مرهمانه|فصل چهارم
3.05K subscribers
238 photos
24 videos
16 files
136 links
برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
.
Download Telegram
کارِ قشنگ یکی از کنکوری‌های سابق‌مون:)🌸

#پیام_ناشناس
📩 پیغام جدید از *:

سلام شبتون بخیر راستش امشب تصمیم گرفتم به واسطه کنکوری که داشتم کمکی به بقیه کنم خب خودم رو هم اینطوری معرفی کردم


چرا این کارو میکنم ؟شاید چون وقتی خودم سوالی داشتم کسی نبود تا راه حل بهم بده مجبور بودم خودم کشف کنم و خب در همون زمان سوال خیلی از دوستامو حل میکردم و علاقه دارم بهش الان هم فقط میخوام کمکی کرده باشم و زکات علمم رو پرداخت کنم

خودم کی هستم؟خب من کنکوري نظام قدیم تجربی هستم 14 تیر هم کنکور دادم پارسال با رتبه حدود 3000 منطقه دو پشت کنکور موندم. مدرسه فرزانگان درس خوندم و اینکه تقریبا معروف بودم به راه حلهای اسون و خلاقانه

تو چه درسهایی میتونم کمکتون کنم؟ ادبیات ،
زیست ،شیمی،فیزیک و ریاضی

چطور ميتونيد سوالهاتون رو بپرسید؟دايرکت فکر کنم کافی باشه و جواب رو بصورت ویدئو پست میکنم

هزینه ای باید پرداخت کنید؟نه؛ تنها یک دعای خیر مرا کافیست

اگه صلاح بدونيد به اشتراک بذاريد شاید گرهی باز شد
ايدي اينستاگرم :rahe_hal_ba_man

--------------------
@marhamane
سوم دبستان که بودم، توی کلاسمون یه کتابخونه‌ی کوچیک داشتیم. یک کمد چوبی قدیمی و تقریبا پوسیده که از سال قبل چند تا کتاب خاک خورده و پاره‌ پوره توش جا مونده بود.
اول مهر قرار شد هر کدوم از بچه‌ها کتابایی که دارن رو بیارن و کتابها رو شماره‌گذاری کنیم و تو یک دفتری ثبت کنیم و درست مثل کتابخونه‌های واقعی، امانت بگیریم و بخونیم‌شون.
خانم مطهری، معلم‌مون، یک جا وسط حرفاش گفته بود:" کتاباتون رو که آوردید، یکی از شماها رو که به نظرم توانایی اش رو داره، انتخاب میکنم که مسئول کتابخونه بشه"
و من نفسم تو سینه‌ حبس شده بود! عمیقا دوست داشتم اونی که انتخاب میکنه من باشم. من مسئول کتابخونه بشم. من به بچه‌ها کتابها رو امانت بدم. فقط مشکلم اینجا بود که نمیدونستم چی کار کنم که از نظر خانم مطهری، "توانمند" به نظر بیام.
درسم رو خوب می‌خوندم، تکالیفم رو مرتب می‌نوشتم اما یه چیزی همش ته دلم می‌گفت :"مگه درسخون بودن، ربطی به توانایی اداره‌ی کتابخونه داره؟ من باید تو دل خانم جا کنم خودم رو!"
و من برای تو دل کسی جا شدن، فقط یک راه بلد بودم.
یک ماه تمام، هر شب می‌رفتم توی بالکن و رو به آسمون نگاه می‌کردم و می‌گفتم:
" خدایا میشه به دل خانم بندازی که منو انتخاب کنه؟ مرسی."
بعد بوسه‌ام رو میکاشتم روی انگشت‌هام و فوت میکردم سمت آسمون، جایی که فکر میکردم خدا اونجا نشسته.
یک ماه بعد، توی همون نُه سالگی‌ام، ایمان آوردم به خدایی که بلده آرزوهای ما رو توی دل آدم‌هایی که کاری از دستشون برمیاد بندازه؛ و من عجیب این شب‌ها دلم به خدای نه‌سالگی‌ام، خدای "به دل انداختن‌های یکهویی" امیدواره.

#روی‌ماه‌خداوند‌را‌ببوس
@marhamane
تو دنیا، هیچ لذتی بالاتر از این نیست که کاری رو انجام بدی که فکر می‌کنی براش ساخته شدی. 🌿
طی یک هفته‌ی گذشته، از دو تا از افرادی که تو زندگی‌ام روشون حساب باز کرده بودم، بی‌مهری دیدم.
اگه درس نداشتم، اگه امتحان پاتولوژی فردا نبود، اگه استاد "الف" رو انقدر دوست نداشتم، پتانسیل این رو داشتم که حداقل یک روز کامل رو به بررسی تمامی جوانب این بی‌مهری، علل احتمالی، برگزاری دادگاه و محکوم کردن متهمه‌ها اختصاص بدم.
اما نهایت کاری که کردم، یه آه از ته دل بود و یه خواب نیم‌ساعته برای فراموش کردن‌شون.
گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم درس خوندن، "نقطه‌ی اتصال من" به دنیاییه که توش هیچ‌چیزی به اندازه حال خوب و رویام مهم نیست، حتی گزارش دو تا بی‌مهری در هفته، از طرف آدم‌هایی که روشون حساب باز کرده بودم.

#که‌_به‌_عالم‌_تخیل‌_به‌_که‌_اتصال‌_داری

@marhamane
من، آدم ِ به اشتراک گذاشتن ام.
وقتی سریال دکتر هاوس رو می‌بینم دلم میخواد با آب و تاب داستانش رو برای یکی که از اصطلاحاتش سر در میاره تعریف کنم.
وقتی یه رسپی جدید برای غذای مورد علاقه ام پیدا میکنم، دلم میخواد به یکی که اونم عاشق آشپزیه، بگم‌.
دلم میخواد وقتی یه کتابی رو میخونم، اون رو برای یک نفر که نگاهش مثل منه، نقد کنم.
دلم میخواد از خاطرات خنده‌دار دانشگاه برای یک نفر تعریف کنم و دوتایی از خنده ریسه بریم.
دلم میخواد از وبلاگهایی که سالهاست میخونم برای کسی حرف بزنم و دوتایی از اتفاق‌های خوبی که براشون می‌افته ذوق کنیم.
اما خب، کسی نیست که تو تمام این‌ها با من اشتراک داشته باشه و گوش شنوایی واسه‌شون داشته باشه‌.
پس اینجا می‌نویسم‌شون.
نوشتن از علاقه‌هام، حالم رو خوب می‌کنه، به اشتراک گذاشتن‌شون، خیلی خوب‌تر!

#هزار_و_یک_دلیل_برای_نوشتن🌱
#دلیل_پنجم
@marhamane
نوشته بود:

"ادامه بده جوریکه انگار هيچ چیزی اذیتت نمیکنه..!"

@marhamane
چند روز پیش تصمیم گرفتم که از فرصت یک ماه و نیمه‌ی تعطیلات تابستونی‌ام استفاده کنم و یکسری مهارت‌ها رو در خودم تقویت کنم.
قصد دارم خلاصه‌ی کوتاهی از مطالبی که یاد می‌گیرم رو در یک روز خاص از هفته، که فعلا شنبه هاست، اینجا با شما به اشتراک بذارم، تا هم بهتر و دقیق‌تر بخونم و هم اینکه به هوای شما، ملزم باشم برای خوندن و یاد گرفتن‌ بیشتر.
امروز قسمت اول #شنبه‌های‌دوست‌داشتنی رو باهاتون به اشتراک میذارم، امیدوارم مفید باشه🌱
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
Photo
هنرِ طراحی

🏃‍♂ حتما تا حالا اسم دوی ماراتن به گوشتون خورده، اما دوی نیمه‌ماراتن چی؟
توی دوی نیمه‌ماراتن یک فرد در یک بازه‌ی ۸۴ روزه طوری برنامه میچینه که طی اون بتونه از ۱۵ دقیقه دویدن روزانه‌اش به دو ساعت و ۱۵دقیقه دویدن در روز ۸۴ ام که روز مسابقه است، برسه؛ تا نفر اول بشه.

🥇 نکته‌ی دوی نیمه‌ماراتن چیه؟چرا می‌خوایم ازش حرف بزنیم؟
نکته اینجاست که توی این ۸۴ روز لازم نیست و نباید همواره شدت تمرینات صعودی باشن.
رکورد‌ها فراز و فرود‌های زیادی رو طی میکنن تا در نهایت بدن آمادگی کافی برای ۱۳۵ دقیقه دویدن بی‌وقفه رو کسب کنه.
برای نمونه، عکسی از برنامه‌ی تمرینات این ۸۴ روز رو گذاشتم و می‌بینید که مثلا اول هفته‌ی دهم، ۱۲ مایل وسط هفته ۴ مایل و اواخر هفته ۳ مایل باید بدون.

🏆نکته‌‌ای که می‌خوایم بهش برسیم اینه که طراحیِ تمرین یک علمه، طراحیِ زندگی یک هنر.
برای خلق یک اثر هنری فرمول ثابتی وجود نداره، اما قواعد و پیش‌فرض‌هایی هستن که با دونستن‌شون میشه راحت‌تر انتخاب و اقدام کرد. اگه خواسته‌مون باشه همون اثر هنری، تا چه حد قواعد و قوانین‌اش رو بلدیم؟
هنر طراحی تمرینات مون رو بلدیم؟

🏵یه سره سربالایی رو رفتن، خیلی فرسایشیه. لازمه نقاط استراحتی رو تعریف کنیم برای تجدید قوا. هروقت بخوایم شدت تمرین رو افزایش بدیم یعنی مسافت یا سرعت رو زیاد کنیم یا زمان انجامش رو کم، قبلش باید افت فشار بدیم تا بدن و ذهن ذخایر انرژی‌اش رو بازسازی کنه.

🎖تمام حرفم این بود که برای رسیدن به ۱۰۰ درصد چیزی که تو ذهنمونه، گاهی لازمه از ۷۰ برگردیم به ۴۰ و بعد بریم روی ۸۰ درصد کارایی.

🎗با این حساب چرا موقع هدف‌گذاری و برنامه نوشتن انقدر حریصانه فکر می‌کنیم؟
چرا با دونستن اصول درست باز هم می‌خوایم از مدت زمان کم کنیم و به حجم و شدت کارها اضافه کنیم تا زودتر به نتیجه برسیم؟ و آیا اصلا می‌رسیم...؟

💎 آدما خیلی ساده میتونن دست بکشن از همه چیز. خیلی ساده میشه برید و دیگه هیچ کشش و توانی نداشت. خیلی ساده میشه همه‌ی زحمات رو فقط به خاطر خستگی، نادیده گرفت و بی خیال شد.
پس بهتره خودخواسته و با آگاهی تصمیم بگیریم که گاهی برگردیم به سطح کارایی پایین‌تر، قبل از اینکه ببریم.

💫نکته‌ی آخر رو خیلی کوتاه میگم تا متن طولانی‌تر نشه. برای تخمین میزان سلامت روانی یک فرد، یک هرم وجود داره که بالاترین سطحش رو امید تشکیل میده‌. یعنی اولین پارامتر برای تعیین سلامت روانی یک فرد، میزان امیدشه. و حدس بزنید دومین پارامتر چیه؟ بله، rest !

#شنبه‌های‌دوست‌داشتنی
@marhamane
به مامان گفتم آلبالو‌ بذار فریزر یخ بزنه و قایمش کن، تا تو زمستون یکدفعه پیداش کنیم خوشحال شیم!

+ در راستای خلق خوشحالی‌های کوچک و امید به آینده حتی:)

#فکر‌زمستونت‌بود؟
@marhamane
دیشب کتاب صوتی آبنباتِ هل‌دار تمام شد.
۴ ماه بود که نسخه‌ی صوتی این کتاب را درست مثل یک آبنبات هل‌دارِ کوچک گذاشته‌ بودم گوشه‌ی لپم و دلم نمی‌آمد تمامش کنم‌. هروقت حوصله‌ی شنیدن هیچ حرف و درس و وویس استادی را نداشتم، به شیرینی بی‌انتهایش پناه می‌بردم و عجیب ز غوغای جهان فارغ میشدم‌.
اغراق نیست اگر بگویم از ابتدا تا انتهای هر داستانِ آن، یک لبخند هل‌دار روی لبم بود که گاهی تبدیل به قهقهه میشد.
قبل از این کتاب، اعتقادی به کتاب‌های طنز نداشتم. می‌گفتم کتاب باید آموزنده باشد و تاثیرگذار، اما حالا فکر می‌کنم گاهی شاید تنها رسالت یک کتاب، همان حس مثبت و حال قشنگی است که بی‌چشم‌داشت، تقدیمت می‌کند.
اگر اشتباه نکنم، در کتاب ناطوردشت از زبان هولدن خوانده بودم که کتاب خوب کتابی است که پس از اتمام آن دلت بخواهد با شخصیت‌ اصلی‌اش گفتگو کنی؛ حالا من نه تنها دلم می‌خواهد با محسن ۹ ساله‌ی کتاب گفتگو کنم، بلکه سفت در آغوشش بگیرم و بگویم: "جای تو، جای یک برادر کوچکتر، جای خرابکاری‌هایت عجیب در خانه‌مان خالی است محسن. برادرم می‌شوی؟"

#من‌و‌کتابهایم
#آبنبات‌هل‌دار🍬
@marhamane
یکی از تفریحات من اینه که لیست اعضای اینجا رو بالا پایین کنم و به بیو‌ها و عکس‌های پروفایل نگاه کنم. با خودم فکر کنم هر کدوم چرا اینجا رو میخونن و چقدر اینجا رو دوست دارن.
امشب داشتم چند تا از بیو‌های قشنگ رو تو دفترم یادداشت می‌کردم که یکدفعه به ذهنم رسید چرا با جمله‌هایی که دوستانم باهاشون خودشون رو معرفی کردن، یه متن ننویسم و بهشون هدیه ندم؟
و نتیجه‌ی تلاش یک ساعته‌ام شد متنی که پایین می‌بینید😅
باید بگم که به خاطر تم عاشقانه و غمگین نصف بیشتر بیوگرافی‌ها، این متن هم عاشقانه_احساسی_غمگینانه از آب در اومد و تقصیر من نیست😅 البته آخرش رو سعی کردم به خوبی و خوشی تموم کنم:))
و طبیعتا این متن هیچ مخاطب حقوقی و حقیقی و واقعی و مجازی ندارد:))) و صرفا یه هدیه‌ی خیلی کوچیکه برای اعضای با حوصله‌ی کانال.
+متاسفانه نتونستم از همه‌ی بیوها استفاده کنم اما همه رو خوندم و یادداشت کردم.
@marhamane
+موضوع: با بیوی اعضای خود یک متن بنویسید.

راستش را بخواهی، "قصه‌ای با تو آغاز شد که پایان نگرفت". یادش به خیر. آن روزها چه قدرمشتاق بودم، "مثل اشتیاق پرنده‌ای که برای اولین بار پرواز را تجربه می‌کند".
در دل می‌گفتم:"سبز خواهم شد، می‌دانم". از ته دلم می‌دانستم که " تا ابد حیران تو ماندن، نهایت آرزوی ماست" و اصلا " ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم".
شب‌ها اما زهر تردید در جانم رسوخ می‌کرد و زمزمه می‌کردم :" یا رب تو چنان کن که پشیمان نشوم" اصلا
" داننده تویی، هرآنچه دانی آن ده".
یادش بخیر، هرشب فال می‌گرفتم و حافظ در عین امیدواری، ناامیدانه می‌گفت :" آری شود ولی به خون جگر شود ". با این حال"اما امیدواری هیچ‌گاه از جیب چپ پیراهن‌مان کم نشد" ،چرا که دائم تکرار می‌کردم " دریا شود آن رود که پیوسته روان است". اما حالا ببین که "من آن دریای آرامم که در من فریاد همه‌ی توفان هاست".
درست است که گفته بودم " ما زنده به آنیم که آرام نگیریم" اما حالا سالها از آن موقع گذشته. حالا دیگر " طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست، در پی ویران شدن آنی ام"، چرا که " جهان از هر سلامی خالی است" و " من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم".
قبلا برایت نوشته بودم "منم آن دختر سرسخت و پر از شور" اما حالا راستش را بخواهی "شرحی ز حال و حالی ز شرح نیست"، چرا که "ما رخت خود به گوشه‌ی عزلت کشیده‌ایم".
با خود می‌گفتم "چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد" چرا که گمان می‌کردم" جای خالی بعضیا با ۷ میلیارد آدمم پر نمیشه". اما چرخ که هیچ، حتی همین کلمات را هم نمی‌توانم کنترل کنم انگار "گاهی کلمات طاقت حرف را ندارند".
دیشب حافظ می‌گفت "با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت" و من زیر لب حرف روانشناسم را تکرار کردم که " بعضی وقتا از سر لجبازی با دنیا بخند" و با لبخند غمناکم به حافظ گفتم: میدانی حافظ جان؟ "گر بیاید غم بگویم آنکه غم می‌خورد، رفت" .
@marhamane
خسته‌ام و بی‌حوصله. نه دلم میخواد درس بخونم، و نه حوصله‌ی کتاب، فیلم، پادکست و حتی آشپزی رو دارم.
برای این امتحان آخری خیلی سر به هوا شدم‌. دست و دلم به خوندن نمیره. دلم بیشتر. دلم میخواد زودتر کارایی که برای تابستون لیست کرده بودم رو شروع کنم اما عذاب وجدان امتحان آخر نمیذاره کاری بکنم.
دارم غر میزنم؟ شاید!
روز اول قرار بود از نیمه‌های پر لیوان بگم اینجا.
ولی نیمه‌های خالی هم داره دیگه، زندگی و علاقه‌ات که همیشه گل و بلبل نیست. نیمه‌های خالیِ خستگی و بی‌حوصلگی و طولانی بودن و ۵ هفته امتحان دادنم داره. می‌نویسم که ثبت بشه این نیمه‌ی خالی؛ که اگه از قشنگی‌ها و #آغاز‌یک‌رویا گفتم، از #ولی‌افتاد‌مشکل‌ها اش هم بگم.

@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
خسته‌ام و بی‌حوصله. نه دلم میخواد درس بخونم، و نه حوصله‌ی کتاب، فیلم، پادکست و حتی آشپزی رو دارم. برای این امتحان آخری خیلی سر به هوا شدم‌. دست و دلم به خوندن نمیره. دلم بیشتر. دلم میخواد زودتر کارایی که برای تابستون لیست کرده بودم رو شروع کنم اما عذاب وجدان…
این رو فهمیده ام که اگه تو بی‌حوصلگی‌ها و خستگی‌هام کاری برای خودم انجام ندم، روزها و ساعت‌های زیادی رو به بیهودگی از دست میدم و خب خیلی حیفه! به خاطر همین دیشب تصمیم گرفتم که امروز صبح علی‌الطلوع بیدار بشم و برم پارک قشنگ نزدیک خونه برای پیاده‌روی.
صبح جمعه اون ساعت بیدار شدن برام خیلی سخت بود، حتی راستش تا خود پارک هم خوابالود بودم، اما هرطوری که بود خودمو مجبور کردم که برم.
من تا الان اعتقاد داشتم یه جمعه است و خوابیدن‌های سر صبحش و خاموش کردن‌های آلارم‌اش، اما الان تمام قد اعتراف میکنم یه بخش بزرگی از زندگی نصیب اون‌هایی میشه که صبح زود جمعه بیدار میشن، تو اون طراوت و خوش‌بویی هوا با صدای رادیوآوا ورزش میکنن و نفس میکشن و انرژی جذب میکنن و بعدش نون سنگک بدست برمیگردن خونه؛ در حالی که پر از حس زندگی ان.

+حتی الان انقدر به حال خوبشون غبطه میخورم که به خودم میگم تو اینهمه سال از دیر بیدار شدن صبح‌های جمعه چی نصیبت شد که انقدر سفت و سخت چسبیدی بهش؟

#سحر‌خیزی🌞
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
Photo
#شنبه‌های‌دوست‌داشتنی
#هفته‌ی‌دوم

اولویت بندی

📝 هفته‌ی گذشته از اهمیت هنر طراحی گفتیم، اینکه برنامه ریزی یه هنره و باید آموختش.
اما حالا به نظرتون اولین گام توی برنامه ریزی چیه؟ شما موقع برنامه ریزی اولین کاری که میکنید چیه؟
عنوان بولد شده‌ی این متن، پاسخ صحیح این سوال رو به طرز ساده‌ای نشون میده؛ اولویت بندی اولین گام برنامه‌ریزیه‌.
💠ماتریس_ایزنهاور یه تکنیک خوب ثابت شده برای اولویت بندیه. حالا این ماتریس چجوری کار میکنه؟
نمودار افقی نشون دهنده فوریت یه کار هست و نمودار عمودی نشون دهنده اهمیت.
📝حالا از کجا بفهمیم یه موردی که تو لیست کارهامون هست تو کدوم یکی ازین چهار خونه قرار میگیره؟
📍از خودتون بپرسید آیا انجام اینکار به من کمک میکنه به اهداف بلند مدتم برسم؟ اگه جواب بله بود اون کار مهم هست و اگه جواب نه بود اون کار کم اهمیت.
📍از خودتون بپرسید آیا باید همین امروز انجامش بدم؟ اگه جواب مثبت بود کار فوری هست در غیر اینصورت غیر فوری.
اینجوری همه کارهامون به چهار دسته تقسیم میشن و باید به ترتیب زیر بهشون رسیدگی کنیم.
💡کارهای فوری و مهم که اولویت اون روز ما هستند و باید سریعا بهشون رسیدگی کنیم.
💡کارهای مهم و غیر فوری که براشون برنامه میریزید تا در اسرع وقت انجامشون بدین.
💡کارهای فوری ولی کم اهمیت که یا واگذار میکنید به دیگری، یا اتومات میکنید یا چشم پوشی میکنید ازشون.
💡کارهای کم اهمیت غیر فوری که بیخیال انجام دادنشون میشید.

📝یه ویدیویی میدیدم که نشون میداد افرادی که روزشون رو با کارهای فوری و مهم (اولویت اول)شروع میکنن تا آخر شب حتی میتونن به کارهای کم اهمیت یا غیرفوری‌شون هم برسن. اما اونهایی که اولویتی در نظر نمیگرفتن، کارهای مهم و بزرگ‌شون می‌موند و آخر شب جز حس بیهودگی و اتلاف وقت و بی‌ارزشی، چیزی نصیب‌شون نمیشد‌.
📝 جالبی این ماتریس اینجاست که به جای اهداف کوتاه‌مدت، از اهداف بلند مدت برای طبقه‌بندی استفاده کرده. یعنی شما اگه میخوای در ۵ سالِ آینده، فرد سحرخیزی باشی، صبح زود بیدار شدنِ الانت، جزو کارهای مهم و ضروریته.
📝اگه بولت ژورنال دارید، این ماتریس توی تقسیم بندی وظایف‌تون بسیار موثره.
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
#شنبه‌های‌دوست‌داشتنی #هفته‌ی‌دوم اولویت بندی 📝 هفته‌ی گذشته از اهمیت هنر طراحی گفتیم، اینکه برنامه ریزی یه هنره و باید آموختش. اما حالا به نظرتون اولین گام توی برنامه ریزی چیه؟ شما موقع برنامه ریزی اولین کاری که میکنید چیه؟ عنوان بولد شده‌ی این متن،…
راستش چندوقته با خودم قرار گذاشتم که عدد اون بالا برام مهم نباشه و تا روزی که حتی فقط یک نفر دیگه عضو اینجا است، بخونم و یاد بگیرم و بنویسم و از امید بگم . از روزهای خوبی که یا می‌سازیم، یا تو سختی‌ها امیدوارانه به خاطرشون ادامه میدیم.
به قول یکی از دوستان، من بنگاه شادی پراکنی تلگرام نیستم قطعا، اما دوست دارم در حد خودم از قشنگی‌ها بگم.
وقتی پیامهاتون رو دریافت میکنم که میگید پستی براتون مفید بوده، کلی سرسخت‌تر و مطمئن‌تر هم میشم تازه🌱
@marhamane
برام یه ویدیو‌ی ۴۷ ثانیه‌ای فرستاده و زیرش نوشته:
" در پس کوچه‌های چالوس".
تو کل فیلم دستاش رو از پنجره‌ی ماشین بیرون آورده و هماهنگ با آهنگ پس زمینه، انگشت‌هاش رو تکون میده. باد میخوره تو صورتم، میتونم خنکی هوا رو حس کنم، دست‌هام سرد میشن حتی.
همین‌طور که دارم ویدیوش رو نگاه میکنم، تو فکر امتحان فردام، بالاخره آخرین امتحان ترم ۶.
تو فکر اینکه صبح اول ریه رو دوره کنم یا قلب رو.
استرس صداها رو دارم، برام سخته MR رو از TR تشخیص بدم.
همزمان که دارم براش مینویسم"خوش بگذره بهت عزیزم"، به این فکر میکنم که چندتا شب‌ دیگه قراره تجربه کنم که توش بیمارستان باشم یا مثل امشب امتحان داشته باشم و برام پیام بیاد:
" تو حرم کلی دعات کردم، جات خالیه اینجا"
" همه سراغت رو میگرفتن، گفتم امتحان داری"
" شامت رو گذاشتم تو یخچال، به خاله ات میگم از کشیک اومدی و نتونستی بیای"
" عیب نداره، ایشالا سری بعد با هم"
به این فکر میکنم قراره تو چند تا خاطره جای من خالی باشه؟ نمیدونم.
چیزی که میدونم اینه که تهش میگم ارزششو داشت و این به شدت برام کافیه.
@marhamane