن، برای بوی اسپری نرمکنندهی موی فیروز، برای آش خاله پروانه و دلمههای خاله ملیحه، برای دانههای انار کنار مرغ مامانبزرگ، برای ترسیدن از گربهها، برای زمزمه کردن با آهنگهای جانسوز چاووشی، برای یاسین خواندن برای همهی رفتگان، برای صبحهای تعطیل پس از کشیک و خلوتی خیابانها و موزیک آرام عمو اسنپی، برای روستای محل طرحم، برای عمه شدن و تنگ در آغوش گرفتن برادرزاده نادیدهم، دلم برای قلپقلپ چای خوردن از ماگم بین سونوها، برای استرس لحظه قرعهکشی تعطیلی اضافه، برای مقدماتی جامجهانی و شادی صعود ایران، برای طعم چای چایخانه امام رضا، برای نگاه کردن به طلاهای ظریف از پشت ویترین، برای بوق زدن برای ماشین گلزده عروس، برای عطر نان سنگک تازهی بابا، برای آش رشتهی افطار، برای... حتی برای زنگهای مکرر تلفنم در شبهای کشیک، برای سونوگرافی فست مجدد یک ساعت بعد، برای پیدا کردن لوپ آپاندیس، برای لذت پیدا کردن آهنگ قفلی جدید، برای عطر ناپلئونی و خامهی کیک تولد، برای لحظه فوت کردن شمع تولد، برای لحظه استجابت دعا، برای پهن کردن سفرهی مهمانی خانهی مادربزرگ، برای لحظهی بخشیدن و گذشت، برای گفت و گوهای عمیق، برای لحظهی تسلیم و توکل، برای اشکهای شوق و گونهدردهای بعد از خندههای عمیق طولانی، برای تست کردن لاته و موکاهای کافههای مختلف کنار تو، برای تو، برای عشق و برای عشقی که با رفتن من، بینمان ناتمام میماند، حسابی تنگ میشود...