مرهمانه|فصل چهارم
3.05K subscribers
238 photos
24 videos
16 files
136 links
برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
.
Download Telegram
مرهمانه|فصل چهارم
#شنبه‌های‌دوست‌داشتنی #هفته‌ی‌پانزدهم این هفته من با تکنیکی در مدیریت زمان آشنا شدم که به نظر خودم مهم‌ترینشه و شاید برای شخص من از همه‌ی قدم‌های قبلی مهم‌تره و باید خیلی بیشتر روش کار کنم. شما دست روی هررر روزی از تقویم که بذاری، منجم‌ها با محاسبات…
بفرمایید شاهد از غیب رسید:)))
این استوری امروز یکی از اعضای کاناله که من برای اینکه آبروشون حفظ بشه🤪 اسمشونو سانسور کردم. باشد که رستگار شوند!😁
ولی جدای از شوخی، همه‌ی ما به این استوری میخندیم و این یعنی، این یه درد مشترکه بین همه‌ی ما.
#شنبه‌های‌دوست‌داشتنی
از سیزده چهارده سالگی که نوشتن رو شروع کردم، وبلاگ‌های کوچیک و خلوتی برای خودم ساختم. اما هروقت از هر چیزی عصبانی، ناراحت و یا خسته میشدم، انگار که تو دنیا فقط دستم به وبلاگم برسه، با حرص روی دکمه‌ی "حذف" اش کلیک میکردم و سریع پاکش میکردم. شاید میخواستم همون ارتباط کوچیکی هم که با دنیا داشتم رو قطع کنم.
الان هم بعضی وقتها که ناراحتم، دلم میخواد برگردم به دستاویز قبلی‌ام، همه چیز رو پاک کنم و جوری برم که انگار از اول هم نبودم. اما وقتی خوب فکر میکنم میبینم نوشتن مثل کاشتن یه دونه توی خاکه. می‌نویسی و می‌نویسی و دونه‌ات بزرگ میشه، درخت میشه، میوه میده و سایه میندازه روی خسته‌های راه. مثل سالهای قبل که وقت خستگی، پناه میبردم به درختهای کاشته‌ی شده‌ی مسیر و هیستوری گوگل‌ام پر بود از خاطرات کسایی که عاشق رشته و راه‌شون بودم. یادمه اون روزها چقدر با خودم آرزو میکردم کاش منم یه روزی بنویسم و حال یک نفر رو خوب کنم.
پس؛ برای اون یک نفر. به خاطر اون یک نفر.

#هزار_و_یک_دلیل_برای_نوشتن
#دلیل_ششم
دلم میخواست یه کتاب یا یه کانال یا یه سایت و وبلاگ بود که میخوندم و بهم همه‌ی قدم‌هایی که باید طی کنم رو یاد میداد( پیروی چهار تا پست بالاتر :#قدم_به_قدم)، اما قانون دنیا اینه که، زمان بهای کسب تجربه است و نمیشه ره صد ساله رو یک شبه رفت. باید صبور باشم و کم‌کم یاد بگیرم و برای همین قدم‌های کوچیک هم خوشحال باشم.
مطالبی که یاد می‌گیرم رو اینجا با هشتگ #قدم_به_قدم به اشتراک میذارم، شاید یه روزی مجموعه‌ی کوچیکی که ساختم، به هم‌مسیری‌هام کمک کرد.
قدم اولی که یاد گرفتم، خیلی خیلی قدم کاربردی‌‌ایه به نظرم. یعنی نه تنها به درد مهارت ارتباطی‌ام با بیماران میخوره، بلکه به نظرم جزو ملزومات ارتباط با دیگرانه.
اونهم اینه که :
توی بیمارستان خیلی پیش میاد که به دنبال شرح‌حال‌گیری یا صحبت با همراهان بیمار، یا دادن خبر بد به بیمار، مریض یکدفعه بزنه زیر گریه.
واکنش درست چیه؟ حرفمون رو ادامه بدیم یا صبر کنیم؟
قطعا باید صبر کنیم. اگر هم‌چنان که بیمار در حال گریه است ادامه بدیم، اون فکر میکنه که بیماری‌اش و خودش و مشکلی که براش پیش اومده برای ما اهمیتی نداره و ما بی‌تفاوتیم نسبت به این قضیه. پس حتما سکوت میکنیم و مثلا به بیمار دستمال‌کاغذی تعارف میکنیم.

اما نکته‌اش اینجاست که بالاخره تا کی صبر کنیم؟ تا کی سکوت کنیم؟ کی اجازه داریم حرف‌مون رو از سر بگیریم؟

وقتی که فرد، بینی‌اش رو بالا کشید ( sniffle)، حق ادامه‌ی صحبت رو داریم.

چرا لحظه‌ی sniffle رو در نظر میگیریم؟ چون اگر به گریه کردنمون فکر کنیم، میبینیم ما معمولا وقتی بینی‌مون رو بالا می‌کشیم که به مقدار کمی آروم شدیم و اشک ریختن‌مون کمی آروم‌مون کرده.
قبل از اینکه بیمار بینی‌اش رو بالا بکشه، ما اصلا حق ادامه‌ی حرف زدن مون رو نداریم، بیمار به این اشک‌ها احتیاج داره و اگر حرف برنیم تصور میکنه اون رو درک نمی‌کنیم.

به نظرم این نکته رو در زندگی روزمره هم میشه رعایت کرد، وقتی دوستی کنار ما گریه میکنه و لازمه که با حرف‌هامون آرومش کنیم.

منبع این نکته هم یکی از اتندینگ روانپزشکی شیراز هستن.

#قدم_به_قدم🌱
بچه که بودم، خیلی آرزو میکردم یه تونل زمان داشته باشم که منو ببره به گذشته، به اون‌وقت‌هایی که مامانی بود. چون حس میکردم به عنوان نوه‌ی ته‌تغاریِ مامانی، سهم کمی ازش نصیبم شده، دلم میخواست بیشتر داشته باشمش. یادمه در عین اینکه این آرزو رو داشتم، به نظرم محال‌ترین اتفاق تاریخ هم بود.
اما الان؛ هروقت که فایلی رو از گوشی به لپ‌تاپ منتقل میکنم، یه سری به فولدر عکسهام میزنم و با یه کلیک کوچولو روی یه پوشه‌ی کوچولو، سوار سریع‌ترین تونل زمان میشم و برمیگردم به ترم یک، دو، سه، چهار و ...
امروز بین عکسهای قدیمی‌ام، یه اسکرین‌شات دیدم از یکی از پستهای اینستاگرام اینترن‌های دانشگاهمون که کنار دوست‌هاش، شاد و خوشحال روی پله‌های بیمارستان کودکان‌مون ایستاده بودن و به دوربین لبخند میزدن.
چرا اسکرین‌شات گرفته بودم؟ چون آرزو کرده بودم منم کنار دوستهام همچین عکسی بگیرم.
تونل زمان کوچیکم، منو کمی آورد جلو و رسوند به عکسی که من کنار دوستهام، روی همون پله، با همون ژست و زاویه‌ی دوربین، شاد و خوشحال ایستاده بودیم و به دوربین لبخند میزدیم.
من هنوز خیلی به قانون جذب اعتقاد ندارم راستش، ولی مو نزدن این عکس، با لحظه‌ای که آرزوشو کرده بودم، منو به آینده خیلی خیلی امیدوارتر میکنه.
دخترکم!

الان که این نامه رو برات می‌نویسم، حس میکنم هنوز توی مسیرم، توی راهم و یه کوچولو از شیرینی ِ"رسیدن" رو هم با چشم‌های بسته مزه‌مزه نکردم راستش.
رسیدن به چی؟ به لحظه‌ای که حس کنم تونستم کسی رو دلگرم کنم، تونستم غم کوچیکی رو برطرف کنم، تونستم تاثیرگذار باشم؛ تو مسیری که بهم پیوند خورده و دارم راهشو میرم.
به خاطر همین وقتی دوستم استوری گذاشته بود:" اگه قرار باشه همین فردا بمیری، چی کار میکنی؟"
اشک تو چشم‌هام جمع شد از تصور نرسیدن.
از تصور ناکام موندن تو عشقی که اینهمه سال تو سرم بود. ولی خب، یه ذره بعدش با خودم فکر کردم حداقل اگه به اون لحظه نرسیدم، میتونم توی آخرین روز عمرم، سرم رو جلوی خودم بلند کنم و بگم : "حداقل توی مسیرش بودی که. مسیری که فکر میکردی درست‌ترینه برای تو." و کمی آروم بشم.
میدونی چی میخوام بهت بگم؟ اگه نمیرسی، اگه رسیدن سخته، اگه دوره، حداقل توی مسیر باش.

۱۷ آبان‌ماه ۱۳۹۸

#هزار‌_و‌_یک‌_نامه‌_به‌_انار‌_کوچکم
#شنبه‌های‌دوست‌داشتنی
#هفته‌ی‌شانزدهم

این هفته رو با این سوال شروع میکنیم که چرا بچه‌ها هر شب از ما میخوان همون قصه‌های تکراری رو براشون تعریف کنیم؟ چرا با وجود اینکه این قصه‌ها رو حفظن، هی میگن اون قصه رو برام بگو؟
چون مغز ما وقتی به یک روتینی عادت میکنه، حالش خیلی بهتره، مغز از تکرار آرامش میگیره، و وقتی نظم داره آرومه. مغز بچه‌ها با شنیدن قصه‌های تکراری آروم میشه و به خواب میره.

یکی از دلایلی که زمان رو از دست میدیم اینه که مغز ما هرسری و برای انجام هرکاری، درگیر انتخابه. این تایمی که تو ماشینم پادکست گوش کنم یا بازی کنم؟ برای امتحان دو هفته‌ی بعد از الان شروع کنم یا هفته‌ی بعد؟ و طبیعتا راه راحت‌تر رو انتخاب میکنه!

اما نظم شخصی یعنی تو ۲۱ روز مداوم، یعنی مدت زمانی که طول میکشه یه عادت بوجود بیاد، به مغزت سخت بگیر و راه سخته رو انتخاب کن، و بعد ۲۱ روز ببین چه طور اون کار سخت و جان‌فرسا تبدیل به روتینت شده، روتینی که با حضورش مغز در آرامشه چون میدونه شرایط تحت کنترلشه.

۴۲ تا دانشگاه در جهان طی ۲۵ سال تحقیق کردن تا به مفهوم خوشبختی برسن، و آخر سر خوشبختی رو اینجوری تعریف کردن:
خوشبختی، یعنی نظم در مغز.

تمام!
🎈سری دوم #شنبه‌های‌دوست‌داشتنی در مورد مدیریت زمان بود چون دلمون میخواست یه ساعت برنارد داشته باشیم. گفتیم برای رسیدن بهش چندتا قدم باید برداریم:
اولی‌اش، احترام به زمان بود، درست مثل یه دوست ارزشمند.
دومی‌اش، هنر واگذاری بود، هنری که به ما کمک کرد یه گام فراتر بریم و زمان رو تولید کنیم.
سومی‌اش، هنر اهمال‌کاری بود، هنری که گفت چیزی که اولویتت نیست رو بنداز عقب.
چهارمی و پنجمی رو دوستامون بهمون یاد دادن، دوری از کامل‌گرایی و پذیرفتن رنج برای دوری از حسرت.
ششمی‌اش، تاثیر انگیزه روی حافظه و سرعت یادگیری بود.
هفتمی‌اش، جادوی نظم شخصی یا سلف دیسیپلین بود.
و در آخر هم هشتمی‌اش، تاثیر روتین‌ها بر نظم مغز بود.

🎈هر کدوم از این قدم‌ها، یه دنیایی ان برای خودشون، که خلاصه کردن‌شون تو چند تا پاراگراف، کاری که من هر هفته کردم، حتی مصداق قطره در برابر دریا هم نیست!
اما هدف من این بود که یه سرنخ بدم تا هرکسی ببینه تو کدوم یک از اینها ضعف داره و بره دنبالش.

🎈 برای هر هفته و هرکدوم از این قدم‌ها، حداقل یه کتاب و یه پادکست خوب و یه سایت خوب میشناسم، اگه دلتون میخواد دنباله‌ی سرنخ‌تون رو بگیرید، بهم بگید تا بهتون معرفی‌شون کنم. فقط اینو بگم که تا اطلاع ثانوی با اکانت دومم اینجا مینویسم، لینک‌های ارتباطی برای اکانت اولمه، پس پیام‌هاتون رو بعدا میتونم ببینم و جواب بدم.

🎈 تا دو تا شنبه‌ی دیگه، خبری از شنبه‌های دوست‌داشتنی نیست😁
یکی به خاطر اینکه هنوز موضوع جالبی برای سری سوم انتخاب نکردم(مشتاقانه منتظر پیشنهادات شما هستیم)
و دو اینکه امتحان دارم، چه امتحان‌هایی!! :))

🎈 صندوق انتقادات و پیشنهادات هم در بیو هست، هم برای خجالتی‌ها، هم برای غیرخجالتی‌ها :))

🎈 و در آخر :
🎉🎊 پایان سری دوم #شنبه‌های‌دوست‌داشتنی 🎉🎊
همیشه یکی از خواسته‌هام از خدا این بوده که آدم‌های خوبی سر راهم قرار بده‌. همیشه از خدا خواستم که هیچ آدمی وارد زندگی‌ام نشه، مگر اینکه "من"ِ قبل و بعد از اون آدم یه فرقی کرده باشه، بهتر شده باشه.
جدیدا خیلی حساس‌تر از قبل هم شدم تازه، دوست دارم آدم‌های اطرافم رو دستچین کنم، کسی که نقدم میکنه رو خودم انتخاب کنم، کسی که کنارش از دغدغه‌هام میگم رو از بین اینهمه آدم بکشم بیرون و کسی که صداش وقتی تو ماشینم، تو گوشم می‌پیچه رو هنرمندانه انتخاب کنم.
این انتخاب آخرم باعث شده، رو بیارم به صداهای آموزنده، صداهای آرامش‌بخش و محتواهای مفید؛ به احترام خودم، زمانم و حتی قوه‌ی شنوایی‌ام.
گاهی به در بسته میخورم، دونه‌دونه آدم‌ها رو و حرف‌هاشون رو گوش میدم، از یه سری‌ها خوشم نمیاد، همون اول‌ها صداشون رو قطع میکنم، ولی یه سری‌ها رو ذخیره میکنم برای چند باره شنیدن.
دسته‌ی دومی‌ها رو، اینجا با هشتگ #توماشینی‌ها به اشتراک میذارم، چون خودم اغلب اینها رو تو ماشین گوش میدم.
من که ازشون خیلی استفاده میکنم، امیدوارم برای حداقل یک نفر دیگه هم، مفید باشن.
دلگرمی کسی هستی ؟
Dr Shiri
اولین قسمت #توماشینی‌ها، صوتی هست از دکتر شیری( طبیب و لایف کوچ) در مورد اینکه چقدر مایه‌ی دلگرمی اطرافیان مون هستیم؟

به نظرم خیلی خیلی به امتحانش می‌ارزه، لازم نیست به همه‌ی حرف‌هاشون توجه یکسانی داشته باشید، اون نکته‌ای که نیاز دارید و بگیرید و کیف کنید.
@marhamane
بچه که بودم خیلی خیال‌پردازی می‌کردم. اصلا تو یه دنیای دیگه بودم انگار. بدون عروسک، بدون اسباب‌بازی و بدون هر وسیله‌ی دیگه ای ساعتها سرم گرم میشد، چون همه‌ی چیزهایی که نیاز داشتم تو ذهنم بودن. هیچوقت حوصله‌ام سر نمی‌رفت. وقتی شرایط رو دوست نداشتم، سریع تو ذهنم اونی که دلخواهم بود رو تصور میکردم و دیگه ناراحتی‌ای نداشتم.
بزرگ‌تر که شدم گفتم انقدر تو آسمونا نباش، بیا پایین، زندگی این‌جاست با همین چیزایی که هست، همین آدم‌هایی که هستن. اما به تصمیم خودم، یک نقطه‌ی اتصالم رو با رویابافی قطع نکردم و اون هم "پناه به رویا" بود. زمان‌هایی که شرایطم رو دوست نداشتم، چشم‌هام رو می‌بستم و فرداهایی رو نقاشی می‌کردم که دلخواهم بودن.
اینکه میگم نقاشی، چون جز به جز، رنگ به رنگ، خط به خط رو به تصویر میکشیدم تو ذهنم.
حالا اما؛ از "پناه به رویا" رسیدم به واژه‌ای به نام "پذیرش". دیگه چشم‌هامو نمی‌بندم که نقاشی بکشم، دیگه جای بغل‌دستی‌ام فرد دیگه‌ای رو تصور نمی‌کنم، اتفاقا چشم‌هام رو باز می‌کنم و میگم ببینش! شرایط اینه! واقعیت اینه، چی کار بلدی بکنی؟
میدونی؟ پناه به رویا خوبه، تصور کردن روزهای قشنگ آینده خوبه، ولی شجاعت ِاینکه بتونی همون شرایطی که هست رو، مثل تصوری که داشتی، دوست داشته باشی از اونم قشنگتر!
متن پست بعدی، درد و دل کوچیک و خیرخواهانه‌ی یکی از اعضای کاناله که دانشجوی کارشناسی یک رشته‌ی پیراپزشکی هستن و تصمیم دارن درسشون که تموم شد، دوباره کنکور بدن تا پزشکی بخونن.
دوست داشتن به کنکوری‌های اینجا یه انگیزه و ترس توامان بدن که یه وقت یه سری چیزا رو یادشون نره...

پ.ن: پست اختصاصی #کنکوری‌ها 👇👇:))
#کنکوری‌ها

"" فکر میکنم به کلاس های دانشگاهم، درگیری جزوه نوشتن ها و گرفتن ها ، درس خوندن ها، کارآموزی و بیمارستان رفتن ها و شیفت وایستادن ها ،فعالیت در تشکل ها به عنوان ی دانشجو غیر منفعل ،بودن با خانواده ام ،
بودن با دوستان قدیم و جدیدم که به وقت نیاز داره (نیاز دو طرفه)
بودن با مریض هام و وقت و دل گذاشتن براشون و پای حرف و دردش بودن ،به لحظه های ارست و اپنه و شوک و ... منی که باید تند و تیز باشم ،
به حرف های اطرافیان و فامیل که میگن کی می ری سرکار و بسلامتی مستقل میشی ؟ (آخه اکثر هم دوره ایام میرن) ،فکر میکنم به خودم ،فکر میکنم به دنیای شلوغم، و حالا ، و دوباره شروع مسیر گذشته
مسیری که اگر بخوای موفق بشی ، نباید دنیات انقد شلوغ باشه.
به طبقه ی آخر کتابخونه ام نگاه میکنم
به کیسه های پر از جزوه و کتاب و ...
و باز فکر میکنم
به خودم
به آرزو هام...
فقط میخوام به تو کنکوری بگم
تو الان وقتشه بخونی، الان وقتشه بجنگی،الان وقت داری
وگرنه بعدا ازت انقد توقع های زیاد و غیر واقع بینانه و واقع بینانه دارن
بخون خواهشا
وگرنه بی وقت باید کار رو زمین مونده رو انجام بدی
الان مناسب ترین وقت رو داری
وگرنه بعدا سخته
خیلی سخته
خودتو از بطن زندگی سرسام آور در بیاری
و ببری ی گوشه
و تست قرابت بزنی""
مرهمانه|فصل چهارم
پندِ من به همه‌ی تازه‌نفس‌ها و جوون‌ها اینه که یه کار، فقط یه کار سخت و دلهره‌آور و ترسناکِ زندگی‌تون رو انجام بدید؛ باهاش رو به رو بشید، گلاویز بشید و از جان مایه بذارید برای انجام شدنش. بعدش که موفق شدید و از پسش براومدید، دیگه هروقت برای هر کار کوچیک و…
پندِ دوم من به همه‌ی تازه‌نفس‌ها و جوون‌ها اینه که برید دنیاااا رو بگردید تا بفهمید چه کاری به وجد میاردتون. چه کاری مردمک‌های چشم‌تون رو گشاد میکنه از ذوق و شما رو از بین آدم‌ها و دنیاشون جدا میکنه و میبره به یه پناهگاه امن.
برید دنبال کاری که، روز تعطیل‌تون هم با علاقه بشینید پاش، بدونِ ژست بدبختی، بدون مظلوم‌نمایی، بدون غُر و با عشق.
امروز من یه دانشجو بودم که صبح که چشم‌هاشو باز کرد، به گوله‌های پنبه‌ای برف لبخند زد و رفت سراغ درس و مشقش و برای امتحان روماتوی ۳ روز بعدش درس خوند و نکته نوشت و تظاهرات بیماری یاد گرفت.
ولی کودک درونم، یه دختربچه‌ی دبستانی نوبت عصری بود، که اخبار اعلام کرد مدرسه‌اش تعطیله و سرخوشانه زیر پتو موند و کتاب فارسی‌اش رو ورق زد تا درس‌قشنگها رو برای بار چندم، جلوجلو بخونه.
ممنون که حواست به کودک‌های درون‌مون هست، خدای برف‌های اواسط پاییز!
#روی‌ماه‌خداوند‌را‌ببوس
اگه اشتباه نکنم، اولین باری که به "رفتن" فکر کردم، ترم دو بودیم، هانیه تو راه برگشت از دانشگاه گفت میخواد بره آلمان برای ادامه‌ی تحصیل. گفت:" اینجا انگیزه‌ات رو میگیرن، اینجا باید دائم خلاف جهت شنا کنی."
من فقط میدونستم نباید بره، اما نمیدونستم چرا.
من با تصور رفتن فقط بغض میکردم، اما نمیدونستم چرا.
این روزها، حال بچه‌ای رو دارم که مادرش جلوی چشمش کتک میخوره و مستاصل و شرمنده به دیوار تکیه داده و اشک میریزه و با هر سیلی، اونم خورد میشه.
اما با هرقطره اشکم، با هر سیلی‌ای که فرود میاد، با خودم میگم: "تو بچه‌ی خوبی باش، تو اذیتش نکن، تو مشقهاتو خوب بنویس، تو مثل بقیه ترکش نکن، تو موهای سفیدشده‌اش رو بباف، تو کنارش باش فقط!"

پ.ن: ایران! چه عاشقانِ بی‌نشانی که پای درد تو نشستند...

پ.ن: این متن رو ساعت ۲۲ و ۱۳ دقیقه‌ی ۲۹ آبان مینویسم، اما نمیدونم کی فرستاده میشه.
یه تصویر ذهنی خیلی پررنگم از اول دبستانم، جشن الفبامونه. تو سالن اجتماعات مدرسه، که اون موقع به نظرم خیلی بزرگ میومد، برامون جشن گرفته بودن به مناسبت یادگرفتن تمام حروف الفبای فارسی.
یه سری صندلی پلاستیکی زرد چیده بودن سمت راست، برای ماها؛ یه سری صندلی زرد دیگه سمت چپ برای پدر و مادرا. بعد روی دیوار سمت راست، همون‌جایی که ما نشسته بودیم، روی یه پلاکارد پارچه‌‌ای نارنجیِ تقریبا رنگ و رورفته‌ای، انگار که هرسال همین پلاکارد رو بزنن، با رنگ سورمه‌ای بزرگ نوشته بودن:
" پدر و مادرم من با سواد شدم ".
بعد من قشنگ یادمه که با چه غرور و افتخاری به این جمله نگاه میکردم. با گوشه‌ی چشم چپم یه نگاه میکردم بهش، گوشه‌ی سمت چپ لبم رو از رضایت بالا میدادم و بعد با گوشه‌ی چشم راستم با افتخار به مامانم نگاه میکردم که یعنی مامان نگاه! دخترت باسواد شد ها.
اینا رو گفتم که بگم، الان و در حال حاضر یکی از آرزوهام اینه که روز جشن فارغ‌التحصیلی‌ام، این پلاکارد نارنجیِ رنگ و رورفته رو دوباره تصور کنم و با همون غرور و افتخار بتونم بگم که "مامان! من باسواد شدم!"
چرا آرزومه؟ از بس که باسواد شدن، تو رشته‌ای که ته نداره، سخته. من هرروز با هزار زور و زحمت یکی از درهای علم رو باز میکنم به روی خودم، ولی در کسری از ثانیه لبخند رضایتم می‌ماسه از دیدن ده تا در قفل دیگه‌ای که پشت این درن. خلاصه که از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود، زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت!

#زان‌یار‌دلنوازم‌شکریست‌با‌شکایت
(برای وقتایی که شُکر و شکایتم یکم قاطی میشن😅)
مرهمانه|فصل چهارم
شاید یکی از قسمت‌های سخت ماجرای دختر بودن اینجاست که تو باید وسط گیر و دار ِ درس و امتحان و استادهای سخت‌گیر و فرجه‌های امتحان؛ حواست به رد سوختگی‌ ِدست مامان ،کیک خانگی هوس کردن بابا ، تاریخ انقضای شیر مانده در یخچال ، کراتینین آزمایش مامان‌ و بابا ، دور…
در همین راستا؛ امروز بعد از مدتها بوی کیک کاکائویی راه انداختم تو خونه. چرا که نزدیک بیست روز درگیر امتحانهای پایان کورس بودن، این خونه رو از روح یک دختر محروم کرده بود.

+بی‌خیال همه‌ی دس‌ونلافاکسین‌ها و کوئتیاپین‌ها و پروکلرپرازین‌ها و ترانیل‌سیپرومین‌های امتحان فارماکولوژیِ پیش‌رو، بی‌خیال روحیه‌ی کمال‌طلبی که گلومونو چسبیده. بیا کیک‌مونو بخوریم و از این مسیر طولانی لذت ببریم، بیا.

#ول‌کن‌جهان‌را‌قهوه‌ات‌یخ‌کرد☕️
هیچوقت فکر نمیکردم یک روز انقدر به چایی وابسته بشم، ولی دنیا خیلی غیرقابل‌پیش‌بینی تر از این حرفاست. منی که به جز دید و بازدیدهای عید، لب به چایی نمیزدم، حالا یه فلاسک صورتی کوچولو برای خودم دارم. برای وقتهایی که درد چشمم باعث سردردم میشه، برای وقتهایی که چشمام میسوزه از خشکی و برای همه شبهایی که کنار جزوه‌های امتحانی سر میشه.
امروز تنها بودم، چون به خاطر امتحان فارماکولوژی قید مهمونی رو زدم. اولین بار نیست، آخرین بار هم نخواهد بود.
دیگه اسامی داروها انقدر زیاد شده که حتی تکنیک "شنیدن از زبان مادر" هم جواب نمیده. حتی سومین لیوان چای هم دیگه جواب سردردم رو نمیده. حتی خواب هم جواب نمیده دیگه، چون داروها حتی به خوابمم نفوذ کردن.
به لیوان خالی چایی‌ام نگاه میکنم، به فلاسک صورتی‌ام، به جزوه‌هام، به انگشت‌های خودکاری و چرک‌نویسی که هزار بار روش نوشتم"تری‌هگزفنیدیل" و مستاصل از خودم میپرسم:
" ببینم... اینجا همون نقطه‌ایه که دوست داشتی باشی؟"
و جواب با همه‌ی این اوصاف؛ بله است.
" می‌دانی مردم چرا به پزشک مراجعه می‌کنند؟"
کمی فکر کردم. کمی صبر کردم. آن صفحه‌ی هریسون، در جلد نخست‌اش، به جلوی چشمم آمد.
یادم می‌آید که گفته بود درد بیشترین علامتی است که مردم با آن به پزشک مراجعه می‌کنند؛ اما به نظرم این جواب کامل نبود. یک جای کار می‌لنگید.
جواب کاملی که به دلم بنشیند را پیدا نکردم. استاد داشت نگاهم می‌کرد. باید چیزی می‌گفتم. آخر سر با صدایی سرشار از شک و تردید گفتم: درد؟
— تو هر وقت درد داشتی به پزشک مراجعه کردی؟
— نه استاد.
— پس مردم چرا به پزشک مراجعه می‌کنند؟
می‌دانستم این دومی سوال نیست. خودش الان ادامه می‌دهد. سکوت کردم و منتظر حرف‌هایش شدم.
— دلیل اصلی مراجعه این است که حال‌شان خوش نیست. درد می‌تواند حال‌شان را ناخوش کند. اما درد تمام آن نیست. اگر درد مریض‌ات را از بین ببری ولی نتوانی حالش را خوش کنی، تو طبابت‌ات را کامل نکرده‌ای. این Essence of Medicine است.

+  Essence: گوهره، فروهر، ذات، ماهیت، خلاصه، عصاره

#قدم_به_قدم🌱
مثل وقتی که قندت افتاده و تو کیفت دنبال شکلات و بیسکوئیت و آبنبات میگردی. مثل طعمِ شیرینِ شکلاتِ پیدا شده از ته کیف.
یه سری چیزها هم تو این دنیا همون شکلات ته کیفن. له‌شده، نادیده‌ گرفته شده اما حیاتی برای مواقع خاص.
این روزها، دارم دونه‌دونه دنبال شکلات میگردم که بذارم ته کیفم برای روزهایی که هیچ‌چیزی تو دنیا، حال‌خوب‌کن تر از اون شکلات به ظاهر کوچیک، نیست.