بچه که بودم، فکر میکردم خوشبختی؛ جعبهی هفتاد و دو رنگِ مدادرنگیهایِ همکلاسیِ افادهایِ دبستانمه که همهمون آرزوشو داشتیم، یا یه پیرهن صورتیِ پفداره، یا جیغهایی که وقتی آدم سوار وسایل شهربازیه، میکشه.
همینقدر رنگیرنگی و جذاب، همینقدر رویایی و گاهی همینقدر دستنیافتنی.
حالا اما خوشبختی، تبدیل شده به سوالی که شبها از خودم میپرسمش. آره، شبها. چون معتقدم آدما نمیتونن تو روز بگن خوشبختن یا نه، انگار حسشون واقعی نیست.
ولی شب، که همهجا تاریکه و تویی و روزی که پشت سر گذاشتی، تویی و کارایی که کردی، تازه میتونی بگی خوشبختی یا نه.
اینه که الان، برخلاف تصور رنگیرنگی بچگیهام، خوشبختی؛ آرومه و بی سر و صدا. سفیده و بیادعا. یه لبخند کمرنگه و دو تا چشم بسته. دستهای خستهاست و خودکاریشده. کوتاهه و شیرین. انقدر کوتاه که هر روز باید برای لمس ِ شیرینیاش دوباره بجنگی و تلاش کنی و روزتو بسازی. اینه که تو امشب شاید خوشبخت نباشی، ولی فرداشب چرا.
و چی از این قشنگتر تو خوشبختی؟
همینقدر رنگیرنگی و جذاب، همینقدر رویایی و گاهی همینقدر دستنیافتنی.
حالا اما خوشبختی، تبدیل شده به سوالی که شبها از خودم میپرسمش. آره، شبها. چون معتقدم آدما نمیتونن تو روز بگن خوشبختن یا نه، انگار حسشون واقعی نیست.
ولی شب، که همهجا تاریکه و تویی و روزی که پشت سر گذاشتی، تویی و کارایی که کردی، تازه میتونی بگی خوشبختی یا نه.
اینه که الان، برخلاف تصور رنگیرنگی بچگیهام، خوشبختی؛ آرومه و بی سر و صدا. سفیده و بیادعا. یه لبخند کمرنگه و دو تا چشم بسته. دستهای خستهاست و خودکاریشده. کوتاهه و شیرین. انقدر کوتاه که هر روز باید برای لمس ِ شیرینیاش دوباره بجنگی و تلاش کنی و روزتو بسازی. اینه که تو امشب شاید خوشبخت نباشی، ولی فرداشب چرا.
و چی از این قشنگتر تو خوشبختی؟
مرهمانه|فصل چهارم
یازده: مریض دیابتی مهربونمون در جواب استاد که میپرسه درد داری یا نه، میگه: اره خانم دکتر خیلی، دیشب میخواستم از درد گریه کنم ولی روم نمیشد:(( دوازده: امروز سمیرا بالاسر مریض بعضیوقتها منو نگاه میکرد ببینه از چیزایی که اون ذوق میکنه منم ذوق میکنم یا نه:)))…
شانزده: امروز بعد از بالاپایینهای بسیااار، بالاخره گروه استاجریمون به احتمال زیاد قطعی شد.
بچههای پزشکی میدونن که نوشتن همین یک جملهی به ظاهر ساده، پشتش چقدر دغدغه و فکر و خیال و رویا و هدفه. چون انتخاب گروه استاجری درست مثل این میمونه که بهت بگن از بین همکلاسیهات، اعضای خانوادهات رو انتخاب کن. همینقدر نزدیک بهت، همینقدر مهم و همینقدر سخت.
هفده: تقریبا از ترم دو به بعد، هروقت تو گروه کلاسی سر قضیهای بحث میشد، بچهها به کنایه میگفتن:" وااای کی میشه استاجر بشیم، با چند نفر همگروه بشیم و از شر بقیه خلاص شیم!" نمیدونم الان که بچهها گروهاشون رو چیدن، چه حسی دارن. ولی من دلم از الان برای یه سریشون تنگ شده.
هجده: پزشکی، رشتهی دلکندنهاست. یه روز از خوشیهات، یه روز از دوستات، یه روز از مریضات، یه روز از استادات و حتی یه روز از خودت باید دل بکنی و رد بشی و بری.
نوزده: تو پستهای بعدی، همگروهیهام رو معرفی میکنم. اسمهای اونا و داستانهایی که با هم داریم، شاید پرتکرارترین مطلب اینجا بشن.
بیست: در راستای دل کندنها اینو یادم رفت بگم. تا چند روز دیگه باید از سرکلاس درس نشستن هم دل بکنم. شونزده سال، تقریبا سهچهارم سال رو هرروز صبح بیدار شدم و رفتم سرکلاس درس نشستم، و خب قبول کن که حالا نبودش، یکم سخت و حتی غمانگیز باشه.
هفدهم دیماه ۹۸.
بچههای پزشکی میدونن که نوشتن همین یک جملهی به ظاهر ساده، پشتش چقدر دغدغه و فکر و خیال و رویا و هدفه. چون انتخاب گروه استاجری درست مثل این میمونه که بهت بگن از بین همکلاسیهات، اعضای خانوادهات رو انتخاب کن. همینقدر نزدیک بهت، همینقدر مهم و همینقدر سخت.
هفده: تقریبا از ترم دو به بعد، هروقت تو گروه کلاسی سر قضیهای بحث میشد، بچهها به کنایه میگفتن:" وااای کی میشه استاجر بشیم، با چند نفر همگروه بشیم و از شر بقیه خلاص شیم!" نمیدونم الان که بچهها گروهاشون رو چیدن، چه حسی دارن. ولی من دلم از الان برای یه سریشون تنگ شده.
هجده: پزشکی، رشتهی دلکندنهاست. یه روز از خوشیهات، یه روز از دوستات، یه روز از مریضات، یه روز از استادات و حتی یه روز از خودت باید دل بکنی و رد بشی و بری.
نوزده: تو پستهای بعدی، همگروهیهام رو معرفی میکنم. اسمهای اونا و داستانهایی که با هم داریم، شاید پرتکرارترین مطلب اینجا بشن.
بیست: در راستای دل کندنها اینو یادم رفت بگم. تا چند روز دیگه باید از سرکلاس درس نشستن هم دل بکنم. شونزده سال، تقریبا سهچهارم سال رو هرروز صبح بیدار شدم و رفتم سرکلاس درس نشستم، و خب قبول کن که حالا نبودش، یکم سخت و حتی غمانگیز باشه.
هفدهم دیماه ۹۸.
من عاشق کتابهای زندگینامهام. برام خوندن قشنگیها، سختیها و بالاپایینهای زندگی آدمهای واقعی، خیلی خیلی شیرینتر از خوندن داستانهای خیالیه. اونقدر که آخر کتاب، ساعتها وقت میذارم و دونه به دونهی اتفاقات زندگیشون رو مثل قطعههای کوچیک و بزرگ دومینویی تصور میکنم که به تکتکشون احتیاج بوده برای رخ دادن اتفاقِ بزرگِ آخر داستان؛ اتفاقی که از شخصیت اول داستان، یه قهرمان ساخته.
بعضی وقتها که اتفاقی افتاده و پریشونم، ذهنم درگیر مسئلهایه و نمیتونم تمرکز کنم، به خودم میگم بیا منطقی فکر کنیم. بیا فکر کنیم سالها از این ماجرا گذشته و تو قراره داستان زندگیات رو بنویسی. این اتفاق، این ماجرا، این نگرانی، حتی قدر یک پاراگراف از کتاب داستان زندگی تو رو تشکیل میده اصلا؟ پس کیپ کالم، اَند گو آن!
بعضی وقتها که اتفاقی افتاده و پریشونم، ذهنم درگیر مسئلهایه و نمیتونم تمرکز کنم، به خودم میگم بیا منطقی فکر کنیم. بیا فکر کنیم سالها از این ماجرا گذشته و تو قراره داستان زندگیات رو بنویسی. این اتفاق، این ماجرا، این نگرانی، حتی قدر یک پاراگراف از کتاب داستان زندگی تو رو تشکیل میده اصلا؟ پس کیپ کالم، اَند گو آن!
بچهها آخر جزوهی جلسهی هفت نوشتن:
"طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک
چون درد در تو نبیند، که را دوا بکند؟ (حافظ)"
بعد من فکر میکنم که حافظ، چقدر خوب بلده قشنگ به دنیا و اتفاقاتش نگاه کنه.
اونجا که بهت میگه: تو حتی از داشتن دردهاتم باید خوشحال باشی دیوونه. مگه معجزه نمیخواستی؟ خب طبیب مسیحانفس و مهربونِ دنیا چهطور وقتی درد نداری، بهت معجزه طبابتشو نشون بده؟ تو اول با درد و غم بیا، تا بعدش با معجزه برگردی.
#حافظجان
"طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک
چون درد در تو نبیند، که را دوا بکند؟ (حافظ)"
بعد من فکر میکنم که حافظ، چقدر خوب بلده قشنگ به دنیا و اتفاقاتش نگاه کنه.
اونجا که بهت میگه: تو حتی از داشتن دردهاتم باید خوشحال باشی دیوونه. مگه معجزه نمیخواستی؟ خب طبیب مسیحانفس و مهربونِ دنیا چهطور وقتی درد نداری، بهت معجزه طبابتشو نشون بده؟ تو اول با درد و غم بیا، تا بعدش با معجزه برگردی.
#حافظجان
مرهمانه|فصل چهارم
تمام سعی ام بر اینه که از امید🌱 بگم . از لحظات خوب ، از حسهای خوب ، از تموم نیمههای پر لیوانهایی که دور و برم هست ؛ تا حسِ مثبتِ زندگی جریان داشته باشه اینجا و حالِ کسی به خاطر خوندن نوشته های من بد نشه . اما یه بار یه جا خوندم که نوشته بود ، گاهی از…
از اولشم قرار بود تو غمها هم شریک هم باشیم، تا فکر نکنیم تنهاییم، بیپناهیم، بی کسو کاریم.
پس بهتون میگم که:
من امروز صبح فهمیدم. امروز فهمیدم که سه روز پیش، در گرگ و میشِ چهارشنبه هجدهم دیماه، وقتی خواب بودم، تیر خورده به قلبم.
اون موشک یا پهباد یا هرچیز لعنتی دیگهای که خورد به هواپیما، راستش بعدش هزاران تکه شد. خار شد بر چشم و تیر شد بر قلب و بمب شد بر سر من.
من کیام؟ من مثل همون تماشاچی کامبوجیام برای ایران. که همیشه، حتی وقتی چهاردههیچ هم از رقیب عقب بودیم، شیپور گرفتم دستم و فریاد زدم:
" دودورودوو ایرااان... دودورودووو ایرااان!"
و مضحکهی تماشاچیهای تیم مقابل شدم.
من همونیام که بعد از تموم شدن مستند آلبرتا، از غم از دست دادن نابغههای ایرانم، تو تاریکی سالن ناخودآگاه اشک ریختم.
من همونیام که چندوقت پیش همینجا گفتم که عاشق بینشانی میمونم که پای درد ایران میشینه.
اما من چهارشنبهشب وقتی خواب بودم، تیر خوردم.
من تماشاچی تیرخوردهای ام، که شیپورش، طبلش و پرچم سه رنگ روی شونهاش خونی شده.
نیاز دارم به زمان. که این تیرها رو بکشم بیرون و با قلب زخمخوردهام دوباره از ایران بگم. ایرانی که از این به بعد، خیلی خیلی بیشتر از قبل، به ما احتیاج داره.
+ راههای ارتباطی رو موقتا برمیدارم.
پس بهتون میگم که:
من امروز صبح فهمیدم. امروز فهمیدم که سه روز پیش، در گرگ و میشِ چهارشنبه هجدهم دیماه، وقتی خواب بودم، تیر خورده به قلبم.
اون موشک یا پهباد یا هرچیز لعنتی دیگهای که خورد به هواپیما، راستش بعدش هزاران تکه شد. خار شد بر چشم و تیر شد بر قلب و بمب شد بر سر من.
من کیام؟ من مثل همون تماشاچی کامبوجیام برای ایران. که همیشه، حتی وقتی چهاردههیچ هم از رقیب عقب بودیم، شیپور گرفتم دستم و فریاد زدم:
" دودورودوو ایرااان... دودورودووو ایرااان!"
و مضحکهی تماشاچیهای تیم مقابل شدم.
من همونیام که بعد از تموم شدن مستند آلبرتا، از غم از دست دادن نابغههای ایرانم، تو تاریکی سالن ناخودآگاه اشک ریختم.
من همونیام که چندوقت پیش همینجا گفتم که عاشق بینشانی میمونم که پای درد ایران میشینه.
اما من چهارشنبهشب وقتی خواب بودم، تیر خوردم.
من تماشاچی تیرخوردهای ام، که شیپورش، طبلش و پرچم سه رنگ روی شونهاش خونی شده.
نیاز دارم به زمان. که این تیرها رو بکشم بیرون و با قلب زخمخوردهام دوباره از ایران بگم. ایرانی که از این به بعد، خیلی خیلی بیشتر از قبل، به ما احتیاج داره.
+ راههای ارتباطی رو موقتا برمیدارم.
مرهمانه|فصل چهارم
در ستایش بیستسالگی این متن رو ۶ ماه پیش، برای تبریک تولد بیستسالگیِ "ی" نوشتم، که خوندنش تو آخرین روزهای بیستسالگیام، خالی از لطف نیست:) بیستسالگی همون شربت خاکشیرِ خنک و پر از تکههای یخ کوچولوییه که ظهر تابستون، خسته و کلافه از بیرون میای و چشماتو…
امشب،در شب سالگرد تولدش، براش نوشتم:
برات نوشته بودم بیستسالگی مثل شربت خاکشیر میمونه. هم شیرینه، هم دونههای سیاهِ غم داره. گفتم باید بدویی، تلاش کنی، "زندگی" کنی تا این دونههای سیاه تهنشین نشن، شربتت بدرنگ نشه، یه وقت بیمزه نشه.
حالا که در آستانهی بیست و یک سالگیای، بهت میگم که بیست و یک سالگی، حسِ کرمِ ابریشمِ داخل یه پیله رو داره آدم.
پیلههای بیست و یک سالگی، به ظاهر غمانگیزن، محدود کنندهان، خفهکنندهان حتی. اما جزوی از روند تکاملت ان، روندی که تو رو یه پروانه🧚♀ میکنه.
میدونی چیه؟ آدم اولش پیلهاش رو یه دشمن میدونه که محدودش کرده. مانع میبیندش، قفس میبیندش و دلش میخواد با داد و فریاد پارهاش کنه.
اما بعد از یه مدت، به حضورش عادت میکنه، به محیط امن کوچولوش وابسته میشه و بیخیال پروانه شدن میشه. هر مشکل و هر غم و هر سختی و هر دردی ام، یه نخ میکنه و اضافه میکنه به پیلهاش. بعدم میگه " با این همه سختی، انتظار نداری که پروانه بشم؟! "
میدونی؟ تو بیست و یک سالگی ذهنت همش دنبال جواب همین سواله. که من یه کرم سادهی معمولیام، یا یه پروانهی قشنگ و خارقالعاده؟ پروانه شدن سخته و کرم موندن خیلی راحته.
اما بذار یه رازی رو بهت بگم. اگه پیلهات رو به وقتش پاره نکنی، اگه محدودیتهای ذهنیات رو نکشی، اگه غمها رو برای همیشه بپذیری، همین پیله یه روز تو رو میکشه. تو فکر کردی توی فضای امنت، چقدر اکسیژن هست مگه؟
برات آرزو میکنم پروانه 🧚♀ بشی. دوستت دارم. تولدت مبارک.
برات نوشته بودم بیستسالگی مثل شربت خاکشیر میمونه. هم شیرینه، هم دونههای سیاهِ غم داره. گفتم باید بدویی، تلاش کنی، "زندگی" کنی تا این دونههای سیاه تهنشین نشن، شربتت بدرنگ نشه، یه وقت بیمزه نشه.
حالا که در آستانهی بیست و یک سالگیای، بهت میگم که بیست و یک سالگی، حسِ کرمِ ابریشمِ داخل یه پیله رو داره آدم.
پیلههای بیست و یک سالگی، به ظاهر غمانگیزن، محدود کنندهان، خفهکنندهان حتی. اما جزوی از روند تکاملت ان، روندی که تو رو یه پروانه🧚♀ میکنه.
میدونی چیه؟ آدم اولش پیلهاش رو یه دشمن میدونه که محدودش کرده. مانع میبیندش، قفس میبیندش و دلش میخواد با داد و فریاد پارهاش کنه.
اما بعد از یه مدت، به حضورش عادت میکنه، به محیط امن کوچولوش وابسته میشه و بیخیال پروانه شدن میشه. هر مشکل و هر غم و هر سختی و هر دردی ام، یه نخ میکنه و اضافه میکنه به پیلهاش. بعدم میگه " با این همه سختی، انتظار نداری که پروانه بشم؟! "
میدونی؟ تو بیست و یک سالگی ذهنت همش دنبال جواب همین سواله. که من یه کرم سادهی معمولیام، یا یه پروانهی قشنگ و خارقالعاده؟ پروانه شدن سخته و کرم موندن خیلی راحته.
اما بذار یه رازی رو بهت بگم. اگه پیلهات رو به وقتش پاره نکنی، اگه محدودیتهای ذهنیات رو نکشی، اگه غمها رو برای همیشه بپذیری، همین پیله یه روز تو رو میکشه. تو فکر کردی توی فضای امنت، چقدر اکسیژن هست مگه؟
برات آرزو میکنم پروانه 🧚♀ بشی. دوستت دارم. تولدت مبارک.
مرهمانه|فصل چهارم
خب ... اولین روز ِ دورهی فیزیوپات نور بود ، عشق بود ، خنده و بغلها و ماچوبوسههای اول صبحی بود ، حس ِخوبِ شروع بود ، لبخند ِ دیدن ِ استادِ داخلی بود ، حس ِ نابِ دلگرمی و دوستی بود . آقای خدا ! بابت امروز ، کلی ممنون !😍 #خداجانشکرت💚
بچه که بودم، عاشق بیسکوئیتهای لُپلُپ بودم. همونا که یک طرفش بیسکوئتهای مدادی کوچولو داشت و یکطرفش کرمکاکائو. با دقت بیسکوئیت رو یه کم میزدم به کرم کاکائو، با ذوق نگاش میکردم، یه گاز کوچولو میزدم و بعد دوباره ادامهی این مراسم رو پیش میگرفتم. کوچولو کوچولو میخوردم، که یه وقت شادیام زودی تموم نشه.
دورانِ فیزیوپات و هفت تا درسی که توش خوندم، برام درست مثل همون لپلپ بچگیهام بود. شادی و ذوقی بود، که دوست نداشتم تموم شه. دلم میخواست تا ابد مزهمزهاش کنم که یه وقت طعم شیرینش، نره از زیر زبونم.
اینکه از فعلهای گذشته استفاده میکنم، به خاطر اینه که دوران فیزیوپاتِ قشنگم امروز تموم شد. مثل همهی لپلپهای بچگیام. مثل همهی لحظههای قشنگی که تموم شدن.
میتونم بگم ناراحتم. میتونم بگم عمیقا دلم برای این دوره از زندگیام تنگ میشه. میتونم به دو تا عکسی که سمیرا فرستاده و یکیشون برای اولین روزه و یکیشون هم برای امروز، هی نگاه کنم و بگم:" آخه مگه همین دیروز نبود؟ چرا انقدر زود گذشت پس؟"
ولی امتحان گوارش پیشِ رو، فرصت غصه خوردن نمیده بهم. اینه که زل زدم به آسمون و میگم: خدا جان، میشه استاجری پیتزا باشه لطفا؟ کشدااار و خوشمزززه و ... چیزی شبیه معجزه!😍
دورانِ فیزیوپات و هفت تا درسی که توش خوندم، برام درست مثل همون لپلپ بچگیهام بود. شادی و ذوقی بود، که دوست نداشتم تموم شه. دلم میخواست تا ابد مزهمزهاش کنم که یه وقت طعم شیرینش، نره از زیر زبونم.
اینکه از فعلهای گذشته استفاده میکنم، به خاطر اینه که دوران فیزیوپاتِ قشنگم امروز تموم شد. مثل همهی لپلپهای بچگیام. مثل همهی لحظههای قشنگی که تموم شدن.
میتونم بگم ناراحتم. میتونم بگم عمیقا دلم برای این دوره از زندگیام تنگ میشه. میتونم به دو تا عکسی که سمیرا فرستاده و یکیشون برای اولین روزه و یکیشون هم برای امروز، هی نگاه کنم و بگم:" آخه مگه همین دیروز نبود؟ چرا انقدر زود گذشت پس؟"
ولی امتحان گوارش پیشِ رو، فرصت غصه خوردن نمیده بهم. اینه که زل زدم به آسمون و میگم: خدا جان، میشه استاجری پیتزا باشه لطفا؟ کشدااار و خوشمزززه و ... چیزی شبیه معجزه!😍
مرهمانه|فصل چهارم
شانزده: امروز بعد از بالاپایینهای بسیااار، بالاخره گروه استاجریمون به احتمال زیاد قطعی شد. بچههای پزشکی میدونن که نوشتن همین یک جملهی به ظاهر ساده، پشتش چقدر دغدغه و فکر و خیال و رویا و هدفه. چون انتخاب گروه استاجری درست مثل این میمونه که بهت بگن از…
بیست و یک: میگن اگه میخوای خدا رو بخندونی، براش از برنامههات بگو! و من داشتم فکر میکردم موقعی که اینجا نوشتم "امروز گروه استاجریمون به احتمال زیاد قطعی شد" خدا چقدر خندیده به من! چرا که دقیقااا از فردای این پست، هزااارتا اتفاق افتاد و گروهمون تغییر کرد:))
الان دیگه جرئت نمیکنم به قطعیت سری قبل بگم😅، ولی گروهمون تعیین شد و اسامیمون رو به نماینده دادیم. تا ببینیم بعد از این خدا چی میخواد:))
بیست و دو: سریال شمسالعماره رو یادتونه؟ که یه دختره بود هرروز یکی میومد خواستگاریش و نمیتونست انتخاب کنه؟ من تو این یک هفتهی جنجالیِ گروهبندی با تمام وجودم حس استیصال دختره رو چشیدم:)))
تو روز آخر، ما پنج تا گزینه داشتیم از گروها، که هرکدوم ویژگیهای خاص خودشون رو داشتن! دیگه عملا داشتیم دیوونه میشدیم! شاید باورتون نشه! اسامی بچهها رو نوشتیم و با توجه به معیارهامون بهشون نمره هم دادیم حتی:)))
بیست و سه: دو نفر از بچههای گروه سابقمون خیییلی ناراحت میشن از اینکه ما دیگه باهاشون نیستیم. دیشب به سمیرا پیشنهاد دادم که براشون یه کادوی کوچولو، مثلا گل، بخریم و بهشون هدیه بدیم و بگیم که دوستشون داریم، تا یه وقت دلچرکین نباشن از ما.
بیست و چهار: از اینکه عضو این گروه شدم، خوشحالم. کنارشون برای شروع یه فصل جدید، ذوق دارم.
این گروه یه عضو طلایی داره که ادامهی مسیر پزشکی بدون اون، برام دلگیر کننده بود.
۲۵ دیماه ۹۸.
الان دیگه جرئت نمیکنم به قطعیت سری قبل بگم😅، ولی گروهمون تعیین شد و اسامیمون رو به نماینده دادیم. تا ببینیم بعد از این خدا چی میخواد:))
بیست و دو: سریال شمسالعماره رو یادتونه؟ که یه دختره بود هرروز یکی میومد خواستگاریش و نمیتونست انتخاب کنه؟ من تو این یک هفتهی جنجالیِ گروهبندی با تمام وجودم حس استیصال دختره رو چشیدم:)))
تو روز آخر، ما پنج تا گزینه داشتیم از گروها، که هرکدوم ویژگیهای خاص خودشون رو داشتن! دیگه عملا داشتیم دیوونه میشدیم! شاید باورتون نشه! اسامی بچهها رو نوشتیم و با توجه به معیارهامون بهشون نمره هم دادیم حتی:)))
بیست و سه: دو نفر از بچههای گروه سابقمون خیییلی ناراحت میشن از اینکه ما دیگه باهاشون نیستیم. دیشب به سمیرا پیشنهاد دادم که براشون یه کادوی کوچولو، مثلا گل، بخریم و بهشون هدیه بدیم و بگیم که دوستشون داریم، تا یه وقت دلچرکین نباشن از ما.
بیست و چهار: از اینکه عضو این گروه شدم، خوشحالم. کنارشون برای شروع یه فصل جدید، ذوق دارم.
این گروه یه عضو طلایی داره که ادامهی مسیر پزشکی بدون اون، برام دلگیر کننده بود.
۲۵ دیماه ۹۸.
مرهمانه|فصل چهارم
از اولشم قرار بود تو غمها هم شریک هم باشیم، تا فکر نکنیم تنهاییم، بیپناهیم، بی کسو کاریم. پس بهتون میگم که: من امروز صبح فهمیدم. امروز فهمیدم که سه روز پیش، در گرگ و میشِ چهارشنبه هجدهم دیماه، وقتی خواب بودم، تیر خورده به قلبم. اون موشک یا پهباد یا هرچیز…
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید؟
تو یکی نهای هزاری، تو چراغ خود برافروز
[ تیرها را از قلبش بیرون میکشد، اشکهایش را پاک میکند و ایرانش را با بغض بغل میکند!]
#بهخاکخستهیتوسوگند
تو یکی نهای هزاری، تو چراغ خود برافروز
[ تیرها را از قلبش بیرون میکشد، اشکهایش را پاک میکند و ایرانش را با بغض بغل میکند!]
#بهخاکخستهیتوسوگند
از فروردینماهه که من وارد فیزیوپات شدم و دروس طب داخلی (که مادر طب هم هست) رو کمکم یاد گرفتم. داخلی شامل کلیه، ریه، قلب، خون، غدد، روماتولوژی و گوارشه.
تو هر کورسی، دختر خیالپرداز درونم سرش رو از لای کتاباش بیرون میآورد و میگفت:" راستی، کلیه خیلی شبیه به فلانی نیست؟"
دختر خیالپرداز درونم عادت داره به هرچیزی هویت انسانگونه بده.
اینه که توی این تقریبا ده ماه، سر هر کورسی، فکر کرد اگه این عضو بدن، انسان بود چه شکلی میشد:))
منم برای اینکه ذوقش رو کور نکنم دونهدونهشون رو یادداشت کردم تا هم ثبت بشه، هم خاطره!
تو هر کورسی، دختر خیالپرداز درونم سرش رو از لای کتاباش بیرون میآورد و میگفت:" راستی، کلیه خیلی شبیه به فلانی نیست؟"
دختر خیالپرداز درونم عادت داره به هرچیزی هویت انسانگونه بده.
اینه که توی این تقریبا ده ماه، سر هر کورسی، فکر کرد اگه این عضو بدن، انسان بود چه شکلی میشد:))
منم برای اینکه ذوقش رو کور نکنم دونهدونهشون رو یادداشت کردم تا هم ثبت بشه، هم خاطره!
غدد: مثل مادرهای خانهدارِ با درایت و مدیر و مدبره! که تمام اتفاقات خونه و حتی فامیل رو باسیاست مدیریت میکنن و همزمان هم حواسشون به درس بچههاست، هم تغذیهشون، هم تربیت و تفریحشون! همونا که محور اصلی ان و اگه نباشن، همه چی به طرز فجیعی بهم میریزه!
روماتولوژی: مصداق اون خانم مدیره است تو فیلم "ورود آقایان ممنوع!" همونقدر خشک و همونقدر بیاعصاب و همونقدر نچسب! منتها با این تفاوت که آخر اون فیلمه خانم مدیره مهربون شد، ولی من چشمم آب نمیخوره این مهربون شه!
آها! اینم بگم که روماتو مصداق ادمهاییه که آدمو زجرکش میکنن😬
قلب: مثل مالک یه شرکت نرمافزاری فوق موفق میمونه! درجه یک، کاربلد، دقیق و منظم، حیاتی و تک!
و صد البته باپرستیژ و شیک و پیک، با ادکلن تلخ و لباس مارک حتی😎
کلیه: مثل یه عضو حیاتی و فوق العاده مسئولیتپذیر و سختکوش و وفادار تو شرکتیه که قلب رئیسشه!
اصلا تو بگو ته وجدانکاری، ته سازگاری، ته مرام و معرفت😅
ریه: مثل راننده کامیونهای سیگاری قهار میمونه که پشت کامیونشون نوشتن "بیمهی دعای مادر" و به بقیه ماشینها هم راه نمیدن!
( طبیعتا به خاطر نقش حیاتی اش در بدن باید حقشو بهتر ادا میکردم ولی دوستش ندارم و همینم از سرش زیادیه!)
خون: از جهتِ اسم "سرطان"ای که همیشه کنار خودش یدک میکشه، مثل هیولای توی کمد میمونه که شبا میترسیم یهو بیاد بیرون و بخوردمون!
ولی انیمیشن کارخانهی هیولاها رو دیدید؟ درسته هیولاست، ولی قد ِ سالیوان مهربون و گوگولی و کاردرسته😍
گوارش: مصداق دوست صمیمی آدمه. باااید باشه، مهربونه، خیلی دوستت داره و گاهی همهی گندهایی که زدی رو برات جمع میکنه! همیشه دلت به حضورش گرمه. شاید بعضی وقتها نادیدهاش بگیری ولی اون همیشه حق رفاقتت رو ادا میکنه. و اگه نباشه، وای از روزی که نباشه یا قهر باشه! دنیا به کامت زهر میشه و همهی لذتها دنیا بیمعنیه واست.
@marhamane
روماتولوژی: مصداق اون خانم مدیره است تو فیلم "ورود آقایان ممنوع!" همونقدر خشک و همونقدر بیاعصاب و همونقدر نچسب! منتها با این تفاوت که آخر اون فیلمه خانم مدیره مهربون شد، ولی من چشمم آب نمیخوره این مهربون شه!
آها! اینم بگم که روماتو مصداق ادمهاییه که آدمو زجرکش میکنن😬
قلب: مثل مالک یه شرکت نرمافزاری فوق موفق میمونه! درجه یک، کاربلد، دقیق و منظم، حیاتی و تک!
و صد البته باپرستیژ و شیک و پیک، با ادکلن تلخ و لباس مارک حتی😎
کلیه: مثل یه عضو حیاتی و فوق العاده مسئولیتپذیر و سختکوش و وفادار تو شرکتیه که قلب رئیسشه!
اصلا تو بگو ته وجدانکاری، ته سازگاری، ته مرام و معرفت😅
ریه: مثل راننده کامیونهای سیگاری قهار میمونه که پشت کامیونشون نوشتن "بیمهی دعای مادر" و به بقیه ماشینها هم راه نمیدن!
( طبیعتا به خاطر نقش حیاتی اش در بدن باید حقشو بهتر ادا میکردم ولی دوستش ندارم و همینم از سرش زیادیه!)
خون: از جهتِ اسم "سرطان"ای که همیشه کنار خودش یدک میکشه، مثل هیولای توی کمد میمونه که شبا میترسیم یهو بیاد بیرون و بخوردمون!
ولی انیمیشن کارخانهی هیولاها رو دیدید؟ درسته هیولاست، ولی قد ِ سالیوان مهربون و گوگولی و کاردرسته😍
گوارش: مصداق دوست صمیمی آدمه. باااید باشه، مهربونه، خیلی دوستت داره و گاهی همهی گندهایی که زدی رو برات جمع میکنه! همیشه دلت به حضورش گرمه. شاید بعضی وقتها نادیدهاش بگیری ولی اون همیشه حق رفاقتت رو ادا میکنه. و اگه نباشه، وای از روزی که نباشه یا قهر باشه! دنیا به کامت زهر میشه و همهی لذتها دنیا بیمعنیه واست.
@marhamane
من الان، ۲۱ سال و شش ماه و هفت روزمه، ولی اندازهی یه مامانبزرگ ۷۱ ساله، قصه بلدم که برات تعریف کنم. قصههای واقعیها، قصهی هزار و یک شبِ آدمهای واقعی.
از سیزدهسالگی شروع کردم به خوندن قصههایی که آدمها تو وبلاگهاشون مینوشتن.
شاید باورت نشه ولی من تا حالا، هزار بار زندگی کردم.
با تکتک این آدمها.
من تا حالا سه بار از ایران مهاجرت کردم، لیسانس برقمو از دانشگاه شریف گرفتم، صد بار کشیک اینترنی دادم، معلم بیست و پنج تا پسر چهارم دبستانی بودم، طرح پزشک عمومیام رو تو یکی از محرومترین روستاهای کشور گذروندم، دهها بار تو انتخاب حلقهی عقد بین رینگ ساده و نگیندار دودل شدم، یه دوره شیمیدرمانی گذروندم و همهی موهام ریخت، واسه چاپ اولین کتابم ذوق کردم، واسه امتحان تخصص درس خوندم، واسه دو تا بچه نامادری شدم، واسه بچههام اسم انتخاب کردم.
حالا تو بگو، بگو از بین این هزار باری که زندگی کردم، داستان کدوم رو واست تعریف کنم؟
از سیزدهسالگی شروع کردم به خوندن قصههایی که آدمها تو وبلاگهاشون مینوشتن.
شاید باورت نشه ولی من تا حالا، هزار بار زندگی کردم.
با تکتک این آدمها.
من تا حالا سه بار از ایران مهاجرت کردم، لیسانس برقمو از دانشگاه شریف گرفتم، صد بار کشیک اینترنی دادم، معلم بیست و پنج تا پسر چهارم دبستانی بودم، طرح پزشک عمومیام رو تو یکی از محرومترین روستاهای کشور گذروندم، دهها بار تو انتخاب حلقهی عقد بین رینگ ساده و نگیندار دودل شدم، یه دوره شیمیدرمانی گذروندم و همهی موهام ریخت، واسه چاپ اولین کتابم ذوق کردم، واسه امتحان تخصص درس خوندم، واسه دو تا بچه نامادری شدم، واسه بچههام اسم انتخاب کردم.
حالا تو بگو، بگو از بین این هزار باری که زندگی کردم، داستان کدوم رو واست تعریف کنم؟
امشب میخوام برات بنویسم حتی اینکه تو راه درستی باشی_تو راهی که دوستش داری_ دلیل بر این نمیشه که همیشه خوشحال و راضی و آسوده بمونی.
میخوام برات بنویسم که اتفاقا گاهی دقیقا همون کاری که دوستش داری، بیشتر از همه بهت سخت میگیره، بیشتر از همه لجت رو درمیاره و بیشتر از همه محدودت میکنه.
امشب میخوام برات تکرار کنم "که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها" و کمی مکث کنم و بذارم به این مصرع حافظ فکر کنی. و بعدش، درست وقتی که حس میکنی نسبت به راهی که دوستش داری دچار شک و تردید شدی، زیرلب بگم: ولی تو دنیایی که "ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد"، چه خوشبخته اون آدمی که غماش و مشکلش تو مسیریه که دوستش داره. مگه نه؟
و ببینم که چهطور چشمای قشنگت برق میزنن و چهطور بعدش سختیهات رو بغل میکنی و میخوابی.
یکم بهمنماه ۱۳۹۸.
#هزار_و_یک_نامه_به_انار_کوچکم
میخوام برات بنویسم که اتفاقا گاهی دقیقا همون کاری که دوستش داری، بیشتر از همه بهت سخت میگیره، بیشتر از همه لجت رو درمیاره و بیشتر از همه محدودت میکنه.
امشب میخوام برات تکرار کنم "که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها" و کمی مکث کنم و بذارم به این مصرع حافظ فکر کنی. و بعدش، درست وقتی که حس میکنی نسبت به راهی که دوستش داری دچار شک و تردید شدی، زیرلب بگم: ولی تو دنیایی که "ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد"، چه خوشبخته اون آدمی که غماش و مشکلش تو مسیریه که دوستش داره. مگه نه؟
و ببینم که چهطور چشمای قشنگت برق میزنن و چهطور بعدش سختیهات رو بغل میکنی و میخوابی.
یکم بهمنماه ۱۳۹۸.
#هزار_و_یک_نامه_به_انار_کوچکم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لحظهی دارچین🍃؛ وقتی یاس کل وجودت رو پر کرده، وقتی فکر میکنی چقدر دوری ...
من تا حالا اینجا خیلی حرف زدم. ولی دلم میخواد یادگارِ من در اینجا، این سه دقیقه و پنجاه و شش ثانیه باشه.
کاش میشد بذارمش تو یه جعبهی کادوییِ قرمز و هدیهاش بدم به همهی ناامیدها، خستهها، به نفسنفس افتادهها و زانوی غم بغلگرفتهها. به همهی اونایی که تو لحظهی دارچینِ زندگیشونن.
به امید روزی که بگن:" یه دختری بود که یه ویدیویی رو تو کانالش فرستاد. ویدیوی لحظهی دارچین. و خب از اون روز به بعد من ...".
@marhamane
#خرمآننغمهکهمردمبسپارندبهیاد
من تا حالا اینجا خیلی حرف زدم. ولی دلم میخواد یادگارِ من در اینجا، این سه دقیقه و پنجاه و شش ثانیه باشه.
کاش میشد بذارمش تو یه جعبهی کادوییِ قرمز و هدیهاش بدم به همهی ناامیدها، خستهها، به نفسنفس افتادهها و زانوی غم بغلگرفتهها. به همهی اونایی که تو لحظهی دارچینِ زندگیشونن.
به امید روزی که بگن:" یه دختری بود که یه ویدیویی رو تو کانالش فرستاد. ویدیوی لحظهی دارچین. و خب از اون روز به بعد من ...".
@marhamane
#خرمآننغمهکهمردمبسپارندبهیاد
مرهمانه|فصل چهارم
Photo
بعضی وقتها لابهلای کتابها و کاغذهای قدیمی یه دستنوشتههایی از خودم و آرزوهای قدیمیام پیدا میکنم که باعث میشه قلبم بلرزه از شادی و هیجان و احساس!
رو میکنم به خودِ نوجوانم_که این حرفا رو نوشته_ و سفت بغلش میکنم و اشکهام سرازیر میشه از رویاهای بزرگ و حرفهای بزرگِ دختر کوچولویی که در آغوشمه. بعد با خودم میگم این روح سرکش و بلندپرواز و رویاپرداز من، ریشه در همین دخترکوچولو داره که دلش میخواسته دنیا رو تکون بده!
امروز اتفاقی یه صفحه از کتاب روانشناسیای که هشت سال پیش خریده و خونده بودم رو باز کردم و پرت شدم به دنیای دختر سیزدهسالهای که رویاهاش بزرگترین داراییاش بودن.
تو اون صفحه نوشته بودم:
"من از زندگی چی میخوام؟
خوب، خیلی چیزها. ..... میخوام به آدمها "زندگی" رو ببخشم، چیزی که خیلی وقته فراموش شده.
میخوام اول خودم رو به کمال برسونم و .... و بعد هم انسانها را به طور روحی و هم به طور جسمی نجات بدم. ...."
امروز با وجود اینکه خیلی درس و کار داشتم، هی هرچند وقت یکبار این صفحه رو باز کردم، لبخند زدم، بغض کردم، قربون اون "به طور روحی"ِ بامزهای که نوشته بودم رفتم و به خودم گفتم:" تو لحظههای دارچینت حواست به این صفحه باشه. تو این صفحه از کتاب، تو موت رو گرو گذاشتیها..."
+الان دیگه مطمئن شدم بخشی از روح من که هرشب اینجا مینویسه، همین دختربچهی سیزده ساله با همون رویاهاست.
(++ لحظهی دارچین چیه؟ ویدویوی بالا رو ببینید.)
رو میکنم به خودِ نوجوانم_که این حرفا رو نوشته_ و سفت بغلش میکنم و اشکهام سرازیر میشه از رویاهای بزرگ و حرفهای بزرگِ دختر کوچولویی که در آغوشمه. بعد با خودم میگم این روح سرکش و بلندپرواز و رویاپرداز من، ریشه در همین دخترکوچولو داره که دلش میخواسته دنیا رو تکون بده!
امروز اتفاقی یه صفحه از کتاب روانشناسیای که هشت سال پیش خریده و خونده بودم رو باز کردم و پرت شدم به دنیای دختر سیزدهسالهای که رویاهاش بزرگترین داراییاش بودن.
تو اون صفحه نوشته بودم:
"من از زندگی چی میخوام؟
خوب، خیلی چیزها. ..... میخوام به آدمها "زندگی" رو ببخشم، چیزی که خیلی وقته فراموش شده.
میخوام اول خودم رو به کمال برسونم و .... و بعد هم انسانها را به طور روحی و هم به طور جسمی نجات بدم. ...."
امروز با وجود اینکه خیلی درس و کار داشتم، هی هرچند وقت یکبار این صفحه رو باز کردم، لبخند زدم، بغض کردم، قربون اون "به طور روحی"ِ بامزهای که نوشته بودم رفتم و به خودم گفتم:" تو لحظههای دارچینت حواست به این صفحه باشه. تو این صفحه از کتاب، تو موت رو گرو گذاشتیها..."
+الان دیگه مطمئن شدم بخشی از روح من که هرشب اینجا مینویسه، همین دختربچهی سیزده ساله با همون رویاهاست.
(++ لحظهی دارچین چیه؟ ویدویوی بالا رو ببینید.)
مرهمانه|فصل چهارم
هیچوقت فکر نمیکردم یک روز انقدر به چایی وابسته بشم، ولی دنیا خیلی غیرقابلپیشبینی تر از این حرفاست. منی که به جز دید و بازدیدهای عید، لب به چایی نمیزدم، حالا یه فلاسک صورتی کوچولو برای خودم دارم. برای وقتهایی که درد چشمم باعث سردردم میشه، برای وقتهایی که…
باید بگم که فارماکولوژی، به جاهای حساسی کشیده شده.
از فلاسک چای صورتیام، رسیدم به ماگِ سفید رنگ و رو رفتهی نسکافه. چون خیلی اهل قهوه و مشتقاتش نیستم، ماگمم رنگ و رو رفته است؛ ولی سردرد فارما دیگه به چای خالی جواب نمیده حقیقتا.
باید بگم که فارماکولوژی، به جاهای قشنگی هم کشیده شده. استاد گفتن قسمت داروهای گیاهی رو خودمون باید از رفرنس بخونیم و من حالا رسیدم به گیاه "درخت معبد".
این اسم هشت حرفی، منو پرت میکنه به هشتسالگیام! سریال جواهری در قصر و یانگوم.
جمعهها ساعت نُه شب و یک ساعت تمام، خیره به دنیای دخترک یتیمی که بعد از هزار تا پستی بلندی، پزشک دربار میشه.
خیره به دنیای دخترکی که جمعهشبها، با تصور رویای "شبیه او شدن"، میخوابیدم.
چشمم میخوره به گیاه "درخت معبد" و انگار که یه قسمتی از قلبم، بدون توجه به بقیه قسمتها، بومببومب میکوبه.
دخترک هشتسالهای سر بیرون میاره و میگه:" واااای درخت معبددد... یانگوووممم...وای خدای من! اینا واقعیان؟؟ "
دخترک هشتسالهام رو بغل میکنم و میگم: " عزیزم.. بعد از اینهمه جمعه، انگار بالاخره جمعهی تو هم رسید.
ولی متاسفم. نباید خیلی پر سر و صدا ذوق کنی. تو که نمیخوای امتحانمو بد بدم؟"
هیچی نمیگه. ولی قسمتی از قلبم، هنوز بدون توجه به بقیه قسمتها، بومببومب میکوبه.
از فلاسک چای صورتیام، رسیدم به ماگِ سفید رنگ و رو رفتهی نسکافه. چون خیلی اهل قهوه و مشتقاتش نیستم، ماگمم رنگ و رو رفته است؛ ولی سردرد فارما دیگه به چای خالی جواب نمیده حقیقتا.
باید بگم که فارماکولوژی، به جاهای قشنگی هم کشیده شده. استاد گفتن قسمت داروهای گیاهی رو خودمون باید از رفرنس بخونیم و من حالا رسیدم به گیاه "درخت معبد".
این اسم هشت حرفی، منو پرت میکنه به هشتسالگیام! سریال جواهری در قصر و یانگوم.
جمعهها ساعت نُه شب و یک ساعت تمام، خیره به دنیای دخترک یتیمی که بعد از هزار تا پستی بلندی، پزشک دربار میشه.
خیره به دنیای دخترکی که جمعهشبها، با تصور رویای "شبیه او شدن"، میخوابیدم.
چشمم میخوره به گیاه "درخت معبد" و انگار که یه قسمتی از قلبم، بدون توجه به بقیه قسمتها، بومببومب میکوبه.
دخترک هشتسالهای سر بیرون میاره و میگه:" واااای درخت معبددد... یانگوووممم...وای خدای من! اینا واقعیان؟؟ "
دخترک هشتسالهام رو بغل میکنم و میگم: " عزیزم.. بعد از اینهمه جمعه، انگار بالاخره جمعهی تو هم رسید.
ولی متاسفم. نباید خیلی پر سر و صدا ذوق کنی. تو که نمیخوای امتحانمو بد بدم؟"
هیچی نمیگه. ولی قسمتی از قلبم، هنوز بدون توجه به بقیه قسمتها، بومببومب میکوبه.
مرهمانه|فصل چهارم
بیست و یک: میگن اگه میخوای خدا رو بخندونی، براش از برنامههات بگو! و من داشتم فکر میکردم موقعی که اینجا نوشتم "امروز گروه استاجریمون به احتمال زیاد قطعی شد" خدا چقدر خندیده به من! چرا که دقیقااا از فردای این پست، هزااارتا اتفاق افتاد و گروهمون تغییر کرد:))…
بیستوشش: در قسمتهای قبل دیدیم که چگونه امتحان فارما، قهرمان داستانمون رو تا مرحلهی توسل به فلاسک چای و ماگ نسکافه برد. اما در آخرین قسمت داستان فارما، نامبرده به نوشیدن چای بسنده نکرده و چای جوشیدهی سرد شده را داخل چشم خود ریخت:))) تا هم مرهمی بر چشمهای خشکشده اش باشد، هم مشت محکمی بر دهان همهی داروهای شیمیایی😌
بیستوهفت : وقتی داشتم چایی رو میریختم تو چشمم تا یکم از سوزش و درد بیفته، قشنگ حس کردم جزوههام، داروهای شیمیایی، مرحوم کاتزونگ بزرگ، قطرههای استریل چشمی و اشک مصنوعی همه دارن چپچپ نگام میکنن و میگن: "بفرما! اینه وضع دانشجوی پزشکی مملکت! بعد میگن چرا مردم واسه سرماخوردگی عنبرنسارا دم میکنن!" :)))
بیستوهشت : من قشنگ یادمه. دبیرستانی که بودیم، هرکی میتونست چهارتا مسئله استوکیومتری حل کنه و آلکان رو از آلکن تشخیص بده، میشد عشقِ داروسازیِ کلاس!
دلم میخواد یکی از جزوههای فارمامون رو جهت شفافسازی به تعداد دانشآموزا کپی بگیرم و پخش کنم و بگم اینو میبینید؟ این در برابر عظمت این رشته هیچی نیست! هیچیها! پس یکم با شناخت وارد رشتههاتون بشید.
بیستونه : از وقتی فارما خوندم، دیگه به قرصها یه جور دیگه نگاه میکنم. مثلا یه ورق ژلوفن رو میگیرم دستم و بهش میگم تو معادل چند ساعت تحقیق و چند ساعت کار تو ازمایشگاه و جوونی چند نفر هستی یعنی؟
سازنده ات وقتی تاییدیه FDA ات رو گرفته چقدر خوشحال شده یعنی؟
بیستوهفت : وقتی داشتم چایی رو میریختم تو چشمم تا یکم از سوزش و درد بیفته، قشنگ حس کردم جزوههام، داروهای شیمیایی، مرحوم کاتزونگ بزرگ، قطرههای استریل چشمی و اشک مصنوعی همه دارن چپچپ نگام میکنن و میگن: "بفرما! اینه وضع دانشجوی پزشکی مملکت! بعد میگن چرا مردم واسه سرماخوردگی عنبرنسارا دم میکنن!" :)))
بیستوهشت : من قشنگ یادمه. دبیرستانی که بودیم، هرکی میتونست چهارتا مسئله استوکیومتری حل کنه و آلکان رو از آلکن تشخیص بده، میشد عشقِ داروسازیِ کلاس!
دلم میخواد یکی از جزوههای فارمامون رو جهت شفافسازی به تعداد دانشآموزا کپی بگیرم و پخش کنم و بگم اینو میبینید؟ این در برابر عظمت این رشته هیچی نیست! هیچیها! پس یکم با شناخت وارد رشتههاتون بشید.
بیستونه : از وقتی فارما خوندم، دیگه به قرصها یه جور دیگه نگاه میکنم. مثلا یه ورق ژلوفن رو میگیرم دستم و بهش میگم تو معادل چند ساعت تحقیق و چند ساعت کار تو ازمایشگاه و جوونی چند نفر هستی یعنی؟
سازنده ات وقتی تاییدیه FDA ات رو گرفته چقدر خوشحال شده یعنی؟
سی: الان به یه مرحله از احترام به داروها رسیدم که اگه یه ورق قرص افتاده رو زمین ببینم، برمیدارم، میبوسم، میذارم روی یه بلندی🤪
سیویک : رفرنس فارماکولوژی کتابیست بس قطور، نوشتهی جناب برترام جی. کاتزونگ. دیروز یکی از دانشجوهای پزشکی استوری گذاشته بود که: "انقدر که من برای خوندن کتاب کاتزونگ وقت گذاشتم، مادرش برای تربیتش نذاشته:/ "
اینم آخر عاقبت دانشمند شدنه :)))
سیودو : شاعر میفرماد: "من بندهی آن دمم که ساقی گوید، یک جام دگر بگیر و من نتوانم"
این بیت، برای من اینجوری معنا پیدا میکنه که دو دیقه مونده به امتحان، ورِ کمالگرای درونم میگه "بیا یه نکته دیگه هم یاد بگیرحالا، وقت که هست!" :/
ولی ورِ درسخون درونم با استیصال میگه : "نتوانم!"
سیوسه : و کلام اخر خطاب به فارمای جان♥️:
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران، وای به حال دگران.
۷ بهمنماه ۹۸.
سیویک : رفرنس فارماکولوژی کتابیست بس قطور، نوشتهی جناب برترام جی. کاتزونگ. دیروز یکی از دانشجوهای پزشکی استوری گذاشته بود که: "انقدر که من برای خوندن کتاب کاتزونگ وقت گذاشتم، مادرش برای تربیتش نذاشته:/ "
اینم آخر عاقبت دانشمند شدنه :)))
سیودو : شاعر میفرماد: "من بندهی آن دمم که ساقی گوید، یک جام دگر بگیر و من نتوانم"
این بیت، برای من اینجوری معنا پیدا میکنه که دو دیقه مونده به امتحان، ورِ کمالگرای درونم میگه "بیا یه نکته دیگه هم یاد بگیرحالا، وقت که هست!" :/
ولی ورِ درسخون درونم با استیصال میگه : "نتوانم!"
سیوسه : و کلام اخر خطاب به فارمای جان♥️:
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران، وای به حال دگران.
۷ بهمنماه ۹۸.
بعضی وقتها فکر میکنم اگه پسر کوچیکم، خسته و له از بازی فوتبال برگشت و تیمش باخته بود، چه جوری دل کوچیکش رو آروم کنم؟
یا اگه تو مسابقه طنابکشی مدرسه، اون یکی کلاسیا برنده شده بودن، چه طور متوجهش کنم که صرفا یه مسابقه کوچیک رو از دست داده و غرورش نشکسته؟
یا اگه پسر قلدر کلاسشون، برگههای دفترش رو پاره کرده بود، چهطور بهش یاد بدم که مقابلش بایسته؟
یا اگه به خاطر لغو قرارداد بازیکن محبوبش از تیم محبوبش، پکر بود؛ چه طور بهش یاد بدم که دنیا همینه! هیچ چیزی واسه همیشه نمیمونه؟
یا اگه معلم ورزشش اون رو واسه تیم فوتبال مدرسه انتخاب نکرد، چه طور باهاش همدلی کنم و براش از کدوم فوتبالیست مثال بزنم که تو تیم فوتبال مدرسه اش نبوده؟
به نظرم مامان بودن خیلی سخته. مامانِ پسربچهها بودن، با این دنیای مردونهی کوچیکی که دارن، خیلی سختتر!
+ دغدغههای یک دانشجو در فرجهی امتحان :)))
یا اگه تو مسابقه طنابکشی مدرسه، اون یکی کلاسیا برنده شده بودن، چه طور متوجهش کنم که صرفا یه مسابقه کوچیک رو از دست داده و غرورش نشکسته؟
یا اگه پسر قلدر کلاسشون، برگههای دفترش رو پاره کرده بود، چهطور بهش یاد بدم که مقابلش بایسته؟
یا اگه به خاطر لغو قرارداد بازیکن محبوبش از تیم محبوبش، پکر بود؛ چه طور بهش یاد بدم که دنیا همینه! هیچ چیزی واسه همیشه نمیمونه؟
یا اگه معلم ورزشش اون رو واسه تیم فوتبال مدرسه انتخاب نکرد، چه طور باهاش همدلی کنم و براش از کدوم فوتبالیست مثال بزنم که تو تیم فوتبال مدرسه اش نبوده؟
به نظرم مامان بودن خیلی سخته. مامانِ پسربچهها بودن، با این دنیای مردونهی کوچیکی که دارن، خیلی سختتر!
+ دغدغههای یک دانشجو در فرجهی امتحان :)))
میگن وقتی یه نفر نابینا میشه، قسمتهایی از مغزش که مسئول درک این حس و دیدن بودن، بعد یه مدت میبینن "عه! بیکار شدیم که!" و پا میشن میرن کمک حسهای دیگه و اونا رو تقویت میکنن.
الان این وضعیت منه!
قسمتهایی از مغزم که مسئول نوشتن، ذوق، لذت بردن، احساس، عاطفه و ... هستن کرکره رو کشیدن پایین و بدو بدو رفتن کمک قسمتهایی که مسئول یادگیری و مطالعه و حافظه هستن تا انشاالله امتحانِ پاتولوژیِ نچسب ِ عزیزم هم به خوبی و خوشی به تاریخ بپیونده.
اینه که قسمتهای قشنگ مغزم که اینجا مینوشتن، تا اطلاع ثانوی تعطیل کردن. وگرنه من خوبم و اصلا ملالی نیست جز دوری شما :))
الان این وضعیت منه!
قسمتهایی از مغزم که مسئول نوشتن، ذوق، لذت بردن، احساس، عاطفه و ... هستن کرکره رو کشیدن پایین و بدو بدو رفتن کمک قسمتهایی که مسئول یادگیری و مطالعه و حافظه هستن تا انشاالله امتحانِ پاتولوژیِ نچسب ِ عزیزم هم به خوبی و خوشی به تاریخ بپیونده.
اینه که قسمتهای قشنگ مغزم که اینجا مینوشتن، تا اطلاع ثانوی تعطیل کردن. وگرنه من خوبم و اصلا ملالی نیست جز دوری شما :))