هیچوقت فکر نمیکردم یک روز انقدر به چایی وابسته بشم، ولی دنیا خیلی غیرقابلپیشبینی تر از این حرفاست. منی که به جز دید و بازدیدهای عید، لب به چایی نمیزدم، حالا یه فلاسک صورتی کوچولو برای خودم دارم. برای وقتهایی که درد چشمم باعث سردردم میشه، برای وقتهایی که چشمام میسوزه از خشکی و برای همه شبهایی که کنار جزوههای امتحانی سر میشه.
امروز تنها بودم، چون به خاطر امتحان فارماکولوژی قید مهمونی رو زدم. اولین بار نیست، آخرین بار هم نخواهد بود.
دیگه اسامی داروها انقدر زیاد شده که حتی تکنیک "شنیدن از زبان مادر" هم جواب نمیده. حتی سومین لیوان چای هم دیگه جواب سردردم رو نمیده. حتی خواب هم جواب نمیده دیگه، چون داروها حتی به خوابمم نفوذ کردن.
به لیوان خالی چاییام نگاه میکنم، به فلاسک صورتیام، به جزوههام، به انگشتهای خودکاری و چرکنویسی که هزار بار روش نوشتم"تریهگزفنیدیل" و مستاصل از خودم میپرسم:
" ببینم... اینجا همون نقطهایه که دوست داشتی باشی؟"
و جواب با همهی این اوصاف؛ بله است.
امروز تنها بودم، چون به خاطر امتحان فارماکولوژی قید مهمونی رو زدم. اولین بار نیست، آخرین بار هم نخواهد بود.
دیگه اسامی داروها انقدر زیاد شده که حتی تکنیک "شنیدن از زبان مادر" هم جواب نمیده. حتی سومین لیوان چای هم دیگه جواب سردردم رو نمیده. حتی خواب هم جواب نمیده دیگه، چون داروها حتی به خوابمم نفوذ کردن.
به لیوان خالی چاییام نگاه میکنم، به فلاسک صورتیام، به جزوههام، به انگشتهای خودکاری و چرکنویسی که هزار بار روش نوشتم"تریهگزفنیدیل" و مستاصل از خودم میپرسم:
" ببینم... اینجا همون نقطهایه که دوست داشتی باشی؟"
و جواب با همهی این اوصاف؛ بله است.
" میدانی مردم چرا به پزشک مراجعه میکنند؟"
کمی فکر کردم. کمی صبر کردم. آن صفحهی هریسون، در جلد نخستاش، به جلوی چشمم آمد.
یادم میآید که گفته بود درد بیشترین علامتی است که مردم با آن به پزشک مراجعه میکنند؛ اما به نظرم این جواب کامل نبود. یک جای کار میلنگید.
جواب کاملی که به دلم بنشیند را پیدا نکردم. استاد داشت نگاهم میکرد. باید چیزی میگفتم. آخر سر با صدایی سرشار از شک و تردید گفتم: درد؟
— تو هر وقت درد داشتی به پزشک مراجعه کردی؟
— نه استاد.
— پس مردم چرا به پزشک مراجعه میکنند؟
میدانستم این دومی سوال نیست. خودش الان ادامه میدهد. سکوت کردم و منتظر حرفهایش شدم.
— دلیل اصلی مراجعه این است که حالشان خوش نیست. درد میتواند حالشان را ناخوش کند. اما درد تمام آن نیست. اگر درد مریضات را از بین ببری ولی نتوانی حالش را خوش کنی، تو طبابتات را کامل نکردهای. این Essence of Medicine است.
+ Essence: گوهره، فروهر، ذات، ماهیت، خلاصه، عصاره
#قدم_به_قدم🌱
کمی فکر کردم. کمی صبر کردم. آن صفحهی هریسون، در جلد نخستاش، به جلوی چشمم آمد.
یادم میآید که گفته بود درد بیشترین علامتی است که مردم با آن به پزشک مراجعه میکنند؛ اما به نظرم این جواب کامل نبود. یک جای کار میلنگید.
جواب کاملی که به دلم بنشیند را پیدا نکردم. استاد داشت نگاهم میکرد. باید چیزی میگفتم. آخر سر با صدایی سرشار از شک و تردید گفتم: درد؟
— تو هر وقت درد داشتی به پزشک مراجعه کردی؟
— نه استاد.
— پس مردم چرا به پزشک مراجعه میکنند؟
میدانستم این دومی سوال نیست. خودش الان ادامه میدهد. سکوت کردم و منتظر حرفهایش شدم.
— دلیل اصلی مراجعه این است که حالشان خوش نیست. درد میتواند حالشان را ناخوش کند. اما درد تمام آن نیست. اگر درد مریضات را از بین ببری ولی نتوانی حالش را خوش کنی، تو طبابتات را کامل نکردهای. این Essence of Medicine است.
+ Essence: گوهره، فروهر، ذات، ماهیت، خلاصه، عصاره
#قدم_به_قدم🌱
مثل وقتی که قندت افتاده و تو کیفت دنبال شکلات و بیسکوئیت و آبنبات میگردی. مثل طعمِ شیرینِ شکلاتِ پیدا شده از ته کیف.
یه سری چیزها هم تو این دنیا همون شکلات ته کیفن. لهشده، نادیده گرفته شده اما حیاتی برای مواقع خاص.
این روزها، دارم دونهدونه دنبال شکلات میگردم که بذارم ته کیفم برای روزهایی که هیچچیزی تو دنیا، حالخوبکن تر از اون شکلات به ظاهر کوچیک، نیست.
یه سری چیزها هم تو این دنیا همون شکلات ته کیفن. لهشده، نادیده گرفته شده اما حیاتی برای مواقع خاص.
این روزها، دارم دونهدونه دنبال شکلات میگردم که بذارم ته کیفم برای روزهایی که هیچچیزی تو دنیا، حالخوبکن تر از اون شکلات به ظاهر کوچیک، نیست.
فیلم جشن فارغالتحصیلی ورودی ۹۱ مون رو میبینم و همزمان هزار تا حس مختلف سرازیر میشه به قلبم. همهشون خوشحالن، کلاهشون رو به هوا میندازن، کنار استادا عکس میندازن و شیرینی پخش میکنن. دخترها همه یکدست کفش پاشنهبلند مشکی پوشیدن و پسرها کراواتشون رو درست میکنن.
سوگند میخورن و ... بومب! تمام! این هفت سالِ مقدس تموم میشه...
اساتید به جای "دانشجوهای عزیز" بهشون میگن "همکاران عزیز" و انگار که تمام سختیهای این سالها رو فراموش کرده باشن، میخندن و میخندن و میخندن.
من میبینمشون و میگم: خدایا! یعنی میشه منم چنین روزی رو ببینم؟ من رو نگه میداری تا اون روز؟
از تصورشم حتی حالم خوب میشه! روزی که من کنار خانوادهام و استادای دوستداشتنیام، دست روی قلبم بذارم و سوگند بخورم...
ولی به محض تصور این لحظه، یکدفعه میترسم. ته دلم خالی میشه و میگم یعنی بعدش همهچی تموم میشه؟ دیگه بعدش دانشجو نیستم؟ و غمگین میشم و بغض میکنم. من همین الانم از تصور تموم شدن ترم هفت و نصف شدن این مسیر غمم میگیره، بغض میکنم و دلم میخواد زمان قد هزار سال کش بیاد و این روزا هیچوقت تموم نشن.
خدایا میدونم منطقی نیست، اما میشه من رو تا هزار سال دیگه نگه داری؟
#اینعشقراپایاننیست❣
سوگند میخورن و ... بومب! تمام! این هفت سالِ مقدس تموم میشه...
اساتید به جای "دانشجوهای عزیز" بهشون میگن "همکاران عزیز" و انگار که تمام سختیهای این سالها رو فراموش کرده باشن، میخندن و میخندن و میخندن.
من میبینمشون و میگم: خدایا! یعنی میشه منم چنین روزی رو ببینم؟ من رو نگه میداری تا اون روز؟
از تصورشم حتی حالم خوب میشه! روزی که من کنار خانوادهام و استادای دوستداشتنیام، دست روی قلبم بذارم و سوگند بخورم...
ولی به محض تصور این لحظه، یکدفعه میترسم. ته دلم خالی میشه و میگم یعنی بعدش همهچی تموم میشه؟ دیگه بعدش دانشجو نیستم؟ و غمگین میشم و بغض میکنم. من همین الانم از تصور تموم شدن ترم هفت و نصف شدن این مسیر غمم میگیره، بغض میکنم و دلم میخواد زمان قد هزار سال کش بیاد و این روزا هیچوقت تموم نشن.
خدایا میدونم منطقی نیست، اما میشه من رو تا هزار سال دیگه نگه داری؟
#اینعشقراپایاننیست❣
اگه از من بپرسی که میگم:" عه! مگه من دانشجو شدم؟ کِی؟!" ولی در واقعیت، فردا چهارمین سالیه که روز دانشجو رو میتونم به خودم بگیرم. به کادو و جشن نصفهنیمهی دانشگاه_که البته هیچوقت خدا هم شرکت نکردم_دل خوش کنم و به این روزها فکر کنم.
روزهایی که توسط استادهای بداخلاق و بیحوصلهمون شسته میشیم و پهن میشیم روی بند رخت و درحالی که ازمون ریزریز آب میچکه، میخندیم و میگذریم و برای استاد طلب صبر و آرامش میکنیم.
روزهایی که درس میخونیم و زحمت میکشیم اما مثل پَر میمونیم. رها و بدون مسئولیت نسبت به بیمارها.
روزهایی که میتونیم بگیم ما زندهایم! چون که به یه امیدی دانشگاه میایم، به یه امیدی درس میخونیم و به یه امیدی همچنان که روی بند رختیم، کتاب رو باز میکنیم و از نو شروع میکنیم.
روزهایی که توسط استادهای بداخلاق و بیحوصلهمون شسته میشیم و پهن میشیم روی بند رخت و درحالی که ازمون ریزریز آب میچکه، میخندیم و میگذریم و برای استاد طلب صبر و آرامش میکنیم.
روزهایی که درس میخونیم و زحمت میکشیم اما مثل پَر میمونیم. رها و بدون مسئولیت نسبت به بیمارها.
روزهایی که میتونیم بگیم ما زندهایم! چون که به یه امیدی دانشگاه میایم، به یه امیدی درس میخونیم و به یه امیدی همچنان که روی بند رختیم، کتاب رو باز میکنیم و از نو شروع میکنیم.
#شنبههایدوستداشتنی
#هفتهیهفدهم : مارشمالو ات را نخور!
✅یه داستان خیلی مشهوری هست که به "تست مارشمالو" معروفه و قضیه از این قراره که دانشگاه استنفورد چند تا بچه رو جمع میکنه و به هرکدوم یه مارشمالو میده و میگه اگه یک ربع صبر کنی و نخوریاش، یکی دیگه هم بهت میدم. ( میگن یک ربع صبر کردن برای بچهها مثل دو ساعت صبر کردن برای ما میمونه) بعد دو سوم بچهها همون لحظه(!) مارشمالوشون رو میخورن و یک سومشون صبر میکنن تا دومی رو بگیرن. بعد این بچهها رو چند دهه فالو میکنن و میبینن وقتی بزرگ شدن، دستهی دوم موفقیتهای بیشتر و بزرگتری نسبت به دستهی اول پیدا کردن.
✅این داستان اساس تعریف مفهومیه به نام "اهمالکاری". یعنی ما تقریبا در هر لحظه از زندگیمون تو یه دوراهی هستیم. دوراهی کاری که "دوست" داریم انجام بدیم و کاری که "باید" انجام بدیم. بچه ها دوست داشتن مارشمالوشونو همون لحظه بخورن، ولی کاری که باید میکردن، صبر کردن و بعدش شیرینی دو برابر گرفتن بود.
✅اهمالکاری یعنی ما تو دوراهیهامون اون کاری که دوست داریم رو انجام میدیم، نه کاری که باید.
اگه من در زمان امتحاناتم به جای اینکه درس دانشگاهم رو بخونم، کتاب غیردرسی بخونم یعنی اهمالکارم!
اگه یه کنکوری به جای اینکه روی درسی که ضعیفه تمرکز کنه، هی تست درسی که "دوست" داره رو بزنه یعنی اهمالکاره!
اگه یه مادر وقتی فرزندش داره صحبت میکنه، نگاه و تمرکزش به سمت تلویزیون باشه یعنی اهمالکاره!
همهی همهی ما اهمالکاریم! اما سعی داریم تو شنبههای بعدی یاد بگیریم چهطور کماش کنیم. چهطور یادبگیریم کاری رو که وظیمونه انجام بدیم نه کاری که دوست داریم.
+بگید که دلتون برای شنبههامون تنگ شده بود😉
#هفتهیهفدهم : مارشمالو ات را نخور!
✅یه داستان خیلی مشهوری هست که به "تست مارشمالو" معروفه و قضیه از این قراره که دانشگاه استنفورد چند تا بچه رو جمع میکنه و به هرکدوم یه مارشمالو میده و میگه اگه یک ربع صبر کنی و نخوریاش، یکی دیگه هم بهت میدم. ( میگن یک ربع صبر کردن برای بچهها مثل دو ساعت صبر کردن برای ما میمونه) بعد دو سوم بچهها همون لحظه(!) مارشمالوشون رو میخورن و یک سومشون صبر میکنن تا دومی رو بگیرن. بعد این بچهها رو چند دهه فالو میکنن و میبینن وقتی بزرگ شدن، دستهی دوم موفقیتهای بیشتر و بزرگتری نسبت به دستهی اول پیدا کردن.
✅این داستان اساس تعریف مفهومیه به نام "اهمالکاری". یعنی ما تقریبا در هر لحظه از زندگیمون تو یه دوراهی هستیم. دوراهی کاری که "دوست" داریم انجام بدیم و کاری که "باید" انجام بدیم. بچه ها دوست داشتن مارشمالوشونو همون لحظه بخورن، ولی کاری که باید میکردن، صبر کردن و بعدش شیرینی دو برابر گرفتن بود.
✅اهمالکاری یعنی ما تو دوراهیهامون اون کاری که دوست داریم رو انجام میدیم، نه کاری که باید.
اگه من در زمان امتحاناتم به جای اینکه درس دانشگاهم رو بخونم، کتاب غیردرسی بخونم یعنی اهمالکارم!
اگه یه کنکوری به جای اینکه روی درسی که ضعیفه تمرکز کنه، هی تست درسی که "دوست" داره رو بزنه یعنی اهمالکاره!
اگه یه مادر وقتی فرزندش داره صحبت میکنه، نگاه و تمرکزش به سمت تلویزیون باشه یعنی اهمالکاره!
همهی همهی ما اهمالکاریم! اما سعی داریم تو شنبههای بعدی یاد بگیریم چهطور کماش کنیم. چهطور یادبگیریم کاری رو که وظیمونه انجام بدیم نه کاری که دوست داریم.
+بگید که دلتون برای شنبههامون تنگ شده بود😉
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
اینم فیلم سخنرانی تد داستان مارشمالو.
پیشنهاد میکنم حتما ببینید.
واکنش بچهها خیییلی بامزس😄😄😄
@marhamane
پیشنهاد میکنم حتما ببینید.
واکنش بچهها خیییلی بامزس😄😄😄
@marhamane
هیچ رنجی رو تجربه نمیکنید مگر اینکه خدا اجازهش رو داده باشه. اگه به خدا اعتماد کنید، به قلبتون راه تحمل یا رهاشدن از اون رنج رو یاد میده.
و خدا خوب بلده چیکار کنه.
(مَا أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَمَن يُؤْمِن بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.💚)
+میدونی؟ ما همیشه دلمون به اون"خدا خوب بلده چیکار کنه"های آخر آیهها دلخوشه.
#رویماهخداوندراببوس
و خدا خوب بلده چیکار کنه.
(مَا أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَمَن يُؤْمِن بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.💚)
+میدونی؟ ما همیشه دلمون به اون"خدا خوب بلده چیکار کنه"های آخر آیهها دلخوشه.
#رویماهخداوندراببوس
نیستی مامانی!
نیستی ببینی نوهی تهتغاریات داره یاد میگیره شکایت نکنه، دست و پا نزنه، هی خدا رو سوالپیچ نکنه که چرا شد و چرا نشد، صبور باشه و بلد باشه چه طور منتظر بمونه. آخه خودت که بهتر میدونی، انتظار هم بلد بودن میخواد.
نیستی ببینی شکایت کردن واسم شده یه خط قرمز، که اگه ازش رد بشم، امتیاز اون روزمو از دست میدم.
مامانی تو که کنارم نیستی که ببینیام، اما از اون بالا که نگاه میکنی، بین این همه آدم، معلومه که یه دختری داره سعی میکنه یاد بگیره طعم تلخ صبر رو مزهمزه کنه و در حالیکه لبهاش جمع شدن از تلخی، به شیرینی تهش فکر کنه؟
اگه معلومه، اگه من و این یه ذره تلاشم از اون بالا معلومیم که دیگه هیچ شیرینیای از این بهتر و قشنگتر نمیخوام مامانی.
نیستی ببینی نوهی تهتغاریات داره یاد میگیره شکایت نکنه، دست و پا نزنه، هی خدا رو سوالپیچ نکنه که چرا شد و چرا نشد، صبور باشه و بلد باشه چه طور منتظر بمونه. آخه خودت که بهتر میدونی، انتظار هم بلد بودن میخواد.
نیستی ببینی شکایت کردن واسم شده یه خط قرمز، که اگه ازش رد بشم، امتیاز اون روزمو از دست میدم.
مامانی تو که کنارم نیستی که ببینیام، اما از اون بالا که نگاه میکنی، بین این همه آدم، معلومه که یه دختری داره سعی میکنه یاد بگیره طعم تلخ صبر رو مزهمزه کنه و در حالیکه لبهاش جمع شدن از تلخی، به شیرینی تهش فکر کنه؟
اگه معلومه، اگه من و این یه ذره تلاشم از اون بالا معلومیم که دیگه هیچ شیرینیای از این بهتر و قشنگتر نمیخوام مامانی.
قبل از اینکه بیام اینجا و اینا رو بنویسم، تو گوگل سرچ کردم "تعداد زبانهای زندهی دنیا". انتظار داشتم یه عدد بهم بده، ولی یه لیست داد و مجبور شدم خودم بشینم بشمرم. اگه اشتباه نکنم ۱۰۴ تا بود. چرا در این نیمهشب پاییزی تعداد زبانهای زندهی دنیا برام مهم شده؟ چون میخواستم بگم اگه ویکیپدیا میگه ۱۰۴ زبان زنده داریم، من میگم ۱۰۵ تا داریم. صد و پنجمی، زبان پزشکیه.
ترمهای اول، اصلا چرا راه دوری بریم، همون روز اول و سر کلاس آناتومی که استاد گفت انتریور و پوسترولترال، من فهمیدم که با یه زبان کاملا جدید مواجهم که هیچی ازش بلد نیستم.
بعدها رسیدم به کارنیتینپالمیتوئیلترنسفراز ها و اکستنسورکارپیرادیالیسبرویسها و گفتم نکنه این اصلا زبان نیست و دانشمندا از فرط خستگی کوبیدن روی کیبورد و نیوفولدر3شون مثلا شده دراکنکولوسمدینسیس.
ولی خب، بالاخره روز ما هم رسید. دیدی کلاس زبان رفتنی، از یه ترمی به بعد حس میکنی دیگه داری میفهمی اون صدایی که از پلیر استاد میاد چی میگه و بعدش ناخودآگاه لبخند میزنی؟
تقریبا از اواسط ترم پیش، من به چنین مرحلهای رسیدم. واژگان صد و پنجمین زبان زندهی دنیا رو میفهمیدم و نگم که ته دلم رو داشتن با پر قلقلک میدادن انگار.
حالا اما، صد و پنجمین زبان زندهی دنیا رو قد زبان مادریام دوست دارم. وقتی تو اتوبوس میشنوم که خانمه به دوستش میگه:"دکتر پاروکستینم رو قطع کرد و اسسیتالوپرام داد بهم"، عین کسی که تو شاخ آفریقا صدای هموطنش رو شنیده باشه که به زبان مادریاش حرف میزنه، ذوق میکنم! حس میکنم واقعا میفهمم چی میگه!
بعضیوقتها فکر میکنم پزشکی مثل مادریه که از دور شاهد قد کشیدن منه، شاهد بزرگ شدنمه، کاش همینطور که بزرگ میشم، علاقهام بهش هم بزرگ و بزرگتر بشه.
#آغازیکرویا
ترمهای اول، اصلا چرا راه دوری بریم، همون روز اول و سر کلاس آناتومی که استاد گفت انتریور و پوسترولترال، من فهمیدم که با یه زبان کاملا جدید مواجهم که هیچی ازش بلد نیستم.
بعدها رسیدم به کارنیتینپالمیتوئیلترنسفراز ها و اکستنسورکارپیرادیالیسبرویسها و گفتم نکنه این اصلا زبان نیست و دانشمندا از فرط خستگی کوبیدن روی کیبورد و نیوفولدر3شون مثلا شده دراکنکولوسمدینسیس.
ولی خب، بالاخره روز ما هم رسید. دیدی کلاس زبان رفتنی، از یه ترمی به بعد حس میکنی دیگه داری میفهمی اون صدایی که از پلیر استاد میاد چی میگه و بعدش ناخودآگاه لبخند میزنی؟
تقریبا از اواسط ترم پیش، من به چنین مرحلهای رسیدم. واژگان صد و پنجمین زبان زندهی دنیا رو میفهمیدم و نگم که ته دلم رو داشتن با پر قلقلک میدادن انگار.
حالا اما، صد و پنجمین زبان زندهی دنیا رو قد زبان مادریام دوست دارم. وقتی تو اتوبوس میشنوم که خانمه به دوستش میگه:"دکتر پاروکستینم رو قطع کرد و اسسیتالوپرام داد بهم"، عین کسی که تو شاخ آفریقا صدای هموطنش رو شنیده باشه که به زبان مادریاش حرف میزنه، ذوق میکنم! حس میکنم واقعا میفهمم چی میگه!
بعضیوقتها فکر میکنم پزشکی مثل مادریه که از دور شاهد قد کشیدن منه، شاهد بزرگ شدنمه، کاش همینطور که بزرگ میشم، علاقهام بهش هم بزرگ و بزرگتر بشه.
#آغازیکرویا
دنیا، بازی دربیِ بدون تماشاگره. تو میدویی، خیس عرق میشی،به نفسنفس میافتی و بعد از هزار تا شوتِ به تیرکخورده و اوت شده، گل میزنی. بعد نگاهت رو از سمت دروازه برمیداری، رو میکنی سمت تماشاگرا و میبینی کسی نیست تشویقت کنه. استادیوم خالیه.
دنیا، اون لحظهایه که رسیدی نوک قله و پرچمت رو با غرور روی خاک میکاری؛ اما این لحظه رو باید با دوربین سلفی گوشیت ثبت کنی، چون کسی کنارت نیست.
میبینی؟ دنیا جای ثابت کردن خودمون به آدما نیست، چون ما تو موفقیتهامون تنهاییم، چون استادیوم خالیه و نوک قله هم جای هرکسی نیست.
پس هروقت دیدی داری سعی میکنی خودت رو به دیگری ثابت کنی، با لحن هلاکویی به خودت بگو:" چی رو میخوای به کی ثابت کنی عزیز؟!"
دنیا، اون لحظهایه که رسیدی نوک قله و پرچمت رو با غرور روی خاک میکاری؛ اما این لحظه رو باید با دوربین سلفی گوشیت ثبت کنی، چون کسی کنارت نیست.
میبینی؟ دنیا جای ثابت کردن خودمون به آدما نیست، چون ما تو موفقیتهامون تنهاییم، چون استادیوم خالیه و نوک قله هم جای هرکسی نیست.
پس هروقت دیدی داری سعی میکنی خودت رو به دیگری ثابت کنی، با لحن هلاکویی به خودت بگو:" چی رو میخوای به کی ثابت کنی عزیز؟!"
من آدمِ " به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل"ام. یه فرهاد درون دارم که ترجیح میده یه تیشهی بیستسانتی بگیره دستش و کوه بیستون رو با اون عظمت، با هزار امید و آرزو بکنه تا اینکه دست روی دست بذاره، یا از غصه مثل مجنون راهی بیابون بشه.
من فرهادیام که ترجیح میده به کوهکن معروف باشه، حتی اگه آخرش به شیرینش نرسه.
بالاخره گر مراد نیابم، به قدر وسع باید بکوشم که.
نمیگم تو هم کوهکن باش، نمیگم به راه بادیه برو، ولی حداقل این رو از من بپذیر که حسرتِ نجنگیدن و تلاش نکردن و دست روی دست گذاشتن، حسرت ِ" حالا شاید میتونستم کوهه رو جا به جا کنم"، یکی از کشندهترین دردهای دنیاست. تو که نمیخوای سالها درد بکشی، میخوای؟
۲۴ آذرماه ۱۳۹۸
#هزار_و_یک_نامه_به_انار_کوچکم
من فرهادیام که ترجیح میده به کوهکن معروف باشه، حتی اگه آخرش به شیرینش نرسه.
بالاخره گر مراد نیابم، به قدر وسع باید بکوشم که.
نمیگم تو هم کوهکن باش، نمیگم به راه بادیه برو، ولی حداقل این رو از من بپذیر که حسرتِ نجنگیدن و تلاش نکردن و دست روی دست گذاشتن، حسرت ِ" حالا شاید میتونستم کوهه رو جا به جا کنم"، یکی از کشندهترین دردهای دنیاست. تو که نمیخوای سالها درد بکشی، میخوای؟
۲۴ آذرماه ۱۳۹۸
#هزار_و_یک_نامه_به_انار_کوچکم
حالا تو که نمیدونی.
شاید خدا بعد اون ماجرا، یه اتفاق تازه رقم بزنه اصلا...
( لَا تَدْرِي لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذَٰلِكَ أَمْرًا💚)
#رویماهخداوندراببوس
شاید خدا بعد اون ماجرا، یه اتفاق تازه رقم بزنه اصلا...
( لَا تَدْرِي لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذَٰلِكَ أَمْرًا💚)
#رویماهخداوندراببوس
وقتایی که تا این موقع از شب بیدارم، طبق یه عادت قدیمی و شاید عجیب، میرم پشت پنجره و تعداد چراغهای روشن همسایههای روبهرویی و بغلی رو میشمرم.
بعد با خودم فکر میکنم که پشت این پردههای ضخیم و پنجرههای بسته، چه قصهایه که چراغ این اتاق رو تا الان روشن نگه داشته؟ پشت چشمهای آدمهای توی این اتاق، چه داستانی هست که از خواب قویتره؟
هزار و یک قصه و داستان میتونم پیدا کنم برای این چراغهای روشن؛ که منو میبرن به دنیای دخترک خیالپرداز درونم که میتونه ساعتها با قصهی خیالی همسایهها بخنده و گریه کنه.
اما از همه جالبتر میدونی چیه؟ بعضی شبها وقتی برمیگردم سرکارم، فراموش میکنم پرده رو بکشم و وقتی چراغها رو خاموش میکنم، اتاقم از نور سفید و نارنجی چراغ همسایهی روبهرویی، هنوز کمی روشنه و سیاه مطلق نیست.
بعد تو گرگ و میش اتاقم، تو دلم با خانم یا آقای همسایه حرف میزنم و میگم کاش نوری که از اتاق شما میاد پیش من، از سر شادی باشه، کاش از غم و درد بیدار نمونده باشی، کاش از ذوق خوابت نبرده باشه.
بعد با خودم فکر میکنم که پشت این پردههای ضخیم و پنجرههای بسته، چه قصهایه که چراغ این اتاق رو تا الان روشن نگه داشته؟ پشت چشمهای آدمهای توی این اتاق، چه داستانی هست که از خواب قویتره؟
هزار و یک قصه و داستان میتونم پیدا کنم برای این چراغهای روشن؛ که منو میبرن به دنیای دخترک خیالپرداز درونم که میتونه ساعتها با قصهی خیالی همسایهها بخنده و گریه کنه.
اما از همه جالبتر میدونی چیه؟ بعضی شبها وقتی برمیگردم سرکارم، فراموش میکنم پرده رو بکشم و وقتی چراغها رو خاموش میکنم، اتاقم از نور سفید و نارنجی چراغ همسایهی روبهرویی، هنوز کمی روشنه و سیاه مطلق نیست.
بعد تو گرگ و میش اتاقم، تو دلم با خانم یا آقای همسایه حرف میزنم و میگم کاش نوری که از اتاق شما میاد پیش من، از سر شادی باشه، کاش از غم و درد بیدار نمونده باشی، کاش از ذوق خوابت نبرده باشه.
برای همهی زمانهایی که رنج کشیدی و گریه کردی، همهی لحظاتی که امیدوارانه تیشه بر بیستون زدی، برای هر لحظهای که سخت ناامید شدی و همهی پلهای پشت سرت را خراب کردی، برای آن لحظه که با حرص فریاد زدی و دستت به جایی بند نبود، برای لحظهای که مثل بچه آهویی نوپا تا دهان شیر رفتی و برگشتی، برای همهی صبحهایی که با چشمان نیمهباز و خسته به آینه نگاه کردی، برای تکتک قطرههای اشکی که از سر شوق و غم ریختی، برای تکتک رویاهایی که با دست خود به خاک سپردی، برای همهی زخمهایی که خوردی و ناباورانه درد کشیدی، برای آن لحظه که چشمانت را فشردی و از شادی جیغ کشیدی؛ برای تک تک قطعات این پازل که کنار هم چیدی، تا اکنون یک تابلوی هزار تکهی هزار رنگ داشته باشی از یک زندگی واقعی و زیستهشده، از تو ممنونم خودم جان!
از صبح کلی بالا پایین کرده بودم که چی بگم و چی نگم. اصلا بگم؟ بعدا پشیمون نمیشم یا حسرت نمیخورم؟ ولی بالاخره تصمیمم رو گرفتم و وسط مهمونی با خنده و شوخی گفتم:" میگن یلدا جشن یه دقیقه بیشتر با عزیزان بودنه، نه؟ خب من امشب شصت دقیقه بیشتر با شما بودن رو جشن گرفتم. اجازه هست برم یه گوشه سر درس و مشقم؟ به طور ناجوانمردانهای فردا امتحان پایان کورس دارم"
یه دفعه سکوت شد!
" اخی طفلکی، آره برو عزیز، موفق باشی."
اما یکی با یه لبخند کجکی و حالت مچگیرانهای گفت :"حالا واقعا میخوای بری درس بخونی دکتر؟ "
لبخند زدم و چیزی نگفتم.
" دیوونس بابا، ولش کنید. اون تخمهها رو بدید اینور. برنامهی بعدی چیه؟"
اومدم یه گوشه و با خودم گفتم این چندمین باره که دیوونگی میکنم؟ هووومم.. نمیدونم.
زل زدم به جزوهی جلسهی ۱۶ و رو برگهی خلاصههام نوشتم :" من یه دیوونهام که دیوونگیشو دوست داره!"
یه دفعه سکوت شد!
" اخی طفلکی، آره برو عزیز، موفق باشی."
اما یکی با یه لبخند کجکی و حالت مچگیرانهای گفت :"حالا واقعا میخوای بری درس بخونی دکتر؟ "
لبخند زدم و چیزی نگفتم.
" دیوونس بابا، ولش کنید. اون تخمهها رو بدید اینور. برنامهی بعدی چیه؟"
اومدم یه گوشه و با خودم گفتم این چندمین باره که دیوونگی میکنم؟ هووومم.. نمیدونم.
زل زدم به جزوهی جلسهی ۱۶ و رو برگهی خلاصههام نوشتم :" من یه دیوونهام که دیوونگیشو دوست داره!"
Divoonegi
Ehsan Khaje Amiri
من یه دیوونهام که دیوونگیشو دوست داره...!
@marhamane
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
یک: امروز بیمارستان انقدر شلوغ بود که اصلا نمیشد تو راهروش راه بری. مثل یه واگن شلوغ مترو! همه هم کلافه و بیحوصله و بیاعصاب. ترسیدم راستش! دو: الان در مرحلهای ام که به جز روماتو و ریه، هررر بخش دیگهای رفتیم، وسط کلاس رو کردم به سمیرا و با چشمای قلبقلبی…
شش: امروز همش بخش عفونی بودیم و باید بگم که هوای اتاقا و راهروها حقیقتا بوی آنفولانزا میداد، بوی سرفه و مریضی و خفگی و گرمی! 😬
هفت: واقعا واقعا یکی از لطفهایی که خدا بهم کرده اینه که مریضهایی که تاحالا بالاسرشون رفتیم، مهربون و خوشاخلاق و از اون مهمتر، دلسوووز بودن:))
یعنی آدم عاشقشون میشه!
امروز رفته بودیم بالا سر یه آقای شصت سالهی فوقالعاده مهربون که دیابت داشت و پاش زخم و بیحس بود و ما در اصل رفته بودیم معاینهی پای دیابتی رو یاد بگیریم. بعد استاد داشت توضیح میداد که مریض به خاطر چرک و عفونت پاش تحت درمان با آنتیبیوتیکه.
بعد مریض مهربونمون از حالت خوابیده بلند شده و نشسته و با دو تادستاش زخم شست پاشو فشششار میده تا چرکش خارج شه و ما ببینیم چرک پاشو:))))
استاد با مهربونی میگه:" بابا جون ممنون که انقدر به فکر آموزش دانشجوهای مایی:))))"
هشت: من فهمیدم مریضها CT و MRI رو به مقدار پولی که براشون خرج کردن میشناسن.
مثلا مریض امروز میگفت:" رفتم ۱۲۰ هزار تومن پول دادم، گفت رگات خوبه ولی من پام سرده همش"
و این نشون میده چقدر باید مراقب هزینهی عکسها و آزمایشهایی که درخواست میدیم باشه.
نه: یکی از معضلاتی که تو بیمارستان داریم اینه که ما تقریبا هنوز هیچ جا رو نمیشناسیم ولی به واسطهی روپوش سفیدی که تنمونه، خیلی ازمون آدرس اورژانس و حسابداری و کلینیک و اتاق دکتر کاظمی🧐😅 و ... رو میپرسن و خب خیلی سخته که بگی نمیدونم! چون اون بندگان خدا فکرشو نمیکنن که ما دفعهی دوممونه که اومدیم اینجا و فکر میکنن حوصله نداریم آدرس بدیم مثلا!
اینه که با سمیرا قرار گذاشتیم اولین روز هر بیمارستان یه دور با لباس شخصی:)) همه جا رو بگردیم و یادبگیریم تا شرمندهی مردم نشیم.
توضیحات: تصمیم دارم اتفاقات ریز ریز بیمارستان رو اینجوری دونهدونه بنویسم و شماره بزنم. چندتا شمارهای عقبیم، ولی همینم خیلی خوبه. یعنی به هزارمیاش میرسیم؟
سوم دیماه ۹۸، ادامه دارد ...
هفت: واقعا واقعا یکی از لطفهایی که خدا بهم کرده اینه که مریضهایی که تاحالا بالاسرشون رفتیم، مهربون و خوشاخلاق و از اون مهمتر، دلسوووز بودن:))
یعنی آدم عاشقشون میشه!
امروز رفته بودیم بالا سر یه آقای شصت سالهی فوقالعاده مهربون که دیابت داشت و پاش زخم و بیحس بود و ما در اصل رفته بودیم معاینهی پای دیابتی رو یاد بگیریم. بعد استاد داشت توضیح میداد که مریض به خاطر چرک و عفونت پاش تحت درمان با آنتیبیوتیکه.
بعد مریض مهربونمون از حالت خوابیده بلند شده و نشسته و با دو تادستاش زخم شست پاشو فشششار میده تا چرکش خارج شه و ما ببینیم چرک پاشو:))))
استاد با مهربونی میگه:" بابا جون ممنون که انقدر به فکر آموزش دانشجوهای مایی:))))"
هشت: من فهمیدم مریضها CT و MRI رو به مقدار پولی که براشون خرج کردن میشناسن.
مثلا مریض امروز میگفت:" رفتم ۱۲۰ هزار تومن پول دادم، گفت رگات خوبه ولی من پام سرده همش"
و این نشون میده چقدر باید مراقب هزینهی عکسها و آزمایشهایی که درخواست میدیم باشه.
نه: یکی از معضلاتی که تو بیمارستان داریم اینه که ما تقریبا هنوز هیچ جا رو نمیشناسیم ولی به واسطهی روپوش سفیدی که تنمونه، خیلی ازمون آدرس اورژانس و حسابداری و کلینیک و اتاق دکتر کاظمی🧐😅 و ... رو میپرسن و خب خیلی سخته که بگی نمیدونم! چون اون بندگان خدا فکرشو نمیکنن که ما دفعهی دوممونه که اومدیم اینجا و فکر میکنن حوصله نداریم آدرس بدیم مثلا!
اینه که با سمیرا قرار گذاشتیم اولین روز هر بیمارستان یه دور با لباس شخصی:)) همه جا رو بگردیم و یادبگیریم تا شرمندهی مردم نشیم.
توضیحات: تصمیم دارم اتفاقات ریز ریز بیمارستان رو اینجوری دونهدونه بنویسم و شماره بزنم. چندتا شمارهای عقبیم، ولی همینم خیلی خوبه. یعنی به هزارمیاش میرسیم؟
سوم دیماه ۹۸، ادامه دارد ...
مرهمانه|فصل چهارم
شش: امروز همش بخش عفونی بودیم و باید بگم که هوای اتاقا و راهروها حقیقتا بوی آنفولانزا میداد، بوی سرفه و مریضی و خفگی و گرمی! 😬 هفت: واقعا واقعا یکی از لطفهایی که خدا بهم کرده اینه که مریضهایی که تاحالا بالاسرشون رفتیم، مهربون و خوشاخلاق و از اون مهمتر، دلسوووز…
ده: داشتیم با سمیرا از بخش عفونی میرفتیم سمت رختکن که یه آقایی با حالت نفسنفس از پشت اومد و گفت : خانم دکتر این جواب آزمایش رو نگاه میکنید یه لحظه؟😰
حالا من رو میگی، متعجب و ترسیده!😶
با خودم گفتم رومو که برگردونم سمتش میبینه من دکترش نیستم و عذرخواهی میکنه و میره☺️
ولی من رو نگاه کرد و پی به اشتباهش نبرد!😬
گفتم خب عیب نداره دختر! قوی باش! یه نگاه بکن، اونورشم که رنج نرمالشو نوشته، به عدده نگاه کن بگو نرماله یا نه. دیگه یه قند ناشتا و کلسترول و هموگلوبین این حرفا رو نداره که.
با دقت به برگهاش نگاه کردم و یهو با چشمای درشتشده و صدای بلندتری گفتم: اچ آی ویییی؟؟😳😳🤭🤭
سمیرا بیا نگاه کن ببین این HIV عه؟😰😰 (🤦♀😂)
سمیرا: آره HIV عه😶
اقاهه گفت: مثبته؟ 😬
(اینجا باید اعتراف کنم که من فکر میکردم جواب HIV یا مثبته یا منفی، ولی این جلوش عدد داشت😶)
[من در حال ارزیابی]
آقاهه: زده زیر 0.9 نرمال. اون 1/2 چیه نوشته؟😥
گفتم: نه اون HIV1/2 اسم تسته. مال شما عددش 0.06 عه، مثبت نیست چون زیر 0.9 عه
گفت: وای ممنون، ترسیدم راستش😪
گفتم: والا منم ترسیدم😪 (😂😂🤦♀)
و آقاهه بشکنزنان به سمت در خروجی رفت...
و سمیرا تا خود رختکن هی ادای من رو درمیاورد و میگفت: اچ آی وییی😳😳🤭🤭؟؟ بیا نگاه کن ببین این اچ آی ویییعه😱😱 😆😆
+و اینگونه شد که ما آرزو کردیم کاش مریضها همیشه ازمان آدرس حسابداری و اتاق دکتر کاظمی را بپرسند🙄
+ سمیرا میگفت خودتو آماده کن پسفردا تو حیاط جواب سونو میارن میگن خانم دکتر اینو واسم تفسیر کن😆
سوم دیماه ۹۸، ادامه دارد . . .
حالا من رو میگی، متعجب و ترسیده!😶
با خودم گفتم رومو که برگردونم سمتش میبینه من دکترش نیستم و عذرخواهی میکنه و میره☺️
ولی من رو نگاه کرد و پی به اشتباهش نبرد!😬
گفتم خب عیب نداره دختر! قوی باش! یه نگاه بکن، اونورشم که رنج نرمالشو نوشته، به عدده نگاه کن بگو نرماله یا نه. دیگه یه قند ناشتا و کلسترول و هموگلوبین این حرفا رو نداره که.
با دقت به برگهاش نگاه کردم و یهو با چشمای درشتشده و صدای بلندتری گفتم: اچ آی ویییی؟؟😳😳🤭🤭
سمیرا بیا نگاه کن ببین این HIV عه؟😰😰 (🤦♀😂)
سمیرا: آره HIV عه😶
اقاهه گفت: مثبته؟ 😬
(اینجا باید اعتراف کنم که من فکر میکردم جواب HIV یا مثبته یا منفی، ولی این جلوش عدد داشت😶)
[من در حال ارزیابی]
آقاهه: زده زیر 0.9 نرمال. اون 1/2 چیه نوشته؟😥
گفتم: نه اون HIV1/2 اسم تسته. مال شما عددش 0.06 عه، مثبت نیست چون زیر 0.9 عه
گفت: وای ممنون، ترسیدم راستش😪
گفتم: والا منم ترسیدم😪 (😂😂🤦♀)
و آقاهه بشکنزنان به سمت در خروجی رفت...
و سمیرا تا خود رختکن هی ادای من رو درمیاورد و میگفت: اچ آی وییی😳😳🤭🤭؟؟ بیا نگاه کن ببین این اچ آی ویییعه😱😱 😆😆
+و اینگونه شد که ما آرزو کردیم کاش مریضها همیشه ازمان آدرس حسابداری و اتاق دکتر کاظمی را بپرسند🙄
+ سمیرا میگفت خودتو آماده کن پسفردا تو حیاط جواب سونو میارن میگن خانم دکتر اینو واسم تفسیر کن😆
سوم دیماه ۹۸، ادامه دارد . . .
مرهمانه|فصل چهارم
ده: داشتیم با سمیرا از بخش عفونی میرفتیم سمت رختکن که یه آقایی با حالت نفسنفس از پشت اومد و گفت : خانم دکتر این جواب آزمایش رو نگاه میکنید یه لحظه؟😰 حالا من رو میگی، متعجب و ترسیده!😶 با خودم گفتم رومو که برگردونم سمتش میبینه من دکترش نیستم و عذرخواهی میکنه…
یازده: مریض دیابتی مهربونمون در جواب استاد که میپرسه درد داری یا نه، میگه: اره خانم دکتر خیلی، دیشب میخواستم از درد گریه کنم ولی روم نمیشد:((
دوازده: امروز سمیرا بالاسر مریض بعضیوقتها منو نگاه میکرد ببینه از چیزایی که اون ذوق میکنه منم ذوق میکنم یا نه:)))
سیزده: همگروهیهای خوب گلی هستند از گلهای بهشت. نهری شکلاتی در بهشت حتی🧐😅
چهارده: امروز تو راهرو منتظر استاد نشسته بودیم که دیدیم یه پسربچه به سمت در خروجی فرار میکنه و مامانشم دنبالش. یه پسربچهی توپولی با موهای لخت و چتری😍 هی با بغض میگفت :نمیاامم نمیخواامم. مامانشم هی دستشو میگرفت و میکشید ولی باز از دست مامانش در میرفت:)) اول فکر کردیم میخواد بره دکتر و از آمپول میترسه، بعد کاشف به عمل اومد که مامانش اومده سونوگرافی و این طفلک میترسه بره تو اتاق که مبادا دکتر بدجنس ناغافل بهش آمپول بزنه:)) دیگه چندتا از بچه ها رفتن پیشش و شماره مامانشو گرفتن تا اون بره سونو و اینا پیش پسرمون بمونن. من و سمیرا هم رفتیم کنارش و گفتیم بذار فرهنگسازی رو از همینجا شروع کنیم:))
گفتیم چرا نرفتی پیش مامانت؟
گفت دوست ندارم، [ با غرور] البته من از آمپول نمیترسم😏.[ تغییر لحن ناگهانی] شما آمپول میزنین؟😥
گفتیم : همه دکترا که آمپول نمیزنن، اصلا همه شون آمپول ندارن😜
گفت: نه خیرممم آمپول داریییی😏😏😏
گفتیم: نگاه جیبهامون خالیه اصلا😅
گفت: پس چرا سیفیت( سفید) پوشیدید😏😏😒😒
ما: 🤣🤣🤣 هرکی سیفیت پوشیده که آمپول نداره:))
+اصلا تصور اینکه یه بچه بخواد ازم بترسه، برام دردناک و عجیب و غیرقابل باوره!
پانزده: من هنوز هم خجالت میکشم با روپوش وارد کلینیک و درمانگاههای شلوغمون بشم!🙊
سوم دیماه ۹۸، تمام.
دوازده: امروز سمیرا بالاسر مریض بعضیوقتها منو نگاه میکرد ببینه از چیزایی که اون ذوق میکنه منم ذوق میکنم یا نه:)))
سیزده: همگروهیهای خوب گلی هستند از گلهای بهشت. نهری شکلاتی در بهشت حتی🧐😅
چهارده: امروز تو راهرو منتظر استاد نشسته بودیم که دیدیم یه پسربچه به سمت در خروجی فرار میکنه و مامانشم دنبالش. یه پسربچهی توپولی با موهای لخت و چتری😍 هی با بغض میگفت :نمیاامم نمیخواامم. مامانشم هی دستشو میگرفت و میکشید ولی باز از دست مامانش در میرفت:)) اول فکر کردیم میخواد بره دکتر و از آمپول میترسه، بعد کاشف به عمل اومد که مامانش اومده سونوگرافی و این طفلک میترسه بره تو اتاق که مبادا دکتر بدجنس ناغافل بهش آمپول بزنه:)) دیگه چندتا از بچه ها رفتن پیشش و شماره مامانشو گرفتن تا اون بره سونو و اینا پیش پسرمون بمونن. من و سمیرا هم رفتیم کنارش و گفتیم بذار فرهنگسازی رو از همینجا شروع کنیم:))
گفتیم چرا نرفتی پیش مامانت؟
گفت دوست ندارم، [ با غرور] البته من از آمپول نمیترسم😏.[ تغییر لحن ناگهانی] شما آمپول میزنین؟😥
گفتیم : همه دکترا که آمپول نمیزنن، اصلا همه شون آمپول ندارن😜
گفت: نه خیرممم آمپول داریییی😏😏😏
گفتیم: نگاه جیبهامون خالیه اصلا😅
گفت: پس چرا سیفیت( سفید) پوشیدید😏😏😒😒
ما: 🤣🤣🤣 هرکی سیفیت پوشیده که آمپول نداره:))
+اصلا تصور اینکه یه بچه بخواد ازم بترسه، برام دردناک و عجیب و غیرقابل باوره!
پانزده: من هنوز هم خجالت میکشم با روپوش وارد کلینیک و درمانگاههای شلوغمون بشم!🙊
سوم دیماه ۹۸، تمام.
مامانی نیستی و من با دیدن خانمهای همسن و سال تو توی بیمارستان، یادت میفتم. بعد فکر میکنم اگه بودی، من میشدم اون نوهی تهتغاری لوسی که مثل پروانه دورت میگرده. فشار خونت رو میگیره و نمیذاره صبحانه خامه بخوری و هی گوشیشو میاره تا صدای قلبت رو بشنوه. نیستی و من با خدا قرار گذاشتم از الان تا هروقتی که زندهام، تو بیمارستان برای هر مادربزرگی که کاری انجام دادم و برام دعای خیر کرد، خدا اون دعا رو برای تو بفرسته تا اون بالا، تا خود بهشت.
تا فرشتههایی که اونجان محکمتر بادت بزنن و برات یه سبد آلبالو بیارن. آخه فکر کنم دیگه همه اونجا بدونن که تو از گرما بیزاری و عاشق آلبالو.
تا فرشتههایی که اونجان محکمتر بادت بزنن و برات یه سبد آلبالو بیارن. آخه فکر کنم دیگه همه اونجا بدونن که تو از گرما بیزاری و عاشق آلبالو.