از یک روز مانده به رزیدنتی...
یه کوه لباس گذاشتم کنار دستم، اتو رو زدم به برق، توی مخزنش آب ریختم و فایل دکتر مکری رو زدم دانلود بشه، توی این فاصله از کمد، روپوشهای نو و مقنعه و مانتو و شلوار درآوردم و شروع کردم به اتو زدن تا تو چند روز اول رزیدنتی، به قدر کافی لباس تمیز و اتوکشیده داشته باشم. باحوصله، تمیزترین و ظریفترین اتوی عمرم رو زدم و وسطهاش که دکتر مکری یه جمله طلایی میگفتن، اتو رو تکیه میدادم و جمله رو توی دفترم یادداشت میکردم. لباسها رو به چوبرختی آویزون کردم و کولهم رو درآوردم و یه سری از وسایلم رو داخلش گذاشتم. دفترچه یادداشت، مسواک، عطر وانیلی خنکی که تازگی هدیه گرفتم ، لیوان و بیسکوییت. دم عصر بود، پنجره باز بود و باد خنکی میاومد. تصمیم گرفتم بخوابم. آخرین خواب سرخوشانهی لذتبخشِ عصرونهی قبل از ورود به رزیدنتی، قبل از ورود به دنیای بزرگسالی. راستش، حس میکنم تولدمه! حس میکنم یک مهر امسال تولدمه. سالها درس خوندنم حالا رنگ و بوی تخصصی به خودش گرفته، حالا دیگه میشه ساعتها توی مطالبی غرق بشم که مختص خود خودمه. قراره وارد دنیای جدیدی بشم، آدمها و همکلاسیهای جدید، اساتید سختگیر، بداخلاق و خوش اخلاق، دلسوز و بیتفاوتِ جدید. مسئولیتهای جدید، ترسهای جدید، شکستهای جدید، دستاوردهای جدید، مطالب درسیِ بیانتهای جدید، اعصابخردیهای جدید، تمدد اعصابهای جدید، خندههای جدید، اشکهای جدید، خستگیهای جدید و من، یک منِ جدید!
یه کوه لباس گذاشتم کنار دستم، اتو رو زدم به برق، توی مخزنش آب ریختم و فایل دکتر مکری رو زدم دانلود بشه، توی این فاصله از کمد، روپوشهای نو و مقنعه و مانتو و شلوار درآوردم و شروع کردم به اتو زدن تا تو چند روز اول رزیدنتی، به قدر کافی لباس تمیز و اتوکشیده داشته باشم. باحوصله، تمیزترین و ظریفترین اتوی عمرم رو زدم و وسطهاش که دکتر مکری یه جمله طلایی میگفتن، اتو رو تکیه میدادم و جمله رو توی دفترم یادداشت میکردم. لباسها رو به چوبرختی آویزون کردم و کولهم رو درآوردم و یه سری از وسایلم رو داخلش گذاشتم. دفترچه یادداشت، مسواک، عطر وانیلی خنکی که تازگی هدیه گرفتم ، لیوان و بیسکوییت. دم عصر بود، پنجره باز بود و باد خنکی میاومد. تصمیم گرفتم بخوابم. آخرین خواب سرخوشانهی لذتبخشِ عصرونهی قبل از ورود به رزیدنتی، قبل از ورود به دنیای بزرگسالی. راستش، حس میکنم تولدمه! حس میکنم یک مهر امسال تولدمه. سالها درس خوندنم حالا رنگ و بوی تخصصی به خودش گرفته، حالا دیگه میشه ساعتها توی مطالبی غرق بشم که مختص خود خودمه. قراره وارد دنیای جدیدی بشم، آدمها و همکلاسیهای جدید، اساتید سختگیر، بداخلاق و خوش اخلاق، دلسوز و بیتفاوتِ جدید. مسئولیتهای جدید، ترسهای جدید، شکستهای جدید، دستاوردهای جدید، مطالب درسیِ بیانتهای جدید، اعصابخردیهای جدید، تمدد اعصابهای جدید، خندههای جدید، اشکهای جدید، خستگیهای جدید و من، یک منِ جدید!
خیلی فکر کردم که آرزو و درخواستم برای این چهار سال چیه. شاد باشم؟ راضی باشم؟ موفق و نامبروان باشم؟ اون رزیدنت خوبه و محبوبه بشم؟ نه.. یعنی نه اینکه نه ها، خب چرا، همهی اینها دوست دارم بشم.
ولی قبل از اینها، چیزی که دلم واقعا میخواد اینه که؛
شاکر، لایق و قدردان باشم.
همین.
ولی قبل از اینها، چیزی که دلم واقعا میخواد اینه که؛
شاکر، لایق و قدردان باشم.
همین.
و به نظر میرسه که در اولین دقایق از آخرین روز از تابستان چهار صد و سهی عزیز؛ باید آخرین صفحه از فصل سوم اینجا_فصل خاطرات طرح_ رو ورق بزنیم و بریم سر وقت فصل چهارم؛
"چهار سال رزیدنتی رادیولوژی"🩵🫧🩻
"چهار سال رزیدنتی رادیولوژی"🩵🫧🩻
بیوگرافی کانال هم از یک پزشک طرحی تازهکار، به یک رزیدنت سال یک رادیولوژی تغییر یافت:))
نمیدونم دیده بودین یا نه، ولی توی فصل دوّم_ که فصل سخت و تنهای مطالعه برای رزیدنتی بود_ توی بیوی کانال نوشته بودم [در حال به روز رسانی]. چون واقعا نمیدونستم کی ام و چی ام و اینجا برشهای کوتاهی از زندگی کیه؟
هیچی دیگه،
بالاخره به روز شد! :))
هیچی دیگه،
بالاخره به روز شد! :))
یه خرده هم توی پینترست دنبال عکس پروفایل فصل چهارم گشتم، ولی چیزی که حس این فصل رو بهم بده نیافتم. عکس یه دختری رو میخوام که حس الان من رو داشته باشه! ترکیبی از ترس، شادی، اضطراب توی قلبش و فکرهای منطقی و پلنهای جورواجور توی مغزش!
پذیرای عکسهای مرتبط شما با فصل چهارم هستیم:))
پذیرای عکسهای مرتبط شما با فصل چهارم هستیم:))
دیروز استوری یکی از رزیدنتهای جراحیمون رو دیدم که امسال، سال چهاری میشه و اون موقع که من اینترنش بودم، آخرای سال یک بود. سر عمل بود و از پشت ماسکش لبخند زده بود و لابهلای موهاش، چند تا تار موی سفید بود. رد پای گذر زمان و رزیدنتی...
به خودم گفتم هی دختر! جدی جدی وقتی این مسیر تموم شه سی سالت میشه! و تو قراره راهی رو با موهای مشکی شروع کنی، که تهش قراره با چندتا تار سفید تموم بشه...
به خودم گفتم هی دختر! جدی جدی وقتی این مسیر تموم شه سی سالت میشه! و تو قراره راهی رو با موهای مشکی شروع کنی، که تهش قراره با چندتا تار سفید تموم بشه...
خوابم نمیبره!
تا غروب خوب بودما، ولی غروب بیرون بودم و تاریک شدن هوا رو دیدم و یه حالی شدم. مثل دلگرفتگیهای غروبهای کشیکهای سخت اینترنی. الانم اومدم فال حافظ بگیرم یکم دلم باز شه، بهم گفت "حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است
بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود"
یعنی دیگه حافظ هم دلداری نمیده. داره میگه آره عزیزم، همون شبا و روزای کشیک رو یادته؟ آره دقیقا همونا منتظرتن:))
تا غروب خوب بودما، ولی غروب بیرون بودم و تاریک شدن هوا رو دیدم و یه حالی شدم. مثل دلگرفتگیهای غروبهای کشیکهای سخت اینترنی. الانم اومدم فال حافظ بگیرم یکم دلم باز شه، بهم گفت "حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است
بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود"
یعنی دیگه حافظ هم دلداری نمیده. داره میگه آره عزیزم، همون شبا و روزای کشیک رو یادته؟ آره دقیقا همونا منتظرتن:))
از روز اول رزیدنتی!
روزهای زیادی رو منتظر یک مهر امسال بودم. تمام شبهای کشیک اینترنی، روزایی که تو بخشهای مختلف راه میرفتم، کل پاییز و زمستون سال گذشته که تو تنهایی و بین کتابها گذشت، با خودم فکر میکردم یعنی یک مهر سال بعد، کجام؟ و انقدر این نقطه برام مبهم و گنگ و مهآلود بود که حتی دیشب فکر میکردم نکنه هزار و یک اتفاق بیفته و من امروز رو نبینم؟ نکنه اصلا همین امشب دنیا تموم شه؟ و هی از خواب میپریدم و ساعت رو چک میکردم. اما صبح شد و من یک مهر امسال رو دیدم. لباس پوشیدم و از زیر قرآن رد شدم و رفتم بخش. بخشِ رادیولوژی بیمارستانی که خیلی به خونهمون نزدیکه و از این بابت خیلی خوشحالم. چیزی که اگه پارسال این موقع ازش واسم حرف میزدی، امکان نداشت باور کنم! من و رادیو؟ برو بابا! ولی دنیا چرخید و چرخید و من امروز، در حالی که از ظاهر و گیج زدن و با شک و تردید راه رفتنم مشخص بود که روز اولی هستم، وارد بخش رادیولوژی شدم، اسم و فامیلم رو نوشتم، درخواست مهر و اتیکت دادم، از پایونش برای سمیرا و فاطمه و مامان فیلم گرفتم، با همکلاسیای جدید حرف زدم و خندیدم و تو تکتک این لحظات، قلباً خوشحال و راضی بودم.
روزهای زیادی رو منتظر یک مهر امسال بودم. تمام شبهای کشیک اینترنی، روزایی که تو بخشهای مختلف راه میرفتم، کل پاییز و زمستون سال گذشته که تو تنهایی و بین کتابها گذشت، با خودم فکر میکردم یعنی یک مهر سال بعد، کجام؟ و انقدر این نقطه برام مبهم و گنگ و مهآلود بود که حتی دیشب فکر میکردم نکنه هزار و یک اتفاق بیفته و من امروز رو نبینم؟ نکنه اصلا همین امشب دنیا تموم شه؟ و هی از خواب میپریدم و ساعت رو چک میکردم. اما صبح شد و من یک مهر امسال رو دیدم. لباس پوشیدم و از زیر قرآن رد شدم و رفتم بخش. بخشِ رادیولوژی بیمارستانی که خیلی به خونهمون نزدیکه و از این بابت خیلی خوشحالم. چیزی که اگه پارسال این موقع ازش واسم حرف میزدی، امکان نداشت باور کنم! من و رادیو؟ برو بابا! ولی دنیا چرخید و چرخید و من امروز، در حالی که از ظاهر و گیج زدن و با شک و تردید راه رفتنم مشخص بود که روز اولی هستم، وارد بخش رادیولوژی شدم، اسم و فامیلم رو نوشتم، درخواست مهر و اتیکت دادم، از پایونش برای سمیرا و فاطمه و مامان فیلم گرفتم، با همکلاسیای جدید حرف زدم و خندیدم و تو تکتک این لحظات، قلباً خوشحال و راضی بودم.
میدونید انتخاب رشتهی رزیدنتیم داستان تقریبا مشابهی با رایگیری عکس پروفایل اینجا داشت:))))
خب من چون علاقه قلبی زیادی به رشتهی خاصی نداشتم و رشتهای نبود که قلبم واقعا پیشش مونده باشه، خیلی تحقیق کردم و با خیلیها حرف زدم. برای مشورت گرفتن ساعتها با آدمهای نزدیکم حرف زدم. یادمه با دوستهام که سفر شمال رفته بودیم، تقریبا دو سوم راه رو داشتیم درمورد رشتهای که من باید انتخاب کنم حرف میزدیم:))) پیشنهادات مختلف بود. از پوست و قلب و چشم و نورو بگیر تا زنان! دقیقا مثل گزینههای این رایگیری. ولی من نهایتا چی رو انتخاب کردم؟ آفرین، رادیو! دقیقا مثل تصمیمنهاییم بعد از دیدن نتایج این رایگیری:))))
البته که عواقبی هم برام داشت. مثلا مامان بعد از اومدن رتبهها، واقعا خوشحال بود و چشمهاش برق میزد. ولی بعد از اومدن نتیجهی نهایی، من در واقع خبر قبولی رو اینجوری بهش دادم:
الو سلام مامان، خوبی؟ میگم... نتایج اومد... منو ببخش که آخرش دنبال دل خودم رفتم... رادیو قبول شدم!
امروز که داشتم توی بخش راه میرفتم، واقعا خوشحال بودم. نه به خاطر خود رادیوها، نه. اون که هنوز برای صحبت کردن ازش زوده.
به خاطر اینکه دنبال دل خودم رفتم. دنبال چیزی که خودم میخواستم، نه چیزی که ازم میخواستن. خوشحال بودم از اینکه من قراره یه عمر پای تصمیمی که خودم گرفتم، پای خوب و بدش، حال خوبیهاش و حال خرابیهاش بمونم. و جملهای که نوشتنش آسونه، ولی گفتنش سخته... اینکه برای "بیشتر دوست داشته شدن" توسط اطرافیان، پا روی خواسته منطقی دلم نذاشتم...
خب من چون علاقه قلبی زیادی به رشتهی خاصی نداشتم و رشتهای نبود که قلبم واقعا پیشش مونده باشه، خیلی تحقیق کردم و با خیلیها حرف زدم. برای مشورت گرفتن ساعتها با آدمهای نزدیکم حرف زدم. یادمه با دوستهام که سفر شمال رفته بودیم، تقریبا دو سوم راه رو داشتیم درمورد رشتهای که من باید انتخاب کنم حرف میزدیم:))) پیشنهادات مختلف بود. از پوست و قلب و چشم و نورو بگیر تا زنان! دقیقا مثل گزینههای این رایگیری. ولی من نهایتا چی رو انتخاب کردم؟ آفرین، رادیو! دقیقا مثل تصمیمنهاییم بعد از دیدن نتایج این رایگیری:))))
البته که عواقبی هم برام داشت. مثلا مامان بعد از اومدن رتبهها، واقعا خوشحال بود و چشمهاش برق میزد. ولی بعد از اومدن نتیجهی نهایی، من در واقع خبر قبولی رو اینجوری بهش دادم:
الو سلام مامان، خوبی؟ میگم... نتایج اومد... منو ببخش که آخرش دنبال دل خودم رفتم... رادیو قبول شدم!
امروز که داشتم توی بخش راه میرفتم، واقعا خوشحال بودم. نه به خاطر خود رادیوها، نه. اون که هنوز برای صحبت کردن ازش زوده.
به خاطر اینکه دنبال دل خودم رفتم. دنبال چیزی که خودم میخواستم، نه چیزی که ازم میخواستن. خوشحال بودم از اینکه من قراره یه عمر پای تصمیمی که خودم گرفتم، پای خوب و بدش، حال خوبیهاش و حال خرابیهاش بمونم. و جملهای که نوشتنش آسونه، ولی گفتنش سخته... اینکه برای "بیشتر دوست داشته شدن" توسط اطرافیان، پا روی خواسته منطقی دلم نذاشتم...
و یه نکتهای رو هم بگم؛
و اون درمورد سهمیههاست.
من واقعا در حال حاضر روی صحبتم با کسایی که با سهمیه پزشکی عمومیشون رو قبول شدن نیست. نمیخوام نکوهش کنم یا سواد کسی رو زیر سوال ببرم. صرفا یه توصیه دارم به کسایی که میخوان سال آینده آزمون رزیدنتی بدن و احیانا، سهمیه دارن.
راستش رو بخواین، توی لیستی که از طرف سنجش برای اساتید و کلا معاونت آموزشی و بعدش هم زیرشاخههاش و آموزش و منشی گروه و ... ارسال میشه و قبولیها معرفی میشن، نوشته شده که هرکسی با چه سهمیهای پذیرش شده (کما اینکه پارسال این لیست به شکل سراسری منتشر شد) و این یعنی اساتید در بدو ورود شما، از کم و کیف این قضیه آگاهن. و همینطور همکلاسیا و همورودیا یه کم که بگذره متوجه میشن. بالاخره جزو اولین سوالاتی که از هم میپرسیم اینه که فلانی رتبهات چند شد؟ و نهایتا حتی اگه سکوت هم بکنین یا طفره برین، بچههای سهمیه آزاد با گفتن مفتخرانه رتبهشون، مشخص میشن و هرکی میمونه، میشه جزو ۲۵ درصدیا.
خواهرانه بگم بهتون، به نظرم قبولی با سهمیه، به این ترس و لرز و پنهان کاری و ننگ و پیشوند "سهمیهای" که کنار اسمتون میاد و همهی تلاشهاتون رو زیر سوال میبره، نمیارزه! والا که به نظر من یه دانشگاه سطح پایینتر، یا یه شهر کوچیکتر ولی با پذیرش آزاد، میارزه به این نوع قبولی.
اگه قراره امسال آزمون رو شرکت کنین، به نظرم یه کوچولو تلاش روزانهتون رو بیشتر کنین، خیلی خیلی ارزش داره. من فقط به یه تیکه از نتیجه قبولیم مفتخرم، اونم قسمت سهمیهی آزادشه.
حالا شاید بگین خب اگه من استفاده نکنم، یکی با یه نمرهی بدتر میاد استفاده میکنه و قبول میشه! عیبی نداره، بذار "اون" باشه که این ترس و شرم رو به دوش میکشه. بذار تو "آزاد" باشی.
** آزاد یعنی قبولی بدون سهمیه. نه دانشگاه آزاد:))
و اون درمورد سهمیههاست.
من واقعا در حال حاضر روی صحبتم با کسایی که با سهمیه پزشکی عمومیشون رو قبول شدن نیست. نمیخوام نکوهش کنم یا سواد کسی رو زیر سوال ببرم. صرفا یه توصیه دارم به کسایی که میخوان سال آینده آزمون رزیدنتی بدن و احیانا، سهمیه دارن.
راستش رو بخواین، توی لیستی که از طرف سنجش برای اساتید و کلا معاونت آموزشی و بعدش هم زیرشاخههاش و آموزش و منشی گروه و ... ارسال میشه و قبولیها معرفی میشن، نوشته شده که هرکسی با چه سهمیهای پذیرش شده (کما اینکه پارسال این لیست به شکل سراسری منتشر شد) و این یعنی اساتید در بدو ورود شما، از کم و کیف این قضیه آگاهن. و همینطور همکلاسیا و همورودیا یه کم که بگذره متوجه میشن. بالاخره جزو اولین سوالاتی که از هم میپرسیم اینه که فلانی رتبهات چند شد؟ و نهایتا حتی اگه سکوت هم بکنین یا طفره برین، بچههای سهمیه آزاد با گفتن مفتخرانه رتبهشون، مشخص میشن و هرکی میمونه، میشه جزو ۲۵ درصدیا.
خواهرانه بگم بهتون، به نظرم قبولی با سهمیه، به این ترس و لرز و پنهان کاری و ننگ و پیشوند "سهمیهای" که کنار اسمتون میاد و همهی تلاشهاتون رو زیر سوال میبره، نمیارزه! والا که به نظر من یه دانشگاه سطح پایینتر، یا یه شهر کوچیکتر ولی با پذیرش آزاد، میارزه به این نوع قبولی.
اگه قراره امسال آزمون رو شرکت کنین، به نظرم یه کوچولو تلاش روزانهتون رو بیشتر کنین، خیلی خیلی ارزش داره. من فقط به یه تیکه از نتیجه قبولیم مفتخرم، اونم قسمت سهمیهی آزادشه.
حالا شاید بگین خب اگه من استفاده نکنم، یکی با یه نمرهی بدتر میاد استفاده میکنه و قبول میشه! عیبی نداره، بذار "اون" باشه که این ترس و شرم رو به دوش میکشه. بذار تو "آزاد" باشی.
** آزاد یعنی قبولی بدون سهمیه. نه دانشگاه آزاد:))
*البته روی صحبتم با بچههاییه که میخوان رزیدنتی شرکت کنن.*
توی کنکور سراسری باتوجه به ورودی زیاد، انقدر جزئی متوجه سهمیهای بودن یا نبودن همکلاسیا نمیشیم. ما که تا آخرش هم کامل متوجه نشدیم:)))
توی کنکور سراسری باتوجه به ورودی زیاد، انقدر جزئی متوجه سهمیهای بودن یا نبودن همکلاسیا نمیشیم. ما که تا آخرش هم کامل متوجه نشدیم:)))
مرهمانه|فصل چهارم
از روز اول رزیدنتی! روزهای زیادی رو منتظر یک مهر امسال بودم. تمام شبهای کشیک اینترنی، روزایی که تو بخشهای مختلف راه میرفتم، کل پاییز و زمستون سال گذشته که تو تنهایی و بین کتابها گذشت، با خودم فکر میکردم یعنی یک مهر سال بعد، کجام؟ و انقدر این نقطه برام…
از روز دوم رزیدنتی:
من یه عادتی که دارم، همیشه هرجا وارد میشم چراغا رو روشن میکنم. چراغهای اضافی رو همیشه خاموش میکنما، ولی جایی که هستم رو پرنور دوست دارم.
امروز صبح وارد اتاق سونو شدم، تا از در اومدم تو ناخودآگاه کلید برق رو زدم و چراغها رو روشن کردم. منشی بخش سونو با تعجب نگام کرد و گفت دکتر شما رزیدنت رادیویی! هرجا میری باید چراغا رو خاموش کنی:)))
یعنی قشنگ مثل استاجرا میمونم، تازهکار و بسیار سوتیدهنده:)))
*توضیحات تکمیلی: کلا اتاق سونو باید تاریک باشه نسبتا که تصویر بهتر دیده بشه. مثل وقتایی که تو سالن کنفرانس چراغا رو کمتر میکنن که اسلایدها بهتر دیده بشن. حالا فکر کنین یکی بعد از ورود به سالن کنفرانس، بیاد چراغا رو روشن کنه:))) من همون بودم امروز:))
من یه عادتی که دارم، همیشه هرجا وارد میشم چراغا رو روشن میکنم. چراغهای اضافی رو همیشه خاموش میکنما، ولی جایی که هستم رو پرنور دوست دارم.
امروز صبح وارد اتاق سونو شدم، تا از در اومدم تو ناخودآگاه کلید برق رو زدم و چراغها رو روشن کردم. منشی بخش سونو با تعجب نگام کرد و گفت دکتر شما رزیدنت رادیویی! هرجا میری باید چراغا رو خاموش کنی:)))
یعنی قشنگ مثل استاجرا میمونم، تازهکار و بسیار سوتیدهنده:)))
*توضیحات تکمیلی: کلا اتاق سونو باید تاریک باشه نسبتا که تصویر بهتر دیده بشه. مثل وقتایی که تو سالن کنفرانس چراغا رو کمتر میکنن که اسلایدها بهتر دیده بشن. حالا فکر کنین یکی بعد از ورود به سالن کنفرانس، بیاد چراغا رو روشن کنه:))) من همون بودم امروز:))
فردا هم اولین کشیکمه. خدا به خیر بگذرونه:)
احساس غالبم هم در حال حاضر اینه که زود جمع و جور کنم و بخوابم که فردا سرحال و هوشیار باشم. خیلی وقت فکرهای احساسی و موسیقی گوش دادن و این قرتیبازیای اولین کشیک رزیدنتی و فلان نیست. فلذا شب دومین روز از پاییز به خیر!
احساس غالبم هم در حال حاضر اینه که زود جمع و جور کنم و بخوابم که فردا سرحال و هوشیار باشم. خیلی وقت فکرهای احساسی و موسیقی گوش دادن و این قرتیبازیای اولین کشیک رزیدنتی و فلان نیست. فلذا شب دومین روز از پاییز به خیر!
از اولین کشیک رزیدنتی
حس کلیم؟ به قول هملولیم، انگار از اولین روز باشگاه برگشتم. کوفته و خسته، ولی حال کرده:))
میترسیدم؟ آره خیلی. چون راه دور و درازی در پیش دارم. وارد دنیایی شدم که تا قبل از این خیلی ازش کم میدونستم، و حالا باید توش متخصص بشم! صاحبنظر! و وقتی بهش فکر میکنم احساس گرخیدگی بهم دست میده.
مستاصل بودم؟ نه، چون وقتی میدیدم سال دوها الان قشنگ و حرفهای سونو میکنن و ریپورتا رو انجام میدن، میگفتم خب منم مثل اونا! پس منم میتونم دیگه.
کیفور بودم؟ آره تا یه حدودی، اونم بیشتر وقتایی که زنگ میزدم بخش تا از پرستار بیمارم شرححال کاملترش رو بگیرم و خودم رو رزیدنت رادیو معرفی میکردم و دیگه مثل زمان اینترنی، جوابهای سربالا و بیحوصله نمیشنیدم:))) و تا ریزجزئیات مریض رو میپرسیدم.
احساس گناه میکردم؟ آره، وقتایی که مریض حالش خوب نبود یا حوصله نداشت و یا درد داشت، ولی من داشتم آموزش میدیدم و طبیعتا کارش بیشتر طول میکشید و بیشتر اذیت میشد. سعی میکردم حداقل مهربون باشم و با خوشاخلاقی آخرش ازش تشکر کنم، یا برای بلند شدن بهش کمک کنم.
احساس ذوبشدگی داشتم؟ آره، وقتایی که همین مریض طفلکی، آخر سر ازم تشکر میکرد، دلم میخواست به خاطر بزرگواریش آب شم برم توی زمین.
احساس کلاس اولی بودن داشتم؟ آررهه خییلی:))) مخصوصا اون لحظههایی که خانمدکترهای سال بالا موقعی که پروب میگرفتم، از روی دستم پروب رو میگرفتن و بهم یاد میدادن چه جوری بچرخونم و حرکت کنم. مثل زمانی که معلم اول دبستان، مداد رو از روی دستمون میگرفت و بهمون یاد میداد.
احساس گیجی میکردم؟ آره زیاد، وقتی که سونوها یه کم سخت میشد و همه سیاهیها و سفیدیها تو تصویر قاطی میشدم و نمیفهمیدم چی به چیه، به خودم و چشمهام و عقلم و سوادم و همهچی شک میکردم.
احساس خنگی میکردم؟ بله، به خصوص وقتی که مجدد وارد اتاق ct شدم و چراغا رو روشن کردم:))) یه بار دیگه هم موقعی که سال بالاها داشتن تحت گاید بیوپسی میگرفتن، اومدم که چراغا رو روشن کنم تا بهتر ببینم:))) نمیدونم چرا نمیتونم بپذیرم که وقتی چراغا خاموشه بهتر میبینم.
احساس تاسف میکردم؟ بله، برای یه سری از سالبالاها که قیافه گرفته بودن و مستقیم با ما سال یکیا حرف نمیزدن! یعنی مثلا ما سطحمون از شما خیلی بالاتره و در حد ما نیستین!
و نهایتا، احساس دلباختگی داشتم؟ آره! یه کیف خاصی داره که ببینی و تشخیص بدی. و هرچی باسوادتر باشی، چیزای بیشتری میبینی، و بیشتر هم کمک میکنی. این سیکل سخت ولی دوستداشتنی رو میپسندم.
حس کلیم؟ به قول هملولیم، انگار از اولین روز باشگاه برگشتم. کوفته و خسته، ولی حال کرده:))
میترسیدم؟ آره خیلی. چون راه دور و درازی در پیش دارم. وارد دنیایی شدم که تا قبل از این خیلی ازش کم میدونستم، و حالا باید توش متخصص بشم! صاحبنظر! و وقتی بهش فکر میکنم احساس گرخیدگی بهم دست میده.
مستاصل بودم؟ نه، چون وقتی میدیدم سال دوها الان قشنگ و حرفهای سونو میکنن و ریپورتا رو انجام میدن، میگفتم خب منم مثل اونا! پس منم میتونم دیگه.
کیفور بودم؟ آره تا یه حدودی، اونم بیشتر وقتایی که زنگ میزدم بخش تا از پرستار بیمارم شرححال کاملترش رو بگیرم و خودم رو رزیدنت رادیو معرفی میکردم و دیگه مثل زمان اینترنی، جوابهای سربالا و بیحوصله نمیشنیدم:))) و تا ریزجزئیات مریض رو میپرسیدم.
احساس گناه میکردم؟ آره، وقتایی که مریض حالش خوب نبود یا حوصله نداشت و یا درد داشت، ولی من داشتم آموزش میدیدم و طبیعتا کارش بیشتر طول میکشید و بیشتر اذیت میشد. سعی میکردم حداقل مهربون باشم و با خوشاخلاقی آخرش ازش تشکر کنم، یا برای بلند شدن بهش کمک کنم.
احساس ذوبشدگی داشتم؟ آره، وقتایی که همین مریض طفلکی، آخر سر ازم تشکر میکرد، دلم میخواست به خاطر بزرگواریش آب شم برم توی زمین.
احساس کلاس اولی بودن داشتم؟ آررهه خییلی:))) مخصوصا اون لحظههایی که خانمدکترهای سال بالا موقعی که پروب میگرفتم، از روی دستم پروب رو میگرفتن و بهم یاد میدادن چه جوری بچرخونم و حرکت کنم. مثل زمانی که معلم اول دبستان، مداد رو از روی دستمون میگرفت و بهمون یاد میداد.
احساس گیجی میکردم؟ آره زیاد، وقتی که سونوها یه کم سخت میشد و همه سیاهیها و سفیدیها تو تصویر قاطی میشدم و نمیفهمیدم چی به چیه، به خودم و چشمهام و عقلم و سوادم و همهچی شک میکردم.
احساس خنگی میکردم؟ بله، به خصوص وقتی که مجدد وارد اتاق ct شدم و چراغا رو روشن کردم:))) یه بار دیگه هم موقعی که سال بالاها داشتن تحت گاید بیوپسی میگرفتن، اومدم که چراغا رو روشن کنم تا بهتر ببینم:))) نمیدونم چرا نمیتونم بپذیرم که وقتی چراغا خاموشه بهتر میبینم.
احساس تاسف میکردم؟ بله، برای یه سری از سالبالاها که قیافه گرفته بودن و مستقیم با ما سال یکیا حرف نمیزدن! یعنی مثلا ما سطحمون از شما خیلی بالاتره و در حد ما نیستین!
و نهایتا، احساس دلباختگی داشتم؟ آره! یه کیف خاصی داره که ببینی و تشخیص بدی. و هرچی باسوادتر باشی، چیزای بیشتری میبینی، و بیشتر هم کمک میکنی. این سیکل سخت ولی دوستداشتنی رو میپسندم.
مرهمانه|فصل چهارم
پنجرهی اتاق من رو به پارک کوچیکی که نزدیک خونه است باز میشه. پارک کوچیک و دنجی که خیلی وقتها به غیر از گربهها، موجود دیگهای داخلش نیست. چند وقته که یه احتمالا پسر جوانی، از دنجی و خلوتی پارک استفاده میکنه و از ساعت حدودا ده شب به بعد، جایی بین درختها…
از منِ پشت پنجره، به خودم در پنجِ مهرِ پارسال
موسیقی اینتراستلار رو میزنم دانلود بشه و بعد از یک سال، متنی که پارسال این موقع نوشته بودم رو میخونم. میفهمم چقدر مضطرب بودم و آینده واسم مبهم بوده. چند تا پست بعدترش رو هم میخونم. تقریبا انگار فراموش کرده بودم که چه روزهایی رو پشت سر گذاشتم، روزهای خستگی و ترس و ابهام و نکنه راهم درست نیست؟ و تهش چی میشه؟ و اگه نشه؟ و اگه از خانواده دور بشم چی؟ ها...
حالا، پنج مهر امساله. یه سری فیلم آموزش سونوگرافی دانلود کردم و کتابهایی که باید بخونم. دفترم رو درآوردم و برنامهریزی خوندنشون رو برای خودم نوشتم. تبلتم رو که یار درس خوندنهامه بعد از چند ماه از تو کمد درآوردم. فایلها رو بهش منتقل کردم. یه چای خوردم و اومدم اینجا تا این لحظه رو ثبت کنم و بعد برم سراغ بسمالله گفتن واسه شروع درس خوندنهای دورهی رزیدنتی. پاهام از ایستادنهای زیاد این مدت، ذق ذق میکنه، یه لیست بلند بالا واسه کارایی که باید برای فردا انجام بدم نوشتم و از شنبه، ماراتن کشیکهای یکی در میونم شروع میشه. صبحها مسیر بیست دقیقهای پیادهرویم به سمت بیمارستان رو با صدای بلند موزیک گوش میدم و محکم راه میرم. گاهی موقع سونو کردن سال دوییها یه چیزایی میپرونم و بعد که سال سه واسه چک سونو میاد، همون تشخیص رو میذاره و با وجود اینکه میدونم تقریبا شانسی یه چیزی گفتم، ولی خوشحال میشم. سال دومون میگه اینجا اگه تشخیصهات درست در بیاد باید شیرینی بدیا و من میخندم. میترسم. از اینکه این حال، بیدوام باشه میترسم. از اینکه این شادی، یه بادکنک نارنجی خوشحال باشه که سرخوشانه این ور و اون ور میره و هرلحظه احتمالش هست که با ضربهی شاخه درختی بترکه، میترسم. از اینکه یه طوفانی بیاد و میوههای رسیدهی باغم رو از روی شاخهها پرت کنه زمین و لهشون کنه میترسم. از اینکه روزهای سختی پیش رو باشه که احساس پشیمونی کنم میترسم. میترسم و جلو میرم. میترسم و مثل وقتهایی که خندههامون رو جلویمعلمها قورت میدادیم تا دعوامون نکنه، لبخندم رو از دنیا قایم میکنم. از دنیا و هزارگردون چرخش میترسم. لبخندم رو قایم میکنم، تبلتم رو نگاه میکنم که فایلها کامل بهش منتقل شدن، دفترم رو باز میکنم و تاریخ امروز رو بالا سمت چپ میزنم ، یاد یه خاطره از پنج مهر سال ۹۵ میفتم و ... به خاطر گذر زمان و اتفافاتش، خدا رو شکر میکنم.
موسیقی اینتراستلار رو میزنم دانلود بشه و بعد از یک سال، متنی که پارسال این موقع نوشته بودم رو میخونم. میفهمم چقدر مضطرب بودم و آینده واسم مبهم بوده. چند تا پست بعدترش رو هم میخونم. تقریبا انگار فراموش کرده بودم که چه روزهایی رو پشت سر گذاشتم، روزهای خستگی و ترس و ابهام و نکنه راهم درست نیست؟ و تهش چی میشه؟ و اگه نشه؟ و اگه از خانواده دور بشم چی؟ ها...
حالا، پنج مهر امساله. یه سری فیلم آموزش سونوگرافی دانلود کردم و کتابهایی که باید بخونم. دفترم رو درآوردم و برنامهریزی خوندنشون رو برای خودم نوشتم. تبلتم رو که یار درس خوندنهامه بعد از چند ماه از تو کمد درآوردم. فایلها رو بهش منتقل کردم. یه چای خوردم و اومدم اینجا تا این لحظه رو ثبت کنم و بعد برم سراغ بسمالله گفتن واسه شروع درس خوندنهای دورهی رزیدنتی. پاهام از ایستادنهای زیاد این مدت، ذق ذق میکنه، یه لیست بلند بالا واسه کارایی که باید برای فردا انجام بدم نوشتم و از شنبه، ماراتن کشیکهای یکی در میونم شروع میشه. صبحها مسیر بیست دقیقهای پیادهرویم به سمت بیمارستان رو با صدای بلند موزیک گوش میدم و محکم راه میرم. گاهی موقع سونو کردن سال دوییها یه چیزایی میپرونم و بعد که سال سه واسه چک سونو میاد، همون تشخیص رو میذاره و با وجود اینکه میدونم تقریبا شانسی یه چیزی گفتم، ولی خوشحال میشم. سال دومون میگه اینجا اگه تشخیصهات درست در بیاد باید شیرینی بدیا و من میخندم. میترسم. از اینکه این حال، بیدوام باشه میترسم. از اینکه این شادی، یه بادکنک نارنجی خوشحال باشه که سرخوشانه این ور و اون ور میره و هرلحظه احتمالش هست که با ضربهی شاخه درختی بترکه، میترسم. از اینکه یه طوفانی بیاد و میوههای رسیدهی باغم رو از روی شاخهها پرت کنه زمین و لهشون کنه میترسم. از اینکه روزهای سختی پیش رو باشه که احساس پشیمونی کنم میترسم. میترسم و جلو میرم. میترسم و مثل وقتهایی که خندههامون رو جلویمعلمها قورت میدادیم تا دعوامون نکنه، لبخندم رو از دنیا قایم میکنم. از دنیا و هزارگردون چرخش میترسم. لبخندم رو قایم میکنم، تبلتم رو نگاه میکنم که فایلها کامل بهش منتقل شدن، دفترم رو باز میکنم و تاریخ امروز رو بالا سمت چپ میزنم ، یاد یه خاطره از پنج مهر سال ۹۵ میفتم و ... به خاطر گذر زمان و اتفافاتش، خدا رو شکر میکنم.
پنج مهر سال ۹۵، اولین روزی بود که پا به دانشکده پزشکی گذاشتیم. کلاس آناتومی داشتیم و بافتشناسی اگه اشتباه نکنم. آناتومی رو مطمئنم ولی دومی رو شک دارم. وقتی کلاسها تموم شد و برگشتم خونه، به پهنای صورت گریه کردم! عمیق و از ته دل و ترحمبرانگیز. فکر کن از وقتی خودت رو شناختی برای رسیدن به چیزی تلاش کردی، و حالا بهش رسیدی، ولی با اولین کلاس توی ذوقت خورده و همهی آرزوهات ویرانه شدن. چقدر طول کشید تا خودم رو پیدا کنم، تا با درسها کنار بیام، تا با اعصابخردیهام موقع خوندن بیوشیمی و جنینشناسی کنار بیام... هشت سال از اون گریهی عمیق و از ته دل گذشته. چه خوب که آدم بزرگ میشه! منطقیتر فکر میکنه، به مرور درگیر احساسات جزئی و گذرا نمیشه و چه خوب که زمان میگذره و پنج مهرهای جدید میان:)
چند وقت پیش یه کلیپ کوتاه هراسانگیز دیدم که توش احسان عبدیپور تو یه مصاحبهای از یه نفر پرسید:
"بدترین گریهی زندگیت رو کردی؟ یا فکر میکنی در پیش رو منتظرته؟"
سوال خیلی خیلی ترسناکیه. آدم از فکر کردن بهش ضربان قلبش میایسته!
من فکر میکنم بدترین گریهی زندگیم رو تا حالا نکردم، ولی دو تا گریهی خیلی عمیق و از ته دل داشتم که اون پنج مهر نود و پنجیه، اولیش بود...
"بدترین گریهی زندگیت رو کردی؟ یا فکر میکنی در پیش رو منتظرته؟"
سوال خیلی خیلی ترسناکیه. آدم از فکر کردن بهش ضربان قلبش میایسته!
من فکر میکنم بدترین گریهی زندگیم رو تا حالا نکردم، ولی دو تا گریهی خیلی عمیق و از ته دل داشتم که اون پنج مهر نود و پنجیه، اولیش بود...