مرهمانه|فصل چهارم
3.05K subscribers
238 photos
24 videos
16 files
136 links
برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
.
Download Telegram
بسم الله الرحمن الرحیم 💜
یه روزی که گم شده بودم بین حجم مطالبی که باید میخوندم واسه امتحان فردا ، به خودم اومدم و گفتم : تو از خوندن و حفظ کردن علایم و نشونه های بیماری هایی خسته شدی که هزاران نفر، در حال حاضر ، دارن با تک تک سلول هاشون اون علایم رو تجربه میکنن و درد میکشن .کاشکی میشد براشون "مرهم" باشی ...

و قصه ی "مرهم" از همینجا شروع شد . به ظاهر ساده ، به ظاهر کوتاه ، اما سخت و دشوار برای عملی کردنش .‌مدت زمان زیادی میگذره از روزی که این تصمیم رو گرفتم و اینجا رو ساختم ، دو دل بودم ،نامطمئن بودم ، از این لقبی که خودم داشتم به خودم هدیه میدادم ، می‌ترسیدم. می‌ترسیدم از پسش برنیام . نتونم به قول دهخدا بشم اون "مرهم = بارانِ ضعیفی که بر جراحت ها میبارد و آنها را بهبود میدهد ".
اما حالا، حالا که درست در ابتدای ورود به دوران بالین پزشکی عمومی ام هستم ، تصمیم دارم که "مرهم" باشم ، به قدر توانم و با پذیرش همه‌ی همه‌ی سختی های پیشِ‌روم ، و خاطرات مرهمانه ام رو بنویسم تا یادم بمونه من به قدر توانم تلاش کردم تا از درد‌ها کم کنم ،
تا بشم یک بارانِ ضعیف اما امیدبخش برای بیمارهام 🍃

پس با توکل و نام ِخدا ، شروع میکنم این راه سخت اما شیرین رو ...:)
تمام سعی ام بر اینه که از امید🌱 بگم .
از لحظات خوب ، از حس‌های خوب ، از تموم نیمه‌های پر لیوان‌هایی که دور و برم هست ؛ تا حسِ مثبتِ زندگی جریان داشته باشه اینجا و حالِ کسی به خاطر خوندن نوشته های من بد نشه ‌.
اما یه بار یه جا خوندم که نوشته بود ، گاهی از غم‌ها و سختی‌هامون حرف بزنیم تا بقیه‌ی کسانی که درحال تجربه‌ی اون سختی‌هان ، فکر نکنن تنهان . فکر نکنن که فقط اونان که دارن با سیاهی‌ها میجنگن ، فقط اونان که ناامید و خسته ان‌.
گاهی وقت‌ها انگار به اشتراک گذاشتن غم‌ها ، بیشتر تسلی بخشه تا شادی‌ها .

من از زندگی میگم ، از اصلِ واقعیتِ زندگی که توش شادی‌ها و غم‌ها یه جوری به هم بافته شدن که نمیشه جداشون کرد. که نمیشه هیچ اتفاقی رو ، نه خوبِ محض دونست و نه بدِ محض .
از واقعیت های زندگی ام میگم ، صاف و ساده و در یک جمله ، از جنبه‌های الهام‌بخش و امیدبخش ِ زندگی ِ دختری که تصمیم گرفت مرهم باشه :)
اولین روز از تعطیلات یک ماهه تا شروع دوره‌ی بالین را در حالی شروع کردم که صبح ، به قرار چهل روز فرجه ، خیلی زود از خواب بیدار شدم ، اما با کمی اصرار به چشم‌ها و مغزم دوباره خوابیدم ، یک خوابِ عمیق و لذت‌بخش در سکوتِ صبحِ شنبه‌ی خانه .
یک شنبه‌ی دوست‌داشتنی که پر شد از اتفاقات ساده که پیش‌پا افتاده نبودند و تک‌تک شان زمانی شده بودند برگترین آرزو‌هایم !
امروز قورباغه ام را همان اول صبح قورت دادم و رفتم کلاس رانندگی ثبت نام کردم . با جوشهای یادگاری از دوران فرجه‌ی علوم‌پایه عکس گواهینامه گرفتم و به دوربین آقای عکاس لبخند زدم . در راه برگشت ، به باغچه‌ی پشتی خانه سر زدم و قربان‌صدقه‌ی قد و بالای نعناع‌ها رفتم .
از دیدن تنها غنچه‌ی سفید درخت گوجه‌سبزمان قند در دلم آب شد و عکسش را گرفتم تا به مامان نشان بدهم. به شمعدانی‌های مامان آب دادم و غنچه های جدیدش را بوسیدم .
برای ناهار ماکارونی و سالاد شیرازی درست کردم .
به چهارتا از کلید های آزمون اعتراض زدم و بچه‌ها را هم تشویق کردم که اعتراض بزنند .‌
بعد از ظهر با مامان یک فیلم سینمایی دیدم و وقتی اواسط فیلم مامان خوابش برد ، فیلم را قطع کردم ، پتو را رویش کشیدم و رفتم تا سبزی‌ها را پاک کنم . بعد در سکوتِ‌عصرِشنبه‌ی خانه ، کتاب دست‌نیافتنی را خواندم و با هر جمله‌اش به وجد آمدم .
برای شام یک غذای ساده درست کردم ، حین شستن ظرفها یک پیش‌دستی شکستم که با مامان دوتایی به این نتیجه رسیدیم که قضا و قدر بوده است !
بعد از شام سفره را جمع کردم و همانجا روی میز مشغول خواندن ادامه‌ی کتابم شدم .
به سوال دوستم "ه" در مورد اینکه بُلد ترین خاطره‌ی سال ۹۷ مان چه بوده پاسخ دادم و حدودا یک‌ربعی با یادآوری بعضی خاطرات‌مان از خنده گونه‌هایم درد گرفت .

امروز را دوست داشتم سفت بغل کنم . آنقدر که حسِ‌زندگی جریان داشت در تک‌تک لحظاتش . دوست داشتم زمانی که به برگهای شمعدانی آب می‌پاشم زمان متوقف شود .‌ یاد روزهایی می افتادم که از مامان میخواستم به گل‌های اتاقم آب دهد چون وقت نداشتم .
هجدهم اسفند ماه روز زندگی بعد از مدتها بود ، یک شنبه‌ای که اندازه‌ی تمام شنبه‌های بداخلاق و بدعنق کل سال زندگی کردم ، بدون دغدغه و با آرامش .
خداجان ، شکرت :)

#ز_غوغای_جهان_فارغ
#زندگی_هنوز_خوشگلیاشو_داره
#روز‌مره‌ها
خداجان سلام
ناامید و خسته که هستم.
مشکوک به توانایی‌هامم هستم.
حساس و زودرنج و اشک دم مشک‌تر هم هستم این روزا .
مضطرب به خاطر امتحان پاتولوژی هم هستم .
اما ؛
اما معتمد به لطف و رحمت دقیقه نودی تو هم هستم .
اینکه همیشه هستی ، می بینی و حواست هست .
اینکه حقی رو ضایع نمیکنی .
اینکه لطف و رحمتت دیر و زود داره ، اما سوخت و سوز نداره !
اینکه میرسی ، میای ، درست تو دقیقه‌ی نود ، که آدم نفسش بریده‌ها ، که آدم دیگه نا نداره‌ها ، تو اون موقع میرسی.
شاید لطف و نگاه ویژه‌ی تو شامل حال کسی میشه که تا دقیقه‌ی نود جنگیده، که نا نداره نفس بکشه دیگه ، بعد تو میرسی دستتو میذاری رو شونه‌اش و میگی وقت‌های اضافه با من!
من‌تا دقیقه ی نود میجنگم فقط به امید این صحنه. که بهت نشون بدم چقدر مشتاقم به این رویا. که بهت نشون بدم من نود دقیقه هم که جون بکنم ها ، باز آخرش تو وقتای اضافی تویی که تعیین میکنی میبرم یا می‌بازم .
خدایا من خسته و ناامیدم اما ادامه میدم.که راهی جز ادامه دادن ندارم .‌ که گر مراد نیابم ، به قدر وسع بکوشم حداقل . که اصلا دست از طلب ندارم تا کام من برآید ! که میرم جلو ، که به خودم ثابت کنم اصلش این بود تو ناامیدی ها بخونی و یادبگیری ، که اصلش این بود توخستگی‌ها جا نزنی وگرنه همه تو شرایط خوب ، خوب بودن رو بلدن .
خدایا ، من که می‌میرم برای اینکه تو ، توی این ۹۰ دقیقه هم پا به پای من بیای و کمکم کنی .اما ، اما اگه توی این ۹۰ دقیقه هم‌ نمیای ، تو رو خدا تو وقتای اضافی بیا .بیا .‌

پ.ن: حال و هوای ۳ ماه پیشِ مرهم ...

#نوشته‌‌ی‌قدیمی
دیشب از مامان پرسیده بودم برای شام و نهار امروز چی بپزم . به خاطر همین صبح که چشمام‌هایم را باز کردم ، دقیق میدانستم که باید چه کار کنم . با چشمهای نیمه‌باز رفتم سراغ آلو‌بخارا‌ها و به ازای هرکدام‌مان ، چهارتایشان را برداشتم و شستم و انداختم داخل یک کاسه آب تا برای شام شب حسابی تپل شوند . آخر بابا آلوی‌بخارای تپل دوست دارد .
همزمان به این هم فکر کردم که تابستان امسال شاید چندتایی از آلوزرد های حیاط را به آلوبخارا تبدیل کردم !

مامان برای نهار لوبیاپلو هوس کرده بود، پس ماموریت دوم من کاملا مشخص بود : سرچ کردن هشتگ لوبیا‌پلو در اینستاگرام !
همیشه عاشق این هستم که بدانم غذایی که من همیشه به صورت پیشفرض به یک مدل درست میکنم را بقیه چگونه می‌پزند ، دستور‌هایشان را میخوانم و ایده میگیرم ، البته اگر مثل امروز وقت داشته باشم . فهمیدم که باید بگردم و جای پودر گل‌سرخ و چوب دارچین را پیدا کنم . انگار که این دو به لوبیا‌پلو عطر خاصی میدهند!

الان ؟ نشسته ام منتظر تا زعفران دم بکشد ، مایه‌ی لوبیا‌پلو بپزد ، برنج را با یک تکه سنگ‌نمک گذاشته ام خیس بخورد و به خودم یادآوری میکنم که باید به قول مامان‌بزرگ‌ها ، "زنده" از روی گاز برش دارم تا شفته نشود ، سیب‌زمینی ها را نگینی خرد میکنم ، چون مامان دوست دارد کنار لوبیا‌پلو سیب‌زمینی نگینی سرخ‌شده باشد ، تصمیم دارم یک آب‌دوغ‌خیار معرکه هم درست کنم و همزمان به کتاب صوتی آبنبات‌هل‌دار گوش میدهم و یک لبخند پهن روی صورتم است و دلم به حال همه‌ی مردها می‌سوزد که نمیتوانند چند کار همزمان انجام دهند و به این فکر میکنم که زندگی اگر این لحظات نیست ، پس چیست ؟

#ز_غوغای_جهان_فارغ
#دخترانگی‌هایم
روی تخت ، بین مانتو‌ها و روسری‌ها و کتاب‌ها یک جای خالی کوچک پیدا کرده ام و میان شان ولو شده ام.
شکلاتی که داداش برای روز آزمون خریده بود را می‌خورم تا قندخونم کمی بالا برود ‌‌.
پنجره‌ی اتاق را از عمد باز گذاشته ام تا بوی مواد شوینده با بوی عید و هوای تازه‌ی ظهرِ سه‌شنبه قاطی شود و عطرِ مخصوص خانه‌تکانی در اتاق بپچید و مرا که سرخوش از شنیدن کتاب صوتی آبنبات‌هل‌دار هستم ، سرمست تر کند .
مثل تمام روزهای قبل ، دلم میخواهد یا زمان درست همین جا متوقف شود ، یا کمی از این عطر و این حالِ خوش را در یک شیشه‌ی در بسته نگه دارم برای روز های شلوغ ۹۸ ، که اتفاقا کم هم نیستند .

#شوق‌‌زندگی
#بهار‌بهار‌چه‌اسم‌آشنایی🍃
تو خونه تکونی یه کیسه پر از آلوچه‌ها و لواشک‌هایی رو که خریده بودم اما مامان برای سوراخ نشدن معده‌ام قایم کرده بود ، پیدا کردم و نشان خوشحال‌ترین دختر دنیا رو بر گردن آویختم 😍
هيچوقت دست از انجامِ کارهای کوچک برای ديگران برندار.
گاهی اوقات همون کارهای کوچک، بزرگترين قسمت قلب اون‌ها رو فرا ميگيرن💜😌

#زیبآ

پ.ن: صبح بخیر 😊🌈
من ، همون برگ کوچولویی ام که از گلدون اش افتاد رو خاک گلدون پایینی ، اما همون‌جا جوونه زد و سبز شد 🌱 . من همین برگم .

#مرهم🍃
روی تخت در حالی دراز کشیدم که کمرم از خستگی میخواد دو تیکه بشه و دستام قرمز شدن و میسوزن .اما دلم ، دلم گرمه و پر نور و منتظره که بهار خانوم 🌱 سر برسه.

دعای امشب مون باشه برای همه‌ی او‌ن‌هایی که ذوق اومدن بهار🌱 رو ندارن.
برای اون‌هایی که حواسشون نیست که یک هفته دیگه مونده فقط ، برای اون‌هایی که خودشون اقرار میکنن که اومدن بهار رو ‌حس نکردن هنوز .
دعای امشب مون باشه برای همه‌ی اون‌هایی که اصلا منتظر بهار نیستن ، اصلا ذوقی برای اومدنش ندارن ، بوش رو هنوز حس نکردن .
دعا کنیم خدا این ذوق رو بکاره تو دل‌هاشون ، این ذوق هرچقدر هم کوچیک و به ظاهر ساده باشه ، به آدم این امید رو میده که میشه انگار ، میشه زمستون رو پشت سر گذاشت و دوباره سبز شد و قشنگ‌تر از قبل شروع کرد . میشه تو هر حالتی ، به روزهای پیشِ‌رو امیدوار بود.

دعا کنیم که همه منتظر بهار باشن 🌱 ، انتظاری که گرم کنه دل‌هاشون رو ...

#بهار‌بهار‌چه‌اسم‌آشنایی 🌸🍃
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یادمه تو دوران فرجه ، بعد ناهار جمع کردن تمرکزم خیلی سخت بود ، پلک‌هام سنگین میشدن و دلم می‌خواست پنجره رو باز کنم و زیر پتو مچاله بشم و حداقل یک ساعت بخوابم .
تایم بعد ناهار من همزمان بود با زمانی که آقای باغبون می‌اومد تا کارهای باغچه پشتی که دقیقا رو‌به‌روی پنجره ی اتاق منه رو انجام بده ، صدای آهنگ شاد افغانی اش هم اون قدر بلند بود که من به وضوح می‌شنیدم اش ‌‌.
یادمه چند بار با دیدنش از پشت پنجره در حالی که من اینور حسابی خسته بودم و اون ، اونور داشت نهال زردآلو می‌کاشت ، تو دلم گفتم کاشکی من باغبون بودم و نهال می کاشتم ،اصلا بیل میزدم . کاش من جای اون بودم ! کاش قرار بود هزار تا نهال بکارم اما دیگه تست نزنم!

خستگی همینه دیگه . آدم که خسته است یادش میره کیه و چیه و تو چه راهیه . کاش استراحت کردن رو یاد بگیرم .
کاش یاد بگیرم که استراحت هم یه وقتایی لازمه وگرنه یه دفعه میزنی زیر همه چیز و تمام.

#درسهایی_برای_زندگی
بیـــرون ز تو نیست،
آنچه میخواسته‌ام!
فهرست تمام آرزو های منی♥️

#شب‌آرزو‌ها
تو پاسخ کدام کار خوب منی؟
یا اجابت کدام دعا از سال‌های دور...؟
که حالا از فرسنگ ‌ها فاصله ، نزدیکترین به قلب منی ...💙
که از جنس نوری ... پاک و زلال ..
بمان که تا ابد دلیل حال خوب منی💜

#💙
#آخرین‌جمعه‌ی‌سال‌نود‌‌و‌هفت
روزهای آخرِ اسفند ، میشن اسفند‌های روی آتیش و هی در گوش ات میگن : "بدو ، فقط بدو !"
و تو آخر شب که از درد ساق پات خوابت نمی‌بره ، تازه با خودت فکر می‌کنی چه طور توی یه روز اینهمه کار انجام دادی و دقیقا توی روزهای ماه‌های دیگه چه کار داشتی می‌کردی !
Forwarded from یادداشت‌ها | فاطمه بهروزفخر (فاطمه بهروزفخر)
۲۲ ساله بودم که حوای نوشتنت چاپ شد. خواب بودم. از انتشارات زنگ زدند که کتابت چاپ شده. بیا ببین. نفهمیدم چطور راهی شدم. چطور لباس پوشیدم. و چطور رفتم. ۲۲ ساله بودم و داشتم روی ابرها راه می‌رفتم و گمان می‌کردم زنی به خوشبختی من توی دنیا نیست. خوشبخت‌ترین بودم چون خیال می‌کردم حالا نویسنده‌ام و آرزویم برآورده شده. رسیدم به دفتر انتشارات و حوای نوشتنت را خوب نگاه کردم. مثل نگاه مادر به فرزندش بعد از تولد. ۲۲ ساله بودم. کم‌سن و سودای نویسندگی تمام وجودم را پر کرده بود. ۲۲ ساله بودم و کسی من را نمی‌شناخت. نه سلبریتی اینستاگرام بودم و نه کسی که بروبیایی داشته باشد. کتاب‌ها را گرفتم و یک‌هفته نگذشته بود که ترس افتاد به جانم. درست مثل ترس مادری که فرزندش تازه متولد شده. ترس از این‌که بچه‌ام، نوشته‌ام، کلمه‌هایم خواننده پیدا می‌کنند؟ اصلا خوش‌شان می‌آید؟ مثل بقیه کتاب‌ها عکسش را توی اینستاگرام می‌بینم؟ پُز می‌دهم. دل‌خوش می‌شوم. ۲۲ ساله بودم و خیال می‌کردم کار شاقی انجام داده‌ام.
حالا دو سال گذشته است و اگر برگردم عقب شاید هیچ‌وقتِ دیگر دلم نخواهد کتابم را چاپ کنم. حالا دو سال است که گذشته است. صبورتر شده‌ام و خیال می‌کنم نویسنده‌بودن بیشتر از این‌که داشتن کتاب باشد، یک‌جور سبک زندگی است. یک‌جور زندگی کردن با نوشتن.
در تمام مدتی که داشتم دلمه‌ی مانده از قرارِ دیروز را لقمه می‌گرفتم و با خود می‌گفتم که آقای آشپز رب اش را یکم زیادی زده ، به این فکر کردم که اگر قرار بود برگردم به اول فروردین ماه ۹۷ و دوباره این سال را زندگی کنم ، از بین تمام اشتباهات امسالم چه کاری را انجام نمی‌دادم .
بین تنبلی‌ها و لجبازی‌ها ، بین اعتماد‌های بی جا و دل شکاندن‌ها ، بین کتاب نخواندن‌ها و به خود نرسیدن‌ها ، بین نخندیدن‌ها و شاد نبودن‌ها ، بین عذاب وجدان‌های مسخره و کمال‌گرایی‌های افراطی ، بین تمام لحظاتی که مصرانه خودآزاری کردم و به حرف‌های دوزاری(!) دیگران در مورد خودم اهمیت دادم ، بین تمام اشک‌هایی که بیهوده ریختم ، تمام احساس‌هایی که بیهوده صرف کردم ، تمام لبخند‌هایی که دریغ کردم ، تمام حرف‌هایی که نزدم ، تمام ترس‌ها و عقب کشیدن‌ها، بین تمام لحظاتی که زندگی نکردم ، بین همه‌ی اینها گشتم و آخر سر ، وقتی داشتم لقمه‌ی آخر دلمه ام را میخوردم به خودم گفتم :
" میدونی؟ من اگه برگردم عقب ، دیگه نمیذارم تو هیچ لحظه‌ای ناامید بشم."

#درسهایی_برای_زندگی
دلم میخواهد نوروز ۹۸ را در آغوش بگیرم و به او بگویم که من نه مثل نوروز ۹۵ به تو به چشم یک فرصت مطالعاتی طلایی برای کنکور (!) نگاه میکنم ؛ و نه مثل نوروزهای ۹۶ و ۹۷ برایت برنامه ریزی میکنم تا درسهای عقب افتاده‌ی طول ترم ام را بخونم .
من تو را ، برای خودِخودت دوست دارم . برای اولین و به احتمال زیاد آخرین نوروزی که در آن ، میتوانم سبک‌بالانه کیف کنم و ریه‌هایم را پر کنم از عطر بهار ، بدون فکر کردن به پیک‌های نوروزی و کاردستی‌های مسخره اش ، امتحان میان ترم علوم و ریاضی و زیست و شیمی و نوروآناتومی و فیزیولوژی و شیفت‌های بیمارستان .
دلم میخواهد به اندازه‌ی تمام این سالها نوروز ۹۸ را نفس بکشم و زندگی کنم ، بی خیال و بی دغدغه .
انقدر سرشارم از این نیاز ، که هیچ چیزی نمیتواند حال مرهمی که منتظر بهار است را ، بد کند .

پ.ن: دو رور تا باهآر :)🌸

#بهار‌بهار‌چه‌اسم‌آشنایی