مرهمانه|فصل چهارم
3.04K subscribers
238 photos
24 videos
16 files
136 links
برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
.
Download Telegram
روز اول، خیلی عجیب و غریب بود همه چی. راندها با حداقل افراد برگزار میشد، یک اینترن و یک‌استاجر. اینترن که منو دم آموزش دید گفت که خسته است و نمیاد و اگه استاد پی اش رو گرفت، بهش زنگ بزنم و بگم بیاد. من هم شماره‌شو سیو کردم و تک و تنها راهی بخش شدم. بخش روان مردان. یه ذره اولش گیج زدم، تا یکی از انتظاماتی‌ها پرسید کجا میرین خانم دکتر؟ گفتم بخش روان مردان. گفت بیاین از این طرف. یه چند قدمی رفتیم و رسیدیم به جایی که تهش بسته بود. یه در آهنی محکم و قفل شده. تعجب کرده بودم. دوباره یه نگاه به سرتا پاش انداختم و مطمئن شدم که دنبال انتظامات بیمارستان راه افتادم نه کس دیگه‌ای! به در رسیدیم و یه دسته کلید گنده، چیزی شبیه این‌هایی که زندان‌بان‌ها تو فیلم‌ها دارن، درآورد و قفل در رو باز کرد و گفت بفرمایید!
با همون حالت تعجب و گیجی از لای در باز شده وارد شدم. صدای باز شدن قفل‌ و درآهنی، توجه همه‌ی بیمارا رو به سمت در و کسی که وارد شده، جلب کرد! در کسری از ثانیه نگاهم به بخش افتاد. راهروی نسبتا طولانی با حضور تقریبا چهل مرد که پیرهن و شلوار بدرنگ آبی آسمونی بیمارستان رو پوشیده بودن و در یک لحظه توجه همه‌شون به سمت من جلب شده بود. هم‌زمان که من به اون‌ها و اون‌ها به من نگاه می‌کردن، نگهبان در آهنی پشت سرم رو داشت قفل می‌کرد و فهمیدم هیچ راه برگشتی ندارم. اصلا نمی‌دونستم کجا باید برم، پرستارها کجان، استاد کجاست، چی کار باید بکنم. با یه حالت ترس و انقباضی، اولین قدم‌ها رو برداشتم و دل رو زدم به دریا. دریای آبی‌ آسمونی بدرنگ لباس بیمارها...
فکر کنم دستم رو به یه حالت نیمه‌مشت درآورده بودم شونه‌هام هم منقبض کرده بودم از ترس. آماده بودم یه نفرشون چیزی بگه، یا نزدیکم بشه تا از ترس جیغ بزنم. اما، اما خدای من! از کنار هرکدوم که رد می‌شدم بهم سلام میداد!
تازه بعضی‌هاشون میگفتن سلام خانم دکتر، اون سرحال‌ها که میگفتن سلام صبح به خیر! یا مثلا یه سری از اون کم سن و سال‌ها داشتن تو راهرو به سر و کله‌ی هم می‌زدن و تا من نزدیک‌شون می‌شدم، سریع دست می‌کشیدن و آروم و مودب به کنار دیوار می‌رفتن و راه رو برام باز میکردن و سلام می‌کردن. تا وسط‌های راه هنوز مضطرب بودم، ولی بعدش که تک‌تک سلام کردن و من رو شیفته‌ی مرام و معرفت‌شون کردن، عادی شدم و حتی توی سلام دادن بهشون هم پیشدستی کردم. به ته راهرو رسیدم و نفس عمیقی کشیدم و دیگه می‌خواستم برم دنبال استاد که یکی‌شون صدام زد. دوباره ترسیدم، با تردید برگشتم و گفتم بله؟
گفت من خیلی درد دارم. میشه خانواده‌ام بیان رضایت شخصی بدن من برم؟ گفتم نمیدونم، باید از پزشکت بپرسی. من که پزشکت نیستم. بعد بگین چی؟ از اینکه وقتم رو گرفته عذرخواهی کرد! خدایا! خیلی شرمنده‌شون شدم که قبلش انقدر ازشون ترسیده بودم...
آه خدایا! همه‌ی درهای خروجی بسته بود! همه جا قفل بود و باید صبر می‌کردی نگهبان بیاد واست باز کنه. نفسم داشت بند می‌اومد از این حس خفگی‌ای که بخش روان داشت بهم می‌داد.
بالاخره یه پرستار پیدا کردم تو بخش! گفتم دکتر فلانی کجان؟ گفت دیراومدی مریض‌های اینجا رو دید رفت بخش زنان! برای رفتن به بخش روان زنان، دوباره باید از بین آبی آسمونی پوش‌ها رد می‌شدم. برگشتنی بیشتر به چهره‌هاشون نگاه کردم. نسبتا ژولیده بودن. نگاه‌هاشون یکم سنگین بود. شاید ازم می‌ترسیدن. از یه غریبه‌ی سفید پوش تو بخش‌شون می‌ترسیدن. دوباره پشت در منتظر ایستادم تا نگهبان در رو برام باز کنه.
پشت در بخش روان زنان ایستاده بودم. دیگه این سری در آهنی فلزی برام عجیب نبود. منتظر موندم که نگهبان در رو برام باز کنه. وارد بخش شدم. تعداد بیمارهای کمتری توی راهرو بودن. داشتم تو راهرو می‌رفتم که یه دستی به شونه‌ام خورد. برگشتم. خانم حدودا ۳۰ ساله‌ای با موهای پریشون و نگاه مبهمی پشتم ایستاده بود. حتی اجازه نداد بگم بله؟ سریع و هراسون پرسید: تو یه خانم قد بلند چادری ندیدی اینجاها؟ گفتم نه عزیزم. با ناامیدی و هراسون رفت بقیه‌ی قسمت‌های بخش رو دنبال خانم قد بلند چادری توهماتش بگرده...
در چند متری ام یه دختر جوان قد بلند داشت به سمتم می‌اومد. برعکس بقیه شلوار پارچه‌ای بیمارستان پاش نبود. یه لگ مشکی براق پوشیده بود. زیر پیراهن صورتی بدرنگ بیمارستان، یه تاپ مشکی نیمه برهنه پوشیده بود و دکمه‌های پیراهنش رو باز گذاشته بود. موهاش مشکی براق و کوتاه بود و چشم‌هاش از شیطنت برق میزد. تو راهرو، مثل مدل‌های فشن تی‌وی راه می‌رفت. با ناز و ادا و سرخوشانه. به نظر می‌اومد تو فاز مانیا باشه. نزدیکم شد و پرانرژی و با لبخند ۳۲ دندونی گفت سلام عششششقممم، صبحت به خیر جیگر! و زل زد تو چشمام و عن‌قریب بود سر صحبت رو باهام باز کنه!
گفتم سلام و چشمم به استاد خورد و سریع پشت سر استاد رفتم!
آدم دو روز نمی‌نویسه چقدر حرف و خاطره تلنبار میشه! اینهمه گفتم تازه رسیدیم به اول راند و ویزیت روز اول😶
شرح‌حال‌ها و داستان‌ها رو شب تعریف میکنم، مزه‌اش هم بیشتره👻

فعلا بریم خوشحالی نیم‌روزه‌ی پایان بخش روان رو داشته باشیم، که از فردا پرت میشیم وسط یه دنیای دیگه‌🌝

🔥هشدار:
تمامی پست‌های زیر غم‌انگیزن! اگر خودتون حال و احوال خوبی ندارید، نخونیدشون!
راند بخش روان با بقیه بخش‌ها فرق داره. باقی بخش‌ها ما میریم تو اتاق‌ها بالاسر بیمار، اینجا استاد داخل اتاق ویزیت میشینه و بیمارها میان داخل.
قبل از اینکه بیمار اول بیاد داخل اتاق ویزیت، عروسش اومد داخل. گفت مادرشوهرم تا حالا ۱۵ بار بستری شده، یه چند وقت بعد بستری خوبه، ولی بعدش دیگه قرص‌هاش رو نمی‌خوره و بیماری‌اش عود می‌کنه. می‌گفت با گل‌ها حرف میزنه، یه گل داره که بهش وابسته است و میگه ازش یه سری چیزها یاد میگیره، گله یه سری اطلاعات بهش میده و اینم علومی ازش یاد میگیره! به خاطر همین اصلا یک شب هم دور از اون گل نمی‌مونه! اینا رو که عروسه داشت می‌گفت، یه دفعه خود بیمار درو محکم باز کرد اومد داخل و عروس رو دعوا کرد که چرا پشت سر من حرف می‌زنی و به استاد رو کرد گفت این دروغ میگه! این میخواد من اینجا بپوسم! این میخواد منو بکشه! الانم سم آورده بده شما بدین من بخورم!
بعدش که عروسش رفت بیرون و خودش اومد تو، گفت من سالمم! اینا بقیه ولی همه دیوونه‌ان! اینا به من آسیب میزنن! پرستارا هرچی پشت سر من بهتون میگن دروغه! دکتر تو رو عزیزت به من سم نده! من همینجوریشم تو این زندان می‌پوسم، لازم نیست سم بدین بهم...
تشخیص: اسکیزوفرنی پارانوئید
بیمار بعدی کتاب به دست وارد شد، کتاب راز گل سرخ. استاد گفت این دختر همیشه یه کتاب دستشه🥰 چشم‌هاش برق زد و گفت آره دکتر، این پنجمین کتابیه که تو این یه هفته می‌خونم. به نظر استیبل و اوکی بود، پرونده‌اش رو نگاه کردم، کیس شناخته شده‌ی دوقطبی تیپ یک، که در فاز مانیا* توسط همسرش به بیمارستان آورده شده. استاد پرسید خوبی؟ همه چی خوبه؟ گفت آره بهترم. دیروزم تولد شش سالگی مانیا بود، با باباش اومدن اینجا اتاق ملاقات جشن گرفتیم...
دوقطبی داره و اسم دخترش هم مانیائه، جالب نیست؟:))

*بیماری دو قطبی تیپ یک با دوره‌هایی از مانیا با یا بدون افسردگی مشخص میشه و ماینا خیییلی فراتر از شادی و سرخوشی‌ای هست که شما احتمالا تو ذهنتونه. یعنی فرد به مدت حداقل یک هفته بسیااار پرحرف، بسیااار خودبزرگ بین و معتمد به نفس، بسیار حواس‌پرت و بسیار اکتیو میشه جوری که نیاز به خوابش تنها ۳ ساعت در شبانه‌روزه و در فعالیت‌های لذت بخش خطرناک افراطی عمل میکنه، مثل ولخرجی و روابط جنسی متعدد... که متاسفانه یه سری از کیس‌های دوقطبی خانم در فاز مانیا رو در حالی میارن که به شکل گروهی بهشون تجاوز شده...
بیمار بعدی اومد داخل. استاد گفت بهناز میخواستم امروز مرخصت کنم، ولی تو گزارش پرستاری نوشتن که دیروز گرد و خاک به پا کردی که! دست منو بستی واسه مرخص کردنت!
بهناز گفت میدونی خانم دکتر؟ من قبلنا خیلی آروم بودم، خیلی صبور بودم، ولی از یه جایی به بعد باید عصبی شی، فریاد بزنی تا بفهمن تو هم هستی، تو هم وجود داری...
خانم پنجاه ساله‌ای وارد شد. البته من حدس میزنم پنجاه، شاید کمتر بود و به خاطر آشفته بودن موهای سفیدش این سنی به نظر من اومده. نگاهش مبهم بود، به نقطه‌هایی که هیچ محرک خاصی وجود نداشت چشم می‌دوخت، انگار که چیزی می‌بینه. استاد پرسید خوبی؟ آروم و زیرلب گفت نه. سرم درد میکنه. استاد گفت هنوز صدا میشنوی تو سرت؟ گفت آره. استاد گفت چند نفرن؟ گفت هفت هشت نفر. استاد گفت چی میگن بهت؟ گفت درمورد من حرف میزنن با هم. استاد پرسید بهت دستور هم میدن؟ گفت آره. استاد پرسید میگن که به خودت یا دیگران آسیب بزنی؟ گفت نه. کمی مکث کرد و دوباره با استیصال گفت: سرم درد میکنه...
اتاق ویزیت که ما داخلش بودیم یه روشویی داشت واسه دست شستن و اینها. در این حین، یه دفعه یکی از بیمارها در رو باز کرد و در حالی که تلو تلو می‌خورد و شل حرف می‌زد گفت میخوام اینجا وضو بگیرم. که یکی از پرستارها چتد ثانیه بعدش دنبالش اومد داخل و از اتاق بیرون رفتن.
نازیلا که داخل شد، اصلا باورم نمیشد تو بخش روان باشم! آخه این دختر کاملااا عادی و معمولی بود از نظر رفتار و از نظر چهره؟ بسیار بسیار زیبا و تر و تمیز و مرتب و از لحاظ آداب اجتماعی یک سر و گردن واقعا بالاتر از باقی مریض‌ها. چشم‌های عسلی زیبا و ابرو و موهای خوش فرم و خوش رنگ و استایل عالی! اون لباسای زشت صورتی کمرنگ بیمارستان هم بهش اومده بود!
یعنی من بگم جزو پنج دختر زیبای اولی که تا حالا دیدم بود، اغراق نکردم.
پرونده‌اش رو از سر کنجکاوی باز کردم و دیدم نوشته با پرخاشگری اومده و گفته پدرش مرده.
بعد در ادامه که شرح حال مادرش بود، نوشته بود که پدرش نمرده، بلکه قبل اومدن‌شون کتکش زده و از نظر نازیلا مرده. و قد یک صفحه برگه شرح‌حال، مادرش از روابط متعددی که نازیلا حالا یا در قالب همسر یا نامزد یا دوست پسر داشته گفته بود، که هی منجر به جدایی شده بودن هرکدوم. به فاصله‌ی چند ماه مثلا. و دلیل جدایی‌اش هم این بوده که دلمو زده، یا همچین چیزایی و سر هیچ و پوچ خلاصه.‌دیگه سر آخری پدرش عصبی شده بوده و دعوا بالا گرفته بود و شد آنچه نباید میشد.
نازیلا، ۲۶ ساله، لیسانس روانشناسی
تشخیص: شخصیت مرزی
خانم نمیدونم چند ساله‌ای وارد شد. آخه واقعا سن افراد مبتلا به افسردگی ماژور رو نمیشه از چهره‌شون خوند. معمولا سن ظاهری‌شون چند سالی جلوتر از سن واقعی‌شونه. یک ماه بود بستری بود.
استاد ازش پرسید بهتری؟ گفت بله.
استاد گفت آمادگی‌شو داری بری بیرون؟ برگردی پیش خانواده‌ات؟
بغض کرد و گفت نه. هنوز نه. یه هفته دیگه بمونم یکم بهتر شم؟

طرز سوال پرسیدن استاد برام خیلی جالب و قشنگ بود. "آمادگی‌شو داری بری بیرون؟"
Behet Ghol Midam (Live)
Mohsen Yeganeh
موسیقی پس‌زمینه‌ی بخش روان؟
بی‌شک بی‌شک این آهنگ یگانه. تازه همین مدل لایوش، با همین جیغ و هوارهای وسطش...

"اصلا نترس! راحت برو، بی من!
هیشکی به جز تو منو یادش نیست
فکر کردی کی از من خبر داره؟
راحت برو هیشکی حواسش نیست!"
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
مرهم فیلم ذهن زیبا رو ببین
راجب زندگی جان نش هست که اسکیزوفرنی داره ولی با این حال نوبل برنده میشه:))
من قشنگ تو فیلمه فهمیدم که اون 7،8 نفری که میگه تو ذهنمه، چه شکلیه
و واقعا این موضوع اوج غمگین بودنه:')
صبح مامانم صدام میزنه که چرا بیدار نمیشی پس؟ مگه کلاس و بیمارستان نداری امروز؟
چشم‌هامو نیمه باز می‌کنم و انگشتام رو به نشونه‌ی پیروزی✌️🏻 میارم بالا و با صدای گرفته میگم: به هتل رادیولوژی خوش اومدین! و برای اینکه به عمق پنج ستاره بودن هتل پی‌ببره، ملافه‌مو میکشم سرم و تو تختم فرو میرم و به ادامه‌ی خواب شیرین صبحگاهی‌ام می‌پردازم. وای خدایا چند وقت بود من انقدر بی‌دغدغه صبح رو نخوابیده بودم؟ قشنگ حس می‌کنم خواب امروز صبح یه نیرویی رو در من زنده کرده که میتونم یه دور دیگه استاجری داخلی رو بگذرونم:)))
و توصیه‌ام به شما جوانان اینه که اگه روتیشن‌هاتون انتخابیه، رادیولوژی رو حتما بندازین بعد اتمام اون چهارتا ماژور، قشنگ به مدت حداقل یک‌هفته کیف دنیا رو بکنین.

هلو رادیولوژی وی لاو یو وری وری ماچ!🙌🏻
ولی جدی بذارین بریم بخش رادیو ببینیم ملت چی تو این عکس‌های سیاه و سفید بیریخت می‌بینن که انقدر سر و دست می‌شکونن واسش!
البته که بدیهیه چیز خاصی تو اون سیاه و سفیدیا نمی‌بینن، تو لایف استایل‌اش می‌بینن. فی‌المثل شما همین صبح امروز رو مقایسه کن با صبح روزای بخش اطفال. تازه اطفالیا گوگولی‌هاشون بودن:))
خیلی وقت بود پز مربی‌م رو بهتون نداده بودم،‌ پس بذارید بگم از اونجایی که ایشون با حفظ سمت، دانشجوی روان‌شناسی هم هستن، امروز بعد کلاس حدود بیست دقیقه تراپی داشتیم😌 و واقعا حالم بهتره آقا:))
قضیه از این قراره که من امروز سر کلاس اصلااا خوب نبودم! و تقریبا گند زدم! بعد یهو گفت تو چرا اینجوری شدی امروز؟ و این رو نگفت؟ دیگه من هرچی غر و ناله داشتم رو کردم و ابراز ناراحتی کردم از اینکه عملکرد مناسبی نداشتم، بعد برگشته میگه تو نباید با اولین سختی جا بزنی! بعد من اینجوری بودم که لعععنتییی اووولین سختی؟ من واسه این گزارش‌کارهایی که برات میفرستم و تو فقط یه استیکر👌 در جوابم میدی، سوی چشمانم رو دادم! چه میلین‌ها که از اعصابم فرسوده نشد! چه دقیقه‌ها که آب خوش از گلوم پایین نرفت و فکر و خیالم رسیدن به برنامه بووود! و در جواب گفت من شاگردهای زیادی داشتم، ولی خب تو خیلی خوبی تو این مسیر.حیفی به خاطر یه روز بد، کل مسیرت رو نادیده بگیری. حالا با این تفاسیر، انتخاب با توئه ناامید بشی یا نشی. و من فکر کنم چون خیییلی وقته محتوای انگیزشی و از اینا که تو میتوانی و امثالهم وارد مغزم نکرده بودم، همین چارتا جمله خیلی برام اثر کرد و سر به راهم کرد و این بود اولین جلسه‌ی تراپی من:))
بریم سراغ چند تا از کیس‌های درمانگاه روان و آنچه در بخش روان گذشت، فقط قبلش؛

🔥هشدار:
تمامی پست‌های زیر غم‌انگیزن! اگر خودتون حال و احوال خوبی ندارید، نخونیدشون!