مرهمانه|فصل چهارم
3.04K subscribers
238 photos
24 videos
16 files
136 links
برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
.
Download Telegram
در حالی دارم به یه پادکست قدیمی گوش میدم  که یک روز به دفاعم مونده و هنوز حتی یک بار هم برای ارائه‌م تمرین نکردم! راستش تنها استرس مویرگی‌ای که دارم، از اینه که جلوی استادم و داورا چه جوری قراره ارائه بدم؟ نههه. از اینه که قراره جلوی مامانم ارائه بدم. مامانم... یک مامان کمال‌گرای فداکار اصیل ایرانی... اون هم بعد از ۱۹ سال تحصیل، بعد از ۱۹ سال "مامان دعا کنیا"ی قبل امتحان‌ها، "مامان بیست میشم‌"های از سر ذوق دبستان، "مامان امروز خانوم‌مون از انشام خیلی خوشش اومد"های دوران راهنمایی، "مامان نفر اول شدم"های بعد آزمون‌های دبیرستان، "مامان دعا کن مورنینگ بهم نخوره"های شب‌های کشیک، "مامان یه مورنینگی دادم همه کف کردن"های پست کشیک، بعد از همه‌ی همه‌ی این ۱۹ سال که مامان، عملکرد من در مدرسه و دانشگاه رو از دریچه‌ی حرف‌ها و گفته‌های خودم دیده، حالا قراره خودش، وقتی دارم اسلایدها دفاعم رو تند تند توضیح میدم و ورق میزنم، برای اولین بار شاهد عملکرد من و نتیجه‌ی همه‌ی این سال‌ها باشه. مامان کمال‌گرایی که دوست نداره دخترش حتی یه ضعف کوچیک داشته باشه و این تفکر، درسته که طی سال‌ها ضربه‌های کوچیک و بزرگی به من زده، ولی الان تنها چیزی که می‌خوام اینه که، آخر سر و موقع دست‌زدن‌های بعد تموم شدن ارائه، اون تیک سبز نهایی رو نه از داورا و استادا، که از مامانم بگیرم...
دوازده دوازده صفر دو
دفاع پایان‌نامه

"و تو خواهی خندید، در جایی که قبلا [بارها] گریسته بودی"
برگشتنی رفتم عکاسی که عکس نظامم رو هم بگیرم و کار رو یه سره کنم، آقای عکاس همین‌جور که داشت دوربین رو تنظیم می‌کرد گفت برای پاسپورت؟ گواهینامه؟ کنکور؟ گفتم نه، برای نظام پزشکی. رفت پشت دوربین و گفت پس به همه‌ی بیمارایی که بعدا قراره اسمت رو تو گوگل سرچ کنن و این عکس رو ببینن لبخند بزن، آها مرسی! و کلیک!
این یکی از اشکی‌ترین لبخندهای عمرم بود.
بیست‌و‌شش دوازده صفردو

کاش بودی و می‌دیدی کبوتر بچه که نه، ولی درخت گوجه سبز حیاط غرق شکوفه شده. غرق شکوفه‌های سفید ظریف لطیف بوسیدنی. این میوه حقشه انقدر عزیز‌کرده باشه. وقتی بقیه درختا تو کش و قوس بیدار شدن از خواب زمستونی ان، این زبل خانوم تو اوج قشنگیه و تنهایی بین بقیه می‌درخشه.
چند روز پیش صدای بابا رو شنیدم که با خوشحالی به مامان می‌گفت یه نهال انار کاشته توی حیاط. ببینم، مگه این یه جمله‌ی کاملا معمولی نیست؟ پس چرا چشم‌های من رو خیس کرد؟ بگذریم... دستم رو گذاشتم زیر چونه‌ام و به این فکر کردم که اگه میوه بودم، لابد انار بودم. یه انار سرخ کم‌طاقت... بگذریم، کی بود می‌پرسید بهار کدوم وره؟ ایناها، اینجاست. پیچیده لای تن درخت‌ها. می‌رقصه بین ابرها. یه دفعه نیم ساعت بارون می‌گیره، بعد یه جوری آسمون آبی میشه انگار هیچ‌وقت رنگ ابر و بارون رو به خودش ندیده. هوا تمیز و خنک و خوشبوعه. غوغایی به پا کرده اینجا بهار. هجوم آورده به پشت پنجره‌های این اتاق. ولی صاحب اتاق؟ فعلا از حال ما نپرس. که بسی گل بدمید باز و ما... هم‌چنان در گِل باشیم.
مرهمانه|فصل چهارم
📌 بهمن ۰۲ و چه بسا چیزی را نمی‌پسندید، و آن برای شما بهتر است. این حکایت بهمن‌ماه منه. منی که وسط دی‌ماه اونجوری شوکه و غمگین شده بودم از اینکه باید دفاع کنم، حالا توی بهمن فهمیده بودم که نتیجه‌ی اون شب تاریک، همچینم چیز بدی نشده و چه بهتر که اینور سال دفاع…
📌اسفند ۰۲

توی اتاق بودم که بابا تا از بیرون اومد خونه، صدام زد که بیا ببین چی دارم. رفتم دیدم دو تا ماهی قرمز تو یه کیسه فریزر گرفته دستش و میگه بفرما! اینم از ماهی گلی. کیسه رو با خنده از دستش گرفتم و گفتم دوباره تا آذر داستان داریم با این ماهیا. وقتی یه سری شواهد رو کنار هم میذارم، به این نتیجه میرسم که من تو ذهن بابا یه دختر حداکثر ده ساله ام. البته نه ده ساله‌های الان، ده ساله‌های زمان خودمون، که از دیدن ماهی گلی ذوق می‌کردن. تا قبل از اینکه کیسه ماهیا رو بگیرم دستم و تا جلوی چشمم بیارم بالا و طبق یه اصل قدیمی، انگشتم رو هل بدم داخل کیسه و به ماهیا شوک وارد کنم تا میزان زبر و زرنگی‌شون رو بسنجم، اصلا حواسم نبود که عیده و نوروز. راستش نه برای سال جدید آمادگی خاصی دارم، نه سال قبل رو جمع‌بندی کردم، نه حتی لیست اهداف و تغییرات نوشتم. این دو تا ماهی گلی، تنها نشونه‌های سال جدیدن برای من. همیشه مامان ماهیا رو منتقل می‌کنه به تنگ، ولی چون می‌خواستم بابا ببینه خوشحال شدم از دیدن ماهی گلیا، خودم رفتم روی صندلی آشپزخونه و از طبقه بالایی کابینت، تنگ عید همیشگی رو برداشتم. همون تُنگی که وقتی کلاس اول دبستان بودم، عید سال ۱۳۸۴، مدرسه با دو تا ماهی گلی توش و یه سفره هفت سین قشنگ داخل سینی، بهمون کادو داده بود. ماهیا رو از کیسه سرریز کردم توی تنگ. اون لحظه‌ی سرریز شدن آب داخل تنگ، دیدن جریان آب و صداش مثل یه لحظه جادویی بود. انگار همراه ماهی گلیا، این نوزده سال هم، سرریز شد توی تنگ ذهنم. خود هفت ساله‌م رو دیدم که با خوشحالی و ذوق داره با ماهیاش از مدرسه برمیگرده خونه و حتی یک لحظه هم به این فکر نمی‌کنه که نوزده سال بعد، نوروز سال ۱۴۰۳، درحالی که درسش تموم شده و شش ماهه خونه‌نشینه، دو تا ماهی گلی رو از کیسه فریزر رها میکنه توی همین تنگ. اون موقع‌ها احتمالا حتی نمی‌دونستم سال‌های ۱۴۰۰‌ای هم وجود داره و تصورم در حد همین هزار و سیصدها بوده. دستامو حلقه می‌کنم دور تنگ، به یاد همون هفت سالگی که مثل چشمام از هرچی که دوست داشتم مراقبت می‌کردم، زل می‌زنم به ماهیا که ساکت و بی‌حرکت رفتن ته تنگ و تکونی نمی‌خورن و به این فکر میکنم که هنوز هم همون دخترکوچولوی هفت ساله‌م. همون قدر کله‌خراب و در عین حال آروم، همون قدر سرسخت و در عین حال شکننده. به این فکر می‌کنم که آیا سال یا سال‌های بعدی هم وجود داره که دوباره دو تا ماهی قرمز رو، بعد از اینکه میزان زبر و زرنگی‌شون رو تست کردم، رها کنم داخل همین تنگ؟ یعنی در چه حالم؟ یعنی کجای دنیام؟ بابا میگه شیرینی نخودچی هم خریدم. میگم چی؟ میگه شیرینی نخودچی دیگه، از اون کوچولوها. راستش، شیرینی نخودچی دوست نداشتم هیچ‌وقت، اینم یه رازیه مثل راز دوست نداشتن ماهی گلیا، ولی در حالی که دست‌هام رو از دور تنگ برمی‌دارم میگم، عه دستت درد نکنه، بده بچینم‌شون توی ظرف. نخودچی‌ها رو می‌چینم توی بشقاب و به این فکر میکنم یعنی خدا چند تا اتفاق قد همین شیرینی نخودچیا رو پشت سر هم چیده، که الان و دوباره بعد از نوزده سال، برسم به این لحظه؟ همممم... نمی‌دونم. ولی امیدوارم نخودچی‌هایی که تو سال هزار و چهارصد و سه، خدا برام می‌چینه، شیرین‌تر و قشنگ‌تر و به‌موقع‌ باشن.
روز عیدی داشتم تو یه سایت موزیک می‌چرخیدم ببینم آقای چاووشی آهنگ جدید چی خونده، دیدم یه نفر زیر یکی از آهنگا کامنت گذاشته "خدا به شنونده های این آهنگ صبر بده ، به قصد کشتن میخونه"
تا حالا هیچکس اینجوری واسم آرزوی صبر نکرده بود:))))
بازگشت به زندگی

امروز تو راه برگشت به خونه، از تره‌بار یک کیلو سبزی خوردن خریدم. فکر کنم این اولین نشونه از برگشتنم به زندگی عادی باشه. تازه اولش هم گفتم "لطفا شاهی نذارید" و ته دلم خیلی حال کردم که به‌به دخترمون وارد اجتماع شده. حالا بگذریم از اینکه با واکنش مامان فهمیدم که آقای سبزی‌فروش به جای یک کیلو سبزی، دو کیلو سبزی بهم فروخته_در واقع انداخته_ و مثل اینکه برخلاف تصورم، قیافه‌م داد میزده که "این از اوناست که تا حالا سبزی نخریده، بذار سبزی‌های مونده رو بهش بندازم" و از اونجایی که تو خونه‌ی ما هیچ نعمت قابل استفاده‌ی خدا دور ریخته نمیشه، مامان نصف سبزی رو جدا کرد تا ریزشون کنم به عنوان سبزی دُلمه. ساطور گرفتم دستم و دسته‌های ترخون و مرزه و تره رو جدا کردم و با هر حرکت رو به عقب دستم روی تن نحیف سبزی‌ها به این فکر کردم که یعنی چی میشه؟ یعنی کدوم رشته؟ یعنی کدوم شهر؟ طرح کجا برم؟ بهداشت برم یا اورژانس؟ وای خداوندا من اصلا برای شروع طرح آماده نیستم!
سبزی‌های خرد شده رو ریختم داخل لگن و روشون رو آب گرفتم. دستم رو گرفتم زیر آب، خنکاش خورد به پوستم. به این فکر کردم که چند وقت بود نرمی و خنکی آب رو با دستام حس نکرده بودم؟ چند وقت بود که برای یک ساعت فارغ از دنیا، یه گوشه ننشسته بودم، بدون اینکه استرس درس و امتحان بگیردتم؟ من حتی نوشتن هم یادم رفته دیگه. تا اینجا رو هی نوشتم و پاک کردم. یادم رفته قبلنا چه طور می‌نوشتم، چه طور حتی بقیه رو می‌خوندم؟ یک عالمه کتاب نشون‌شده توی طاقچه دارم ولی جون حتی یک صفحه کتاب خوندن رو ندارم. یکی دو تا سریال نشون کرده بودم که ببینم، ولی حوصله‌ی یه دقیقه فیلم دیدن رو ندارم. انقدر این مدت از نظر روانی ایزوله بودم که حتی وقتی برگشتم بعد از چند ماه چند تا از کانال‌های مورد علاقه‌م رو بخونم، از حجم اطلاعاتی که وارد مغزم شد خسته شدم و خوندن‌شون رو نصفه و نیمه رها کردم. حس آدمی رو دارم که تازه با تکنولوژی آشنا شده، مثل یه مامان‌بزرگی که از یه روستای پشت کوه اومده شهر، مثل وقتایی که چراغا بعد دو ساعت توی سینما روشن میشه و نور چشمت رو میزنه، مثل وقتی که بعد از یک ماه و نیم، اسم کانالت رو سرچ میکنی و کانال جون‌جونی‌ات از قعر تلگرام میاد بالا، سعی می‌کنی از هر دری حرف بزنی و گرد و خاک نشسته روی تنش رو پاک کنی، چون ناسلامتی پنج سال اینجا نوشتی و باز هم باید بنویسی و تازه! بری فصل بعد...
مرهمانه|فصل چهارم
و گفت رضا، شادمانی دل است در تلخی قضا. _تذکره الاولیاء؛ عطار
 گفت: دلم را به آسمان بردند، گرد همه ملکوت بگشت و باز آمد.
گفتم: چه آوردی؟
گفت: محبت و رضا؛ که پادشاه این هردو بودند.

{ذکر بایزید بسطامی - تذکرة الاولیا}
ده روز از روز آزمونم می‌گذره و انگار که یک عمر گذشته. دقیقا یک عمر. سال‌ها با کسی که ده روز پیش، پشت صندلی نشست و دفترچه آزمون پنجاه و یکمین آزمون دستیاری رو باز کرد و آزمونش رو شروع کرد، فاصله دارم. معنی صبر رو فهمیدم، معنی امید، معنی توکل، و باز هم معنی صبر و صبر و صبر، معنی خانواده، معنی دوری، معنی دلتنگی، معنی مسئولیت پزشک بودن، معنی ترس، معنی اضطراب. پنج‌شنبه که با بچه‌ها دور یه میز نشسته بودیم و حرف می‌زدیم و از آینده می‌گفتیم، از اون جوجه‌دانشجوهایی که پزشکی رو با ذوق و ترس شروع کرده بودن، شده بودیم یه پزشک طرحی که دوباره کنکور ریاضی داده تا به عشق اصلی و قدیمی خودش یعنی مهندسی برسه، یکی که داره کاراشو می‌کنه بعد طرح مهاجرت کنه و نوروساینس بخونه و از پزشکی فاصله بگیره، یکی که دیوانه‌وار عاشق جراحیه و به هیچ صراطی غیر جراحی مستقیم نیست، یکی که پزشک اورژانس شده و میگه هزاران کار عقب‌مونده داره که باید بهشون برسه، یکی که توی مرکز تحقیقات کار می‌کنه تا بتونه مهاجرت کنه و رویای تخصص رو در غربت دنبال کنه و من؟ من هزار بار فکر کردم که چه رشته‌ای انتخاب کنم و عقلم یه چیزی گفت و قلب بی‌منطقم یه چیز دیگه. مگه نه اینکه قرار بود عاقلانه انتخاب کنیم و عاشقانه عمل کنیم؟ پس چرا من دلم می‌خواد عاشقانه انتخاب کنم و عاقلانه عمل کنم؟ با متخصصا و دانشجوهای رشته‌ها حرف می‌زنم و از خوبی‌ها و بدی‌های رشته‌شون می‌پرسم، ولی دروغ چرا، حرفاشون رو گوش نمیدم. انگار فقط واسه رفع تکلیفه. تهش  قلب بی‌منطقمه که تصمیم می‌گیره. دعواش میکنم که لعنتی! یه کم دور اندیش باش، به سی سال بعد فکر کن. انقدر کور نباش. ولی فایده نداره. آخه من اصلا چه بدونم سی سال بعد چی خوشحالم میکنه که از الان برای اون موقع تصمیم بگیرم...
راستی، امروز رفتم محل طرحم و مدارکم رو دادم و استخدام شدم. پزشک خانواده روستایی شدم. فکر کنم عنوانش این باشه البته، دقیق نمی‌دونم. چون تا روز آزمون که اصلا فرصت نکردم در مورد طرح و قوانینش بخونم، بعد آزمون هم که فقط هول‌هولی دنبال یه جا گشتم که اعزام مستقیم بگیرم و جریمه اضافه طرح نخورم. حتی فرصت نشد درمورد مردمش و شرایط کاریم‌ سوال بپرسم یا از پزشک قبلی پرس و جو کنم، ولی چون خیلی یهویی این مرکزه افتاد وسط دستام، به خودم گفتم همین رو نشونه بدون و بپذیرش و دوستش داشته باش دختر. سخت نگیر، خدا اینجا رو برات فرستاده.
فکر کنم فصل سوم اینجا داره راستی راستی شروع میشه: فصل خاطرات طرح! می‌دونم فصل دوم نسبتا گنگ و ساکت و خسته‌کننده بود، ولی همون‌قدری که اینجا کمرنگ بود، درواقعیت پررنگ بود و پر بود از چالش و تجربه و گریه و خنده، که شاید تعریف کردن داستان‌‌هاش بیفته واسه فصل سوم. فصل سوم عزیز، که امیدوارم آموزنده باشه و آروم و مهربون، چون فصل قبلی که حسابی دمار از روزگارم درآورد و چکش‌کاری‌م کرد.
آخر قصمه اما قصه‌ی آخرم این نیست
آخر راهی که باید من ازش بگذرم این نیست
آرزوهامو برای خاطراتم دوره کردم
کجای خاطره باید پی آرزوم بگردم؟
خستم از هرچی رسیدن اگه پشتش سفری نیست
برکه امنو نمیخوام وقتی موج خطری نیست!
می‌رسم نه واسه موندن من مسافرم همیشه
مثل نوری که میادو رد میشه از دل شیشه
آخر قصمه اما قصه‌ی آخرم این نیست
آخر راهی که باید من ازش بگذرم این نیست...
Forwarded from میم. معلّق (Zahra Molavi)
بیمار خانم و آقای مسن که خیلی دوستشون دارم و خیلی خوب به توصیه‌های سبک‌زندگی و داروییم گوش می‌کنن و ازم هر بار کلی تشکر می‌کنن اومدن. براش یه دارویی شروع کرده بودم و گفته بودم بعد از یک ماه بیا آزمایش بنویسم ببینم لازمه ادامه بدیم یا نه. الان برای این اومده بودن.
اول مثل پدربزرگ و مادربزرگ‌های مهربون و نگران پرسیدن: «سرما خورده بودی خوب شدی؟ بهتری؟» بعد گفتن: «چند بار اومدیم اینجا گفتن دکتر مریضه، مرخصیه. ما کلی دعا کردیم زود خوب بشی.» 🥹
خب من قربونتون برم. نه‌تنها سرماخوردگیم خوب شد که بی‌حوصلگیِ از صبحم هم خوب کردین.

#بیمار_گفت
کانال دوست‌داشتنی این روزهام، که وقتی می‌خونمش می‌بینم ناخودآگاه دارم لبخند می‌زنم:))
دیروز چشم‌هام رو عمل کردم و بعد از ۱۲ سال، با دنیای عینک و عینکی بودن خداحافظی کردم. وقتی رسیدم خونه، یه پتوی مسافرتی هم با گیره به پنجره اتاقم زدیم تا تاریک‌تر بشه، عینک آفتابی زدمم به چشمم و با خودم گفتم حالا می‌تونیم بخوابیم، راحت و بدون عذاب وجدان، با چشم‌هایی که می‌دونیم خواب واسشون چقدر خوبه. حس عجیبی بود، روی تختی دراز کشیده بودم که این چند ماه اخیر، همیشه با صدای آلارم و با ناراحتی ترکش کرده بودم. حالا می‌تونستم بدون عذاب وجدان، هرچقدر که دلم می‌خواد بخوابم. الان انقدر از دیروز تا حالا خوابیدم، که از خوابیدن خسته شدم. همه‌ی اون حسرت‌های "چند دقیقه بیشتر خوابیدن" با یه روز خوابیدن تموم شد! واقعا که روزهای سخت، به چشم به هم زدنی میگذرن... حسرت‌ها تبدیل به خاطره میشن، و فقط نتیجه‌ی صبوری‌ها باقی می‌مونه...
امروز روز اول کاری من در طرح بود.
یکی دو روز قبل که می‌خواستم وسایلم رو برای شروع طرح جمع و جور کنم، کیفم رو برداشتم و روی فرش برعکسکی‌ش کردم تا هرچی داخلش بود بریزه بیرون و مرتبش کنم. کلی کاغذ خرده و مچاله شده ریختن زمین. یکی‌شون قبض رمز‌دومی بود که از عابر بانک، واسه کارت بانکی جدیدم گرفته بودم، کارتی که حقوق طرحم رو بهش می‌ریزن. یکی دیگه‌شون قبض اجازه‌ی ورود به کلانتری بود، چون درست جمعه‌ی قبل از آزمون تصادف کرده بودیم و ماشین توقیف شده بود و باید می‌رفتیم کلانتری تا برگه‌ی پارکینگ بگیریم واسه آزاد کردنش. کاغذ دیگه، فیش خرید جعبه‌ی شکلات کادویی‌ای بود که برای دکتر چشمم خریده بودم تا توی اولین ویزیت بعد عمل براش ببرم. از بعد از دو سه باری که بیمارها طی دوران اینترنی برامون شیرینی، شکلات یا کادوهای این شکلی به نشانه‌ی تشکر آورده بودن، مامان انقدر خوشش اومده که تا حالا برای دو تا از پزشک‌هاش شکلات کادویی برده، چون میگه "وقتی برای بچه‌ی من میارن و من خوشحال میشم، پس منم باید برای بقیه ببرم"، منم با همین شعار و به خاطر اینکه قلبا‌ دکترم رو دوست داشتم و ازش راضی بودم، سعی کردم خوشمزه‌ترین شکلات کادویی رو از قنادی محل انتخاب کنم و به این فکر کردم که یعنی اون هم شکلات کادویی اش رو با ذوق به مامانش نشون میده و میگه "مامان نگاه امروز مریضم برام چی آورد!" بعد خودم از تصورش خنده‌‌م گرفت، آخه تو فکر کردی مرد گنده برمیداره شکلات تو رو به مامانش نشون بده؟ بعد به این فکر کردم که اون روزایی از بزرگسالی که تو دیگه شکلات‌های کادویی‌ت رو به مامانت نشون نمیدی، چقدر غم انگیزن... رفتم سراغ کاغذ بعدی. کاغذ بعدی، کاغذی بود که مسئول گسترش محل طرحم بهم داده بود تا به اون ترتیب، واحدهای اداری را درنوردیده و اقدام به ثبت نام در طرح کنم. این کاغذ رو که دیدم استرس اون روز دوباره افتاد توی وجودم. چون منی که حتی برای خرید یه پفک هم تحقیق می‌کنم و محصولات رو مقایسه میکنم، همین‌جوری یهویی و بدون تحقیق و مشاوره‌ی قبلی، داشتم هر برگه‌ای جلوی روم میذاشتن رو امضا می‌کردم تا زودتر این استرس انتخاب محل طرح تموم شه و راحت شم و بالاخره یه جا برای طرح انتخاب کنم. از بعد از رزیدنتی، واضحا تحمل اضطرابم کم شده. انگار که یه گنجایشی داشته باشم واسه مضطرب بودن، و روزهای درس خوندن برای رزیدنتی سطح زیادی ازش رو پر کرده باشه و دیگه تحمل استرس و اضطراب جدیدی رو نداشته باشم. برگه‌ی بعدی، بزگه‌ای بود که روش کد نسخه‌ای که به نام مامان زده بودم رو نوشته بودم تا بابا از داروخونه بگیره. داروها با کد ملی مامان بود، ولی در اصل برای خودم بود. چیز خاصی نبود، قطره‌ی اشک مصنوعی بود برای چشم‌هام، که اصلا نیازی به نسخه کردن نداره، و یه داروی ضد تپش قلب. من در دومین نسخه‌ای که با نظام پزشکی خودم زدم، داروی تپش قلب برای خودم نسخه کردم، که اونم البته نیازی به نسخه پزشک نداره، ولی داشتم با سیستم کار می‌کردم و گفتم حالا بذار اینو هم برای خودم نسخه کنم، چون شب‌ها از تپش قلب از خواب می‌پرم و روزها با کوچکترین اتفاقی، قلبم گرومپ گرومپ میزنه. اولین نسخه‌م رو هم برای بابا زدم، و نسخه‌اش هم نسخه‌ی درمان اسهال کودکان بود، چون می‌خواستم جزو نسخه‌های پرتکرار برای روزهای پراسهال آتی ذخیره‌ش کنم و برای ذخیره کردنش باید قبلش برای کسی ثبتش می‌کردم. به اون اشک مصنوعی هم احتیاجی پیدا نکردم، چون این چند روزه با اشک‌های خودم نه تنها چشم‌های خودم رو، بلکه گل‌های باغچه رو هم آبیاری کردم. دکترم گفته بود که تو این مدت که لنز پانسمانی داری، یک قطره آب هم به چشمت نخوره، همه‌جا عینک آفتابی بزن، به چشم‌هات استراحت بده و من اون مریض ناخلفی بودم که با همین چشم‌ها گوله گوله اشک ریخته بودم، از دلتنگی، از ناراحتی، از خستگی، از ترس، از فکر و خیال‌های زیاد و حتی به خاطر اینکه چرا انقدر فکر و خیال می‌کنم. ولی امروز که دکتر از پشت اسلیت لمپ چشم‌هام رو معاینه کرد تا لنزم رو برداره، گفت همه چی عالی! قرنیه‌ات هم عالی ترمیم شده! منم مثل همه‌ی بیمارها از اینکه تونستم رازم رو از دکتر پنهون کنم خوشحال بودم و همزمان با خودم فکر کردم، کاشکی این اشک‌ها، واقعا باعث ترمیم زخم‌ها می‌شدن...
پریشب خواب می‌دیدم که توی دانشکده‌مون هستم، ولی دور تا دور دانشکده خیلی سرسبز و جنگل‌طور و وهم‌انگیز بود و با یه چیزی شبیه به سیم خاردار از محیط دانشکده جدا شده بود. یه دختربچه‌ی بانمک که حدودا یک و نیم، دو سالش بود هم بهم سپرده بودن که ازش مراقبت کنم. این بچه هم که تازه راه رفتن رو یاد گرفته بود و انگار ذوق راه رفتن رو داشت، هی دوست داشت بره سمت اون منطقه سرسبز اطراف دانشکده. در همین اثنا، یه دفعه گوشیم توی همون خواب زنگ خورد و یه خانومی از پشت تلفن گفت"خانم دکتر، برای انتخاب رشته بزن پزشکی هسته‌ای!" و بعد قطع کرد:))))
منم همین‌جور هاج و واج این تماس بودم که یکدفعه دیدم اونور سیم خاردارها، یه سری گرگ‌های سیاه و سفید دارن تردد میکنن و این بچه که بهم سپرده بودن، باز داشت می‌رفت سمت اون منطقه سرسبز. این سری دیگه سراسیمه رفتم و از کنار سیم خاردار ها آوردمش اینور. دوباره گوشیم توی همون خواب زنگ خورد و دوباره خانومه گفت "دکتر جان کلاس توجیهی رزیدنت‌های پزشکی هسته‌ای امروز ساعت چهاره، تشریف بیارین":)))) وقتی اینا رو می‌نویسم هنوزم صدای اون خانومه تو گوشمه!
بعد من دیگه واقعا دچار استیصال شده بودم که کلاس پزشکی هسته‌‌ای رو برم یا نه و اگه رفتم حالا این بچه و گرگ‌های اطراف رو چی کار کنم که با تپش قلب از خواب پریدم!

خواب خیلی عجیبی بود. به نظرم توی این روزهایی که درگیر انتخاب رشته‌م، واقعا نشانه‌هایی در این خواب نهفته است:)) فقط حیف که واقعا نمی‌دونم کدوم قسمتش رو باید بدم ابن‌سیرین واسم تفسیر کنه، و اگه اونم مثلا بگه آره این یه نشونه است و باید بری پزشکی هسته‌‌ای، اونوقت چه خاکی به سرم بریزم تو این هیر و ویر:/)
یک خردادِ دو سال قبل، اولین روز اینترنی جراحی‌ام بود و من کشیک بودم. وسط جلسه‌ی توجیهی، حول و حوش ساعت هشت و نیم صبح، وقتی تازه قرار بود بفهمم توی این بخش چه چیزی پیش رومه و باید چی کار کنیم، از اورژانس زنگ زدن که پاشو بیا مریض هرنی اینکارسره اومده. از فاصله‌ی کلاس تا اورژانس رو، داشتم می‌دویدم و از ترس می‌مردم که حالا چی کار کنم روز اولی؟
یک خردادِ سال قبل، اینترن روانی بودم که آخرین کشیک عجیب و غریب روانش رو داده، وسایلش رو از اتاق استراحت عجیب و غریب‌تر بیمارستان روان، هل داده داخل کیفش و کلیدش رو تحویل داده و داره می‌ره خونه، تا ظهر با دوست‌هاش بره برای قرار ناهار و جشن تولد یکی دیگه از بچه‌ها و عصر، با وجود خستگی و حس‌های متضادی که داره، اولین برنامه‌ریزی رسمی‌ش رو برای مطالعه رزیدنتی انجام بده.
یک خردادِ امسال، آغاز به کار طرحم بود. البته که امروز جلسه توجیهی و آموزشی بود. یک جلسه‌ی غیرمفید و خسته‌کننده. یکی از مسئولا ازمون پرسید که هرکدوم کجا افتادیم، به یکی در جواب اسم مرکزش گفت حواست باشه اونجا خیلی شلوغه، به یکی دیگه گفت اونجا مردم پرتوقعی داره حواست باشه درگیر نشی، و به من که رسید، مکثی کرد و به گفتن "خوبه" بسنده کرد. یه بار دیگه هم که از یک‌نفر دیگه درمورد شرایط مرکزم پرسیده بودم، اونم مکث معناداری کرد و گفت خوبه. من روی مکث کردن آدم‌ها موقع جواب دادن خیلی حساسم. به نظرم توی این دنیا عجول، این مکث‌ها بی‌علت نیستن. فکر کنم طی ماه‌های آتی، احتمالا علت این مکث رو با هم متوجه بشیم.
و یک خردادِ سال بعد؟
آخ که چقدر غیرقابل‌پیش‌بینیه!
دکتر چشمم گفته باید هرروز از چشم‌هات عکس بگیری بفرستی که ببینم وضعش چه طوریه. حالا من واقعا یکی از ساده‌ترین و کم‌عارضه‌ترین عمل‌های دنیا رو انجام دادم، ولی دکترم خیلی حساس و باوجدانه. واقعا راسته که میگن جراح‌ها آرامش و آسایش ندارن. یک هفته‌ی اخیر هر روز صبح بیدار شدم و یه عکس سلفی از خودم گرفتم و قسمت چشم‌هام رو کات کردم و فرستادم. امروز دنبال یه عکسی توی گالریم بودم و چشمم به عکس چشم‌هام افتاد. آقا! چشم‌ها واقعا دروغ نمیگن! عکس‌های چشمم رو پشت سر هم نگاه کردم. یه روزی کدر و بی‌فروغ، یه روزی پرخون و بی‌جون، یه روزی شفاف و براق، یه روز هم آروم و مطمئن. دقیقا حس‌هایی که توی هفته‌ی اخیر داشتم. انگار آدم کافیه هرروز از چشم‌هاش عکس بگیره. اونا بعدا خاطراتت رو واست تعریف می‌کنن.
امروز داشتم با لپ‌تاپ تمرین نسخه‌نویسی می‌کردم که خسته شدم و یکدفعه به سرم زد به پنل وبلاگم و وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کردم سری بزنم. مدت‌ها بود وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کردم رو نخونده بودم. شاید تقریبا یک سال. از یکی از موردعلاقه‌ترین‌هام شروع کردم و خوندم و خوندم، کامنت‌هاش رو نگاه کردم، وارد وبلاگ یکی که کامنت گذاشته بود شدم و چند تا پست رو هم از اون خوندم. یادش به خیر، قبلنا به این کار می‌گفتیم وبگردی. اینکه از طریق یه وبلاگ، یکدفعه کامنتی یا نقل‌قولی از یک وبلاگ دیگه می‌دیدی و روی اسمش کلیک می‌کردی و وارد دنیای اون می‌شدی. توی قسمت پلن وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کنم، چراغ وبلاگی رو روشن نشون داده بود که فکر می‌کنم سه چهار سالی می‌شد که ننوشته بود. مال دختری بود که وقتی من علوم‌پایه بودم، اینترن بود. با ذوق روی اسمش کلیک کردم تا متنش رو بخونم. پست‌های قبلیش رو پاک کرده بود و همین یه دونه پست بود. چشمم خورد به ستون سمت چپ، که به قرار قالب اکثر وبلاگ‌ها، لیستی از وبلاگ‌های پیشنهادی نویسنده بود. آخ خدایا! چه اسم‌هایی، چه خاطراتی! "رویاهای کنسرو شده"، "بوی سیب می‌دهی دختر"، "نیکولای آبی"، "یک جراح"، "اینجا سرهنگ می‌نویسه" و یک عالمه وبلاگ‌های قدیمی که خیلی‌هاشون موقع انتقال سرورهای بلاگفا برای همیشه حذف شدن، وبلاگ‌هایی که دوست‌های من توی دوران نوجوانی بودن. یادمه دوازده سیزده ساله بودم و نویسنده‌های اکثر این وبلاگ‌ها، بالای بیست و چهار، پنج ساله بودن و من عاشق خوندن دنیاشون بودم. عاشق نگارش شیوا و روان‌شون بودم. نوشته‌هاشون رو می‌خوندم و با خودم فکر می‌کردم که دنیای بیست و چهارساله‌ها چقدر جذابه! چقدر پر ماجراست! موقع نوشتن از سبک نوشتاری اون‌ها تقلید می‌کردم. حتی اسم وبلاگ‌هام رو به تقلید از اسم وبلاگ‌های اون‌ها انتخاب می‌کردم. دلم می‌خواست من هم زودتر اونقدری بزرگ بشم که موقع نوشتن پست‌هام، روم بشه که بگم چند ساله ام!
و حالا من، بیست و شش ساله ام. حتی دو سال بزرگ‌تر از سنی که فکر می‌کردم اگه بهش برسم، دنیا به شگفت‌انگیزترین حالت خودش درمیاد. می‌نویسم، ولی دست و پا شکسته و اونقدر مبتدی که روم نمیشه با نوشته‌های اون‌ها مقایسه کنم. فردا دومین روز از طرح دوران پزشکی عمومیمه. الان که اینها رو با ضربه زدن به صفحه‌ی گوشی می‌نویسم، عمیقا احساس می‌کنم دلم برای اون روزها، که تق‌تق‌کنان روی صفحه کیبورد لپ‌تاپ تایپ می‌کردم، با رویای پزشک شدن وبلاگ‌های پزشک‌ها رو می‌خوندم، با رویای نویسنده‌شدن وبلاگ نویسنده‌های ناشناس درجه یک رو می‌خوندم و شب‌ها از تصور بیست و چهارسالگی و اتفاقات هیجان‌انگیزش خوابم نمی‌برد، عمیقا عمیقا تنگ شده!
اون روز رفته بودم با یه پزشک برای انتخاب رشته مشورت کنم، برگشت گفت "خانم دکتر، این استخری که تو می‌خوای داخلش بپری رو، من رفتم دستمو به دیوارش زدم و برگشتم! من تهش رو دیدم!"
الان دلم می‌خواد برم صفحه وبلاگ قدیمی‌م رو باز کنم و این حرف رو خطاب به خودم توی گذشته‌ها بزنم:))