مرهمانه|فصل چهارم
3.05K subscribers
238 photos
24 videos
16 files
136 links
برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
.
Download Telegram
در تمام مدتی که داشتم دلمه‌ی مانده از قرارِ دیروز را لقمه می‌گرفتم و با خود می‌گفتم که آقای آشپز رب اش را یکم زیادی زده ، به این فکر کردم که اگر قرار بود برگردم به اول فروردین ماه ۹۷ و دوباره این سال را زندگی کنم ، از بین تمام اشتباهات امسالم چه کاری را انجام نمی‌دادم .
بین تنبلی‌ها و لجبازی‌ها ، بین اعتماد‌های بی جا و دل شکاندن‌ها ، بین کتاب نخواندن‌ها و به خود نرسیدن‌ها ، بین نخندیدن‌ها و شاد نبودن‌ها ، بین عذاب وجدان‌های مسخره و کمال‌گرایی‌های افراطی ، بین تمام لحظاتی که مصرانه خودآزاری کردم و به حرف‌های دوزاری(!) دیگران در مورد خودم اهمیت دادم ، بین تمام اشک‌هایی که بیهوده ریختم ، تمام احساس‌هایی که بیهوده صرف کردم ، تمام لبخند‌هایی که دریغ کردم ، تمام حرف‌هایی که نزدم ، تمام ترس‌ها و عقب کشیدن‌ها، بین تمام لحظاتی که زندگی نکردم ، بین همه‌ی اینها گشتم و آخر سر ، وقتی داشتم لقمه‌ی آخر دلمه ام را میخوردم به خودم گفتم :
" میدونی؟ من اگه برگردم عقب ، دیگه نمیذارم تو هیچ لحظه‌ای ناامید بشم."

#درسهایی_برای_زندگی
دلم میخواهد نوروز ۹۸ را در آغوش بگیرم و به او بگویم که من نه مثل نوروز ۹۵ به تو به چشم یک فرصت مطالعاتی طلایی برای کنکور (!) نگاه میکنم ؛ و نه مثل نوروزهای ۹۶ و ۹۷ برایت برنامه ریزی میکنم تا درسهای عقب افتاده‌ی طول ترم ام را بخونم .
من تو را ، برای خودِخودت دوست دارم . برای اولین و به احتمال زیاد آخرین نوروزی که در آن ، میتوانم سبک‌بالانه کیف کنم و ریه‌هایم را پر کنم از عطر بهار ، بدون فکر کردن به پیک‌های نوروزی و کاردستی‌های مسخره اش ، امتحان میان ترم علوم و ریاضی و زیست و شیمی و نوروآناتومی و فیزیولوژی و شیفت‌های بیمارستان .
دلم میخواهد به اندازه‌ی تمام این سالها نوروز ۹۸ را نفس بکشم و زندگی کنم ، بی خیال و بی دغدغه .
انقدر سرشارم از این نیاز ، که هیچ چیزی نمیتواند حال مرهمی که منتظر بهار است را ، بد کند .

پ.ن: دو رور تا باهآر :)🌸

#بهار‌بهار‌چه‌اسم‌آشنایی
تا وقتی ابرهای یاسی رنگ ِ اول صبح تو آسمونن و درخت‌های سبز رو‌به‌رو‌ی پنجره‌ی اتاقت ،
تا وقتی که پنجره رو باز میکنی و نفس عمیییق میکشی و بلند میگی :" ماامااان بوی عید میاااد " ، باید زندگی کنی و بجنگی .
چون‌که ارزششو داره ،
نه تنها هدفت که واسش میجنگی ،
بلکه زحمت خدا واسه آفرینش ات :)
چون‌که باید تلاش کرد و رفت جلو و رفت جلو ، بی خیال همه ی ناکامی‌های گذشته ،
بی خیال همه‌ی اتفاق‌های بد ،
مگه یه در چقدر میتونه بسته باشه ؟
مگه چقدر میشه که شب باشه ؟

#جوونه_ی_امید🌱
خدایا چنان مکن که از اجابت دعایم ، اگرچه به تاخیر افتد ، ناامید شوم .

#دقایقی‌با‌صحیفه
چون‌که یک قسمتی از اهداف سال ۹۸ ام مربوط میشود به ساختنِ‌ حالِ خوب ، برای اولین بار در عمر بیست ساله ام، چهار تا تخم‌مرغ آب‌پز کردم و با کمترین امکانات ، یعنی لاک‌های استفاده نشده و چه بسا تاریخ مصرف گذشته ،
درست مثل "مهسا پنج ساله از مرزن‌آباد " روی تخم‌مرغ‌ها نقاشی کشیدم و تخم‌مرغ رنگی درست کردم برای سفره‌ی هفت سین .
کار سختی بود چون در تمام مدت سعی کردم جلوی مامان که از کاردستی ام خنده اش گرفته بود ، جدیت خود را حفظ کنم و همچنین به این فکر کردم که واقعا چرا باید تا این حد در نقاشی بی استعداد باشم ؟
و از همه مهمتر اینکه این نقش‌های کج و کوله ای که با لاک قرمز روی تخم‌مرغ‌ها کشیده ام ، تا چه حد قرار است آبروی مرا جلوی مهمان‌ها ببرد :))
نمی توانم بگویم سالی پر از فقط شادی و موفقیت داشته باشی؛ نمی شود!
دیگر آنقدر بزرگ شده ایم كه بفهمیم از این بهار تا آن بهار فاصله ای است؛ پر از ماجراهای تلخ و شیرینی كه بسیاری از آن ها خواست و انتخاب ما نیستند، اما گریز ناپذیرند.
میدانی! میخواهم این بار برایت آرزویی كنم كه تو را در تمام فصول زندگی، در سرما و گرمای روزگار، در شكست ها و موفقیت ها، شادی ها و غم ها، در امان و قرار دارد.
آرزو میكنم آنقدر به خودت رسیده باشی و برسی، و آنقدری در قلبت آگاهی و در ذهنت روشنایی باشد و بیاید كه، تمام زندگی را هرطور كه پیش می رود- مشتاقانه، امیدوارانه، سرفرازانه و عاشقانه زندگی كنی!
باشد كه سال بعد، همین حوالی، خوشنود از خود و آنچه گذشته، به هم لبخند بزنیم.

#بهار‌بهار‌چه‌اسم‌آشنایی 🌸🍃
صبح دوم فروردین خود را چگونه آغاز کردید ؟
به نام خدا . چشم باز کردیم و به حیاط نگاه کردیم و دیدیم آقا دزده در اولین شب سال نو ، آمده و نهال شلیل مان را ( باورتان میشود ؟ نهال شلیل را ! ) کنده و با خود برده است !
و از آن موقع ما هستیم و جای خالی نهالِ سوگلیِ مامان و دلداری‌های الکی به او که قشنگتر و پر شاخه تر اش را میخریم و میکاریم و اینها !
ولی چقدر ، چقدر نگاه کردن به جای خالی عزیزی که دوستش داری غم‌آور است ، حتی اگر یک نهال شلیل باشد ...
کاش امسال ، سال دل کندن‌ها نباشد !...

#نودوهشت‌عزیز‌با‌ما‌به‌از‌این‌باش‌!
امیدواری ات نسبت به چیزی که به آن امید نداری بیشتر باشد، از آنچه که به آن امید داری.
امیرالمومنین علی(علیه السلام)
🌱
گاهی یه روزَنه تو اوج ناامیدی باز میشه...:)

#جوونه_ی_امید
* دلم میخواهد جلوی آیینه بایستم و مردی خسته را ببینم.مردی که از کشورهای زیادی گذر کرده، از مسیرهای عجیبی. مردی که جلوی همه ، حتی خودش هم ایستاده . مردی که غمگین بوده و شادی کرده، از سکوی المپیک در آتن یونان تا وسط بیابان‌های بادرود و معدن بند نرگس آمده . از مسیر که هیچ ، از مردم و از خودش هم عبور کرده . مردی که خوب میداند مدال آوردن در ورزش خیلی هم با مدال آوری در زندگی متفاوت نیست .
میداند مدال آور میتواند کارگری شریف باشد که برای خانواده‌اش عرق میریزد، یا راننده‌ای که جاده‌ها را می‌پیماید . یا اصلا دکتری باشد که هنوز هم به شهر کوچک محل تولدش باز میگردد و مجانی مریض مداوا میکند . میتواند سرهنگ بازنشسته ای باشد که به جوانی زمین خورده کمک میکند یا مربی‌ای که پا به پای شاگرد‌ اش اشک میریزد و زحمت میکشد . مدال‌آور میتواند مادر تنهایی باشد که پنج بچه را با آشپزخانه‌ی خالی بزرگ میکند ، یا پدری که برای خرج خانه‌اش راهی شهر یا کشوری دیگر میشود و با کبودی کوچکی روی شقیقه‌اش باز میگردد .
مهم این است که مدال آور با همه ی خستگی اش ، جرات نگاه کردن به آیینه را دارد . *

متنی که فرستادم ، آخرین جمله‌های کتاب "دست نیافتنی" بود ، اولین کتابی که امسال موفق شدم به اتمام برسانم و به غایت از خواندن‌اش و مزه‌مزه کردن تمام لحظات‌اش لذت بردم .
۶۱ قسمت از متن آن را ذخیره کردم برای آینده که باز بخوانم و سرشار شوم از حس‌های خوب ِ این کتاب که زندگی‌نامه‌ی یک جهان‌پهلوان کشتی بود .
در آینده بیشتر از تمامی حس‌های خوبی که از این کتاب گرفتم صحبت میکنم ، هم برای خودم تا یادم بماند ، هم برای شما تا انگیزه‌ای شود برای خواندن‌اش .

#من‌و‌کتاب‌هایم
#دست‌نیافتنی
این چند روزی که شمال بودیم و به خاطر شرایط جوی کشور ، عملا در یک جنگ ِ بقای ناخواسته حضور داشتیم ، را بی‌نهایت دوست داشتم !
می‌گویم جنگ برای بقا چون باید در مه شدید جلو می‌رفتیم ، جاده‌های برفی را ترسان و لرزان طی میکردیم و زیر باران شدید آتش درست‌ میکردیم تا یخ نزنیم و خود را در مقابل سگ‌های وحشی ریلکس نشان می‌دادیم و فرار نمیکردیم تا مبادا لقمه‌ی چرب شب بارانی‌شان شویم !
این چند روز زندگیِ محض بود . قدم زدن زیر باران ، در بازار روز شهر و دیدن زن‌های خانه داری که سبزی‌های حیاط‌شان را می‌فروختند . چشم بستن و بوییدن هوا که تلفیق بوی باران و نم و سیر ترشی و زیتون پرورده و ماهی سفید بود .
قدم زدن کنار دریای طوفانی ، از سرما مچاله شدن و عکسهای سلفی گرفتن، لبخند زدن به عروسی که آمده بود لب دریا و چشم بستن و شنیدن صدای دریا‌ی خروشان .
دیدن انبوه درختان سرسبز و تاب‌بازی در تابِ قراضه‌ی کنار ساحل و لبخند زدن به خدایی که عجیب این شهر را هنرمندانه آفریده .

#بار‌دیگر‌شهری‌که‌دوست‌می‌داشتم💚
* بعضی از آدم‌ها ، پس از یک عمر زندگی ، وقتی که از دنیا می‌روند انگار روی هوا قدم برداشته‌اند ؛ هیچ جای پایی ازشان نمانده . و بعضی ردی از خود بر دنیا و انسان‌ها می‌گذارند .
کسانی که می‌خواهند جای پای‌شان در دنیا بماند ، باید "زندگی" کنند . زندگی یعنی همه‌ی سختی‌ها و ناهمواری‌ها ، یعنی آسیب‌دیدن و ترمیم‌یافتن ، باختن و بردن . باور دارم که برنده‌های دنیا بیشتر از همه شکست می‌خورند. کسانی که بارها و بارها و بارها به جنگ زندگی می‌روند تا در پس تمام شکست‌ها بالاخره پیروز شوند . *


+شاید تمام شکست‌هایی که تا به حال خورده‌ایم ، بخش جداناپذیری از سناریوی "زندگی مان" بوده ، همان که به قول جهان‌پهلوان ِکتاب ، باید تمام و کمال تجربه‌اش کنیم تا رد پای‌ ما ، بماند به یادگار و شاید بشود راهنمای دیگران ! ...

#من‌و‌کتاب‌هایم
#دست‌نیافتنی
#یادمان‌بماند‌
مرهمانه|فصل چهارم
صبح دوم فروردین خود را چگونه آغاز کردید ؟ به نام خدا . چشم باز کردیم و به حیاط نگاه کردیم و دیدیم آقا دزده در اولین شب سال نو ، آمده و نهال شلیل مان را ( باورتان میشود ؟ نهال شلیل را ! ) کنده و با خود برده است ! و از آن موقع ما هستیم و جای خالی نهالِ سوگلیِ…
عمه برای تولد شش سالگی‌ام یک دست فنجان و نعلبکی و قوری و قندان چینی آورده بود ، هر کدام شاید به اندازه‌ی یک بند انگشت . این هدیه آن زمان که دخترها در خاله‌بازی‌های‌شان به هم لیوان چای خیالی تعارف میکردند ، یک هدیه‌ی فوق لاکچری بود ! یک دست چینی چای‌خوری مثل همان که مامان‌ها دارند ، اما کوچک و نقلی ‌.
من اما هدیه‌ی لاکچری‌ام را گذاشتم به عنوان دکوری اتاق ، هیچ‌وقت نه خودم از آن استفاده کردم نه گذاشتم کسی به آن دست بزند . در تمام این سالها جنگ و دعواها داشتم با تمام دختربچه و چه بسا پسربچه‌های فامیل که میخواستند قوری و فنجانم را از نزدیک ببیند . به همه‌ی‌شان می‌گفتم که شکستنی‌اند و بچه‌ها حق ندارند به آن‌ها دست بزنند . نمیدانم ، شاید یک جور مراقبت وسواس‌گونه دارم نسبت به تمام چیز‌هایی که دوستشان دارم !
امسال اما ، دختربچه‌ی شش ساله‌ی فامیل که دست دراز کرد برای برداشتن قوری ، یک نفس عمیق کشیدم ، چند تا دستمال‌کاغذی آوردم ، فنجان‌ها را پیچیدم لای دستمال و دادم دستش . جلویش زانو زدم و گفتم :" همه‌اش مالِ تو . گذاشتم‌ شون لای دستمال که تو راه که میری خونه ، نشکنن . فقط بهم قول بده وقتی بیست سالت شد ، بدی شون به یه دختربچه‌ی شیش ساله. "
خیلی خوشحال شد . خیلی . من هم یک نفس راحت کشیدم از اتمام چهارده‌سال مراقبت از یک خاطره‌ی خوش . خاطره‌ی خوشِ هدیه‌ی عمه در تولد شش سالگی‌ام . بگذار حالا دختر شش ساله‌ی دیگری از این حس خوب مراقبت کند ‌.
اصلا ؛ چه عیبی دارد که امسال، سال دل‌کندن‌ها باشد ؟ :)...

#روز‌مره‌ها
کتاب دست‌نیافتنی ، زندگی‌نامه‌ی علیرضا حیدری جهان‌پهلوان کشتی است . صادقانه و عامیانه . جذب‌کننده و تاثیرگذار . روایت پسرک یتیم و پر شر و شوری که هدفش از ورود به رشته‌ی کشتی ، این است که بیشتر و محکم‌تر بتواند همکلاسی‌ها ، هم‌محله‌ای‌ها و حتی معلمانش را کتک بزند . روایت پسرکی که به خاطر فقر ، دوبنده‌ی خیس از عرق و کفش‌های لنگه‌به‌لنگه‌ی هم تیمی هایش را می‌پوشد ، تا رسیدن به مرد ثروتمندی که معدن‌دار نمونه‌ی سال می‌شود ، یک معدن آهن خصوصی با ۸۰۰ نفر کارگر .
روایت جاه‌طلبی‌ها و رویاپردازی‌ها ، ناامید‌شدن‌های بسیار ، تلاش‌های تا سر حد خود مرگ ، غرور و غیرت ، قهرمان شدن با یک پای شکسته ، درد کشیدن و درد کشیدن و درد کشیدن تا بالاخره رشد کردن .
کتابی که پشت‌صحنه‌ی‌ ۳۰ ثانیه‌ ایستادن یک قهرمان رو سکوی قهرمانی را صادقانه روایت میکند ، پشت صحنه ای به قدمت سی سال با سختی‌هایی باور نکردنی ، ناامیدی تا حد خرید یک قبر و زل زدن به آن و منتظر مرگ‌بودن ، سرسختی و توقف ناپذیری تا بالاخره ؛ رسیدن به یک هدف دست‌نیافتنی که اتفاقا از نگاه قهرمانِ کتاب ، مدال‌های رنگارنگ نیست ! قهرمان کتاب میگوید هدف ، همان تلاشی است که می‌کنیم ، همان زحمت و زجری است که می‌کشیم ، فارغ از نتیجه .
می‌گوید قهرمان واقعی مادرش است که پنج بچه را تک و تنها و در فقر بزرگ کرد ، می‌گوید قهرمان ، شاید آن کسی است که برای بلند کردن پسرک افتاده روی زمین ، دستی دراز می‌کند .

#دست‌نیافتنی
#من‌و‌کتاب‌هایم
#معرفی‌نامه
+از تهران ِخالی از سکنه و با هوای بهاری مطبوع چه استفاده ای می‌کنید؟
به نام خدا . در شهر پیاده می‌گردیم و پارک‌های کوچک و نقلی را که خالی از هرگونه بچه است ، پیدا کرده ؛ به سراغ قسمت وسایل بازی رفته ، به تاب‌های آن حمله کرده و تا می‌توانیم به اندازه‌ی همه‌ی این سالها تاب میخوریم و به قول روان‌شناس‌ها عقده‌گشایی می‌کنیم 😌

#کودکستان‌درون
یک جایی از کتاب دست‌نیافتنی هست که می‌گوید : " باور دارم که ارزش آدم‌ها به مسیر و تجربیاتی است که از سر می‌گذرانند ، نه صرفا نتایجی که برای دیگران قابل رویت است . انسان‌ها را باید از زحمتی که برای رسیدن به یک جایگاه می‌کشند اندازه گرفت ، نه خود جایگاه . "
دلم می‌خواهد این جمله را یادداشت کنم بگذارم در جلوی چشم ترین جای اتاقم ‌. تا اگر یکوقت خواستم کسی را قضاوت کنم ، لااقل به پشت‌صحنه‌ی کارش نگاه کنم ، به تلاش‌هایش ، نه نتیجه‌ای که می‌بینم . خواه نتیجه بد باشد ، خواه خوب !

+اگر از من بپرسند بهترین قسمت کتاب کدام بود ، کتاب را باز می‌کنم ، این صفحه را می‌آورم و با دستانم این یک پاراگراف را نشان می‌دهم .‌

#من‌و‌کتاب‌هایم
#دست‌نیافتنی
#یادمان‌بماند‌
خدایا
توفیقم ده که در همه حال از تو به نیکی سخن گویم
و به ستایشت کمر بندم
و سپاسگزار تو باشم
تا به آنچه از دنیا به من عطا کرده ای دلخوش نگردم
و برای آنچه از من دریغ داشته ای اندوهگین نشوم .

#دقایقی‌با‌صحیفه💚
مرهمانه|فصل چهارم
دلم میخواهد نوروز ۹۸ را در آغوش بگیرم و به او بگویم که من نه مثل نوروز ۹۵ به تو به چشم یک فرصت مطالعاتی طلایی برای کنکور (!) نگاه میکنم ؛ و نه مثل نوروزهای ۹۶ و ۹۷ برایت برنامه ریزی میکنم تا درسهای عقب افتاده‌ی طول ترم ام را بخونم . من تو را ، برای خودِخودت…
در دو روز مانده به بهار ، نوشتم که آنقدر بهار ۹۸ را دوست دارم که در نوروز اش هیچ‌چیز نمی‌تواند حال مرا بد کند . اما اشتباه میکردم .
انگار آن موقع که این حرف را زدم ، آقای خدا داشته یک لبخند می‌زده و می‌گفته که زود قضاوت نکن عزیزم ، تو هیچ‌وقت نمیدانی چه پیش می‌آید ‌.

در زندگی همه مان ، گاهی وقتها اتفاقاتی می‌افتد که رخ دادنشان دست خودمان نیست . حتی متاسفانه در بعضی مواقع ، کنترل کردنشان هم دست ما نیست ‌. انگار که باید بنشینی یک گوشه و کاری نکنی و فقط صبر کنی و نگاه کنی تا ببینی کی می‌رود ، این باران ِ بی امان کی تمام می‌شود .
البته اینکه میگویم "کاری نکنی " برای خودم خنده دار است ، چون صبر کردن و هی امید ِ رفتن ِ روزهای بد را به خود دادن ، سخت‌ترین کار دنیاست .
هروقت میگویم صبر ، یاد آن تمرین درس عربی می‌افتم که نوشته بود "الصبر مرُ " . تلخ است واقعا . تلخ به خاطر اینکه ناراحتی ، نگرانی ، اما "تو" که وسط این اتفاقی عملا کاری نمی‌توانی بکنی . گاهی وقت‌ها انگار کندن کوه و جابه‌جا کردن آن ، راحت‌تر از نشستن و دست روی دست گذاشتن است .
اما باید بنشینی و حافظ دائما در گوش ات می‌گوید : در دایره ی قسمت ما نقطه‌ی تسلیم ایم .
درست مثل دیشب . که به باران ِ بی امان ِ شب ، با بغض نگاه می‌کردم و
می‌گفتم :" پس کی تمام می‌شوی ؟"
به آقای خدا نگاه کردم و گفتم جیب‌های تو پر از معجزه است . تو بار دیگر ثابت کردی که اگر بگویی باش ، می‌شود . که اگر بگویی ایرانِ درگیرِ خشکسالیِ چند ساله را سیل ببرد ، سیل میبرد یک آب هم روش !
اما تو همیشه ثابت کرده ای که رحمتت بر غضبت پیشی می‌گیرد ...
این‌ها را گفتم و نفهمیدم کی خوابم برد .
صبح بیدار شدم . نور آفتابِ توی آسمان بیدارم کرد . از پنجره نگاه کردم . همه جا خشک بود . به آقای خدا ، لبخند زدم .

#لطف‌آنچه‌تو‌اندیشی‌حکم‌آنچه‌تو‌فرمایی💛
این چند روز را سرما خورده بودم ، از کل روز نصف اش را خواب بودم و برای نصف دیگر ، وظیفه ام کاملا مشخص بود ؛ آماده کردن خودم و اتاقم برای شروع دوران بالین .
لباس‌های دانشگاه را از کمد درآوردم ، شستنی‌ها را شستم ، اتو کشیدنی‌ها را اتو زدم ، کفش‌ها را واکس زدم ، کتاب‌های درسی را گذاشتم جلوی چشم ، خودکار‌ها و هایلایتر‌ها را آماده کردم ، کمی کتاب‌ فیزیولوژی ام را ورق زدم و مهمتر از همه ؛ خودم را برای روز‌های سخت اما شیرین بالین آماده کردم .
حالا روی تخت دراز کشیده ام ، خسته اما ذوق زده ، مضطرب اما امیدوار . به لباس‌هایی که باید فردا بپوشم نگاه میکنم و لبخند می‌زنم . یاد مرهم ِهفت ساله می‌افتم که شب ِاولِ مهرِ اولِ دبستان اش ، آنقدر به روپوش سبزرنگ مدرسه اش زل زد تا خوابش برد .
به مسیر فکر می‌کنم . به سختی‌ها ، تلخی‌ها ، شب‌های امتحان ، کشیک‌ها ، استاد‌های باسواد ، مریض‌های کم طاقت ، لیوان‌های بزرگ نسکافه ، قدم زدن‌ها در راهروی بیمارستان ، سلفی‌های قبل و بعد از امتحان ، از خستگی‌ مردن‌ها ، از شادی گریه‌کردن‌ها ، از عشق لبریز شدن‌ها .
به تمام اینها همزمان فکر میکنم . قرص چرک‌خشک‌کن ام را می‌خورم ، چشم‌هایم را می‌بندم و خودم را در اولِ راهِ فصل جدیدی از زندگی‌ام تصور می‌کنم .

#حس‌های‌صورتی💖
خب ...
اولین روز ِ دوره‌ی فیزیوپات
نور بود ،
عشق بود ،
خنده و بغل‌ها و ماچ‌و‌بوسه‌های اول صبحی بود ،
حس ِخوبِ شروع بود ،
لبخند ِ دیدن ِ استادِ داخلی بود ،
حس ِ نابِ دلگرمی و دوستی بود .

آقای خدا ! بابت امروز ، کلی ممنون !😍

#خدا‌جان‌شکرت‌💚
یک جایی از کتاب دست‌نیافتنی ، قهرمان کتاب می‌گفت که هیچوقت از شرایطش راضی نبوده ، همیشه هر‌چه که می‌شده ، میگفته باید بهتر و قوی‌تر شود ، و دفعه‌ی بعد نتیجه‌ی درخشان‌تری بگیرد .
می‌‌گفت همین خصلت‌اش بوده که باعث شده خیلی از مدال‌هایش را بدست آورد و تا جایی که من از کتاب برداشت کردم ، آن را یک خصلت خوب می‌دانست .
اما از یک طرف ، یک جا گفته بود که در تمام عمرش هیچوقت احساس رضایت‌درونی و خوشبختی نداشته ، هیچوقت لبخند رضایتی به خودش نزده ، هیچوقت خودش را تحسین نکرده ، حتی وقتی بر روی سکوی قهرمانی ایستاده .

با خودم فکر می‌کنم و می‌گویم گاهی انگار باید فریاد بزنیم "بسه ! تا همینجا کافی است ! دیگر نه بهترش را می‌خواهم نه درخشان‌تر اش را . همین کافی است و من با همین از خودم راضی ام و خوشبختم . "

#درسهایی_برای_زندگی