مرهمانه|فصل چهارم
3.04K subscribers
238 photos
24 videos
16 files
136 links
برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
.
Download Telegram
میگن تو خوشحالی به آدم‌ها قول ندینا، بفرما!
الان به خودم اومدم دیدم الکی الکی ناهار فردا رو به عنوان شیرینی گردن گرفتم!
یکی نیست بگه بابااا کدوووم شیرینیی! شیرینی داره مگهه؟ درسته حالا من خوشحالم، ولی این تازه آغاز مصایب پایان‌نامه نوشتنه و چونان روووز واسم روشنه که با انتخاب این استاد، قراره پوستم کنده شه!🤧
خلاصه اکنون این منم... دانشجویی تنها در آغاز فصلی سرررد😁
مرهمانه|فصل چهارم
مژده بده مژده بده یار پسندید مرا😌😍🥳
یعنی شما فکر کن واقعا مولانا در چه حال خریدنی‌ای بوده آن زمان که در دو بیت بعدتر میفرماد:
جان دل و دیده منم، گریه‌ی خندیده منم
یار پسندیده منم، یار پسندید مرا

گریه‌ی خندیده🥺❤️ دلم گریه‌ی خندیده خواست:')))
ولی از اونجایی که گاهی کائنات تنهااا وظیفه‌اش در جهان هستی، خراب کردن چیزاییه که من واسشون ذوق دارم، لذا جهت جلوگیری از تو ذوق خوری مجدد، براش قیافه می‌گیریم و خودمون رو خیلی هم ذوق کرده و خوشحال شده نشون نمیدیم که فکر کنه خبریه! و میریم همون مبحث سنگ‌های ادراری‌مونو می‌خونیم. والا🚶🏻‍♀
راستی یه خسته نباشید و یه تبریک حسابی هم بگم به جوجه‌هایی که امروز امتحان علوم پایه‌شونو دادن🥳
باز شدن درهای پرشکوه پزشکی بعد از چهارپنج ترم تئوری‌های علوم‌پایه‌ای خوندن مبارکتون باشه بچه‌ها!
بیاین داخل که اینور دنیاش خییلی قشنگ‌تر و شیرین‌تر و کاربردی‌تر از اونوره. بیاین تو، بیاین تو که زیادی پشت در موندین:))
و بذارید این نوید رو بهتون بدم که خییلی راحت میتونین این نقطه‌ رو، برای خودتون تبدیل به یک نقطه‌ی عطف کنین!
اگر تو علوم پایه‌ شب امتحانی بودی
اگر تو علوم پایه اول ترم رفرنس میخریدی ولی آخر ترم کارت به جزوه خوانی می‌کشید
اگر فکر میکنی هیچ توشه خاصی از علوم پایه برنداشتی

بذار بهت بگم
هیچ عیبی نداره عزیزم! یعنی هیچ دلیلی نداره که این روال بخواد ادامه پیدا کنه واست. خیلی راحت میتونی تصمیم بگیری از همین دوره فیزیوپات که اتفاقااا اصل و اساس پزشکیه، تغییر رویه بدی. مباحث رو عمیق و مفهومی و طی کورس بخونی و رشته به این قشنگی رو تلخ نکنی واسه خودت با شب امتحانی شدن.

من این کانال رو فردای روز امتحان علوم پایه شروع کردم‌‌‌:)) تا قبلش اصلا دانشجوی قابل قبولی نبودم. چهار ترم درگیر افسردگی بودم. درسا اغلب شب امتحانی می‌شدن و شب‌های امتحان از خودم و رشته‌ام و زندگی‌ام بیزار شدم. ولی خسته شدم از این رویه. دنبال یه بهانه بودم واسه تغییر، چون دیدم چه حیفم من، چه حیفه رشته ام، چه حیفه آرزوهام، چه حیفه جوونی‌ام که اینجوری بگذره!

پس اینو از من بپذیر که میتونی تغییر رویه بدی، بدون اینکه به خاطر اشتباهات گذشته‌ات آسیب خاصی ببینی! یعنی یه وقت فکر نکنی که من علوم پایه خوب نخوندم قراره پزشک بی‌سوادی بشم فرضا! این چرندیات رو بریز دووور:)))
تو از این گذشته آسیبی نمی‌بینی، مگر اینکه بخوای همچنان توش بمونی و تغییری‌اش ندی.

اگرم دانشجوی خوب و فعالی بودی که دمت گرم، همینجوری پیش برو که در کنار سختی‌ها، حسابی لذت خواهی برد:))

و در نهایت، بازم تبریک بهتون. قدر این شروع و این نقطه که قراره سوادتون رو پی‌ریزی کنین خوب بدونین. توشه‌تونو بردارید و باسواد و مشتاق بیاین بالین.🥳
باشد که صد صبح دمد، زین شب امید مرا 🌔
راست میگه ها:))
می‌گفت به هرکی گفتم من از پزشکی راضیم، دوسش دارم، میگن هنوز زوده، صبر کن بیای جلوتر و این قصه از علوم پایه تا بالین برام سر دراز داشته
هیچ‌کس هم نپرسید چرا دوست داری؟
فقط مطمئنن که نباید راضی باشی :)


پ.ن:اینجا تو پزشکی یه جوریه که اگر رفتار یا کلامت علاقه‌مند باشه، عجیب میزنی :) و این قضیه هرچه به سال‌های آخر نزدیک‌تر باشی، شدتش بیشتره

#نگاشته
@Medstory
پزشکی به رِوایت مَن💉💊
می‌گفت به هرکی گفتم من از پزشکی راضیم، دوسش دارم، میگن هنوز زوده، صبر کن بیای جلوتر و این قصه از علوم پایه تا بالین برام سر دراز داشته هیچ‌کس هم نپرسید چرا دوست داری؟ فقط مطمئنن که نباید راضی باشی :) پ.ن:اینجا تو پزشکی یه جوریه که اگر رفتار یا کلامت علاقه‌مند…
این داستان، یکی از غم‌انگیزترین حقایق رشته‌ی من و هم‌رشته‌ای‌های منه.
که ازت انتظار دارن ناامید باشی و غم‌زده، بی‌علاقه باشی و بی‌ذوق، خسته باشی و خسته و خسته. و اگه اینجوری نیستی، پس یک متظاهر جوزده‌ی خامی که تب تندت زود به عرق می‌شینه و "حالا بعدا که حالت با کشیک‌های اینترنی گرفته شد، قیافه‌ات دیدنیه!"
چرا خب؟
از سری مکالمات درون گروهی پس از انتخاب استاد راهنما:
"فلانی، استاد راهنمای تو پیاماتو بعد چقدر سین میکنه؟"
مرهمانه|فصل چهارم
و اینکه فردا می‌خوام با استاد محبوبم صحبت کنم برای پایان‌نامه.🥺 قول میدم اگه قبول کرد و همه چی خوب پیش رفت، در مسیر نوشتن پروپزوال و پایان‌نامه هرچی به دردم خورد و کمکم کرد و هر دری که قفلش رو باز کردم رو اینجا به اشتراک بذارم برای امثال خودم که از صفر می‌خوان…
یادم باشه درمورد:
_شروع زودتر
_معیارهای انتخاب استاد، "آیا هر استاد خوبی، استاد راهنمای خوبی هم هست؟"
_استاد به شرط چاقو
_سه راهی اولویت: موضوع؟ استاد؟ محیط؟
_انتخاب عنوان، یک قدم جلوتر از استاد
_معرفی اولین دوره‌ی پروپزوال‌نویسی که گذراندم
_فرو کردن سرکمال‌طلبی زیر آب

حرف بزنم براتون. البته بعد از اینکه تکلیف عنوانم مشخص شد و اعصابم تمدد یافت🤧
حیف بود فقط تو گالری خودم بمونن:)
مرهمانه|فصل چهارم
و امروز؛ پایان ترم دوم، بدون کیک و شمع و این داستانا. نمی‌دونم. بعضی‌وقت‌ها به خودم میگم که تو برخلاف چیزی که فکر می‌کنی، اتفاقا خیلی هم اهل جازدن و رها کردنی. آخه می‌دونی؟ هر لحظه و هر بار که سختم میشد و زمان کم‌ می‌آوردم و استرس کارهای عقب افتاده سفت گلوم…
و امروز؛ پایان ترم سوم، این‌دفعه با کیک ولی بدون شمع و عکس.

داشتم فکر می‌کردم اگر یکی دیگه در شرایط من، امروز ترم سومش رو تموم کرده بود، خیلی بیشتر از این حسی که الان به خودم دارم، اون رو در دلم تحسین می‌کردم.
یعنی می‌دونی، می‌خوام بگم آدم از دور که نتایج آدما رو می‌بینه، فکر می‌کنه اونی که نهایتا نتیجه‌ی مطلوبی گرفته یا به هرحال پیشرفتی در کارش حاصل شده، تو کل مسیر حالش خوب بوده و همین‌جور خوشان خوشان اومده بالا. ولی وقتی خودت تو اون مسیره هستی، می‌بینی نه بابا. چه روزایی که قشنگ دلت خواسته بزنی زیر کاسه کوزه همه‌چی و چه روزایی که قدم از قدم برنداشتنی. و خب تو این رو درمورد خودت میدونی، پس خیلی حق تحسین کردن و افتخار کردن به خودت رو نمیدی به خودت، ولی از حال و احوال بقیه خبر نداری و خیلی راحت تو دلت تحسین‌شون می‌کنی.
کلا نمی‌دونم چرا امشب اینجوری شدم و انقدر به فارسی سخت صحبت میکنم، ولی نهایتا اینکه من در پایان ترم سوم فهمیدم که میشه وسط راه شک کرد، میشه یه روزایی قدم از قدم برنداشت، میشه یه روزایی خسته بود و پشیمون، ولی نهایتا شیرینی به اتمام رسوندن اون کار رو هم خورد‌. اصلا واقعا از کجا معلوم؟ شاید اونایی هم که هی تو دلمون تحسین‌شون می‌کنیم و دستاورداشونو از مال خودمون بزرگتر می‌بینیم، یه روزایی دلشون خواسته رها کنن و یه روزایی هم رها کردن اتفاقا. فقط ما خبر نداریم و اونا هم صداشو درنیاوردن.
بیست و چهارم شهریور: امتحان پایان بخش رادیولوژی، برگشت به خانه، صحبت‌ درمورد زمین و زمان با بچه‌ها و علی‌الخصوص غیبت اساتید راهنما، خونه و استراحت و به چیزی فکر نکردن، برنامه‌ریزی برای بخش بعد و تقسیم کردن مباحث و تعیین ددلاین‌ها، همراهی با مامان در خرید کادو برای دوستش، فکر و خیال درمورد پروپوزال و پایان‌نامه، ذوق کردن واسه برنامه کوه جمعه، پاسخ پیام‌های بات، انجام تکالیف و فرستادن گزارش کار برای مربی، روتین پوست، نوشتن این کلیدواژه‌ها در کانال روزمره‌ها و تمام.
دست خودم نیست، دو هفته بودن تو بخش رادیولوژی و خوندن واسه امتحانش که مباحثش همه‌اش حالت کلیدواژه‌ای داره که " فلان علامت مساوی فلان تشخیصه" بد عادتم کرده:))
اصلا واقعا چرا جمله می‌نویسیم؟ همین کلیدواژه‌ها هم گویان به قدر کافی.
طبیعتا انتظار ندارید که واسه بخش رادیو موسیقی متن انتخاب کنم و از خاطراتش بگم که؟:)))
چون رادیو؟ بی‌حاشیه بود و ساکت و سرد.
ولی به عنوان یه فرصت مطالعاتی واسه جمع‌بندی کل نکات رادیویی‌ داخلی و جراحی و در مرتبه‌های بعدی اطفال و ارتو و نورو خوب بود. یه دوره‌ی کلی شدن همه‌شون. و البته برای یک بار برای همیشه یاد گرفتن تفسیر cxr و گرافی ابدومن در حد لزوم و مورد نیازش. کلا فرصت خوبیه از این جهت که حیفه آدم خام ملویی و آرومی بخشش بشه و ازش استفاده نکنه. خلاصه که دستش درد نکنه واقعا.
و نهایتا ارزونی دوست‌دارانش و اونایی که واسش سر و دست می‌شکنن. ما همین‌قدر که دیدیمش بسمونه‌.
امروز سر یه مسئله‌ای خیلی ناراحت شدم. بغض تو گلوم بود و اصرار هم داشتم نادیده‌اش بگیرم و به کارام برسم. ساعت ۴ عصر بود. به خودم گفتم ببین، اینجوری تو نه ناراحتی‌تو تخلیه میکنی، نه درست و حسابی به کارات میرسی. بیا اجازه بدیم این بغضه بترکه و تا ۴ و ربع واسش گریه کنیم، بعدش بریم سر کار و زندگی‌مون. همینم شد. یه کم گریه کردم، بعد یه کار کوچیک واسه بهتر شدن حالم انجام دادم و ساعت چهار و ربع رفتم سر زندگی‌ام.
چرا بهمون نگفته بودن بزرگ و منطقی شدن، انقدر قشنگه؟
و جداً خوشحالم که بالاخره یاد گرفتم چه طور برنامه‌ بریزم که شب‌ها دلم بخواد دست خودمو ببوسم و از ذوق تیک خوردن همه‌ی برنامه‌هام خوابم نبره، نه از عذاب وجدان سیل کارهایی که باقی موندن. دونه‌هایی که بیست سالگی کاشتم، بیست و سه سالگی به بار نشستن. جداً که گذر زمان، اگه تو مسیر درستی باشی، قشنگه.