مرهمانه|فصل چهارم
3.04K subscribers
238 photos
24 videos
16 files
136 links
برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
.
Download Telegram
مرهمانه|فصل چهارم
📌 دی ۰۲ از خودم می‌پرسم برای نوشتن از دی‌ماه دیر نشده به نظرت؟ ولش کن بیا ننویسم... نوشتن داره مگه این ماه سخت و عجیب؟ اصلا کدومش رو می‌خوای بنویسی؟ مگه همه‌اش جمع میشه توی کلمه‌ها و جمله‌های تو؟ ولی میگم نه، ما قول دادیم تمام‌کننده باشیم. وقتی از اول سال…
اولین باری که بعد از دیدن نامه، خودم رو توی آینه دیدم، چشمام برق زد و لبخند پیروزمندانه‌ای زدم و گفتم: نجات‌دهنده در آینه است؟ امممم... آره، شاید. واسه اون قسمتش که کاری از دستت برمیاد، توی آینه است، ولی قسمت اصلیش، توی آسموناست! نجات‌دهنده‌ی اصلی خالق آسمون‌هاست.

هرلحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر
آرام‌تر از آهو، بی‌باک تر از شیرم
هرلحظه که می‌کوشم در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج آید، زنجیر پی رنجیر
_آدمیزادی متصل به نخ‌های زندگی_

شاید اولین بار بود که وقتی ساعت دوازده نیمه شب از جلو در اتاق سبز رنگش رد میشدم، توقف کردم و از دورتر بهش خیره شدم. توی لباس آبی بیمارستان آروم خوابیده بود. چشمانش بسته بود و با لوله‌ای که به دستگاه تنفسی وصل می‌شد نفس می‌کشید، رگ مرکزی سه شاخه‌ای توی گردنش بود، در دست چپش سرم و دست راستش کاف فشار خون بود. سیم‌های مانیتور قلبی به چست لید‌های روی سینه‌اش وصل بود، سه پمپ‌ اینفیوژن دارویی که هر کدام با لوله جداگانه‌ای به رگ مرکزی وصل میشد به سمت گردنش رفته بود و کمی پایین‌تر لوله ادراری‌ای دیده میشد که به تخت آویزان بود. هر از گاهی سکوت اتاق با صدای دستگاه تنفسی یا آلارم مانیتور و پمپ‌های اینفیوژن شکسته می‌شد. در سکوت به لوله‌ها و سیم‌ها خیر بودم. دلم می‌خواست این چند ثانیه را ثبت می‌کردم، گوشی را در دست گرفتم اما پشیمان شدم، به نظر دوربین از ثبت این لحظه عاجز بود، اولین باری بود که دوست داشتم لحظه رو نقاشی کنم؛ آدمیزادی متصل به نخ‌های زندگی، نخ‌هایی آنقدر مهم که اگر هر کدام را جدا می‌کردی، سوی مرگ سنگینی می‌کرد.

طبق عادت همیشگی، صفحه یادداشت رو باز کردم. جزییات لحظه رو ثبت کردم؛ تا شاید اینگونه این حافظه ضعیف به خاطر بیاورد که آدمیزاد تا کجا می‌تواند نا‌توان باشد~


#آذر‌ماه‌هزار‌و‌چهار‌صد‌ودو

@Medstory
دنبال یه پیام قدیمی که توی ربات پیام‌رسان کانال بود می‌گشتم، توی سرچ کلی تلگرام هرچی کلیدواژه‌هاش رو سرچ می‌کردم چیزی نمی‌آورد‌. بعد فهمیدم چون دیلیت اکانتش کردم، دیگه پیام‌هاش رو موقع سرچ کردن نمیاره و مجبور شدم اکانت خود ربات رو باز کنم تا دنبال پیامه بگردم. گشتم و گشتم و مکالمات قدیمی و پیام‌هایی که من به شما و شما به من داده بودید رو خوندم و واقعا دلم تنگ شد... من خیلی وقته که معاشرتی با آدم‌ها نداشتم، خیلی وقته که پیامی توی تلگرام سر ذوقم نیاورده، به فکر فرو نبردتم، واقعنی نخندودتم، یا مکالمه‌ای برام جذاب نبوده... توی یه غار کمین گرفتم و از آدم‌ها به دور افتادم. از پشت پنجره هم که فقط این درخت‌های زمستون‌زده دیده میشن... و داستان اینجاست که حتی وقتی این درختا شکوفه هم بدن، شکوفه‌ها بریزن و برگ‌های سبز همه‌ی درخت‌ها رو پر کنه، بازم قصه‌ی من همینه و من توی همین غارم...
بیست و پنج یازده صفر دو

امروز بعد از مدت‌ها پنجره‌ی اتاقم رو باز کردم. هوای تازه پیچید توی این اتاق و بادی به کله‌م خورد. در اتاق رو بستم که خونه سرد نشه. یه کم که گذشت سردم شد و پتو مسافرتی انداختم روی پاهام و بعدش دیگه تسلیم شدم و پنجره رو بستم. ماژیک سبزم رو برداشتم تا سوالی که غلط زده بودم رو مارک کنم، صدای خودم رو شنیدم که گفت اگه تا اینجای کار رو اشتباه اومده باشیم چی؟ شماره‌‌ی سوال رو رنگ کردم، در ماژیک رو بستم، سرم رو آوردم بالا و گفتم هان؟ گفت میگم نکنه تا اینجا، همه‌ی زندگی رو اشتباه اومدیم؟ حس نمی‌کنی زندگی و همه‌ی کارامون اشتباه بوده؟ نکنه باید برگردیم و این راهش نیست؟ ماژیک رو گذاشتم روی کتاب، زل زدم به رو به رو. دیروز که از بی‌حوصلگی رو کرده بودم به مجازی و تلگرام رو الکی اسکرول کرده بودم، پروفایل همکلاسیا رو دیدم. پروفایل‌های برفی، شاد، وسط جلسه دفاع یا توی مسافرت، رنگی و زیبا. حالا خدا رو شکر اینستاگرام ندارم، چون اونجا که دیگه زندگی‌ها خیلی گل و بلبل‌تره. نفس عمیقی کشیدم و گفتم ولی هرکسی مسیر خودش رو میره، قرار نیست خودمونو با کسی مقایسه کنیم، یادت نرفته که؟ گفت من تو رو با کسی مقایسه کردم؟ میگم ما خودمون نکنه راه اشتباهی رو در پیش گرفتیم! صدای بی‌رحمی بود. لم داده بود به صندلی، خودکارش رو بین دو تا انگشتش گرفته بود و داشت یکدفعه همه چیز رو زیر سوال می‌برد. مثل جلسات مورنینگی شده بود که استاد تکیه میداد به صندلی و به ریز تا درشت هر حرف و کاری گیر می‌داد و خستگی رو تو تنت می‌نشوند. حرصم می‌گیره وقتی اینجوری می‌کنه. باز ادامه داد اگه زندگی اصلا این نباشه چی؟ اصلا تو فکر کردی زندگی یعنی چی؟ عصبی شدم و گفتم برای من فلسفه نباف دو ماه مونده به امتحان! قیافه منتقدانه فراستی رو هم نگیر که حوصله‌تو ندارم‌. اگه راست میگی، بیا همینجا، بیا توی گود و با من درگیر زندگی شو_همین لحظاتی که میگی زندگی نیست_ و تصمیمات درست بگیر تا پس فردا نگی زندگی کردیم یا نکردیم. نقد و نظریه رو همه بلدن. بیا اینجا زندگی کن تو که می‌پرسی زندگی چیه! ساکت شد. حرفی نداشت. قبلنا گاهی اون پیروز میشد و من شکست‌خورده به همه چی شک میکردم، به خودم، به مسیرم، به آینده. ولی الان جوابش رو میدم، قاطع و محکم. نه که ته دل خودمم همینقدر قاطع باشم، بالاخره کی میتونه بگه راهی که انتخاب کرده تمام و کمال درسته، ولی میگی چی کار کنیم؟ یه جایی باید بالاخره انتخاب کنی و پای انتخابت هم وایستی دیگه. ماژیک رو از روی صفحه کتاب برمیدارم، میرم سوال بعد. صدای خودم قطع شده بود و حالا آقای چاوشی شروع کرده بود به خوندن! اسیر شدیما واقعا. دیروز تو یه تستی خوندم "بی‌خوابی" و حالا این چند بیت از چاووشی هی افتاده توی زبونم. جالبه آهنگش رو هم تا حالا شاید دو سه بار شنیده باشم، ولی نمی‌دونم چرا هی توی ذهنم تکرار میشه. من رفته بودم سوال بعد و داشتم از روش می‌خوندم که: آقای ۳۵ ساله با ادم، افزایش فشار خون و کاهش حجم ادرار... و از اونور چاووشی واسه خودش می‌خوند:
مریض‌حالی ام خوش نیست، نه خواب راحتی دارم، نه مایلم به بیداری، درون ما تفاوت‌هاست، تو مبتلا به درمانی، نه من دچار بیماری، زیاد یاوه می‌گویم، گره بزن زبانم را، زیاد از تو می‌نوشم، بگیر استکانم را، چه بی‌گدار در قلبم زبانه می‌کشی خود را، من از تو سخت دلگیرم، تو از که سخت بیزاری؟
مرهمانه|فصل چهارم
📌 دی ۰۲ از خودم می‌پرسم برای نوشتن از دی‌ماه دیر نشده به نظرت؟ ولش کن بیا ننویسم... نوشتن داره مگه این ماه سخت و عجیب؟ اصلا کدومش رو می‌خوای بنویسی؟ مگه همه‌اش جمع میشه توی کلمه‌ها و جمله‌های تو؟ ولی میگم نه، ما قول دادیم تمام‌کننده باشیم. وقتی از اول سال…
📌 بهمن ۰۲

و چه بسا چیزی را نمی‌پسندید، و آن برای شما بهتر است. این حکایت بهمن‌ماه منه. منی که وسط دی‌ماه اونجوری شوکه و غمگین شده بودم از اینکه باید دفاع کنم، حالا توی بهمن فهمیده بودم که نتیجه‌ی اون شب تاریک، همچینم چیز بدی نشده و چه بهتر که اینور سال دفاع کنم و تکلیفم رو مشخص کنم. اواسط بهمن‌ماه، فرم‌های دفاعم رو تحویل دادم و فرم‌های فارغ‌التحصیلی رو پرینت گرفتم. فرم‌هایی که باید بری جای‌جای این هفت سال و امضای نهایی رو بگیری و همه‌ی این امضاها رو تحویل مسئول آموزش بدی و تسویه حساب کنی. فرم‌ها رو گرفتم دستم و از نزدیک‌ترین بیمارستان شروع کردم. از چیزی که فکر می‌کردم سخت‌تر بود. دل کندن رو میگم. بعد از چند ماه به خونه برگشته بودم، به خونه‌ای غم‌انگیز و پر از خاطره. دیدن دوباره‌ی همراه‌های بیمارا که شب توی ماشین خوابیده بودن، صدای گریه و شیون، اینترنا و استاجرا که داشتن می‌دوییدن که به موقع برسن به مورنینگ، خنده‌هاشون، خستگی‌شون، لیوان نسکافه‌ی تو دستشون، صدای لرزون کسی که پشت میکروفن داشت کیس‌ها رو معرفی می‌کرد، دوباره رد شدن از کنار اون نقطه‌ی کور از حیاط بیمارستان که یک روز وقتی اینترن جراحی بودم، ده دقیقه بی‌صدا و از ته دل اونجا گریه کردم، بعد اشک‌هام رو پاک کردم و برگشتم بخش، رد شدن از کنار اورژانس و هیاهوی آمبولانس‌ها، دیدن پرستارها، بالاپایین کردن سراشیبی‌های بیمارستان و یاد پادردهای بعدش افتادن.... کدوم نامردی این قانون گرفتن امضاها رو گذاشته واسه دانشجوها؟ دل نداشته؟ یا از سنگ بوده؟
توی بهمن فهمیدم که من، موجود عجیبی هستم که دلم برای این فضا تنگ شده. برای همین جزیره‌ی پر از داستان و غم‌انگیز وسط شهر، که اسمش رو بیمارستان گذاشتن. شبیه سربازی شدم که دلش برای میدون جنگ تنگ شده... عجیبه نه؟ ولی اون موقع که شاهد جدال هرروزه‌ی مرگ و زندگی بودم، اون شب‌ها که شنونده داستان‌های طول و دراز آدم‌ها بودم، شاهد لیلی و مجنون‌های واقعی بودم، شاهد کندن بیستون و به هر دری زدن برای نجات عشق بودم، معنای زندگی رو بهتر بلد بودم. قدر زندگی رو بیشتر می‌دونستم. از اومدن بهار بیشتر خوشحال می‌شدم. نفس عمیق می‌کشیدم و همین نفس کشیدن ساده‌ی بی درد و بدون نیاز به دستگاه رو، نعمت شگفت‌انگیزی می‌دونستم. زمانی که سه صبح کشیک، به تاریکی ترسناک حیاط بیمارستان زل می‌زدم و با خودم تکرار می‌کردم انقدر شب بیاید و انقدر گنجشک روی گودی اسم کنده شده‌ات رو سنگ، تُک بزند و آب بنوشد و تو نباشی... و بعد، دلم می‌خواست همونجا و تو اوج خستگی، زندگی رو با همه‌ی تلخی‌ها و سیاهی‌هاش، محکم در آغوش بگیرم.
کاش یه داداش کوچیک‌تر داشتم ۱۰۰ تومن بهش میدادم اسلایدای دفاعمو درست میکرد.💘
چهار دوازده صفردو

چند روز پیش، انقدر خسته و ته‌کشیده و درمانده شده بودم که جز تاریکی‌های مسیر چیزی به چشمم نمی‌اومد. برای خودم نوشتم که در حال حاضر تو شرایطی‌ام که فکر می‌کنم دیگه قرار نیست روزهای زیبایی رو در زندگی تجربه کنم. دیگه هیچ‌وقت احتمالا احساس شادی از ته دل نخواهم کرد. فکر می‌کنم زندگی قراره از این به بعد برام تکراری و ملال‌آور باشه.
امروز، لوازم پذیرایی روز دفاعم رو خریدم. من عاشق میزبانی ام. عاشق میزبانی از کسایی که دوست‌شون دارم. حالا وقتی این میزبانی، در کنار ظرافت و قشنگی ذاتی روز دفاع پایان‌نامه قرار می‌گیره، شیرینی‌ش چند برابر میشه. این رو وقتی فهمیدم که زل زده بودم به جعبه‌هایی که برای پذیرایی‌م گرفته بودم. قبلش احساس خاصی نداشتم. ولی بعد دیدن بسته‌های کنار هم چیده شده، فهمیدم که زندگی هنوز هم انگار ستاره‌های کوچکی از نور، در دل تاریکی شب داره.
یکشنبه ششم اسفند ماهه، روز قشنگ‌ترین عید دنیاست، اینجا داره گول گول برف می‌باره، برف ریز و ظریف و غیرنِشَنَنده* بر زمین، اسلایدای دفاع دوستم که هم به حد کافی قرتی‌بازی‌های پاورپورینتی رو داشت، هم سنگین رنگین بود رو ازش گرفتم و دارم نوشته‌ها و جداول اون رو پاک می‌کنم و مال خودم رو میذارم، برای بهره‌مندی هرچه تمام‌تر از وقت، موسیقی گذاشتم پخش بشه و به خودم میگم واسه دو دیقه دیروز و فردا و آی چی میشه و آی از برنامه عقب افتادم و رها کن رئیس، بیا این دو ساعت رو نفس بکشیم، حیفه.

*برف ظریفی که به محض رسیدن به زمین آب می‌شود و تنها کمی سبزی برگ درختان کاج را به سفیدی تبدیل می‌کند.
Mohsen Chavoshi [ariapix.net]
Banooye Emarat [ariapix.net]

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
یک چند نیز خدمت معشوق و مِی کنم!
در حالی دارم به یه پادکست قدیمی گوش میدم  که یک روز به دفاعم مونده و هنوز حتی یک بار هم برای ارائه‌م تمرین نکردم! راستش تنها استرس مویرگی‌ای که دارم، از اینه که جلوی استادم و داورا چه جوری قراره ارائه بدم؟ نههه. از اینه که قراره جلوی مامانم ارائه بدم. مامانم... یک مامان کمال‌گرای فداکار اصیل ایرانی... اون هم بعد از ۱۹ سال تحصیل، بعد از ۱۹ سال "مامان دعا کنیا"ی قبل امتحان‌ها، "مامان بیست میشم‌"های از سر ذوق دبستان، "مامان امروز خانوم‌مون از انشام خیلی خوشش اومد"های دوران راهنمایی، "مامان نفر اول شدم"های بعد آزمون‌های دبیرستان، "مامان دعا کن مورنینگ بهم نخوره"های شب‌های کشیک، "مامان یه مورنینگی دادم همه کف کردن"های پست کشیک، بعد از همه‌ی همه‌ی این ۱۹ سال که مامان، عملکرد من در مدرسه و دانشگاه رو از دریچه‌ی حرف‌ها و گفته‌های خودم دیده، حالا قراره خودش، وقتی دارم اسلایدها دفاعم رو تند تند توضیح میدم و ورق میزنم، برای اولین بار شاهد عملکرد من و نتیجه‌ی همه‌ی این سال‌ها باشه. مامان کمال‌گرایی که دوست نداره دخترش حتی یه ضعف کوچیک داشته باشه و این تفکر، درسته که طی سال‌ها ضربه‌های کوچیک و بزرگی به من زده، ولی الان تنها چیزی که می‌خوام اینه که، آخر سر و موقع دست‌زدن‌های بعد تموم شدن ارائه، اون تیک سبز نهایی رو نه از داورا و استادا، که از مامانم بگیرم...
دوازده دوازده صفر دو
دفاع پایان‌نامه

"و تو خواهی خندید، در جایی که قبلا [بارها] گریسته بودی"
برگشتنی رفتم عکاسی که عکس نظامم رو هم بگیرم و کار رو یه سره کنم، آقای عکاس همین‌جور که داشت دوربین رو تنظیم می‌کرد گفت برای پاسپورت؟ گواهینامه؟ کنکور؟ گفتم نه، برای نظام پزشکی. رفت پشت دوربین و گفت پس به همه‌ی بیمارایی که بعدا قراره اسمت رو تو گوگل سرچ کنن و این عکس رو ببینن لبخند بزن، آها مرسی! و کلیک!
این یکی از اشکی‌ترین لبخندهای عمرم بود.
بیست‌و‌شش دوازده صفردو

کاش بودی و می‌دیدی کبوتر بچه که نه، ولی درخت گوجه سبز حیاط غرق شکوفه شده. غرق شکوفه‌های سفید ظریف لطیف بوسیدنی. این میوه حقشه انقدر عزیز‌کرده باشه. وقتی بقیه درختا تو کش و قوس بیدار شدن از خواب زمستونی ان، این زبل خانوم تو اوج قشنگیه و تنهایی بین بقیه می‌درخشه.
چند روز پیش صدای بابا رو شنیدم که با خوشحالی به مامان می‌گفت یه نهال انار کاشته توی حیاط. ببینم، مگه این یه جمله‌ی کاملا معمولی نیست؟ پس چرا چشم‌های من رو خیس کرد؟ بگذریم... دستم رو گذاشتم زیر چونه‌ام و به این فکر کردم که اگه میوه بودم، لابد انار بودم. یه انار سرخ کم‌طاقت... بگذریم، کی بود می‌پرسید بهار کدوم وره؟ ایناها، اینجاست. پیچیده لای تن درخت‌ها. می‌رقصه بین ابرها. یه دفعه نیم ساعت بارون می‌گیره، بعد یه جوری آسمون آبی میشه انگار هیچ‌وقت رنگ ابر و بارون رو به خودش ندیده. هوا تمیز و خنک و خوشبوعه. غوغایی به پا کرده اینجا بهار. هجوم آورده به پشت پنجره‌های این اتاق. ولی صاحب اتاق؟ فعلا از حال ما نپرس. که بسی گل بدمید باز و ما... هم‌چنان در گِل باشیم.
مرهمانه|فصل چهارم
📌 بهمن ۰۲ و چه بسا چیزی را نمی‌پسندید، و آن برای شما بهتر است. این حکایت بهمن‌ماه منه. منی که وسط دی‌ماه اونجوری شوکه و غمگین شده بودم از اینکه باید دفاع کنم، حالا توی بهمن فهمیده بودم که نتیجه‌ی اون شب تاریک، همچینم چیز بدی نشده و چه بهتر که اینور سال دفاع…
📌اسفند ۰۲

توی اتاق بودم که بابا تا از بیرون اومد خونه، صدام زد که بیا ببین چی دارم. رفتم دیدم دو تا ماهی قرمز تو یه کیسه فریزر گرفته دستش و میگه بفرما! اینم از ماهی گلی. کیسه رو با خنده از دستش گرفتم و گفتم دوباره تا آذر داستان داریم با این ماهیا. وقتی یه سری شواهد رو کنار هم میذارم، به این نتیجه میرسم که من تو ذهن بابا یه دختر حداکثر ده ساله ام. البته نه ده ساله‌های الان، ده ساله‌های زمان خودمون، که از دیدن ماهی گلی ذوق می‌کردن. تا قبل از اینکه کیسه ماهیا رو بگیرم دستم و تا جلوی چشمم بیارم بالا و طبق یه اصل قدیمی، انگشتم رو هل بدم داخل کیسه و به ماهیا شوک وارد کنم تا میزان زبر و زرنگی‌شون رو بسنجم، اصلا حواسم نبود که عیده و نوروز. راستش نه برای سال جدید آمادگی خاصی دارم، نه سال قبل رو جمع‌بندی کردم، نه حتی لیست اهداف و تغییرات نوشتم. این دو تا ماهی گلی، تنها نشونه‌های سال جدیدن برای من. همیشه مامان ماهیا رو منتقل می‌کنه به تنگ، ولی چون می‌خواستم بابا ببینه خوشحال شدم از دیدن ماهی گلیا، خودم رفتم روی صندلی آشپزخونه و از طبقه بالایی کابینت، تنگ عید همیشگی رو برداشتم. همون تُنگی که وقتی کلاس اول دبستان بودم، عید سال ۱۳۸۴، مدرسه با دو تا ماهی گلی توش و یه سفره هفت سین قشنگ داخل سینی، بهمون کادو داده بود. ماهیا رو از کیسه سرریز کردم توی تنگ. اون لحظه‌ی سرریز شدن آب داخل تنگ، دیدن جریان آب و صداش مثل یه لحظه جادویی بود. انگار همراه ماهی گلیا، این نوزده سال هم، سرریز شد توی تنگ ذهنم. خود هفت ساله‌م رو دیدم که با خوشحالی و ذوق داره با ماهیاش از مدرسه برمیگرده خونه و حتی یک لحظه هم به این فکر نمی‌کنه که نوزده سال بعد، نوروز سال ۱۴۰۳، درحالی که درسش تموم شده و شش ماهه خونه‌نشینه، دو تا ماهی گلی رو از کیسه فریزر رها میکنه توی همین تنگ. اون موقع‌ها احتمالا حتی نمی‌دونستم سال‌های ۱۴۰۰‌ای هم وجود داره و تصورم در حد همین هزار و سیصدها بوده. دستامو حلقه می‌کنم دور تنگ، به یاد همون هفت سالگی که مثل چشمام از هرچی که دوست داشتم مراقبت می‌کردم، زل می‌زنم به ماهیا که ساکت و بی‌حرکت رفتن ته تنگ و تکونی نمی‌خورن و به این فکر میکنم که هنوز هم همون دخترکوچولوی هفت ساله‌م. همون قدر کله‌خراب و در عین حال آروم، همون قدر سرسخت و در عین حال شکننده. به این فکر می‌کنم که آیا سال یا سال‌های بعدی هم وجود داره که دوباره دو تا ماهی قرمز رو، بعد از اینکه میزان زبر و زرنگی‌شون رو تست کردم، رها کنم داخل همین تنگ؟ یعنی در چه حالم؟ یعنی کجای دنیام؟ بابا میگه شیرینی نخودچی هم خریدم. میگم چی؟ میگه شیرینی نخودچی دیگه، از اون کوچولوها. راستش، شیرینی نخودچی دوست نداشتم هیچ‌وقت، اینم یه رازیه مثل راز دوست نداشتن ماهی گلیا، ولی در حالی که دست‌هام رو از دور تنگ برمی‌دارم میگم، عه دستت درد نکنه، بده بچینم‌شون توی ظرف. نخودچی‌ها رو می‌چینم توی بشقاب و به این فکر میکنم یعنی خدا چند تا اتفاق قد همین شیرینی نخودچیا رو پشت سر هم چیده، که الان و دوباره بعد از نوزده سال، برسم به این لحظه؟ همممم... نمی‌دونم. ولی امیدوارم نخودچی‌هایی که تو سال هزار و چهارصد و سه، خدا برام می‌چینه، شیرین‌تر و قشنگ‌تر و به‌موقع‌ باشن.
روز عیدی داشتم تو یه سایت موزیک می‌چرخیدم ببینم آقای چاووشی آهنگ جدید چی خونده، دیدم یه نفر زیر یکی از آهنگا کامنت گذاشته "خدا به شنونده های این آهنگ صبر بده ، به قصد کشتن میخونه"
تا حالا هیچکس اینجوری واسم آرزوی صبر نکرده بود:))))
بازگشت به زندگی

امروز تو راه برگشت به خونه، از تره‌بار یک کیلو سبزی خوردن خریدم. فکر کنم این اولین نشونه از برگشتنم به زندگی عادی باشه. تازه اولش هم گفتم "لطفا شاهی نذارید" و ته دلم خیلی حال کردم که به‌به دخترمون وارد اجتماع شده. حالا بگذریم از اینکه با واکنش مامان فهمیدم که آقای سبزی‌فروش به جای یک کیلو سبزی، دو کیلو سبزی بهم فروخته_در واقع انداخته_ و مثل اینکه برخلاف تصورم، قیافه‌م داد میزده که "این از اوناست که تا حالا سبزی نخریده، بذار سبزی‌های مونده رو بهش بندازم" و از اونجایی که تو خونه‌ی ما هیچ نعمت قابل استفاده‌ی خدا دور ریخته نمیشه، مامان نصف سبزی رو جدا کرد تا ریزشون کنم به عنوان سبزی دُلمه. ساطور گرفتم دستم و دسته‌های ترخون و مرزه و تره رو جدا کردم و با هر حرکت رو به عقب دستم روی تن نحیف سبزی‌ها به این فکر کردم که یعنی چی میشه؟ یعنی کدوم رشته؟ یعنی کدوم شهر؟ طرح کجا برم؟ بهداشت برم یا اورژانس؟ وای خداوندا من اصلا برای شروع طرح آماده نیستم!
سبزی‌های خرد شده رو ریختم داخل لگن و روشون رو آب گرفتم. دستم رو گرفتم زیر آب، خنکاش خورد به پوستم. به این فکر کردم که چند وقت بود نرمی و خنکی آب رو با دستام حس نکرده بودم؟ چند وقت بود که برای یک ساعت فارغ از دنیا، یه گوشه ننشسته بودم، بدون اینکه استرس درس و امتحان بگیردتم؟ من حتی نوشتن هم یادم رفته دیگه. تا اینجا رو هی نوشتم و پاک کردم. یادم رفته قبلنا چه طور می‌نوشتم، چه طور حتی بقیه رو می‌خوندم؟ یک عالمه کتاب نشون‌شده توی طاقچه دارم ولی جون حتی یک صفحه کتاب خوندن رو ندارم. یکی دو تا سریال نشون کرده بودم که ببینم، ولی حوصله‌ی یه دقیقه فیلم دیدن رو ندارم. انقدر این مدت از نظر روانی ایزوله بودم که حتی وقتی برگشتم بعد از چند ماه چند تا از کانال‌های مورد علاقه‌م رو بخونم، از حجم اطلاعاتی که وارد مغزم شد خسته شدم و خوندن‌شون رو نصفه و نیمه رها کردم. حس آدمی رو دارم که تازه با تکنولوژی آشنا شده، مثل یه مامان‌بزرگی که از یه روستای پشت کوه اومده شهر، مثل وقتایی که چراغا بعد دو ساعت توی سینما روشن میشه و نور چشمت رو میزنه، مثل وقتی که بعد از یک ماه و نیم، اسم کانالت رو سرچ میکنی و کانال جون‌جونی‌ات از قعر تلگرام میاد بالا، سعی می‌کنی از هر دری حرف بزنی و گرد و خاک نشسته روی تنش رو پاک کنی، چون ناسلامتی پنج سال اینجا نوشتی و باز هم باید بنویسی و تازه! بری فصل بعد...
مرهمانه|فصل چهارم
و گفت رضا، شادمانی دل است در تلخی قضا. _تذکره الاولیاء؛ عطار
 گفت: دلم را به آسمان بردند، گرد همه ملکوت بگشت و باز آمد.
گفتم: چه آوردی؟
گفت: محبت و رضا؛ که پادشاه این هردو بودند.

{ذکر بایزید بسطامی - تذکرة الاولیا}
ده روز از روز آزمونم می‌گذره و انگار که یک عمر گذشته. دقیقا یک عمر. سال‌ها با کسی که ده روز پیش، پشت صندلی نشست و دفترچه آزمون پنجاه و یکمین آزمون دستیاری رو باز کرد و آزمونش رو شروع کرد، فاصله دارم. معنی صبر رو فهمیدم، معنی امید، معنی توکل، و باز هم معنی صبر و صبر و صبر، معنی خانواده، معنی دوری، معنی دلتنگی، معنی مسئولیت پزشک بودن، معنی ترس، معنی اضطراب. پنج‌شنبه که با بچه‌ها دور یه میز نشسته بودیم و حرف می‌زدیم و از آینده می‌گفتیم، از اون جوجه‌دانشجوهایی که پزشکی رو با ذوق و ترس شروع کرده بودن، شده بودیم یه پزشک طرحی که دوباره کنکور ریاضی داده تا به عشق اصلی و قدیمی خودش یعنی مهندسی برسه، یکی که داره کاراشو می‌کنه بعد طرح مهاجرت کنه و نوروساینس بخونه و از پزشکی فاصله بگیره، یکی که دیوانه‌وار عاشق جراحیه و به هیچ صراطی غیر جراحی مستقیم نیست، یکی که پزشک اورژانس شده و میگه هزاران کار عقب‌مونده داره که باید بهشون برسه، یکی که توی مرکز تحقیقات کار می‌کنه تا بتونه مهاجرت کنه و رویای تخصص رو در غربت دنبال کنه و من؟ من هزار بار فکر کردم که چه رشته‌ای انتخاب کنم و عقلم یه چیزی گفت و قلب بی‌منطقم یه چیز دیگه. مگه نه اینکه قرار بود عاقلانه انتخاب کنیم و عاشقانه عمل کنیم؟ پس چرا من دلم می‌خواد عاشقانه انتخاب کنم و عاقلانه عمل کنم؟ با متخصصا و دانشجوهای رشته‌ها حرف می‌زنم و از خوبی‌ها و بدی‌های رشته‌شون می‌پرسم، ولی دروغ چرا، حرفاشون رو گوش نمیدم. انگار فقط واسه رفع تکلیفه. تهش  قلب بی‌منطقمه که تصمیم می‌گیره. دعواش میکنم که لعنتی! یه کم دور اندیش باش، به سی سال بعد فکر کن. انقدر کور نباش. ولی فایده نداره. آخه من اصلا چه بدونم سی سال بعد چی خوشحالم میکنه که از الان برای اون موقع تصمیم بگیرم...
راستی، امروز رفتم محل طرحم و مدارکم رو دادم و استخدام شدم. پزشک خانواده روستایی شدم. فکر کنم عنوانش این باشه البته، دقیق نمی‌دونم. چون تا روز آزمون که اصلا فرصت نکردم در مورد طرح و قوانینش بخونم، بعد آزمون هم که فقط هول‌هولی دنبال یه جا گشتم که اعزام مستقیم بگیرم و جریمه اضافه طرح نخورم. حتی فرصت نشد درمورد مردمش و شرایط کاریم‌ سوال بپرسم یا از پزشک قبلی پرس و جو کنم، ولی چون خیلی یهویی این مرکزه افتاد وسط دستام، به خودم گفتم همین رو نشونه بدون و بپذیرش و دوستش داشته باش دختر. سخت نگیر، خدا اینجا رو برات فرستاده.
فکر کنم فصل سوم اینجا داره راستی راستی شروع میشه: فصل خاطرات طرح! می‌دونم فصل دوم نسبتا گنگ و ساکت و خسته‌کننده بود، ولی همون‌قدری که اینجا کمرنگ بود، درواقعیت پررنگ بود و پر بود از چالش و تجربه و گریه و خنده، که شاید تعریف کردن داستان‌‌هاش بیفته واسه فصل سوم. فصل سوم عزیز، که امیدوارم آموزنده باشه و آروم و مهربون، چون فصل قبلی که حسابی دمار از روزگارم درآورد و چکش‌کاری‌م کرد.
آخر قصمه اما قصه‌ی آخرم این نیست
آخر راهی که باید من ازش بگذرم این نیست
آرزوهامو برای خاطراتم دوره کردم
کجای خاطره باید پی آرزوم بگردم؟
خستم از هرچی رسیدن اگه پشتش سفری نیست
برکه امنو نمیخوام وقتی موج خطری نیست!
می‌رسم نه واسه موندن من مسافرم همیشه
مثل نوری که میادو رد میشه از دل شیشه
آخر قصمه اما قصه‌ی آخرم این نیست
آخر راهی که باید من ازش بگذرم این نیست...
Forwarded from میم. معلّق (Zahra Molavi)
بیمار خانم و آقای مسن که خیلی دوستشون دارم و خیلی خوب به توصیه‌های سبک‌زندگی و داروییم گوش می‌کنن و ازم هر بار کلی تشکر می‌کنن اومدن. براش یه دارویی شروع کرده بودم و گفته بودم بعد از یک ماه بیا آزمایش بنویسم ببینم لازمه ادامه بدیم یا نه. الان برای این اومده بودن.
اول مثل پدربزرگ و مادربزرگ‌های مهربون و نگران پرسیدن: «سرما خورده بودی خوب شدی؟ بهتری؟» بعد گفتن: «چند بار اومدیم اینجا گفتن دکتر مریضه، مرخصیه. ما کلی دعا کردیم زود خوب بشی.» 🥹
خب من قربونتون برم. نه‌تنها سرماخوردگیم خوب شد که بی‌حوصلگیِ از صبحم هم خوب کردین.

#بیمار_گفت