Behet Ghol Midam (Live)
Mohsen Yeganeh
موسیقی پسزمینهی بخش روان؟
بیشک بیشک این آهنگ یگانه. تازه همین مدل لایوش، با همین جیغ و هوارهای وسطش...
"اصلا نترس! راحت برو، بی من!
هیشکی به جز تو منو یادش نیست
فکر کردی کی از من خبر داره؟
راحت برو هیشکی حواسش نیست!"
بیشک بیشک این آهنگ یگانه. تازه همین مدل لایوش، با همین جیغ و هوارهای وسطش...
"اصلا نترس! راحت برو، بی من!
هیشکی به جز تو منو یادش نیست
فکر کردی کی از من خبر داره؟
راحت برو هیشکی حواسش نیست!"
Forwarded from برنامه ناشناس
مرهم فیلم ذهن زیبا رو ببین
راجب زندگی جان نش هست که اسکیزوفرنی داره ولی با این حال نوبل برنده میشه:))
من قشنگ تو فیلمه فهمیدم که اون 7،8 نفری که میگه تو ذهنمه، چه شکلیه
و واقعا این موضوع اوج غمگین بودنه:')
مرهم فیلم ذهن زیبا رو ببین
راجب زندگی جان نش هست که اسکیزوفرنی داره ولی با این حال نوبل برنده میشه:))
من قشنگ تو فیلمه فهمیدم که اون 7،8 نفری که میگه تو ذهنمه، چه شکلیه
و واقعا این موضوع اوج غمگین بودنه:')
صبح مامانم صدام میزنه که چرا بیدار نمیشی پس؟ مگه کلاس و بیمارستان نداری امروز؟
چشمهامو نیمه باز میکنم و انگشتام رو به نشونهی پیروزی✌️🏻 میارم بالا و با صدای گرفته میگم: به هتل رادیولوژی خوش اومدین! و برای اینکه به عمق پنج ستاره بودن هتل پیببره، ملافهمو میکشم سرم و تو تختم فرو میرم و به ادامهی خواب شیرین صبحگاهیام میپردازم. وای خدایا چند وقت بود من انقدر بیدغدغه صبح رو نخوابیده بودم؟ قشنگ حس میکنم خواب امروز صبح یه نیرویی رو در من زنده کرده که میتونم یه دور دیگه استاجری داخلی رو بگذرونم:)))
و توصیهام به شما جوانان اینه که اگه روتیشنهاتون انتخابیه، رادیولوژی رو حتما بندازین بعد اتمام اون چهارتا ماژور، قشنگ به مدت حداقل یکهفته کیف دنیا رو بکنین.
هلو رادیولوژی☣☢ وی لاو یو وری وری ماچ!🙌🏻
چشمهامو نیمه باز میکنم و انگشتام رو به نشونهی پیروزی✌️🏻 میارم بالا و با صدای گرفته میگم: به هتل رادیولوژی خوش اومدین! و برای اینکه به عمق پنج ستاره بودن هتل پیببره، ملافهمو میکشم سرم و تو تختم فرو میرم و به ادامهی خواب شیرین صبحگاهیام میپردازم. وای خدایا چند وقت بود من انقدر بیدغدغه صبح رو نخوابیده بودم؟ قشنگ حس میکنم خواب امروز صبح یه نیرویی رو در من زنده کرده که میتونم یه دور دیگه استاجری داخلی رو بگذرونم:)))
و توصیهام به شما جوانان اینه که اگه روتیشنهاتون انتخابیه، رادیولوژی رو حتما بندازین بعد اتمام اون چهارتا ماژور، قشنگ به مدت حداقل یکهفته کیف دنیا رو بکنین.
هلو رادیولوژی☣☢ وی لاو یو وری وری ماچ!🙌🏻
ولی جدی بذارین بریم بخش رادیو ببینیم ملت چی تو این عکسهای سیاه و سفید بیریخت میبینن که انقدر سر و دست میشکونن واسش!
البته که بدیهیه چیز خاصی تو اون سیاه و سفیدیا نمیبینن، تو لایف استایلاش میبینن. فیالمثل شما همین صبح امروز رو مقایسه کن با صبح روزای بخش اطفال. تازه اطفالیا گوگولیهاشون بودن:))
البته که بدیهیه چیز خاصی تو اون سیاه و سفیدیا نمیبینن، تو لایف استایلاش میبینن. فیالمثل شما همین صبح امروز رو مقایسه کن با صبح روزای بخش اطفال. تازه اطفالیا گوگولیهاشون بودن:))
خیلی وقت بود پز مربیم رو بهتون نداده بودم، پس بذارید بگم از اونجایی که ایشون با حفظ سمت، دانشجوی روانشناسی هم هستن، امروز بعد کلاس حدود بیست دقیقه تراپی داشتیم😌 و واقعا حالم بهتره آقا:))
قضیه از این قراره که من امروز سر کلاس اصلااا خوب نبودم! و تقریبا گند زدم! بعد یهو گفت تو چرا اینجوری شدی امروز؟ و این رو نگفت؟ دیگه من هرچی غر و ناله داشتم رو کردم و ابراز ناراحتی کردم از اینکه عملکرد مناسبی نداشتم، بعد برگشته میگه تو نباید با اولین سختی جا بزنی! بعد من اینجوری بودم که لعععنتییی اووولین سختی؟ من واسه این گزارشکارهایی که برات میفرستم و تو فقط یه استیکر👌 در جوابم میدی، سوی چشمانم رو دادم! چه میلینها که از اعصابم فرسوده نشد! چه دقیقهها که آب خوش از گلوم پایین نرفت و فکر و خیالم رسیدن به برنامه بووود! و در جواب گفت من شاگردهای زیادی داشتم، ولی خب تو خیلی خوبی تو این مسیر.حیفی به خاطر یه روز بد، کل مسیرت رو نادیده بگیری. حالا با این تفاسیر، انتخاب با توئه ناامید بشی یا نشی. و من فکر کنم چون خیییلی وقته محتوای انگیزشی و از اینا که تو میتوانی و امثالهم وارد مغزم نکرده بودم، همین چارتا جمله خیلی برام اثر کرد و سر به راهم کرد و این بود اولین جلسهی تراپی من:))
قضیه از این قراره که من امروز سر کلاس اصلااا خوب نبودم! و تقریبا گند زدم! بعد یهو گفت تو چرا اینجوری شدی امروز؟ و این رو نگفت؟ دیگه من هرچی غر و ناله داشتم رو کردم و ابراز ناراحتی کردم از اینکه عملکرد مناسبی نداشتم، بعد برگشته میگه تو نباید با اولین سختی جا بزنی! بعد من اینجوری بودم که لعععنتییی اووولین سختی؟ من واسه این گزارشکارهایی که برات میفرستم و تو فقط یه استیکر👌 در جوابم میدی، سوی چشمانم رو دادم! چه میلینها که از اعصابم فرسوده نشد! چه دقیقهها که آب خوش از گلوم پایین نرفت و فکر و خیالم رسیدن به برنامه بووود! و در جواب گفت من شاگردهای زیادی داشتم، ولی خب تو خیلی خوبی تو این مسیر.حیفی به خاطر یه روز بد، کل مسیرت رو نادیده بگیری. حالا با این تفاسیر، انتخاب با توئه ناامید بشی یا نشی. و من فکر کنم چون خیییلی وقته محتوای انگیزشی و از اینا که تو میتوانی و امثالهم وارد مغزم نکرده بودم، همین چارتا جمله خیلی برام اثر کرد و سر به راهم کرد و این بود اولین جلسهی تراپی من:))
بریم سراغ چند تا از کیسهای درمانگاه روان و آنچه در بخش روان گذشت، فقط قبلش؛
🔥هشدار:
تمامی پستهای زیر غمانگیزن! اگر خودتون حال و احوال خوبی ندارید، نخونیدشون!
🔥هشدار:
تمامی پستهای زیر غمانگیزن! اگر خودتون حال و احوال خوبی ندارید، نخونیدشون!
پسر هفده سالهای که از شش ماه گذشته، دچار فکرها و خیالاتی شده که برای پدر و مادرش عجیبه. اوایل میگفته که یه ندایی در درونش بهش میگه که اون بهترینه! اون رتبه یک کنکور میشه! و بعدش کمکم گفته که اون مهمترین آدم شهره، چرا که وقتی میاد بیرون از خونه، همهی ماشینهای مشکی رنگ، اسکورت و بادیگارد اون هستن! اما چند وقته که خطرناک شده، چرا که اون صداها تو ذهنش میگن که خواهرت رو نیمه شب خفه کن!..
تشخیص: اسکیزوفرنی با هذیان بزرگمنشی
تشخیص: اسکیزوفرنی با هذیان بزرگمنشی
آقای ۴۰ سالهای که همسرش داشته ازش جدا میشده و برای جلب توجه و نگه داشتن همسرش، اقدام به پاراسویساید(یعنی خودکشیای که منجر به مرگ نمیشه و جنبهی ترحمبرانگیزی و جلب توجه داره بیشتر) میکنه و وقتی جلوی روش به همسرش زنگ میزنن که بیا احمد خودکشی کرده، همسرش میگه به جهنم! برای من ذرهای اهمیت نداره!
و احمد آقا پاراسویسایدش رو تبدیل به یه سویساید واقعی میکنه.
زنده میمونه، ولی ده قلم قرص روان میخوره و حال مساعدی نداره...
و احمد آقا پاراسویسایدش رو تبدیل به یه سویساید واقعی میکنه.
زنده میمونه، ولی ده قلم قرص روان میخوره و حال مساعدی نداره...
خانمی که همسر مصرفکنندهاش رو آورده بود و به استاد میگفت خانم دکتر! تو رو به عزیزت این رو یک ماه بستری کن من یه نفسی بکشم. بذار یه شب راحت بخوابم. بستریاش کن بذار بفهمه زن چیه، بچه چیه، زندگی چیه. برای منم یه بسته قرص خواب بنویس، که میخوام بعد یه عمر یه شب راحت بخوابم...
پسر ۲۲ سالهای که ۲ سال پیش، شب تو خیابون مورد زورگیری قرار میگیره ولی مقاومت میکنه و باهاشون درمیفته و لجشون رو درمیاره و اونها هم به فجیعترین شکل ممکن مورد آزار جنسی قرارش میدن.
تا مدتها خودزنی میکرده، پرخاشگر و تحریکپذیر شده بوده و گل اش به سبزه هم آراسته میشه. اینجور که عموش اسکیزوفرنی داشته و این هم زمینهاش رو داشته و حالا بعد از این اتفاق وحشتناک، اسیکزو هم در این طفلک بروز پیدا میکنه. افکارخودکشی و توهم و هذیان و باقی قضایا.
دو ساله که تحت درمانه ولی تو ویزیت بسیار بسیار حالش خوب بود و استیبل بود. چند ماهی هم هست که سر کار میره. هیج صدا و توهم و هذیانی هم نداشته اخیر. از حال خوبش اشک تو چشمهای آدم جمع نشه واقعا؟
تا مدتها خودزنی میکرده، پرخاشگر و تحریکپذیر شده بوده و گل اش به سبزه هم آراسته میشه. اینجور که عموش اسکیزوفرنی داشته و این هم زمینهاش رو داشته و حالا بعد از این اتفاق وحشتناک، اسیکزو هم در این طفلک بروز پیدا میکنه. افکارخودکشی و توهم و هذیان و باقی قضایا.
دو ساله که تحت درمانه ولی تو ویزیت بسیار بسیار حالش خوب بود و استیبل بود. چند ماهی هم هست که سر کار میره. هیج صدا و توهم و هذیانی هم نداشته اخیر. از حال خوبش اشک تو چشمهای آدم جمع نشه واقعا؟
و بعد از اینکه از اتاق ویزیت رفتن، استاد گفت این پسر زندگیشو مدیون خانوادهشه. خانوادهی بسیاااار آگاه و حامیای داره. گفت دوساله که پدرش هرررماه میاردش برای ویزیت، و انقدر اعتماد استاد رو جلب کردن که دیگه استاد این سری داروهاش رو برای دو ماه نوشت چون مطمئنه که حواسشون هست و چیزی بشه میارنش(باقی بیماران رو برای یک ماه مینوشت داروهاشون رو، چون میگفت باید بیان و حال روحیشون رو مجدد بررسی کنیم).
و استاد میگفت مهمترین دارو، اثرگذارترین دارو برای بیماران روان، بستر خانواداهی امن و گرمه♡
و استاد میگفت مهمترین دارو، اثرگذارترین دارو برای بیماران روان، بستر خانواداهی امن و گرمه♡
مریم با شکایت از احساس خفگی مداوم و چیزی توی گلوش، چند تا دکتر داخلی و ریه و جراح رفته بود تا اینکه بعد از نرمال بودن همه عکسها و معاینات، بالاخره یکی از دکترها بهش میگه برو روانپزشک، شاید از اضطراب و غم باشه.
با همسرش اومده بود. تو شرححالش میگفت که دائم مضطربه، هی منتظره که خبر بدی بشنوه. خوابش اصلا منظم نیست. استاد ازشون پرسید رابطهتون با هم خوبه؟ همسرش جواب داد بله! ولی مریم سکوت کرده بود. استاد گفت چند وقته اینجوری هستی؟ مریم گفت دو سه ماهه. استاد پرسید دو سه ماه پیش، اتفاقی بینتون نیفتاد؟ چند ثانیه سکوت کردن. مریم زیر لب گفت: افتاد...
استاد پرسید برطرف شده؟ همسرش سریع پیشدستی کرد و محکم گفت بله! مریم سکوت کرده بود. استاد گفت مریم تو بگو؟ برطرف شده؟ مریم چیزی نگفت. استاد متوجه داستان شد. پرسید درمورد خیانت بوده؟ هر دو سکوت کردن. استاد گفت این تنگیای که تو گلوت حس میکنی، بغضه مریم. این بغضه که تو رو تو روز خفه میکنه و خواب شب رو ازت میگیره. الان تو مرحله اضطرابی، من کمکت میکنم به مرحله افسردگی نرسی..
با همسرش اومده بود. تو شرححالش میگفت که دائم مضطربه، هی منتظره که خبر بدی بشنوه. خوابش اصلا منظم نیست. استاد ازشون پرسید رابطهتون با هم خوبه؟ همسرش جواب داد بله! ولی مریم سکوت کرده بود. استاد گفت چند وقته اینجوری هستی؟ مریم گفت دو سه ماهه. استاد پرسید دو سه ماه پیش، اتفاقی بینتون نیفتاد؟ چند ثانیه سکوت کردن. مریم زیر لب گفت: افتاد...
استاد پرسید برطرف شده؟ همسرش سریع پیشدستی کرد و محکم گفت بله! مریم سکوت کرده بود. استاد گفت مریم تو بگو؟ برطرف شده؟ مریم چیزی نگفت. استاد متوجه داستان شد. پرسید درمورد خیانت بوده؟ هر دو سکوت کردن. استاد گفت این تنگیای که تو گلوت حس میکنی، بغضه مریم. این بغضه که تو رو تو روز خفه میکنه و خواب شب رو ازت میگیره. الان تو مرحله اضطرابی، من کمکت میکنم به مرحله افسردگی نرسی..
متین متولد ۱۳۸۳. استاد میگه خب متین؟ چی شده اومدی اینجا؟ متین میگه دو ساله گل میکشم و میخوام ترک کنم دیگه جدی. چهارم محرم آخه تریپ رفتم(اگه فعلش رو درست بگم، نمیدونم رفتنه یا زدن)، بعدش پنیک زدم. دکتر قلبمم گفته بازم تریپ بری سکته میکنی میمیری. راستی شما میدونین تریپ چیه دیگه؟
استاد بعد رفتن متین، معنی تریپ رو واسمون توضیح میده.
استاد بعد رفتن متین، معنی تریپ رو واسمون توضیح میده.
یه آقای حدودا ۴۰ سالهی بسیار متشخص و شیک و پیک، اینجور که مثلا بهش میخورد مدیر یک شرکت کامپیوتری باشه، با کت و شلوار و کیف چرمی داخل شد و داروهای ADHD اش رو تمدید کرد. بله نقص تمرکز و ADHD داشت که با دارو تحت کنترل بود و استاد میگفت اتفاقا اینها بسیار باهوش و خلاقن تو کارشون، اگر که درمان دریافت کنن.
رقیه هفده ساله، کیس شناخته شدهی دوقطبی تیپ یک، اومده برای تمدید داروها. استاد از حال و هواش میپرسه، رقیه میگه که بیحال و خوابالوده. البته چند وقتی هست که دلش میخواد دوباره درس بخونه ولی میگه هیچی بلد نیستم از درس، فقط سواد خوندن و نوشتن دارم. میگه خانم دکتر مامانم ولی هی تو گوشم میگه تو نمیتونی! تو باز دوباره ول میکنی! میگه مغزت نمیکشه! میگه کسی که بیماری روانی داره رو دانشگاه اسم نمینویسن. استاد وسط حرفش میپره و میگه نه این چه حرفیه! معلومه که مینویسن، حتی شغل هم میتونی داشته باشی رقیه!
رقیه چند ثانیهای سکوت میکنه و بعد میپرسه: یعنی شما میگی من میتونم پرستار بشم؟
استاد گفت معلومه که میتونی رقیه! تازه کلی میتونی به آدمایی که مشکل مثل خودت رو دارن، کمک کنی!
تا حالا متولد شدن امید تو چشم آدمها رو دیدین؟ من دیدم.
رقیه چند ثانیهای سکوت میکنه و بعد میپرسه: یعنی شما میگی من میتونم پرستار بشم؟
استاد گفت معلومه که میتونی رقیه! تازه کلی میتونی به آدمایی که مشکل مثل خودت رو دارن، کمک کنی!
تا حالا متولد شدن امید تو چشم آدمها رو دیدین؟ من دیدم.
استاد از مامان رقیه میپرسه شما مشکلی ندارین باهاش؟ همه چی خوبه؟ مامان رقیه میگه خوبه ولی خیلی میخوابه و خیلی سیگار میکشه خانم دکتر! استاد رو میکنه به رقیه و میگه میدونی سیگار برات مثل سم میمونه؟ نه به خاطر عوارضش بلکه واسه اینکه نمیذاره داروهات اثر کنن. اینهمه قرص میخوری، همهشون بی اثر میشن. اگه سیگار خوب بود که من خودم اینجا ده بسته سیگار میذاشتم، به هر کسی نفری یه بسته میدادم!
رقیه قول میده سیگارش رو روزی یک نخ کمتر کنه.
رقیه قول میده سیگارش رو روزی یک نخ کمتر کنه.
رقیه میگه خانم دکتر مامانم گفته تا عید قرصامو بخورم دیگه بعدش خوب خوب میشم، آره؟
استاد میگه ببین رقیه، قرار نیست چوب خط بندازی و هی روزا رو بشماری تا ببینی کی خوب میشی. منو نگاه؟ عینک میزنم. تا وقتی عینک دارم خوب میبینم و مشکلی ندارم، ولی وقتی عینکم رو برمیدارم، همه جا رو تار میبینم. عینک عیب چشم منو درمان نمیکنه، کنترل میکنه. داروهای تو هم مثل عینکت میمونن. مشکلت رو کنترل میکنن، درمان نمیکنن. تو اگه میخوای خوب باشی باید داروهات رو همیشه باید بخوری. فقط هم مشکل تو نیست که اینجوریه. کسی که فشار خون داره هم تا آخر عمر قرص میخوره. دیابتی ها هم تا آخر عمر باید انسولین بزنن. متوجهی رقیه؟
استاد میگه ببین رقیه، قرار نیست چوب خط بندازی و هی روزا رو بشماری تا ببینی کی خوب میشی. منو نگاه؟ عینک میزنم. تا وقتی عینک دارم خوب میبینم و مشکلی ندارم، ولی وقتی عینکم رو برمیدارم، همه جا رو تار میبینم. عینک عیب چشم منو درمان نمیکنه، کنترل میکنه. داروهای تو هم مثل عینکت میمونن. مشکلت رو کنترل میکنن، درمان نمیکنن. تو اگه میخوای خوب باشی باید داروهات رو همیشه باید بخوری. فقط هم مشکل تو نیست که اینجوریه. کسی که فشار خون داره هم تا آخر عمر قرص میخوره. دیابتی ها هم تا آخر عمر باید انسولین بزنن. متوجهی رقیه؟
رقیه موقع رفتن میگه من با شما حرف میزنم انگیزه میگیرم. حالم خوب میشه. کاش یکی بود مثل شما هر روز باهام حرف میزد. استاد میگه میتونی با تلفن یک دو سه (۱۲۳) رو بگیری، اونجا مشاور خانواده داره، روانشناس داره میتونی رایگان باهاش حرف بزنی.
مامان رقیه میگه همون اورژانس اجتماعیه؟ استاد میگه بله. مامانش میگه بابا اینا رو بلده! یه بار زنگ زد همین اورژانس اجتماعی، اومدن دم خونه من و باباشو بردن واسه بازجویی:))))
مامان رقیه میگه همون اورژانس اجتماعیه؟ استاد میگه بله. مامانش میگه بابا اینا رو بلده! یه بار زنگ زد همین اورژانس اجتماعی، اومدن دم خونه من و باباشو بردن واسه بازجویی:))))
اینم بگم پرونده امشب رو ببندیم.
من همیشه تو فانتزیهام دوست داشتم بادیگارد یا محافظ شخصی داشته باشم:))) نمیدونمم چرا، خوشم میاد دیگه در کل. اینو داشته باشید حالا تا آخر داستان.
اولین روز درمانگاه با یکی از بچهها تو اتاق ویزیت نشسته بودیم. به فاصلهی حدودا چهار پنج متری از در اتاق هم یکی از پرسنل انتظامات روی یک صندلی نشسته بود و از اونجا داخل اتاق رو میدید نسبتا. استاد داشت با همراهیهای مریضای بخش صحبت میکرد و دیر کرده بود. من و دوستمم تو اتاق داشتیم دوتایی مبحث اسکیزوفرنی رو میخوندیم، تا اینکه یه خانمی حدودا ۴۵ ساله دم در اتاق ایستاد و گفت میشه بیام داخل؟ یه سوالی داشتم! خب این خیلی صحنهی تکراریایه تو درمانگاها، که یه سری از مریضها که حالا یا استرس دارن میخوان جواب چیزی رو نشون بدن یا سوالی رو بپرسن، قبل از اومدن استاد میان داخل اتاق و از ماها کمک میگیرن. ما دو تا هم نمیدونم چرا فراموش کردیم که بابا ما بخش روانیم! و ممکنه مریضها با مریضهای بقیه بخشها فرق داشته باشن! و در کمااال سادگی با روی خوش گفتیم بله بله بفرمایید داخل!
آقا این خانمه یک قدم نیومد جلو تو اتاق؟ یکدفعه اون نگهبانی که گفتم در چند متری در نشسته بود؟ چونان شیری که به شکار آهوش حمله میکنه، پرید اومد داخل و بالاسر ما مثل محافظ شخصی ایستاد تا یک وقت با احتمال یک درصد، اون خانومه بهمون آسیب نرسونه و بدونه که مثلا اینجا بزرگتری هم داره:))) و من یک لحظه انقدر تو شوک این صحنه بودم که اصلا نفهمیدم خانمه سوالش چی بود! و مثل گیجا گفتم میشه دوباره بپرسید؟
حالا بندهی خدا هم سوالش این بود که وسواس شست و شو داره و دخترش براش وقت گرفته، ولی اون فکر میکنه که باقی مریضها که تو راهرو منتظرن، همه دیوونه ان و الان حس بدی داره که اینجاست!
یعنی میخوام بگم آسیبی هم قرار نبود در کار باشه واقعا، ولی اون احساس مسئولیت و خطر آقای نگهبان برام خیلی جالب بود و برای یک دقیقه هم که شده من در این زندگانیام به فانتزیام رسیدم و بادیگارد دار شدم=)))
البته بادیگاردم بعد از خارج شدن خانومه، با یه حالت "آخه آدم مریض رو بدون حضور استادش راه میده داخل استاجر خنگ؟!"ای بهمون نگاه کرد و سری به نشانهی تاسف تکان داد و از اتاق خارج شد:)))
من همیشه تو فانتزیهام دوست داشتم بادیگارد یا محافظ شخصی داشته باشم:))) نمیدونمم چرا، خوشم میاد دیگه در کل. اینو داشته باشید حالا تا آخر داستان.
اولین روز درمانگاه با یکی از بچهها تو اتاق ویزیت نشسته بودیم. به فاصلهی حدودا چهار پنج متری از در اتاق هم یکی از پرسنل انتظامات روی یک صندلی نشسته بود و از اونجا داخل اتاق رو میدید نسبتا. استاد داشت با همراهیهای مریضای بخش صحبت میکرد و دیر کرده بود. من و دوستمم تو اتاق داشتیم دوتایی مبحث اسکیزوفرنی رو میخوندیم، تا اینکه یه خانمی حدودا ۴۵ ساله دم در اتاق ایستاد و گفت میشه بیام داخل؟ یه سوالی داشتم! خب این خیلی صحنهی تکراریایه تو درمانگاها، که یه سری از مریضها که حالا یا استرس دارن میخوان جواب چیزی رو نشون بدن یا سوالی رو بپرسن، قبل از اومدن استاد میان داخل اتاق و از ماها کمک میگیرن. ما دو تا هم نمیدونم چرا فراموش کردیم که بابا ما بخش روانیم! و ممکنه مریضها با مریضهای بقیه بخشها فرق داشته باشن! و در کمااال سادگی با روی خوش گفتیم بله بله بفرمایید داخل!
آقا این خانمه یک قدم نیومد جلو تو اتاق؟ یکدفعه اون نگهبانی که گفتم در چند متری در نشسته بود؟ چونان شیری که به شکار آهوش حمله میکنه، پرید اومد داخل و بالاسر ما مثل محافظ شخصی ایستاد تا یک وقت با احتمال یک درصد، اون خانومه بهمون آسیب نرسونه و بدونه که مثلا اینجا بزرگتری هم داره:))) و من یک لحظه انقدر تو شوک این صحنه بودم که اصلا نفهمیدم خانمه سوالش چی بود! و مثل گیجا گفتم میشه دوباره بپرسید؟
حالا بندهی خدا هم سوالش این بود که وسواس شست و شو داره و دخترش براش وقت گرفته، ولی اون فکر میکنه که باقی مریضها که تو راهرو منتظرن، همه دیوونه ان و الان حس بدی داره که اینجاست!
یعنی میخوام بگم آسیبی هم قرار نبود در کار باشه واقعا، ولی اون احساس مسئولیت و خطر آقای نگهبان برام خیلی جالب بود و برای یک دقیقه هم که شده من در این زندگانیام به فانتزیام رسیدم و بادیگارد دار شدم=)))
البته بادیگاردم بعد از خارج شدن خانومه، با یه حالت "آخه آدم مریض رو بدون حضور استادش راه میده داخل استاجر خنگ؟!"ای بهمون نگاه کرد و سری به نشانهی تاسف تکان داد و از اتاق خارج شد:)))
من اگه پسر بودم، از اینا میشدم که دو سال میرن سربازی، قد بیست سال تو مهمونیا خاطره تعریف میکنن:)))