مرهمانه|فصل چهارم
3.04K subscribers
238 photos
24 videos
16 files
136 links
برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
.
Download Telegram
خب علوم‌پایه‌ای ها و ترم یکی‌های فیزیوپات، دستا بالا ببینم؟
Final Results
12%
من
88%
من نیستم، ولی میخوام بدونم اونا چند نفرن :)))
مرهمانه|فصل چهارم
خب علوم‌پایه‌ای ها و ترم یکی‌های فیزیوپات، دستا بالا ببینم؟
خب بچه‌ها! به حد نصاب رسیدید😅
پس من کم‌کم آماده شم برم بالای منبر:))

🏵هدفم چیه از این کار؟
من خودم موقع شروع فیزیوپات خیییلی گنگ و سردرگم بودم. جوری که کورس اول، فقط با این سوالا که چی بخونم؟ چه جوری بخونم؟از کجا بخونم؟ چه قدر بخونم؟ گذشت! طول کشید تا قلق کار دستم بیاد. تا بفهمم چی کار باید بکنم. و خب اون موقع آدم همه‌ی آرزوش اینه که یکی که این مسیر رو به خوبی و خوشی تموم کرده، بیاد کمکش کنه. من که نتونستم از کسی چنین کمکی بگیرم، ولی به دیگران که میتونم این کمک رو بدم😉😇

🏵این حرفا به درد کی میخوره؟
مشخصا بیشتر از همه به درد ترم اولی‌های فیزیوپات. بعدش واسه علوم‌پایه‌ای ها که البته باید یه جا برای خودشون فوروارد کنن و بعدا بخونن. کنکوری‌های عزیزمم میتونن اسکرین بگیرن. ان‌شاالله برای ۳ سال بعدشون:)))

+ راه‌های ارتباطی رو هم برگردوندم. اگه سوالی در این رابطه دارید که میخواید تو متنم جواب بدم برام بفرستید حتما.
مرهمانه|فصل چهارم
سی: الان به یه مرحله از احترام به داروها رسیدم که اگه یه ورق قرص افتاده رو زمین ببینم، برمیدارم، می‌بوسم، میذارم روی یه بلندی🤪 سی‌و‌یک : رفرنس فارماکولوژی کتابیست بس قطور، نوشته‌ی جناب برترام جی. کاتزونگ. دیروز یکی از دانشجوهای پزشکی استوری گذاشته بود که:…
سی‌و‌چهار : با بچه‌های گروه سابق‌مون قراره یه گودبای پارتی کوچولو بگیریم:)) اینا در واقع یه گروه ۶ نفره بودن از درس‌خون‌ترین و مسئولیت‌پذیرترین بچه‌های کلاس که من و سمیرا از ترم دو بهشون پیوستیم. نیت اولیه‌مون هم همکاری در نوشتن جزوه‌ی بیوشیمی بود😅 ولی کم‌کم بهم نزدیک شدیم و رفیق گرمابه و گلستان شدیم تاااا این‌جا. ولی از استاجری به بعد تصمیم من و سمیرا بر آن شد که یکم راهمون رو جدا کنیم از هم. علی ای حال، بعد آخرین امتحان قراره باهاشون بریم روپوش بگیریم برای استاجری‌مون. گرچه ذوق کردن واسه خرید روپوشِ جدید، خیلی ترمَکانه😅 است، ولی خب همش که نباید با "بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو " زمستونو سر کرد، میشه با بوی روپوش نو هم زمستونو سر کرد به هرحال:))
#با‌اینا‌خستگی‌مو‌در‌میکنم

سی‌و‌پنج: در این شانزده سال تحصیلم به یاد ندارم معلم یا استادی رو دوست داشته باشم و لفظا و به طور غیر مستقیم این دوست داشتنم رو ابراز کرده باشم. یعنی همیشه یه حجاب و پرده‌ای بین من و آموزگارم بوده که خجالت میکشیدم از این کار. ولی دیگه امشب به خودم نهیب زدم و گفتم اینهمه سال سعی کردی با گرفتن نمره‌ی خوب به معلم و استادت علاقه‌ات رو نشون بدی، حالا یه بارم مستقیم بگو!
اینه که تو بخش اعتراض به نمره، برای استاد فارمای عزیزم نوشتم:" استاد شما یکی از باوجدان‌ترین و دلسوزترین اساتیدی بودید که افتخار شاگردی‌شون رو داشتم. به خاطر همه چیز ممنونم." و الان دیگه از خجالت روم نمیشه برم سایت بقیه نمره‌هام رو ببینم:)))

سی‌و‌شش: این نیم‌سال تحصیلی از دیدن ترمکا در دانشگاه محرومیم:)) اصلا ترمکا که میان دانشگاه با خودشون شور و هیجانه که میارن ها. روپوشهای سفیدی که برق میزنن، نترهای ده کیلویی که با ذوق تو دست شون گرفتن، و تا چند روز شنیدن این پرسش که : ببخشید شما هم ترم یکید؟
حالا از یه دید دیگه هم میشه نگاه کرد. که ما الان خودمون یه جور ترمکیم برای استاجرا و اینترنا و منتظرن ما با استتسکوپ‌هامون از راه برسیم و شور و هیجان ببخشیم به بیمارستان :)))

سی‌و‌هفت: دو قدم مانده که فیزیوپات به یغما برود😢

۱۵ بهمن‌ماه ۹۸.
مدل امتحان بعدی‌‌مون، اینجوریه که عکس یه لام از نمونه‌ی بافتیِ ضایعه‌ی پاتولوژیک بیمار رو می‌بینیم(عموما سرطان‌ها) و باید به چند تا سوال جواب بدیم. مثلا چرا این تشخیص رو گذاشتیم، علایم‌اش چیه، علت‌هاش چیان.
اما نقطه‌ی اوج امتحان از نظر من، اون‌ جاییه که از "پروگنوز" بیماری پرسیده میشه. پروگنوز به زبان ساده، همون "دکتر طفره نرو. فقط بهم بگو چه قدر وقت دارم؟" ایه که تو فیلما شنیدیم.
در پاسخش معمولا از اصطلاحی به نام بقای ۵ ساله استفاده میکنیم. یعنی این آدم، با این ضایعه‌ای که من تو لامش می‌بینم، احتمال زنده موندنش در ۵ سال آتی، فرضا ده درصده.
مطلب هر لامی رو که میخونم، به این قسمت که میرسم، غصه‌ام میگیره. به خودم نهیب میزنم که انقدر راحت ننویس "بدخیم". انقدر ساده نگذر. نذار از الان برات عادی بشه. هیچ حواست هست؟ این یه بافت پاتولوژیک نیستا، این یه مادر مهربونه. این دختربچه‌ایه که بعد ۱۵ سال به دنیا اومده. اون یکی تازه ماه پیش عقد کرده.
پشت این لاما، یه دنیا قصه است که باعث میشه وقتی بخوام پروگنوز رو بنویسم، غصه‌ام بگیره.
امروز اتفاقی دیدم که این حس منو، اولین صفحه از کتاب هاریسون به خوبی نوشته:
"بیمار مجموعه‌ای از علایم، نشانه‌ها و اختلال عملکرد و یا ارگان‌های آسیب دیده نیست؛ بلکه انسانی است سرشار از ترس و امید، در جستو‌جوی کمک، رهایی از رنج و اطمینان خاطر..."

#قدم_به_قدم (که یادم بمونه...)
بعد از یه دوی‌ استقامت طولانی و گاها جان‌فرسای پنج ماهه‌ی این ترم، حالا الان در حالی دارم اینا رو می‌نویسم که اون روبان قرمزه‌ی خط پایان رو پاره کردم و یه گوشه از خستگی نفس‌زنان افتادم زمین.
علی‌الحساب کانال اخبار و جزوات دانشگاه رو از پین تلگرام درآوردم، همه‌ی گروه‌های مربوط به دانشگاه رو میوت کردم و میخوام این چهار روز رو از غوغای جهان کوچیکم فارغ باشم. تا شنبه که دوره‌ی جدیدی شروع میشه و طبیعتا، دوی استقامت طولانی و سنگین‌تری.

#ول‌کن‌جهان‌را‌قهوه‌ات‌یخ‌کرد
کل اختتامیه‌ی جشنواره فیلم فجر رو نگاه کردم صرفا به خاطر یک ربع پایانی‌اش. جایی که بهترین بازیگران نقش اول و مکمل مرد و زن حرف میزنن. همیشه شنیدن حرفای کسایی که به نهایت خواسته‌شون رسیدن، برام جالب بوده. پیدا کردن بغض پنهان گلوشون و لرزش خفیف صداشون، برام دوست‌داشتنیه.
فیلم خورشید که در مورد بچه‌های کاره، بهترین فیلم انتخاب شد ولی این رو کاری ندارم بهش.
حرف من اینه که تصور کن پسربچه‌ی افغانستانی‌ای هستی که یه روز حین دستفروشی تو مترو تو رو برای بازیگری انتخاب میکنن. تست میدی، پذیرفته میشی، کنار بهترین بازیگران ایرانی بازی میکنی، فیلمت به جشنواره راه پیدا میکنه و اتفاقا بهترین فیلم هم میشه. ازت دعوت میکنن برای تقدیر و میکروفون در اختیارت میذارن تا چند جمله‌ای حرف بزنی. و تو درحالی‌که صدات می‌لرزه میگی:" فقط میخوام بگم هیچوقت ناامید نشید، هیچوقت."
من با این قسمت کار دارم درواقع.
بچه که بودم، داداش کوچیکم که میخواست اذیتم کنه، میگفت منو تو یه شب که بارون شدیدی می‌اومده، داخل یه سبد زیر پل پیدا کردن، بعد دیگه دلشون واسم سوخته و آوردنم خونه.
یه سبد حصیری کهنه هم داشتیم که نشونم میداد و میگفت:" ایناها، این بود. تو رو توی این گذاشته بودن!" من که کوچیکتر از اینا بودم که بفهمم وسط تابستون بارون شدید کجا بود اخه، ولی اینو می‌فهمیدم که چقدر غم‌انگیزه آدم اگه مامان واقعی نداشته باشه، چقدر غریبه توی این دنیا. حتی اگه یک درصد داداش راست میگفت چی؟
تا اینکه یه روز تو همون بچگی‌‌هام، با مامانم رفتیم خرید و ساعتها راه رفتیم. تو راه برگشت مامان گفت که زانوش درد میکنه. من یه دفعه چشمام برق زد، پرسیدم: کجای زانوت درد میکنه مامان؟ و دیدم همون قسمتی از زانوش درد میکنه که مال من درد گرفته. دیگه مطمئن شدم داستان شب بارونی و سبد حصیری دروغه. من کسی رو دارم که حتی دردهامونم شبیه به همه.
دیگه خال ِ مشترکِ چهار سانت مونده به مچ دست چپ‌مون که چیزی نیست!
من کسی رو دارم که وقتی می‌افتم زمین، اول اون دردش میگیره، اول اون آخ میگه. حالا تو هزارتا سبد حصیری بیار برای من!

+مامانا، خدای کوچیک بچه‌هاشونن. روز همه‌ی خداهای کوچیک‌، مبارک.
Madar
Aron Afshar
این آهنگ مورد علاقه‌ی مامانمه واسه روز مادر. دلم میخواد اینجا نگهش دارم❤️
@marhamane
دو دقیقه‌ی پیش، تو گوگل سرچ کردم:" محاسبه‌ی سن" و دومین سایت رو باز کردم. تو قسمت تاریخ تولد، برخلاف همیشه که تاریخ تولدم رو میزدم تا ببینم چندمین روز زنده بودنمه، تاریخ ۵ مهر ۹۵ رو وارد کردم.
آورد: "شما ۳ سال و ۴ ماه و ۲۱ روز دارید." پایین‌ترش نوشته بود سن شما به روز: ۱۲۳۸ روز.
یعنی هزار و دویست و سی و هشت روز از اون روزی که با کلی امید و آرزو از زیر قرآن رد شدم، تو مسیر دانشگاه به هزار و یکی موضوع مختلف فکر کردم، پا به دانشگاه گذاشتم و تو راهروهای دانشکده پشت سر سمیرا دنبال کلاس ترم یکی‌ها گشتم، میگذره.
و این عددی که خیلی هم دوست دارم تو حرفام تکرارش کنم، اصلا عدد کمی نیست. هزار و دویست روز از طلایی‌ترین روزهای جوونی منه که تو کلاسای درس، به هزار شکل مختلف گذشت.
و امروز؟ آخرین روز دانشکده بود. آخرین روز روی صندلی کنار هم‌کلاسی‌ها نشستن. آخرین روز حرص خوردن از دست هم‌کلاسی‌ها، آخرین روز خندیدن های دسته‌جمعی به شوخی‌های استاد، آخرین روز سبک‌بالی به عنوان یک دانشجوی پزشکی.
حسم؟ حسم مثل کسیه که ساعتها تو صف هیجان‌انگیزترین وسیله‌ی شهربازی بوده. هی هیجان و جیغ و داد اونایی که سوار وسیله‌ان رو شنیده، هی ته دلش ذوق کرده، هی جلویی‌هاش رو شمرده تا ببینه کی نوبتش میرسه، هی از ذوق دست دوستشو فشار داده و حالا ؟حالا بالاخره بعد کلی انتظار، رسیده به اون نقطه که باید بلیطش رو تحویل بده و بره تو. بره داخل و بشینه روی صندلی‌‌اش. یه نگاه به عظمت و تمام پیچ و مهره‌ها و ریزه‌کاری‌های دستگاه میکنه، دلش میخواد از ترس برگرده و فرار کنه، ولی ته دلش داره میلرزه از این حجم از هیجان.
بلیطش رو تحویل میده، کمربندش رو می‌بنده، میله‌ی جلوش رو سفت میگیره و خودش رو برای هر اتفاقی آماده میکنه!

پ.ن: هفت از چهارده ! :)
"وقتی میتونید بگید طبابت کردید و یه پزشکید، که زندگی مریض بعد از دیدن شما با زندگی‌اش قبل دیدن‌تون فرق بکنه. لایف‌استایل و کیفیت زندگی‌اش باید عوض بشه، وگرنه قرص و دارو دادن که چیزی نیست! "
#قدم_به_قدم
#استاد_روانپزشکی

"زندگی‌تون، دوستاتون، دور و برتون شاید زشتی و بدی داشته باشه، ولی شما یاد بگیرید همیشه با *خوب‌هاتون* زندگی کنید! "
#استاد_پوست
من اگه ماه بودم؟ اسفند
اگه ذوق بودم؟ ذوق لباس نو
اگه امید بودم؟ امیدمون تو لحظه‌ی دعا سر سفره‌ی هفت‌سین
اگه خستگی بودم؟ خستگی بعد از خونه‌تکونی
اگه بو بودم؟ بوی نمِ حیاط‌های آب و جارو شده قبل از اومدن مهمونا
اگه لحظه بودم؟ لحظه‌ی سال‌تحویل
اگه رنگ بودم؟ قرمزیِ ماهی‌گلی و سبزیِ سبزه‌‌ی هفت‌سین
اگه لبخند بودم؟ لبخند بچه‌های کوچیک فامیل بعد از عیدی گرفتن
اگه غم بودم؟ غم جای خالیِ عزیزی پای سفره‌ی هفت‌سین
اگه شعر بودم؟ فالِ حافظ سر سفره
اگه شلوغی بودم؟ شلوغی خیابونا دم عید
اگه میوه بودم؟ سیبِ قرمزِ سر سفره
من و ذوق‌های کوچیک‌ام توی اسفند، هشتمین سین از سفره‌ی هفت‌سین‌مونیم. خدا رو شکر میکنم که دوباره اسفندماه رو می‌بینم، نفس میکشم و زندگی میکنم.
مرهمانه|فصل چهارم
گاهی وقتها که اخلاق بد یک پدربزرگ را عینا در نوه‌ی کوچکش می‌بینم ، یا می‌بینم عصبانی شدن یک پسربچه چقدر شبیه عصبانیت پدرش است ؛ وقتی می‌بینم بچه‌ها چقدر به طور غریزی و ناخودآگاه رفتارهای غلط عمه/خاله/عمو را از همین ابتدا تقلید میکنند ، عجیب می‌ترسم . وقتی…
ببینید چی پیدا کردم :

"وقتی به مشکلات مشترک در شجره خانوادگی افراد مراجعه میکنیم به این حقیقت میرسیم که نه تنها ما از نظر فیزیولوژی ، ژن ها را به ارث میبریم بلکه در بسیاری از مواقع ،به شیوه ای ناخودآگاه ، زخم ها و کارهای ناتمام گذشتگان خود را نیز زنجیروار به دوش میکشیم!

آقای کارل گوستاو یونگ روانشناس شهیر سوئیسی اولین کسی بود که اصطلاحی بنام «ناخودآگاه جمعی » را در روانشناسی مطرح کرد . ناخودآگاه جمعی خزانه ای عظیم است که همه فضیلت ها و رذیلت های آبا و اجداد ما در آن جمع شده است و همانند یک میراث روانی و یا «دی ان ای» روانی به دیگران انتقال پیدا میکند."

انگاری گلنارهای درون‌مون واقعیت دارن.
زخم‌هامون، کارهای ناتمام‌مون، حسرت‌هامون، میشن گلنار واسه دختر نسل بعد، میشن سگ سیاه افسردگی، میشن رخوت و بی‌انگیزگیِ یه دختر که هرروز از خودش میپرسه چرا هیچ‌وقت حالش خوبِ خوب نیست؟
بیاین قول بدیم حداقل تموم‌نشده‌هامون رو تموم کنیم. حسرتی نمونه دیگه.
چون مولانا راست میگه؛ تو یکی نه‌ای، هزاااااااری!
مرهمانه|فصل چهارم
سی‌و‌چهار : با بچه‌های گروه سابق‌مون قراره یه گودبای پارتی کوچولو بگیریم:)) اینا در واقع یه گروه ۶ نفره بودن از درس‌خون‌ترین و مسئولیت‌پذیرترین بچه‌های کلاس که من و سمیرا از ترم دو بهشون پیوستیم. نیت اولیه‌مون هم همکاری در نوشتن جزوه‌ی بیوشیمی بود😅 ولی کم‌کم…
سی‌و‌هشت: ولی من به اثر پروانه‌ای ایمان آوردم. همون که میگفت "اگر پروانه‌ای در برزیل بال بزند، می‌تواند باعث ایجاد تندباد در تگزاس شود."
چرا که یه از خدا بی‌خبری در خاور دور سوپ خفاش میخوره، اون وقت منِ بیچاره در خاورمیانه، کلاسای بیمارستانم که کلی ذوقشو داشتم، کنسل میشه!

سی‌و‌نه: بعله! کلاسای بیمارستان‌مون به مدت یک هفته به حالت تعلیق دراومد. اینه که روپوش اتوکشیده‌ی عزیزم از روی دستگیره‌ی در به داخل کمد منتقل شد:(

چهل: گفتم حس میکنم بلیطم رو تحویل آقاهه دادم و بالاخره سوار وسیله‌ی شهربازی هیجان‌انگیزم شدم؟ الان حس میکنم که آقاهه داره میگه "پاشید، پاشید بیاید بیرون. دستگاه خرابه:/" . یعنی یه همچین حسی دارم الان!

چهل‌و‌یک : ولی من فهمیدم درس خوندن جزوی از وجود من شده دیگه. الان هی با خودم میگم "یک هفته بدون درس جدید؟ بدون جزوه؟ بدون کلاس؟ اخه چه طور دووم بیارم؟"
هرکی ندونه فکر میکنه کرونا گرفتم بردنم تو قرنطینه.نه آب هست نه غذا نه نور نه اکسیژن!

۳ اسفند‌ماه ۹۸.
یکی از غم‌‌بارترین لحظه‌های عمرم رو امروز تجربه کردم. اون لحظه که اخبارِ ابتلای تدریجی پزشکان و رزیدنت‌ها و پرستارها رو میخوندم و بی‌صدا اشک می‌ریختم. تصور اینکه الان توی قرنطینه‌ان، تصور نگرانی خانواده‌هاشون، تصور چشم انتظاری مادرهاشون.
انگار که تازه فهمیده باشم، تازه متوجه شده باشم که نه! داستان، داستان چرخ و فلک و شهربازی و این بچه‌بازی‌ها نیست!!! داستان سرباز بودنه، خط مقدم بودنه، فداکار بودنه، از جان گذشتنه...
از خودم و اسمی که برای اینجا گذاشتم بدم اومد. از این توهم بیهوده که برم داشته. از اینکه چقدر اسمی که برای خودم انتخاب کردم سخته و دوووره و چقدر لایقش نیستم واقعا. چقققدر لایقش نیستم.
من فعلا هیچ کاری از دستم برنمیاد جز دعا. جز صدقه دادن واسه ایران و همه‌ی سربازهای خط مقدم این جنگ. جز زیر لب زمزمه کردنِ " الله لا اله الا هو الحی القیوم ..." و فوت کردن ِ از دور. جز خوشحالی کردن از خبر انتقال جوان مبتلا از آی‌سی‌یو به بخش قرنطینه.
من فقط بلدم به احترام همه‌ی قهرمان‌های گم‌نام کشورم بایستم و کف بزنم و از غیرت‌شون به وجد بیام.
و همزمان ته دلم به این فکر کنم که کجای کارم؟ بلدم انقدر خوب باشم؟ بلدم فداکار بودن رو؟ یا فقط اهل شعار و توهمم؟
امیدوارم تو این جنگ نابرابر با خودم پیروز بشم. دعا کنید که پیروز بشم.
تو این سه روز به عمق تک بعدی بودنم پی بردم. اینکه انگاری تمام آرزو و آمال، خوشی و ناخوشی و بود و نبود من خلاصه شده بوده تو درس و رشته و دانشگاهم و خبر نداشتم.
میگن بدترین نوع شکنجه، شکنجه‌ی سفیده که در اون، فرد رو به یه اتاق تماما سفید می‌برن. این "سفید بودن" بدون وجود هیچ محرک خاصی، روح و روان‌اش رو بهم میریزه.
تو این سه روز انگار دیوارای کل دنیا برام سفیده. هیچ محرک جذابی وجود نداره. هیچ‌چیزی منو به وجد نمیاره و هیچ فعالیتی خوشحالم نمیکنه. دلم میخواد برگردم دانشگاه، وویس استاد رو ضبط کنم، حتی حرص بخورم، ولی از دست دانشگاه، از دست هم‌کلاسی‌هام، از دیر اومدن جزوه‌ها حتی.
همین چند روز پیش که امتحان پاتو عملی‌ام رو داده بودم و خسته بودم، گفتم که تمام گروها و کانالهای دانشگاه رو میوت کردم. ولی الان؟ همه‌شون رو بلااستثنا آن‌میوت کردم و هر پیامی از دانشگاه رو چند بار میخونم. نمیدونم چرا این مدلی شدم واقعا! شاید حرصم گرفته که تو روزایی که دانشگاه و کلاساش قشنگ بود، یه دفعه همه‌چیز انقدر ناگهانی تموم شد.
فعلا دارم رو خودم کار میکنم. رنگ گرفتم دستم و میخوام دیوارهای سفیدم رو رنگی کنم. فعلا از دیدن منتخب قسمت‌های برنامه‌ی کتاب‌باز شروع میکنم، تا ببینم دیگه چه رنگ‌هایی تو دنیا هست.
یه کتابی هست به اسم "ماهی روی درخت" که برای گروه سنی نوجوانانه و هدف نویسنده اینه که بگه خودت، علایقت و استعدادت رو بشناس و دنبال اون برو. مبادا ماهی‌ای باشی که رفته بالای درخت.
حالا من هم، چه اون زمان که سرکلاس‌های فیزیک مدرسه می‌نشستم و چه الان که استاد چشم از عدسی و نور میگه، حس میکنم یه ماهی‌ام که بالای یه درخت پرشاخه گیر افتاده. خودم می‌فهمم که چه‌قدر دورم از این علم و فهم مفاهیم‌اش.
چرا اینا رو گفتم؟ چون دیروز فیلم interstellar رو دیدم که اساسش فیزیک و نظریه‌ی نسبیت‌شه.
وقتی تموم شد به کسی که بهم معرفی‌اش کرده بود پیام دادم: "درسته آدم رویاپردازی‌ام، ولی هیچ‌وقت تخیلاتم ماوراطبیعه نیست. همین جاست، تو همین دنیا. به هرحال ممنون بابت معرفی."
ولی باید اعتراف کنم علی‌رغم اینکه تو این فیلم، یه ماهی بودم وسط یه جنگل، ولی دلیل نمیشه که عمیقا تحت‌تاثیر یکی از صحنه‌های فیلم قرار نگرفته باشم:
یه جایی از فیلم، تقریبا اواخرش، نشون میده که وقتی تک‌تک اتفاقات در حال رخ دادن بوده، خودِ آینده‌‌ات‌‌ از پشت کتابخونه‌ی اتاقت داشته نگاهت میکرده.
از تصمیمات اشتباهت حرص میخورده، یا سعی میکرده با تکون دادن کتابها بهت چیزی رو بفهمونه.
حس عجیبی بود. تصور اینکه خودِ چند سال بعدت، چقدر نگرانته. چقدر نگاهش به تو و کارهاته. یا حتی چقدر گاهی از دست کارهات ناامید میشه.
امروز، یک جور دیگه به کتابخونه‌ام نگاه می‌کردم. رو بهش گفتم: من میدونم تو اونجایی. میدونم داری نگاهم میکنی. میدونم این چند روزه از دستم حرص خوردی. حتی میدونم که شاید ممکنه عصبانی هم باشی. بهت قول نمیدم اشتباه نکنم. که اصلا شاید یه سری از همین اشتباهات باعث بشن تو ساخته بشی. ولی قول میدم تمام تلاشم رو بکنم که زیبا باشی. قول میدم به جای اینکه از اون پشت فریاد بزنی:" نه! نه! این کارو نکن!" به آرومی بگی:" آره... همینه... خودشه..."
مرهمانه|فصل چهارم
یه کتابی هست به اسم "ماهی روی درخت" که برای گروه سنی نوجوانانه و هدف نویسنده اینه که بگه خودت، علایقت و استعدادت رو بشناس و دنبال اون برو. مبادا ماهی‌ای باشی که رفته بالای درخت. حالا من هم، چه اون زمان که سرکلاس‌های فیزیک مدرسه می‌نشستم و چه الان که استاد…
متن بالا، واسه باحوصله‌های کاناله.

واسه بی‌حوصله‌ها فقط نتیجه‌اش رو میگم:
من فهمیدم که آینده‌ام داره نگاهم میکنه، پس بهش قول دادم که زیبا باشه. قراره تو هر روزی از این تعطیلات، حداقل یه چیز یاد بگیرم. حالا این میتونه یه تکنیک روان‌شناسی باشه، یا مبحث لوسمی خون که طی ترم خوب یاد نگرفته بودمش.
یه سری از چیزهایی که یاد گرفتم رو با شما شریک میشم و اینجا می‌نویسم‌شون.
شاید با هشتگ دستاوردهای قرنطینه! که بعدش، تو غروب ۱۵ فروردین، دوباره بخونیم‌شون و ذوق کنیم.
( ای بابا اینم طولانی شد که:)) )
امروز فهمیدم که :
ژاپنی‌ها سه تا سلاح برای یه سامورایی‌ تعریف میکنن: شمشیر، سکه و آینه.
آینه، نماد خود شناسیه و میگن اتفاقا همین آینه، از شمشیر( قدرت) و سکه(ثروت) مهمتره. چرا که یه سامورایی میتونه با نگاه کردن بهش، هر روز از خودش بپرسه که من کی هستم؟ و چه توانایی‌هایی دارم؟
اما قدم اول خودشناسی، آشنا شدن با ناخودآگاهه. امروز با یه تعریف شگفت‌انگیز از ناخودآگاه آشنا شدم. میگفت که فرض کنید یه کاغذی داریم و مردمانی در اون زندگی میکنن. یعنی دنیاشون دو بعدیه و اگه بخوان از نقطه a‌ی کاغذ به b اون برن، باید یه زمانی رو صرف کنن. در حالی که ما که در یک دنیای سه بعدی هستیم با نگاه کردن به کاغذ همزمان هم در نقطه a ایم و هم نقطه‌ی b. ناخودآگاه ما هم همینه. یعنی انگار یک بعد فراتر از ماعه و به خاطر همین تسلط اعجاب‌انگیزی روی تک‌تک کارهای ما داره. ما فکر میکنیم که این ماییم که تصمیم میگیریم، این ماییم که انتخاب میکنیم، این ماییم که عاشق میشیم، در حالی که ناخودآگاه‌مون، بدون اینکه بفهمیم، پشت سر همه‌ی این داستان‌هاست.

آینه یک قدرته.خودشناسی قدرته. و اولین گام خودشناسی، شناخت ناخودآگاهه.

+ویدویی که اینا رو ازش یاد گرفتم میفرستم، دیدنش قطعا یه لطف دیگه‌ای داره.

++آرزو؟ آرزو میکنم که غم و سختی، حتی اگه به مغز استخوانم هم رسیدن، من اونی نباشم که گله میکنه، که ناامیده، که می‌شکنه.

#دستاوردهای_قرنطینه
( البته قرنطینه که نشدیم هنوز، ولی دستاوردهای قرنطینه اسمش باکلاس‌تر از دستاوردهای حبس خانگی‌ایه :)) )
Forwarded from مجتبی شکوری
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت اول از سری برنامه های #حال_خوب در برنامه کتاب باز شبکه نسیم
سربلند باشید
@drmojtabashakoori
امروز یاد گرفتم که:
شادی و شادمانی، یه تله است.
تو عصر ما، که همه‌ی رسانه‌ها میگن شاد باش و در لحظه زندگی کن، عنوان کتاب‌ها "شاد باش لعنتی" و " قرار بوده تو شاد باشی"عه، سوال ویرانگر اینه که: چقدر ممکنه اصلا توی این دنیا شاد بود؟
وقتی ناخودآگاه‌مون رو می‌شناسیم(همون آینه‌ و برترین قدرت یک سامورایی) ، متوجه میشیم که از دو و نیم میلیون سال پیش، ناخودآگاه ما تکامل پیدا کرده برای بقا و نه برای شادمانی.
ذهنی که برای بقا تلاش میکنه، دائما بیشتر میخواد و از شرایط موجود راضی نیست، چون به فکر روزهای سخته.
ذهنی که برای بقا تلاش میکنه، تاکیدش روی چیزیه که نداره. تاکیدش روی شاد بودن در لحظه نیست، روی اضطراب برای آینده است.
پس واقعا چقدر ممکنه با حضور چنین ذهنی، به شادمانی‌ای که رسانه‌ها و سخنران‌های سمینارهای موفقیت ازش حرف میزنن، رسید؟
عملا خیلی کم.
پس شادی چیه؟ کجاست؟
شادی نبود غم نیست، کنار اومدن با غمه، زیستن مسالمت‌آمیز با غمه.
ما قراره یاد بگیریم چه‌طور با غم‌ها_ که کم هم نیستن اتفاقا!_ به شکل مسالمت‌آمیز زندگی کنیم.
بپذیریم که یک رادیویی درون ذهن ما داره ساز بدآهنگی رو میزنه، اما هم‌چنان که پذیرفتیم‌اش، به کارمون هم ادامه بدیم....

#دستاوردهای_قرنطینه
Forwarded from مجتبی شکوری
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت دوم از سری برنامه های #حال_خوب در برنامه کتاب باز شبکه نسیم
ارادت و آرزوی بهترین ها
@drmojtabashakoori