سال پیشدانشگاهی، یه روز با فاطمه و عاطفه رفتیم زیرزمین مدرسه. کلی حرف زدیم و آخرش بهم قول دادیم واسه آزمون بعدی ترازمون زیادتر بشه. عدد ترازی رو هم که هدفمون بود بهم گفتیم. آخرش من پیشنهاد دادم برای اینکه به قول و هدفمون پایبند بمونیم، یه ضربدر قرمز روی انگشت شستمون بکشیم. که هروقت کتابهامون رو جمع میکنیم و میذاریم تو کتابخونه، هر روز صبح که دست و صورتمون رو میشوریم و با هر قاشق غذایی که میخوریم، یادمون نره بهم قول دادیم. که ما متعهد شدیم.
این روزها دوست دارم یه ضربدر قرمز روی انگشت شستم بکشم و کنارش بنویسم ز. یعنی زندگی.
که موقع بالا و پایینها، از تو قوری چای ریختنها، پر کردن گزینهی درست سوالهای امتحان، اسکرول کانالهای تلگرام، یادم نره که متعهد شدم به زنده بودن و زندگی کردن.
یادم نره از لاکهای صورتیصدفی جلسهی آخر خانم دکتر سین یاد گرفتم که میشه تو دنیای ترسناک سرطانها بود، اما به جزئیات ریز زندگی هم توجه کرد.
یادم نره از کورس "هماتولوژی و انکولوژی" با این اسم دلهرهآورش یاد گرفتم که متعهد شدم برای زندهبودن، زنده بودنی که خیلیها همین الان دارن میجنگن برای نگه داشتنش.
این روزها دوست دارم یه ضربدر قرمز روی انگشت شستم بکشم و کنارش بنویسم ز. یعنی زندگی.
که موقع بالا و پایینها، از تو قوری چای ریختنها، پر کردن گزینهی درست سوالهای امتحان، اسکرول کانالهای تلگرام، یادم نره که متعهد شدم به زنده بودن و زندگی کردن.
یادم نره از لاکهای صورتیصدفی جلسهی آخر خانم دکتر سین یاد گرفتم که میشه تو دنیای ترسناک سرطانها بود، اما به جزئیات ریز زندگی هم توجه کرد.
یادم نره از کورس "هماتولوژی و انکولوژی" با این اسم دلهرهآورش یاد گرفتم که متعهد شدم برای زندهبودن، زنده بودنی که خیلیها همین الان دارن میجنگن برای نگه داشتنش.
الان؛ و بعد از گذشت ۳ ماه از بیست و یک سالگی، مطمئن شدم که همیشه اول هرکاری دوتا راه جلوی پامه.
یکیاش همواره و پرنور. پر از درختهای سر به فلک کشیده. گاهی اوقات یه رودخونه هم از کنارش رد میشه. تا تهشم معلومه. اسمشو میذاریم راه یک.
اما راه دوم، ناآشناعه و تاریک. درخت هم نداره، شاید چندتا نهال کوچیک. پر از پیچ و خم و چالهچوله هم هست تازه. تهشم معلوم نیست اصلا. اسمشو میذاریم راه دو.
راهِ یک، راه آسودگیه. راهِ شروع نکردن. راهِ حالا باشه یه وقت دیگهها. راهِ نه بابا مگه به همین سادگیه؟ها. راه دلخوش کردن به شادیهای کوچیکِ حاضر و آمادهی دمدستی. راه قانع شدن به هرچیزی که هست.
راه دوم، راه تصمیمه. راه همون کاری که همیشه دوست داشتی شروع کنی، راه همون کاری که همیشه ازش میترسیدی. راه نه گفتن به خیلی چیزها.و وقتی انتخابش میکنی، فقط چندتا دونه بذر دستته. خودت باید اونا رو بکاری. خودت باید زمینو بکنی و به آب برسی تا نهالهات رو بزرگ کنی. خودت باید وسایل اضافهات رو آتیش بزنی تا راهتو روشن کنی. اما اگه روشن بشه، اگه نهالهات بزرگ و تنومند بشن، اگه به آب برسی، راهت و مسیرت رو برای خودت تبدیل میکنی به بهشت. دلخوشیهات کوچیک نیستن دیگه.
ما اغلب حتی اگه راه دوم رو هم انتخاب کنیم، گوشهی چشممون به راه یکه. به اونی که آسوده و بیخیال مسیر هموارش رو میره. گاهیوقتا اصلا همهچی رو ول میکنیم و میریم اونور تا دلمونو خوش کنیم به درختهای از پیش کاشته شدهاش. یادمون میره مسیرِ سخت ما میتونه تبدیل بشه به یه بهشت، اگه خودمون بخوایم که تو بهشت قدم بزنیم.
+ در حالِ آبیاریِ نهالهای کوچیک...
یکیاش همواره و پرنور. پر از درختهای سر به فلک کشیده. گاهی اوقات یه رودخونه هم از کنارش رد میشه. تا تهشم معلومه. اسمشو میذاریم راه یک.
اما راه دوم، ناآشناعه و تاریک. درخت هم نداره، شاید چندتا نهال کوچیک. پر از پیچ و خم و چالهچوله هم هست تازه. تهشم معلوم نیست اصلا. اسمشو میذاریم راه دو.
راهِ یک، راه آسودگیه. راهِ شروع نکردن. راهِ حالا باشه یه وقت دیگهها. راهِ نه بابا مگه به همین سادگیه؟ها. راه دلخوش کردن به شادیهای کوچیکِ حاضر و آمادهی دمدستی. راه قانع شدن به هرچیزی که هست.
راه دوم، راه تصمیمه. راه همون کاری که همیشه دوست داشتی شروع کنی، راه همون کاری که همیشه ازش میترسیدی. راه نه گفتن به خیلی چیزها.و وقتی انتخابش میکنی، فقط چندتا دونه بذر دستته. خودت باید اونا رو بکاری. خودت باید زمینو بکنی و به آب برسی تا نهالهات رو بزرگ کنی. خودت باید وسایل اضافهات رو آتیش بزنی تا راهتو روشن کنی. اما اگه روشن بشه، اگه نهالهات بزرگ و تنومند بشن، اگه به آب برسی، راهت و مسیرت رو برای خودت تبدیل میکنی به بهشت. دلخوشیهات کوچیک نیستن دیگه.
ما اغلب حتی اگه راه دوم رو هم انتخاب کنیم، گوشهی چشممون به راه یکه. به اونی که آسوده و بیخیال مسیر هموارش رو میره. گاهیوقتا اصلا همهچی رو ول میکنیم و میریم اونور تا دلمونو خوش کنیم به درختهای از پیش کاشته شدهاش. یادمون میره مسیرِ سخت ما میتونه تبدیل بشه به یه بهشت، اگه خودمون بخوایم که تو بهشت قدم بزنیم.
+ در حالِ آبیاریِ نهالهای کوچیک...
+[با کلافگی از اتاق به پذیرایی میرود] مامان این جملهای که میگم رو تکرار کن.
_[ در حال گردگیری ] چه جملهای؟
+ اممم ... بگو که... تیکلوپیدین، کلوپیدوگرل ...[ نیمنگاهی به برگهاش میاندازد].. تیکاگرلور و پراسوگرل آنتاگونیست گیرندهی ایدیپی ان😊
- وا! یعنی چی؟!😶🤨
+اسم چهارتا داروعه با مکانیسمشون. یاد نمیگیرم، اگه تو تکرار کنی یاد میگیرم😇
_خیلیخب🧐 چی بودش؟
+ اممم .. تیکلوپیدین، کلوپیدوگرل و تیکا...
_صبر کن ببینم! دونه دونه بگو! 🤨
+تیکلوپیدین و کلوپیدوگرل
_تیکلوپیدین و ...؟🧐
+کلوپیدوگرل🤓
_کلوپیدوگرل🙄
+و تیکاگرلور و پراسوگرل 😁
_و تیکا چی چی ؟😂
+تی کاگ رِ لور 😂 و پراسوگرل
_ تیکاگرلور و پراسوگرل😎
+ آنتاگونیست گیرندهی ایدیپی ان
_ آنتاگونیست گیرندهی ایدیپی ان😪
+مرسی مامان😍 یاد گرفتم🥳
_یکم استراحت کن اذیت نشی خیلی🙄
_[ در حال گردگیری ] چه جملهای؟
+ اممم ... بگو که... تیکلوپیدین، کلوپیدوگرل ...[ نیمنگاهی به برگهاش میاندازد].. تیکاگرلور و پراسوگرل آنتاگونیست گیرندهی ایدیپی ان😊
- وا! یعنی چی؟!😶🤨
+اسم چهارتا داروعه با مکانیسمشون. یاد نمیگیرم، اگه تو تکرار کنی یاد میگیرم😇
_خیلیخب🧐 چی بودش؟
+ اممم .. تیکلوپیدین، کلوپیدوگرل و تیکا...
_صبر کن ببینم! دونه دونه بگو! 🤨
+تیکلوپیدین و کلوپیدوگرل
_تیکلوپیدین و ...؟🧐
+کلوپیدوگرل🤓
_کلوپیدوگرل🙄
+و تیکاگرلور و پراسوگرل 😁
_و تیکا چی چی ؟😂
+تی کاگ رِ لور 😂 و پراسوگرل
_ تیکاگرلور و پراسوگرل😎
+ آنتاگونیست گیرندهی ایدیپی ان
_ آنتاگونیست گیرندهی ایدیپی ان😪
+مرسی مامان😍 یاد گرفتم🥳
_یکم استراحت کن اذیت نشی خیلی🙄
مرهمانه|فصل چهارم
+[با کلافگی از اتاق به پذیرایی میرود] مامان این جملهای که میگم رو تکرار کن. _[ در حال گردگیری ] چه جملهای؟ + اممم ... بگو که... تیکلوپیدین، کلوپیدوگرل ...[ نیمنگاهی به برگهاش میاندازد].. تیکاگرلور و پراسوگرل آنتاگونیست گیرندهی ایدیپی ان😊 - وا!…
پن یک: پشت یه سری از داروهایی که نسخه میشن، یه مامانی هست که حین گردگیری پذیرایی اسمشونو واسه دخترش تکرار کرده :)))
پ.ن دو : پشت یکسری دیگه از داروها، دختری هست که قراره تو نذری شلهزرد اربعین مامانبزرگ غیبت بخوره.
پ.ن سه: ولی جدی ! این روش تکرار از زبان مامان رو خودم اختراع کردم و خیلی جواب گرفتم تا حالا:)) چیزی که یاد نمیگیرید رو بگید مامانتون تکرار کنه :)))
پ.ن دو : پشت یکسری دیگه از داروها، دختری هست که قراره تو نذری شلهزرد اربعین مامانبزرگ غیبت بخوره.
پ.ن سه: ولی جدی ! این روش تکرار از زبان مامان رو خودم اختراع کردم و خیلی جواب گرفتم تا حالا:)) چیزی که یاد نمیگیرید رو بگید مامانتون تکرار کنه :)))
#شنبههایدوستداشتنی
#هفتهیسیزدهم
#مدیریت_زمان
شاید گاهی اوقات برامون پیش بیاد که نرسیم تا کارهامون رو به انجام برسونیم. خیلی وقتا هم میگیم: وقت کافی برای انجام کارهامون نداریم! حالا به نظرتون مشکل کجاست؟!
از نظر من غرق شدن ها هستن که باعث عدم مدیریت درست زمانمون میشن برای مثال یکی غرق کارشه دیگری غرق فکره و فکریه یا یکی هم غرق روزمرگیه!!!
هیچ چیزی آسون نیست پس ما باید توی زمانهایی که در اختیارمونه رنجی رو به جان بخریم! اون رنج ها میتونن رنج نظم و ترتیب باشن یا رنج حسرت! سنگینی رنج نظم و ترتیب کمه و یجورایی انگیزه بخشه اما رنج حسرت به مراتب خیلی بیشتر و کمرشکنه!
فکر کردن به اینکه زمانمون تموم شدنیه و فانی هستیم، نه تنها بد نیست بلکه خیلی هم خوبه :) از اونجایی که خدا عادل مطلقه؛ ظرف زمان هممون رو برای ۲۴ ساعت به صورت روزانه شارژ میکنه :) حالا نحوه استفاده ماست که مهمه! زمان ارزشمنده و باید این رو بدونیم که وقتی روزی رو پشت سر میگذاریم؛ یه روز کمتر فرصت زندگی کردن داریم! پس باید آگاهانه و دقیق از روزهامون استفاده کنیم!! حالا باید از کجا بفهمیم که روزهامون رو آگاهانه سپری میکنیم؟!
خوب روزهای آگاهانه ویژگی هایی دارن:
اولیش) به بهترین شکل گذروندن آنهاست! که این انتخابیه و ما مسئول انتخاب هامون هستیم!!!
دوم) ساخت موقعیت های خوب زیاد برای خودمون در چنین روزهایی هستش ( واسه افراد متفاوت، موقعیت های متفاوتی داریم؛ اما از اونجایی که حس میکنم بیشترمون دانشجو هستیم یکی از موقعیت ها درکه عمیق تر مباحثیه که داریم یاد میگیریم یعنی در اون مباحث کنکاش کنیم و به کمک فکرمون به درک عمیق تری برسیم :)
سوم) هم راستایی با هدف کلی زندگیمونه!!! خیلی از ماها روزهامون رو تکرار میکنیم بدون اینکه قصد ایجاد تغییر داشته باشیم! وقتی تو چنین وضعیتی گیر افتادین مطمئن باشید اسیر روزمرگی شدید. روزمرگی ارباب ستمگریه که در صورت موافقت خودتون شما رو به بردگی میگیره!
طراح زندگی خودتون باشید تا طعم شیرین گرفتن مزد زحمت هاتون رو با موفقیت واصله بچشید! اگر برنامه خودتون رو طراحی نکنید قطعا درگیر برنامه شخص دیگه ای خواهید شد!!
انتخاب باخود ماهاست؛
رنج نظم و ترتیب یا رنج حسرت؟؟!!
#هفتهیسیزدهم
#مدیریت_زمان
شاید گاهی اوقات برامون پیش بیاد که نرسیم تا کارهامون رو به انجام برسونیم. خیلی وقتا هم میگیم: وقت کافی برای انجام کارهامون نداریم! حالا به نظرتون مشکل کجاست؟!
از نظر من غرق شدن ها هستن که باعث عدم مدیریت درست زمانمون میشن برای مثال یکی غرق کارشه دیگری غرق فکره و فکریه یا یکی هم غرق روزمرگیه!!!
هیچ چیزی آسون نیست پس ما باید توی زمانهایی که در اختیارمونه رنجی رو به جان بخریم! اون رنج ها میتونن رنج نظم و ترتیب باشن یا رنج حسرت! سنگینی رنج نظم و ترتیب کمه و یجورایی انگیزه بخشه اما رنج حسرت به مراتب خیلی بیشتر و کمرشکنه!
فکر کردن به اینکه زمانمون تموم شدنیه و فانی هستیم، نه تنها بد نیست بلکه خیلی هم خوبه :) از اونجایی که خدا عادل مطلقه؛ ظرف زمان هممون رو برای ۲۴ ساعت به صورت روزانه شارژ میکنه :) حالا نحوه استفاده ماست که مهمه! زمان ارزشمنده و باید این رو بدونیم که وقتی روزی رو پشت سر میگذاریم؛ یه روز کمتر فرصت زندگی کردن داریم! پس باید آگاهانه و دقیق از روزهامون استفاده کنیم!! حالا باید از کجا بفهمیم که روزهامون رو آگاهانه سپری میکنیم؟!
خوب روزهای آگاهانه ویژگی هایی دارن:
اولیش) به بهترین شکل گذروندن آنهاست! که این انتخابیه و ما مسئول انتخاب هامون هستیم!!!
دوم) ساخت موقعیت های خوب زیاد برای خودمون در چنین روزهایی هستش ( واسه افراد متفاوت، موقعیت های متفاوتی داریم؛ اما از اونجایی که حس میکنم بیشترمون دانشجو هستیم یکی از موقعیت ها درکه عمیق تر مباحثیه که داریم یاد میگیریم یعنی در اون مباحث کنکاش کنیم و به کمک فکرمون به درک عمیق تری برسیم :)
سوم) هم راستایی با هدف کلی زندگیمونه!!! خیلی از ماها روزهامون رو تکرار میکنیم بدون اینکه قصد ایجاد تغییر داشته باشیم! وقتی تو چنین وضعیتی گیر افتادین مطمئن باشید اسیر روزمرگی شدید. روزمرگی ارباب ستمگریه که در صورت موافقت خودتون شما رو به بردگی میگیره!
طراح زندگی خودتون باشید تا طعم شیرین گرفتن مزد زحمت هاتون رو با موفقیت واصله بچشید! اگر برنامه خودتون رو طراحی نکنید قطعا درگیر برنامه شخص دیگه ای خواهید شد!!
انتخاب باخود ماهاست؛
رنج نظم و ترتیب یا رنج حسرت؟؟!!
مرهمانه|فصل چهارم
#موقت از اونجا که یکشنبهی هفتهی بعد، من امتحان هیجانانگیز کورس خون رو دارم، وقت نمیکنم مطلبی آماده کنم برای #هفتهیدوازدهم. لذا، میخوام از هنر واگذاریام استفاده کنم:))) و بگم اگه کسی میتونه این هفته زمانی رو خالی کنه و در مورد مدیریتزمان بخونه و…
متن این هفته رو هم یکی دیگه از اعضا زحمت کشیدن نوشتن و به من کمک کردن تا به امتحانم برسم:))
خیلی ازشون ممنونم
امیدواریم مفید باشه براتون💫
پن: انشاالله از هفتهی بعد به روال سابق برمیگردیم و خلاصهی مطالبی که خوندم رو براتون مینویسم
خیلی ازشون ممنونم
امیدواریم مفید باشه براتون💫
پن: انشاالله از هفتهی بعد به روال سابق برمیگردیم و خلاصهی مطالبی که خوندم رو براتون مینویسم
مرهمانه|فصل چهارم
پن یک: پشت یه سری از داروهایی که نسخه میشن، یه مامانی هست که حین گردگیری پذیرایی اسمشونو واسه دخترش تکرار کرده :))) پ.ن دو : پشت یکسری دیگه از داروها، دختری هست که قراره تو نذری شلهزرد اربعین مامانبزرگ غیبت بخوره. پ.ن سه: ولی جدی ! این روش تکرار از…
مامان تعریف میکنه مامانبزرگ در جواب اونایی که امروز تو مراسم نذری ازش پرسیدن من کجام، گفته نوهام نگهبانه تو بیمارستان.
اونا:😳😳
مامان بزرگ:☺️☺️
+من: نگهبااااان؟؟😶آها، منظورش کشیک بوده؟🤣🤣
_مامان: آره طفلی😅
پ.ن: سال کنکور هم گفته بود نوهام رفته کلاسهای قلمزنی☺️. حالا من کجا بودم؟ داشتم آزمون قلمچی میدادم😄😄
#یکقلمزننگهبانمیباشم
اونا:😳😳
مامان بزرگ:☺️☺️
+من: نگهبااااان؟؟😶آها، منظورش کشیک بوده؟🤣🤣
_مامان: آره طفلی😅
پ.ن: سال کنکور هم گفته بود نوهام رفته کلاسهای قلمزنی☺️. حالا من کجا بودم؟ داشتم آزمون قلمچی میدادم😄😄
#یکقلمزننگهبانمیباشم
خاطرات/ قسمت اول: ترس!
نگهبان خونهمون یه آقای افغانستاتیه. یه خواهر داره به اسم آرزو که همسن منه. تو افغانستان معلم بوده و الان بارداره. دو ماهه که با مادر و همسرش اومده ایران که فرزندش رو ایران به دنیا بیاره. حدودا یک ماه پیش آرزو رو تو حیاط خونه دیدم و با ذوق پرسیدم:
کوچولومون کی به دنیا میاد؟
گفت هروقت خدا بخواد
یکمی تعجب کردم، لبخند زدم و پرسیدم خدا کی خواسته؟
گفت نمیدونم!
لبخندم ماسید. گفتم یعنی نرفتی دکتر؟ تحت نظر نبودی؟ تستهای غربالگری رو انجام ندادی؟
گفت نه
ترسیدم... اسم ناهنجاری های مادرزادی، داروهای خطرناک دوران بارداری، بیماری های ژنتیکی... همه دور سرم چرخیدن. تا جایی که تونستم محکم و قاطعانه حرف زدم تا بره دکتر. گفت پولشو نداریم، شوهرم بیکاره. یه مرکز خیریه بهش معرفی کردم.
امروز صبح مامان آرزو با نگرانی در خونه رو زد. وقتی در رو باز کردم بدون مقدمه گفت : آرزو نمیزاد!
بهتزده فقط نگاه کردم!
گفت: خانم دکتر باید ۱۰ روز پیش میزایید! دکتر گفته بود. نمیزاد ولی! خطره؟ بیا ببینش! بیا !
یخ کردم! داشتم پس میافتادم! چه کاری از دست من بر میاومد مگه؟
دوباره با نگرانی پرسید :خطره؟
یک آن تمام مطالب مراقبتهای مادر و کودکی که پاس کرده بودم، تمام خاطراتی که از رزیدنتهای زنان خونده بودم و هرچی بلد بودم و نبودم رو به یادآوردم تا ببینم چند روز تاخیر تو زایمان طبیعی خطرناکه.
ترسم نمیذاشت چیزی یادم بیاد. از طرفی حتی یک درصد هم نمیخواستم مسئولیت قبول کنم و بگم که خطرناک نیست، برای همین گفتم آره ... میتونه بد بشه برای هر دوشون... ولی من نمیتونم کاری بکنم...باید ببریدش بیمارستان..
و مامان آرزو بدون هیچ حرف دیگهای رفت.
در رو بستم و به خودم گفتم این سری دیگه جواب آزمایش نشون دادن نبود! دیگه "کراتینین یعنی چی؟" نبود!
این سری بحث حساب باز کردن روی تو و علمت بود، که تو توی اولین تجربهات، از روی ترس تصمیم گرفتی ...
پن: امروز برای اولین بار از اینکه "خانم دکتر" خطاب شدم ترسیدم.
نگهبان خونهمون یه آقای افغانستاتیه. یه خواهر داره به اسم آرزو که همسن منه. تو افغانستان معلم بوده و الان بارداره. دو ماهه که با مادر و همسرش اومده ایران که فرزندش رو ایران به دنیا بیاره. حدودا یک ماه پیش آرزو رو تو حیاط خونه دیدم و با ذوق پرسیدم:
کوچولومون کی به دنیا میاد؟
گفت هروقت خدا بخواد
یکمی تعجب کردم، لبخند زدم و پرسیدم خدا کی خواسته؟
گفت نمیدونم!
لبخندم ماسید. گفتم یعنی نرفتی دکتر؟ تحت نظر نبودی؟ تستهای غربالگری رو انجام ندادی؟
گفت نه
ترسیدم... اسم ناهنجاری های مادرزادی، داروهای خطرناک دوران بارداری، بیماری های ژنتیکی... همه دور سرم چرخیدن. تا جایی که تونستم محکم و قاطعانه حرف زدم تا بره دکتر. گفت پولشو نداریم، شوهرم بیکاره. یه مرکز خیریه بهش معرفی کردم.
امروز صبح مامان آرزو با نگرانی در خونه رو زد. وقتی در رو باز کردم بدون مقدمه گفت : آرزو نمیزاد!
بهتزده فقط نگاه کردم!
گفت: خانم دکتر باید ۱۰ روز پیش میزایید! دکتر گفته بود. نمیزاد ولی! خطره؟ بیا ببینش! بیا !
یخ کردم! داشتم پس میافتادم! چه کاری از دست من بر میاومد مگه؟
دوباره با نگرانی پرسید :خطره؟
یک آن تمام مطالب مراقبتهای مادر و کودکی که پاس کرده بودم، تمام خاطراتی که از رزیدنتهای زنان خونده بودم و هرچی بلد بودم و نبودم رو به یادآوردم تا ببینم چند روز تاخیر تو زایمان طبیعی خطرناکه.
ترسم نمیذاشت چیزی یادم بیاد. از طرفی حتی یک درصد هم نمیخواستم مسئولیت قبول کنم و بگم که خطرناک نیست، برای همین گفتم آره ... میتونه بد بشه برای هر دوشون... ولی من نمیتونم کاری بکنم...باید ببریدش بیمارستان..
و مامان آرزو بدون هیچ حرف دیگهای رفت.
در رو بستم و به خودم گفتم این سری دیگه جواب آزمایش نشون دادن نبود! دیگه "کراتینین یعنی چی؟" نبود!
این سری بحث حساب باز کردن روی تو و علمت بود، که تو توی اولین تجربهات، از روی ترس تصمیم گرفتی ...
پن: امروز برای اولین بار از اینکه "خانم دکتر" خطاب شدم ترسیدم.
روزهای اول کورسهای جدید که سرم خلوتتره با مامان میشینیم فیلم میبینیم. گاهیوقتها وسط فیلم حوصلهام سر میره، از فیلم خوشم نمیاد یا یه حس بدی میگیرم و فکر میکنم وقتم داره تلف میشه و کاش پاشم برم یه کار مفیدتری بکنم و کتاب بخونم مثلا.
ولی به خودم تلنگر میزنم که این بودن تو کنار مامان دلخوشیشه! وقتی با تو فیلم میبینه بیشتر بهش خوش میگذره. از کجا معلوم سال بعد و سالهای بعد با بیشتر شدن مسئولیتت، فرصت چنین کاری رو داشته باشی؟
بعد بغضم میگیره و با خودم فکر میکنم این دقایقی که دارم با مامان فیلم میبینم از مفیدترین و دوستداشتنیترین ساعتهای عمرمن و سوال مامان که میپرسه:" این پسره همونی نیست که تو فیلم لاتاری بازی کرده؟"، مهمترین و قشنگترین سوال دنیا.
ولی به خودم تلنگر میزنم که این بودن تو کنار مامان دلخوشیشه! وقتی با تو فیلم میبینه بیشتر بهش خوش میگذره. از کجا معلوم سال بعد و سالهای بعد با بیشتر شدن مسئولیتت، فرصت چنین کاری رو داشته باشی؟
بعد بغضم میگیره و با خودم فکر میکنم این دقایقی که دارم با مامان فیلم میبینم از مفیدترین و دوستداشتنیترین ساعتهای عمرمن و سوال مامان که میپرسه:" این پسره همونی نیست که تو فیلم لاتاری بازی کرده؟"، مهمترین و قشنگترین سوال دنیا.
مرهمانه|فصل چهارم
خاطرات/ قسمت اول: ترس! نگهبان خونهمون یه آقای افغانستاتیه. یه خواهر داره به اسم آرزو که همسن منه. تو افغانستان معلم بوده و الان بارداره. دو ماهه که با مادر و همسرش اومده ایران که فرزندش رو ایران به دنیا بیاره. حدودا یک ماه پیش آرزو رو تو حیاط خونه دیدم…
مامان آرزو با خوشحالی برامون شیرینی آورد و گفت که خدا رو شکر حال "محمد رافع" خوبه ولی بندناف دور گردنش پیچیده بوده و کم مونده بوده که خفهاش کنه که آرزو رو بردن بیمارستان و اورژانسی زایمانش کردن...
+خدا رو شکر واقعا! به خیر گذشت...
+خدا رو شکر واقعا! به خیر گذشت...
#شنبههایدوستداشتنی
#هفتهیچهاردهم
#کنکوریها
تو این هفته رفتم سراغ مدیریت زمان حین مطالعه و درس خوندن.مدیریت زمان باعث یادگیری سریع و بدون فراموشی میشه که این هفته و هفتههای بعد درموردشون صحبت میکنیم.
فعلا بگم که خوندن این پست رو شدیدا به همهی #کنکوریها و دانشجوها پیشنهاد میکنم.
✅برخلاف تصور غالب، ما چیزی به اسم حافظهی خوب و بد نداریم، ما حافظهی آموزش دیده و آموزشندیده داریم.
ما فکر میکنیم حافظه مثل سایز کفش میمونه و ثابته و رشد نمیکنه، در حالی که حافظه مثل ماهیچهاس که هرچقدر صحیحتر به کار گرفته بشه، رشد میکنه.
✅فرض کنید من ازتون بخوام این جمله رو حفظ کنید:
" فیلهای صورتی خالخالی و گوزنهای شاخدار راهراه، دو گونهی غالب حیوانات در جنگل آمازون هستند." شما قطعا شش هفت ثانیه پس از خوندن این جمله فراموشش میکنید، امااگه من بگم اگه این جمله تا هفتهی بعد یادتون بمونه، من ده میلیون تومن به شما جایزه میدم، تا هفتهی بعد که هیچی تا عمر دارید این جملهی مسخره رو فراموش نمیکنید:))
دلیلش چیه؟ دلیل اینکه با تغییر نحوهی بیان من، شما تبدیل به یه نابغهی حافظهای شدید که تا سالها مطلبی رو یادش میمونه؟ دلیل اون چیزی نیست جز "انگیزه".
✅انگیزه از کجا میاد؟ باید ببینیم چرایی داستان رو چهجوری برای خودمون تعریف کردیم. چرا من باید این مطلب رو حفظ کنم؟ چرا باید این درس رو بخونم؟ چرا باید لغت زبان حفظ کنم؟
برای اینکه مطلبی تو یادتون بمونه، همیشه از خودتون قبلش بپرسید چرا باید این مطلب رو یاد بگیرم؟ چون اگه دلیلی برای انجامش نداشته باشید، چیزی در حافظهی شما ثبت نخواهد شد.
✅انگیزه چه جوری ایجاد میشه؟ دلیل، نتیجه رو ایجاد میکنه. هر چقدر دلیل و چرایی کارمون رو برای خودمون مشخصتر کنیم، احتمال اینکه تو این مسیر مغزمون همراهمون بیاد خیلی بیشتره. پس کار کوچیک و سادهای که باعث انگیزه میشه، پرسیدن این سواله که :"چرا؟"
✅ گفته میشه هرکاری که انجام میشه، از لحاظ آناتومیک این مسیر رو طی میکنه:
مغز👈 قلب👈 دست
یعنی اول ایدهی یه کاری در ذهن ما شکل میگیره(مغز) و بعد با توجه به ارزشهامون تبدیل به یه رویای دلخواه میشه(قلب) و بعد عملی میشه(دست)
کسی که رویا پرداز و تصویرپردازه فقط تا مرحلهی قلب میاد ولی برای به دست آوردنش باید وارد مرحلهی عمل بشه. چه جوری؟ با انگیزه.
انگیزه یعنی چی؟ یعنی دونستن چرایی انجام این کار. بشینید ببینید برای چی میخواید این کارو انجام بدید؟ بهتون حس قدرت میده؟ حس مفید بودن میده؟ حالتون رو خوب میکنه؟
💎خلاصه که، اگه میخواید یادگیری بدون فراموشی داشته باشید، بگردید برای یادگیریتون علت و چرایی پیدا کنید! اگه علتتون براتون مهم باشه، محال ممکنه فراموشش کنید!
@marhamane
#هفتهیچهاردهم
#کنکوریها
تو این هفته رفتم سراغ مدیریت زمان حین مطالعه و درس خوندن.مدیریت زمان باعث یادگیری سریع و بدون فراموشی میشه که این هفته و هفتههای بعد درموردشون صحبت میکنیم.
فعلا بگم که خوندن این پست رو شدیدا به همهی #کنکوریها و دانشجوها پیشنهاد میکنم.
✅برخلاف تصور غالب، ما چیزی به اسم حافظهی خوب و بد نداریم، ما حافظهی آموزش دیده و آموزشندیده داریم.
ما فکر میکنیم حافظه مثل سایز کفش میمونه و ثابته و رشد نمیکنه، در حالی که حافظه مثل ماهیچهاس که هرچقدر صحیحتر به کار گرفته بشه، رشد میکنه.
✅فرض کنید من ازتون بخوام این جمله رو حفظ کنید:
" فیلهای صورتی خالخالی و گوزنهای شاخدار راهراه، دو گونهی غالب حیوانات در جنگل آمازون هستند." شما قطعا شش هفت ثانیه پس از خوندن این جمله فراموشش میکنید، امااگه من بگم اگه این جمله تا هفتهی بعد یادتون بمونه، من ده میلیون تومن به شما جایزه میدم، تا هفتهی بعد که هیچی تا عمر دارید این جملهی مسخره رو فراموش نمیکنید:))
دلیلش چیه؟ دلیل اینکه با تغییر نحوهی بیان من، شما تبدیل به یه نابغهی حافظهای شدید که تا سالها مطلبی رو یادش میمونه؟ دلیل اون چیزی نیست جز "انگیزه".
✅انگیزه از کجا میاد؟ باید ببینیم چرایی داستان رو چهجوری برای خودمون تعریف کردیم. چرا من باید این مطلب رو حفظ کنم؟ چرا باید این درس رو بخونم؟ چرا باید لغت زبان حفظ کنم؟
برای اینکه مطلبی تو یادتون بمونه، همیشه از خودتون قبلش بپرسید چرا باید این مطلب رو یاد بگیرم؟ چون اگه دلیلی برای انجامش نداشته باشید، چیزی در حافظهی شما ثبت نخواهد شد.
✅انگیزه چه جوری ایجاد میشه؟ دلیل، نتیجه رو ایجاد میکنه. هر چقدر دلیل و چرایی کارمون رو برای خودمون مشخصتر کنیم، احتمال اینکه تو این مسیر مغزمون همراهمون بیاد خیلی بیشتره. پس کار کوچیک و سادهای که باعث انگیزه میشه، پرسیدن این سواله که :"چرا؟"
✅ گفته میشه هرکاری که انجام میشه، از لحاظ آناتومیک این مسیر رو طی میکنه:
مغز👈 قلب👈 دست
یعنی اول ایدهی یه کاری در ذهن ما شکل میگیره(مغز) و بعد با توجه به ارزشهامون تبدیل به یه رویای دلخواه میشه(قلب) و بعد عملی میشه(دست)
کسی که رویا پرداز و تصویرپردازه فقط تا مرحلهی قلب میاد ولی برای به دست آوردنش باید وارد مرحلهی عمل بشه. چه جوری؟ با انگیزه.
انگیزه یعنی چی؟ یعنی دونستن چرایی انجام این کار. بشینید ببینید برای چی میخواید این کارو انجام بدید؟ بهتون حس قدرت میده؟ حس مفید بودن میده؟ حالتون رو خوب میکنه؟
💎خلاصه که، اگه میخواید یادگیری بدون فراموشی داشته باشید، بگردید برای یادگیریتون علت و چرایی پیدا کنید! اگه علتتون براتون مهم باشه، محال ممکنه فراموشش کنید!
@marhamane
این هفته: پاسخ به دو تا سوال پرتکرار که تا حالا خیلی از #کنکوریها از من پرسیدن:
من خیلی بیانگیزهام، چی کار کنم؟
من حافظهام ضعیفه چی کار کنم؟
ضمنا برای دوستای جدیدی که تازه به جمع ما اضافه شدن بگم که #شنبههایدوستداشتنی یعنی من طی هفته در مورد یکسری مطالب مهم و کاربردی مطالعه میکنم و شنبهها خلاصهاش رو اینجا تعریف میکنم. تا حالا در مورد برنامهریزی صحبت کردیم و الانم تو بحث مدیریت زمانیم.
قسمت اولش هم از اینجاست :
https://t.me/marhamane/148
من خیلی بیانگیزهام، چی کار کنم؟
من حافظهام ضعیفه چی کار کنم؟
ضمنا برای دوستای جدیدی که تازه به جمع ما اضافه شدن بگم که #شنبههایدوستداشتنی یعنی من طی هفته در مورد یکسری مطالب مهم و کاربردی مطالعه میکنم و شنبهها خلاصهاش رو اینجا تعریف میکنم. تا حالا در مورد برنامهریزی صحبت کردیم و الانم تو بحث مدیریت زمانیم.
قسمت اولش هم از اینجاست :
https://t.me/marhamane/148
Telegram
مرهمانه 🍃
چند روز پیش تصمیم گرفتم که از فرصت یک ماه و نیمهی تعطیلات تابستونیام استفاده کنم و یکسری مهارتها رو در خودم تقویت کنم.
قصد دارم خلاصهی کوتاهی از مطالبی که یاد میگیرم رو در یک روز خاص از هفته، که فعلا شنبه هاست، اینجا با شما به اشتراک بذارم، تا هم بهتر…
قصد دارم خلاصهی کوتاهی از مطالبی که یاد میگیرم رو در یک روز خاص از هفته، که فعلا شنبه هاست، اینجا با شما به اشتراک بذارم، تا هم بهتر…
تو میزان سنی که داری نیستی. تو با سایز لباسهات تعریف نمیشی. تو میزان وزنی که داری نیستی، یا رنگ موهات.
تو اسمی که داری نیستی، یا با چال گونهات تعریف نمیشی.
تو تمام کتابهایی هستی که میخونی و تمام واژههایی که صحبت میکنی. تو صدای گرفتهی سر صبح هستی و لبخندهایی که سعی کردی پنهان کنی.
تو شیرینی خندههات هستی و هر قطره اشکی که گریستی. تو آوازهایی هستی که بلند میخونی وقتی میدونی کاملا تنها هستی.
تو تمام مکانهایی هستی که در اون حضور داشتی و جایی که "خونه" مینامیش.
تو چیزهایی هستی که بهشون باور داری و آدمهایی که عاشقشون هستی.
تو عکسهای توی اتاقخوابت هستی و آیندهای که رویاش رو داری.
تو زیبایی بی حدی در خودت داری، اما به نظر میرسه فراموشش کردی. از وقتی تصمیم گرفتی با تمام چیزهایی که نیستی، تعریف بشی.
@marhamane
تو اسمی که داری نیستی، یا با چال گونهات تعریف نمیشی.
تو تمام کتابهایی هستی که میخونی و تمام واژههایی که صحبت میکنی. تو صدای گرفتهی سر صبح هستی و لبخندهایی که سعی کردی پنهان کنی.
تو شیرینی خندههات هستی و هر قطره اشکی که گریستی. تو آوازهایی هستی که بلند میخونی وقتی میدونی کاملا تنها هستی.
تو تمام مکانهایی هستی که در اون حضور داشتی و جایی که "خونه" مینامیش.
تو چیزهایی هستی که بهشون باور داری و آدمهایی که عاشقشون هستی.
تو عکسهای توی اتاقخوابت هستی و آیندهای که رویاش رو داری.
تو زیبایی بی حدی در خودت داری، اما به نظر میرسه فراموشش کردی. از وقتی تصمیم گرفتی با تمام چیزهایی که نیستی، تعریف بشی.
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
Photo
راستش هرچی فکر کردم، یادم نیومد کی برای اولین بار بهم گفت که "یکی از دونههای انار، بهشتیه."
ولی هرکس که بوده، باعث شده من از بچگی تا همین حالا، از هیچ دونهی اناری نگذرم، به هوای خوردن یه دونه انار بهشتی. یه دونه انار، درست از سمت خدایی که کمتر این موقعیتهای ارتباط مستقیم باهاش پیش میاد.
یادمه بچه که بودم با خودم میگفتم:" من اگه خدا بودم، این دونه رو کجا میذاشتم؟" و از اونجایی که خدای بدجنسی میشدم، میگفتم :"حتما اونایی که خیلی چسبیدن به پوستهشون، یا اونی که یه ذره له شده یا چسبیده به اون سفیدا" و بعد دقیقا میرفتم سراغ همونا. یعنی دختربچهی لوسی که هیچ میوهی زدهدار و یهکمی لهشده رو نمیخورد، شده بود یه کارآگاه حساس که از هیچ دونه اناری نمیگذشت.
امروز که بین درس خوندنام، قلب یک انار رو باز کردم و با دیدن دونههاش لبخند زدم به همهی افکار کودکیام، یه دفعه یه صدایی تو قلبم گفت:" اینکه من یه دونه از اینا رو از بهشت گذاشتم این تو، درست. اینکه همیشه حریص بودی که این یه دونه رو پیدا کنی هم درست. ولی کاش بدونی اگه تو خودت یه انار باشی، تمام دونههات از منه و بهشتی.کاش انقدر که مراقب همهی انارهای دنیایی، مراقب خودت باشی. کاش به خودت، به دونههای لهشده و گمشدهات هم انقدر حریص باشی."
ولی هرکس که بوده، باعث شده من از بچگی تا همین حالا، از هیچ دونهی اناری نگذرم، به هوای خوردن یه دونه انار بهشتی. یه دونه انار، درست از سمت خدایی که کمتر این موقعیتهای ارتباط مستقیم باهاش پیش میاد.
یادمه بچه که بودم با خودم میگفتم:" من اگه خدا بودم، این دونه رو کجا میذاشتم؟" و از اونجایی که خدای بدجنسی میشدم، میگفتم :"حتما اونایی که خیلی چسبیدن به پوستهشون، یا اونی که یه ذره له شده یا چسبیده به اون سفیدا" و بعد دقیقا میرفتم سراغ همونا. یعنی دختربچهی لوسی که هیچ میوهی زدهدار و یهکمی لهشده رو نمیخورد، شده بود یه کارآگاه حساس که از هیچ دونه اناری نمیگذشت.
امروز که بین درس خوندنام، قلب یک انار رو باز کردم و با دیدن دونههاش لبخند زدم به همهی افکار کودکیام، یه دفعه یه صدایی تو قلبم گفت:" اینکه من یه دونه از اینا رو از بهشت گذاشتم این تو، درست. اینکه همیشه حریص بودی که این یه دونه رو پیدا کنی هم درست. ولی کاش بدونی اگه تو خودت یه انار باشی، تمام دونههات از منه و بهشتی.کاش انقدر که مراقب همهی انارهای دنیایی، مراقب خودت باشی. کاش به خودت، به دونههای لهشده و گمشدهات هم انقدر حریص باشی."
مرهمانه|فصل چهارم
Photo
پندِ من به همهی تازهنفسها و جوونها اینه که یه کار، فقط یه کار سخت و دلهرهآور و ترسناکِ زندگیتون رو انجام بدید؛ باهاش رو به رو بشید، گلاویز بشید و از جان مایه بذارید برای انجام شدنش.
بعدش که موفق شدید و از پسش براومدید، دیگه هروقت برای هر کار کوچیک و بزرگی که خواستید جا بزنید و "نه" و "نمیشه" و "نمیتونم" توی کار بیارید، ناخودآگاهتون سر بیرون میاره و میگه: "هی فلانی! تو از پس سختتر از اینم براومدیا، حالا خود دانی!"
+ فردا صبح، کلاس سمیولوژی در مرکز ترومای این شهر.
بعدش که موفق شدید و از پسش براومدید، دیگه هروقت برای هر کار کوچیک و بزرگی که خواستید جا بزنید و "نه" و "نمیشه" و "نمیتونم" توی کار بیارید، ناخودآگاهتون سر بیرون میاره و میگه: "هی فلانی! تو از پس سختتر از اینم براومدیا، حالا خود دانی!"
+ فردا صبح، کلاس سمیولوژی در مرکز ترومای این شهر.
یک: امروز بیمارستان انقدر شلوغ بود که اصلا نمیشد تو راهروش راه بری. مثل یه واگن شلوغ مترو! همه هم کلافه و بیحوصله و بیاعصاب. ترسیدم راستش!
دو: الان در مرحلهای ام که به جز روماتو و ریه، هررر بخش دیگهای رفتیم، وسط کلاس رو کردم به سمیرا و با چشمای قلبقلبی گفتم:"واااای من تخصصمو انتخاب کردم"، سمیرا که دیگه این حرف منو جدی نمیگیره ولی من از اینکه دامنهی علایقم گستردس، خوشحالم راستش!:)))
سه: امروز یه آقای زندانی با دستبند به ما لبخند زد!
شاید اگه بعدها یکی ازم پرسید کی فهمیدی وارد جامعه شدی، این صحنه رو بگم. اگه مامان بدونه من قراره با چه آدمهایی سر و کله بزنم!
چهار: امروز یه آقای جوان ما رو که پشت سر استاد دید گفت :" دکتر اومد. با این اَنترن مَنترن هاش!!"
و من نمیدونستم بخندم یا به حال روزهایی که قراره کسی ما رو جدی نگیره گریه کنم!
پنج: امروز سمیرا میگفت این بیمارستان گریههای ما رو زیاد خواهد دید. این به نظرم درستترین پیشبینی از آیندس.
دو: الان در مرحلهای ام که به جز روماتو و ریه، هررر بخش دیگهای رفتیم، وسط کلاس رو کردم به سمیرا و با چشمای قلبقلبی گفتم:"واااای من تخصصمو انتخاب کردم"، سمیرا که دیگه این حرف منو جدی نمیگیره ولی من از اینکه دامنهی علایقم گستردس، خوشحالم راستش!:)))
سه: امروز یه آقای زندانی با دستبند به ما لبخند زد!
شاید اگه بعدها یکی ازم پرسید کی فهمیدی وارد جامعه شدی، این صحنه رو بگم. اگه مامان بدونه من قراره با چه آدمهایی سر و کله بزنم!
چهار: امروز یه آقای جوان ما رو که پشت سر استاد دید گفت :" دکتر اومد. با این اَنترن مَنترن هاش!!"
و من نمیدونستم بخندم یا به حال روزهایی که قراره کسی ما رو جدی نگیره گریه کنم!
پنج: امروز سمیرا میگفت این بیمارستان گریههای ما رو زیاد خواهد دید. این به نظرم درستترین پیشبینی از آیندس.
این روزها؛ من درگیر ورود به دنیایی ام که با دنیای الانم خیلی فرق داره. دنیای الان من؛ کوچیکه و جمع و جور با یه آسمون پرستاره به وسعت رویاهام، با آدمهای خیلی کمی که رابطهی قویای باهاشون دارم. من به شدت درونگرام و احساساتم رو خیلی به زبون نمیارم. من بلدم بنویسم. من از بچگی برای حرف زدن با هرکسی که اطرافم بوده، نامه نوشتم همیشه. بیست سال دنیای من این شکلی بوده.
اما بیمارستان؟ یه دنیای بزرگه با هزااار جور آدم مختلف. آدمهایی که تا به همین الان، بدون توجه بهشون زندگی کردم. و حالا این منم که باید حصاری که سالها بین خودم و آدمها کشیدم رو بشکنم و ارتباط بگیرم، منم که باید کاری کنم بهم اعتماد بشه، منم که باید گوش شنوا باشم، منم که باید کوتاه بیام.
منم که باید اشکهامو پاک کنم، منم که باید همیشه لبخند رو لبم باشه، منم که باید بچههای بستری تو بخش رو بخندونم. منم که باید بلد باشم احساسم رو توی صورتم، چشمهام و تُن صدام به نمایش بذارم تا محکوم نشم به بیاحساسی.
منم که باید به مریض زندانی و با دستبند همونقدر احترام بذارم که به استادم. منم که باید انقدر شجاع باشم که برم جلو و معاینه کنم و کار یاد بگیرم. منم که باید انقدر با اعتماد به نفس حرف بزنم که مریضهای بیحوصله، جدیام بگیرن.
این من، با اون منی که قراره این کارا رو بکنه خیلی فرق داره و فقط تا اسفند فرصت دارم برای عوض شدن، برای بیرون اومدن از دنیای کوچیکِ امنم و ورود به دنیای ناشناختهی بیرون.
راه درازی به نظر میرسه، اما قدم به قدم جلو میرم. از کارهای کوچیک شروع میکنم، از ارتباطهای کوچیک و لبخندهای کوچیک. تا یه روزی، شاید سال بعد، این نوشتهام رو بخونم و احسای رضایت کنم از "خود"ای که ساختم.
#قدم_به_قدم🌱
اما بیمارستان؟ یه دنیای بزرگه با هزااار جور آدم مختلف. آدمهایی که تا به همین الان، بدون توجه بهشون زندگی کردم. و حالا این منم که باید حصاری که سالها بین خودم و آدمها کشیدم رو بشکنم و ارتباط بگیرم، منم که باید کاری کنم بهم اعتماد بشه، منم که باید گوش شنوا باشم، منم که باید کوتاه بیام.
منم که باید اشکهامو پاک کنم، منم که باید همیشه لبخند رو لبم باشه، منم که باید بچههای بستری تو بخش رو بخندونم. منم که باید بلد باشم احساسم رو توی صورتم، چشمهام و تُن صدام به نمایش بذارم تا محکوم نشم به بیاحساسی.
منم که باید به مریض زندانی و با دستبند همونقدر احترام بذارم که به استادم. منم که باید انقدر شجاع باشم که برم جلو و معاینه کنم و کار یاد بگیرم. منم که باید انقدر با اعتماد به نفس حرف بزنم که مریضهای بیحوصله، جدیام بگیرن.
این من، با اون منی که قراره این کارا رو بکنه خیلی فرق داره و فقط تا اسفند فرصت دارم برای عوض شدن، برای بیرون اومدن از دنیای کوچیکِ امنم و ورود به دنیای ناشناختهی بیرون.
راه درازی به نظر میرسه، اما قدم به قدم جلو میرم. از کارهای کوچیک شروع میکنم، از ارتباطهای کوچیک و لبخندهای کوچیک. تا یه روزی، شاید سال بعد، این نوشتهام رو بخونم و احسای رضایت کنم از "خود"ای که ساختم.
#قدم_به_قدم🌱
#شنبههایدوستداشتنی
#هفتهیپانزدهم
این هفته من با تکنیکی در مدیریت زمان آشنا شدم که به نظر خودم مهمترینشه و شاید برای شخص من از همهی قدمهای قبلی مهمتره و باید خیلی بیشتر روش کار کنم.
✅ شما دست روی هررر روزی از تقویم که بذاری، منجمها با محاسبات خیلی دقیقی میتونن ساعت طلوع خورشید توی اون روز رو بهت بگن و اون روز هم که فرا برسه، میبینی واقعا همون شده که بهت گفتن. یعنی چی؟ یعنی این جهان پایه و اساسش بر نظمه، نظمی که هیچوقت بهم نمیخوره.
✅اگه میخوایم تو این دنیایی که اساسش بر نظمه، به یه رضایت شخصی از خودمون برسیم، هیچ هیچ هیچ چارهای جز رعایت نظم شخصی نداریم.
✅نظم شخصی یا سلف دیسیپلین یعنی ما تعیین میکنیم هرروز، روزی n ساعت رو به درس خوندن یا ورزش کردن یا مطالعه کردن یا تقویت مهارت x، اختصاص بدیم و آااااسمون به زمین بیاد هم انجامش بدیم و اصلا مهم نباشه که سردرد داریم یا نداریم، برنامه تلویزیون خوبه یا بده، مهمون میاد یا نمیاد و حالمون خوبه یا بده. زوره؟ درده؟ رنجه؟ هیچ اهمیتی نداره! راهش همینه که هست! ما هیچ شبی حق نداریم به رختخواب بریم مگه اینکه n ساعتمون رو تکمیل کرده باشیم.
✅یه نکتهی جالب اینه که میگن نقطهی مقابل نظم شخصی اینه که شما هرروز صبح که از خواب پا میشی از خودت بپرسی امروز چی کار کنم؟
اکثر قریب به اتفاق ما اگه صبح از خواب پاشیم و از خودمون بپرسیم بلند شم یا به خوابم ادامه بدم؟ یه ذره بیشتر بخوابم یا برم درسمو بخونم؟ دوش بگیرم یا نگیرم؟ دانشگاه برم یا نرم؟ مغلوب میشیم و آلارم رو خاموش میکنیم و میخوابیم.
در صورتی که سلف دیسیپلین میگه این سوالا اصلا حق تو نیست! تو حق انتخابی نداری! تو باید بیدار شی، باید دوش بگیری، باید درس بخونی و باید دانشگاه بری.
✅ سلف دیسیپلین یعنی ما حق نداریم برای کارهایی که باید انجام بدیم از خودمون سوال بپرسیم!
✅کتاب اثر مرکب اینجوری شروع میشه که پدر نویسنده انقدر به ورزش در ساعت شش صبح مقید بوده که نویسنده به جای نگاه کردن به ساعت، با دیدن پدرش میفهمیده که ساعت شش شده. اینه نظم شخصی! هرروز. در هرحالتی. به هر سختیای که شده.
#هفتهیپانزدهم
این هفته من با تکنیکی در مدیریت زمان آشنا شدم که به نظر خودم مهمترینشه و شاید برای شخص من از همهی قدمهای قبلی مهمتره و باید خیلی بیشتر روش کار کنم.
✅ شما دست روی هررر روزی از تقویم که بذاری، منجمها با محاسبات خیلی دقیقی میتونن ساعت طلوع خورشید توی اون روز رو بهت بگن و اون روز هم که فرا برسه، میبینی واقعا همون شده که بهت گفتن. یعنی چی؟ یعنی این جهان پایه و اساسش بر نظمه، نظمی که هیچوقت بهم نمیخوره.
✅اگه میخوایم تو این دنیایی که اساسش بر نظمه، به یه رضایت شخصی از خودمون برسیم، هیچ هیچ هیچ چارهای جز رعایت نظم شخصی نداریم.
✅نظم شخصی یا سلف دیسیپلین یعنی ما تعیین میکنیم هرروز، روزی n ساعت رو به درس خوندن یا ورزش کردن یا مطالعه کردن یا تقویت مهارت x، اختصاص بدیم و آااااسمون به زمین بیاد هم انجامش بدیم و اصلا مهم نباشه که سردرد داریم یا نداریم، برنامه تلویزیون خوبه یا بده، مهمون میاد یا نمیاد و حالمون خوبه یا بده. زوره؟ درده؟ رنجه؟ هیچ اهمیتی نداره! راهش همینه که هست! ما هیچ شبی حق نداریم به رختخواب بریم مگه اینکه n ساعتمون رو تکمیل کرده باشیم.
✅یه نکتهی جالب اینه که میگن نقطهی مقابل نظم شخصی اینه که شما هرروز صبح که از خواب پا میشی از خودت بپرسی امروز چی کار کنم؟
اکثر قریب به اتفاق ما اگه صبح از خواب پاشیم و از خودمون بپرسیم بلند شم یا به خوابم ادامه بدم؟ یه ذره بیشتر بخوابم یا برم درسمو بخونم؟ دوش بگیرم یا نگیرم؟ دانشگاه برم یا نرم؟ مغلوب میشیم و آلارم رو خاموش میکنیم و میخوابیم.
در صورتی که سلف دیسیپلین میگه این سوالا اصلا حق تو نیست! تو حق انتخابی نداری! تو باید بیدار شی، باید دوش بگیری، باید درس بخونی و باید دانشگاه بری.
✅ سلف دیسیپلین یعنی ما حق نداریم برای کارهایی که باید انجام بدیم از خودمون سوال بپرسیم!
✅کتاب اثر مرکب اینجوری شروع میشه که پدر نویسنده انقدر به ورزش در ساعت شش صبح مقید بوده که نویسنده به جای نگاه کردن به ساعت، با دیدن پدرش میفهمیده که ساعت شش شده. اینه نظم شخصی! هرروز. در هرحالتی. به هر سختیای که شده.