مرهمانه|فصل چهارم
3.05K subscribers
238 photos
24 videos
16 files
136 links
برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
.
Download Telegram
مرهمانه|فصل چهارم
شش: امروز همش بخش عفونی بودیم و باید بگم که هوای اتاقا و راهروها حقیقتا بوی آنفولانزا میداد، بوی سرفه و مریضی و خفگی و گرمی! 😬 هفت: واقعا واقعا یکی از لطفهایی که خدا بهم کرده اینه که مریضهایی که تاحالا بالاسرشون رفتیم، مهربون و خوش‌اخلاق و از اون مهمتر، دلسوووز…
ده: داشتیم با سمیرا از بخش عفونی میرفتیم سمت رختکن که یه آقایی با حالت نفس‌نفس از پشت اومد و گفت : خانم دکتر این جواب آزمایش رو نگاه میکنید یه لحظه؟😰
حالا من رو میگی، متعجب و ترسیده!😶
با خودم گفتم رومو که برگردونم سمتش می‌بینه من دکترش نیستم و عذرخواهی میکنه و میره☺️
ولی من رو نگاه کرد و پی به اشتباهش نبرد!😬
گفتم خب عیب نداره دختر! قوی باش! یه نگاه بکن، اونورشم که رنج نرمالشو نوشته، به عدده نگاه کن بگو نرماله یا نه. دیگه یه قند ناشتا و کلسترول و هموگلوبین این حرفا رو نداره که.
با دقت به برگه‌اش نگاه کردم و یهو با چشمای درشت‌شده و صدای بلندتری گفتم: اچ آی ویییی؟؟😳😳🤭🤭
سمیرا بیا نگاه کن ببین این HIV عه؟😰😰 (🤦‍♀😂)
سمیرا: آره HIV عه😶
اقاهه گفت: مثبته؟ 😬
(اینجا باید اعتراف کنم که من فکر میکردم جواب HIV یا مثبته یا منفی، ولی این جلوش عدد داشت😶)
[من در حال ارزیابی]
آقاهه: زده زیر 0.9 نرمال. اون 1/2 چیه نوشته؟😥
گفتم: نه اون HIV1/2 اسم تسته. مال شما عددش 0.06 عه، مثبت نیست چون زیر 0.9 عه
گفت: وای ممنون، ترسیدم راستش😪
گفتم: والا منم ترسیدم😪 (😂😂🤦‍♀)
و آقاهه بشکن‌زنان به سمت در خروجی رفت...

و سمیرا تا خود رختکن هی ادای من رو درمیاورد و میگفت: اچ آی وییی😳😳🤭🤭؟؟ بیا نگاه کن ببین این اچ آی وییی‌عه😱😱 😆😆

+و اینگونه شد که ما آرزو کردیم کاش مریض‌ها همیشه ازمان آدرس حسابداری و اتاق دکتر کاظمی را بپرسند🙄

+ سمیرا میگفت خودتو آماده کن پس‌فردا تو حیاط جواب سونو میارن میگن خانم دکتر اینو واسم تفسیر کن😆

سوم دی‌ماه ۹۸، ادامه دارد . . .
مرهمانه|فصل چهارم
ده: داشتیم با سمیرا از بخش عفونی میرفتیم سمت رختکن که یه آقایی با حالت نفس‌نفس از پشت اومد و گفت : خانم دکتر این جواب آزمایش رو نگاه میکنید یه لحظه؟😰 حالا من رو میگی، متعجب و ترسیده!😶 با خودم گفتم رومو که برگردونم سمتش می‌بینه من دکترش نیستم و عذرخواهی میکنه…
یازده: مریض دیابتی مهربون‌مون در جواب استاد که میپرسه درد داری یا نه، میگه: اره خانم دکتر خیلی، دیشب میخواستم از درد گریه کنم ولی روم نمیشد:((

دوازده: امروز سمیرا بالاسر مریض بعضی‌وقتها منو نگاه میکرد ببینه از چیزایی که اون ذوق میکنه منم ذوق میکنم یا نه:)))

سیزده: همگروهی‌های خوب گلی هستند از گلهای بهشت. نهری شکلاتی در بهشت حتی🧐😅

چهارده: امروز تو راهرو منتظر استاد نشسته بودیم که دیدیم یه پسربچه به سمت در خروجی فرار میکنه و مامانشم دنبالش. یه پسربچه‌ی توپولی با موهای لخت و چتری😍 هی با بغض میگفت :نمیاامم نمیخواامم. مامانشم هی دستشو میگرفت و میکشید ولی باز از دست مامانش در میرفت:)) اول فکر کردیم میخواد بره دکتر و از آمپول میترسه، بعد کاشف به عمل اومد که مامانش اومده سونوگرافی و این طفلک میترسه بره تو اتاق که مبادا دکتر بدجنس ناغافل بهش آمپول بزنه:)) دیگه چندتا از بچه ها رفتن پیشش و شماره مامانشو گرفتن تا اون بره سونو و اینا پیش پسرمون بمونن. من و سمیرا هم رفتیم کنارش و گفتیم بذار فرهنگ‌سازی رو از همینجا شروع کنیم:))
گفتیم چرا نرفتی پیش مامانت؟
گفت دوست ندارم، [ با غرور] البته من از آمپول نمیترسم😏.[ تغییر لحن ناگهانی] شما آمپول میزنین؟😥
گفتیم : همه دکترا که آمپول نمیزنن، اصلا همه شون آمپول ندارن😜
گفت: نه خیرممم آمپول داریییی😏😏😏
گفتیم: نگاه جیبهامون خالیه اصلا😅
گفت: پس چرا سیفیت( سفید) پوشیدید😏😏😒😒
ما: 🤣🤣🤣 هرکی سیفیت پوشیده که آمپول نداره:))
+اصلا تصور اینکه یه بچه بخواد ازم بترسه، برام دردناک و عجیب و غیرقابل باوره!

پانزده: من هنوز هم خجالت میکشم با روپوش وارد کلینیک و درمانگاه‌های شلوغ‌مون بشم!🙊

سوم دی‌ماه ۹۸، تمام.
مامانی نیستی و من با دیدن خانم‌های هم‌سن و سال تو توی بیمارستان، یادت میفتم. بعد فکر میکنم اگه بودی، من میشدم اون نوه‌ی ته‌تغاری لوسی که مثل پروانه دورت میگرده. فشار خونت رو میگیره و نمیذاره صبحانه خامه بخوری و هی گوشی‌شو میاره تا صدای قلبت رو بشنوه. نیستی و من با خدا قرار گذاشتم از الان تا هروقتی که زنده‌ام، تو بیمارستان برای هر مادربزرگی که کاری انجام دادم و برام دعای خیر کرد، خدا اون دعا رو برای تو بفرسته تا اون بالا، تا خود بهشت.
تا فرشته‌هایی که اونجان محکم‌تر بادت بزنن و برات یه سبد آلبالو بیارن. آخه فکر کنم دیگه همه اونجا بدونن که تو از گرما بیزاری و عاشق آلبالو.
هاریسون و یک صفحه از کتاب گوارش نفرت‌انگیز که الان میخوام داستانش رو تعریف کنم...
مرهمانه|فصل چهارم
هاریسون و یک صفحه از کتاب گوارش نفرت‌انگیز که الان میخوام داستانش رو تعریف کنم...
اگه ازم بپرسی از کی شروع شد؟ میگم از وقتی یادمه شروع شده بود. ولی اگه ازم بپرسی از کی جدی شد؟ میگم ده‌سالگی، احتمالا. و این "احتمالا" رو با یه غم پنهان میگم چون دلم میخواست تاریخ دقیقِ دقیقش رو بدونم.
تاریخ روزی که تو کتابخونه، دست از سر قفسه‌ی کتاب‌های آنه‌شرلی و دیویدکاپرفیلد و ساراکورو برداشتم و رفتم سراغ بخش علمی، مجموعه کتاب‌های "علوم ترسناک". با اکراه رفتم و به اشتیاق برگشتم. با لب‌های آویزون کتاب رو باز کردم و با چشم‌های ذوق‌زده کتاب رو بستم. اولین کتابی که از این مجموعه خوندم، "گوارش نفرت‌انگیز" بود. برخلاف اسم عجیب‌غریب‌اش، به قشنگی هرچه تمام‌تر و با طنز و عکسهای جذاب، از بدن و شگفتی‌های دستگاه گوارش گفته بود. من؟ یه دختربچه‌ی ده‌ساله بودم_احتمالا_ که با خوندن این کتاب برای اولین بار حس آلیس رو تجربه کرده بود، آلیس در سرزمین عجایب! سرزمین ِ بدنم، سرزمینی که خیال نبود، واقعی بود.
چه روزایی که با ولع کتاب رو میخوندم، جمله به جمله‌اش رو حفظ میکردم و عصر مامان و بابا و داداش رو دور خودم جمع میکردم و مو به مو هرچی یاد گرفته بودم رو بهشون میگفتم. آخ که از تصور اون روزای خودم هم اشک تو چشمام جمع میشه و هم خنده‌ام میگیره، آخه من یه دختربچه‌ی ده‌ساله بودم که خودش رو یه متخصص گوارش میدید که اومده یه برنامه‌ی تلویزیونی و داره حرف میزنه. مامان تشویقم میکرد و بابا برام دست میزد و من حس غرور میکردم از تصور دختری که مطالعه میکنه و یادمیگیره و مفیده.
من هزاران بار، خودم رو در جایگاهی آرزو کرده بودم که الان هستم و هزاران بار نقش دختری رو بازی کردم که الان خود واقعیمه.
امروز که کورس گوارش‌مون شروع شد و استاد گفت: "هاریسون* کتاب مقدس شماست"، رو به روی خود ده‌ساله‌ام زانو زدم و گفتم: "دختر کوچولوی بلندپرواز من! حواست هست کجایی؟" و بعد چشمکی بهش زدم و ادامه دادم: من خوب میدونم که برای تو تا ابد، مقدس‌ترین کتاب پزشکی همون کتاب "گوارش نفرت‌انگیز" ایه که به خاطرش زانو میزدی کف کتابخونه و همونجا مشغول خوندنش میشدی، کتابی که تو رو کشوند به این مسیر، این راه، این عشق بی‌پایان.
واسه همینه که میگم اگه ازم بپرسی از کی شروع شد؟ میگم از وقتی یادمه شروع شده بود. ولی اگه ازم بپرسی از کی جدی شد؟ میگم ده‌سالگی، احتمالا.

* هاریسون: رفرنس و مرجع اصلی بیماری‌های گوارش(داخلی) در پزشکی.

#آغاز‌یک‌رویا💫
امروز از باند سرعت گرفتیم تو باند کندرو و بعدشم راهنما زدیم و اومدیم کنار و همونجا دم اتوبان، چادر زدیم و آتیش روشن کردیم و گفتیم و خندیدیم.
اینی که گفتم جنبه‌ی استعاری ماجرا بود؛ در واقعیت ما هفت تا دانشجوی خسته از امتحانا و درسای زیاد و مطالب فشرده‌ی پشت سر هم بودیم که تصمیم گرفتیم یک لحظه دکمه‌ی استوپ ساعت برناردمون رو بزنیم، دانشگاه و درساش رو متوقف کنیم و به مناسبت شروع کورس گوارش بریم یه جای جدید غذا بخوریم و در نهایت با دیدن اسپاگتیِ شفته‌ی مخصوص ِ سرآشپز، بلندبلند بخندیم و دمی بیاساییم!
آخ که این دَم، این نفس‌گرفتنا، این چادر زدنهای کنار مسیر چقدر دوپامین تزریق میکنن تو شاخه‌های خشک درخت سبزی که تو وجودمون هست...!

#ول‌کن‌جهان‌را‌قهوه‌ات‌یخ‌کرد☕️
امروز استاد میگفت: "یه نگاه به حال و احوالتون بکنید. اگه داره بهتون خوش میگذره، بدونید دانشجوی خوبی نیستید و دارید کم میذارید. ولی اگه بهتون بد و سخت میگذره، اگه همه میرن مهمونی و شما نمیرید، اگه همه خوشن و شما ناخوش، یعنی دانشجوی پزشکی خوبی هستید و مسیرتون درسته!"
من مشابه این جمله رو کی شنیده بودم؟ سال کنکورم!
بعد فکر کردم چرا باید از ۱۸ سالگی تا حدود ۳۰ سالگی‌ام که دانشجو ام، "حال بدم" نماد مسیر درستم باشه؟ چرا زجر و عذاب و احتمالا افسردگی گرفتن باید نشونه‌ی مسیر درست باشه؟ اونم تو راهی که هیچ پایانی نداره!
من صد در صد مخالف کم‌کاری و بی‌مسئولیتی و وقت‌تلف‌کنی‌ام، اما اگه یه روز این سیبِ معلق در هوا جوری چرخید که استاد شدم، به دانشجوهام میگم: "هروقت حالتون خوب بود، هروقت دیدین دارین از یادگرفتن و خوندن لذت میبرین، هروقت دلتون با لذت طبابت آروم گرفت، بدونین راه رو دارین درست میرین، وگرنه یه آدم خسته‌ی افسرده‌ی از جنگ برگشته شاید موفق باشه، ولی خوشبخت نیست!"

+ راستش اینا رو با ترس و لرز نوشتم. چون میترسم استادم با اینهمه سابقه و تجربه درست گفته باشه و من در اشتباه باشم. میترسم که حال بد نشونه‌ی مسیر درست باشه و حالِ خوبِ من، نشون‌دهنده‌ی راه غلطمه‌‌...
#موقت
#کنکوری‌ها ی عزیزم!
دیروز داشتم با یکی از شما صحبت میکردم و بهش یه راهکار دادم درمورد اینکه چه‌طور سال کنکور رخوت و بی‌انگیزگی و خستگی رو از بین ببریم در خودمون. که ایشون استقبال کردن و گفتن اجرا میکنن. خودمم فکر میکنم که ایده‌ی نوییه و احتمالا مخترعش خودمم:)))
از اونجایی که دوست دارم موفقیت همه‌تون رو ببینم و همه‌تون مثل بچه‌ی خودم می‌مونید( دیالوگ معروف معلما😄)، میتونید بهم پیام بدید که راهکار رو براتون بفرستم.

+ضمن تشکر از حوصله‌ی غیرکنکوری‌های عزیز:))
مرهمانه|فصل چهارم
در همین راستا؛ امروز بعد از مدتها بوی کیک کاکائویی راه انداختم تو خونه. چرا که نزدیک بیست روز درگیر امتحانهای پایان کورس بودن، این خونه رو از روح یک دختر محروم کرده بود. +بی‌خیال همه‌ی دس‌ونلافاکسین‌ها و کوئتیاپین‌ها و پروکلرپرازین‌ها و ترانیل‌سیپرومین‌های…
امروز نمره‌های فارمامون اومد و جا داره بگم ای من به فدای همه‌ی دس‌ونلافاکسین‌ها و کوئتیاپین‌ها و پروکلرپرازین‌ها و ترانیل‌سیپرومین‌های امتحان فارماکولوژی‌ِ گذشته و من به فدای اون‌همه لیوان چایی‌ای که به خاطر سردرد حاصل از این امتحان خوردم!😍
نصف کار ما اینه که تشخیص درست بدیم. نصف دیگه‌اش اینه که به آدما یادآوری کنیم که سختی‌ها و بیماری‌هاتون با هر بعد و وخامت و اوضاع و احوالی، خیلی ضعیف‌تر از شما و دلبستگی‌های زندگیتونن...

#قدم_به_قدم🌱
(تو این هشتگ، من یه گوشِ شنوام که بین حرفهای پزشک‌ها و اساتید می‌گرده و می‌گرده و قشنگ‌ترین‌هاشونو ذخیره می‌کنه برای آینده‌اش... )
سه‌شنبه آخر کلاس، ذهنم مشغول این بود که برم جلو سوالمو از استاد بپرسم یا نه، که سمیرا بی مقدمه پرسید: اگه قرار باشه یه چیزی از این دانشکده برداری با خودت بیاری بیمارستان، اون چیه؟
من همیشه حاضرجوابم. حاضرجوابی نه به اون معنایی که جاافتاده، منظورم اینه که انگار مغزم از قبل سوالهای احتمالی اطرافیان رو حدس میزنه و وقتی تو موقعیتش قرار میگیره، در حالی که پا روی پا انداخته و ماگ اسپرسوشو جلوی لبش گرفته، با خونسردی میگه:" پاکت شماره‌ی ۳۲ رو از کشوی ۵۴ام دربیار، جواب این سوالو اونجا نوشتم، از روش بخون."
ولی وقتی سمیرا این سوال رو ازم پرسید، مغزم هول کرد، اسپرسوش تو گلوش گیر کرد و به سرفه افتاد. تندی رفت بخش "خاطرات دانشگاه" و همه‌ی پاکتها و عکسها و عطرها و حتی جعبه‌های بایگانیِ مهر و موم‌شده رو زیر و رو کرد.
با صدای لرزون گفت: کدوم مهم بود؟ کدوم قشنگ بود؟ کدوم دیگه تکرار نمیشه؟
صداش تو بخش پیچید و دور خودش چرخید، تا اینکه خسته و غم‌زده بین انبوهی از برگه و عکس و عطر و نامه‌های محرمانه نشست رو زمین و شروع کرد به گریه.
الانم عین بچه‌ها شده. دو تا چمدون بسته پر از خاطره، یه کوله پر از عکس هم رو دوششه، دست چندتا از استادها رو هم گرفته، کارتن خاطرات مهر و موم شده رو هم داده دست یکی از استادا، زل زده تو چشمای من با بغض میگه :" من حاضرم. اصلی‌ها رو برداشتم آوردم تا راحت‌‌تر دل بکنی."

+ چندشبانه‌روز منتظر روزی بودم که رسما وارد بیمارستان میشیم؟ حالا که تو یک‌قدمی‌شم؛ انگار دلم داره برای همه‌ی این روزهای "انتظار" تنگ میشه...
بچه که بودم، فکر میکردم خوشبختی؛ جعبه‌ی هفتاد و دو رنگِ مدادرنگی‌هایِ هم‌کلاسیِ افاده‌ایِ دبستانمه که همه‌مون آرزوشو داشتیم، یا یه پیرهن صورتیِ پف‌داره، یا جیغ‌هایی که وقتی آدم سوار وسایل شهربازیه، میکشه.
همین‌قدر رنگی‌رنگی و جذاب، همین‌قدر رویایی و گاهی همین‌قدر دست‌نیافتنی.
حالا اما خوشبختی، تبدیل شده به سوالی که شبها از خودم می‌پرسمش. آره، شبها. چون معتقدم آدما نمیتونن تو روز بگن خوشبختن یا نه، انگار حس‌شون واقعی نیست.
ولی شب، که همه‌جا تاریکه و تویی و روزی که پشت سر گذاشتی، تویی و کارایی که کردی، تازه میتونی بگی خوشبختی یا نه.
اینه که الان، برخلاف تصور رنگی‌رنگی بچگی‌هام، خوشبختی؛ آرومه و بی سر و صدا. سفیده و بی‌ادعا. یه لبخند کم‌رنگه و دو تا چشم بسته. دست‌های خسته‌است و خودکاری‌شده. کوتاهه و شیرین. انقدر کوتاه که هر روز باید برای لمس ِ شیرینی‌اش دوباره بجنگی و تلاش کنی و روزتو بسازی. اینه که تو امشب شاید خوشبخت نباشی، ولی فرداشب چرا.
و چی از این قشنگ‌تر تو خوشبختی؟
مرهمانه|فصل چهارم
یازده: مریض دیابتی مهربون‌مون در جواب استاد که میپرسه درد داری یا نه، میگه: اره خانم دکتر خیلی، دیشب میخواستم از درد گریه کنم ولی روم نمیشد:(( دوازده: امروز سمیرا بالاسر مریض بعضی‌وقتها منو نگاه میکرد ببینه از چیزایی که اون ذوق میکنه منم ذوق میکنم یا نه:)))…
شانزده: امروز بعد از بالا‌پایین‌های بسیااار، بالاخره گروه استاجری‌مون به احتمال زیاد قطعی شد.
بچه‌های پزشکی میدونن که نوشتن همین یک جمله‌ی به ظاهر ساده، پشتش چقدر دغدغه و فکر و خیال و رویا و هدفه. چون انتخاب گروه استاجری درست مثل این میمونه که بهت بگن از بین همکلاسی‌هات، اعضای خانواده‌ات رو انتخاب کن. همین‌قدر نزدیک بهت، همین‌قدر مهم و همین‌قدر سخت.

هفده: تقریبا از ترم دو به بعد، هروقت تو گروه کلاسی سر قضیه‌ای بحث میشد، بچه‌ها به کنایه میگفتن:" وااای کی میشه استاجر بشیم، با چند نفر همگروه بشیم و از شر بقیه خلاص شیم!" نمیدونم الان که بچه‌ها گروهاشون رو چیدن، چه حسی دارن. ولی من دلم از الان برای یه سری‌شون تنگ شده.

هجده: پزشکی، رشته‌ی دل‌کندن‌هاست. یه روز از خوشی‌هات، یه روز از دوستات، یه روز از مریضات، یه روز از استادات و حتی یه روز از خودت باید دل بکنی و رد بشی و بری.

نوزده: تو پستهای بعدی، هم‌گروهی‌هام رو معرفی میکنم. اسم‌های اونا و داستان‌هایی که با هم داریم، شاید پرتکرارترین مطلب اینجا بشن.

بیست: در راستای دل کندن‌ها اینو یادم رفت بگم. تا چند روز دیگه باید از سرکلاس درس نشستن هم دل بکنم. شونزده سال، تقریبا سه‌چهارم سال رو هرروز صبح بیدار شدم و رفتم سرکلاس درس نشستم، و خب قبول کن که حالا نبودش، یکم سخت و حتی غم‌انگیز باشه.

هفدهم دی‌ماه ۹۸.
من عاشق کتاب‌های زندگی‌نامه‌ام. برام خوندن قشنگی‌ها، سختی‌ها و بالاپایین‌ها‌ی زندگی‌ آدم‌های واقعی، خیلی خیلی شیرین‌تر از خوندن داستان‌های خیالیه. اونقدر که آخر کتاب، ساعتها وقت میذارم و دونه به دونه‌ی اتفاقات زندگی‌شون رو مثل قطعه‌های کوچیک و بزرگ دومینویی تصور میکنم که به تک‌تک‌شون احتیاج بوده برای رخ دادن اتفاقِ بزرگِ آخر داستان؛ اتفاقی که از شخصیت اول داستان، یه قهرمان ساخته.
بعضی وقتها که اتفاقی افتاده و پریشونم، ذهنم درگیر مسئله‌ایه و نمیتونم تمرکز کنم، به خودم میگم بیا منطقی فکر کنیم. بیا فکر کنیم سالها از این ماجرا گذشته و تو قراره داستان زندگی‌ات رو بنویسی. این اتفاق، این ماجرا، این نگرانی، حتی قدر یک پاراگراف از کتاب داستان زندگی تو رو تشکیل میده اصلا؟ پس کیپ کالم، اَند گو آن!
بچه‌ها آخر جزوه‌ی جلسه‌ی هفت نوشتن:
"طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک
چون درد در تو نبیند، که را دوا بکند؟ (حافظ)"
بعد من فکر میکنم که حافظ، چقدر خوب بلده قشنگ به دنیا و اتفاقاتش نگاه کنه.
اونجا که بهت میگه: تو حتی از داشتن دردهاتم باید خوشحال باشی دیوونه. مگه معجزه نمیخواستی؟ خب طبیب مسیحانفس و مهربونِ دنیا چه‌طور وقتی درد نداری، بهت معجزه‌ طبابتشو نشون بده؟ تو اول با درد و غم بیا، تا بعدش با معجزه برگردی.

#حافظ‌جان
مرهمانه|فصل چهارم
تمام سعی ام بر اینه که از امید🌱 بگم . از لحظات خوب ، از حس‌های خوب ، از تموم نیمه‌های پر لیوان‌هایی که دور و برم هست ؛ تا حسِ مثبتِ زندگی جریان داشته باشه اینجا و حالِ کسی به خاطر خوندن نوشته های من بد نشه ‌. اما یه بار یه جا خوندم که نوشته بود ، گاهی از…
از اولشم قرار بود تو غم‌ها هم شریک هم باشیم، تا فکر نکنیم تنهاییم، بی‌پناهیم، بی کس‌و کاریم.
پس بهتون میگم که:
من امروز صبح فهمیدم. امروز فهمیدم که سه روز پیش، در گرگ و میشِ چهارشنبه هجدهم دی‌ماه، وقتی خواب بودم، تیر خورده به قلبم.
اون موشک یا پهباد یا هرچیز لعنتی دیگه‌ای که خورد به هواپیما، راستش بعدش هزاران تکه شد. خار شد بر چشم و تیر شد بر قلب و بمب شد بر سر من.
من کی‌ام؟ من مثل همون تماشاچی کامبوجی‌ام برای ایران. که همیشه، حتی وقتی چهارده‌هیچ هم از رقیب عقب بودیم، شیپور گرفتم دستم و فریاد زدم:
" دودورودوو ایرااان... دودورودووو ایرااان!"
و مضحکه‌ی تماشاچی‌های تیم مقابل شدم.
من همونی‌ام که بعد از تموم شدن مستند آلبرتا، از غم از دست دادن نابغه‌های ایرانم، تو تاریکی سالن ناخودآگاه اشک ریختم.
من همونی‌ام که چندوقت پیش همینجا گفتم که عاشق بی‌نشانی میمونم که پای درد ایران می‌شینه.
اما من چهارشنبه‌شب وقتی خواب بودم، تیر خوردم.
من تماشاچی تیرخورده‌ای ام، که شیپورش، طبلش و پرچم سه رنگ روی شونه‌اش خونی شده.
نیاز دارم به زمان. که این تیرها رو بکشم بیرون و با قلب زخم‌خورده‌ام دوباره از ایران بگم. ایرانی که از این به بعد، خیلی خیلی بیشتر از قبل، به ما احتیاج داره.

+ راه‌های ارتباطی رو موقتا برمیدارم.
مرهمانه|فصل چهارم
در ستایش بیست‌سالگی این متن رو ۶ ماه پیش، برای تبریک تولد بیست‌سالگیِ "ی" نوشتم، که خوندنش تو آخرین روزهای بیست‌سالگی‌ام، خالی از لطف نیست:) بیست‌سالگی همون شربت خاکشیرِ خنک و پر از تکه‌های یخ کوچولوییه که ظهر تابستون، خسته و کلافه از بیرون میای و چشماتو…
امشب،در شب سالگرد تولدش، براش نوشتم:

برات نوشته بودم بیست‌سالگی مثل شربت خاکشیر میمونه. هم شیرینه، هم دونه‌های سیاهِ غم داره. گفتم باید بدویی، تلاش کنی، "زندگی" کنی تا این دونه‌های سیاه ته‌نشین نشن، شربتت بدرنگ نشه، یه وقت بی‌مزه نشه.
حالا که در آستانه‌ی بیست و یک سالگی‌ای، بهت میگم که بیست و یک سالگی، حسِ کرمِ ابریشمِ داخل یه پیله رو داره آدم.
پیله‌های بیست و یک سالگی، به ظاهر غم‌انگیزن، محدود کننده‌ان، خفه‌کننده‌ان حتی. اما جزوی از روند تکاملت ان، روندی که تو رو یه پروانه🧚‍♀ میکنه.
میدونی چیه؟ آدم اولش پیله‌اش رو یه دشمن میدونه که محدودش کرده. مانع می‌بیندش، قفس می‌بیندش و دلش میخواد با داد و فریاد پاره‌اش کنه.
اما بعد از یه مدت، به حضورش عادت میکنه، به محیط امن کوچولوش وابسته میشه و بیخیال پروانه شدن میشه. هر مشکل و هر غم و هر سختی و هر دردی ام، یه نخ میکنه و اضافه میکنه به پیله‌اش. بعدم میگه " با این همه سختی، انتظار نداری که پروانه بشم؟! "
میدونی؟ تو بیست و یک سالگی ذهنت همش دنبال جواب همین سواله. که من یه کرم ساده‌ی معمولی‌ام، یا یه پروانه‌ی قشنگ و خارق‌العاده؟ پروانه شدن سخته و کرم موندن خیلی راحته.
اما بذار یه رازی رو بهت بگم. اگه پیله‌ات رو به وقتش پاره نکنی، اگه محدودیت‌های ذهنی‌ات رو نکشی، اگه غمها رو برای همیشه بپذیری، همین پیله یه روز تو رو میکشه. تو فکر کردی توی فضای امنت، چقدر اکسیژن هست مگه؟
برات آرزو میکنم پروانه 🧚‍♀ بشی. دوستت دارم. تولدت مبارک.
مرهمانه|فصل چهارم
خب ... اولین روز ِ دوره‌ی فیزیوپات نور بود ، عشق بود ، خنده و بغل‌ها و ماچ‌و‌بوسه‌های اول صبحی بود ، حس ِخوبِ شروع بود ، لبخند ِ دیدن ِ استادِ داخلی بود ، حس ِ نابِ دلگرمی و دوستی بود . آقای خدا ! بابت امروز ، کلی ممنون !😍 #خدا‌جان‌شکرت‌💚
بچه که بودم، عاشق بیسکوئیت‌های لُپ‌لُپ بودم. همونا که یک طرفش بیسکوئت‌های مدادی کوچولو داشت و یک‌طرفش کرم‌کاکائو. با دقت بیسکوئیت رو یه کم میزدم به کرم کاکائو، با ذوق نگاش میکردم، یه گاز کوچولو میزدم و بعد دوباره ادامه‌ی این مراسم رو پیش میگرفتم. کوچولو کوچولو میخوردم، که یه وقت شادی‌ام زودی تموم نشه.
دورانِ فیزیوپات و هفت تا درسی که توش خوندم، برام درست مثل همون لپ‌لپ بچگی‌هام بود. شادی‌ و ذوقی بود، که دوست نداشتم تموم شه. دلم میخواست تا ابد مزه‌مزه‌اش کنم که یه وقت طعم شیرینش، نره از زیر زبونم.
اینکه از فعل‌های گذشته استفاده میکنم، به خاطر اینه که دوران فیزیوپاتِ قشنگم امروز تموم شد. مثل همه‌ی لپ‌لپ‌های بچگی‌ام. مثل همه‌ی لحظه‌های قشنگی که تموم شدن.
میتونم بگم ناراحتم. میتونم بگم عمیقا دلم برای این دوره از زندگی‌ام تنگ میشه. میتونم به دو تا عکسی که سمیرا فرستاده و یکی‌شون برای اولین روزه و یکی‌شون هم برای امروز، هی نگاه کنم و بگم:" آخه مگه همین دیروز نبود؟ چرا انقدر زود گذشت پس؟"
ولی امتحان گوارش پیشِ رو، فرصت غصه خوردن نمیده بهم. اینه که زل زدم به آسمون و میگم: خدا جان، میشه استاجری پیتزا باشه لطفا؟ کشدااار و خوشمزززه و ... چیزی شبیه معجزه!😍
مرهمانه|فصل چهارم
شانزده: امروز بعد از بالا‌پایین‌های بسیااار، بالاخره گروه استاجری‌مون به احتمال زیاد قطعی شد. بچه‌های پزشکی میدونن که نوشتن همین یک جمله‌ی به ظاهر ساده، پشتش چقدر دغدغه و فکر و خیال و رویا و هدفه. چون انتخاب گروه استاجری درست مثل این میمونه که بهت بگن از…
بیست و یک: میگن اگه میخوای خدا رو بخندونی، براش از برنامه‌هات بگو! و من داشتم فکر میکردم موقعی که اینجا نوشتم "امروز گروه استاجری‌مون به احتمال زیاد قطعی شد" خدا چقدر خندیده به من! چرا که دقیقااا از فردای این پست، هزااارتا اتفاق افتاد و گروه‌مون تغییر کرد:))
الان دیگه جرئت نمیکنم به قطعیت سری قبل بگم😅، ولی گروه‌مون تعیین شد و اسامی‌مون رو به نماینده دادیم. تا ببینیم بعد از این خدا چی میخواد:))

بیست و دو: سریال شمس‌العماره رو یادتونه؟ که یه دختره بود هرروز یکی میومد خواستگاریش و نمیتونست انتخاب کنه؟ من تو این یک هفته‌ی جنجالیِ گروهبندی با تمام وجودم حس استیصال دختره رو چشیدم:)))
تو روز آخر، ما پنج تا گزینه داشتیم از گروها، که هرکدوم ویژگی‌های خاص خودشون رو داشتن! دیگه عملا داشتیم دیوونه میشدیم! شاید باورتون نشه! اسامی بچه‌ها رو نوشتیم و با توجه به معیارهامون بهشون نمره هم دادیم حتی:)))


بیست و سه: دو نفر از بچه‌های گروه سابق‌مون خیییلی ناراحت میشن از اینکه ما دیگه باهاشون نیستیم. دیشب به سمیرا پیشنهاد دادم که براشون یه کادوی کوچولو، مثلا گل، بخریم و بهشون هدیه بدیم و بگیم که دوستشون داریم، تا یه وقت دل‌چرکین نباشن از ما.

بیست و چهار: از اینکه عضو این گروه شدم، خوشحالم. کنارشون برای شروع یه فصل جدید، ذوق دارم.
این گروه یه عضو طلایی داره که ادامه‌ی مسیر پزشکی بدون اون، برام دلگیر کننده بود.

۲۵ دی‌ماه ۹۸.
از فروردین‌ماهه که من وارد فیزیوپات شدم و دروس طب داخلی (که مادر طب هم هست) رو کم‌کم یاد گرفتم. داخلی شامل کلیه، ریه، قلب، خون، غدد، روماتولوژی و گوارشه.
تو هر کورسی، دختر خیال‌پرداز درونم سرش رو از لای کتاباش بیرون می‌آورد و می‌گفت:" راستی، کلیه خیلی شبیه به فلانی نیست؟"
دختر خیالپرداز درونم عادت داره به هرچیزی هویت انسان‌گونه بده.
اینه که توی این تقریبا ده ماه، سر هر کورسی، فکر کرد اگه این عضو بدن، انسان بود چه شکلی میشد:))
منم برای اینکه ذوقش رو کور نکنم دونه‌دونه‌شون رو یادداشت کردم تا هم ثبت بشه، هم خاطره!