W Eftkart
Mohamed Hamaki
من که نمیفهمم چی میگه، ولی حسی که ازش میگیرم اینه که ایشون هم مثل من طرحش موقتا تموم شده و در حالی که با کولهبار سنگین وسایلش، داره جاده رو به سمت خونه میپیمایه، دستهاش رو از پنجره بیرون میاره و تو هوا میچرخونه و میگه "وافتکرتُ..." و ته دلش به خودش میگه حالا خیلی هم خوشحال نباش که رزیدنتی در کمینته! و بعدش به خودش میگه بابا بذار دو دیقه شاد باشیم و دوباره میخونه "وافتکرتُ..."
عصری رفتم روپوش خریدم، از همون مغازهی همیشگی. جایی که برای استاجری و اینترنی هم ازش روپوش خریده بودم و خودم رو توی آینهی قدی اتاق پرووی کوچیکش برانداز کرده بودم، اما اینسری یه سایز بزرگتر از قبل، و یه دنیا متفاوتتر از قبل بودم. موقع حساب کردن وقتی قیمتش رو پرسیدم، خندیدم و گفتم یادش به خیر! اولین روپوشی که خریدم ۳۶ هزار تومن بود:)) آقای فروشنده مکثی کرد و گفت احتمالا واسه سال ۹۵ بوده! گفتم دقیقا. برای هرکدوم از روپوشها ۴۲۰ تومن کارت کشیدم و از مغازه زدم بیرون. موقع راه رفتن چند قطره آب از بالا روی صورتم ریخت. فکر کردم مال کولر مغازههاست! ولی یه کم که گذشت و تعداد قطرهها بیشتر و بیشتر شد، فهمیدم داره بارون میاد و پاییز، بالاخره خودش رو به کوچههای این شهر رسونده. پاییزی که ماهها منتظرش بودم. یه پاییز سخت و عجیب؛ که توی بارونی که نوید اومدنش رو میداد، دعا کردم توی روزهاش، قوی باشم و مصمم و جدی و حواسجمع! حواس جمع خودم... که حواسپرتی معمولا، نابخشودنیترین ضربهایه که به خودم میزنم.
بعد از سالها یه کولهی نو خریدم و هرچند وقت یکبار چشمم میخوره بهش و میندازم رو کولم و تو خونه راه میرم و حقیقتا با اول دبستانیهایی که پسفردا جشن شکوفهها دارن، مو نمیزنم!
راستی یه چیزی!
میگم باتوجه به تعداد بالای اینترن و استاجر حاضر در کانال، هیچ بعید نیست من پس فردا رزیدنتتون بشم:)) کما اینکه یه سریاتون رو از روی عکس پروفایلهاتون میشناسم ولی شما نمیشناسین منو که من همینم! حتی چند روز پیش تو یه جمعی بودم که میدونستم یکی از ممبرام هست و خیلی حس بامزهای بود😁
ولی بیاین قول بدین اگه منو شناختین، یهو وسط جمع آشنایی ندین من بمونم تو آمپاس که خدایا حالا جلوی بقیهی چشمها که گرد شدهن چه جوری بگم آره خودمم. بیاین در خفا بهم بگین، با هم یه جوری کنار میایم:))
میگم باتوجه به تعداد بالای اینترن و استاجر حاضر در کانال، هیچ بعید نیست من پس فردا رزیدنتتون بشم:)) کما اینکه یه سریاتون رو از روی عکس پروفایلهاتون میشناسم ولی شما نمیشناسین منو که من همینم! حتی چند روز پیش تو یه جمعی بودم که میدونستم یکی از ممبرام هست و خیلی حس بامزهای بود😁
ولی بیاین قول بدین اگه منو شناختین، یهو وسط جمع آشنایی ندین من بمونم تو آمپاس که خدایا حالا جلوی بقیهی چشمها که گرد شدهن چه جوری بگم آره خودمم. بیاین در خفا بهم بگین، با هم یه جوری کنار میایم:))
فقط چند روز به یک مهر و شروع رسمی رزیدنتی و چهارسال تلاش و کوشش و بدو بدو و حالا الان درس نخون کی درس بخون و شیفت شب و از خستگی بیهوش شدن مونده و من؟ من دلم میخواد این چند روز قد چند سال کش پیدا کنه! ولی انگار که یکی اشتباهی دستش خورده باشه روی ×2، روزها خیلی سریع شب میشن و از لیست نامتناهی "کارهای قبل رزیدنتی" هر روز فقط چند تا دونه بیشتر تیک نمیخوره. ولی خداییش رو بگم، بدو بدوهای دلنشینیه. بدوبدوی خریدن لیوان و ماگ و ملافه و پتو و مسواک و خمیردندون مخصوص پایون، انگار که تنها آمادگی لازم برای رزیدنت شدن تهیهی این وسایله! ای دخترک خوشخیال سادهدل:))
یادمه چند ماه پیش هم در حال بدو بدو بودم. بدو بدوی درس خوندن و تست زدن و ساعت مطالعه رو بالا بردن و کارای دفاع رو انجام دادن. شبها از خستگی و غصه اکثرا گریه میکردم ولی به خودم میگفتم "ببین ما الان وسط جهنم ایم. وسط جهنم که نمیشینن، میدوئن که ازش زودتر رها بشن! بدو پس!"
روزایی که با هر بار سراومدن روز و غروب خورشید، دلم میگرفت که وای امروزم تموم شد و یه قدم دیگه به امتحان نزدیک شدم. این روزها ولی هرچی میگذره، یه قدم از امتحان دور میشم:)) با غروب آفتاب دلم نمیگیره و خوشحالم که میتونم تا پاسی از شب، بیدار بمونم، آهنگ گوش بدم، فکر و خیال کنم و بیدغدغهی تستهای باقی موندهی هایپرکالمی، اینجا بنویسم!
یادمه چند ماه پیش هم در حال بدو بدو بودم. بدو بدوی درس خوندن و تست زدن و ساعت مطالعه رو بالا بردن و کارای دفاع رو انجام دادن. شبها از خستگی و غصه اکثرا گریه میکردم ولی به خودم میگفتم "ببین ما الان وسط جهنم ایم. وسط جهنم که نمیشینن، میدوئن که ازش زودتر رها بشن! بدو پس!"
روزایی که با هر بار سراومدن روز و غروب خورشید، دلم میگرفت که وای امروزم تموم شد و یه قدم دیگه به امتحان نزدیک شدم. این روزها ولی هرچی میگذره، یه قدم از امتحان دور میشم:)) با غروب آفتاب دلم نمیگیره و خوشحالم که میتونم تا پاسی از شب، بیدار بمونم، آهنگ گوش بدم، فکر و خیال کنم و بیدغدغهی تستهای باقی موندهی هایپرکالمی، اینجا بنویسم!
Audio
این آهنگ قد صد گیگ خاطره است برای من...
توی اون شبها گوش میدادم
درحالی که بیجون و خسته روی تخت افتاده بودم زیر لب باهاش تکرار میکردم "دوست داری یه خوابی بکنی بگن از هوش رفته این!"
و توی شبهای طولانی و سرد زمستون "آرزوهاتو سرد که میشه سفت بپوشونی"
صد بار وقتی به اونجایی میرسیدم که میگفت "بدون واسه قهرمانی باید قوی باشیا! باید حواست باشه پولاتو ندی ساقیا!" پقّی میزدم زیر خنده و اشکهام بعدش سرازیر میشدن
و نهایتا، هیچ فکرش رو نمیکردم یکی از قشنگترین ابیات معاصر رو توی یه آهنگ رپ بشنوم
"اینو یادت باشه رفیق پُره درسه کائنات!
اوس کریم حواسش جمعه به قلب عاشقاش!
یه جا خدا نخواد نمیافته برگی از درخت
یه جایی هم میریزه یهو صخره با یه باد!"
@marhamane
توی اون شبها گوش میدادم
درحالی که بیجون و خسته روی تخت افتاده بودم زیر لب باهاش تکرار میکردم "دوست داری یه خوابی بکنی بگن از هوش رفته این!"
و توی شبهای طولانی و سرد زمستون "آرزوهاتو سرد که میشه سفت بپوشونی"
صد بار وقتی به اونجایی میرسیدم که میگفت "بدون واسه قهرمانی باید قوی باشیا! باید حواست باشه پولاتو ندی ساقیا!" پقّی میزدم زیر خنده و اشکهام بعدش سرازیر میشدن
و نهایتا، هیچ فکرش رو نمیکردم یکی از قشنگترین ابیات معاصر رو توی یه آهنگ رپ بشنوم
"اینو یادت باشه رفیق پُره درسه کائنات!
اوس کریم حواسش جمعه به قلب عاشقاش!
یه جا خدا نخواد نمیافته برگی از درخت
یه جایی هم میریزه یهو صخره با یه باد!"
@marhamane
از یک روز مانده به رزیدنتی...
یه کوه لباس گذاشتم کنار دستم، اتو رو زدم به برق، توی مخزنش آب ریختم و فایل دکتر مکری رو زدم دانلود بشه، توی این فاصله از کمد، روپوشهای نو و مقنعه و مانتو و شلوار درآوردم و شروع کردم به اتو زدن تا تو چند روز اول رزیدنتی، به قدر کافی لباس تمیز و اتوکشیده داشته باشم. باحوصله، تمیزترین و ظریفترین اتوی عمرم رو زدم و وسطهاش که دکتر مکری یه جمله طلایی میگفتن، اتو رو تکیه میدادم و جمله رو توی دفترم یادداشت میکردم. لباسها رو به چوبرختی آویزون کردم و کولهم رو درآوردم و یه سری از وسایلم رو داخلش گذاشتم. دفترچه یادداشت، مسواک، عطر وانیلی خنکی که تازگی هدیه گرفتم ، لیوان و بیسکوییت. دم عصر بود، پنجره باز بود و باد خنکی میاومد. تصمیم گرفتم بخوابم. آخرین خواب سرخوشانهی لذتبخشِ عصرونهی قبل از ورود به رزیدنتی، قبل از ورود به دنیای بزرگسالی. راستش، حس میکنم تولدمه! حس میکنم یک مهر امسال تولدمه. سالها درس خوندنم حالا رنگ و بوی تخصصی به خودش گرفته، حالا دیگه میشه ساعتها توی مطالبی غرق بشم که مختص خود خودمه. قراره وارد دنیای جدیدی بشم، آدمها و همکلاسیهای جدید، اساتید سختگیر، بداخلاق و خوش اخلاق، دلسوز و بیتفاوتِ جدید. مسئولیتهای جدید، ترسهای جدید، شکستهای جدید، دستاوردهای جدید، مطالب درسیِ بیانتهای جدید، اعصابخردیهای جدید، تمدد اعصابهای جدید، خندههای جدید، اشکهای جدید، خستگیهای جدید و من، یک منِ جدید!
یه کوه لباس گذاشتم کنار دستم، اتو رو زدم به برق، توی مخزنش آب ریختم و فایل دکتر مکری رو زدم دانلود بشه، توی این فاصله از کمد، روپوشهای نو و مقنعه و مانتو و شلوار درآوردم و شروع کردم به اتو زدن تا تو چند روز اول رزیدنتی، به قدر کافی لباس تمیز و اتوکشیده داشته باشم. باحوصله، تمیزترین و ظریفترین اتوی عمرم رو زدم و وسطهاش که دکتر مکری یه جمله طلایی میگفتن، اتو رو تکیه میدادم و جمله رو توی دفترم یادداشت میکردم. لباسها رو به چوبرختی آویزون کردم و کولهم رو درآوردم و یه سری از وسایلم رو داخلش گذاشتم. دفترچه یادداشت، مسواک، عطر وانیلی خنکی که تازگی هدیه گرفتم ، لیوان و بیسکوییت. دم عصر بود، پنجره باز بود و باد خنکی میاومد. تصمیم گرفتم بخوابم. آخرین خواب سرخوشانهی لذتبخشِ عصرونهی قبل از ورود به رزیدنتی، قبل از ورود به دنیای بزرگسالی. راستش، حس میکنم تولدمه! حس میکنم یک مهر امسال تولدمه. سالها درس خوندنم حالا رنگ و بوی تخصصی به خودش گرفته، حالا دیگه میشه ساعتها توی مطالبی غرق بشم که مختص خود خودمه. قراره وارد دنیای جدیدی بشم، آدمها و همکلاسیهای جدید، اساتید سختگیر، بداخلاق و خوش اخلاق، دلسوز و بیتفاوتِ جدید. مسئولیتهای جدید، ترسهای جدید، شکستهای جدید، دستاوردهای جدید، مطالب درسیِ بیانتهای جدید، اعصابخردیهای جدید، تمدد اعصابهای جدید، خندههای جدید، اشکهای جدید، خستگیهای جدید و من، یک منِ جدید!
خیلی فکر کردم که آرزو و درخواستم برای این چهار سال چیه. شاد باشم؟ راضی باشم؟ موفق و نامبروان باشم؟ اون رزیدنت خوبه و محبوبه بشم؟ نه.. یعنی نه اینکه نه ها، خب چرا، همهی اینها دوست دارم بشم.
ولی قبل از اینها، چیزی که دلم واقعا میخواد اینه که؛
شاکر، لایق و قدردان باشم.
همین.
ولی قبل از اینها، چیزی که دلم واقعا میخواد اینه که؛
شاکر، لایق و قدردان باشم.
همین.
و به نظر میرسه که در اولین دقایق از آخرین روز از تابستان چهار صد و سهی عزیز؛ باید آخرین صفحه از فصل سوم اینجا_فصل خاطرات طرح_ رو ورق بزنیم و بریم سر وقت فصل چهارم؛
"چهار سال رزیدنتی رادیولوژی"🩵🫧🩻
"چهار سال رزیدنتی رادیولوژی"🩵🫧🩻
بیوگرافی کانال هم از یک پزشک طرحی تازهکار، به یک رزیدنت سال یک رادیولوژی تغییر یافت:))
نمیدونم دیده بودین یا نه، ولی توی فصل دوّم_ که فصل سخت و تنهای مطالعه برای رزیدنتی بود_ توی بیوی کانال نوشته بودم [در حال به روز رسانی]. چون واقعا نمیدونستم کی ام و چی ام و اینجا برشهای کوتاهی از زندگی کیه؟
هیچی دیگه،
بالاخره به روز شد! :))
هیچی دیگه،
بالاخره به روز شد! :))
یه خرده هم توی پینترست دنبال عکس پروفایل فصل چهارم گشتم، ولی چیزی که حس این فصل رو بهم بده نیافتم. عکس یه دختری رو میخوام که حس الان من رو داشته باشه! ترکیبی از ترس، شادی، اضطراب توی قلبش و فکرهای منطقی و پلنهای جورواجور توی مغزش!
پذیرای عکسهای مرتبط شما با فصل چهارم هستیم:))
پذیرای عکسهای مرتبط شما با فصل چهارم هستیم:))
دیروز استوری یکی از رزیدنتهای جراحیمون رو دیدم که امسال، سال چهاری میشه و اون موقع که من اینترنش بودم، آخرای سال یک بود. سر عمل بود و از پشت ماسکش لبخند زده بود و لابهلای موهاش، چند تا تار موی سفید بود. رد پای گذر زمان و رزیدنتی...
به خودم گفتم هی دختر! جدی جدی وقتی این مسیر تموم شه سی سالت میشه! و تو قراره راهی رو با موهای مشکی شروع کنی، که تهش قراره با چندتا تار سفید تموم بشه...
به خودم گفتم هی دختر! جدی جدی وقتی این مسیر تموم شه سی سالت میشه! و تو قراره راهی رو با موهای مشکی شروع کنی، که تهش قراره با چندتا تار سفید تموم بشه...
خوابم نمیبره!
تا غروب خوب بودما، ولی غروب بیرون بودم و تاریک شدن هوا رو دیدم و یه حالی شدم. مثل دلگرفتگیهای غروبهای کشیکهای سخت اینترنی. الانم اومدم فال حافظ بگیرم یکم دلم باز شه، بهم گفت "حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است
بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود"
یعنی دیگه حافظ هم دلداری نمیده. داره میگه آره عزیزم، همون شبا و روزای کشیک رو یادته؟ آره دقیقا همونا منتظرتن:))
تا غروب خوب بودما، ولی غروب بیرون بودم و تاریک شدن هوا رو دیدم و یه حالی شدم. مثل دلگرفتگیهای غروبهای کشیکهای سخت اینترنی. الانم اومدم فال حافظ بگیرم یکم دلم باز شه، بهم گفت "حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است
بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود"
یعنی دیگه حافظ هم دلداری نمیده. داره میگه آره عزیزم، همون شبا و روزای کشیک رو یادته؟ آره دقیقا همونا منتظرتن:))
از روز اول رزیدنتی!
روزهای زیادی رو منتظر یک مهر امسال بودم. تمام شبهای کشیک اینترنی، روزایی که تو بخشهای مختلف راه میرفتم، کل پاییز و زمستون سال گذشته که تو تنهایی و بین کتابها گذشت، با خودم فکر میکردم یعنی یک مهر سال بعد، کجام؟ و انقدر این نقطه برام مبهم و گنگ و مهآلود بود که حتی دیشب فکر میکردم نکنه هزار و یک اتفاق بیفته و من امروز رو نبینم؟ نکنه اصلا همین امشب دنیا تموم شه؟ و هی از خواب میپریدم و ساعت رو چک میکردم. اما صبح شد و من یک مهر امسال رو دیدم. لباس پوشیدم و از زیر قرآن رد شدم و رفتم بخش. بخشِ رادیولوژی بیمارستانی که خیلی به خونهمون نزدیکه و از این بابت خیلی خوشحالم. چیزی که اگه پارسال این موقع ازش واسم حرف میزدی، امکان نداشت باور کنم! من و رادیو؟ برو بابا! ولی دنیا چرخید و چرخید و من امروز، در حالی که از ظاهر و گیج زدن و با شک و تردید راه رفتنم مشخص بود که روز اولی هستم، وارد بخش رادیولوژی شدم، اسم و فامیلم رو نوشتم، درخواست مهر و اتیکت دادم، از پایونش برای سمیرا و فاطمه و مامان فیلم گرفتم، با همکلاسیای جدید حرف زدم و خندیدم و تو تکتک این لحظات، قلباً خوشحال و راضی بودم.
روزهای زیادی رو منتظر یک مهر امسال بودم. تمام شبهای کشیک اینترنی، روزایی که تو بخشهای مختلف راه میرفتم، کل پاییز و زمستون سال گذشته که تو تنهایی و بین کتابها گذشت، با خودم فکر میکردم یعنی یک مهر سال بعد، کجام؟ و انقدر این نقطه برام مبهم و گنگ و مهآلود بود که حتی دیشب فکر میکردم نکنه هزار و یک اتفاق بیفته و من امروز رو نبینم؟ نکنه اصلا همین امشب دنیا تموم شه؟ و هی از خواب میپریدم و ساعت رو چک میکردم. اما صبح شد و من یک مهر امسال رو دیدم. لباس پوشیدم و از زیر قرآن رد شدم و رفتم بخش. بخشِ رادیولوژی بیمارستانی که خیلی به خونهمون نزدیکه و از این بابت خیلی خوشحالم. چیزی که اگه پارسال این موقع ازش واسم حرف میزدی، امکان نداشت باور کنم! من و رادیو؟ برو بابا! ولی دنیا چرخید و چرخید و من امروز، در حالی که از ظاهر و گیج زدن و با شک و تردید راه رفتنم مشخص بود که روز اولی هستم، وارد بخش رادیولوژی شدم، اسم و فامیلم رو نوشتم، درخواست مهر و اتیکت دادم، از پایونش برای سمیرا و فاطمه و مامان فیلم گرفتم، با همکلاسیای جدید حرف زدم و خندیدم و تو تکتک این لحظات، قلباً خوشحال و راضی بودم.
میدونید انتخاب رشتهی رزیدنتیم داستان تقریبا مشابهی با رایگیری عکس پروفایل اینجا داشت:))))
خب من چون علاقه قلبی زیادی به رشتهی خاصی نداشتم و رشتهای نبود که قلبم واقعا پیشش مونده باشه، خیلی تحقیق کردم و با خیلیها حرف زدم. برای مشورت گرفتن ساعتها با آدمهای نزدیکم حرف زدم. یادمه با دوستهام که سفر شمال رفته بودیم، تقریبا دو سوم راه رو داشتیم درمورد رشتهای که من باید انتخاب کنم حرف میزدیم:))) پیشنهادات مختلف بود. از پوست و قلب و چشم و نورو بگیر تا زنان! دقیقا مثل گزینههای این رایگیری. ولی من نهایتا چی رو انتخاب کردم؟ آفرین، رادیو! دقیقا مثل تصمیمنهاییم بعد از دیدن نتایج این رایگیری:))))
البته که عواقبی هم برام داشت. مثلا مامان بعد از اومدن رتبهها، واقعا خوشحال بود و چشمهاش برق میزد. ولی بعد از اومدن نتیجهی نهایی، من در واقع خبر قبولی رو اینجوری بهش دادم:
الو سلام مامان، خوبی؟ میگم... نتایج اومد... منو ببخش که آخرش دنبال دل خودم رفتم... رادیو قبول شدم!
امروز که داشتم توی بخش راه میرفتم، واقعا خوشحال بودم. نه به خاطر خود رادیوها، نه. اون که هنوز برای صحبت کردن ازش زوده.
به خاطر اینکه دنبال دل خودم رفتم. دنبال چیزی که خودم میخواستم، نه چیزی که ازم میخواستن. خوشحال بودم از اینکه من قراره یه عمر پای تصمیمی که خودم گرفتم، پای خوب و بدش، حال خوبیهاش و حال خرابیهاش بمونم. و جملهای که نوشتنش آسونه، ولی گفتنش سخته... اینکه برای "بیشتر دوست داشته شدن" توسط اطرافیان، پا روی خواسته منطقی دلم نذاشتم...
خب من چون علاقه قلبی زیادی به رشتهی خاصی نداشتم و رشتهای نبود که قلبم واقعا پیشش مونده باشه، خیلی تحقیق کردم و با خیلیها حرف زدم. برای مشورت گرفتن ساعتها با آدمهای نزدیکم حرف زدم. یادمه با دوستهام که سفر شمال رفته بودیم، تقریبا دو سوم راه رو داشتیم درمورد رشتهای که من باید انتخاب کنم حرف میزدیم:))) پیشنهادات مختلف بود. از پوست و قلب و چشم و نورو بگیر تا زنان! دقیقا مثل گزینههای این رایگیری. ولی من نهایتا چی رو انتخاب کردم؟ آفرین، رادیو! دقیقا مثل تصمیمنهاییم بعد از دیدن نتایج این رایگیری:))))
البته که عواقبی هم برام داشت. مثلا مامان بعد از اومدن رتبهها، واقعا خوشحال بود و چشمهاش برق میزد. ولی بعد از اومدن نتیجهی نهایی، من در واقع خبر قبولی رو اینجوری بهش دادم:
الو سلام مامان، خوبی؟ میگم... نتایج اومد... منو ببخش که آخرش دنبال دل خودم رفتم... رادیو قبول شدم!
امروز که داشتم توی بخش راه میرفتم، واقعا خوشحال بودم. نه به خاطر خود رادیوها، نه. اون که هنوز برای صحبت کردن ازش زوده.
به خاطر اینکه دنبال دل خودم رفتم. دنبال چیزی که خودم میخواستم، نه چیزی که ازم میخواستن. خوشحال بودم از اینکه من قراره یه عمر پای تصمیمی که خودم گرفتم، پای خوب و بدش، حال خوبیهاش و حال خرابیهاش بمونم. و جملهای که نوشتنش آسونه، ولی گفتنش سخته... اینکه برای "بیشتر دوست داشته شدن" توسط اطرافیان، پا روی خواسته منطقی دلم نذاشتم...
و یه نکتهای رو هم بگم؛
و اون درمورد سهمیههاست.
من واقعا در حال حاضر روی صحبتم با کسایی که با سهمیه پزشکی عمومیشون رو قبول شدن نیست. نمیخوام نکوهش کنم یا سواد کسی رو زیر سوال ببرم. صرفا یه توصیه دارم به کسایی که میخوان سال آینده آزمون رزیدنتی بدن و احیانا، سهمیه دارن.
راستش رو بخواین، توی لیستی که از طرف سنجش برای اساتید و کلا معاونت آموزشی و بعدش هم زیرشاخههاش و آموزش و منشی گروه و ... ارسال میشه و قبولیها معرفی میشن، نوشته شده که هرکسی با چه سهمیهای پذیرش شده (کما اینکه پارسال این لیست به شکل سراسری منتشر شد) و این یعنی اساتید در بدو ورود شما، از کم و کیف این قضیه آگاهن. و همینطور همکلاسیا و همورودیا یه کم که بگذره متوجه میشن. بالاخره جزو اولین سوالاتی که از هم میپرسیم اینه که فلانی رتبهات چند شد؟ و نهایتا حتی اگه سکوت هم بکنین یا طفره برین، بچههای سهمیه آزاد با گفتن مفتخرانه رتبهشون، مشخص میشن و هرکی میمونه، میشه جزو ۲۵ درصدیا.
خواهرانه بگم بهتون، به نظرم قبولی با سهمیه، به این ترس و لرز و پنهان کاری و ننگ و پیشوند "سهمیهای" که کنار اسمتون میاد و همهی تلاشهاتون رو زیر سوال میبره، نمیارزه! والا که به نظر من یه دانشگاه سطح پایینتر، یا یه شهر کوچیکتر ولی با پذیرش آزاد، میارزه به این نوع قبولی.
اگه قراره امسال آزمون رو شرکت کنین، به نظرم یه کوچولو تلاش روزانهتون رو بیشتر کنین، خیلی خیلی ارزش داره. من فقط به یه تیکه از نتیجه قبولیم مفتخرم، اونم قسمت سهمیهی آزادشه.
حالا شاید بگین خب اگه من استفاده نکنم، یکی با یه نمرهی بدتر میاد استفاده میکنه و قبول میشه! عیبی نداره، بذار "اون" باشه که این ترس و شرم رو به دوش میکشه. بذار تو "آزاد" باشی.
** آزاد یعنی قبولی بدون سهمیه. نه دانشگاه آزاد:))
و اون درمورد سهمیههاست.
من واقعا در حال حاضر روی صحبتم با کسایی که با سهمیه پزشکی عمومیشون رو قبول شدن نیست. نمیخوام نکوهش کنم یا سواد کسی رو زیر سوال ببرم. صرفا یه توصیه دارم به کسایی که میخوان سال آینده آزمون رزیدنتی بدن و احیانا، سهمیه دارن.
راستش رو بخواین، توی لیستی که از طرف سنجش برای اساتید و کلا معاونت آموزشی و بعدش هم زیرشاخههاش و آموزش و منشی گروه و ... ارسال میشه و قبولیها معرفی میشن، نوشته شده که هرکسی با چه سهمیهای پذیرش شده (کما اینکه پارسال این لیست به شکل سراسری منتشر شد) و این یعنی اساتید در بدو ورود شما، از کم و کیف این قضیه آگاهن. و همینطور همکلاسیا و همورودیا یه کم که بگذره متوجه میشن. بالاخره جزو اولین سوالاتی که از هم میپرسیم اینه که فلانی رتبهات چند شد؟ و نهایتا حتی اگه سکوت هم بکنین یا طفره برین، بچههای سهمیه آزاد با گفتن مفتخرانه رتبهشون، مشخص میشن و هرکی میمونه، میشه جزو ۲۵ درصدیا.
خواهرانه بگم بهتون، به نظرم قبولی با سهمیه، به این ترس و لرز و پنهان کاری و ننگ و پیشوند "سهمیهای" که کنار اسمتون میاد و همهی تلاشهاتون رو زیر سوال میبره، نمیارزه! والا که به نظر من یه دانشگاه سطح پایینتر، یا یه شهر کوچیکتر ولی با پذیرش آزاد، میارزه به این نوع قبولی.
اگه قراره امسال آزمون رو شرکت کنین، به نظرم یه کوچولو تلاش روزانهتون رو بیشتر کنین، خیلی خیلی ارزش داره. من فقط به یه تیکه از نتیجه قبولیم مفتخرم، اونم قسمت سهمیهی آزادشه.
حالا شاید بگین خب اگه من استفاده نکنم، یکی با یه نمرهی بدتر میاد استفاده میکنه و قبول میشه! عیبی نداره، بذار "اون" باشه که این ترس و شرم رو به دوش میکشه. بذار تو "آزاد" باشی.
** آزاد یعنی قبولی بدون سهمیه. نه دانشگاه آزاد:))
*البته روی صحبتم با بچههاییه که میخوان رزیدنتی شرکت کنن.*
توی کنکور سراسری باتوجه به ورودی زیاد، انقدر جزئی متوجه سهمیهای بودن یا نبودن همکلاسیا نمیشیم. ما که تا آخرش هم کامل متوجه نشدیم:)))
توی کنکور سراسری باتوجه به ورودی زیاد، انقدر جزئی متوجه سهمیهای بودن یا نبودن همکلاسیا نمیشیم. ما که تا آخرش هم کامل متوجه نشدیم:)))