یکی از غمبارترین لحظههای عمرم رو امروز تجربه کردم. اون لحظه که اخبارِ ابتلای تدریجی پزشکان و رزیدنتها و پرستارها رو میخوندم و بیصدا اشک میریختم. تصور اینکه الان توی قرنطینهان، تصور نگرانی خانوادههاشون، تصور چشم انتظاری مادرهاشون.
انگار که تازه فهمیده باشم، تازه متوجه شده باشم که نه! داستان، داستان چرخ و فلک و شهربازی و این بچهبازیها نیست!!! داستان سرباز بودنه، خط مقدم بودنه، فداکار بودنه، از جان گذشتنه...
از خودم و اسمی که برای اینجا گذاشتم بدم اومد. از این توهم بیهوده که برم داشته. از اینکه چقدر اسمی که برای خودم انتخاب کردم سخته و دوووره و چقدر لایقش نیستم واقعا. چقققدر لایقش نیستم.
من فعلا هیچ کاری از دستم برنمیاد جز دعا. جز صدقه دادن واسه ایران و همهی سربازهای خط مقدم این جنگ. جز زیر لب زمزمه کردنِ " الله لا اله الا هو الحی القیوم ..." و فوت کردن ِ از دور. جز خوشحالی کردن از خبر انتقال جوان مبتلا از آیسییو به بخش قرنطینه.
من فقط بلدم به احترام همهی قهرمانهای گمنام کشورم بایستم و کف بزنم و از غیرتشون به وجد بیام.
و همزمان ته دلم به این فکر کنم که کجای کارم؟ بلدم انقدر خوب باشم؟ بلدم فداکار بودن رو؟ یا فقط اهل شعار و توهمم؟
امیدوارم تو این جنگ نابرابر با خودم پیروز بشم. دعا کنید که پیروز بشم.
انگار که تازه فهمیده باشم، تازه متوجه شده باشم که نه! داستان، داستان چرخ و فلک و شهربازی و این بچهبازیها نیست!!! داستان سرباز بودنه، خط مقدم بودنه، فداکار بودنه، از جان گذشتنه...
از خودم و اسمی که برای اینجا گذاشتم بدم اومد. از این توهم بیهوده که برم داشته. از اینکه چقدر اسمی که برای خودم انتخاب کردم سخته و دوووره و چقدر لایقش نیستم واقعا. چقققدر لایقش نیستم.
من فعلا هیچ کاری از دستم برنمیاد جز دعا. جز صدقه دادن واسه ایران و همهی سربازهای خط مقدم این جنگ. جز زیر لب زمزمه کردنِ " الله لا اله الا هو الحی القیوم ..." و فوت کردن ِ از دور. جز خوشحالی کردن از خبر انتقال جوان مبتلا از آیسییو به بخش قرنطینه.
من فقط بلدم به احترام همهی قهرمانهای گمنام کشورم بایستم و کف بزنم و از غیرتشون به وجد بیام.
و همزمان ته دلم به این فکر کنم که کجای کارم؟ بلدم انقدر خوب باشم؟ بلدم فداکار بودن رو؟ یا فقط اهل شعار و توهمم؟
امیدوارم تو این جنگ نابرابر با خودم پیروز بشم. دعا کنید که پیروز بشم.
تو این سه روز به عمق تک بعدی بودنم پی بردم. اینکه انگاری تمام آرزو و آمال، خوشی و ناخوشی و بود و نبود من خلاصه شده بوده تو درس و رشته و دانشگاهم و خبر نداشتم.
میگن بدترین نوع شکنجه، شکنجهی سفیده که در اون، فرد رو به یه اتاق تماما سفید میبرن. این "سفید بودن" بدون وجود هیچ محرک خاصی، روح و رواناش رو بهم میریزه.
تو این سه روز انگار دیوارای کل دنیا برام سفیده. هیچ محرک جذابی وجود نداره. هیچچیزی منو به وجد نمیاره و هیچ فعالیتی خوشحالم نمیکنه. دلم میخواد برگردم دانشگاه، وویس استاد رو ضبط کنم، حتی حرص بخورم، ولی از دست دانشگاه، از دست همکلاسیهام، از دیر اومدن جزوهها حتی.
همین چند روز پیش که امتحان پاتو عملیام رو داده بودم و خسته بودم، گفتم که تمام گروها و کانالهای دانشگاه رو میوت کردم. ولی الان؟ همهشون رو بلااستثنا آنمیوت کردم و هر پیامی از دانشگاه رو چند بار میخونم. نمیدونم چرا این مدلی شدم واقعا! شاید حرصم گرفته که تو روزایی که دانشگاه و کلاساش قشنگ بود، یه دفعه همهچیز انقدر ناگهانی تموم شد.
فعلا دارم رو خودم کار میکنم. رنگ گرفتم دستم و میخوام دیوارهای سفیدم رو رنگی کنم. فعلا از دیدن منتخب قسمتهای برنامهی کتابباز شروع میکنم، تا ببینم دیگه چه رنگهایی تو دنیا هست.
میگن بدترین نوع شکنجه، شکنجهی سفیده که در اون، فرد رو به یه اتاق تماما سفید میبرن. این "سفید بودن" بدون وجود هیچ محرک خاصی، روح و رواناش رو بهم میریزه.
تو این سه روز انگار دیوارای کل دنیا برام سفیده. هیچ محرک جذابی وجود نداره. هیچچیزی منو به وجد نمیاره و هیچ فعالیتی خوشحالم نمیکنه. دلم میخواد برگردم دانشگاه، وویس استاد رو ضبط کنم، حتی حرص بخورم، ولی از دست دانشگاه، از دست همکلاسیهام، از دیر اومدن جزوهها حتی.
همین چند روز پیش که امتحان پاتو عملیام رو داده بودم و خسته بودم، گفتم که تمام گروها و کانالهای دانشگاه رو میوت کردم. ولی الان؟ همهشون رو بلااستثنا آنمیوت کردم و هر پیامی از دانشگاه رو چند بار میخونم. نمیدونم چرا این مدلی شدم واقعا! شاید حرصم گرفته که تو روزایی که دانشگاه و کلاساش قشنگ بود، یه دفعه همهچیز انقدر ناگهانی تموم شد.
فعلا دارم رو خودم کار میکنم. رنگ گرفتم دستم و میخوام دیوارهای سفیدم رو رنگی کنم. فعلا از دیدن منتخب قسمتهای برنامهی کتابباز شروع میکنم، تا ببینم دیگه چه رنگهایی تو دنیا هست.
یه کتابی هست به اسم "ماهی روی درخت" که برای گروه سنی نوجوانانه و هدف نویسنده اینه که بگه خودت، علایقت و استعدادت رو بشناس و دنبال اون برو. مبادا ماهیای باشی که رفته بالای درخت.
حالا من هم، چه اون زمان که سرکلاسهای فیزیک مدرسه مینشستم و چه الان که استاد چشم از عدسی و نور میگه، حس میکنم یه ماهیام که بالای یه درخت پرشاخه گیر افتاده. خودم میفهمم که چهقدر دورم از این علم و فهم مفاهیماش.
چرا اینا رو گفتم؟ چون دیروز فیلم interstellar رو دیدم که اساسش فیزیک و نظریهی نسبیتشه.
وقتی تموم شد به کسی که بهم معرفیاش کرده بود پیام دادم: "درسته آدم رویاپردازیام، ولی هیچوقت تخیلاتم ماوراطبیعه نیست. همین جاست، تو همین دنیا. به هرحال ممنون بابت معرفی."
ولی باید اعتراف کنم علیرغم اینکه تو این فیلم، یه ماهی بودم وسط یه جنگل، ولی دلیل نمیشه که عمیقا تحتتاثیر یکی از صحنههای فیلم قرار نگرفته باشم:
یه جایی از فیلم، تقریبا اواخرش، نشون میده که وقتی تکتک اتفاقات در حال رخ دادن بوده، خودِ آیندهات از پشت کتابخونهی اتاقت داشته نگاهت میکرده.
از تصمیمات اشتباهت حرص میخورده، یا سعی میکرده با تکون دادن کتابها بهت چیزی رو بفهمونه.
حس عجیبی بود. تصور اینکه خودِ چند سال بعدت، چقدر نگرانته. چقدر نگاهش به تو و کارهاته. یا حتی چقدر گاهی از دست کارهات ناامید میشه.
امروز، یک جور دیگه به کتابخونهام نگاه میکردم. رو بهش گفتم: من میدونم تو اونجایی. میدونم داری نگاهم میکنی. میدونم این چند روزه از دستم حرص خوردی. حتی میدونم که شاید ممکنه عصبانی هم باشی. بهت قول نمیدم اشتباه نکنم. که اصلا شاید یه سری از همین اشتباهات باعث بشن تو ساخته بشی. ولی قول میدم تمام تلاشم رو بکنم که زیبا باشی. قول میدم به جای اینکه از اون پشت فریاد بزنی:" نه! نه! این کارو نکن!" به آرومی بگی:" آره... همینه... خودشه..."
حالا من هم، چه اون زمان که سرکلاسهای فیزیک مدرسه مینشستم و چه الان که استاد چشم از عدسی و نور میگه، حس میکنم یه ماهیام که بالای یه درخت پرشاخه گیر افتاده. خودم میفهمم که چهقدر دورم از این علم و فهم مفاهیماش.
چرا اینا رو گفتم؟ چون دیروز فیلم interstellar رو دیدم که اساسش فیزیک و نظریهی نسبیتشه.
وقتی تموم شد به کسی که بهم معرفیاش کرده بود پیام دادم: "درسته آدم رویاپردازیام، ولی هیچوقت تخیلاتم ماوراطبیعه نیست. همین جاست، تو همین دنیا. به هرحال ممنون بابت معرفی."
ولی باید اعتراف کنم علیرغم اینکه تو این فیلم، یه ماهی بودم وسط یه جنگل، ولی دلیل نمیشه که عمیقا تحتتاثیر یکی از صحنههای فیلم قرار نگرفته باشم:
یه جایی از فیلم، تقریبا اواخرش، نشون میده که وقتی تکتک اتفاقات در حال رخ دادن بوده، خودِ آیندهات از پشت کتابخونهی اتاقت داشته نگاهت میکرده.
از تصمیمات اشتباهت حرص میخورده، یا سعی میکرده با تکون دادن کتابها بهت چیزی رو بفهمونه.
حس عجیبی بود. تصور اینکه خودِ چند سال بعدت، چقدر نگرانته. چقدر نگاهش به تو و کارهاته. یا حتی چقدر گاهی از دست کارهات ناامید میشه.
امروز، یک جور دیگه به کتابخونهام نگاه میکردم. رو بهش گفتم: من میدونم تو اونجایی. میدونم داری نگاهم میکنی. میدونم این چند روزه از دستم حرص خوردی. حتی میدونم که شاید ممکنه عصبانی هم باشی. بهت قول نمیدم اشتباه نکنم. که اصلا شاید یه سری از همین اشتباهات باعث بشن تو ساخته بشی. ولی قول میدم تمام تلاشم رو بکنم که زیبا باشی. قول میدم به جای اینکه از اون پشت فریاد بزنی:" نه! نه! این کارو نکن!" به آرومی بگی:" آره... همینه... خودشه..."
مرهمانه|فصل چهارم
یه کتابی هست به اسم "ماهی روی درخت" که برای گروه سنی نوجوانانه و هدف نویسنده اینه که بگه خودت، علایقت و استعدادت رو بشناس و دنبال اون برو. مبادا ماهیای باشی که رفته بالای درخت. حالا من هم، چه اون زمان که سرکلاسهای فیزیک مدرسه مینشستم و چه الان که استاد…
متن بالا، واسه باحوصلههای کاناله.
واسه بیحوصلهها فقط نتیجهاش رو میگم:
من فهمیدم که آیندهام داره نگاهم میکنه، پس بهش قول دادم که زیبا باشه. قراره تو هر روزی از این تعطیلات، حداقل یه چیز یاد بگیرم. حالا این میتونه یه تکنیک روانشناسی باشه، یا مبحث لوسمی خون که طی ترم خوب یاد نگرفته بودمش.
یه سری از چیزهایی که یاد گرفتم رو با شما شریک میشم و اینجا مینویسمشون.
شاید با هشتگ دستاوردهای قرنطینه! که بعدش، تو غروب ۱۵ فروردین، دوباره بخونیمشون و ذوق کنیم.
( ای بابا اینم طولانی شد که:)) )
واسه بیحوصلهها فقط نتیجهاش رو میگم:
من فهمیدم که آیندهام داره نگاهم میکنه، پس بهش قول دادم که زیبا باشه. قراره تو هر روزی از این تعطیلات، حداقل یه چیز یاد بگیرم. حالا این میتونه یه تکنیک روانشناسی باشه، یا مبحث لوسمی خون که طی ترم خوب یاد نگرفته بودمش.
یه سری از چیزهایی که یاد گرفتم رو با شما شریک میشم و اینجا مینویسمشون.
شاید با هشتگ دستاوردهای قرنطینه! که بعدش، تو غروب ۱۵ فروردین، دوباره بخونیمشون و ذوق کنیم.
( ای بابا اینم طولانی شد که:)) )
امروز فهمیدم که :
ژاپنیها سه تا سلاح برای یه سامورایی تعریف میکنن: شمشیر، سکه و آینه.
آینه، نماد خود شناسیه و میگن اتفاقا همین آینه، از شمشیر( قدرت) و سکه(ثروت) مهمتره. چرا که یه سامورایی میتونه با نگاه کردن بهش، هر روز از خودش بپرسه که من کی هستم؟ و چه تواناییهایی دارم؟
اما قدم اول خودشناسی، آشنا شدن با ناخودآگاهه. امروز با یه تعریف شگفتانگیز از ناخودآگاه آشنا شدم. میگفت که فرض کنید یه کاغذی داریم و مردمانی در اون زندگی میکنن. یعنی دنیاشون دو بعدیه و اگه بخوان از نقطه aی کاغذ به b اون برن، باید یه زمانی رو صرف کنن. در حالی که ما که در یک دنیای سه بعدی هستیم با نگاه کردن به کاغذ همزمان هم در نقطه a ایم و هم نقطهی b. ناخودآگاه ما هم همینه. یعنی انگار یک بعد فراتر از ماعه و به خاطر همین تسلط اعجابانگیزی روی تکتک کارهای ما داره. ما فکر میکنیم که این ماییم که تصمیم میگیریم، این ماییم که انتخاب میکنیم، این ماییم که عاشق میشیم، در حالی که ناخودآگاهمون، بدون اینکه بفهمیم، پشت سر همهی این داستانهاست.
آینه یک قدرته.خودشناسی قدرته. و اولین گام خودشناسی، شناخت ناخودآگاهه.
+ویدویی که اینا رو ازش یاد گرفتم میفرستم، دیدنش قطعا یه لطف دیگهای داره.
++آرزو؟ آرزو میکنم که غم و سختی، حتی اگه به مغز استخوانم هم رسیدن، من اونی نباشم که گله میکنه، که ناامیده، که میشکنه.
#دستاوردهای_قرنطینه
( البته قرنطینه که نشدیم هنوز، ولی دستاوردهای قرنطینه اسمش باکلاستر از دستاوردهای حبس خانگیایه :)) )
ژاپنیها سه تا سلاح برای یه سامورایی تعریف میکنن: شمشیر، سکه و آینه.
آینه، نماد خود شناسیه و میگن اتفاقا همین آینه، از شمشیر( قدرت) و سکه(ثروت) مهمتره. چرا که یه سامورایی میتونه با نگاه کردن بهش، هر روز از خودش بپرسه که من کی هستم؟ و چه تواناییهایی دارم؟
اما قدم اول خودشناسی، آشنا شدن با ناخودآگاهه. امروز با یه تعریف شگفتانگیز از ناخودآگاه آشنا شدم. میگفت که فرض کنید یه کاغذی داریم و مردمانی در اون زندگی میکنن. یعنی دنیاشون دو بعدیه و اگه بخوان از نقطه aی کاغذ به b اون برن، باید یه زمانی رو صرف کنن. در حالی که ما که در یک دنیای سه بعدی هستیم با نگاه کردن به کاغذ همزمان هم در نقطه a ایم و هم نقطهی b. ناخودآگاه ما هم همینه. یعنی انگار یک بعد فراتر از ماعه و به خاطر همین تسلط اعجابانگیزی روی تکتک کارهای ما داره. ما فکر میکنیم که این ماییم که تصمیم میگیریم، این ماییم که انتخاب میکنیم، این ماییم که عاشق میشیم، در حالی که ناخودآگاهمون، بدون اینکه بفهمیم، پشت سر همهی این داستانهاست.
آینه یک قدرته.خودشناسی قدرته. و اولین گام خودشناسی، شناخت ناخودآگاهه.
+ویدویی که اینا رو ازش یاد گرفتم میفرستم، دیدنش قطعا یه لطف دیگهای داره.
++آرزو؟ آرزو میکنم که غم و سختی، حتی اگه به مغز استخوانم هم رسیدن، من اونی نباشم که گله میکنه، که ناامیده، که میشکنه.
#دستاوردهای_قرنطینه
( البته قرنطینه که نشدیم هنوز، ولی دستاوردهای قرنطینه اسمش باکلاستر از دستاوردهای حبس خانگیایه :)) )
Forwarded from مجتبی شکوری
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
امروز یاد گرفتم که:
شادی و شادمانی، یه تله است.
تو عصر ما، که همهی رسانهها میگن شاد باش و در لحظه زندگی کن، عنوان کتابها "شاد باش لعنتی" و " قرار بوده تو شاد باشی"عه، سوال ویرانگر اینه که: چقدر ممکنه اصلا توی این دنیا شاد بود؟
وقتی ناخودآگاهمون رو میشناسیم(همون آینه و برترین قدرت یک سامورایی) ، متوجه میشیم که از دو و نیم میلیون سال پیش، ناخودآگاه ما تکامل پیدا کرده برای بقا و نه برای شادمانی.
ذهنی که برای بقا تلاش میکنه، دائما بیشتر میخواد و از شرایط موجود راضی نیست، چون به فکر روزهای سخته.
ذهنی که برای بقا تلاش میکنه، تاکیدش روی چیزیه که نداره. تاکیدش روی شاد بودن در لحظه نیست، روی اضطراب برای آینده است.
پس واقعا چقدر ممکنه با حضور چنین ذهنی، به شادمانیای که رسانهها و سخنرانهای سمینارهای موفقیت ازش حرف میزنن، رسید؟
عملا خیلی کم.
پس شادی چیه؟ کجاست؟
شادی نبود غم نیست، کنار اومدن با غمه، زیستن مسالمتآمیز با غمه.
ما قراره یاد بگیریم چهطور با غمها_ که کم هم نیستن اتفاقا!_ به شکل مسالمتآمیز زندگی کنیم.
بپذیریم که یک رادیویی درون ذهن ما داره ساز بدآهنگی رو میزنه، اما همچنان که پذیرفتیماش، به کارمون هم ادامه بدیم....
#دستاوردهای_قرنطینه
شادی و شادمانی، یه تله است.
تو عصر ما، که همهی رسانهها میگن شاد باش و در لحظه زندگی کن، عنوان کتابها "شاد باش لعنتی" و " قرار بوده تو شاد باشی"عه، سوال ویرانگر اینه که: چقدر ممکنه اصلا توی این دنیا شاد بود؟
وقتی ناخودآگاهمون رو میشناسیم(همون آینه و برترین قدرت یک سامورایی) ، متوجه میشیم که از دو و نیم میلیون سال پیش، ناخودآگاه ما تکامل پیدا کرده برای بقا و نه برای شادمانی.
ذهنی که برای بقا تلاش میکنه، دائما بیشتر میخواد و از شرایط موجود راضی نیست، چون به فکر روزهای سخته.
ذهنی که برای بقا تلاش میکنه، تاکیدش روی چیزیه که نداره. تاکیدش روی شاد بودن در لحظه نیست، روی اضطراب برای آینده است.
پس واقعا چقدر ممکنه با حضور چنین ذهنی، به شادمانیای که رسانهها و سخنرانهای سمینارهای موفقیت ازش حرف میزنن، رسید؟
عملا خیلی کم.
پس شادی چیه؟ کجاست؟
شادی نبود غم نیست، کنار اومدن با غمه، زیستن مسالمتآمیز با غمه.
ما قراره یاد بگیریم چهطور با غمها_ که کم هم نیستن اتفاقا!_ به شکل مسالمتآمیز زندگی کنیم.
بپذیریم که یک رادیویی درون ذهن ما داره ساز بدآهنگی رو میزنه، اما همچنان که پذیرفتیماش، به کارمون هم ادامه بدیم....
#دستاوردهای_قرنطینه
Forwarded from مجتبی شکوری
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت دوم از سری برنامه های #حال_خوب در برنامه کتاب باز شبکه نسیم
ارادت و آرزوی بهترین ها
@drmojtabashakoori
ارادت و آرزوی بهترین ها
@drmojtabashakoori
امروز همزمان که داشتم برای ناهار سالاد شیرازی درست میکردم، این ویدیو رو دیدم و یکی از قشنگترین دستاوردهای زندگیام رو بدست آوردم، اونقدر که از ذوقش نتونستم تا شب صبر کنم:
من امروز با مهمترین خطی که یه آدم باید تو زندگیاش بکشه، آشنا شدم.
سه جور رنج تو دنیا هست که یه آدم رو عذاب میده:
دسته اول: رنجی که میتونی تغییرش بدی. مثل امتحانی که خرابش کردی، اما برای دفعه بعد میتونی جبران کنی.
دسته دوم: رنجی که نمیتونی تغییرش بدی مثل مرگ عزیز یا طلاق والدین یا حتی رفتار بد یکی از نزدیکان.
دسته سوم: رنجهای "بلاتکلیف" که نه میدونی هنوز میتونی براشون بجنگی یا نه، و نه میدونی که میتونی هینجوری بپذیریشون یا نه. این بدترین و ترسناکترین نوع رنجه...
اما مهمترین خطی که هر فردی باید تو زندگیاش بکشه اینجاست، جایی که باید یه کاغذ دستش بگیره، یک خط بکشه و یک طرفاش بنویسه 《جنگجو》 و طرف دیگه بنویسه《 اندوهگین》
زیر ستون جنگجو، رنجهایی که میتونه عوضشون کنه رو بنویسه.
و زیر ستون اندوهگین، رنجهایی که کاری از دستش براشون برنمیاد و باید همینجوری که هستن بپذیردشون.
این خط، این جداسازی و تفکیک، سرآغاز حال خوب ماست. چرا که در ستون جنگجومون میبینیم که چقدر اتفاقات هست که هنوز میتونیم درستشون کنیم. و در ستون اندوهگینمون با رنجهایی رو به رو میشیم که یک عمر باهاشون جنگیدیم، ولی الان؛ میخوایم همینجوری که هستن بپذیریمشون، دست از تقلا کردن برای عوض کردنشون برداریم و انرژیمون رو صرف ستون جنگجومون کنیم.
اگه دنبال حال خوبیم، باید یه 《جنگجوی اندوهگین》 باشیم. در عین اینکه یه سری رنجها برای همیشه کنج دلمون هستن، برای باقیشون که میشه عوضشون کنیم بجنگیم و با پیروزی در این ستون، حالمون رو خوب کنیم. رمزش اینه بچهها.
#دستاوردهای_قرنطینه
سه جور رنج تو دنیا هست که یه آدم رو عذاب میده:
دسته اول: رنجی که میتونی تغییرش بدی. مثل امتحانی که خرابش کردی، اما برای دفعه بعد میتونی جبران کنی.
دسته دوم: رنجی که نمیتونی تغییرش بدی مثل مرگ عزیز یا طلاق والدین یا حتی رفتار بد یکی از نزدیکان.
دسته سوم: رنجهای "بلاتکلیف" که نه میدونی هنوز میتونی براشون بجنگی یا نه، و نه میدونی که میتونی هینجوری بپذیریشون یا نه. این بدترین و ترسناکترین نوع رنجه...
اما مهمترین خطی که هر فردی باید تو زندگیاش بکشه اینجاست، جایی که باید یه کاغذ دستش بگیره، یک خط بکشه و یک طرفاش بنویسه 《جنگجو》 و طرف دیگه بنویسه《 اندوهگین》
زیر ستون جنگجو، رنجهایی که میتونه عوضشون کنه رو بنویسه.
و زیر ستون اندوهگین، رنجهایی که کاری از دستش براشون برنمیاد و باید همینجوری که هستن بپذیردشون.
این خط، این جداسازی و تفکیک، سرآغاز حال خوب ماست. چرا که در ستون جنگجومون میبینیم که چقدر اتفاقات هست که هنوز میتونیم درستشون کنیم. و در ستون اندوهگینمون با رنجهایی رو به رو میشیم که یک عمر باهاشون جنگیدیم، ولی الان؛ میخوایم همینجوری که هستن بپذیریمشون، دست از تقلا کردن برای عوض کردنشون برداریم و انرژیمون رو صرف ستون جنگجومون کنیم.
اگه دنبال حال خوبیم، باید یه 《جنگجوی اندوهگین》 باشیم. در عین اینکه یه سری رنجها برای همیشه کنج دلمون هستن، برای باقیشون که میشه عوضشون کنیم بجنگیم و با پیروزی در این ستون، حالمون رو خوب کنیم. رمزش اینه بچهها.
#دستاوردهای_قرنطینه
Forwarded from مجتبی شکوری
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت سوم از سری برنامه های #حال_خوب در برنامه کتاب باز شبکه نسیم
ارادت و آرزوی بهترین ها
@drmojtabashakoori
ارادت و آرزوی بهترین ها
@drmojtabashakoori
میگه که تو زندگی هر آدمی، دو تا داستان عشقی وجود داره:
اولیاش عشق رمانتیکه؛ داستان عشقی اون با یک فرد خاص.
دومیاش داستان عشقیاش با جهانه.
در مورد اولی خیلی حرف زده شده تا حالا، اینهمه کتاب، اینهمه شعر، اما دومی چیه؟
میگه که هرکسی به یک شک ذاتی در مورد خودش مبتلائه. شکی که باعث میشه هر چند وقت یکبار از خودش بپرسه: من چقدر خوبم؟ آیا من باهوشم؟ آیا زیبام؟ من کجای این دنیام؟
و اینجا، جهان و مردمانش هستن که باید پاسخ سوالش رو بدن. این دنیاست که باید بهت بگه تو به اندازه کافی خوبی، یا اینکه طبق معیارهای من زیبا یا موفقی.
حالا تو این ماجرای عشقی که هویت ما انقدر بیرونیه و انقدر اسیر داوری بقیه است، چقدر میتونیم یه عاشق خوشبخت باشیم؟ حقیقتا خیلی کم، چرا؟
چون اساس قضاوت جهان، بر روی "نتیجهی کار"ه. بیست شدی؟ تو باهوشی. دوازده شدی؟ تو یا کند ذهنی، یا تنبل. سالهاست که یکی از پرتکرار ترین جملههای جهان اینه :" اگه تلاش کنی، قطعا به موفقیت میرسی!" ولی تو زندگی تکتک مون مثالهای زیادی هست از لحظاتی که عالی بودیم، همهی سوالها رو جواب دادیم، همهی تلاش مون رو کردیم، اما نشده اونی که باید میشده و برچسب شکستخورده خوردیم.
میبینید؟ تکتک ما بدون اینکه متوجه بشیم، هر چند وقت یکبار از جهان شکست عشقی میخوریم و این حالمون رو بد کرده.
رمز حال خوب امشبمون اینه بچهها، که بدونیم برای هر موفقیت و حال خوبی، برخلاف حرف سخنرانهای دورههای موفقیت که میگن فقط تلاش دخیله، هزار تا عامل دیگه هم دخیله که تنها یکیاش تلاشه و اتفاقا فقط همون هم از دست ما برمیاد.
پس اگه جهان صرف نتیجهی کار به ما برچسب شکستخورده میزنه و باعث شکست عشقی مون میشه، ما خودمون حواسمون باشه که هرکاری از دستمون بر میاومده رو انجام دادیم و این یعنی فارغ از نتیجه، ما به اندازه کافی خوبیم.
#دستاوردهای_قرنطینه
+ خب مبحث امشب یکم سخت بود، میریم که یه آنتراکت داشته باشیم :)))
اولیاش عشق رمانتیکه؛ داستان عشقی اون با یک فرد خاص.
دومیاش داستان عشقیاش با جهانه.
در مورد اولی خیلی حرف زده شده تا حالا، اینهمه کتاب، اینهمه شعر، اما دومی چیه؟
میگه که هرکسی به یک شک ذاتی در مورد خودش مبتلائه. شکی که باعث میشه هر چند وقت یکبار از خودش بپرسه: من چقدر خوبم؟ آیا من باهوشم؟ آیا زیبام؟ من کجای این دنیام؟
و اینجا، جهان و مردمانش هستن که باید پاسخ سوالش رو بدن. این دنیاست که باید بهت بگه تو به اندازه کافی خوبی، یا اینکه طبق معیارهای من زیبا یا موفقی.
حالا تو این ماجرای عشقی که هویت ما انقدر بیرونیه و انقدر اسیر داوری بقیه است، چقدر میتونیم یه عاشق خوشبخت باشیم؟ حقیقتا خیلی کم، چرا؟
چون اساس قضاوت جهان، بر روی "نتیجهی کار"ه. بیست شدی؟ تو باهوشی. دوازده شدی؟ تو یا کند ذهنی، یا تنبل. سالهاست که یکی از پرتکرار ترین جملههای جهان اینه :" اگه تلاش کنی، قطعا به موفقیت میرسی!" ولی تو زندگی تکتک مون مثالهای زیادی هست از لحظاتی که عالی بودیم، همهی سوالها رو جواب دادیم، همهی تلاش مون رو کردیم، اما نشده اونی که باید میشده و برچسب شکستخورده خوردیم.
میبینید؟ تکتک ما بدون اینکه متوجه بشیم، هر چند وقت یکبار از جهان شکست عشقی میخوریم و این حالمون رو بد کرده.
رمز حال خوب امشبمون اینه بچهها، که بدونیم برای هر موفقیت و حال خوبی، برخلاف حرف سخنرانهای دورههای موفقیت که میگن فقط تلاش دخیله، هزار تا عامل دیگه هم دخیله که تنها یکیاش تلاشه و اتفاقا فقط همون هم از دست ما برمیاد.
پس اگه جهان صرف نتیجهی کار به ما برچسب شکستخورده میزنه و باعث شکست عشقی مون میشه، ما خودمون حواسمون باشه که هرکاری از دستمون بر میاومده رو انجام دادیم و این یعنی فارغ از نتیجه، ما به اندازه کافی خوبیم.
#دستاوردهای_قرنطینه
+ خب مبحث امشب یکم سخت بود، میریم که یه آنتراکت داشته باشیم :)))
Man Hastam
Babak Jahanbakhsh
این آهنگ رو که میشنوم، یاد همهی بچههای کادر درمان میافتم که با عشق این روزا در حال مبارزهان.
انگار دارن خطاب به مریضا میگن که : من هستم❣
انگار دارن خطاب به مریضا میگن که : من هستم❣
دستاورد امروزم، امید و انگیزهایه که تو قلبمه و جاری میشه تو تمام وجودم و میرسه به سرانگشتهام و بهم این جرئت رو میده که بنویسم "آخرین تلاشهای ۹۸" و قول بدم که تا اخرین لحظهی این سال عجیب، تلاش کنم.
چون راست میگن که :"دنیا جای بدیه! اما ارزش جنگیدن داره..." 🧡
#دستاوردهای_قرنطینه
چون راست میگن که :"دنیا جای بدیه! اما ارزش جنگیدن داره..." 🧡
#دستاوردهای_قرنطینه
افسانهی سیزیف، داستان اسطورهای در یونان باستان به نام سیزیفه که گناه بزرگ و نابخشودنیای انجام میده و عدهای دور هم جمع میشن تا براش یه مجازات سخت تعیین کنن.
مجازات سیزیف این بوده که سنگی رو از دامنه کوه به سمت بالا هل بده و اون رو به قله برسونه.
به ظاهر ساده است، ولی مشکل اینجاست که سنگ بعد از رسیدن به قله دوباره زمین میفته و سیزیف دوباره باید اون سنگ رو تا بالا ببره. و این چرخه هزاران بار تکرار میشه.
مجازات سیزیف "تکرار غم و رنج"ه. بدون اینکه هدف یا آسودگیای پشتش باشه.
جالبی این داستان اسطورهای در یونان باستان اینه که ما هم گاهی بدون اینکه گناهی مرتکب بشیم، به مجازات سیزیف دچار شدیم.
یعنی ممکنه غمی، سختیای، اندوهی، سوگِ نبودن فردی رو تو زندگیمون داشته باشیم که هر روز تکرارش میکنیم و هر روز این سنگ رو تا بالا میبریم و روز به روز فرسودهتر میشیم.
تنها راه رهایی از این مجازات، یافتن "معنا" برای این غم، سختی، رنج و اندوهه.
من امروز داستان کسایی رو شنیدم که برای رنجشون معنایی پیدا کرده بودن.
مجازات سیزیف این بوده که سنگی رو از دامنه کوه به سمت بالا هل بده و اون رو به قله برسونه.
به ظاهر ساده است، ولی مشکل اینجاست که سنگ بعد از رسیدن به قله دوباره زمین میفته و سیزیف دوباره باید اون سنگ رو تا بالا ببره. و این چرخه هزاران بار تکرار میشه.
مجازات سیزیف "تکرار غم و رنج"ه. بدون اینکه هدف یا آسودگیای پشتش باشه.
جالبی این داستان اسطورهای در یونان باستان اینه که ما هم گاهی بدون اینکه گناهی مرتکب بشیم، به مجازات سیزیف دچار شدیم.
یعنی ممکنه غمی، سختیای، اندوهی، سوگِ نبودن فردی رو تو زندگیمون داشته باشیم که هر روز تکرارش میکنیم و هر روز این سنگ رو تا بالا میبریم و روز به روز فرسودهتر میشیم.
تنها راه رهایی از این مجازات، یافتن "معنا" برای این غم، سختی، رنج و اندوهه.
من امروز داستان کسایی رو شنیدم که برای رنجشون معنایی پیدا کرده بودن.
داستان از این قراره که میگه :"غمهای بزرگت رو به کارهای بزرگ تبدیل کن"
من امروز داستان پدری رو شنیدم که دخترش رو تو تصادف از دست میده و این در حالی بوده که رانندهی مقابل خوابالوده بوده حین رانندگی.
خب طبیعیه که رنج خیلی بزرگیه برای یه پدر. یه سنگ بزرگ که هرروز باید تا قله ببردش.
ولی این پدر تصمیم میگیره هر چند روز یکبار به پایانهی مسافربری بره، عکس دخترش رو به رانندهها نشون بده و بگه که دخترش رو بر اثر خوابآلودگی یه راننده از دست داده. پس لطفااا وقتی خوابشون میاد، رانندگی نکنن.
این کار شاید از غمش کم نکنه، ولی حداقل این حس رو بهش میده که از داغدار شدن پدری مثل خودش جلوگیری کرده.
این یعنی یافتن معنا برای رنج. یعنی اون سنگ رو هرروز تا قله بردن، ولی با حال خوب، با حال بهتر.
من امروز داستان پدری رو شنیدم که دخترش رو تو تصادف از دست میده و این در حالی بوده که رانندهی مقابل خوابالوده بوده حین رانندگی.
خب طبیعیه که رنج خیلی بزرگیه برای یه پدر. یه سنگ بزرگ که هرروز باید تا قله ببردش.
ولی این پدر تصمیم میگیره هر چند روز یکبار به پایانهی مسافربری بره، عکس دخترش رو به رانندهها نشون بده و بگه که دخترش رو بر اثر خوابآلودگی یه راننده از دست داده. پس لطفااا وقتی خوابشون میاد، رانندگی نکنن.
این کار شاید از غمش کم نکنه، ولی حداقل این حس رو بهش میده که از داغدار شدن پدری مثل خودش جلوگیری کرده.
این یعنی یافتن معنا برای رنج. یعنی اون سنگ رو هرروز تا قله بردن، ولی با حال خوب، با حال بهتر.
یا داستان متخصص انکولوژیای( سرطان شناسی) که مادرش رو طی دوران دانشجوییاش از دست میده و تصمیم میگیره که تو این رشته ادامه بده و کار کنه و عمرش رو بذاره، که حداقل به واسطهی اون، یک دختر کمتر به خاطر مرگ ناشی از سرطان مادرش، زجر بکشه.
معنا یافتن واسه رنج یعنی قبول! تو این رنج رو داری و هر روز باهاته، ولی تلاش کن که حداقل یک نفر کمتر، تو دنیا همین رنج رو تحمل کنه.
مثل داستان مادری که دخترش رو تو آتشسوزی مدرسه از دست میده و برای کلاسهای اون مدرسه کپسول آتشنشانی میخره، تا حداقل اینجوری خودش رو آروم کنه که به واسطهی اون، یک مادر کمتر رنج از دست دادن فرزندش رو یک عمر تحمل میکنه.
معنا یافتن واسه رنج یعنی قبول! تو این رنج رو داری و هر روز باهاته، ولی تلاش کن که حداقل یک نفر کمتر، تو دنیا همین رنج رو تحمل کنه.
مثل داستان مادری که دخترش رو تو آتشسوزی مدرسه از دست میده و برای کلاسهای اون مدرسه کپسول آتشنشانی میخره، تا حداقل اینجوری خودش رو آروم کنه که به واسطهی اون، یک مادر کمتر رنج از دست دادن فرزندش رو یک عمر تحمل میکنه.
مرهمانه|فصل چهارم
بسم الله الرحمن الرحیم 💜
بین روزی که اینجا رو ساختم تا روزی که شروع به نوشتن کنم، ۹ ماه فاصله است. یعنی قد زمان تشکیل یک انسان، من فکر کردم که چی بنویسم؟ مگه من چه حرفی برای گفتن دارم؟ چقدر بنویسم اصلا؟ حالا کیا بخونناش؟ و سوال بنیادیتر اینکه آیا اصلا بنویسم یا نه؟
توی این درگیریهای ذهنیای که با خودم داشتم، شاید بیشتر از همه این جمله روی من اثر گذاشت:" باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفتهای، تحویل دهی." و من با خودم فکر کردم شاید "نوشتن" این حس رو بهم بده که دنیا رو در حد خودم قشنگتر کردم و وجدانم رو آسوده کنم.
با این تفکر اینجا رو ساختم و نوشتم.
همون اول گفتم از امید میگم، از نیمههای پر لیوان و قشنگیها؛ و اگه قرار باشه از غمی بگم، به خاطر اینه که بگم همهی ما همدردیم.
گاهی با خودم فکر میکنم شما چه تصوری دارید از دختری که تقریبا هرشب میاد اینجا چند خطی مینویسه و میره؟ چه فکری میکنید درموردش؟ شاید با خوندن پستهایی با مضامین راهکارهای روانشناسی( مثل #شنبههایدوستداشتنی و یا #دستاوردهای_قرنطینه) این تصور از من در شما ایجاد شده باشه که من خودم هیچکدوم از این مشکلات رو ندارم و حالا میخوام برم روی سِن و راهکارهام رو برای همگان تجویز کنم. این در حالیه که اینجا و در پشت پرده، داستان کاملا فرق میکنه.
اینجا دختری هست که وقتی خودش غم داشت، به جای ناله و غر، سعی کرد بره بگرده و مطالعه کنه و بعدش بیاد اینجا و تیتر بزنه که چهطور حالمون رو خوب کنیم.
اینجا دختری هست که وقتی از بیبرنامگی خودش کلافه بود، چند هفته درمورد اشتباهات برنامهریزی حرف زد، چون فکر کرد شاید اینجوری جهان رو کمی زیباتر تحویل داده باشه به آدما.
اینجا دختری هست که برشهای کوتاهی از زندگیاش رو به نمایش میذاره، برشهایی که تصور کرده بیشتر به درد دیگران میخوره.
همین:) در شب سالگرد تولد اینجا، فقط همین نکته به ذهنم رسید که حس کردم باید بگم.
ممنونم از همهتون که گوش شنوا بودید برای من، مرهمانه یک ساله شد! 🧡
#هزار_و_یک_دلیل_برای_نوشتن
#دلیل_هفتم
توی این درگیریهای ذهنیای که با خودم داشتم، شاید بیشتر از همه این جمله روی من اثر گذاشت:" باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفتهای، تحویل دهی." و من با خودم فکر کردم شاید "نوشتن" این حس رو بهم بده که دنیا رو در حد خودم قشنگتر کردم و وجدانم رو آسوده کنم.
با این تفکر اینجا رو ساختم و نوشتم.
همون اول گفتم از امید میگم، از نیمههای پر لیوان و قشنگیها؛ و اگه قرار باشه از غمی بگم، به خاطر اینه که بگم همهی ما همدردیم.
گاهی با خودم فکر میکنم شما چه تصوری دارید از دختری که تقریبا هرشب میاد اینجا چند خطی مینویسه و میره؟ چه فکری میکنید درموردش؟ شاید با خوندن پستهایی با مضامین راهکارهای روانشناسی( مثل #شنبههایدوستداشتنی و یا #دستاوردهای_قرنطینه) این تصور از من در شما ایجاد شده باشه که من خودم هیچکدوم از این مشکلات رو ندارم و حالا میخوام برم روی سِن و راهکارهام رو برای همگان تجویز کنم. این در حالیه که اینجا و در پشت پرده، داستان کاملا فرق میکنه.
اینجا دختری هست که وقتی خودش غم داشت، به جای ناله و غر، سعی کرد بره بگرده و مطالعه کنه و بعدش بیاد اینجا و تیتر بزنه که چهطور حالمون رو خوب کنیم.
اینجا دختری هست که وقتی از بیبرنامگی خودش کلافه بود، چند هفته درمورد اشتباهات برنامهریزی حرف زد، چون فکر کرد شاید اینجوری جهان رو کمی زیباتر تحویل داده باشه به آدما.
اینجا دختری هست که برشهای کوتاهی از زندگیاش رو به نمایش میذاره، برشهایی که تصور کرده بیشتر به درد دیگران میخوره.
همین:) در شب سالگرد تولد اینجا، فقط همین نکته به ذهنم رسید که حس کردم باید بگم.
ممنونم از همهتون که گوش شنوا بودید برای من، مرهمانه یک ساله شد! 🧡
#هزار_و_یک_دلیل_برای_نوشتن
#دلیل_هفتم
تو این روزها، که بهار رو از پشت شیشه به تماشا نشستیم و حال و حوصلهی هیچ کدوممون سرجاش نیست، شاید اگه یکی از سررسید سال ۹۹ و نوشتن اهداف و آرزوهای سال جدید حرف بزنه، دلمون بخواد سر به تنش نباشه و حتی کرونا بگیره که انقد خوشی زده زیر دلش!
ولی نگاه به الانمون نکنید، همیشه که این طور نمیمونه.
"چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند"
حیفه به استقبال بهار خانوم سمجی که پشت این شیشهها داره کار خودش رو میکنه، نریم.
حیف روزهای نیومده که به پای این روزها بسوزن. حیف سال ۹۹ ِ بیگناه که ما انقدر سردیم نسبت بهش.
حیف بیست و دومین بهار عمر من و نمیدونم چندمین بهار عمر شما که بدون شوق و هدف باشه.
این غبار غم و کرختی رو باید پاک کنیم از دلهامون که حتی اگه این آتش گلستان هم نشه، ما سیاوشی باشیم که سربلند بیرون میاد ازش.
+ غبار پاککن خوب معرفی کنم؟ بفرمایید:))👇
ولی نگاه به الانمون نکنید، همیشه که این طور نمیمونه.
"چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند"
حیفه به استقبال بهار خانوم سمجی که پشت این شیشهها داره کار خودش رو میکنه، نریم.
حیف روزهای نیومده که به پای این روزها بسوزن. حیف سال ۹۹ ِ بیگناه که ما انقدر سردیم نسبت بهش.
حیف بیست و دومین بهار عمر من و نمیدونم چندمین بهار عمر شما که بدون شوق و هدف باشه.
این غبار غم و کرختی رو باید پاک کنیم از دلهامون که حتی اگه این آتش گلستان هم نشه، ما سیاوشی باشیم که سربلند بیرون میاد ازش.
+ غبار پاککن خوب معرفی کنم؟ بفرمایید:))👇
Audio
دکتر شکوری تجلی یکی از آرزوهای منن. آرزویی قدیمی که همیشه از خدا خواستم آدمهای خوبی سر راهم قرار بده.
ایشون ۸ قسمت پادکست کوتاه دارن در مورد آمادگی برای شروع سال نو، که من دونهدونه شونو میفرستم اینجا، چون حیفه واقعا دلمون زنگار ببنده از غم. خودمون یکم به فکر خودمون باشیم.
این شما و این قسمت اولش. 🌸🌿
( این پادکستا برای بهار ۹۷ ضبط شدن)
@marhamane
ایشون ۸ قسمت پادکست کوتاه دارن در مورد آمادگی برای شروع سال نو، که من دونهدونه شونو میفرستم اینجا، چون حیفه واقعا دلمون زنگار ببنده از غم. خودمون یکم به فکر خودمون باشیم.
این شما و این قسمت اولش. 🌸🌿
( این پادکستا برای بهار ۹۷ ضبط شدن)
@marhamane