نیستی مامانی!
نیستی ببینی نوهی تهتغاریات داره یاد میگیره شکایت نکنه، دست و پا نزنه، هی خدا رو سوالپیچ نکنه که چرا شد و چرا نشد، صبور باشه و بلد باشه چه طور منتظر بمونه. آخه خودت که بهتر میدونی، انتظار هم بلد بودن میخواد.
نیستی ببینی شکایت کردن واسم شده یه خط قرمز، که اگه ازش رد بشم، امتیاز اون روزمو از دست میدم.
مامانی تو که کنارم نیستی که ببینیام، اما از اون بالا که نگاه میکنی، بین این همه آدم، معلومه که یه دختری داره سعی میکنه یاد بگیره طعم تلخ صبر رو مزهمزه کنه و در حالیکه لبهاش جمع شدن از تلخی، به شیرینی تهش فکر کنه؟
اگه معلومه، اگه من و این یه ذره تلاشم از اون بالا معلومیم که دیگه هیچ شیرینیای از این بهتر و قشنگتر نمیخوام مامانی.
نیستی ببینی نوهی تهتغاریات داره یاد میگیره شکایت نکنه، دست و پا نزنه، هی خدا رو سوالپیچ نکنه که چرا شد و چرا نشد، صبور باشه و بلد باشه چه طور منتظر بمونه. آخه خودت که بهتر میدونی، انتظار هم بلد بودن میخواد.
نیستی ببینی شکایت کردن واسم شده یه خط قرمز، که اگه ازش رد بشم، امتیاز اون روزمو از دست میدم.
مامانی تو که کنارم نیستی که ببینیام، اما از اون بالا که نگاه میکنی، بین این همه آدم، معلومه که یه دختری داره سعی میکنه یاد بگیره طعم تلخ صبر رو مزهمزه کنه و در حالیکه لبهاش جمع شدن از تلخی، به شیرینی تهش فکر کنه؟
اگه معلومه، اگه من و این یه ذره تلاشم از اون بالا معلومیم که دیگه هیچ شیرینیای از این بهتر و قشنگتر نمیخوام مامانی.
قبل از اینکه بیام اینجا و اینا رو بنویسم، تو گوگل سرچ کردم "تعداد زبانهای زندهی دنیا". انتظار داشتم یه عدد بهم بده، ولی یه لیست داد و مجبور شدم خودم بشینم بشمرم. اگه اشتباه نکنم ۱۰۴ تا بود. چرا در این نیمهشب پاییزی تعداد زبانهای زندهی دنیا برام مهم شده؟ چون میخواستم بگم اگه ویکیپدیا میگه ۱۰۴ زبان زنده داریم، من میگم ۱۰۵ تا داریم. صد و پنجمی، زبان پزشکیه.
ترمهای اول، اصلا چرا راه دوری بریم، همون روز اول و سر کلاس آناتومی که استاد گفت انتریور و پوسترولترال، من فهمیدم که با یه زبان کاملا جدید مواجهم که هیچی ازش بلد نیستم.
بعدها رسیدم به کارنیتینپالمیتوئیلترنسفراز ها و اکستنسورکارپیرادیالیسبرویسها و گفتم نکنه این اصلا زبان نیست و دانشمندا از فرط خستگی کوبیدن روی کیبورد و نیوفولدر3شون مثلا شده دراکنکولوسمدینسیس.
ولی خب، بالاخره روز ما هم رسید. دیدی کلاس زبان رفتنی، از یه ترمی به بعد حس میکنی دیگه داری میفهمی اون صدایی که از پلیر استاد میاد چی میگه و بعدش ناخودآگاه لبخند میزنی؟
تقریبا از اواسط ترم پیش، من به چنین مرحلهای رسیدم. واژگان صد و پنجمین زبان زندهی دنیا رو میفهمیدم و نگم که ته دلم رو داشتن با پر قلقلک میدادن انگار.
حالا اما، صد و پنجمین زبان زندهی دنیا رو قد زبان مادریام دوست دارم. وقتی تو اتوبوس میشنوم که خانمه به دوستش میگه:"دکتر پاروکستینم رو قطع کرد و اسسیتالوپرام داد بهم"، عین کسی که تو شاخ آفریقا صدای هموطنش رو شنیده باشه که به زبان مادریاش حرف میزنه، ذوق میکنم! حس میکنم واقعا میفهمم چی میگه!
بعضیوقتها فکر میکنم پزشکی مثل مادریه که از دور شاهد قد کشیدن منه، شاهد بزرگ شدنمه، کاش همینطور که بزرگ میشم، علاقهام بهش هم بزرگ و بزرگتر بشه.
#آغازیکرویا
ترمهای اول، اصلا چرا راه دوری بریم، همون روز اول و سر کلاس آناتومی که استاد گفت انتریور و پوسترولترال، من فهمیدم که با یه زبان کاملا جدید مواجهم که هیچی ازش بلد نیستم.
بعدها رسیدم به کارنیتینپالمیتوئیلترنسفراز ها و اکستنسورکارپیرادیالیسبرویسها و گفتم نکنه این اصلا زبان نیست و دانشمندا از فرط خستگی کوبیدن روی کیبورد و نیوفولدر3شون مثلا شده دراکنکولوسمدینسیس.
ولی خب، بالاخره روز ما هم رسید. دیدی کلاس زبان رفتنی، از یه ترمی به بعد حس میکنی دیگه داری میفهمی اون صدایی که از پلیر استاد میاد چی میگه و بعدش ناخودآگاه لبخند میزنی؟
تقریبا از اواسط ترم پیش، من به چنین مرحلهای رسیدم. واژگان صد و پنجمین زبان زندهی دنیا رو میفهمیدم و نگم که ته دلم رو داشتن با پر قلقلک میدادن انگار.
حالا اما، صد و پنجمین زبان زندهی دنیا رو قد زبان مادریام دوست دارم. وقتی تو اتوبوس میشنوم که خانمه به دوستش میگه:"دکتر پاروکستینم رو قطع کرد و اسسیتالوپرام داد بهم"، عین کسی که تو شاخ آفریقا صدای هموطنش رو شنیده باشه که به زبان مادریاش حرف میزنه، ذوق میکنم! حس میکنم واقعا میفهمم چی میگه!
بعضیوقتها فکر میکنم پزشکی مثل مادریه که از دور شاهد قد کشیدن منه، شاهد بزرگ شدنمه، کاش همینطور که بزرگ میشم، علاقهام بهش هم بزرگ و بزرگتر بشه.
#آغازیکرویا
دنیا، بازی دربیِ بدون تماشاگره. تو میدویی، خیس عرق میشی،به نفسنفس میافتی و بعد از هزار تا شوتِ به تیرکخورده و اوت شده، گل میزنی. بعد نگاهت رو از سمت دروازه برمیداری، رو میکنی سمت تماشاگرا و میبینی کسی نیست تشویقت کنه. استادیوم خالیه.
دنیا، اون لحظهایه که رسیدی نوک قله و پرچمت رو با غرور روی خاک میکاری؛ اما این لحظه رو باید با دوربین سلفی گوشیت ثبت کنی، چون کسی کنارت نیست.
میبینی؟ دنیا جای ثابت کردن خودمون به آدما نیست، چون ما تو موفقیتهامون تنهاییم، چون استادیوم خالیه و نوک قله هم جای هرکسی نیست.
پس هروقت دیدی داری سعی میکنی خودت رو به دیگری ثابت کنی، با لحن هلاکویی به خودت بگو:" چی رو میخوای به کی ثابت کنی عزیز؟!"
دنیا، اون لحظهایه که رسیدی نوک قله و پرچمت رو با غرور روی خاک میکاری؛ اما این لحظه رو باید با دوربین سلفی گوشیت ثبت کنی، چون کسی کنارت نیست.
میبینی؟ دنیا جای ثابت کردن خودمون به آدما نیست، چون ما تو موفقیتهامون تنهاییم، چون استادیوم خالیه و نوک قله هم جای هرکسی نیست.
پس هروقت دیدی داری سعی میکنی خودت رو به دیگری ثابت کنی، با لحن هلاکویی به خودت بگو:" چی رو میخوای به کی ثابت کنی عزیز؟!"
من آدمِ " به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل"ام. یه فرهاد درون دارم که ترجیح میده یه تیشهی بیستسانتی بگیره دستش و کوه بیستون رو با اون عظمت، با هزار امید و آرزو بکنه تا اینکه دست روی دست بذاره، یا از غصه مثل مجنون راهی بیابون بشه.
من فرهادیام که ترجیح میده به کوهکن معروف باشه، حتی اگه آخرش به شیرینش نرسه.
بالاخره گر مراد نیابم، به قدر وسع باید بکوشم که.
نمیگم تو هم کوهکن باش، نمیگم به راه بادیه برو، ولی حداقل این رو از من بپذیر که حسرتِ نجنگیدن و تلاش نکردن و دست روی دست گذاشتن، حسرت ِ" حالا شاید میتونستم کوهه رو جا به جا کنم"، یکی از کشندهترین دردهای دنیاست. تو که نمیخوای سالها درد بکشی، میخوای؟
۲۴ آذرماه ۱۳۹۸
#هزار_و_یک_نامه_به_انار_کوچکم
من فرهادیام که ترجیح میده به کوهکن معروف باشه، حتی اگه آخرش به شیرینش نرسه.
بالاخره گر مراد نیابم، به قدر وسع باید بکوشم که.
نمیگم تو هم کوهکن باش، نمیگم به راه بادیه برو، ولی حداقل این رو از من بپذیر که حسرتِ نجنگیدن و تلاش نکردن و دست روی دست گذاشتن، حسرت ِ" حالا شاید میتونستم کوهه رو جا به جا کنم"، یکی از کشندهترین دردهای دنیاست. تو که نمیخوای سالها درد بکشی، میخوای؟
۲۴ آذرماه ۱۳۹۸
#هزار_و_یک_نامه_به_انار_کوچکم
حالا تو که نمیدونی.
شاید خدا بعد اون ماجرا، یه اتفاق تازه رقم بزنه اصلا...
( لَا تَدْرِي لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذَٰلِكَ أَمْرًا💚)
#رویماهخداوندراببوس
شاید خدا بعد اون ماجرا، یه اتفاق تازه رقم بزنه اصلا...
( لَا تَدْرِي لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذَٰلِكَ أَمْرًا💚)
#رویماهخداوندراببوس
وقتایی که تا این موقع از شب بیدارم، طبق یه عادت قدیمی و شاید عجیب، میرم پشت پنجره و تعداد چراغهای روشن همسایههای روبهرویی و بغلی رو میشمرم.
بعد با خودم فکر میکنم که پشت این پردههای ضخیم و پنجرههای بسته، چه قصهایه که چراغ این اتاق رو تا الان روشن نگه داشته؟ پشت چشمهای آدمهای توی این اتاق، چه داستانی هست که از خواب قویتره؟
هزار و یک قصه و داستان میتونم پیدا کنم برای این چراغهای روشن؛ که منو میبرن به دنیای دخترک خیالپرداز درونم که میتونه ساعتها با قصهی خیالی همسایهها بخنده و گریه کنه.
اما از همه جالبتر میدونی چیه؟ بعضی شبها وقتی برمیگردم سرکارم، فراموش میکنم پرده رو بکشم و وقتی چراغها رو خاموش میکنم، اتاقم از نور سفید و نارنجی چراغ همسایهی روبهرویی، هنوز کمی روشنه و سیاه مطلق نیست.
بعد تو گرگ و میش اتاقم، تو دلم با خانم یا آقای همسایه حرف میزنم و میگم کاش نوری که از اتاق شما میاد پیش من، از سر شادی باشه، کاش از غم و درد بیدار نمونده باشی، کاش از ذوق خوابت نبرده باشه.
بعد با خودم فکر میکنم که پشت این پردههای ضخیم و پنجرههای بسته، چه قصهایه که چراغ این اتاق رو تا الان روشن نگه داشته؟ پشت چشمهای آدمهای توی این اتاق، چه داستانی هست که از خواب قویتره؟
هزار و یک قصه و داستان میتونم پیدا کنم برای این چراغهای روشن؛ که منو میبرن به دنیای دخترک خیالپرداز درونم که میتونه ساعتها با قصهی خیالی همسایهها بخنده و گریه کنه.
اما از همه جالبتر میدونی چیه؟ بعضی شبها وقتی برمیگردم سرکارم، فراموش میکنم پرده رو بکشم و وقتی چراغها رو خاموش میکنم، اتاقم از نور سفید و نارنجی چراغ همسایهی روبهرویی، هنوز کمی روشنه و سیاه مطلق نیست.
بعد تو گرگ و میش اتاقم، تو دلم با خانم یا آقای همسایه حرف میزنم و میگم کاش نوری که از اتاق شما میاد پیش من، از سر شادی باشه، کاش از غم و درد بیدار نمونده باشی، کاش از ذوق خوابت نبرده باشه.
برای همهی زمانهایی که رنج کشیدی و گریه کردی، همهی لحظاتی که امیدوارانه تیشه بر بیستون زدی، برای هر لحظهای که سخت ناامید شدی و همهی پلهای پشت سرت را خراب کردی، برای آن لحظه که با حرص فریاد زدی و دستت به جایی بند نبود، برای لحظهای که مثل بچه آهویی نوپا تا دهان شیر رفتی و برگشتی، برای همهی صبحهایی که با چشمان نیمهباز و خسته به آینه نگاه کردی، برای تکتک قطرههای اشکی که از سر شوق و غم ریختی، برای تکتک رویاهایی که با دست خود به خاک سپردی، برای همهی زخمهایی که خوردی و ناباورانه درد کشیدی، برای آن لحظه که چشمانت را فشردی و از شادی جیغ کشیدی؛ برای تک تک قطعات این پازل که کنار هم چیدی، تا اکنون یک تابلوی هزار تکهی هزار رنگ داشته باشی از یک زندگی واقعی و زیستهشده، از تو ممنونم خودم جان!
از صبح کلی بالا پایین کرده بودم که چی بگم و چی نگم. اصلا بگم؟ بعدا پشیمون نمیشم یا حسرت نمیخورم؟ ولی بالاخره تصمیمم رو گرفتم و وسط مهمونی با خنده و شوخی گفتم:" میگن یلدا جشن یه دقیقه بیشتر با عزیزان بودنه، نه؟ خب من امشب شصت دقیقه بیشتر با شما بودن رو جشن گرفتم. اجازه هست برم یه گوشه سر درس و مشقم؟ به طور ناجوانمردانهای فردا امتحان پایان کورس دارم"
یه دفعه سکوت شد!
" اخی طفلکی، آره برو عزیز، موفق باشی."
اما یکی با یه لبخند کجکی و حالت مچگیرانهای گفت :"حالا واقعا میخوای بری درس بخونی دکتر؟ "
لبخند زدم و چیزی نگفتم.
" دیوونس بابا، ولش کنید. اون تخمهها رو بدید اینور. برنامهی بعدی چیه؟"
اومدم یه گوشه و با خودم گفتم این چندمین باره که دیوونگی میکنم؟ هووومم.. نمیدونم.
زل زدم به جزوهی جلسهی ۱۶ و رو برگهی خلاصههام نوشتم :" من یه دیوونهام که دیوونگیشو دوست داره!"
یه دفعه سکوت شد!
" اخی طفلکی، آره برو عزیز، موفق باشی."
اما یکی با یه لبخند کجکی و حالت مچگیرانهای گفت :"حالا واقعا میخوای بری درس بخونی دکتر؟ "
لبخند زدم و چیزی نگفتم.
" دیوونس بابا، ولش کنید. اون تخمهها رو بدید اینور. برنامهی بعدی چیه؟"
اومدم یه گوشه و با خودم گفتم این چندمین باره که دیوونگی میکنم؟ هووومم.. نمیدونم.
زل زدم به جزوهی جلسهی ۱۶ و رو برگهی خلاصههام نوشتم :" من یه دیوونهام که دیوونگیشو دوست داره!"
Divoonegi
Ehsan Khaje Amiri
من یه دیوونهام که دیوونگیشو دوست داره...!
@marhamane
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
یک: امروز بیمارستان انقدر شلوغ بود که اصلا نمیشد تو راهروش راه بری. مثل یه واگن شلوغ مترو! همه هم کلافه و بیحوصله و بیاعصاب. ترسیدم راستش! دو: الان در مرحلهای ام که به جز روماتو و ریه، هررر بخش دیگهای رفتیم، وسط کلاس رو کردم به سمیرا و با چشمای قلبقلبی…
شش: امروز همش بخش عفونی بودیم و باید بگم که هوای اتاقا و راهروها حقیقتا بوی آنفولانزا میداد، بوی سرفه و مریضی و خفگی و گرمی! 😬
هفت: واقعا واقعا یکی از لطفهایی که خدا بهم کرده اینه که مریضهایی که تاحالا بالاسرشون رفتیم، مهربون و خوشاخلاق و از اون مهمتر، دلسوووز بودن:))
یعنی آدم عاشقشون میشه!
امروز رفته بودیم بالا سر یه آقای شصت سالهی فوقالعاده مهربون که دیابت داشت و پاش زخم و بیحس بود و ما در اصل رفته بودیم معاینهی پای دیابتی رو یاد بگیریم. بعد استاد داشت توضیح میداد که مریض به خاطر چرک و عفونت پاش تحت درمان با آنتیبیوتیکه.
بعد مریض مهربونمون از حالت خوابیده بلند شده و نشسته و با دو تادستاش زخم شست پاشو فشششار میده تا چرکش خارج شه و ما ببینیم چرک پاشو:))))
استاد با مهربونی میگه:" بابا جون ممنون که انقدر به فکر آموزش دانشجوهای مایی:))))"
هشت: من فهمیدم مریضها CT و MRI رو به مقدار پولی که براشون خرج کردن میشناسن.
مثلا مریض امروز میگفت:" رفتم ۱۲۰ هزار تومن پول دادم، گفت رگات خوبه ولی من پام سرده همش"
و این نشون میده چقدر باید مراقب هزینهی عکسها و آزمایشهایی که درخواست میدیم باشه.
نه: یکی از معضلاتی که تو بیمارستان داریم اینه که ما تقریبا هنوز هیچ جا رو نمیشناسیم ولی به واسطهی روپوش سفیدی که تنمونه، خیلی ازمون آدرس اورژانس و حسابداری و کلینیک و اتاق دکتر کاظمی🧐😅 و ... رو میپرسن و خب خیلی سخته که بگی نمیدونم! چون اون بندگان خدا فکرشو نمیکنن که ما دفعهی دوممونه که اومدیم اینجا و فکر میکنن حوصله نداریم آدرس بدیم مثلا!
اینه که با سمیرا قرار گذاشتیم اولین روز هر بیمارستان یه دور با لباس شخصی:)) همه جا رو بگردیم و یادبگیریم تا شرمندهی مردم نشیم.
توضیحات: تصمیم دارم اتفاقات ریز ریز بیمارستان رو اینجوری دونهدونه بنویسم و شماره بزنم. چندتا شمارهای عقبیم، ولی همینم خیلی خوبه. یعنی به هزارمیاش میرسیم؟
سوم دیماه ۹۸، ادامه دارد ...
هفت: واقعا واقعا یکی از لطفهایی که خدا بهم کرده اینه که مریضهایی که تاحالا بالاسرشون رفتیم، مهربون و خوشاخلاق و از اون مهمتر، دلسوووز بودن:))
یعنی آدم عاشقشون میشه!
امروز رفته بودیم بالا سر یه آقای شصت سالهی فوقالعاده مهربون که دیابت داشت و پاش زخم و بیحس بود و ما در اصل رفته بودیم معاینهی پای دیابتی رو یاد بگیریم. بعد استاد داشت توضیح میداد که مریض به خاطر چرک و عفونت پاش تحت درمان با آنتیبیوتیکه.
بعد مریض مهربونمون از حالت خوابیده بلند شده و نشسته و با دو تادستاش زخم شست پاشو فشششار میده تا چرکش خارج شه و ما ببینیم چرک پاشو:))))
استاد با مهربونی میگه:" بابا جون ممنون که انقدر به فکر آموزش دانشجوهای مایی:))))"
هشت: من فهمیدم مریضها CT و MRI رو به مقدار پولی که براشون خرج کردن میشناسن.
مثلا مریض امروز میگفت:" رفتم ۱۲۰ هزار تومن پول دادم، گفت رگات خوبه ولی من پام سرده همش"
و این نشون میده چقدر باید مراقب هزینهی عکسها و آزمایشهایی که درخواست میدیم باشه.
نه: یکی از معضلاتی که تو بیمارستان داریم اینه که ما تقریبا هنوز هیچ جا رو نمیشناسیم ولی به واسطهی روپوش سفیدی که تنمونه، خیلی ازمون آدرس اورژانس و حسابداری و کلینیک و اتاق دکتر کاظمی🧐😅 و ... رو میپرسن و خب خیلی سخته که بگی نمیدونم! چون اون بندگان خدا فکرشو نمیکنن که ما دفعهی دوممونه که اومدیم اینجا و فکر میکنن حوصله نداریم آدرس بدیم مثلا!
اینه که با سمیرا قرار گذاشتیم اولین روز هر بیمارستان یه دور با لباس شخصی:)) همه جا رو بگردیم و یادبگیریم تا شرمندهی مردم نشیم.
توضیحات: تصمیم دارم اتفاقات ریز ریز بیمارستان رو اینجوری دونهدونه بنویسم و شماره بزنم. چندتا شمارهای عقبیم، ولی همینم خیلی خوبه. یعنی به هزارمیاش میرسیم؟
سوم دیماه ۹۸، ادامه دارد ...
مرهمانه|فصل چهارم
شش: امروز همش بخش عفونی بودیم و باید بگم که هوای اتاقا و راهروها حقیقتا بوی آنفولانزا میداد، بوی سرفه و مریضی و خفگی و گرمی! 😬 هفت: واقعا واقعا یکی از لطفهایی که خدا بهم کرده اینه که مریضهایی که تاحالا بالاسرشون رفتیم، مهربون و خوشاخلاق و از اون مهمتر، دلسوووز…
ده: داشتیم با سمیرا از بخش عفونی میرفتیم سمت رختکن که یه آقایی با حالت نفسنفس از پشت اومد و گفت : خانم دکتر این جواب آزمایش رو نگاه میکنید یه لحظه؟😰
حالا من رو میگی، متعجب و ترسیده!😶
با خودم گفتم رومو که برگردونم سمتش میبینه من دکترش نیستم و عذرخواهی میکنه و میره☺️
ولی من رو نگاه کرد و پی به اشتباهش نبرد!😬
گفتم خب عیب نداره دختر! قوی باش! یه نگاه بکن، اونورشم که رنج نرمالشو نوشته، به عدده نگاه کن بگو نرماله یا نه. دیگه یه قند ناشتا و کلسترول و هموگلوبین این حرفا رو نداره که.
با دقت به برگهاش نگاه کردم و یهو با چشمای درشتشده و صدای بلندتری گفتم: اچ آی ویییی؟؟😳😳🤭🤭
سمیرا بیا نگاه کن ببین این HIV عه؟😰😰 (🤦♀😂)
سمیرا: آره HIV عه😶
اقاهه گفت: مثبته؟ 😬
(اینجا باید اعتراف کنم که من فکر میکردم جواب HIV یا مثبته یا منفی، ولی این جلوش عدد داشت😶)
[من در حال ارزیابی]
آقاهه: زده زیر 0.9 نرمال. اون 1/2 چیه نوشته؟😥
گفتم: نه اون HIV1/2 اسم تسته. مال شما عددش 0.06 عه، مثبت نیست چون زیر 0.9 عه
گفت: وای ممنون، ترسیدم راستش😪
گفتم: والا منم ترسیدم😪 (😂😂🤦♀)
و آقاهه بشکنزنان به سمت در خروجی رفت...
و سمیرا تا خود رختکن هی ادای من رو درمیاورد و میگفت: اچ آی وییی😳😳🤭🤭؟؟ بیا نگاه کن ببین این اچ آی ویییعه😱😱 😆😆
+و اینگونه شد که ما آرزو کردیم کاش مریضها همیشه ازمان آدرس حسابداری و اتاق دکتر کاظمی را بپرسند🙄
+ سمیرا میگفت خودتو آماده کن پسفردا تو حیاط جواب سونو میارن میگن خانم دکتر اینو واسم تفسیر کن😆
سوم دیماه ۹۸، ادامه دارد . . .
حالا من رو میگی، متعجب و ترسیده!😶
با خودم گفتم رومو که برگردونم سمتش میبینه من دکترش نیستم و عذرخواهی میکنه و میره☺️
ولی من رو نگاه کرد و پی به اشتباهش نبرد!😬
گفتم خب عیب نداره دختر! قوی باش! یه نگاه بکن، اونورشم که رنج نرمالشو نوشته، به عدده نگاه کن بگو نرماله یا نه. دیگه یه قند ناشتا و کلسترول و هموگلوبین این حرفا رو نداره که.
با دقت به برگهاش نگاه کردم و یهو با چشمای درشتشده و صدای بلندتری گفتم: اچ آی ویییی؟؟😳😳🤭🤭
سمیرا بیا نگاه کن ببین این HIV عه؟😰😰 (🤦♀😂)
سمیرا: آره HIV عه😶
اقاهه گفت: مثبته؟ 😬
(اینجا باید اعتراف کنم که من فکر میکردم جواب HIV یا مثبته یا منفی، ولی این جلوش عدد داشت😶)
[من در حال ارزیابی]
آقاهه: زده زیر 0.9 نرمال. اون 1/2 چیه نوشته؟😥
گفتم: نه اون HIV1/2 اسم تسته. مال شما عددش 0.06 عه، مثبت نیست چون زیر 0.9 عه
گفت: وای ممنون، ترسیدم راستش😪
گفتم: والا منم ترسیدم😪 (😂😂🤦♀)
و آقاهه بشکنزنان به سمت در خروجی رفت...
و سمیرا تا خود رختکن هی ادای من رو درمیاورد و میگفت: اچ آی وییی😳😳🤭🤭؟؟ بیا نگاه کن ببین این اچ آی ویییعه😱😱 😆😆
+و اینگونه شد که ما آرزو کردیم کاش مریضها همیشه ازمان آدرس حسابداری و اتاق دکتر کاظمی را بپرسند🙄
+ سمیرا میگفت خودتو آماده کن پسفردا تو حیاط جواب سونو میارن میگن خانم دکتر اینو واسم تفسیر کن😆
سوم دیماه ۹۸، ادامه دارد . . .
مرهمانه|فصل چهارم
ده: داشتیم با سمیرا از بخش عفونی میرفتیم سمت رختکن که یه آقایی با حالت نفسنفس از پشت اومد و گفت : خانم دکتر این جواب آزمایش رو نگاه میکنید یه لحظه؟😰 حالا من رو میگی، متعجب و ترسیده!😶 با خودم گفتم رومو که برگردونم سمتش میبینه من دکترش نیستم و عذرخواهی میکنه…
یازده: مریض دیابتی مهربونمون در جواب استاد که میپرسه درد داری یا نه، میگه: اره خانم دکتر خیلی، دیشب میخواستم از درد گریه کنم ولی روم نمیشد:((
دوازده: امروز سمیرا بالاسر مریض بعضیوقتها منو نگاه میکرد ببینه از چیزایی که اون ذوق میکنه منم ذوق میکنم یا نه:)))
سیزده: همگروهیهای خوب گلی هستند از گلهای بهشت. نهری شکلاتی در بهشت حتی🧐😅
چهارده: امروز تو راهرو منتظر استاد نشسته بودیم که دیدیم یه پسربچه به سمت در خروجی فرار میکنه و مامانشم دنبالش. یه پسربچهی توپولی با موهای لخت و چتری😍 هی با بغض میگفت :نمیاامم نمیخواامم. مامانشم هی دستشو میگرفت و میکشید ولی باز از دست مامانش در میرفت:)) اول فکر کردیم میخواد بره دکتر و از آمپول میترسه، بعد کاشف به عمل اومد که مامانش اومده سونوگرافی و این طفلک میترسه بره تو اتاق که مبادا دکتر بدجنس ناغافل بهش آمپول بزنه:)) دیگه چندتا از بچه ها رفتن پیشش و شماره مامانشو گرفتن تا اون بره سونو و اینا پیش پسرمون بمونن. من و سمیرا هم رفتیم کنارش و گفتیم بذار فرهنگسازی رو از همینجا شروع کنیم:))
گفتیم چرا نرفتی پیش مامانت؟
گفت دوست ندارم، [ با غرور] البته من از آمپول نمیترسم😏.[ تغییر لحن ناگهانی] شما آمپول میزنین؟😥
گفتیم : همه دکترا که آمپول نمیزنن، اصلا همه شون آمپول ندارن😜
گفت: نه خیرممم آمپول داریییی😏😏😏
گفتیم: نگاه جیبهامون خالیه اصلا😅
گفت: پس چرا سیفیت( سفید) پوشیدید😏😏😒😒
ما: 🤣🤣🤣 هرکی سیفیت پوشیده که آمپول نداره:))
+اصلا تصور اینکه یه بچه بخواد ازم بترسه، برام دردناک و عجیب و غیرقابل باوره!
پانزده: من هنوز هم خجالت میکشم با روپوش وارد کلینیک و درمانگاههای شلوغمون بشم!🙊
سوم دیماه ۹۸، تمام.
دوازده: امروز سمیرا بالاسر مریض بعضیوقتها منو نگاه میکرد ببینه از چیزایی که اون ذوق میکنه منم ذوق میکنم یا نه:)))
سیزده: همگروهیهای خوب گلی هستند از گلهای بهشت. نهری شکلاتی در بهشت حتی🧐😅
چهارده: امروز تو راهرو منتظر استاد نشسته بودیم که دیدیم یه پسربچه به سمت در خروجی فرار میکنه و مامانشم دنبالش. یه پسربچهی توپولی با موهای لخت و چتری😍 هی با بغض میگفت :نمیاامم نمیخواامم. مامانشم هی دستشو میگرفت و میکشید ولی باز از دست مامانش در میرفت:)) اول فکر کردیم میخواد بره دکتر و از آمپول میترسه، بعد کاشف به عمل اومد که مامانش اومده سونوگرافی و این طفلک میترسه بره تو اتاق که مبادا دکتر بدجنس ناغافل بهش آمپول بزنه:)) دیگه چندتا از بچه ها رفتن پیشش و شماره مامانشو گرفتن تا اون بره سونو و اینا پیش پسرمون بمونن. من و سمیرا هم رفتیم کنارش و گفتیم بذار فرهنگسازی رو از همینجا شروع کنیم:))
گفتیم چرا نرفتی پیش مامانت؟
گفت دوست ندارم، [ با غرور] البته من از آمپول نمیترسم😏.[ تغییر لحن ناگهانی] شما آمپول میزنین؟😥
گفتیم : همه دکترا که آمپول نمیزنن، اصلا همه شون آمپول ندارن😜
گفت: نه خیرممم آمپول داریییی😏😏😏
گفتیم: نگاه جیبهامون خالیه اصلا😅
گفت: پس چرا سیفیت( سفید) پوشیدید😏😏😒😒
ما: 🤣🤣🤣 هرکی سیفیت پوشیده که آمپول نداره:))
+اصلا تصور اینکه یه بچه بخواد ازم بترسه، برام دردناک و عجیب و غیرقابل باوره!
پانزده: من هنوز هم خجالت میکشم با روپوش وارد کلینیک و درمانگاههای شلوغمون بشم!🙊
سوم دیماه ۹۸، تمام.
مامانی نیستی و من با دیدن خانمهای همسن و سال تو توی بیمارستان، یادت میفتم. بعد فکر میکنم اگه بودی، من میشدم اون نوهی تهتغاری لوسی که مثل پروانه دورت میگرده. فشار خونت رو میگیره و نمیذاره صبحانه خامه بخوری و هی گوشیشو میاره تا صدای قلبت رو بشنوه. نیستی و من با خدا قرار گذاشتم از الان تا هروقتی که زندهام، تو بیمارستان برای هر مادربزرگی که کاری انجام دادم و برام دعای خیر کرد، خدا اون دعا رو برای تو بفرسته تا اون بالا، تا خود بهشت.
تا فرشتههایی که اونجان محکمتر بادت بزنن و برات یه سبد آلبالو بیارن. آخه فکر کنم دیگه همه اونجا بدونن که تو از گرما بیزاری و عاشق آلبالو.
تا فرشتههایی که اونجان محکمتر بادت بزنن و برات یه سبد آلبالو بیارن. آخه فکر کنم دیگه همه اونجا بدونن که تو از گرما بیزاری و عاشق آلبالو.
مرهمانه|فصل چهارم
هاریسون و یک صفحه از کتاب گوارش نفرتانگیز که الان میخوام داستانش رو تعریف کنم...
اگه ازم بپرسی از کی شروع شد؟ میگم از وقتی یادمه شروع شده بود. ولی اگه ازم بپرسی از کی جدی شد؟ میگم دهسالگی، احتمالا. و این "احتمالا" رو با یه غم پنهان میگم چون دلم میخواست تاریخ دقیقِ دقیقش رو بدونم.
تاریخ روزی که تو کتابخونه، دست از سر قفسهی کتابهای آنهشرلی و دیویدکاپرفیلد و ساراکورو برداشتم و رفتم سراغ بخش علمی، مجموعه کتابهای "علوم ترسناک". با اکراه رفتم و به اشتیاق برگشتم. با لبهای آویزون کتاب رو باز کردم و با چشمهای ذوقزده کتاب رو بستم. اولین کتابی که از این مجموعه خوندم، "گوارش نفرتانگیز" بود. برخلاف اسم عجیبغریباش، به قشنگی هرچه تمامتر و با طنز و عکسهای جذاب، از بدن و شگفتیهای دستگاه گوارش گفته بود. من؟ یه دختربچهی دهساله بودم_احتمالا_ که با خوندن این کتاب برای اولین بار حس آلیس رو تجربه کرده بود، آلیس در سرزمین عجایب! سرزمین ِ بدنم، سرزمینی که خیال نبود، واقعی بود.
چه روزایی که با ولع کتاب رو میخوندم، جمله به جملهاش رو حفظ میکردم و عصر مامان و بابا و داداش رو دور خودم جمع میکردم و مو به مو هرچی یاد گرفته بودم رو بهشون میگفتم. آخ که از تصور اون روزای خودم هم اشک تو چشمام جمع میشه و هم خندهام میگیره، آخه من یه دختربچهی دهساله بودم که خودش رو یه متخصص گوارش میدید که اومده یه برنامهی تلویزیونی و داره حرف میزنه. مامان تشویقم میکرد و بابا برام دست میزد و من حس غرور میکردم از تصور دختری که مطالعه میکنه و یادمیگیره و مفیده.
من هزاران بار، خودم رو در جایگاهی آرزو کرده بودم که الان هستم و هزاران بار نقش دختری رو بازی کردم که الان خود واقعیمه.
امروز که کورس گوارشمون شروع شد و استاد گفت: "هاریسون* کتاب مقدس شماست"، رو به روی خود دهسالهام زانو زدم و گفتم: "دختر کوچولوی بلندپرواز من! حواست هست کجایی؟" و بعد چشمکی بهش زدم و ادامه دادم: من خوب میدونم که برای تو تا ابد، مقدسترین کتاب پزشکی همون کتاب "گوارش نفرتانگیز" ایه که به خاطرش زانو میزدی کف کتابخونه و همونجا مشغول خوندنش میشدی، کتابی که تو رو کشوند به این مسیر، این راه، این عشق بیپایان.
واسه همینه که میگم اگه ازم بپرسی از کی شروع شد؟ میگم از وقتی یادمه شروع شده بود. ولی اگه ازم بپرسی از کی جدی شد؟ میگم دهسالگی، احتمالا.
* هاریسون: رفرنس و مرجع اصلی بیماریهای گوارش(داخلی) در پزشکی.
#آغازیکرویا💫
تاریخ روزی که تو کتابخونه، دست از سر قفسهی کتابهای آنهشرلی و دیویدکاپرفیلد و ساراکورو برداشتم و رفتم سراغ بخش علمی، مجموعه کتابهای "علوم ترسناک". با اکراه رفتم و به اشتیاق برگشتم. با لبهای آویزون کتاب رو باز کردم و با چشمهای ذوقزده کتاب رو بستم. اولین کتابی که از این مجموعه خوندم، "گوارش نفرتانگیز" بود. برخلاف اسم عجیبغریباش، به قشنگی هرچه تمامتر و با طنز و عکسهای جذاب، از بدن و شگفتیهای دستگاه گوارش گفته بود. من؟ یه دختربچهی دهساله بودم_احتمالا_ که با خوندن این کتاب برای اولین بار حس آلیس رو تجربه کرده بود، آلیس در سرزمین عجایب! سرزمین ِ بدنم، سرزمینی که خیال نبود، واقعی بود.
چه روزایی که با ولع کتاب رو میخوندم، جمله به جملهاش رو حفظ میکردم و عصر مامان و بابا و داداش رو دور خودم جمع میکردم و مو به مو هرچی یاد گرفته بودم رو بهشون میگفتم. آخ که از تصور اون روزای خودم هم اشک تو چشمام جمع میشه و هم خندهام میگیره، آخه من یه دختربچهی دهساله بودم که خودش رو یه متخصص گوارش میدید که اومده یه برنامهی تلویزیونی و داره حرف میزنه. مامان تشویقم میکرد و بابا برام دست میزد و من حس غرور میکردم از تصور دختری که مطالعه میکنه و یادمیگیره و مفیده.
من هزاران بار، خودم رو در جایگاهی آرزو کرده بودم که الان هستم و هزاران بار نقش دختری رو بازی کردم که الان خود واقعیمه.
امروز که کورس گوارشمون شروع شد و استاد گفت: "هاریسون* کتاب مقدس شماست"، رو به روی خود دهسالهام زانو زدم و گفتم: "دختر کوچولوی بلندپرواز من! حواست هست کجایی؟" و بعد چشمکی بهش زدم و ادامه دادم: من خوب میدونم که برای تو تا ابد، مقدسترین کتاب پزشکی همون کتاب "گوارش نفرتانگیز" ایه که به خاطرش زانو میزدی کف کتابخونه و همونجا مشغول خوندنش میشدی، کتابی که تو رو کشوند به این مسیر، این راه، این عشق بیپایان.
واسه همینه که میگم اگه ازم بپرسی از کی شروع شد؟ میگم از وقتی یادمه شروع شده بود. ولی اگه ازم بپرسی از کی جدی شد؟ میگم دهسالگی، احتمالا.
* هاریسون: رفرنس و مرجع اصلی بیماریهای گوارش(داخلی) در پزشکی.
#آغازیکرویا💫
امروز از باند سرعت گرفتیم تو باند کندرو و بعدشم راهنما زدیم و اومدیم کنار و همونجا دم اتوبان، چادر زدیم و آتیش روشن کردیم و گفتیم و خندیدیم.
اینی که گفتم جنبهی استعاری ماجرا بود؛ در واقعیت ما هفت تا دانشجوی خسته از امتحانا و درسای زیاد و مطالب فشردهی پشت سر هم بودیم که تصمیم گرفتیم یک لحظه دکمهی استوپ ساعت برناردمون رو بزنیم، دانشگاه و درساش رو متوقف کنیم و به مناسبت شروع کورس گوارش بریم یه جای جدید غذا بخوریم و در نهایت با دیدن اسپاگتیِ شفتهی مخصوص ِ سرآشپز، بلندبلند بخندیم و دمی بیاساییم!
آخ که این دَم، این نفسگرفتنا، این چادر زدنهای کنار مسیر چقدر دوپامین تزریق میکنن تو شاخههای خشک درخت سبزی که تو وجودمون هست...!
#ولکنجهانراقهوهاتیخکرد☕️
اینی که گفتم جنبهی استعاری ماجرا بود؛ در واقعیت ما هفت تا دانشجوی خسته از امتحانا و درسای زیاد و مطالب فشردهی پشت سر هم بودیم که تصمیم گرفتیم یک لحظه دکمهی استوپ ساعت برناردمون رو بزنیم، دانشگاه و درساش رو متوقف کنیم و به مناسبت شروع کورس گوارش بریم یه جای جدید غذا بخوریم و در نهایت با دیدن اسپاگتیِ شفتهی مخصوص ِ سرآشپز، بلندبلند بخندیم و دمی بیاساییم!
آخ که این دَم، این نفسگرفتنا، این چادر زدنهای کنار مسیر چقدر دوپامین تزریق میکنن تو شاخههای خشک درخت سبزی که تو وجودمون هست...!
#ولکنجهانراقهوهاتیخکرد☕️
امروز استاد میگفت: "یه نگاه به حال و احوالتون بکنید. اگه داره بهتون خوش میگذره، بدونید دانشجوی خوبی نیستید و دارید کم میذارید. ولی اگه بهتون بد و سخت میگذره، اگه همه میرن مهمونی و شما نمیرید، اگه همه خوشن و شما ناخوش، یعنی دانشجوی پزشکی خوبی هستید و مسیرتون درسته!"
من مشابه این جمله رو کی شنیده بودم؟ سال کنکورم!
بعد فکر کردم چرا باید از ۱۸ سالگی تا حدود ۳۰ سالگیام که دانشجو ام، "حال بدم" نماد مسیر درستم باشه؟ چرا زجر و عذاب و احتمالا افسردگی گرفتن باید نشونهی مسیر درست باشه؟ اونم تو راهی که هیچ پایانی نداره!
من صد در صد مخالف کمکاری و بیمسئولیتی و وقتتلفکنیام، اما اگه یه روز این سیبِ معلق در هوا جوری چرخید که استاد شدم، به دانشجوهام میگم: "هروقت حالتون خوب بود، هروقت دیدین دارین از یادگرفتن و خوندن لذت میبرین، هروقت دلتون با لذت طبابت آروم گرفت، بدونین راه رو دارین درست میرین، وگرنه یه آدم خستهی افسردهی از جنگ برگشته شاید موفق باشه، ولی خوشبخت نیست!"
+ راستش اینا رو با ترس و لرز نوشتم. چون میترسم استادم با اینهمه سابقه و تجربه درست گفته باشه و من در اشتباه باشم. میترسم که حال بد نشونهی مسیر درست باشه و حالِ خوبِ من، نشوندهندهی راه غلطمه...
من مشابه این جمله رو کی شنیده بودم؟ سال کنکورم!
بعد فکر کردم چرا باید از ۱۸ سالگی تا حدود ۳۰ سالگیام که دانشجو ام، "حال بدم" نماد مسیر درستم باشه؟ چرا زجر و عذاب و احتمالا افسردگی گرفتن باید نشونهی مسیر درست باشه؟ اونم تو راهی که هیچ پایانی نداره!
من صد در صد مخالف کمکاری و بیمسئولیتی و وقتتلفکنیام، اما اگه یه روز این سیبِ معلق در هوا جوری چرخید که استاد شدم، به دانشجوهام میگم: "هروقت حالتون خوب بود، هروقت دیدین دارین از یادگرفتن و خوندن لذت میبرین، هروقت دلتون با لذت طبابت آروم گرفت، بدونین راه رو دارین درست میرین، وگرنه یه آدم خستهی افسردهی از جنگ برگشته شاید موفق باشه، ولی خوشبخت نیست!"
+ راستش اینا رو با ترس و لرز نوشتم. چون میترسم استادم با اینهمه سابقه و تجربه درست گفته باشه و من در اشتباه باشم. میترسم که حال بد نشونهی مسیر درست باشه و حالِ خوبِ من، نشوندهندهی راه غلطمه...
#موقت
#کنکوریها ی عزیزم!
دیروز داشتم با یکی از شما صحبت میکردم و بهش یه راهکار دادم درمورد اینکه چهطور سال کنکور رخوت و بیانگیزگی و خستگی رو از بین ببریم در خودمون. که ایشون استقبال کردن و گفتن اجرا میکنن. خودمم فکر میکنم که ایدهی نوییه و احتمالا مخترعش خودمم:)))
از اونجایی که دوست دارم موفقیت همهتون رو ببینم و همهتون مثل بچهی خودم میمونید( دیالوگ معروف معلما😄)، میتونید بهم پیام بدید که راهکار رو براتون بفرستم.
+ضمن تشکر از حوصلهی غیرکنکوریهای عزیز:))
#کنکوریها ی عزیزم!
دیروز داشتم با یکی از شما صحبت میکردم و بهش یه راهکار دادم درمورد اینکه چهطور سال کنکور رخوت و بیانگیزگی و خستگی رو از بین ببریم در خودمون. که ایشون استقبال کردن و گفتن اجرا میکنن. خودمم فکر میکنم که ایدهی نوییه و احتمالا مخترعش خودمم:)))
از اونجایی که دوست دارم موفقیت همهتون رو ببینم و همهتون مثل بچهی خودم میمونید( دیالوگ معروف معلما😄)، میتونید بهم پیام بدید که راهکار رو براتون بفرستم.
+ضمن تشکر از حوصلهی غیرکنکوریهای عزیز:))
مرهمانه|فصل چهارم
در همین راستا؛ امروز بعد از مدتها بوی کیک کاکائویی راه انداختم تو خونه. چرا که نزدیک بیست روز درگیر امتحانهای پایان کورس بودن، این خونه رو از روح یک دختر محروم کرده بود. +بیخیال همهی دسونلافاکسینها و کوئتیاپینها و پروکلرپرازینها و ترانیلسیپرومینهای…
امروز نمرههای فارمامون اومد و جا داره بگم ای من به فدای همهی دسونلافاکسینها و کوئتیاپینها و پروکلرپرازینها و ترانیلسیپرومینهای امتحان فارماکولوژیِ گذشته و من به فدای اونهمه لیوان چاییای که به خاطر سردرد حاصل از این امتحان خوردم!😍
نصف کار ما اینه که تشخیص درست بدیم. نصف دیگهاش اینه که به آدما یادآوری کنیم که سختیها و بیماریهاتون با هر بعد و وخامت و اوضاع و احوالی، خیلی ضعیفتر از شما و دلبستگیهای زندگیتونن...
#قدم_به_قدم🌱
(تو این هشتگ، من یه گوشِ شنوام که بین حرفهای پزشکها و اساتید میگرده و میگرده و قشنگترینهاشونو ذخیره میکنه برای آیندهاش... )
#قدم_به_قدم🌱
(تو این هشتگ، من یه گوشِ شنوام که بین حرفهای پزشکها و اساتید میگرده و میگرده و قشنگترینهاشونو ذخیره میکنه برای آیندهاش... )
سهشنبه آخر کلاس، ذهنم مشغول این بود که برم جلو سوالمو از استاد بپرسم یا نه، که سمیرا بی مقدمه پرسید: اگه قرار باشه یه چیزی از این دانشکده برداری با خودت بیاری بیمارستان، اون چیه؟
من همیشه حاضرجوابم. حاضرجوابی نه به اون معنایی که جاافتاده، منظورم اینه که انگار مغزم از قبل سوالهای احتمالی اطرافیان رو حدس میزنه و وقتی تو موقعیتش قرار میگیره، در حالی که پا روی پا انداخته و ماگ اسپرسوشو جلوی لبش گرفته، با خونسردی میگه:" پاکت شمارهی ۳۲ رو از کشوی ۵۴ام دربیار، جواب این سوالو اونجا نوشتم، از روش بخون."
ولی وقتی سمیرا این سوال رو ازم پرسید، مغزم هول کرد، اسپرسوش تو گلوش گیر کرد و به سرفه افتاد. تندی رفت بخش "خاطرات دانشگاه" و همهی پاکتها و عکسها و عطرها و حتی جعبههای بایگانیِ مهر و مومشده رو زیر و رو کرد.
با صدای لرزون گفت: کدوم مهم بود؟ کدوم قشنگ بود؟ کدوم دیگه تکرار نمیشه؟
صداش تو بخش پیچید و دور خودش چرخید، تا اینکه خسته و غمزده بین انبوهی از برگه و عکس و عطر و نامههای محرمانه نشست رو زمین و شروع کرد به گریه.
الانم عین بچهها شده. دو تا چمدون بسته پر از خاطره، یه کوله پر از عکس هم رو دوششه، دست چندتا از استادها رو هم گرفته، کارتن خاطرات مهر و موم شده رو هم داده دست یکی از استادا، زل زده تو چشمای من با بغض میگه :" من حاضرم. اصلیها رو برداشتم آوردم تا راحتتر دل بکنی."
+ چندشبانهروز منتظر روزی بودم که رسما وارد بیمارستان میشیم؟ حالا که تو یکقدمیشم؛ انگار دلم داره برای همهی این روزهای "انتظار" تنگ میشه...
من همیشه حاضرجوابم. حاضرجوابی نه به اون معنایی که جاافتاده، منظورم اینه که انگار مغزم از قبل سوالهای احتمالی اطرافیان رو حدس میزنه و وقتی تو موقعیتش قرار میگیره، در حالی که پا روی پا انداخته و ماگ اسپرسوشو جلوی لبش گرفته، با خونسردی میگه:" پاکت شمارهی ۳۲ رو از کشوی ۵۴ام دربیار، جواب این سوالو اونجا نوشتم، از روش بخون."
ولی وقتی سمیرا این سوال رو ازم پرسید، مغزم هول کرد، اسپرسوش تو گلوش گیر کرد و به سرفه افتاد. تندی رفت بخش "خاطرات دانشگاه" و همهی پاکتها و عکسها و عطرها و حتی جعبههای بایگانیِ مهر و مومشده رو زیر و رو کرد.
با صدای لرزون گفت: کدوم مهم بود؟ کدوم قشنگ بود؟ کدوم دیگه تکرار نمیشه؟
صداش تو بخش پیچید و دور خودش چرخید، تا اینکه خسته و غمزده بین انبوهی از برگه و عکس و عطر و نامههای محرمانه نشست رو زمین و شروع کرد به گریه.
الانم عین بچهها شده. دو تا چمدون بسته پر از خاطره، یه کوله پر از عکس هم رو دوششه، دست چندتا از استادها رو هم گرفته، کارتن خاطرات مهر و موم شده رو هم داده دست یکی از استادا، زل زده تو چشمای من با بغض میگه :" من حاضرم. اصلیها رو برداشتم آوردم تا راحتتر دل بکنی."
+ چندشبانهروز منتظر روزی بودم که رسما وارد بیمارستان میشیم؟ حالا که تو یکقدمیشم؛ انگار دلم داره برای همهی این روزهای "انتظار" تنگ میشه...