مرهمانه|فصل چهارم
3.05K subscribers
238 photos
24 videos
16 files
136 links
برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
.
Download Telegram
مرهمانه|فصل چهارم
Photo
#شنبه‌های‌دوست‌داشتنی
#هفته‌‌ی‌دوازدهم

قدم چهارم: کمال گرایی یا کامل گرایی؟

شما هم از این آدما دور بر خودتون دیدین که میگن:" من یا کاریو انجام نمیدم یا اگر انجامش بدم بی عیب و نقصه" و به این خصوصیت خودشون افتخار هم می کنن؟
حالا از نظر خیلیا ممکنه این اخلاق خوب باشه، ولی من میگم که کاملاً خوب نیست، یه کم صبر کنید الان براتون توضیح میدم.
به این مدل آدم ها میگن perfectionist یا "کمال گرا" البته بهتره بگم "کامل گرا".
این مدل آدم ها یه نوع وسواس فکری دارن، یعنی استاندارد هایی مثل ۹۰ یا ۹۵ رو از صد قبول ندارن، یا صفر یا صد. به همین دلیل:
☝️چون میخوان یه کار رو کامل و بی نقص انجام بدن، گاهی اونقدر حساسیت به خرج میدن که حتی کار مورد نظرشونو شروع نمی کنن؛ مثلا طرف میخواد یه انیماتور بشه، ولی با خودش میگه اول باید یه تبلت گرافیکی بگیرم، یه سیستم قوی بگیرم، لوازم التحریر حسابی بگیرم، خب، الان که پول ندارم چیکار کنم؟ آهان صبر میکنم پولامو جمع میکنم بعد شروع میکنم و بعد سال ها میگذره و اون فرد رو میبینید که هنوز سر همون نقطه ی اوله با اینکه اگر با همون امکانات ساده، لپ تاپ معمولی، کاغذ و مداد متوسط کارشو شروع کرده بود حداقل یه قدم به هدفش نزدیک تر شده بود.
✌️یا به دلیل کامل گراییشون وقت زیادی رو روی همه ی کارهاشون میذارن؛ مثلا توی برنامه ی روزانشون نوشتن "تمیز کردن میز کار" و برای اون حدودا ۱۵ دقیقه زمان گذاشتن ولی میرن تو اینترنت "مدل های مختلف چینش میز کار" رو پیدا میکنن بعد در حین سرچ کردن چشمشون میخوره به لوازمی که ندارن، بعد فکر میکنن از کجا تهیش کنن و بعد و بعد وبعد....و این داستان ادامه دارد...
یهو چشم باز میکنن می بینن یک ساعته که مشغول فقط جمع و جور کردن میزکارشون بودن.
☝️✌️علاوه بر اینها این مدل افراد نمی تونن کارشون رو به کسی واگذار کنن یا به اصطلاح "تفویض وظایف" انجام بدن، چون نمی تونن به کسی اعتماد کنن. می خوان هر کاری رو خودشون انجام بدن چون فکر می کنن فقط خودشونن که به بهترین نحو از پس کار ها برمیان.
و به همین دلایل وقت کم میارن و سراغ مدیریت زمان میان، در حالی که این کامل گراییشون یه سد بزرگ برای برنامه ریزی روزانشونه. پس این افراد اول باید سعی کنن از "کامل گرایی" به "کمال گرایی" برسن، کمال گرایی باعث پیشرفته نه کامل گرایی!
یه جایی خونده بودم:
Be Brave, Not Perfect
پس ما باید بپذیریم که همه کامل نیستن، کامل بودن مهم نیست ، مهم اینه که نسبت به نسخه قبلی خودمون آپدیت شده باشیم.
به دیگران اعتماد کنیم و بخشی از کار هامون رو که واقعا مهم نیستن و بقیه هم از پسش برمیان به اونها بسپاریم.
زمان مثل طلا ارزشمنده ولی مثل طلا قابل بازگشت نیست، پس با حساسیت های بیهوده هدرش ندیم :)
سال پیش‌دانشگاهی، یه روز با فاطمه و عاطفه رفتیم زیرزمین مدرسه. کلی حرف زدیم و آخرش بهم قول دادیم واسه آزمون بعدی ترازمون زیادتر بشه. عدد ترازی رو هم که هدف‌مون بود بهم گفتیم. آخرش من پیشنهاد دادم برای اینکه به قول و هدف‌مون پایبند بمونیم، یه ضربدر قرمز روی انگشت شست‌مون بکشیم. که هروقت کتاب‌هامون رو جمع می‌کنیم و میذاریم تو کتابخونه، هر روز صبح که دست و صورت‌مون رو می‌شوریم و با هر قاشق غذایی که می‌خوریم، یادمون نره بهم قول دادیم. که ما متعهد شدیم.
این روزها دوست دارم یه ضربدر قرمز روی انگشت شستم بکشم و کنارش بنویسم ز. یعنی زندگی.
که موقع بالا و پایین‌ها، از تو قوری چای ریختن‌ها، پر کردن گزینه‌‌ی درست سوالهای امتحان، اسکرول کانال‌های تلگرام، یادم نره که متعهد شدم به زنده بودن و زندگی کردن.
یادم نره از لاک‌های صورتی‌صدفی جلسه‌ی آخر خانم دکتر سین یاد گرفتم که میشه تو دنیای ترسناک سرطان‌ها بود، اما به جزئیات ریز زندگی هم توجه کرد.
یادم نره از کورس "هماتولوژی و انکولوژی" با این اسم دلهره‌آورش یاد گرفتم که متعهد شدم برای زنده‌بودن، زنده بودنی که خیلی‌ها همین الان دارن می‌جنگن برای نگه داشتنش.
الان؛ و بعد از گذشت ۳ ماه از بیست و یک سالگی، مطمئن شدم که همیشه اول هرکاری دوتا راه جلوی پامه.
یکی‌اش همواره و پرنور. پر از درخت‌های سر به فلک کشیده. گاهی اوقات یه رودخونه هم از کنارش رد میشه. تا تهشم معلومه. اسمشو میذاریم راه یک.
اما راه دوم، ناآشناعه و تاریک. درخت هم نداره، شاید چندتا نهال کوچیک. پر از پیچ و خم و چاله‌چوله هم هست تازه. تهشم معلوم نیست اصلا. اسمشو میذاریم راه دو.
راهِ یک، راه آسودگیه. راهِ شروع نکردن. راهِ حالا باشه یه وقت دیگه‌ها. راهِ نه بابا مگه به همین سادگیه؟ها. راه دل‌خوش کردن به شادی‌های کوچیکِ حاضر و آماده‌‌ی دم‌دستی. راه قانع شدن به هرچیزی که هست.
راه دوم، راه تصمیمه. راه همون کاری که همیشه دوست داشتی شروع کنی، راه همون کاری که همیشه ازش می‌ترسیدی. راه نه گفتن به خیلی چیزها.و وقتی انتخابش می‌کنی، فقط چندتا دونه بذر دستته. خودت باید اونا رو بکاری. خودت باید زمینو بکنی و به آب برسی تا نهال‌هات رو بزرگ کنی. خودت باید وسایل اضافه‌ات رو آتیش بزنی تا راهتو روشن کنی. اما اگه روشن بشه، اگه نهال‌هات بزرگ و تنومند بشن، اگه به آب برسی، راهت و مسیرت رو برای خودت تبدیل می‌کنی به بهشت. دل‌‌خوشی‌هات کوچیک نیستن دیگه.
ما اغلب حتی اگه راه دوم رو هم انتخاب کنیم، گوشه‌ی چشم‌مون به راه یکه. به اونی که آسوده و بی‌خیال مسیر هموارش رو میره. گاهی‌وقتا اصلا همه‌چی رو ول می‌کنیم و میریم اون‌ور تا دلمونو خوش کنیم به در‌خت‌های از پیش کاشته‌ شده‌اش. یادمون میره مسیرِ سخت ما می‌تونه تبدیل بشه به یه بهشت، اگه خودمون بخوایم که تو بهشت قدم بزنیم.

+ در حالِ آبیاریِ نهال‌های کوچیک...
بک‌گراند جدید🌱
چونکه تغییر؛ سخته و زمان‌بر.
+[با کلافگی از اتاق به پذیرایی می‌رود] مامان این جمله‌ای که میگم رو تکرار کن.

_[ در حال گردگیری ] چه جمله‌ای؟

+ اممم ... بگو که... تیکلوپیدین، کلوپیدوگرل ...[ نیم‌نگاهی به برگه‌اش می‌اندازد].. تیکاگرلور و پراسوگرل آنتاگونیست گیرنده‌ی ای‌دی‌پی ان😊

- وا! یعنی چی؟!😶🤨

+اسم چهارتا داروعه با مکانیسم‌شون. یاد نمیگیرم، اگه تو تکرار کنی یاد میگیرم😇

_خیلی‌خب🧐 چی بودش؟

+ اممم .. تیکلوپیدین، کلوپیدوگرل و تیکا...

_صبر کن ببینم! دونه دونه بگو! 🤨

+تیکلوپیدین و کلوپیدوگرل

_تیکلوپیدین و ...؟🧐

+کلوپیدوگرل🤓

_کلوپیدوگرل🙄

+و تیکاگرلور و پراسوگرل 😁

_و تیکا‌ چی چی ؟😂

+تی کاگ رِ لور 😂 و پراسوگرل

_ تیکاگرلور و پراسوگرل😎

+ آنتاگونیست گیرنده‌ی ای‌دی‌پی ان

_ آنتاگونیست گیرنده‌ی ای‌دی‌پی ان😪

+مرسی مامان😍 یاد گرفتم🥳

_یکم استراحت کن اذیت نشی خیلی🙄
مرهمانه|فصل چهارم
+[با کلافگی از اتاق به پذیرایی می‌رود] مامان این جمله‌ای که میگم رو تکرار کن. _[ در حال گردگیری ] چه جمله‌ای؟ + اممم ... بگو که... تیکلوپیدین، کلوپیدوگرل ...[ نیم‌نگاهی به برگه‌اش می‌اندازد].. تیکاگرلور و پراسوگرل آنتاگونیست گیرنده‌ی ای‌دی‌پی ان😊 - وا!…
پ‌ن یک: پشت یه سری از داروهایی که نسخه میشن، یه مامانی هست که حین گردگیری پذیرایی اسم‌شونو واسه دخترش تکرار کرده :)))

پ‌.ن دو : پشت یکسری دیگه از داروها، دختری هست که قراره تو نذری شله‌زرد اربعین مامان‌بزرگ غیبت بخوره.

پ.ن سه: ولی جدی ! این روش تکرار از زبان مامان رو خودم اختراع کردم و خیلی جواب گرفتم تا حالا:)) چیزی که یاد نمیگیرید رو بگید مامانتون تکرار کنه :)))
#شنبه‌های‌دوست‌داشتنی
#هفته‌ی‌سیزدهم

#مدیریت_زمان
شاید گاهی اوقات برامون پیش بیاد که نرسیم تا کارهامون رو به انجام برسونیم. خیلی وقتا هم میگیم: وقت کافی برای انجام کارهامون نداریم! حالا به نظرتون مشکل کجاست؟!
از نظر من غرق شدن ها هستن که باعث عدم مدیریت درست زمانمون میشن برای مثال یکی غرق کارشه دیگری غرق فکره و فکریه یا یکی هم غرق روزمرگیه!!!
هیچ چیزی آسون نیست پس ما باید توی زمانهایی که در اختیارمونه رنجی رو به جان بخریم! اون رنج ها میتونن رنج نظم و ترتیب باشن یا رنج حسرت! سنگینی رنج نظم و ترتیب کمه و یجورایی انگیزه بخشه اما رنج حسرت به مراتب خیلی بیشتر و کمرشکنه!
فکر کردن به اینکه زمانمون تموم شدنیه و فانی هستیم، نه تنها بد نیست بلکه خیلی هم خوبه :) از اونجایی که خدا عادل مطلقه؛ ظرف زمان هممون رو برای ۲۴ ساعت به صورت روزانه شارژ میکنه :) حالا نحوه استفاده ماست که مهمه! زمان ارزشمنده و باید این رو بدونیم که وقتی روزی رو پشت سر می‌گذاریم؛ یه روز کمتر فرصت زندگی کردن داریم! پس باید آگاهانه و دقیق از روزهامون استفاده کنیم!! حالا باید از کجا بفهمیم که روزهامون رو آگاهانه سپری می‌کنیم؟!
خوب روزهای آگاهانه ویژگی هایی دارن:
اولیش) به بهترین شکل گذروندن آنهاست! که این انتخابیه و ما مسئول انتخاب هامون هستیم!!!
دوم) ساخت موقعیت های خوب زیاد برای خودمون در چنین روزهایی هستش ( واسه افراد متفاوت، موقعیت های متفاوتی داریم؛ اما از اونجایی که حس می‌کنم بیشترمون دانشجو هستیم یکی از موقعیت ها درکه عمیق تر مباحثیه که داریم یاد میگیریم یعنی در اون مباحث کنکاش کنیم و به کمک فکرمون به درک عمیق تری برسیم :)
سوم) هم راستایی با هدف کلی زندگیمونه!!! خیلی از ماها روزهامون رو تکرار می‌کنیم بدون اینکه قصد ایجاد تغییر داشته باشیم! وقتی تو چنین وضعیتی گیر افتادین مطمئن باشید اسیر روزمرگی شدید. روزمرگی ارباب ستمگریه که در صورت موافقت خودتون شما رو به بردگی می‌گیره!
طراح زندگی خودتون باشید تا طعم شیرین گرفتن مزد زحمت هاتون رو با موفقیت واصله بچشید! اگر برنامه خودتون رو طراحی نکنید قطعا درگیر برنامه شخص دیگه ای خواهید شد!!
انتخاب باخود ماهاست؛
رنج نظم و ترتیب یا رنج حسرت؟؟!!
مرهمانه|فصل چهارم
#موقت از اون‌جا که یکشنبه‌ی هفته‌ی بعد، من امتحان هیجان‌انگیز کورس خون رو دارم، وقت نمی‌کنم مطلبی آماده کنم برای #هفته‌ی‌دوازدهم. لذا، می‌خوام از هنر واگذاری‌ام استفاده کنم:))) و بگم اگه کسی میتونه این هفته زمانی رو خالی کنه و در مورد مدیریت‌زمان بخونه و…
متن این هفته‌ رو هم یکی دیگه از اعضا زحمت کشیدن نوشتن و به من کمک کردن تا به امتحانم برسم:))
خیلی ازشون ممنونم
امیدواریم مفید باشه براتون💫

پ‌ن: ان‌شاالله از هفته‌ی بعد به روال سابق برمی‌گردیم و خلاصه‌ی مطالبی که خوندم رو براتون مینویسم
مرهمانه|فصل چهارم
پ‌ن یک: پشت یه سری از داروهایی که نسخه میشن، یه مامانی هست که حین گردگیری پذیرایی اسم‌شونو واسه دخترش تکرار کرده :))) پ‌.ن دو : پشت یکسری دیگه از داروها، دختری هست که قراره تو نذری شله‌زرد اربعین مامان‌بزرگ غیبت بخوره. پ.ن سه: ولی جدی ! این روش تکرار از…
مامان تعریف میکنه مامان‌بزرگ در جواب اونایی که امروز تو مراسم نذری ازش پرسیدن من کجام، گفته نوه‌ام نگهبانه تو بیمارستان.
اونا:😳😳
مامان بزرگ:☺️☺️

+من: نگهبااااان؟؟😶آها، منظورش کشیک بوده؟🤣🤣
_مامان: آره طفلی😅

پ‌.ن: سال کنکور هم گفته بود نوه‌ام رفته کلاس‌های قلم‌زنی☺️. حالا من کجا بودم؟ داشتم آزمون قلمچی میدادم😄😄

#یک‌قلم‌زن‌نگهبان‌می‌باشم
خاطرات/ قسمت اول: ترس!

نگهبان خونه‌مون یه آقای افغانستاتیه. یه خواهر داره به اسم آرزو که هم‌سن منه. تو افغانستان معلم بوده و الان بارداره. دو ماهه که با مادر و همسرش اومده ایران که فرزندش رو ایران به دنیا بیاره. حدودا یک ماه پیش آرزو رو تو حیاط خونه دیدم و با ذوق پرسیدم:
کوچولومون کی به دنیا میاد؟
گفت هروقت خدا بخواد
یکمی تعجب کردم، لبخند زدم و پرسیدم خدا کی خواسته؟
گفت نمیدونم!
لبخندم ماسید. گفتم یعنی نرفتی دکتر؟ تحت نظر نبودی؟ تستهای غربالگری رو انجام ندادی؟
گفت نه
ترسیدم... اسم ناهنجاری های مادرزادی، داروهای خطرناک دوران بارداری، بیماری های ژنتیکی... همه دور سرم چرخیدن. تا جایی که تونستم محکم و قاطعانه حرف زدم تا بره دکتر. گفت پولشو نداریم، شوهرم بیکاره. یه مرکز خیریه بهش معرفی کردم.

امروز صبح مامان آرزو با نگرانی در خونه رو زد. وقتی در رو باز کردم بدون مقدمه گفت : آرزو نمیزاد!
بهت‌زده فقط نگاه کردم!
گفت: خانم دکتر باید ۱۰ روز پیش میزایید! دکتر گفته بود. نمیزاد ولی! خطره؟ بیا ببینش! بیا !

یخ کردم! داشتم پس می‌افتادم! چه کاری از دست من بر می‌اومد مگه؟
دوباره با نگرانی پرسید :خطره؟
یک آن تمام مطالب مراقبت‌های مادر و کودکی که پاس کرده بودم، تمام خاطراتی که از رزیدنت‌های زنان خونده بودم و هرچی بلد بودم و نبودم رو به یادآوردم تا ببینم چند روز تاخیر تو زایمان طبیعی خطرناکه.
ترسم نمیذاشت چیزی یادم بیاد. از طرفی حتی یک درصد هم نمیخواستم مسئولیت قبول کنم و بگم که خطرناک نیست، برای همین گفتم آره ... میتونه بد بشه برای هر دوشون... ولی من نمیتونم کاری بکنم...باید ببریدش بیمارستان..
و مامان آرزو بدون هیچ حرف دیگه‌ای رفت.

در رو بستم و به خودم گفتم این سری دیگه جواب آزمایش نشون دادن نبود! دیگه "کراتینین یعنی چی؟" نبود!
این سری بحث حساب باز کردن روی تو و علمت بود، که تو توی اولین تجربه‌ات، از روی ترس تصمیم گرفتی ...

پ‌ن: امروز برای اولین بار از اینکه "خانم دکتر" خطاب شدم ترسیدم.
روزهای اول کورس‌های جدید که سرم خلوت‌تره با مامان می‌شینیم فیلم می‌بینیم. گاهی‌وقت‌ها وسط فیلم حوصله‌ام سر میره، از فیلم خوشم نمیاد یا یه حس بدی می‌گیرم و فکر می‌‌کنم وقتم داره تلف میشه و کاش پاشم برم یه کار مفیدتری بکنم و کتاب بخونم مثلا.
ولی به خودم تلنگر میزنم که این بودن تو کنار مامان دلخوشیشه! وقتی با تو فیلم می‌بینه بیشتر بهش خوش می‌گذره. از کجا معلوم سال بعد و سال‌های بعد با بیشتر شدن مسئولیتت، فرصت چنین کاری رو داشته باشی؟
بعد بغضم می‌گیره و با خودم فکر می‌کنم این دقایقی که دارم با مامان فیلم می‌بینم از مفیدترین و دوست‌داشتنی‌ترین ساعت‌های عمرمن و سوال مامان که می‌پرسه:" این پسره همونی نیست که تو فیلم لاتاری بازی کرده؟"، مهم‌ترین و قشنگ‌ترین سوال دنیا.
مرهمانه|فصل چهارم
خاطرات/ قسمت اول: ترس! نگهبان خونه‌مون یه آقای افغانستاتیه. یه خواهر داره به اسم آرزو که هم‌سن منه. تو افغانستان معلم بوده و الان بارداره. دو ماهه که با مادر و همسرش اومده ایران که فرزندش رو ایران به دنیا بیاره. حدودا یک ماه پیش آرزو رو تو حیاط خونه دیدم…
مامان آرزو با خوشحالی برامون شیرینی آورد و گفت که خدا رو شکر حال "محمد رافع" خوبه ولی بندناف دور گردنش پیچیده بوده و کم مونده بوده که خفه‌اش کنه که آرزو رو بردن بیمارستان و اورژانسی زایمانش کردن...

+خدا رو شکر واقعا! به خیر گذشت...
#شنبه‌های‌دوست‌داشتنی
#هفته‌ی‌چهاردهم‌
#کنکوری‌ها
تو این هفته رفتم سراغ مدیریت زمان حین مطالعه و درس خوندن.مدیریت زمان باعث یادگیری سریع و بدون فراموشی میشه که این هفته و هفته‌های بعد درموردشون صحبت میکنیم.
فعلا بگم که خوندن این پست رو شدیدا به همه‌ی #کنکوری‌ها و دانشجوها پیشنهاد میکنم.

برخلاف تصور غالب، ما چیزی به اسم حافظه‌ی خوب و بد نداریم، ما حافظه‌ی آموزش دیده و آموزش‌ندیده داریم.
ما فکر می‌کنیم حافظه مثل سایز کفش میمونه و ثابته و رشد نمیکنه، در حالی که حافظه مثل ماهیچه‌اس که هرچقدر صحیح‌تر به کار گرفته بشه، رشد میکنه.

فرض کنید من ازتون بخوام این جمله رو حفظ کنید:
" فیل‌های صورتی‌ خال‌خالی و گوز‌ن‌های شاخ‌دار راه‌راه، دو گونه‌ی غالب حیوانات در جنگل آمازون هستند." شما قطعا شش هفت ثانیه پس از خوندن این جمله فراموشش میکنید، امااگه من بگم اگه این جمله تا هفته‌ی بعد یادتون بمونه، من ده میلیون تومن به شما جایزه میدم، تا هفته‌ی بعد که هیچی تا عمر دارید این جمله‌ی مسخره رو فراموش نمیکنید:))
دلیلش چیه؟ دلیل اینکه با تغییر نحوه‌ی بیان من، شما تبدیل به یه نابغه‌ی حافظه‌ای شدید که تا سالها مطلبی رو یادش میمونه؟ دلیل اون چیزی نیست جز "انگیزه".

انگیزه از کجا میاد؟ باید ببینیم چرایی داستان رو چه‌جوری برای خودمون تعریف کردیم. چرا من باید این مطلب رو حفظ کنم؟ چرا باید این درس رو بخونم؟ چرا باید لغت زبان حفظ کنم؟
برای اینکه مطلبی تو یادتون بمونه، همیشه از خودتون قبلش بپرسید چرا باید این مطلب رو یاد بگیرم؟ چون اگه دلیلی برای انجامش نداشته باشید، چیزی در حافظه‌ی شما ثبت نخواهد شد.

انگیزه چه جوری ایجاد میشه؟ دلیل، نتیجه رو ایجاد میکنه. هر چقدر دلیل و چرایی کارمون رو برای خودمون مشخص‌تر کنیم، احتمال اینکه تو این مسیر مغزمون همراهمون بیاد خیلی بیشتره. پس کار کوچیک‌ و ساده‌ای که باعث انگیزه میشه، پرسیدن این سواله که :"چرا؟"

گفته میشه هرکاری که انجام میشه، از لحاظ آناتومیک این مسیر رو طی میکنه:
مغز👈 قلب👈 دست
یعنی اول ایده‌ی یه کاری در ذهن ما شکل میگیره(مغز) و بعد با توجه به ارزشهامون تبدیل به یه رویای دلخواه میشه(قلب) و بعد عملی میشه(دست)
کسی که رویا پرداز و تصویرپردازه فقط تا مرحله‌ی قلب میاد ولی برای به دست آوردنش باید وارد مرحله‌ی عمل بشه. چه جوری؟ با انگیزه.
انگیزه یعنی چی؟ یعنی دونستن چرایی انجام این کار. بشینید ببینید برای چی میخواید این کارو انجام بدید؟ بهتون حس قدرت میده؟ حس مفید بودن میده؟ حالتون رو خوب میکنه؟

💎خلاصه که، اگه میخواید یادگیری بدون فراموشی داشته باشید، بگردید برای یادگیری‌تون علت و چرایی پیدا کنید! اگه علت‌تون براتون مهم باشه، محال ممکنه فراموشش کنید!

@marhamane
این هفته: پاسخ به دو تا سوال پرتکرار که تا حالا خیلی از #کنکوری‌ها از من پرسیدن:
من خیلی بی‌انگیزه‌ام، چی کار کنم؟
من حافظه‌ام ضعیفه چی کار کنم؟


ضمنا برای دوستای جدیدی که تازه به جمع ما اضافه شدن بگم که #شنبه‌های‌دوست‌داشتنی یعنی من طی هفته در مورد یکسری مطالب مهم و کاربردی مطالعه میکنم و شنبه‌ها خلاصه‌اش رو اینجا تعریف میکنم. تا حالا در مورد برنامه‌ریزی صحبت کردیم و الانم تو بحث مدیریت زمانیم.

قسمت اولش هم از اینجاست :
https://t.me/marhamane/148
تو میزان سنی که داری نیستی. تو با سایز لباسهات تعریف نمیشی. تو میزان وزنی که داری نیستی، یا رنگ موهات.
تو اسمی که داری نیستی، یا با چال گونه‌ات تعریف نمیشی.
تو تمام کتاب‌هایی هستی که میخونی و تمام واژه‌هایی که صحبت می‌کنی. تو صدای گرفته‌ی سر صبح هستی و لبخندهایی که سعی کردی پنهان کنی.
تو شیرینی خنده‌هات هستی و هر قطره اشکی که گریستی. تو آوازهایی هستی که بلند میخونی وقتی میدونی کاملا تنها هستی.
تو تمام مکان‌هایی هستی که در اون حضور داشتی و جایی که "خونه" می‌نامیش.
تو چیزهایی هستی که بهشون باور داری و آدم‌هایی که عاشقشون هستی.
تو عکس‌های توی اتاق‌خوابت هستی و آینده‌ای که رویاش رو داری.
تو زیبایی بی حدی در خودت داری، اما به نظر میرسه فراموشش کردی. از وقتی تصمیم گرفتی با تمام چیزهایی که نیستی، تعریف بشی.

@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
Photo
راستش هرچی فکر کردم، یادم نیومد کی برای اولین بار بهم گفت که "یکی از دونه‌های انار، بهشتیه."
ولی هرکس که بوده، باعث شده من از بچگی تا همین حالا، از هیچ دونه‌ی اناری نگذرم، به هوای خوردن یه دونه انار بهشتی. یه دونه انار، درست از سمت خدایی که کمتر این موقعیت‌های ارتباط مستقیم باهاش پیش میاد.
یادمه بچه که بودم با خودم میگفتم:" من اگه خدا بودم، این دونه رو کجا میذاشتم؟" و از اونجایی که خدای بدجنسی‌ میشدم، میگفتم :"حتما اونایی که خیلی چسبیدن به پوسته‌شون، یا اونی که یه ذره له شده یا چسبیده به اون سفیدا" و بعد دقیقا میرفتم سراغ همونا. یعنی دختربچه‌ی لوسی که هیچ میوه‌ی زده‌دار و یه‌کمی له‌شده‌ رو نمی‌خورد، شده بود یه کارآگاه حساس که از هیچ دونه اناری نمی‌گذشت.
امروز که بین درس خوندنام، قلب یک انار رو باز کردم و با دیدن دونه‌هاش لبخند زدم به همه‌ی افکار کودکی‌ام، یه دفعه یه صدایی تو قلبم گفت:" اینکه من یه دونه از اینا رو از بهشت گذاشتم این تو، درست. اینکه همیشه حریص بودی که این یه دونه رو پیدا کنی هم درست. ولی کاش بدونی اگه تو خودت یه انار باشی، تمام دونه‌هات از منه و بهشتی.کاش انقدر که مراقب همه‌ی انارهای دنیایی، مراقب خودت باشی. کاش به خودت، به دونه‌های له‌شده و گم‌شده‌ات هم انقدر حریص باشی."
مرهمانه|فصل چهارم
Photo
پندِ من به همه‌ی تازه‌نفس‌ها و جوون‌ها اینه که یه کار، فقط یه کار سخت و دلهره‌آور و ترسناکِ زندگی‌تون رو انجام بدید؛ باهاش رو به رو بشید، گلاویز بشید و از جان مایه بذارید برای انجام شدنش.
بعدش که موفق شدید و از پسش براومدید، دیگه هروقت برای هر کار کوچیک و بزرگی که خواستید جا بزنید و "نه" و "نمیشه" و "نمیتونم" توی کار بیارید، ناخودآگاهتون سر بیرون میاره و میگه: "هی فلانی! تو از پس سخت‌تر از اینم براومدیا، حالا خود دانی!"

+ فردا صبح، کلاس سمیولوژی در مرکز ترومای این شهر.
یک: امروز بیمارستان انقدر شلوغ بود که اصلا نمیشد تو راهروش راه بری. مثل یه واگن شلوغ مترو! همه هم کلافه و بی‌حوصله و بی‌اعصاب. ترسیدم راستش!

دو: الان در مرحله‌ای ام که به جز روماتو و ریه، هررر بخش دیگه‌ای رفتیم، وسط کلاس رو کردم به سمیرا و با چشمای قلب‌قلبی گفتم:"واااای من تخصصمو انتخاب کردم"، سمیرا که دیگه این حرف منو جدی نمیگیره ولی من از اینکه دامنه‌ی علایقم گستردس، خوشحالم راستش!:)))

سه: امروز یه آقای زندانی با دستبند به ما لبخند زد!
شاید اگه بعدها یکی ازم پرسید کی فهمیدی وارد جامعه شدی، این صحنه رو بگم. اگه مامان بدونه من قراره با چه آدم‌هایی سر و کله بزنم!

چهار: امروز یه آقای جوان ما رو که پشت سر استاد دید گفت :" دکتر اومد. با این اَنترن مَنترن هاش!!"
و من نمیدونستم بخندم یا به حال روزهایی که قراره کسی ما رو جدی نگیره گریه کنم!

پنج: امروز سمیرا میگفت این بیمارستان گریه‌های ما رو زیاد خواهد دید. این به نظرم درست‌ترین پیش‌بینی از آیندس.