یه روزی که گم شده بودم بین حجم مطالبی که باید میخوندم واسه امتحان فردا ، به خودم اومدم و گفتم : تو از خوندن و حفظ کردن علایم و نشونه های بیماری هایی خسته شدی که هزاران نفر، در حال حاضر ، دارن با تک تک سلول هاشون اون علایم رو تجربه میکنن و درد میکشن .کاشکی میشد براشون "مرهم" باشی ...
و قصه ی "مرهم" از همینجا شروع شد . به ظاهر ساده ، به ظاهر کوتاه ، اما سخت و دشوار برای عملی کردنش .مدت زمان زیادی میگذره از روزی که این تصمیم رو گرفتم و اینجا رو ساختم ، دو دل بودم ،نامطمئن بودم ، از این لقبی که خودم داشتم به خودم هدیه میدادم ، میترسیدم. میترسیدم از پسش برنیام . نتونم به قول دهخدا بشم اون "مرهم = بارانِ ضعیفی که بر جراحت ها میبارد و آنها را بهبود میدهد ".
اما حالا، حالا که درست در ابتدای ورود به دوران بالین پزشکی عمومی ام هستم ، تصمیم دارم که "مرهم" باشم ، به قدر توانم و با پذیرش همهی همهی سختی های پیشِروم ، و خاطرات مرهمانه ام رو بنویسم تا یادم بمونه من به قدر توانم تلاش کردم تا از دردها کم کنم ،
تا بشم یک بارانِ ضعیف اما امیدبخش برای بیمارهام 🍃
پس با توکل و نام ِخدا ، شروع میکنم این راه سخت اما شیرین رو ...:)
و قصه ی "مرهم" از همینجا شروع شد . به ظاهر ساده ، به ظاهر کوتاه ، اما سخت و دشوار برای عملی کردنش .مدت زمان زیادی میگذره از روزی که این تصمیم رو گرفتم و اینجا رو ساختم ، دو دل بودم ،نامطمئن بودم ، از این لقبی که خودم داشتم به خودم هدیه میدادم ، میترسیدم. میترسیدم از پسش برنیام . نتونم به قول دهخدا بشم اون "مرهم = بارانِ ضعیفی که بر جراحت ها میبارد و آنها را بهبود میدهد ".
اما حالا، حالا که درست در ابتدای ورود به دوران بالین پزشکی عمومی ام هستم ، تصمیم دارم که "مرهم" باشم ، به قدر توانم و با پذیرش همهی همهی سختی های پیشِروم ، و خاطرات مرهمانه ام رو بنویسم تا یادم بمونه من به قدر توانم تلاش کردم تا از دردها کم کنم ،
تا بشم یک بارانِ ضعیف اما امیدبخش برای بیمارهام 🍃
پس با توکل و نام ِخدا ، شروع میکنم این راه سخت اما شیرین رو ...:)
تمام سعی ام بر اینه که از امید🌱 بگم .
از لحظات خوب ، از حسهای خوب ، از تموم نیمههای پر لیوانهایی که دور و برم هست ؛ تا حسِ مثبتِ زندگی جریان داشته باشه اینجا و حالِ کسی به خاطر خوندن نوشته های من بد نشه .
اما یه بار یه جا خوندم که نوشته بود ، گاهی از غمها و سختیهامون حرف بزنیم تا بقیهی کسانی که درحال تجربهی اون سختیهان ، فکر نکنن تنهان . فکر نکنن که فقط اونان که دارن با سیاهیها میجنگن ، فقط اونان که ناامید و خسته ان.
گاهی وقتها انگار به اشتراک گذاشتن غمها ، بیشتر تسلی بخشه تا شادیها .
من از زندگی میگم ، از اصلِ واقعیتِ زندگی که توش شادیها و غمها یه جوری به هم بافته شدن که نمیشه جداشون کرد. که نمیشه هیچ اتفاقی رو ، نه خوبِ محض دونست و نه بدِ محض .
از واقعیت های زندگی ام میگم ، صاف و ساده و در یک جمله ، از جنبههای الهامبخش و امیدبخش ِ زندگی ِ دختری که تصمیم گرفت مرهم باشه :)
از لحظات خوب ، از حسهای خوب ، از تموم نیمههای پر لیوانهایی که دور و برم هست ؛ تا حسِ مثبتِ زندگی جریان داشته باشه اینجا و حالِ کسی به خاطر خوندن نوشته های من بد نشه .
اما یه بار یه جا خوندم که نوشته بود ، گاهی از غمها و سختیهامون حرف بزنیم تا بقیهی کسانی که درحال تجربهی اون سختیهان ، فکر نکنن تنهان . فکر نکنن که فقط اونان که دارن با سیاهیها میجنگن ، فقط اونان که ناامید و خسته ان.
گاهی وقتها انگار به اشتراک گذاشتن غمها ، بیشتر تسلی بخشه تا شادیها .
من از زندگی میگم ، از اصلِ واقعیتِ زندگی که توش شادیها و غمها یه جوری به هم بافته شدن که نمیشه جداشون کرد. که نمیشه هیچ اتفاقی رو ، نه خوبِ محض دونست و نه بدِ محض .
از واقعیت های زندگی ام میگم ، صاف و ساده و در یک جمله ، از جنبههای الهامبخش و امیدبخش ِ زندگی ِ دختری که تصمیم گرفت مرهم باشه :)
اولین روز از تعطیلات یک ماهه تا شروع دورهی بالین را در حالی شروع کردم که صبح ، به قرار چهل روز فرجه ، خیلی زود از خواب بیدار شدم ، اما با کمی اصرار به چشمها و مغزم دوباره خوابیدم ، یک خوابِ عمیق و لذتبخش در سکوتِ صبحِ شنبهی خانه .
یک شنبهی دوستداشتنی که پر شد از اتفاقات ساده که پیشپا افتاده نبودند و تکتک شان زمانی شده بودند برگترین آرزوهایم !
امروز قورباغه ام را همان اول صبح قورت دادم و رفتم کلاس رانندگی ثبت نام کردم . با جوشهای یادگاری از دوران فرجهی علومپایه عکس گواهینامه گرفتم و به دوربین آقای عکاس لبخند زدم . در راه برگشت ، به باغچهی پشتی خانه سر زدم و قربانصدقهی قد و بالای نعناعها رفتم .
از دیدن تنها غنچهی سفید درخت گوجهسبزمان قند در دلم آب شد و عکسش را گرفتم تا به مامان نشان بدهم. به شمعدانیهای مامان آب دادم و غنچه های جدیدش را بوسیدم .
برای ناهار ماکارونی و سالاد شیرازی درست کردم .
به چهارتا از کلید های آزمون اعتراض زدم و بچهها را هم تشویق کردم که اعتراض بزنند .
بعد از ظهر با مامان یک فیلم سینمایی دیدم و وقتی اواسط فیلم مامان خوابش برد ، فیلم را قطع کردم ، پتو را رویش کشیدم و رفتم تا سبزیها را پاک کنم . بعد در سکوتِعصرِشنبهی خانه ، کتاب دستنیافتنی را خواندم و با هر جملهاش به وجد آمدم .
برای شام یک غذای ساده درست کردم ، حین شستن ظرفها یک پیشدستی شکستم که با مامان دوتایی به این نتیجه رسیدیم که قضا و قدر بوده است !
بعد از شام سفره را جمع کردم و همانجا روی میز مشغول خواندن ادامهی کتابم شدم .
به سوال دوستم "ه" در مورد اینکه بُلد ترین خاطرهی سال ۹۷ مان چه بوده پاسخ دادم و حدودا یکربعی با یادآوری بعضی خاطراتمان از خنده گونههایم درد گرفت .
امروز را دوست داشتم سفت بغل کنم . آنقدر که حسِزندگی جریان داشت در تکتک لحظاتش . دوست داشتم زمانی که به برگهای شمعدانی آب میپاشم زمان متوقف شود . یاد روزهایی می افتادم که از مامان میخواستم به گلهای اتاقم آب دهد چون وقت نداشتم .
هجدهم اسفند ماه روز زندگی بعد از مدتها بود ، یک شنبهای که اندازهی تمام شنبههای بداخلاق و بدعنق کل سال زندگی کردم ، بدون دغدغه و با آرامش .
خداجان ، شکرت :)
#ز_غوغای_جهان_فارغ
#زندگی_هنوز_خوشگلیاشو_داره
#روزمرهها
یک شنبهی دوستداشتنی که پر شد از اتفاقات ساده که پیشپا افتاده نبودند و تکتک شان زمانی شده بودند برگترین آرزوهایم !
امروز قورباغه ام را همان اول صبح قورت دادم و رفتم کلاس رانندگی ثبت نام کردم . با جوشهای یادگاری از دوران فرجهی علومپایه عکس گواهینامه گرفتم و به دوربین آقای عکاس لبخند زدم . در راه برگشت ، به باغچهی پشتی خانه سر زدم و قربانصدقهی قد و بالای نعناعها رفتم .
از دیدن تنها غنچهی سفید درخت گوجهسبزمان قند در دلم آب شد و عکسش را گرفتم تا به مامان نشان بدهم. به شمعدانیهای مامان آب دادم و غنچه های جدیدش را بوسیدم .
برای ناهار ماکارونی و سالاد شیرازی درست کردم .
به چهارتا از کلید های آزمون اعتراض زدم و بچهها را هم تشویق کردم که اعتراض بزنند .
بعد از ظهر با مامان یک فیلم سینمایی دیدم و وقتی اواسط فیلم مامان خوابش برد ، فیلم را قطع کردم ، پتو را رویش کشیدم و رفتم تا سبزیها را پاک کنم . بعد در سکوتِعصرِشنبهی خانه ، کتاب دستنیافتنی را خواندم و با هر جملهاش به وجد آمدم .
برای شام یک غذای ساده درست کردم ، حین شستن ظرفها یک پیشدستی شکستم که با مامان دوتایی به این نتیجه رسیدیم که قضا و قدر بوده است !
بعد از شام سفره را جمع کردم و همانجا روی میز مشغول خواندن ادامهی کتابم شدم .
به سوال دوستم "ه" در مورد اینکه بُلد ترین خاطرهی سال ۹۷ مان چه بوده پاسخ دادم و حدودا یکربعی با یادآوری بعضی خاطراتمان از خنده گونههایم درد گرفت .
امروز را دوست داشتم سفت بغل کنم . آنقدر که حسِزندگی جریان داشت در تکتک لحظاتش . دوست داشتم زمانی که به برگهای شمعدانی آب میپاشم زمان متوقف شود . یاد روزهایی می افتادم که از مامان میخواستم به گلهای اتاقم آب دهد چون وقت نداشتم .
هجدهم اسفند ماه روز زندگی بعد از مدتها بود ، یک شنبهای که اندازهی تمام شنبههای بداخلاق و بدعنق کل سال زندگی کردم ، بدون دغدغه و با آرامش .
خداجان ، شکرت :)
#ز_غوغای_جهان_فارغ
#زندگی_هنوز_خوشگلیاشو_داره
#روزمرهها
خداجان سلام
ناامید و خسته که هستم.
مشکوک به تواناییهامم هستم.
حساس و زودرنج و اشک دم مشکتر هم هستم این روزا .
مضطرب به خاطر امتحان پاتولوژی هم هستم .
اما ؛
اما معتمد به لطف و رحمت دقیقه نودی تو هم هستم .
اینکه همیشه هستی ، می بینی و حواست هست .
اینکه حقی رو ضایع نمیکنی .
اینکه لطف و رحمتت دیر و زود داره ، اما سوخت و سوز نداره !
اینکه میرسی ، میای ، درست تو دقیقهی نود ، که آدم نفسش بریدهها ، که آدم دیگه نا ندارهها ، تو اون موقع میرسی.
شاید لطف و نگاه ویژهی تو شامل حال کسی میشه که تا دقیقهی نود جنگیده، که نا نداره نفس بکشه دیگه ، بعد تو میرسی دستتو میذاری رو شونهاش و میگی وقتهای اضافه با من!
منتا دقیقه ی نود میجنگم فقط به امید این صحنه. که بهت نشون بدم چقدر مشتاقم به این رویا. که بهت نشون بدم من نود دقیقه هم که جون بکنم ها ، باز آخرش تو وقتای اضافی تویی که تعیین میکنی میبرم یا میبازم .
خدایا من خسته و ناامیدم اما ادامه میدم.که راهی جز ادامه دادن ندارم . که گر مراد نیابم ، به قدر وسع بکوشم حداقل . که اصلا دست از طلب ندارم تا کام من برآید ! که میرم جلو ، که به خودم ثابت کنم اصلش این بود تو ناامیدی ها بخونی و یادبگیری ، که اصلش این بود توخستگیها جا نزنی وگرنه همه تو شرایط خوب ، خوب بودن رو بلدن .
خدایا ، من که میمیرم برای اینکه تو ، توی این ۹۰ دقیقه هم پا به پای من بیای و کمکم کنی .اما ، اما اگه توی این ۹۰ دقیقه هم نمیای ، تو رو خدا تو وقتای اضافی بیا .بیا .
پ.ن: حال و هوای ۳ ماه پیشِ مرهم ...
#نوشتهیقدیمی
ناامید و خسته که هستم.
مشکوک به تواناییهامم هستم.
حساس و زودرنج و اشک دم مشکتر هم هستم این روزا .
مضطرب به خاطر امتحان پاتولوژی هم هستم .
اما ؛
اما معتمد به لطف و رحمت دقیقه نودی تو هم هستم .
اینکه همیشه هستی ، می بینی و حواست هست .
اینکه حقی رو ضایع نمیکنی .
اینکه لطف و رحمتت دیر و زود داره ، اما سوخت و سوز نداره !
اینکه میرسی ، میای ، درست تو دقیقهی نود ، که آدم نفسش بریدهها ، که آدم دیگه نا ندارهها ، تو اون موقع میرسی.
شاید لطف و نگاه ویژهی تو شامل حال کسی میشه که تا دقیقهی نود جنگیده، که نا نداره نفس بکشه دیگه ، بعد تو میرسی دستتو میذاری رو شونهاش و میگی وقتهای اضافه با من!
منتا دقیقه ی نود میجنگم فقط به امید این صحنه. که بهت نشون بدم چقدر مشتاقم به این رویا. که بهت نشون بدم من نود دقیقه هم که جون بکنم ها ، باز آخرش تو وقتای اضافی تویی که تعیین میکنی میبرم یا میبازم .
خدایا من خسته و ناامیدم اما ادامه میدم.که راهی جز ادامه دادن ندارم . که گر مراد نیابم ، به قدر وسع بکوشم حداقل . که اصلا دست از طلب ندارم تا کام من برآید ! که میرم جلو ، که به خودم ثابت کنم اصلش این بود تو ناامیدی ها بخونی و یادبگیری ، که اصلش این بود توخستگیها جا نزنی وگرنه همه تو شرایط خوب ، خوب بودن رو بلدن .
خدایا ، من که میمیرم برای اینکه تو ، توی این ۹۰ دقیقه هم پا به پای من بیای و کمکم کنی .اما ، اما اگه توی این ۹۰ دقیقه هم نمیای ، تو رو خدا تو وقتای اضافی بیا .بیا .
پ.ن: حال و هوای ۳ ماه پیشِ مرهم ...
#نوشتهیقدیمی
دیشب از مامان پرسیده بودم برای شام و نهار امروز چی بپزم . به خاطر همین صبح که چشمامهایم را باز کردم ، دقیق میدانستم که باید چه کار کنم . با چشمهای نیمهباز رفتم سراغ آلوبخاراها و به ازای هرکداممان ، چهارتایشان را برداشتم و شستم و انداختم داخل یک کاسه آب تا برای شام شب حسابی تپل شوند . آخر بابا آلویبخارای تپل دوست دارد .
همزمان به این هم فکر کردم که تابستان امسال شاید چندتایی از آلوزرد های حیاط را به آلوبخارا تبدیل کردم !
مامان برای نهار لوبیاپلو هوس کرده بود، پس ماموریت دوم من کاملا مشخص بود : سرچ کردن هشتگ لوبیاپلو در اینستاگرام !
همیشه عاشق این هستم که بدانم غذایی که من همیشه به صورت پیشفرض به یک مدل درست میکنم را بقیه چگونه میپزند ، دستورهایشان را میخوانم و ایده میگیرم ، البته اگر مثل امروز وقت داشته باشم . فهمیدم که باید بگردم و جای پودر گلسرخ و چوب دارچین را پیدا کنم . انگار که این دو به لوبیاپلو عطر خاصی میدهند!
الان ؟ نشسته ام منتظر تا زعفران دم بکشد ، مایهی لوبیاپلو بپزد ، برنج را با یک تکه سنگنمک گذاشته ام خیس بخورد و به خودم یادآوری میکنم که باید به قول مامانبزرگها ، "زنده" از روی گاز برش دارم تا شفته نشود ، سیبزمینی ها را نگینی خرد میکنم ، چون مامان دوست دارد کنار لوبیاپلو سیبزمینی نگینی سرخشده باشد ، تصمیم دارم یک آبدوغخیار معرکه هم درست کنم و همزمان به کتاب صوتی آبنباتهلدار گوش میدهم و یک لبخند پهن روی صورتم است و دلم به حال همهی مردها میسوزد که نمیتوانند چند کار همزمان انجام دهند و به این فکر میکنم که زندگی اگر این لحظات نیست ، پس چیست ؟
#ز_غوغای_جهان_فارغ
#دخترانگیهایم
همزمان به این هم فکر کردم که تابستان امسال شاید چندتایی از آلوزرد های حیاط را به آلوبخارا تبدیل کردم !
مامان برای نهار لوبیاپلو هوس کرده بود، پس ماموریت دوم من کاملا مشخص بود : سرچ کردن هشتگ لوبیاپلو در اینستاگرام !
همیشه عاشق این هستم که بدانم غذایی که من همیشه به صورت پیشفرض به یک مدل درست میکنم را بقیه چگونه میپزند ، دستورهایشان را میخوانم و ایده میگیرم ، البته اگر مثل امروز وقت داشته باشم . فهمیدم که باید بگردم و جای پودر گلسرخ و چوب دارچین را پیدا کنم . انگار که این دو به لوبیاپلو عطر خاصی میدهند!
الان ؟ نشسته ام منتظر تا زعفران دم بکشد ، مایهی لوبیاپلو بپزد ، برنج را با یک تکه سنگنمک گذاشته ام خیس بخورد و به خودم یادآوری میکنم که باید به قول مامانبزرگها ، "زنده" از روی گاز برش دارم تا شفته نشود ، سیبزمینی ها را نگینی خرد میکنم ، چون مامان دوست دارد کنار لوبیاپلو سیبزمینی نگینی سرخشده باشد ، تصمیم دارم یک آبدوغخیار معرکه هم درست کنم و همزمان به کتاب صوتی آبنباتهلدار گوش میدهم و یک لبخند پهن روی صورتم است و دلم به حال همهی مردها میسوزد که نمیتوانند چند کار همزمان انجام دهند و به این فکر میکنم که زندگی اگر این لحظات نیست ، پس چیست ؟
#ز_غوغای_جهان_فارغ
#دخترانگیهایم
روی تخت ، بین مانتوها و روسریها و کتابها یک جای خالی کوچک پیدا کرده ام و میان شان ولو شده ام.
شکلاتی که داداش برای روز آزمون خریده بود را میخورم تا قندخونم کمی بالا برود .
پنجرهی اتاق را از عمد باز گذاشته ام تا بوی مواد شوینده با بوی عید و هوای تازهی ظهرِ سهشنبه قاطی شود و عطرِ مخصوص خانهتکانی در اتاق بپچید و مرا که سرخوش از شنیدن کتاب صوتی آبنباتهلدار هستم ، سرمست تر کند .
مثل تمام روزهای قبل ، دلم میخواهد یا زمان درست همین جا متوقف شود ، یا کمی از این عطر و این حالِ خوش را در یک شیشهی در بسته نگه دارم برای روز های شلوغ ۹۸ ، که اتفاقا کم هم نیستند .
#شوقزندگی
#بهاربهارچهاسمآشنایی🍃
شکلاتی که داداش برای روز آزمون خریده بود را میخورم تا قندخونم کمی بالا برود .
پنجرهی اتاق را از عمد باز گذاشته ام تا بوی مواد شوینده با بوی عید و هوای تازهی ظهرِ سهشنبه قاطی شود و عطرِ مخصوص خانهتکانی در اتاق بپچید و مرا که سرخوش از شنیدن کتاب صوتی آبنباتهلدار هستم ، سرمست تر کند .
مثل تمام روزهای قبل ، دلم میخواهد یا زمان درست همین جا متوقف شود ، یا کمی از این عطر و این حالِ خوش را در یک شیشهی در بسته نگه دارم برای روز های شلوغ ۹۸ ، که اتفاقا کم هم نیستند .
#شوقزندگی
#بهاربهارچهاسمآشنایی🍃
تو خونه تکونی یه کیسه پر از آلوچهها و لواشکهایی رو که خریده بودم اما مامان برای سوراخ نشدن معدهام قایم کرده بود ، پیدا کردم و نشان خوشحالترین دختر دنیا رو بر گردن آویختم 😍
هيچوقت دست از انجامِ کارهای کوچک برای ديگران برندار.
گاهی اوقات همون کارهای کوچک، بزرگترين قسمت قلب اونها رو فرا ميگيرن💜😌
#زیبآ
پ.ن: صبح بخیر 😊🌈
گاهی اوقات همون کارهای کوچک، بزرگترين قسمت قلب اونها رو فرا ميگيرن💜😌
#زیبآ
پ.ن: صبح بخیر 😊🌈
من ، همون برگ کوچولویی ام که از گلدون اش افتاد رو خاک گلدون پایینی ، اما همونجا جوونه زد و سبز شد 🌱 . من همین برگم .
#مرهم🍃
#مرهم🍃
روی تخت در حالی دراز کشیدم که کمرم از خستگی میخواد دو تیکه بشه و دستام قرمز شدن و میسوزن .اما دلم ، دلم گرمه و پر نور و منتظره که بهار خانوم 🌱 سر برسه.
دعای امشب مون باشه برای همهی اونهایی که ذوق اومدن بهار🌱 رو ندارن.
برای اونهایی که حواسشون نیست که یک هفته دیگه مونده فقط ، برای اونهایی که خودشون اقرار میکنن که اومدن بهار رو حس نکردن هنوز .
دعای امشب مون باشه برای همهی اونهایی که اصلا منتظر بهار نیستن ، اصلا ذوقی برای اومدنش ندارن ، بوش رو هنوز حس نکردن .
دعا کنیم خدا این ذوق رو بکاره تو دلهاشون ، این ذوق هرچقدر هم کوچیک و به ظاهر ساده باشه ، به آدم این امید رو میده که میشه انگار ، میشه زمستون رو پشت سر گذاشت و دوباره سبز شد و قشنگتر از قبل شروع کرد . میشه تو هر حالتی ، به روزهای پیشِرو امیدوار بود.
دعا کنیم که همه منتظر بهار باشن 🌱 ، انتظاری که گرم کنه دلهاشون رو ...✨
#بهاربهارچهاسمآشنایی 🌸🍃
دعای امشب مون باشه برای همهی اونهایی که ذوق اومدن بهار🌱 رو ندارن.
برای اونهایی که حواسشون نیست که یک هفته دیگه مونده فقط ، برای اونهایی که خودشون اقرار میکنن که اومدن بهار رو حس نکردن هنوز .
دعای امشب مون باشه برای همهی اونهایی که اصلا منتظر بهار نیستن ، اصلا ذوقی برای اومدنش ندارن ، بوش رو هنوز حس نکردن .
دعا کنیم خدا این ذوق رو بکاره تو دلهاشون ، این ذوق هرچقدر هم کوچیک و به ظاهر ساده باشه ، به آدم این امید رو میده که میشه انگار ، میشه زمستون رو پشت سر گذاشت و دوباره سبز شد و قشنگتر از قبل شروع کرد . میشه تو هر حالتی ، به روزهای پیشِرو امیدوار بود.
دعا کنیم که همه منتظر بهار باشن 🌱 ، انتظاری که گرم کنه دلهاشون رو ...✨
#بهاربهارچهاسمآشنایی 🌸🍃