#شنبههایدوستداشتنی
#هفتهیچهاردهم
#کنکوریها
تو این هفته رفتم سراغ مدیریت زمان حین مطالعه و درس خوندن.مدیریت زمان باعث یادگیری سریع و بدون فراموشی میشه که این هفته و هفتههای بعد درموردشون صحبت میکنیم.
فعلا بگم که خوندن این پست رو شدیدا به همهی #کنکوریها و دانشجوها پیشنهاد میکنم.
✅برخلاف تصور غالب، ما چیزی به اسم حافظهی خوب و بد نداریم، ما حافظهی آموزش دیده و آموزشندیده داریم.
ما فکر میکنیم حافظه مثل سایز کفش میمونه و ثابته و رشد نمیکنه، در حالی که حافظه مثل ماهیچهاس که هرچقدر صحیحتر به کار گرفته بشه، رشد میکنه.
✅فرض کنید من ازتون بخوام این جمله رو حفظ کنید:
" فیلهای صورتی خالخالی و گوزنهای شاخدار راهراه، دو گونهی غالب حیوانات در جنگل آمازون هستند." شما قطعا شش هفت ثانیه پس از خوندن این جمله فراموشش میکنید، امااگه من بگم اگه این جمله تا هفتهی بعد یادتون بمونه، من ده میلیون تومن به شما جایزه میدم، تا هفتهی بعد که هیچی تا عمر دارید این جملهی مسخره رو فراموش نمیکنید:))
دلیلش چیه؟ دلیل اینکه با تغییر نحوهی بیان من، شما تبدیل به یه نابغهی حافظهای شدید که تا سالها مطلبی رو یادش میمونه؟ دلیل اون چیزی نیست جز "انگیزه".
✅انگیزه از کجا میاد؟ باید ببینیم چرایی داستان رو چهجوری برای خودمون تعریف کردیم. چرا من باید این مطلب رو حفظ کنم؟ چرا باید این درس رو بخونم؟ چرا باید لغت زبان حفظ کنم؟
برای اینکه مطلبی تو یادتون بمونه، همیشه از خودتون قبلش بپرسید چرا باید این مطلب رو یاد بگیرم؟ چون اگه دلیلی برای انجامش نداشته باشید، چیزی در حافظهی شما ثبت نخواهد شد.
✅انگیزه چه جوری ایجاد میشه؟ دلیل، نتیجه رو ایجاد میکنه. هر چقدر دلیل و چرایی کارمون رو برای خودمون مشخصتر کنیم، احتمال اینکه تو این مسیر مغزمون همراهمون بیاد خیلی بیشتره. پس کار کوچیک و سادهای که باعث انگیزه میشه، پرسیدن این سواله که :"چرا؟"
✅ گفته میشه هرکاری که انجام میشه، از لحاظ آناتومیک این مسیر رو طی میکنه:
مغز👈 قلب👈 دست
یعنی اول ایدهی یه کاری در ذهن ما شکل میگیره(مغز) و بعد با توجه به ارزشهامون تبدیل به یه رویای دلخواه میشه(قلب) و بعد عملی میشه(دست)
کسی که رویا پرداز و تصویرپردازه فقط تا مرحلهی قلب میاد ولی برای به دست آوردنش باید وارد مرحلهی عمل بشه. چه جوری؟ با انگیزه.
انگیزه یعنی چی؟ یعنی دونستن چرایی انجام این کار. بشینید ببینید برای چی میخواید این کارو انجام بدید؟ بهتون حس قدرت میده؟ حس مفید بودن میده؟ حالتون رو خوب میکنه؟
💎خلاصه که، اگه میخواید یادگیری بدون فراموشی داشته باشید، بگردید برای یادگیریتون علت و چرایی پیدا کنید! اگه علتتون براتون مهم باشه، محال ممکنه فراموشش کنید!
@marhamane
#هفتهیچهاردهم
#کنکوریها
تو این هفته رفتم سراغ مدیریت زمان حین مطالعه و درس خوندن.مدیریت زمان باعث یادگیری سریع و بدون فراموشی میشه که این هفته و هفتههای بعد درموردشون صحبت میکنیم.
فعلا بگم که خوندن این پست رو شدیدا به همهی #کنکوریها و دانشجوها پیشنهاد میکنم.
✅برخلاف تصور غالب، ما چیزی به اسم حافظهی خوب و بد نداریم، ما حافظهی آموزش دیده و آموزشندیده داریم.
ما فکر میکنیم حافظه مثل سایز کفش میمونه و ثابته و رشد نمیکنه، در حالی که حافظه مثل ماهیچهاس که هرچقدر صحیحتر به کار گرفته بشه، رشد میکنه.
✅فرض کنید من ازتون بخوام این جمله رو حفظ کنید:
" فیلهای صورتی خالخالی و گوزنهای شاخدار راهراه، دو گونهی غالب حیوانات در جنگل آمازون هستند." شما قطعا شش هفت ثانیه پس از خوندن این جمله فراموشش میکنید، امااگه من بگم اگه این جمله تا هفتهی بعد یادتون بمونه، من ده میلیون تومن به شما جایزه میدم، تا هفتهی بعد که هیچی تا عمر دارید این جملهی مسخره رو فراموش نمیکنید:))
دلیلش چیه؟ دلیل اینکه با تغییر نحوهی بیان من، شما تبدیل به یه نابغهی حافظهای شدید که تا سالها مطلبی رو یادش میمونه؟ دلیل اون چیزی نیست جز "انگیزه".
✅انگیزه از کجا میاد؟ باید ببینیم چرایی داستان رو چهجوری برای خودمون تعریف کردیم. چرا من باید این مطلب رو حفظ کنم؟ چرا باید این درس رو بخونم؟ چرا باید لغت زبان حفظ کنم؟
برای اینکه مطلبی تو یادتون بمونه، همیشه از خودتون قبلش بپرسید چرا باید این مطلب رو یاد بگیرم؟ چون اگه دلیلی برای انجامش نداشته باشید، چیزی در حافظهی شما ثبت نخواهد شد.
✅انگیزه چه جوری ایجاد میشه؟ دلیل، نتیجه رو ایجاد میکنه. هر چقدر دلیل و چرایی کارمون رو برای خودمون مشخصتر کنیم، احتمال اینکه تو این مسیر مغزمون همراهمون بیاد خیلی بیشتره. پس کار کوچیک و سادهای که باعث انگیزه میشه، پرسیدن این سواله که :"چرا؟"
✅ گفته میشه هرکاری که انجام میشه، از لحاظ آناتومیک این مسیر رو طی میکنه:
مغز👈 قلب👈 دست
یعنی اول ایدهی یه کاری در ذهن ما شکل میگیره(مغز) و بعد با توجه به ارزشهامون تبدیل به یه رویای دلخواه میشه(قلب) و بعد عملی میشه(دست)
کسی که رویا پرداز و تصویرپردازه فقط تا مرحلهی قلب میاد ولی برای به دست آوردنش باید وارد مرحلهی عمل بشه. چه جوری؟ با انگیزه.
انگیزه یعنی چی؟ یعنی دونستن چرایی انجام این کار. بشینید ببینید برای چی میخواید این کارو انجام بدید؟ بهتون حس قدرت میده؟ حس مفید بودن میده؟ حالتون رو خوب میکنه؟
💎خلاصه که، اگه میخواید یادگیری بدون فراموشی داشته باشید، بگردید برای یادگیریتون علت و چرایی پیدا کنید! اگه علتتون براتون مهم باشه، محال ممکنه فراموشش کنید!
@marhamane
این هفته: پاسخ به دو تا سوال پرتکرار که تا حالا خیلی از #کنکوریها از من پرسیدن:
من خیلی بیانگیزهام، چی کار کنم؟
من حافظهام ضعیفه چی کار کنم؟
ضمنا برای دوستای جدیدی که تازه به جمع ما اضافه شدن بگم که #شنبههایدوستداشتنی یعنی من طی هفته در مورد یکسری مطالب مهم و کاربردی مطالعه میکنم و شنبهها خلاصهاش رو اینجا تعریف میکنم. تا حالا در مورد برنامهریزی صحبت کردیم و الانم تو بحث مدیریت زمانیم.
قسمت اولش هم از اینجاست :
https://t.me/marhamane/148
من خیلی بیانگیزهام، چی کار کنم؟
من حافظهام ضعیفه چی کار کنم؟
ضمنا برای دوستای جدیدی که تازه به جمع ما اضافه شدن بگم که #شنبههایدوستداشتنی یعنی من طی هفته در مورد یکسری مطالب مهم و کاربردی مطالعه میکنم و شنبهها خلاصهاش رو اینجا تعریف میکنم. تا حالا در مورد برنامهریزی صحبت کردیم و الانم تو بحث مدیریت زمانیم.
قسمت اولش هم از اینجاست :
https://t.me/marhamane/148
Telegram
مرهمانه 🍃
چند روز پیش تصمیم گرفتم که از فرصت یک ماه و نیمهی تعطیلات تابستونیام استفاده کنم و یکسری مهارتها رو در خودم تقویت کنم.
قصد دارم خلاصهی کوتاهی از مطالبی که یاد میگیرم رو در یک روز خاص از هفته، که فعلا شنبه هاست، اینجا با شما به اشتراک بذارم، تا هم بهتر…
قصد دارم خلاصهی کوتاهی از مطالبی که یاد میگیرم رو در یک روز خاص از هفته، که فعلا شنبه هاست، اینجا با شما به اشتراک بذارم، تا هم بهتر…
تو میزان سنی که داری نیستی. تو با سایز لباسهات تعریف نمیشی. تو میزان وزنی که داری نیستی، یا رنگ موهات.
تو اسمی که داری نیستی، یا با چال گونهات تعریف نمیشی.
تو تمام کتابهایی هستی که میخونی و تمام واژههایی که صحبت میکنی. تو صدای گرفتهی سر صبح هستی و لبخندهایی که سعی کردی پنهان کنی.
تو شیرینی خندههات هستی و هر قطره اشکی که گریستی. تو آوازهایی هستی که بلند میخونی وقتی میدونی کاملا تنها هستی.
تو تمام مکانهایی هستی که در اون حضور داشتی و جایی که "خونه" مینامیش.
تو چیزهایی هستی که بهشون باور داری و آدمهایی که عاشقشون هستی.
تو عکسهای توی اتاقخوابت هستی و آیندهای که رویاش رو داری.
تو زیبایی بی حدی در خودت داری، اما به نظر میرسه فراموشش کردی. از وقتی تصمیم گرفتی با تمام چیزهایی که نیستی، تعریف بشی.
@marhamane
تو اسمی که داری نیستی، یا با چال گونهات تعریف نمیشی.
تو تمام کتابهایی هستی که میخونی و تمام واژههایی که صحبت میکنی. تو صدای گرفتهی سر صبح هستی و لبخندهایی که سعی کردی پنهان کنی.
تو شیرینی خندههات هستی و هر قطره اشکی که گریستی. تو آوازهایی هستی که بلند میخونی وقتی میدونی کاملا تنها هستی.
تو تمام مکانهایی هستی که در اون حضور داشتی و جایی که "خونه" مینامیش.
تو چیزهایی هستی که بهشون باور داری و آدمهایی که عاشقشون هستی.
تو عکسهای توی اتاقخوابت هستی و آیندهای که رویاش رو داری.
تو زیبایی بی حدی در خودت داری، اما به نظر میرسه فراموشش کردی. از وقتی تصمیم گرفتی با تمام چیزهایی که نیستی، تعریف بشی.
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
Photo
راستش هرچی فکر کردم، یادم نیومد کی برای اولین بار بهم گفت که "یکی از دونههای انار، بهشتیه."
ولی هرکس که بوده، باعث شده من از بچگی تا همین حالا، از هیچ دونهی اناری نگذرم، به هوای خوردن یه دونه انار بهشتی. یه دونه انار، درست از سمت خدایی که کمتر این موقعیتهای ارتباط مستقیم باهاش پیش میاد.
یادمه بچه که بودم با خودم میگفتم:" من اگه خدا بودم، این دونه رو کجا میذاشتم؟" و از اونجایی که خدای بدجنسی میشدم، میگفتم :"حتما اونایی که خیلی چسبیدن به پوستهشون، یا اونی که یه ذره له شده یا چسبیده به اون سفیدا" و بعد دقیقا میرفتم سراغ همونا. یعنی دختربچهی لوسی که هیچ میوهی زدهدار و یهکمی لهشده رو نمیخورد، شده بود یه کارآگاه حساس که از هیچ دونه اناری نمیگذشت.
امروز که بین درس خوندنام، قلب یک انار رو باز کردم و با دیدن دونههاش لبخند زدم به همهی افکار کودکیام، یه دفعه یه صدایی تو قلبم گفت:" اینکه من یه دونه از اینا رو از بهشت گذاشتم این تو، درست. اینکه همیشه حریص بودی که این یه دونه رو پیدا کنی هم درست. ولی کاش بدونی اگه تو خودت یه انار باشی، تمام دونههات از منه و بهشتی.کاش انقدر که مراقب همهی انارهای دنیایی، مراقب خودت باشی. کاش به خودت، به دونههای لهشده و گمشدهات هم انقدر حریص باشی."
ولی هرکس که بوده، باعث شده من از بچگی تا همین حالا، از هیچ دونهی اناری نگذرم، به هوای خوردن یه دونه انار بهشتی. یه دونه انار، درست از سمت خدایی که کمتر این موقعیتهای ارتباط مستقیم باهاش پیش میاد.
یادمه بچه که بودم با خودم میگفتم:" من اگه خدا بودم، این دونه رو کجا میذاشتم؟" و از اونجایی که خدای بدجنسی میشدم، میگفتم :"حتما اونایی که خیلی چسبیدن به پوستهشون، یا اونی که یه ذره له شده یا چسبیده به اون سفیدا" و بعد دقیقا میرفتم سراغ همونا. یعنی دختربچهی لوسی که هیچ میوهی زدهدار و یهکمی لهشده رو نمیخورد، شده بود یه کارآگاه حساس که از هیچ دونه اناری نمیگذشت.
امروز که بین درس خوندنام، قلب یک انار رو باز کردم و با دیدن دونههاش لبخند زدم به همهی افکار کودکیام، یه دفعه یه صدایی تو قلبم گفت:" اینکه من یه دونه از اینا رو از بهشت گذاشتم این تو، درست. اینکه همیشه حریص بودی که این یه دونه رو پیدا کنی هم درست. ولی کاش بدونی اگه تو خودت یه انار باشی، تمام دونههات از منه و بهشتی.کاش انقدر که مراقب همهی انارهای دنیایی، مراقب خودت باشی. کاش به خودت، به دونههای لهشده و گمشدهات هم انقدر حریص باشی."
مرهمانه|فصل چهارم
Photo
پندِ من به همهی تازهنفسها و جوونها اینه که یه کار، فقط یه کار سخت و دلهرهآور و ترسناکِ زندگیتون رو انجام بدید؛ باهاش رو به رو بشید، گلاویز بشید و از جان مایه بذارید برای انجام شدنش.
بعدش که موفق شدید و از پسش براومدید، دیگه هروقت برای هر کار کوچیک و بزرگی که خواستید جا بزنید و "نه" و "نمیشه" و "نمیتونم" توی کار بیارید، ناخودآگاهتون سر بیرون میاره و میگه: "هی فلانی! تو از پس سختتر از اینم براومدیا، حالا خود دانی!"
+ فردا صبح، کلاس سمیولوژی در مرکز ترومای این شهر.
بعدش که موفق شدید و از پسش براومدید، دیگه هروقت برای هر کار کوچیک و بزرگی که خواستید جا بزنید و "نه" و "نمیشه" و "نمیتونم" توی کار بیارید، ناخودآگاهتون سر بیرون میاره و میگه: "هی فلانی! تو از پس سختتر از اینم براومدیا، حالا خود دانی!"
+ فردا صبح، کلاس سمیولوژی در مرکز ترومای این شهر.
یک: امروز بیمارستان انقدر شلوغ بود که اصلا نمیشد تو راهروش راه بری. مثل یه واگن شلوغ مترو! همه هم کلافه و بیحوصله و بیاعصاب. ترسیدم راستش!
دو: الان در مرحلهای ام که به جز روماتو و ریه، هررر بخش دیگهای رفتیم، وسط کلاس رو کردم به سمیرا و با چشمای قلبقلبی گفتم:"واااای من تخصصمو انتخاب کردم"، سمیرا که دیگه این حرف منو جدی نمیگیره ولی من از اینکه دامنهی علایقم گستردس، خوشحالم راستش!:)))
سه: امروز یه آقای زندانی با دستبند به ما لبخند زد!
شاید اگه بعدها یکی ازم پرسید کی فهمیدی وارد جامعه شدی، این صحنه رو بگم. اگه مامان بدونه من قراره با چه آدمهایی سر و کله بزنم!
چهار: امروز یه آقای جوان ما رو که پشت سر استاد دید گفت :" دکتر اومد. با این اَنترن مَنترن هاش!!"
و من نمیدونستم بخندم یا به حال روزهایی که قراره کسی ما رو جدی نگیره گریه کنم!
پنج: امروز سمیرا میگفت این بیمارستان گریههای ما رو زیاد خواهد دید. این به نظرم درستترین پیشبینی از آیندس.
دو: الان در مرحلهای ام که به جز روماتو و ریه، هررر بخش دیگهای رفتیم، وسط کلاس رو کردم به سمیرا و با چشمای قلبقلبی گفتم:"واااای من تخصصمو انتخاب کردم"، سمیرا که دیگه این حرف منو جدی نمیگیره ولی من از اینکه دامنهی علایقم گستردس، خوشحالم راستش!:)))
سه: امروز یه آقای زندانی با دستبند به ما لبخند زد!
شاید اگه بعدها یکی ازم پرسید کی فهمیدی وارد جامعه شدی، این صحنه رو بگم. اگه مامان بدونه من قراره با چه آدمهایی سر و کله بزنم!
چهار: امروز یه آقای جوان ما رو که پشت سر استاد دید گفت :" دکتر اومد. با این اَنترن مَنترن هاش!!"
و من نمیدونستم بخندم یا به حال روزهایی که قراره کسی ما رو جدی نگیره گریه کنم!
پنج: امروز سمیرا میگفت این بیمارستان گریههای ما رو زیاد خواهد دید. این به نظرم درستترین پیشبینی از آیندس.
این روزها؛ من درگیر ورود به دنیایی ام که با دنیای الانم خیلی فرق داره. دنیای الان من؛ کوچیکه و جمع و جور با یه آسمون پرستاره به وسعت رویاهام، با آدمهای خیلی کمی که رابطهی قویای باهاشون دارم. من به شدت درونگرام و احساساتم رو خیلی به زبون نمیارم. من بلدم بنویسم. من از بچگی برای حرف زدن با هرکسی که اطرافم بوده، نامه نوشتم همیشه. بیست سال دنیای من این شکلی بوده.
اما بیمارستان؟ یه دنیای بزرگه با هزااار جور آدم مختلف. آدمهایی که تا به همین الان، بدون توجه بهشون زندگی کردم. و حالا این منم که باید حصاری که سالها بین خودم و آدمها کشیدم رو بشکنم و ارتباط بگیرم، منم که باید کاری کنم بهم اعتماد بشه، منم که باید گوش شنوا باشم، منم که باید کوتاه بیام.
منم که باید اشکهامو پاک کنم، منم که باید همیشه لبخند رو لبم باشه، منم که باید بچههای بستری تو بخش رو بخندونم. منم که باید بلد باشم احساسم رو توی صورتم، چشمهام و تُن صدام به نمایش بذارم تا محکوم نشم به بیاحساسی.
منم که باید به مریض زندانی و با دستبند همونقدر احترام بذارم که به استادم. منم که باید انقدر شجاع باشم که برم جلو و معاینه کنم و کار یاد بگیرم. منم که باید انقدر با اعتماد به نفس حرف بزنم که مریضهای بیحوصله، جدیام بگیرن.
این من، با اون منی که قراره این کارا رو بکنه خیلی فرق داره و فقط تا اسفند فرصت دارم برای عوض شدن، برای بیرون اومدن از دنیای کوچیکِ امنم و ورود به دنیای ناشناختهی بیرون.
راه درازی به نظر میرسه، اما قدم به قدم جلو میرم. از کارهای کوچیک شروع میکنم، از ارتباطهای کوچیک و لبخندهای کوچیک. تا یه روزی، شاید سال بعد، این نوشتهام رو بخونم و احسای رضایت کنم از "خود"ای که ساختم.
#قدم_به_قدم🌱
اما بیمارستان؟ یه دنیای بزرگه با هزااار جور آدم مختلف. آدمهایی که تا به همین الان، بدون توجه بهشون زندگی کردم. و حالا این منم که باید حصاری که سالها بین خودم و آدمها کشیدم رو بشکنم و ارتباط بگیرم، منم که باید کاری کنم بهم اعتماد بشه، منم که باید گوش شنوا باشم، منم که باید کوتاه بیام.
منم که باید اشکهامو پاک کنم، منم که باید همیشه لبخند رو لبم باشه، منم که باید بچههای بستری تو بخش رو بخندونم. منم که باید بلد باشم احساسم رو توی صورتم، چشمهام و تُن صدام به نمایش بذارم تا محکوم نشم به بیاحساسی.
منم که باید به مریض زندانی و با دستبند همونقدر احترام بذارم که به استادم. منم که باید انقدر شجاع باشم که برم جلو و معاینه کنم و کار یاد بگیرم. منم که باید انقدر با اعتماد به نفس حرف بزنم که مریضهای بیحوصله، جدیام بگیرن.
این من، با اون منی که قراره این کارا رو بکنه خیلی فرق داره و فقط تا اسفند فرصت دارم برای عوض شدن، برای بیرون اومدن از دنیای کوچیکِ امنم و ورود به دنیای ناشناختهی بیرون.
راه درازی به نظر میرسه، اما قدم به قدم جلو میرم. از کارهای کوچیک شروع میکنم، از ارتباطهای کوچیک و لبخندهای کوچیک. تا یه روزی، شاید سال بعد، این نوشتهام رو بخونم و احسای رضایت کنم از "خود"ای که ساختم.
#قدم_به_قدم🌱
#شنبههایدوستداشتنی
#هفتهیپانزدهم
این هفته من با تکنیکی در مدیریت زمان آشنا شدم که به نظر خودم مهمترینشه و شاید برای شخص من از همهی قدمهای قبلی مهمتره و باید خیلی بیشتر روش کار کنم.
✅ شما دست روی هررر روزی از تقویم که بذاری، منجمها با محاسبات خیلی دقیقی میتونن ساعت طلوع خورشید توی اون روز رو بهت بگن و اون روز هم که فرا برسه، میبینی واقعا همون شده که بهت گفتن. یعنی چی؟ یعنی این جهان پایه و اساسش بر نظمه، نظمی که هیچوقت بهم نمیخوره.
✅اگه میخوایم تو این دنیایی که اساسش بر نظمه، به یه رضایت شخصی از خودمون برسیم، هیچ هیچ هیچ چارهای جز رعایت نظم شخصی نداریم.
✅نظم شخصی یا سلف دیسیپلین یعنی ما تعیین میکنیم هرروز، روزی n ساعت رو به درس خوندن یا ورزش کردن یا مطالعه کردن یا تقویت مهارت x، اختصاص بدیم و آااااسمون به زمین بیاد هم انجامش بدیم و اصلا مهم نباشه که سردرد داریم یا نداریم، برنامه تلویزیون خوبه یا بده، مهمون میاد یا نمیاد و حالمون خوبه یا بده. زوره؟ درده؟ رنجه؟ هیچ اهمیتی نداره! راهش همینه که هست! ما هیچ شبی حق نداریم به رختخواب بریم مگه اینکه n ساعتمون رو تکمیل کرده باشیم.
✅یه نکتهی جالب اینه که میگن نقطهی مقابل نظم شخصی اینه که شما هرروز صبح که از خواب پا میشی از خودت بپرسی امروز چی کار کنم؟
اکثر قریب به اتفاق ما اگه صبح از خواب پاشیم و از خودمون بپرسیم بلند شم یا به خوابم ادامه بدم؟ یه ذره بیشتر بخوابم یا برم درسمو بخونم؟ دوش بگیرم یا نگیرم؟ دانشگاه برم یا نرم؟ مغلوب میشیم و آلارم رو خاموش میکنیم و میخوابیم.
در صورتی که سلف دیسیپلین میگه این سوالا اصلا حق تو نیست! تو حق انتخابی نداری! تو باید بیدار شی، باید دوش بگیری، باید درس بخونی و باید دانشگاه بری.
✅ سلف دیسیپلین یعنی ما حق نداریم برای کارهایی که باید انجام بدیم از خودمون سوال بپرسیم!
✅کتاب اثر مرکب اینجوری شروع میشه که پدر نویسنده انقدر به ورزش در ساعت شش صبح مقید بوده که نویسنده به جای نگاه کردن به ساعت، با دیدن پدرش میفهمیده که ساعت شش شده. اینه نظم شخصی! هرروز. در هرحالتی. به هر سختیای که شده.
#هفتهیپانزدهم
این هفته من با تکنیکی در مدیریت زمان آشنا شدم که به نظر خودم مهمترینشه و شاید برای شخص من از همهی قدمهای قبلی مهمتره و باید خیلی بیشتر روش کار کنم.
✅ شما دست روی هررر روزی از تقویم که بذاری، منجمها با محاسبات خیلی دقیقی میتونن ساعت طلوع خورشید توی اون روز رو بهت بگن و اون روز هم که فرا برسه، میبینی واقعا همون شده که بهت گفتن. یعنی چی؟ یعنی این جهان پایه و اساسش بر نظمه، نظمی که هیچوقت بهم نمیخوره.
✅اگه میخوایم تو این دنیایی که اساسش بر نظمه، به یه رضایت شخصی از خودمون برسیم، هیچ هیچ هیچ چارهای جز رعایت نظم شخصی نداریم.
✅نظم شخصی یا سلف دیسیپلین یعنی ما تعیین میکنیم هرروز، روزی n ساعت رو به درس خوندن یا ورزش کردن یا مطالعه کردن یا تقویت مهارت x، اختصاص بدیم و آااااسمون به زمین بیاد هم انجامش بدیم و اصلا مهم نباشه که سردرد داریم یا نداریم، برنامه تلویزیون خوبه یا بده، مهمون میاد یا نمیاد و حالمون خوبه یا بده. زوره؟ درده؟ رنجه؟ هیچ اهمیتی نداره! راهش همینه که هست! ما هیچ شبی حق نداریم به رختخواب بریم مگه اینکه n ساعتمون رو تکمیل کرده باشیم.
✅یه نکتهی جالب اینه که میگن نقطهی مقابل نظم شخصی اینه که شما هرروز صبح که از خواب پا میشی از خودت بپرسی امروز چی کار کنم؟
اکثر قریب به اتفاق ما اگه صبح از خواب پاشیم و از خودمون بپرسیم بلند شم یا به خوابم ادامه بدم؟ یه ذره بیشتر بخوابم یا برم درسمو بخونم؟ دوش بگیرم یا نگیرم؟ دانشگاه برم یا نرم؟ مغلوب میشیم و آلارم رو خاموش میکنیم و میخوابیم.
در صورتی که سلف دیسیپلین میگه این سوالا اصلا حق تو نیست! تو حق انتخابی نداری! تو باید بیدار شی، باید دوش بگیری، باید درس بخونی و باید دانشگاه بری.
✅ سلف دیسیپلین یعنی ما حق نداریم برای کارهایی که باید انجام بدیم از خودمون سوال بپرسیم!
✅کتاب اثر مرکب اینجوری شروع میشه که پدر نویسنده انقدر به ورزش در ساعت شش صبح مقید بوده که نویسنده به جای نگاه کردن به ساعت، با دیدن پدرش میفهمیده که ساعت شش شده. اینه نظم شخصی! هرروز. در هرحالتی. به هر سختیای که شده.
حالا که تا اینجا همراهم اومدید، لطفا بهم بگید کدوم پستها رو بیشتر دنبال میکنید و دوست دارید؟ دوست دارم بدونم😅
Final Results
29%
وقتی از دانشگاه/پزشکی/ بیمارستان میگی💉
12%
وقتی از افکار/عقاید/تغییراتت میگی😇
5%
پستهای انگیزشی و امیدبخش🍃
15%
شنبههای دوستداشتنی📚
1%
پستهای بامزه و طنز که صرفا روزمرهان😊
34%
همهی موارد😅❤
3%
هیچکدوم رو خیلی دوست ندارم🙄
مرهمانه|فصل چهارم
#شنبههایدوستداشتنی #هفتهیپانزدهم این هفته من با تکنیکی در مدیریت زمان آشنا شدم که به نظر خودم مهمترینشه و شاید برای شخص من از همهی قدمهای قبلی مهمتره و باید خیلی بیشتر روش کار کنم. ✅ شما دست روی هررر روزی از تقویم که بذاری، منجمها با محاسبات…
بفرمایید شاهد از غیب رسید:)))
این استوری امروز یکی از اعضای کاناله که من برای اینکه آبروشون حفظ بشه🤪 اسمشونو سانسور کردم. باشد که رستگار شوند!😁
ولی جدای از شوخی، همهی ما به این استوری میخندیم و این یعنی، این یه درد مشترکه بین همهی ما.
#شنبههایدوستداشتنی
این استوری امروز یکی از اعضای کاناله که من برای اینکه آبروشون حفظ بشه🤪 اسمشونو سانسور کردم. باشد که رستگار شوند!😁
ولی جدای از شوخی، همهی ما به این استوری میخندیم و این یعنی، این یه درد مشترکه بین همهی ما.
#شنبههایدوستداشتنی
از سیزده چهارده سالگی که نوشتن رو شروع کردم، وبلاگهای کوچیک و خلوتی برای خودم ساختم. اما هروقت از هر چیزی عصبانی، ناراحت و یا خسته میشدم، انگار که تو دنیا فقط دستم به وبلاگم برسه، با حرص روی دکمهی "حذف" اش کلیک میکردم و سریع پاکش میکردم. شاید میخواستم همون ارتباط کوچیکی هم که با دنیا داشتم رو قطع کنم.
الان هم بعضی وقتها که ناراحتم، دلم میخواد برگردم به دستاویز قبلیام، همه چیز رو پاک کنم و جوری برم که انگار از اول هم نبودم. اما وقتی خوب فکر میکنم میبینم نوشتن مثل کاشتن یه دونه توی خاکه. مینویسی و مینویسی و دونهات بزرگ میشه، درخت میشه، میوه میده و سایه میندازه روی خستههای راه. مثل سالهای قبل که وقت خستگی، پناه میبردم به درختهای کاشتهی شدهی مسیر و هیستوری گوگلام پر بود از خاطرات کسایی که عاشق رشته و راهشون بودم. یادمه اون روزها چقدر با خودم آرزو میکردم کاش منم یه روزی بنویسم و حال یک نفر رو خوب کنم.
پس؛ برای اون یک نفر. به خاطر اون یک نفر.
#هزار_و_یک_دلیل_برای_نوشتن
#دلیل_ششم
الان هم بعضی وقتها که ناراحتم، دلم میخواد برگردم به دستاویز قبلیام، همه چیز رو پاک کنم و جوری برم که انگار از اول هم نبودم. اما وقتی خوب فکر میکنم میبینم نوشتن مثل کاشتن یه دونه توی خاکه. مینویسی و مینویسی و دونهات بزرگ میشه، درخت میشه، میوه میده و سایه میندازه روی خستههای راه. مثل سالهای قبل که وقت خستگی، پناه میبردم به درختهای کاشتهی شدهی مسیر و هیستوری گوگلام پر بود از خاطرات کسایی که عاشق رشته و راهشون بودم. یادمه اون روزها چقدر با خودم آرزو میکردم کاش منم یه روزی بنویسم و حال یک نفر رو خوب کنم.
پس؛ برای اون یک نفر. به خاطر اون یک نفر.
#هزار_و_یک_دلیل_برای_نوشتن
#دلیل_ششم
دلم میخواست یه کتاب یا یه کانال یا یه سایت و وبلاگ بود که میخوندم و بهم همهی قدمهایی که باید طی کنم رو یاد میداد( پیروی چهار تا پست بالاتر :#قدم_به_قدم)، اما قانون دنیا اینه که، زمان بهای کسب تجربه است و نمیشه ره صد ساله رو یک شبه رفت. باید صبور باشم و کمکم یاد بگیرم و برای همین قدمهای کوچیک هم خوشحال باشم.
مطالبی که یاد میگیرم رو اینجا با هشتگ #قدم_به_قدم به اشتراک میذارم، شاید یه روزی مجموعهی کوچیکی که ساختم، به هممسیریهام کمک کرد.
مطالبی که یاد میگیرم رو اینجا با هشتگ #قدم_به_قدم به اشتراک میذارم، شاید یه روزی مجموعهی کوچیکی که ساختم، به هممسیریهام کمک کرد.
قدم اولی که یاد گرفتم، خیلی خیلی قدم کاربردیایه به نظرم. یعنی نه تنها به درد مهارت ارتباطیام با بیماران میخوره، بلکه به نظرم جزو ملزومات ارتباط با دیگرانه.
اونهم اینه که :
توی بیمارستان خیلی پیش میاد که به دنبال شرححالگیری یا صحبت با همراهان بیمار، یا دادن خبر بد به بیمار، مریض یکدفعه بزنه زیر گریه.
واکنش درست چیه؟ حرفمون رو ادامه بدیم یا صبر کنیم؟
قطعا باید صبر کنیم. اگر همچنان که بیمار در حال گریه است ادامه بدیم، اون فکر میکنه که بیماریاش و خودش و مشکلی که براش پیش اومده برای ما اهمیتی نداره و ما بیتفاوتیم نسبت به این قضیه. پس حتما سکوت میکنیم و مثلا به بیمار دستمالکاغذی تعارف میکنیم.
اما نکتهاش اینجاست که بالاخره تا کی صبر کنیم؟ تا کی سکوت کنیم؟ کی اجازه داریم حرفمون رو از سر بگیریم؟
وقتی که فرد، بینیاش رو بالا کشید ( sniffle)، حق ادامهی صحبت رو داریم.
چرا لحظهی sniffle رو در نظر میگیریم؟ چون اگر به گریه کردنمون فکر کنیم، میبینیم ما معمولا وقتی بینیمون رو بالا میکشیم که به مقدار کمی آروم شدیم و اشک ریختنمون کمی آروممون کرده.
قبل از اینکه بیمار بینیاش رو بالا بکشه، ما اصلا حق ادامهی حرف زدن مون رو نداریم، بیمار به این اشکها احتیاج داره و اگر حرف برنیم تصور میکنه اون رو درک نمیکنیم.
به نظرم این نکته رو در زندگی روزمره هم میشه رعایت کرد، وقتی دوستی کنار ما گریه میکنه و لازمه که با حرفهامون آرومش کنیم.
منبع این نکته هم یکی از اتندینگ روانپزشکی شیراز هستن.
#قدم_به_قدم🌱
اونهم اینه که :
توی بیمارستان خیلی پیش میاد که به دنبال شرححالگیری یا صحبت با همراهان بیمار، یا دادن خبر بد به بیمار، مریض یکدفعه بزنه زیر گریه.
واکنش درست چیه؟ حرفمون رو ادامه بدیم یا صبر کنیم؟
قطعا باید صبر کنیم. اگر همچنان که بیمار در حال گریه است ادامه بدیم، اون فکر میکنه که بیماریاش و خودش و مشکلی که براش پیش اومده برای ما اهمیتی نداره و ما بیتفاوتیم نسبت به این قضیه. پس حتما سکوت میکنیم و مثلا به بیمار دستمالکاغذی تعارف میکنیم.
اما نکتهاش اینجاست که بالاخره تا کی صبر کنیم؟ تا کی سکوت کنیم؟ کی اجازه داریم حرفمون رو از سر بگیریم؟
وقتی که فرد، بینیاش رو بالا کشید ( sniffle)، حق ادامهی صحبت رو داریم.
چرا لحظهی sniffle رو در نظر میگیریم؟ چون اگر به گریه کردنمون فکر کنیم، میبینیم ما معمولا وقتی بینیمون رو بالا میکشیم که به مقدار کمی آروم شدیم و اشک ریختنمون کمی آروممون کرده.
قبل از اینکه بیمار بینیاش رو بالا بکشه، ما اصلا حق ادامهی حرف زدن مون رو نداریم، بیمار به این اشکها احتیاج داره و اگر حرف برنیم تصور میکنه اون رو درک نمیکنیم.
به نظرم این نکته رو در زندگی روزمره هم میشه رعایت کرد، وقتی دوستی کنار ما گریه میکنه و لازمه که با حرفهامون آرومش کنیم.
منبع این نکته هم یکی از اتندینگ روانپزشکی شیراز هستن.
#قدم_به_قدم🌱
بچه که بودم، خیلی آرزو میکردم یه تونل زمان داشته باشم که منو ببره به گذشته، به اونوقتهایی که مامانی بود. چون حس میکردم به عنوان نوهی تهتغاریِ مامانی، سهم کمی ازش نصیبم شده، دلم میخواست بیشتر داشته باشمش. یادمه در عین اینکه این آرزو رو داشتم، به نظرم محالترین اتفاق تاریخ هم بود.
اما الان؛ هروقت که فایلی رو از گوشی به لپتاپ منتقل میکنم، یه سری به فولدر عکسهام میزنم و با یه کلیک کوچولو روی یه پوشهی کوچولو، سوار سریعترین تونل زمان میشم و برمیگردم به ترم یک، دو، سه، چهار و ...
امروز بین عکسهای قدیمیام، یه اسکرینشات دیدم از یکی از پستهای اینستاگرام اینترنهای دانشگاهمون که کنار دوستهاش، شاد و خوشحال روی پلههای بیمارستان کودکانمون ایستاده بودن و به دوربین لبخند میزدن.
چرا اسکرینشات گرفته بودم؟ چون آرزو کرده بودم منم کنار دوستهام همچین عکسی بگیرم.
تونل زمان کوچیکم، منو کمی آورد جلو و رسوند به عکسی که من کنار دوستهام، روی همون پله، با همون ژست و زاویهی دوربین، شاد و خوشحال ایستاده بودیم و به دوربین لبخند میزدیم.
من هنوز خیلی به قانون جذب اعتقاد ندارم راستش، ولی مو نزدن این عکس، با لحظهای که آرزوشو کرده بودم، منو به آینده خیلی خیلی امیدوارتر میکنه.
اما الان؛ هروقت که فایلی رو از گوشی به لپتاپ منتقل میکنم، یه سری به فولدر عکسهام میزنم و با یه کلیک کوچولو روی یه پوشهی کوچولو، سوار سریعترین تونل زمان میشم و برمیگردم به ترم یک، دو، سه، چهار و ...
امروز بین عکسهای قدیمیام، یه اسکرینشات دیدم از یکی از پستهای اینستاگرام اینترنهای دانشگاهمون که کنار دوستهاش، شاد و خوشحال روی پلههای بیمارستان کودکانمون ایستاده بودن و به دوربین لبخند میزدن.
چرا اسکرینشات گرفته بودم؟ چون آرزو کرده بودم منم کنار دوستهام همچین عکسی بگیرم.
تونل زمان کوچیکم، منو کمی آورد جلو و رسوند به عکسی که من کنار دوستهام، روی همون پله، با همون ژست و زاویهی دوربین، شاد و خوشحال ایستاده بودیم و به دوربین لبخند میزدیم.
من هنوز خیلی به قانون جذب اعتقاد ندارم راستش، ولی مو نزدن این عکس، با لحظهای که آرزوشو کرده بودم، منو به آینده خیلی خیلی امیدوارتر میکنه.
دخترکم!
الان که این نامه رو برات مینویسم، حس میکنم هنوز توی مسیرم، توی راهم و یه کوچولو از شیرینی ِ"رسیدن" رو هم با چشمهای بسته مزهمزه نکردم راستش.
رسیدن به چی؟ به لحظهای که حس کنم تونستم کسی رو دلگرم کنم، تونستم غم کوچیکی رو برطرف کنم، تونستم تاثیرگذار باشم؛ تو مسیری که بهم پیوند خورده و دارم راهشو میرم.
به خاطر همین وقتی دوستم استوری گذاشته بود:" اگه قرار باشه همین فردا بمیری، چی کار میکنی؟"
اشک تو چشمهام جمع شد از تصور نرسیدن.
از تصور ناکام موندن تو عشقی که اینهمه سال تو سرم بود. ولی خب، یه ذره بعدش با خودم فکر کردم حداقل اگه به اون لحظه نرسیدم، میتونم توی آخرین روز عمرم، سرم رو جلوی خودم بلند کنم و بگم : "حداقل توی مسیرش بودی که. مسیری که فکر میکردی درستترینه برای تو." و کمی آروم بشم.
میدونی چی میخوام بهت بگم؟ اگه نمیرسی، اگه رسیدن سخته، اگه دوره، حداقل توی مسیر باش.
۱۷ آبانماه ۱۳۹۸
#هزار_و_یک_نامه_به_انار_کوچکم
الان که این نامه رو برات مینویسم، حس میکنم هنوز توی مسیرم، توی راهم و یه کوچولو از شیرینی ِ"رسیدن" رو هم با چشمهای بسته مزهمزه نکردم راستش.
رسیدن به چی؟ به لحظهای که حس کنم تونستم کسی رو دلگرم کنم، تونستم غم کوچیکی رو برطرف کنم، تونستم تاثیرگذار باشم؛ تو مسیری که بهم پیوند خورده و دارم راهشو میرم.
به خاطر همین وقتی دوستم استوری گذاشته بود:" اگه قرار باشه همین فردا بمیری، چی کار میکنی؟"
اشک تو چشمهام جمع شد از تصور نرسیدن.
از تصور ناکام موندن تو عشقی که اینهمه سال تو سرم بود. ولی خب، یه ذره بعدش با خودم فکر کردم حداقل اگه به اون لحظه نرسیدم، میتونم توی آخرین روز عمرم، سرم رو جلوی خودم بلند کنم و بگم : "حداقل توی مسیرش بودی که. مسیری که فکر میکردی درستترینه برای تو." و کمی آروم بشم.
میدونی چی میخوام بهت بگم؟ اگه نمیرسی، اگه رسیدن سخته، اگه دوره، حداقل توی مسیر باش.
۱۷ آبانماه ۱۳۹۸
#هزار_و_یک_نامه_به_انار_کوچکم
#شنبههایدوستداشتنی
#هفتهیشانزدهم
✅این هفته رو با این سوال شروع میکنیم که چرا بچهها هر شب از ما میخوان همون قصههای تکراری رو براشون تعریف کنیم؟ چرا با وجود اینکه این قصهها رو حفظن، هی میگن اون قصه رو برام بگو؟
چون مغز ما وقتی به یک روتینی عادت میکنه، حالش خیلی بهتره، مغز از تکرار آرامش میگیره، و وقتی نظم داره آرومه. مغز بچهها با شنیدن قصههای تکراری آروم میشه و به خواب میره.
✅ یکی از دلایلی که زمان رو از دست میدیم اینه که مغز ما هرسری و برای انجام هرکاری، درگیر انتخابه. این تایمی که تو ماشینم پادکست گوش کنم یا بازی کنم؟ برای امتحان دو هفتهی بعد از الان شروع کنم یا هفتهی بعد؟ و طبیعتا راه راحتتر رو انتخاب میکنه!
✅ اما نظم شخصی یعنی تو ۲۱ روز مداوم، یعنی مدت زمانی که طول میکشه یه عادت بوجود بیاد، به مغزت سخت بگیر و راه سخته رو انتخاب کن، و بعد ۲۱ روز ببین چه طور اون کار سخت و جانفرسا تبدیل به روتینت شده، روتینی که با حضورش مغز در آرامشه چون میدونه شرایط تحت کنترلشه.
✅ ۴۲ تا دانشگاه در جهان طی ۲۵ سال تحقیق کردن تا به مفهوم خوشبختی برسن، و آخر سر خوشبختی رو اینجوری تعریف کردن:
خوشبختی، یعنی نظم در مغز.
✅تمام!
#هفتهیشانزدهم
✅این هفته رو با این سوال شروع میکنیم که چرا بچهها هر شب از ما میخوان همون قصههای تکراری رو براشون تعریف کنیم؟ چرا با وجود اینکه این قصهها رو حفظن، هی میگن اون قصه رو برام بگو؟
چون مغز ما وقتی به یک روتینی عادت میکنه، حالش خیلی بهتره، مغز از تکرار آرامش میگیره، و وقتی نظم داره آرومه. مغز بچهها با شنیدن قصههای تکراری آروم میشه و به خواب میره.
✅ یکی از دلایلی که زمان رو از دست میدیم اینه که مغز ما هرسری و برای انجام هرکاری، درگیر انتخابه. این تایمی که تو ماشینم پادکست گوش کنم یا بازی کنم؟ برای امتحان دو هفتهی بعد از الان شروع کنم یا هفتهی بعد؟ و طبیعتا راه راحتتر رو انتخاب میکنه!
✅ اما نظم شخصی یعنی تو ۲۱ روز مداوم، یعنی مدت زمانی که طول میکشه یه عادت بوجود بیاد، به مغزت سخت بگیر و راه سخته رو انتخاب کن، و بعد ۲۱ روز ببین چه طور اون کار سخت و جانفرسا تبدیل به روتینت شده، روتینی که با حضورش مغز در آرامشه چون میدونه شرایط تحت کنترلشه.
✅ ۴۲ تا دانشگاه در جهان طی ۲۵ سال تحقیق کردن تا به مفهوم خوشبختی برسن، و آخر سر خوشبختی رو اینجوری تعریف کردن:
خوشبختی، یعنی نظم در مغز.
✅تمام!
🎈سری دوم #شنبههایدوستداشتنی در مورد مدیریت زمان بود چون دلمون میخواست یه ساعت برنارد داشته باشیم. گفتیم برای رسیدن بهش چندتا قدم باید برداریم:
اولیاش، احترام به زمان بود، درست مثل یه دوست ارزشمند.
دومیاش، هنر واگذاری بود، هنری که به ما کمک کرد یه گام فراتر بریم و زمان رو تولید کنیم.
سومیاش، هنر اهمالکاری بود، هنری که گفت چیزی که اولویتت نیست رو بنداز عقب.
چهارمی و پنجمی رو دوستامون بهمون یاد دادن، دوری از کاملگرایی و پذیرفتن رنج برای دوری از حسرت.
ششمیاش، تاثیر انگیزه روی حافظه و سرعت یادگیری بود.
هفتمیاش، جادوی نظم شخصی یا سلف دیسیپلین بود.
و در آخر هم هشتمیاش، تاثیر روتینها بر نظم مغز بود.
🎈هر کدوم از این قدمها، یه دنیایی ان برای خودشون، که خلاصه کردنشون تو چند تا پاراگراف، کاری که من هر هفته کردم، حتی مصداق قطره در برابر دریا هم نیست!
اما هدف من این بود که یه سرنخ بدم تا هرکسی ببینه تو کدوم یک از اینها ضعف داره و بره دنبالش.
🎈 برای هر هفته و هرکدوم از این قدمها، حداقل یه کتاب و یه پادکست خوب و یه سایت خوب میشناسم، اگه دلتون میخواد دنبالهی سرنختون رو بگیرید، بهم بگید تا بهتون معرفیشون کنم. فقط اینو بگم که تا اطلاع ثانوی با اکانت دومم اینجا مینویسم، لینکهای ارتباطی برای اکانت اولمه، پس پیامهاتون رو بعدا میتونم ببینم و جواب بدم.
🎈 تا دو تا شنبهی دیگه، خبری از شنبههای دوستداشتنی نیست😁
یکی به خاطر اینکه هنوز موضوع جالبی برای سری سوم انتخاب نکردم(مشتاقانه منتظر پیشنهادات شما هستیم)
و دو اینکه امتحان دارم، چه امتحانهایی!! :))
🎈 صندوق انتقادات و پیشنهادات هم در بیو هست، هم برای خجالتیها، هم برای غیرخجالتیها :))
🎈 و در آخر :
🎉🎊 پایان سری دوم #شنبههایدوستداشتنی 🎉🎊
اولیاش، احترام به زمان بود، درست مثل یه دوست ارزشمند.
دومیاش، هنر واگذاری بود، هنری که به ما کمک کرد یه گام فراتر بریم و زمان رو تولید کنیم.
سومیاش، هنر اهمالکاری بود، هنری که گفت چیزی که اولویتت نیست رو بنداز عقب.
چهارمی و پنجمی رو دوستامون بهمون یاد دادن، دوری از کاملگرایی و پذیرفتن رنج برای دوری از حسرت.
ششمیاش، تاثیر انگیزه روی حافظه و سرعت یادگیری بود.
هفتمیاش، جادوی نظم شخصی یا سلف دیسیپلین بود.
و در آخر هم هشتمیاش، تاثیر روتینها بر نظم مغز بود.
🎈هر کدوم از این قدمها، یه دنیایی ان برای خودشون، که خلاصه کردنشون تو چند تا پاراگراف، کاری که من هر هفته کردم، حتی مصداق قطره در برابر دریا هم نیست!
اما هدف من این بود که یه سرنخ بدم تا هرکسی ببینه تو کدوم یک از اینها ضعف داره و بره دنبالش.
🎈 برای هر هفته و هرکدوم از این قدمها، حداقل یه کتاب و یه پادکست خوب و یه سایت خوب میشناسم، اگه دلتون میخواد دنبالهی سرنختون رو بگیرید، بهم بگید تا بهتون معرفیشون کنم. فقط اینو بگم که تا اطلاع ثانوی با اکانت دومم اینجا مینویسم، لینکهای ارتباطی برای اکانت اولمه، پس پیامهاتون رو بعدا میتونم ببینم و جواب بدم.
🎈 تا دو تا شنبهی دیگه، خبری از شنبههای دوستداشتنی نیست😁
یکی به خاطر اینکه هنوز موضوع جالبی برای سری سوم انتخاب نکردم(مشتاقانه منتظر پیشنهادات شما هستیم)
و دو اینکه امتحان دارم، چه امتحانهایی!! :))
🎈 صندوق انتقادات و پیشنهادات هم در بیو هست، هم برای خجالتیها، هم برای غیرخجالتیها :))
🎈 و در آخر :
🎉🎊 پایان سری دوم #شنبههایدوستداشتنی 🎉🎊
همیشه یکی از خواستههام از خدا این بوده که آدمهای خوبی سر راهم قرار بده. همیشه از خدا خواستم که هیچ آدمی وارد زندگیام نشه، مگر اینکه "من"ِ قبل و بعد از اون آدم یه فرقی کرده باشه، بهتر شده باشه.
جدیدا خیلی حساستر از قبل هم شدم تازه، دوست دارم آدمهای اطرافم رو دستچین کنم، کسی که نقدم میکنه رو خودم انتخاب کنم، کسی که کنارش از دغدغههام میگم رو از بین اینهمه آدم بکشم بیرون و کسی که صداش وقتی تو ماشینم، تو گوشم میپیچه رو هنرمندانه انتخاب کنم.
این انتخاب آخرم باعث شده، رو بیارم به صداهای آموزنده، صداهای آرامشبخش و محتواهای مفید؛ به احترام خودم، زمانم و حتی قوهی شنواییام.
گاهی به در بسته میخورم، دونهدونه آدمها رو و حرفهاشون رو گوش میدم، از یه سریها خوشم نمیاد، همون اولها صداشون رو قطع میکنم، ولی یه سریها رو ذخیره میکنم برای چند باره شنیدن.
دستهی دومیها رو، اینجا با هشتگ #توماشینیها به اشتراک میذارم، چون خودم اغلب اینها رو تو ماشین گوش میدم.
من که ازشون خیلی استفاده میکنم، امیدوارم برای حداقل یک نفر دیگه هم، مفید باشن.
جدیدا خیلی حساستر از قبل هم شدم تازه، دوست دارم آدمهای اطرافم رو دستچین کنم، کسی که نقدم میکنه رو خودم انتخاب کنم، کسی که کنارش از دغدغههام میگم رو از بین اینهمه آدم بکشم بیرون و کسی که صداش وقتی تو ماشینم، تو گوشم میپیچه رو هنرمندانه انتخاب کنم.
این انتخاب آخرم باعث شده، رو بیارم به صداهای آموزنده، صداهای آرامشبخش و محتواهای مفید؛ به احترام خودم، زمانم و حتی قوهی شنواییام.
گاهی به در بسته میخورم، دونهدونه آدمها رو و حرفهاشون رو گوش میدم، از یه سریها خوشم نمیاد، همون اولها صداشون رو قطع میکنم، ولی یه سریها رو ذخیره میکنم برای چند باره شنیدن.
دستهی دومیها رو، اینجا با هشتگ #توماشینیها به اشتراک میذارم، چون خودم اغلب اینها رو تو ماشین گوش میدم.
من که ازشون خیلی استفاده میکنم، امیدوارم برای حداقل یک نفر دیگه هم، مفید باشن.
دلگرمی کسی هستی ؟
Dr Shiri
اولین قسمت #توماشینیها، صوتی هست از دکتر شیری( طبیب و لایف کوچ) در مورد اینکه چقدر مایهی دلگرمی اطرافیان مون هستیم؟
❣ به نظرم خیلی خیلی به امتحانش میارزه، لازم نیست به همهی حرفهاشون توجه یکسانی داشته باشید، اون نکتهای که نیاز دارید و بگیرید و کیف کنید.
@marhamane
❣ به نظرم خیلی خیلی به امتحانش میارزه، لازم نیست به همهی حرفهاشون توجه یکسانی داشته باشید، اون نکتهای که نیاز دارید و بگیرید و کیف کنید.
@marhamane