مرهمانه|فصل چهارم
3.05K subscribers
238 photos
24 videos
16 files
136 links
برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
.
Download Telegram
بیـــرون ز تو نیست،
آنچه میخواسته‌ام!
فهرست تمام آرزو های منی♥️

#شب‌آرزو‌ها
تو پاسخ کدام کار خوب منی؟
یا اجابت کدام دعا از سال‌های دور...؟
که حالا از فرسنگ ‌ها فاصله ، نزدیکترین به قلب منی ...💙
که از جنس نوری ... پاک و زلال ..
بمان که تا ابد دلیل حال خوب منی💜

#💙
#آخرین‌جمعه‌ی‌سال‌نود‌‌و‌هفت
روزهای آخرِ اسفند ، میشن اسفند‌های روی آتیش و هی در گوش ات میگن : "بدو ، فقط بدو !"
و تو آخر شب که از درد ساق پات خوابت نمی‌بره ، تازه با خودت فکر می‌کنی چه طور توی یه روز اینهمه کار انجام دادی و دقیقا توی روزهای ماه‌های دیگه چه کار داشتی می‌کردی !
Forwarded from یادداشت‌ها | فاطمه بهروزفخر (فاطمه بهروزفخر)
۲۲ ساله بودم که حوای نوشتنت چاپ شد. خواب بودم. از انتشارات زنگ زدند که کتابت چاپ شده. بیا ببین. نفهمیدم چطور راهی شدم. چطور لباس پوشیدم. و چطور رفتم. ۲۲ ساله بودم و داشتم روی ابرها راه می‌رفتم و گمان می‌کردم زنی به خوشبختی من توی دنیا نیست. خوشبخت‌ترین بودم چون خیال می‌کردم حالا نویسنده‌ام و آرزویم برآورده شده. رسیدم به دفتر انتشارات و حوای نوشتنت را خوب نگاه کردم. مثل نگاه مادر به فرزندش بعد از تولد. ۲۲ ساله بودم. کم‌سن و سودای نویسندگی تمام وجودم را پر کرده بود. ۲۲ ساله بودم و کسی من را نمی‌شناخت. نه سلبریتی اینستاگرام بودم و نه کسی که بروبیایی داشته باشد. کتاب‌ها را گرفتم و یک‌هفته نگذشته بود که ترس افتاد به جانم. درست مثل ترس مادری که فرزندش تازه متولد شده. ترس از این‌که بچه‌ام، نوشته‌ام، کلمه‌هایم خواننده پیدا می‌کنند؟ اصلا خوش‌شان می‌آید؟ مثل بقیه کتاب‌ها عکسش را توی اینستاگرام می‌بینم؟ پُز می‌دهم. دل‌خوش می‌شوم. ۲۲ ساله بودم و خیال می‌کردم کار شاقی انجام داده‌ام.
حالا دو سال گذشته است و اگر برگردم عقب شاید هیچ‌وقتِ دیگر دلم نخواهد کتابم را چاپ کنم. حالا دو سال است که گذشته است. صبورتر شده‌ام و خیال می‌کنم نویسنده‌بودن بیشتر از این‌که داشتن کتاب باشد، یک‌جور سبک زندگی است. یک‌جور زندگی کردن با نوشتن.
در تمام مدتی که داشتم دلمه‌ی مانده از قرارِ دیروز را لقمه می‌گرفتم و با خود می‌گفتم که آقای آشپز رب اش را یکم زیادی زده ، به این فکر کردم که اگر قرار بود برگردم به اول فروردین ماه ۹۷ و دوباره این سال را زندگی کنم ، از بین تمام اشتباهات امسالم چه کاری را انجام نمی‌دادم .
بین تنبلی‌ها و لجبازی‌ها ، بین اعتماد‌های بی جا و دل شکاندن‌ها ، بین کتاب نخواندن‌ها و به خود نرسیدن‌ها ، بین نخندیدن‌ها و شاد نبودن‌ها ، بین عذاب وجدان‌های مسخره و کمال‌گرایی‌های افراطی ، بین تمام لحظاتی که مصرانه خودآزاری کردم و به حرف‌های دوزاری(!) دیگران در مورد خودم اهمیت دادم ، بین تمام اشک‌هایی که بیهوده ریختم ، تمام احساس‌هایی که بیهوده صرف کردم ، تمام لبخند‌هایی که دریغ کردم ، تمام حرف‌هایی که نزدم ، تمام ترس‌ها و عقب کشیدن‌ها، بین تمام لحظاتی که زندگی نکردم ، بین همه‌ی اینها گشتم و آخر سر ، وقتی داشتم لقمه‌ی آخر دلمه ام را میخوردم به خودم گفتم :
" میدونی؟ من اگه برگردم عقب ، دیگه نمیذارم تو هیچ لحظه‌ای ناامید بشم."

#درسهایی_برای_زندگی
دلم میخواهد نوروز ۹۸ را در آغوش بگیرم و به او بگویم که من نه مثل نوروز ۹۵ به تو به چشم یک فرصت مطالعاتی طلایی برای کنکور (!) نگاه میکنم ؛ و نه مثل نوروزهای ۹۶ و ۹۷ برایت برنامه ریزی میکنم تا درسهای عقب افتاده‌ی طول ترم ام را بخونم .
من تو را ، برای خودِخودت دوست دارم . برای اولین و به احتمال زیاد آخرین نوروزی که در آن ، میتوانم سبک‌بالانه کیف کنم و ریه‌هایم را پر کنم از عطر بهار ، بدون فکر کردن به پیک‌های نوروزی و کاردستی‌های مسخره اش ، امتحان میان ترم علوم و ریاضی و زیست و شیمی و نوروآناتومی و فیزیولوژی و شیفت‌های بیمارستان .
دلم میخواهد به اندازه‌ی تمام این سالها نوروز ۹۸ را نفس بکشم و زندگی کنم ، بی خیال و بی دغدغه .
انقدر سرشارم از این نیاز ، که هیچ چیزی نمیتواند حال مرهمی که منتظر بهار است را ، بد کند .

پ.ن: دو رور تا باهآر :)🌸

#بهار‌بهار‌چه‌اسم‌آشنایی
تا وقتی ابرهای یاسی رنگ ِ اول صبح تو آسمونن و درخت‌های سبز رو‌به‌رو‌ی پنجره‌ی اتاقت ،
تا وقتی که پنجره رو باز میکنی و نفس عمیییق میکشی و بلند میگی :" ماامااان بوی عید میاااد " ، باید زندگی کنی و بجنگی .
چون‌که ارزششو داره ،
نه تنها هدفت که واسش میجنگی ،
بلکه زحمت خدا واسه آفرینش ات :)
چون‌که باید تلاش کرد و رفت جلو و رفت جلو ، بی خیال همه ی ناکامی‌های گذشته ،
بی خیال همه‌ی اتفاق‌های بد ،
مگه یه در چقدر میتونه بسته باشه ؟
مگه چقدر میشه که شب باشه ؟

#جوونه_ی_امید🌱
خدایا چنان مکن که از اجابت دعایم ، اگرچه به تاخیر افتد ، ناامید شوم .

#دقایقی‌با‌صحیفه
چون‌که یک قسمتی از اهداف سال ۹۸ ام مربوط میشود به ساختنِ‌ حالِ خوب ، برای اولین بار در عمر بیست ساله ام، چهار تا تخم‌مرغ آب‌پز کردم و با کمترین امکانات ، یعنی لاک‌های استفاده نشده و چه بسا تاریخ مصرف گذشته ،
درست مثل "مهسا پنج ساله از مرزن‌آباد " روی تخم‌مرغ‌ها نقاشی کشیدم و تخم‌مرغ رنگی درست کردم برای سفره‌ی هفت سین .
کار سختی بود چون در تمام مدت سعی کردم جلوی مامان که از کاردستی ام خنده اش گرفته بود ، جدیت خود را حفظ کنم و همچنین به این فکر کردم که واقعا چرا باید تا این حد در نقاشی بی استعداد باشم ؟
و از همه مهمتر اینکه این نقش‌های کج و کوله ای که با لاک قرمز روی تخم‌مرغ‌ها کشیده ام ، تا چه حد قرار است آبروی مرا جلوی مهمان‌ها ببرد :))
نمی توانم بگویم سالی پر از فقط شادی و موفقیت داشته باشی؛ نمی شود!
دیگر آنقدر بزرگ شده ایم كه بفهمیم از این بهار تا آن بهار فاصله ای است؛ پر از ماجراهای تلخ و شیرینی كه بسیاری از آن ها خواست و انتخاب ما نیستند، اما گریز ناپذیرند.
میدانی! میخواهم این بار برایت آرزویی كنم كه تو را در تمام فصول زندگی، در سرما و گرمای روزگار، در شكست ها و موفقیت ها، شادی ها و غم ها، در امان و قرار دارد.
آرزو میكنم آنقدر به خودت رسیده باشی و برسی، و آنقدری در قلبت آگاهی و در ذهنت روشنایی باشد و بیاید كه، تمام زندگی را هرطور كه پیش می رود- مشتاقانه، امیدوارانه، سرفرازانه و عاشقانه زندگی كنی!
باشد كه سال بعد، همین حوالی، خوشنود از خود و آنچه گذشته، به هم لبخند بزنیم.

#بهار‌بهار‌چه‌اسم‌آشنایی 🌸🍃
صبح دوم فروردین خود را چگونه آغاز کردید ؟
به نام خدا . چشم باز کردیم و به حیاط نگاه کردیم و دیدیم آقا دزده در اولین شب سال نو ، آمده و نهال شلیل مان را ( باورتان میشود ؟ نهال شلیل را ! ) کنده و با خود برده است !
و از آن موقع ما هستیم و جای خالی نهالِ سوگلیِ مامان و دلداری‌های الکی به او که قشنگتر و پر شاخه تر اش را میخریم و میکاریم و اینها !
ولی چقدر ، چقدر نگاه کردن به جای خالی عزیزی که دوستش داری غم‌آور است ، حتی اگر یک نهال شلیل باشد ...
کاش امسال ، سال دل کندن‌ها نباشد !...

#نودوهشت‌عزیز‌با‌ما‌به‌از‌این‌باش‌!
امیدواری ات نسبت به چیزی که به آن امید نداری بیشتر باشد، از آنچه که به آن امید داری.
امیرالمومنین علی(علیه السلام)
🌱
گاهی یه روزَنه تو اوج ناامیدی باز میشه...:)

#جوونه_ی_امید
* دلم میخواهد جلوی آیینه بایستم و مردی خسته را ببینم.مردی که از کشورهای زیادی گذر کرده، از مسیرهای عجیبی. مردی که جلوی همه ، حتی خودش هم ایستاده . مردی که غمگین بوده و شادی کرده، از سکوی المپیک در آتن یونان تا وسط بیابان‌های بادرود و معدن بند نرگس آمده . از مسیر که هیچ ، از مردم و از خودش هم عبور کرده . مردی که خوب میداند مدال آوردن در ورزش خیلی هم با مدال آوری در زندگی متفاوت نیست .
میداند مدال آور میتواند کارگری شریف باشد که برای خانواده‌اش عرق میریزد، یا راننده‌ای که جاده‌ها را می‌پیماید . یا اصلا دکتری باشد که هنوز هم به شهر کوچک محل تولدش باز میگردد و مجانی مریض مداوا میکند . میتواند سرهنگ بازنشسته ای باشد که به جوانی زمین خورده کمک میکند یا مربی‌ای که پا به پای شاگرد‌ اش اشک میریزد و زحمت میکشد . مدال‌آور میتواند مادر تنهایی باشد که پنج بچه را با آشپزخانه‌ی خالی بزرگ میکند ، یا پدری که برای خرج خانه‌اش راهی شهر یا کشوری دیگر میشود و با کبودی کوچکی روی شقیقه‌اش باز میگردد .
مهم این است که مدال آور با همه ی خستگی اش ، جرات نگاه کردن به آیینه را دارد . *

متنی که فرستادم ، آخرین جمله‌های کتاب "دست نیافتنی" بود ، اولین کتابی که امسال موفق شدم به اتمام برسانم و به غایت از خواندن‌اش و مزه‌مزه کردن تمام لحظات‌اش لذت بردم .
۶۱ قسمت از متن آن را ذخیره کردم برای آینده که باز بخوانم و سرشار شوم از حس‌های خوب ِ این کتاب که زندگی‌نامه‌ی یک جهان‌پهلوان کشتی بود .
در آینده بیشتر از تمامی حس‌های خوبی که از این کتاب گرفتم صحبت میکنم ، هم برای خودم تا یادم بماند ، هم برای شما تا انگیزه‌ای شود برای خواندن‌اش .

#من‌و‌کتاب‌هایم
#دست‌نیافتنی
این چند روزی که شمال بودیم و به خاطر شرایط جوی کشور ، عملا در یک جنگ ِ بقای ناخواسته حضور داشتیم ، را بی‌نهایت دوست داشتم !
می‌گویم جنگ برای بقا چون باید در مه شدید جلو می‌رفتیم ، جاده‌های برفی را ترسان و لرزان طی میکردیم و زیر باران شدید آتش درست‌ میکردیم تا یخ نزنیم و خود را در مقابل سگ‌های وحشی ریلکس نشان می‌دادیم و فرار نمیکردیم تا مبادا لقمه‌ی چرب شب بارانی‌شان شویم !
این چند روز زندگیِ محض بود . قدم زدن زیر باران ، در بازار روز شهر و دیدن زن‌های خانه داری که سبزی‌های حیاط‌شان را می‌فروختند . چشم بستن و بوییدن هوا که تلفیق بوی باران و نم و سیر ترشی و زیتون پرورده و ماهی سفید بود .
قدم زدن کنار دریای طوفانی ، از سرما مچاله شدن و عکسهای سلفی گرفتن، لبخند زدن به عروسی که آمده بود لب دریا و چشم بستن و شنیدن صدای دریا‌ی خروشان .
دیدن انبوه درختان سرسبز و تاب‌بازی در تابِ قراضه‌ی کنار ساحل و لبخند زدن به خدایی که عجیب این شهر را هنرمندانه آفریده .

#بار‌دیگر‌شهری‌که‌دوست‌می‌داشتم💚
* بعضی از آدم‌ها ، پس از یک عمر زندگی ، وقتی که از دنیا می‌روند انگار روی هوا قدم برداشته‌اند ؛ هیچ جای پایی ازشان نمانده . و بعضی ردی از خود بر دنیا و انسان‌ها می‌گذارند .
کسانی که می‌خواهند جای پای‌شان در دنیا بماند ، باید "زندگی" کنند . زندگی یعنی همه‌ی سختی‌ها و ناهمواری‌ها ، یعنی آسیب‌دیدن و ترمیم‌یافتن ، باختن و بردن . باور دارم که برنده‌های دنیا بیشتر از همه شکست می‌خورند. کسانی که بارها و بارها و بارها به جنگ زندگی می‌روند تا در پس تمام شکست‌ها بالاخره پیروز شوند . *


+شاید تمام شکست‌هایی که تا به حال خورده‌ایم ، بخش جداناپذیری از سناریوی "زندگی مان" بوده ، همان که به قول جهان‌پهلوان ِکتاب ، باید تمام و کمال تجربه‌اش کنیم تا رد پای‌ ما ، بماند به یادگار و شاید بشود راهنمای دیگران ! ...

#من‌و‌کتاب‌هایم
#دست‌نیافتنی
#یادمان‌بماند‌
مرهمانه|فصل چهارم
صبح دوم فروردین خود را چگونه آغاز کردید ؟ به نام خدا . چشم باز کردیم و به حیاط نگاه کردیم و دیدیم آقا دزده در اولین شب سال نو ، آمده و نهال شلیل مان را ( باورتان میشود ؟ نهال شلیل را ! ) کنده و با خود برده است ! و از آن موقع ما هستیم و جای خالی نهالِ سوگلیِ…
عمه برای تولد شش سالگی‌ام یک دست فنجان و نعلبکی و قوری و قندان چینی آورده بود ، هر کدام شاید به اندازه‌ی یک بند انگشت . این هدیه آن زمان که دخترها در خاله‌بازی‌های‌شان به هم لیوان چای خیالی تعارف میکردند ، یک هدیه‌ی فوق لاکچری بود ! یک دست چینی چای‌خوری مثل همان که مامان‌ها دارند ، اما کوچک و نقلی ‌.
من اما هدیه‌ی لاکچری‌ام را گذاشتم به عنوان دکوری اتاق ، هیچ‌وقت نه خودم از آن استفاده کردم نه گذاشتم کسی به آن دست بزند . در تمام این سالها جنگ و دعواها داشتم با تمام دختربچه و چه بسا پسربچه‌های فامیل که میخواستند قوری و فنجانم را از نزدیک ببیند . به همه‌ی‌شان می‌گفتم که شکستنی‌اند و بچه‌ها حق ندارند به آن‌ها دست بزنند . نمیدانم ، شاید یک جور مراقبت وسواس‌گونه دارم نسبت به تمام چیز‌هایی که دوستشان دارم !
امسال اما ، دختربچه‌ی شش ساله‌ی فامیل که دست دراز کرد برای برداشتن قوری ، یک نفس عمیق کشیدم ، چند تا دستمال‌کاغذی آوردم ، فنجان‌ها را پیچیدم لای دستمال و دادم دستش . جلویش زانو زدم و گفتم :" همه‌اش مالِ تو . گذاشتم‌ شون لای دستمال که تو راه که میری خونه ، نشکنن . فقط بهم قول بده وقتی بیست سالت شد ، بدی شون به یه دختربچه‌ی شیش ساله. "
خیلی خوشحال شد . خیلی . من هم یک نفس راحت کشیدم از اتمام چهارده‌سال مراقبت از یک خاطره‌ی خوش . خاطره‌ی خوشِ هدیه‌ی عمه در تولد شش سالگی‌ام . بگذار حالا دختر شش ساله‌ی دیگری از این حس خوب مراقبت کند ‌.
اصلا ؛ چه عیبی دارد که امسال، سال دل‌کندن‌ها باشد ؟ :)...

#روز‌مره‌ها
کتاب دست‌نیافتنی ، زندگی‌نامه‌ی علیرضا حیدری جهان‌پهلوان کشتی است . صادقانه و عامیانه . جذب‌کننده و تاثیرگذار . روایت پسرک یتیم و پر شر و شوری که هدفش از ورود به رشته‌ی کشتی ، این است که بیشتر و محکم‌تر بتواند همکلاسی‌ها ، هم‌محله‌ای‌ها و حتی معلمانش را کتک بزند . روایت پسرکی که به خاطر فقر ، دوبنده‌ی خیس از عرق و کفش‌های لنگه‌به‌لنگه‌ی هم تیمی هایش را می‌پوشد ، تا رسیدن به مرد ثروتمندی که معدن‌دار نمونه‌ی سال می‌شود ، یک معدن آهن خصوصی با ۸۰۰ نفر کارگر .
روایت جاه‌طلبی‌ها و رویاپردازی‌ها ، ناامید‌شدن‌های بسیار ، تلاش‌های تا سر حد خود مرگ ، غرور و غیرت ، قهرمان شدن با یک پای شکسته ، درد کشیدن و درد کشیدن و درد کشیدن تا بالاخره رشد کردن .
کتابی که پشت‌صحنه‌ی‌ ۳۰ ثانیه‌ ایستادن یک قهرمان رو سکوی قهرمانی را صادقانه روایت میکند ، پشت صحنه ای به قدمت سی سال با سختی‌هایی باور نکردنی ، ناامیدی تا حد خرید یک قبر و زل زدن به آن و منتظر مرگ‌بودن ، سرسختی و توقف ناپذیری تا بالاخره ؛ رسیدن به یک هدف دست‌نیافتنی که اتفاقا از نگاه قهرمانِ کتاب ، مدال‌های رنگارنگ نیست ! قهرمان کتاب میگوید هدف ، همان تلاشی است که می‌کنیم ، همان زحمت و زجری است که می‌کشیم ، فارغ از نتیجه .
می‌گوید قهرمان واقعی مادرش است که پنج بچه را تک و تنها و در فقر بزرگ کرد ، می‌گوید قهرمان ، شاید آن کسی است که برای بلند کردن پسرک افتاده روی زمین ، دستی دراز می‌کند .

#دست‌نیافتنی
#من‌و‌کتاب‌هایم
#معرفی‌نامه
+از تهران ِخالی از سکنه و با هوای بهاری مطبوع چه استفاده ای می‌کنید؟
به نام خدا . در شهر پیاده می‌گردیم و پارک‌های کوچک و نقلی را که خالی از هرگونه بچه است ، پیدا کرده ؛ به سراغ قسمت وسایل بازی رفته ، به تاب‌های آن حمله کرده و تا می‌توانیم به اندازه‌ی همه‌ی این سالها تاب میخوریم و به قول روان‌شناس‌ها عقده‌گشایی می‌کنیم 😌

#کودکستان‌درون
یک جایی از کتاب دست‌نیافتنی هست که می‌گوید : " باور دارم که ارزش آدم‌ها به مسیر و تجربیاتی است که از سر می‌گذرانند ، نه صرفا نتایجی که برای دیگران قابل رویت است . انسان‌ها را باید از زحمتی که برای رسیدن به یک جایگاه می‌کشند اندازه گرفت ، نه خود جایگاه . "
دلم می‌خواهد این جمله را یادداشت کنم بگذارم در جلوی چشم ترین جای اتاقم ‌. تا اگر یکوقت خواستم کسی را قضاوت کنم ، لااقل به پشت‌صحنه‌ی کارش نگاه کنم ، به تلاش‌هایش ، نه نتیجه‌ای که می‌بینم . خواه نتیجه بد باشد ، خواه خوب !

+اگر از من بپرسند بهترین قسمت کتاب کدام بود ، کتاب را باز می‌کنم ، این صفحه را می‌آورم و با دستانم این یک پاراگراف را نشان می‌دهم .‌

#من‌و‌کتاب‌هایم
#دست‌نیافتنی
#یادمان‌بماند‌
خدایا
توفیقم ده که در همه حال از تو به نیکی سخن گویم
و به ستایشت کمر بندم
و سپاسگزار تو باشم
تا به آنچه از دنیا به من عطا کرده ای دلخوش نگردم
و برای آنچه از من دریغ داشته ای اندوهگین نشوم .

#دقایقی‌با‌صحیفه💚