مرهمانه|فصل چهارم
3.04K subscribers
238 photos
24 videos
16 files
136 links
برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
.
Download Telegram
متین متولد ۱۳۸۳. استاد میگه خب متین؟ چی شده اومدی اینجا؟ متین میگه دو ساله گل میکشم و می‌خوام ترک کنم دیگه جدی. چهارم محرم آخه تریپ رفتم(اگه فعلش رو درست بگم، نمیدونم رفتنه یا زدن)، بعدش پنیک زدم. دکتر قلبمم گفته بازم تریپ بری سکته می‌کنی میمیری. راستی شما میدونین تریپ چیه دیگه؟

استاد بعد رفتن متین، معنی تریپ رو واسمون توضیح میده.
یه آقای حدودا ۴۰ ساله‌ی بسیار متشخص و شیک و پیک، اینجور که مثلا بهش میخورد مدیر یک شرکت کامپیوتری باشه، با کت و شلوار و کیف چرمی داخل شد و داروهای ADHD اش رو تمدید کرد. بله نقص تمرکز و ADHD داشت که با دارو تحت کنترل بود و استاد میگفت اتفاقا اینها بسیار باهوش و خلاقن تو کارشون، اگر که درمان دریافت کنن.
رقیه هفده ساله، کیس شناخته شده‌ی دوقطبی تیپ یک، اومده برای تمدید داروها. استاد از حال و هواش میپرسه، رقیه میگه که بی‌حال و خوابالوده. البته چند وقتی هست که دلش میخواد دوباره درس بخونه ولی میگه هیچی بلد نیستم از درس، فقط سواد خوندن و نوشتن دارم. میگه خانم دکتر مامانم ولی هی تو گوشم میگه تو نمیتونی! تو باز دوباره ول میکنی! میگه مغزت نمیکشه! میگه کسی که بیماری روانی داره رو دانشگاه اسم نمی‌نویسن. استاد وسط حرفش میپره و میگه نه این چه حرفیه! معلومه که می‌نویسن، حتی شغل هم میتونی داشته باشی رقیه!
رقیه چند ثانیه‌ای سکوت میکنه و بعد میپرسه: یعنی شما میگی من میتونم پرستار بشم؟
استاد گفت معلومه که میتونی رقیه! تازه کلی میتونی به آدمایی که مشکل مثل خودت رو دارن، کمک کنی!

تا حالا متولد شدن امید تو چشم آدم‌ها رو دیدین؟ من دیدم.
استاد از مامان رقیه میپرسه شما مشکلی ندارین باهاش؟ همه چی خوبه؟ مامان رقیه میگه خوبه ولی خیلی میخوابه و خیلی سیگار میکشه خانم دکتر! استاد رو میکنه به رقیه و میگه میدونی سیگار برات مثل سم می‌مونه؟ نه به خاطر عوارضش بلکه واسه اینکه نمیذاره داروهات اثر کنن. اینهمه قرص میخوری، همه‌شون بی اثر میشن. اگه سیگار خوب بود که من خودم اینجا ده بسته سیگار میذاشتم، به هر کسی نفری یه بسته میدادم!
رقیه قول میده سیگارش رو روزی یک نخ کمتر کنه.
رقیه میگه خانم دکتر مامانم گفته تا عید قرصامو بخورم دیگه بعدش خوب خوب میشم، آره؟
استاد میگه ببین رقیه، قرار نیست چوب خط بندازی و هی روزا رو بشماری تا ببینی کی خوب میشی. منو نگاه؟ عینک میزنم. تا وقتی عینک دارم خوب می‌بینم و مشکلی ندارم، ولی وقتی عینکم رو برمیدارم، همه جا رو تار می‌بینم. عینک عیب چشم منو درمان نمیکنه، کنترل میکنه. داروهای تو هم مثل عینکت می‌مونن.‌ مشکلت رو کنترل میکنن، درمان نمیکنن. تو اگه میخوای خوب باشی باید داروهات رو همیشه باید بخوری. فقط هم مشکل تو نیست که اینجوریه. کسی که فشار خون داره هم تا آخر عمر قرص میخوره. دیابتی ها هم تا آخر عمر باید انسولین بزنن. متوجهی رقیه؟
رقیه موقع رفتن میگه من با شما حرف میزنم انگیزه میگیرم. حالم خوب میشه. کاش یکی بود مثل شما هر روز باهام حرف میزد. استاد میگه میتونی با تلفن یک دو سه (۱۲۳) رو بگیری، اونجا مشاور خانواده داره، روانشناس داره میتونی رایگان باهاش حرف بزنی.
مامان رقیه میگه همون اورژانس اجتماعیه؟ استاد میگه بله. مامانش میگه بابا اینا رو بلده! یه بار زنگ زد همین اورژانس اجتماعی، اومدن دم خونه من و باباشو بردن واسه بازجویی:))))
اینم بگم پرونده امشب رو ببندیم.
من همیشه تو فانتزی‌هام دوست داشتم بادیگارد یا محافظ شخصی داشته باشم:))) نمیدونمم چرا، خوشم میاد دیگه در کل. اینو داشته باشید حالا تا آخر داستان.

اولین روز درمانگاه با یکی از بچه‌ها تو اتاق ویزیت نشسته بودیم. به فاصله‌ی حدودا چهار پنج متری از در اتاق هم یکی از پرسنل انتظامات روی یک صندلی نشسته بود و از اونجا داخل اتاق رو می‌دید نسبتا. استاد داشت با همراهی‌های مریضای بخش صحبت میکرد و دیر کرده بود. من و دوستمم تو اتاق داشتیم دوتایی مبحث اسکیزوفرنی رو می‌خوندیم، تا اینکه یه خانمی حدودا ۴۵ ساله دم در اتاق ایستاد و گفت میشه بیام داخل؟ یه سوالی داشتم! خب این خیلی صحنه‌ی تکراری‌ایه تو درمانگاها، که یه سری از مریضها که حالا یا استرس دارن میخوان جواب چیزی رو نشون بدن یا سوالی رو بپرسن، قبل از اومدن استاد میان داخل اتاق و از ماها کمک می‌گیرن. ما دو تا هم نمیدونم چرا فراموش کردیم که بابا ما بخش روانیم! و ممکنه مریض‌ها با مریضهای بقیه بخش‌ها فرق داشته باشن! و در کمااال سادگی با روی خوش گفتیم بله بله بفرمایید داخل!
آقا این خانمه یک قدم نیومد جلو تو اتاق؟ یکدفعه اون نگهبانی که گفتم در چند متری در نشسته بود؟ چونان شیری که به شکار آهوش حمله می‌کنه، پرید اومد داخل و بالاسر ما مثل محافظ شخصی ایستاد تا یک وقت با احتمال یک درصد، اون خانومه بهمون آسیب نرسونه و بدونه که مثلا اینجا بزرگتری هم داره:))) و من یک لحظه انقدر تو شوک این صحنه بودم که اصلا نفهمیدم خانمه سوالش چی بود! و مثل گیجا گفتم میشه دوباره بپرسید؟
حالا بنده‌ی خدا هم سوالش این بود که وسواس شست و شو داره و دخترش براش وقت گرفته، ولی اون فکر میکنه که باقی مریض‌ها که تو راهرو منتظرن، همه دیوونه ان و الان حس بدی داره که اینجاست!
یعنی میخوام بگم آسیبی هم قرار نبود در کار باشه واقعا، ولی اون احساس مسئولیت و خطر آقای نگهبان برام خیلی جالب بود و برای یک دقیقه هم که شده من در این زندگانی‌ام به فانتزی‌ام رسیدم و بادیگارد دار شدم=)))

البته بادیگاردم بعد از خارج شدن خانومه، با یه حالت "آخه آدم مریض رو بدون حضور استادش راه میده داخل استاجر خنگ؟!"ای بهمون نگاه کرد و سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد و از اتاق خارج شد:)))
من‌ اگه پسر بودم، از اینا می‌شدم که دو سال میرن سربازی، قد بیست سال تو مهمونیا خاطره تعریف میکنن:)))
Forwarded from کوتاه‌نوشته‌ها | امیرمحمد قربانی (Amirmohammad Ghorbani)
#کوتاه‌نوشته‌هایـبخش

استاد عکس‌های CXR را نشان می‌داد و هر دفعه که می‌پرسید این را می‌بینید، با نگاه‌های مبهوت ما رو به رو می‌شد.
نگاهی به سالن نیمه‌پر و جمعیت ۲۶ نفری انداخت.
گفت:
اومدید بخش رادیو باید یه کم Hallucination هم داشته باشید.
Forwarded from کوتاه‌نوشته‌ها | امیرمحمد قربانی (Amirmohammad Ghorbani)
در راستای داشتن Hallucination در بخش رادیولوژی

Shmoo Sign
وضعیت ما در بخش رادیو.🤧

.Hallucination=توهم، دیدن چیزهایی که واقعا وجود ندارند:))
Toygar Isikli - Eysan Unutamiyorum 320
@shad2shad
با چراغی همه‌جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ‌کس...
هیچکس اینجا
به تو مانند نشد.
بهتون گفته بودم؟ این آهنگ، موسیقی بی‌کلام مورد علاقه‌ی منه و با این کپشن‌اش برام یه مفهوم خاصی داره، واسه همینم صرفا تو کانال شخصی‌ام داشتم‌اش و اونجا ازش مراقبت می‌کردم.
بعد بگین چی؟ این آهنگ، آهنگ پس‌زمینه‌ی آسانسور بخش روان‌ بود=))))
یعنی من با اون ترس و لرزی که گفتم روز اول داشتم تو بخش روان؟ سوار آسانسور شدم و طبقه‌ی سوم رو زدم و بعد از بسته شدن در، آهنگ بی‌کلام مورد علاقه‌ام پلی شد:)) خیلی صحنه‌ی عجیبی بود!
من نمیدونم مامان‌بزرگم به من افتخار می‌کنه یا نه، ولی من که خیلی بهش افتخار می‌کنم.
از لحاظ آکادمیک سوادش در حد اول ابتداییه(که بابا بزرگم هروقت می‌خواد اذیتش کنه میگه که اون رو هم معلوم نیست قبول شده یا رد:))) ولی از لحاظ شعور و درک و سواد اجتماعی؟ عالی آقا عالی! در حد دکترای جامعه‌شناسی! یعنی اینجور بگم که ایشون باوجود اینکه از لحاظ سنی، جز گروه‌های دوم و سوم واکسیناسیون بودن، ولی تو روستاشون اولین زنی بودن که رفتن واکسن زدن! و هیچ‌وقت وارد بازی‌های جاهلانه‌ی گلاب و روغن بنفشه و آویشن و باقی علفیات و عرقیجات که همه‌ی زنان روستا غرق‌شون بودن، نشدن و از همون ابتدا از طرفداران و اعتمادکنندگان به طب نوین بودن:))) نوه‌اش به قربانش:')
نیستی ببینی از وقتی رعناخانم به عنوان اولین زن روستا، رفته واکسنش رو زده و دچار عوارضی هم نشده، چه خیل عظیمی از زن‌های روستا که دست از سر کچل شایعات و چرندیات نقل‌شده در مجالس برداشتن و رفتن واکسن‌شونو زدن! بعد الان پزشک عمومی مرکز بهداشت‌شون، عاشق مامان بزرگمه:)) و خب یکی از فانتزی‌های منم اینه که طرح‌مو بیفتم همون مرکز بهداشت ور دل مامان‌بزرگم:')
حالا چرا اینا رو گفتم؟ چون آخه رعنا خانم ساعت ۶ صبح امروز زنگ زده به بابام، موعد دوز دوم واکسنش رو بهش یادآوری کرده و تمهیدات لازم جهت پیشگیری از تب و بدن درد پس از واکسن رو بهش گوشزد نموده:))) تو یه برگه هم موعد دوز دوم همه‌ی بچه‌ها و دامادا و عروسا رو نوشته و حتی در انتخاب نوع واکسن هم بهشون کمک میکنه:))
حیف که فرزند اول بوده و محکوم به ترک تحصیل و نگهداری از باقی خواهر برادرها. حیف که این زن، اوج تاثیرگذاری‌اش در حد روستای محل سکونتشه... هرچند خیلی عالیه، ولی خب چه حیف که به همین محدود شده.
یه کیس جالب از روان‌پزشکی رو یادم رفته بود براتون تعریف کنم. آقای ۷۲ ساله‌ای بود که از وقتی پسرش از شهرستان اومده بود خونه‌شون، یعنی تقریبا از دو سه هفته پیش، دچار شک و بدگمانی و هذیان شده بود نسبت به همسرش، اینجور که ابتدا میگفته که پسرش با مادرش رابطه داره! و بعد کم‌کم شدید میشه تا این حد که اجازه نمی‌داده همسرش تلویزیون تماشا کنه، چون فکر می‌کرده مردای داخل تلویزیون به همسرش نظر دارن! و اون با تلویزیون دیدن خودش رو در معرض دید اونها میذاره! و به این خاطر همسر بنده خداش رو به باد فحش و کتک می‌گرفته!
اول دخترش تنها اومد داخل و این شرح‌حال رو گفت و چند تا سوالم استاد از دخترش پرسید. آقاهه خودش با خانومش بیرون بودن(خانومش رو به خاطر شک و هذیانی که داشت تنها نمی‌ذاشت خونه بمونه😬).
بعد دیگه استاد گفت مشکل جسمی چی داره؟ که بگی به خاطر اون آوردی‌اش دکتر و بیاد داخل من شرایطش رو ببینم. چون آخه آقاهه که به هیچ وجه قبول نمیکرد مشکلی پیش اومده! و به اون حرفا و فکرایی که میزد کاملا مطمئن بود!
دخترش گفت پا درد داره، و استاد گفت برو بهش بگو آوردمت دکتر پادرد و بیارش داخل.
بعدم که آقاهه اومد تو، استاد اول از پادرد شروع کرد سوال پرسیدن و بعدشم گفت بی‌قرارت کرده پادردت یا نه؟ که مثلا با خانومت هی بحثت بشه؟ و کم‌کم بحث رو برد اون سمت ولی خب آقاهه اصلا زیر بار نمیرفت و لام تا کام حرفی از این فکر و خیالات و هذیان‌هاش نزد:))
دیگه آخرشم تحت عنوان داروی پادرد، پنج قلم داروی روان و آنتی سایکوتیک استاد براش نوشت و راهی‌اش کرد بره:)) یه برگه بستری هم داد دست دخترش گفت هروقت دیگه خیلی اذیت‌تون کرد با این برگه یک راست بیاین اورژانس برای بستری.
و یه چیزی که به نظر من خیلی جالب بود در کل تو درمانگاه روان، قاطعیت و در عین حال مهربون بودن استادمون بود. یعنی من یه همچین تصوری داشتم که مثلا استادمون به عنوان یه روان‌پزشک بیشتر مهربون باشه تا قاطع! مثلا اینجور که حرفای دل‌خوش کنکی بزنه به مریض‌ها فرضا، که حالشون رو اینجوری بهتر کنه. ولی دیدم نه اصلا! هرآنچه که لازم بود مریض‌ها بدونن رو بهشون می‌گفت. شاید کل حقیقت رو نمی‌گفت، ولی دروغ دل خوش کنکی هم اصلا نمیگفت. مثلا سر اون قضیه‌ی رقیه و عینک، درسته اون چیزی که گفت تلخ بود، ولی گفتش و پنهانش نکرد، چون رقیه باید می‌دونست این حقیقت رو به هرحال. اما کاملا همدلانه بیانش کرد. یه جوری گفت انگار که همه ممکنه از این مشکلاتی داشته باشن که هیچ‌وقت خوب نمیشن.
یا مثلا یه جا یکی از مریض‌های دوقطبی اومد باهاش صمیمی بشه و به اسم صداش کنه، ولی استاد کاملا مانع شد و جلوش رو گرفت. اون فرد هم ناراحت شد، ولی خب درستش این بود به هرحال.( حالا اگه من بودم؟ میگفتم نه گناه داره و دلش میشکنه و اینا😬)
و این قاطعیتی که میگم، نه اینکه مستبدانه و خشک باشه ‌ها! یه قاطعیت آمیخته به مهربونی. یعنی میدونی اینی که داره میگه و برخلاف میل توئه، چیزیه که تو باید بدونی و اینجوری برات بهتره به هرحال. یعنی اعتماد میکنی به این پزشک، چون می‌دونی در نهایت کاری رو میکنه که به صلاح توئه، نه کاری که لزوما تو دوست داری، یا حرفی که دوست داری بشنوی.
و خیلی خوشم اومد دیگه.
و با همه‌ی این تفاسیر؛
بالاخره روان‌پزشکی یس اور نو؟
نو! من روانپزشکی رو دوست دارم _حتی یه سری از دوستام بهم میگن که براش‌ ساخته شدم!_ ولی در حد یه علاقه‌ی شخصی، مثل علاقه‌ام به ادبیات و نویسندگی.
علاقه‌ای در حد یه طب مکمل دوست‌داشتنی و به درد بخور، در کنار تخصص اصلی خودم.
از وضع و حال و احوالم تو بخش رادیو همینو بگم که من برای کنکور کلا دو تا مبحث رو حذف کرده بودم. یکی مبحث هندسه فضایی و اون مخروط و فلان‌ها، یکی هم بحث نور و عدسی و سایه‌ها و آینه و مزخرفات همراهشون. در دوران علوم‌پایه هم آناتومی رو دوست نداشتم اصلا و حس خوبی بهم نمیداد. و حالا؟ رادیولوژی ملغمه‌ی هراس‌انگیزی از هندسه و درک فضایی، اون مزخرفات سایه و نور و فلان و آناتومیه🙂
یعنی خدا واسه دشمن‌تون هم نخواد که اینجوری با نقطه ضعف‌هاش محاصره بشه🤧
مرهمانه|فصل چهارم
وای ما یه گروه واتساپی داریم با هم‌گروهی‌های سابقم، یعنی خدااا نکنه محتوای این گروه لو بره:))) بعد حالا یکی از همین بچه‌هامون هست، این اصلا استایلش، قیافه‌اش، استعدادش، خرخونی‌اش، تیزبینی و وسواسش و از همه مهم‌تر؛ علاقه‌‌اش به شدددت به سمت و سوی رشته‌ی رادیولوژیه…
وای این بخش رادیو فقط جون میده واسه اینکه این دوست‌مون رو اذیت کنیم:))
سمیرا بعد کلاس بهش میگه این چه رشته‌ی گندیه که تو ازش خوشت اومده؟
منم اضافه می‌کنم آره بابا! چیه همش مثل کافی‌نتی‌ها پشت سیستم بشین، با موس و کیبورد ور برو و ریپورت سی‌تی بنویس!
بعد دیگه دوستم داشت از حرص می‌ترکید که لبخند زدم و گفتم:
البته عیبی نداره. بالاخره جامعه پزشکی به کافی‌نتی‌ها هم احتیاج داره ^_^
البته که از حق نگذریم از یه چیز رادیو خوشم اومده و بی‌انصافیه اگه نگم. اون هم اینکه اگه بلدش باشی، "آن چه نادیدنی است، آن بینی!" یعنی با بلد بودنش یه حس قدرت و سواد خاصی بهت دست میده و منم که عاشق بلد شدن چیزایی که بقیه خیلی ازش سر در نمیارن*.*