مرهمانه|فصل چهارم
3.04K subscribers
238 photos
24 videos
16 files
136 links
برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
.
Download Telegram
از فروردین‌ماهه که من وارد فیزیوپات شدم و دروس طب داخلی (که مادر طب هم هست) رو کم‌کم یاد گرفتم. داخلی شامل کلیه، ریه، قلب، خون، غدد، روماتولوژی و گوارشه.
تو هر کورسی، دختر خیال‌پرداز درونم سرش رو از لای کتاباش بیرون می‌آورد و می‌گفت:" راستی، کلیه خیلی شبیه به فلانی نیست؟"
دختر خیالپرداز درونم عادت داره به هرچیزی هویت انسان‌گونه بده.
اینه که توی این تقریبا ده ماه، سر هر کورسی، فکر کرد اگه این عضو بدن، انسان بود چه شکلی میشد:))
منم برای اینکه ذوقش رو کور نکنم دونه‌دونه‌شون رو یادداشت کردم تا هم ثبت بشه، هم خاطره!
غدد: مثل مادرهای خانه‌دارِ با درایت و مدیر و مدبره! که تمام اتفاقات خونه و حتی فامیل رو باسیاست مدیریت میکنن و همزمان هم حواسشون به درس بچه‌هاست، هم تغذیه‌شون، هم تربیت و تفریح‌شون! همونا که محور اصلی ان و اگه نباشن، همه چی به طرز فجیعی بهم میریزه!


روماتولوژی: مصداق اون خانم مدیره است تو فیلم "ورود آقایان ممنوع!" همونقدر خشک و همونقدر بی‌اعصاب و همونقدر نچسب! منتها با این تفاوت که آخر اون فیلمه خانم مدیره مهربون شد، ولی من چشمم آب نمیخوره این مهربون شه!
آها! اینم بگم که روماتو مصداق ادمهاییه که آدمو زجرکش میکنن😬

قلب: مثل مالک یه شرکت نرم‌افزاری فوق موفق میمونه! درجه یک، کاربلد، دقیق و منظم، حیاتی و تک!
و صد البته باپرستیژ و شیک و پیک، با ادکلن تلخ و لباس مارک حتی😎

کلیه: مثل یه عضو حیاتی و فوق العاده مسئولیت‌پذیر و سختکوش و وفادار تو شرکتیه که قلب رئیسشه!
اصلا تو بگو ته وجدان‌کاری، ته سازگاری، ته مرام و معرفت😅

ریه: مثل راننده کامیونهای سیگاری قهار میمونه که پشت کامیونشون نوشتن "بیمه‌ی دعای مادر" و به بقیه ماشینها هم راه نمیدن!
( طبیعتا به خاطر نقش حیاتی اش در بدن باید حقشو بهتر ادا میکردم ولی دوستش ندارم و همینم از سرش زیادیه!)

خون: از جهتِ اسم "سرطان"‌ای که همیشه کنار خودش یدک میکشه، مثل هیولای توی کمد میمونه که شبا میترسیم یهو بیاد بیرون و بخوردمون!
ولی انیمیشن کارخانه‌ی هیولاها رو دیدید؟ درسته هیولاست، ولی قد ِ سالیوان مهربون و گوگولی و کاردرسته😍

گوارش: مصداق دوست صمیمی آدمه. باااید باشه، مهربونه، خیلی دوستت داره و گاهی همه‌ی گندهایی که زدی رو برات جمع میکنه! همیشه دلت به حضورش گرمه. شاید بعضی وقتها نادیده‌اش بگیری ولی اون همیشه حق رفاقتت رو ادا میکنه. و اگه نباشه، وای از روزی که نباشه یا قهر باشه! دنیا به کامت زهر میشه و همه‌ی لذتها دنیا بی‌معنیه واست.
@marhamane
من الان، ۲۱ سال و شش ماه و هفت روزمه، ولی اندازه‌ی یه مامان‌بزرگ ۷۱ ساله، قصه بلدم که برات تعریف کنم. قصه‌های واقعی‌ها، قصه‌ی هزار و یک شبِ آدم‌های واقعی.
از سیزده‌سالگی شروع کردم به خوندن قصه‌هایی که آدم‌ها تو وبلاگ‌هاشون می‌نوشتن.
شاید باورت نشه ولی من تا حالا، هزار بار زندگی کردم.
با تک‌تک این آدم‌ها.
من تا حالا سه بار از ایران مهاجرت کردم، لیسانس برقمو از دانشگاه شریف گرفتم، صد بار کشیک اینترنی دادم، معلم بیست و پنج تا پسر چهارم دبستانی بودم، طرح پزشک عمومی‌ام رو تو یکی از محروم‌‌ترین روستاهای کشور گذروندم، ده‌ها بار تو انتخاب حلقه‌ی عقد بین رینگ ساده و نگین‌دار دودل شدم، یه دوره شیمی‌درمانی گذروندم و همه‌ی موهام ریخت، واسه چاپ اولین کتابم ذوق کردم، واسه امتحان تخصص درس خوندم، واسه دو تا بچه نامادری شدم، واسه بچه‌هام اسم انتخاب کردم.
حالا تو بگو، بگو از بین این هزار باری که زندگی کردم، داستان کدوم رو واست تعریف کنم؟
امشب میخوام برات بنویسم حتی اینکه تو راه درستی باشی_تو راهی که دوستش داری_ دلیل بر این نمیشه که همیشه خوشحال و راضی و آسوده بمونی.
میخوام برات بنویسم که اتفاقا گاهی دقیقا همون کاری که دوستش داری، بیشتر از همه بهت سخت میگیره، بیشتر از همه لجت رو درمیاره و بیشتر از همه محدودت میکنه.
امشب میخوام برات تکرار کنم "که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها" و کمی مکث کنم و بذارم به این مصرع حافظ فکر کنی. و بعدش، درست وقتی که حس میکنی نسبت به راهی که دوستش داری دچار شک و تردید شدی، زیرلب بگم: ولی تو دنیایی که "ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد"، چه خوشبخته اون آدمی که غم‌اش و مشکلش تو مسیریه که دوستش داره. مگه نه؟
و ببینم که چه‌طور چشمای قشنگت برق میزنن و چه‌طور بعدش سختی‌هات رو بغل میکنی و میخوابی.

یکم بهمن‌ماه ۱۳۹۸.

#هزار‌_و‌_یک‌_نامه‌_به‌_انار‌_کوچکم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لحظه‌ی دارچین🍃؛ وقتی یاس کل وجودت رو پر کرده، وقتی فکر میکنی چقدر دوری ...

من تا حالا اینجا خیلی حرف زدم. ولی دلم میخواد یادگارِ من در اینجا، این سه دقیقه و پنجاه و شش ثانیه باشه.
کاش میشد بذارمش تو یه جعبه‌ی کادوییِ قرمز و هدیه‌اش بدم به همه‌ی ناامیدها، خسته‌ها، به نفس‌نفس افتاده‌ها و زانوی غم بغل‌گرفته‌ها. به همه‌ی اونایی که تو لحظه‌ی دارچینِ زندگی‌شونن.
به امید روزی که بگن:" یه دختری بود که یه ویدیویی رو تو کانالش فرستاد. ویدیوی لحظه‌ی دارچین. و خب از اون روز به بعد من ...".
@marhamane
#خرم‌آن‌نغمه‌که‌مردم‌بسپارند‌به‌یاد
مرهمانه|فصل چهارم
Photo
بعضی وقت‌ها لا‌به‌لای کتاب‌ها و کاغذهای قدیمی یه دست‌نوشته‌هایی از خودم و آرزوهای قدیمی‌ام پیدا میکنم که باعث میشه قلبم بلرزه از شادی و هیجان و احساس!
رو میکنم به خودِ نوجوانم_که این حرفا رو نوشته_ و سفت بغلش میکنم و اشک‌هام سرازیر میشه از رویاهای بزرگ و حرف‌های بزرگِ دختر کوچولویی که در آغوشمه. بعد با خودم میگم این روح سرکش و بلندپرواز و رویاپرداز من، ریشه در همین دخترکوچولو داره که دلش میخواسته دنیا رو تکون بده!

امروز اتفاقی یه صفحه‌ از کتاب روان‌شناسی‌ای که هشت سال پیش خریده و خونده بودم رو باز کردم و پرت شدم به دنیای دختر سیزده‌ساله‌ای که رویاهاش بزرگترین دارایی‌اش بودن.
تو اون صفحه نوشته بودم:
"من از زندگی چی میخوام؟
خوب، خیلی چیزها. ..... می‌خوام به آدم‌ها "زندگی" رو ببخشم، چیزی که خیلی وقته فراموش شده.
می‌خوام اول خودم رو به کمال برسونم و .... و بعد هم انسانها را به طور روحی و هم به طور جسمی نجات بدم. ...."

امروز با وجود اینکه خیلی درس و کار داشتم، هی هرچند وقت یکبار این صفحه رو باز کردم، لبخند زدم، بغض کردم، قربون اون "به طور روحی"ِ بامزه‌ای که نوشته بودم رفتم و به خودم گفتم:" تو لحظه‌های دارچینت حواست به این صفحه باشه. تو این صفحه از کتاب، تو موت رو گرو گذاشتی‌ها..."

+الان دیگه مطمئن شدم بخشی از روح من که هرشب اینجا مینویسه، همین دختربچه‌ی سیزده ساله با همون رویاهاست.

(++ لحظه‌ی دارچین چیه؟ ویدویوی بالا رو ببینید.)
مرهمانه|فصل چهارم
هیچوقت فکر نمیکردم یک روز انقدر به چایی وابسته بشم، ولی دنیا خیلی غیرقابل‌پیش‌بینی تر از این حرفاست. منی که به جز دید و بازدیدهای عید، لب به چایی نمیزدم، حالا یه فلاسک صورتی کوچولو برای خودم دارم. برای وقتهایی که درد چشمم باعث سردردم میشه، برای وقتهایی که…
باید بگم که فارماکولوژی، به جاهای حساسی کشیده شده.
از فلاسک چای صورتی‌ام، رسیدم به ماگِ سفید رنگ و رو رفته‌ی نسکافه. چون خیلی اهل قهوه و مشتقاتش نیستم، ماگمم رنگ و رو رفته است؛ ولی سردرد فارما دیگه به چای خالی جواب نمیده حقیقتا.
باید بگم که فارماکولوژی، به جاهای قشنگی هم کشیده شده. استاد گفتن قسمت داروهای گیاهی رو خودمون باید از رفرنس بخونیم و من حالا رسیدم به گیاه "درخت معبد".
این اسم هشت حرفی، منو پرت میکنه به هشت‌سالگی‌ام! سریال جواهری در قصر و یانگوم.
جمعه‌ها ساعت نُه شب و یک ساعت تمام، خیره به دنیای دخترک یتیمی که بعد از هزار تا پستی بلندی، پزشک دربار میشه.
خیره به دنیای دخترکی که جمعه‌شب‌ها، با تصور رویای "شبیه‌ او شدن"، می‌خوابیدم.
چشمم میخوره به گیاه "درخت معبد" و انگار که یه قسمتی از قلبم، بدون توجه به بقیه قسمتها، بومب‌بومب میکوبه.
دخترک هشت‌ساله‌ای سر بیرون میاره و میگه:" واااای درخت معبددد... یانگوووممم...وای خدای من! اینا واقعی‌ان؟؟ "
دخترک هشت‌ساله‌‌ام رو بغل میکنم و میگم: " عزیزم.. بعد از اینهمه جمعه، انگار بالاخره جمعه‌ی تو هم رسید.
ولی متاسفم. نباید خیلی پر سر و صدا ذوق کنی. تو که نمیخوای امتحانمو بد بدم؟"
هیچی نمیگه. ولی قسمتی از قلبم، هنوز بدون توجه به بقیه قسمتها، بومب‌بومب میکوبه.
مرهمانه|فصل چهارم
بیست و یک: میگن اگه میخوای خدا رو بخندونی، براش از برنامه‌هات بگو! و من داشتم فکر میکردم موقعی که اینجا نوشتم "امروز گروه استاجری‌مون به احتمال زیاد قطعی شد" خدا چقدر خندیده به من! چرا که دقیقااا از فردای این پست، هزااارتا اتفاق افتاد و گروه‌مون تغییر کرد:))…
بیست‌و‌شش: در قسمت‌های قبل دیدیم که چگونه امتحان فارما، قهرمان داستان‌مون رو تا مرحله‌ی توسل به فلاسک چای و ماگ نسکافه برد. اما در آخرین قسمت داستان فارما، نامبرده به نوشیدن چای بسنده نکرده و چای جوشیده‌ی سرد شده را داخل چشم خود ریخت:))) تا هم مرهمی بر چشم‌های خشک‌شده اش باشد، هم مشت محکمی بر دهان همه‌ی داروهای شیمیایی😌

بیست‌و‌هفت : وقتی داشتم چایی رو میریختم تو چشمم تا یکم از سوزش و درد بیفته، قشنگ حس کردم جزوه‌هام، داروهای شیمیایی، مرحوم کاتزونگ بزرگ، قطره‌های استریل چشمی و اشک مصنوعی همه دارن چپ‌چپ نگام میکنن و میگن: "بفرما! اینه وضع دانشجوی پزشکی مملکت! بعد میگن چرا مردم واسه سرماخوردگی عنبرنسارا دم میکنن!" :)))

بیست‌و‌هشت : من قشنگ یادمه. دبیرستانی که بودیم، هرکی میتونست چهارتا مسئله استوکیومتری حل کنه و آلکان رو از آلکن تشخیص بده، میشد عشقِ داروسازیِ کلاس!
دلم میخواد یکی از جزوه‌های فارمامون رو جهت شفاف‌سازی به تعداد دانش‌آموزا کپی بگیرم و پخش کنم و بگم اینو می‌بینید؟ این در برابر عظمت این رشته هیچی نیست! هیچی‌ها! پس یکم با شناخت وارد رشته‌هاتون بشید.

بیست‌و‌نه : از وقتی فارما خوندم، دیگه به قرصها یه جور دیگه نگاه میکنم. مثلا یه ورق ژلوفن رو میگیرم دستم و بهش میگم تو معادل چند ساعت تحقیق و چند ساعت کار تو ازمایشگاه و جوونی چند نفر هستی یعنی؟
سازنده ات وقتی تاییدیه FDA ات رو گرفته چقدر خوشحال شده یعنی؟
سی: الان به یه مرحله از احترام به داروها رسیدم که اگه یه ورق قرص افتاده رو زمین ببینم، برمیدارم، می‌بوسم، میذارم روی یه بلندی🤪

سی‌و‌یک : رفرنس فارماکولوژی کتابیست بس قطور، نوشته‌ی جناب برترام جی. کاتزونگ. دیروز یکی از دانشجوهای پزشکی استوری گذاشته بود که: "انقدر که من برای خوندن کتاب کاتزونگ وقت گذاشتم، مادرش برای تربیتش نذاشته:/ "
اینم آخر عاقبت دانشمند شدنه :)))

سی‌و‌دو : شاعر میفرماد: "من بنده‌ی آن دمم که ساقی گوید، یک جام دگر بگیر و من نتوانم"
این بیت، برای من اینجوری معنا پیدا میکنه که دو دیقه مونده به امتحان‌، ورِ کمالگرای درونم میگه "بیا یه نکته دیگه هم یاد بگیرحالا، وقت که هست!" :/
ولی ورِ درسخون درونم با استیصال میگه : "نتوانم!"

سی‌و‌سه : و کلام اخر خطاب به فارمای جان♥️:
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران، وای به حال دگران.

۷ بهمن‌ماه ۹۸.
بعضی وقتها فکر میکنم اگه پسر کوچیکم، خسته و له از بازی فوتبال برگشت و تیمش باخته بود، چه جوری دل کوچیکش رو آروم کنم؟
یا اگه تو مسابقه طناب‌کشی مدرسه، اون یکی کلاسیا برنده شده بودن، چه طور متوجهش کنم که صرفا یه مسابقه کوچیک رو از دست داده و غرورش نشکسته؟
یا اگه پسر قلدر کلاسشون، برگه‌های دفترش رو پاره کرده بود، چه‌طور بهش یاد بدم که مقابلش بایسته؟
یا اگه به خاطر لغو قرارداد بازیکن محبوبش از تیم محبوبش، پکر بود؛ چه طور بهش یاد بدم که دنیا همینه! هیچ چیزی واسه همیشه نمیمونه؟
یا اگه معلم ورزشش اون رو واسه تیم فوتبال مدرسه انتخاب نکرد، چه طور باهاش همدلی کنم و براش از کدوم فوتبالیست مثال بزنم که تو تیم فوتبال مدرسه اش نبوده؟

به نظرم مامان بودن خیلی سخته. مامانِ پسربچه‌ها بودن، با این دنیای مردونه‌ی کوچیکی که دارن، خیلی سخت‌تر!

+ دغدغه‌های یک دانشجو در فرجه‌ی امتحان :)))
میگن وقتی یه نفر نابینا میشه، قسمتهایی از مغزش که مسئول درک این حس و دیدن بودن، بعد یه مدت می‌بینن "عه! بیکار شدیم که!" و پا میشن میرن کمک حسهای دیگه و اونا رو تقویت میکنن.
الان این وضعیت منه!
قسمت‌هایی از مغزم که مسئول نوشتن، ذوق، لذت بردن، احساس، عاطفه و ... هستن کرکره رو کشیدن پایین و بدو بدو رفتن کمک قسمتهایی که مسئول یادگیری و مطالعه و حافظه هستن تا ان‌شاالله امتحانِ پاتولوژیِ نچسب ِ عزیزم هم به خوبی و خوشی به تاریخ بپیونده.
اینه که قسمت‌های قشنگ مغزم که اینجا می‌نوشتن، تا اطلاع ثانوی تعطیل کردن. وگرنه من خوبم و اصلا ملالی نیست جز دوری شما :))
دنیا، بعد از پشت سر گذاشتن یه سری امتحانا، مثل دنیا بعد از تمیز کردن شیشه عینکه. شفاااف، زیبا، پررنگ و دوست داشتنی!
سلامی دوباره:))

+ دوره‌ی فیزیوپات، یکم دوران چالشی‌ایه برای کسی که از علوم پایه واردش میشه. اینه که من تصمیم گرفتم یکم از پستی بلندی‌ها و راه‌ و چاه‌های مسیرش بنویسم برای علوم‌پایه‌ای های کانال. فعلا میخوام یه سرشماری بکنم ببینم کلا چند تا علوم‌پایه‌ای یا حتی ترم یکی فیزیوپات داریم اینجا، اگه به حد نصاب رسید😅 یکم پند و اندرز بدم بهتون ؛))
خب علوم‌پایه‌ای ها و ترم یکی‌های فیزیوپات، دستا بالا ببینم؟
Final Results
12%
من
88%
من نیستم، ولی میخوام بدونم اونا چند نفرن :)))
مرهمانه|فصل چهارم
خب علوم‌پایه‌ای ها و ترم یکی‌های فیزیوپات، دستا بالا ببینم؟
خب بچه‌ها! به حد نصاب رسیدید😅
پس من کم‌کم آماده شم برم بالای منبر:))

🏵هدفم چیه از این کار؟
من خودم موقع شروع فیزیوپات خیییلی گنگ و سردرگم بودم. جوری که کورس اول، فقط با این سوالا که چی بخونم؟ چه جوری بخونم؟از کجا بخونم؟ چه قدر بخونم؟ گذشت! طول کشید تا قلق کار دستم بیاد. تا بفهمم چی کار باید بکنم. و خب اون موقع آدم همه‌ی آرزوش اینه که یکی که این مسیر رو به خوبی و خوشی تموم کرده، بیاد کمکش کنه. من که نتونستم از کسی چنین کمکی بگیرم، ولی به دیگران که میتونم این کمک رو بدم😉😇

🏵این حرفا به درد کی میخوره؟
مشخصا بیشتر از همه به درد ترم اولی‌های فیزیوپات. بعدش واسه علوم‌پایه‌ای ها که البته باید یه جا برای خودشون فوروارد کنن و بعدا بخونن. کنکوری‌های عزیزمم میتونن اسکرین بگیرن. ان‌شاالله برای ۳ سال بعدشون:)))

+ راه‌های ارتباطی رو هم برگردوندم. اگه سوالی در این رابطه دارید که میخواید تو متنم جواب بدم برام بفرستید حتما.
مرهمانه|فصل چهارم
سی: الان به یه مرحله از احترام به داروها رسیدم که اگه یه ورق قرص افتاده رو زمین ببینم، برمیدارم، می‌بوسم، میذارم روی یه بلندی🤪 سی‌و‌یک : رفرنس فارماکولوژی کتابیست بس قطور، نوشته‌ی جناب برترام جی. کاتزونگ. دیروز یکی از دانشجوهای پزشکی استوری گذاشته بود که:…
سی‌و‌چهار : با بچه‌های گروه سابق‌مون قراره یه گودبای پارتی کوچولو بگیریم:)) اینا در واقع یه گروه ۶ نفره بودن از درس‌خون‌ترین و مسئولیت‌پذیرترین بچه‌های کلاس که من و سمیرا از ترم دو بهشون پیوستیم. نیت اولیه‌مون هم همکاری در نوشتن جزوه‌ی بیوشیمی بود😅 ولی کم‌کم بهم نزدیک شدیم و رفیق گرمابه و گلستان شدیم تاااا این‌جا. ولی از استاجری به بعد تصمیم من و سمیرا بر آن شد که یکم راهمون رو جدا کنیم از هم. علی ای حال، بعد آخرین امتحان قراره باهاشون بریم روپوش بگیریم برای استاجری‌مون. گرچه ذوق کردن واسه خرید روپوشِ جدید، خیلی ترمَکانه😅 است، ولی خب همش که نباید با "بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو " زمستونو سر کرد، میشه با بوی روپوش نو هم زمستونو سر کرد به هرحال:))
#با‌اینا‌خستگی‌مو‌در‌میکنم

سی‌و‌پنج: در این شانزده سال تحصیلم به یاد ندارم معلم یا استادی رو دوست داشته باشم و لفظا و به طور غیر مستقیم این دوست داشتنم رو ابراز کرده باشم. یعنی همیشه یه حجاب و پرده‌ای بین من و آموزگارم بوده که خجالت میکشیدم از این کار. ولی دیگه امشب به خودم نهیب زدم و گفتم اینهمه سال سعی کردی با گرفتن نمره‌ی خوب به معلم و استادت علاقه‌ات رو نشون بدی، حالا یه بارم مستقیم بگو!
اینه که تو بخش اعتراض به نمره، برای استاد فارمای عزیزم نوشتم:" استاد شما یکی از باوجدان‌ترین و دلسوزترین اساتیدی بودید که افتخار شاگردی‌شون رو داشتم. به خاطر همه چیز ممنونم." و الان دیگه از خجالت روم نمیشه برم سایت بقیه نمره‌هام رو ببینم:)))

سی‌و‌شش: این نیم‌سال تحصیلی از دیدن ترمکا در دانشگاه محرومیم:)) اصلا ترمکا که میان دانشگاه با خودشون شور و هیجانه که میارن ها. روپوشهای سفیدی که برق میزنن، نترهای ده کیلویی که با ذوق تو دست شون گرفتن، و تا چند روز شنیدن این پرسش که : ببخشید شما هم ترم یکید؟
حالا از یه دید دیگه هم میشه نگاه کرد. که ما الان خودمون یه جور ترمکیم برای استاجرا و اینترنا و منتظرن ما با استتسکوپ‌هامون از راه برسیم و شور و هیجان ببخشیم به بیمارستان :)))

سی‌و‌هفت: دو قدم مانده که فیزیوپات به یغما برود😢

۱۵ بهمن‌ماه ۹۸.
مدل امتحان بعدی‌‌مون، اینجوریه که عکس یه لام از نمونه‌ی بافتیِ ضایعه‌ی پاتولوژیک بیمار رو می‌بینیم(عموما سرطان‌ها) و باید به چند تا سوال جواب بدیم. مثلا چرا این تشخیص رو گذاشتیم، علایم‌اش چیه، علت‌هاش چیان.
اما نقطه‌ی اوج امتحان از نظر من، اون‌ جاییه که از "پروگنوز" بیماری پرسیده میشه. پروگنوز به زبان ساده، همون "دکتر طفره نرو. فقط بهم بگو چه قدر وقت دارم؟" ایه که تو فیلما شنیدیم.
در پاسخش معمولا از اصطلاحی به نام بقای ۵ ساله استفاده میکنیم. یعنی این آدم، با این ضایعه‌ای که من تو لامش می‌بینم، احتمال زنده موندنش در ۵ سال آتی، فرضا ده درصده.
مطلب هر لامی رو که میخونم، به این قسمت که میرسم، غصه‌ام میگیره. به خودم نهیب میزنم که انقدر راحت ننویس "بدخیم". انقدر ساده نگذر. نذار از الان برات عادی بشه. هیچ حواست هست؟ این یه بافت پاتولوژیک نیستا، این یه مادر مهربونه. این دختربچه‌ایه که بعد ۱۵ سال به دنیا اومده. اون یکی تازه ماه پیش عقد کرده.
پشت این لاما، یه دنیا قصه است که باعث میشه وقتی بخوام پروگنوز رو بنویسم، غصه‌ام بگیره.
امروز اتفاقی دیدم که این حس منو، اولین صفحه از کتاب هاریسون به خوبی نوشته:
"بیمار مجموعه‌ای از علایم، نشانه‌ها و اختلال عملکرد و یا ارگان‌های آسیب دیده نیست؛ بلکه انسانی است سرشار از ترس و امید، در جستو‌جوی کمک، رهایی از رنج و اطمینان خاطر..."

#قدم_به_قدم (که یادم بمونه...)
بعد از یه دوی‌ استقامت طولانی و گاها جان‌فرسای پنج ماهه‌ی این ترم، حالا الان در حالی دارم اینا رو می‌نویسم که اون روبان قرمزه‌ی خط پایان رو پاره کردم و یه گوشه از خستگی نفس‌زنان افتادم زمین.
علی‌الحساب کانال اخبار و جزوات دانشگاه رو از پین تلگرام درآوردم، همه‌ی گروه‌های مربوط به دانشگاه رو میوت کردم و میخوام این چهار روز رو از غوغای جهان کوچیکم فارغ باشم. تا شنبه که دوره‌ی جدیدی شروع میشه و طبیعتا، دوی استقامت طولانی و سنگین‌تری.

#ول‌کن‌جهان‌را‌قهوه‌ات‌یخ‌کرد
کل اختتامیه‌ی جشنواره فیلم فجر رو نگاه کردم صرفا به خاطر یک ربع پایانی‌اش. جایی که بهترین بازیگران نقش اول و مکمل مرد و زن حرف میزنن. همیشه شنیدن حرفای کسایی که به نهایت خواسته‌شون رسیدن، برام جالب بوده. پیدا کردن بغض پنهان گلوشون و لرزش خفیف صداشون، برام دوست‌داشتنیه.
فیلم خورشید که در مورد بچه‌های کاره، بهترین فیلم انتخاب شد ولی این رو کاری ندارم بهش.
حرف من اینه که تصور کن پسربچه‌ی افغانستانی‌ای هستی که یه روز حین دستفروشی تو مترو تو رو برای بازیگری انتخاب میکنن. تست میدی، پذیرفته میشی، کنار بهترین بازیگران ایرانی بازی میکنی، فیلمت به جشنواره راه پیدا میکنه و اتفاقا بهترین فیلم هم میشه. ازت دعوت میکنن برای تقدیر و میکروفون در اختیارت میذارن تا چند جمله‌ای حرف بزنی. و تو درحالی‌که صدات می‌لرزه میگی:" فقط میخوام بگم هیچوقت ناامید نشید، هیچوقت."
من با این قسمت کار دارم درواقع.
بچه که بودم، داداش کوچیکم که میخواست اذیتم کنه، میگفت منو تو یه شب که بارون شدیدی می‌اومده، داخل یه سبد زیر پل پیدا کردن، بعد دیگه دلشون واسم سوخته و آوردنم خونه.
یه سبد حصیری کهنه هم داشتیم که نشونم میداد و میگفت:" ایناها، این بود. تو رو توی این گذاشته بودن!" من که کوچیکتر از اینا بودم که بفهمم وسط تابستون بارون شدید کجا بود اخه، ولی اینو می‌فهمیدم که چقدر غم‌انگیزه آدم اگه مامان واقعی نداشته باشه، چقدر غریبه توی این دنیا. حتی اگه یک درصد داداش راست میگفت چی؟
تا اینکه یه روز تو همون بچگی‌‌هام، با مامانم رفتیم خرید و ساعتها راه رفتیم. تو راه برگشت مامان گفت که زانوش درد میکنه. من یه دفعه چشمام برق زد، پرسیدم: کجای زانوت درد میکنه مامان؟ و دیدم همون قسمتی از زانوش درد میکنه که مال من درد گرفته. دیگه مطمئن شدم داستان شب بارونی و سبد حصیری دروغه. من کسی رو دارم که حتی دردهامونم شبیه به همه.
دیگه خال ِ مشترکِ چهار سانت مونده به مچ دست چپ‌مون که چیزی نیست!
من کسی رو دارم که وقتی می‌افتم زمین، اول اون دردش میگیره، اول اون آخ میگه. حالا تو هزارتا سبد حصیری بیار برای من!

+مامانا، خدای کوچیک بچه‌هاشونن. روز همه‌ی خداهای کوچیک‌، مبارک.
Madar
Aron Afshar
این آهنگ مورد علاقه‌ی مامانمه واسه روز مادر. دلم میخواد اینجا نگهش دارم❤️
@marhamane