امروز از سایت دیجیکالا، دو تا کالا سفارش دادم که خیلی وقت بود ذوق خریدنشون رو داشتم.
از صبح، هر یک ساعت یک بار میرم سایت تا ببینم بستههام تو چه مرحلهای ان.آماده سازی؟ خروج از مرکز پردازش؟ تحویل به مامور ارسال؟
داشتم فکر میکردم ای کاش خدا هم همچین سایتی برای خودش داشت، اونوقت، هرموقع آرزو میکردیم، هر یک ساعت یکبار میرفتیم ببینیم آرزومون تو چه مرحلهایه.
آماده سازی؟ تحویل به مامور ارسال؟
یا... لغو سفارش.
#تحویلبهمامورارسالمآرزوست!
@marhamane
از صبح، هر یک ساعت یک بار میرم سایت تا ببینم بستههام تو چه مرحلهای ان.آماده سازی؟ خروج از مرکز پردازش؟ تحویل به مامور ارسال؟
داشتم فکر میکردم ای کاش خدا هم همچین سایتی برای خودش داشت، اونوقت، هرموقع آرزو میکردیم، هر یک ساعت یکبار میرفتیم ببینیم آرزومون تو چه مرحلهایه.
آماده سازی؟ تحویل به مامور ارسال؟
یا... لغو سفارش.
#تحویلبهمامورارسالمآرزوست!
@marhamane
«من از نالیدن و ژست افسردگی گرفتن و منتقل کردن انرژی منفی همیشه متنفر بودهام. همۀ تلاشم را کردم و همۀ زورم را زدم که از بین اتفاقهای خوب و بد شبانهروزم، بهترینش را برای نوشتن توی وبلاگم انتخاب کنم. چیزی که وقتی کسی میخواند لبخند بزند، یا لااقل اگر لبخند نمیزند یا توی فکر نمیرود یا چیزی بهش اضافه نمیشود غصه هم نخورد. که بعداً (حالا چه توی این دنیا چه آن دنیا) اگر خواستند بیخ گلویم را بگیرند که چرا برق را تو اختراع نکردی و چرا کوچکترین تغییری توی وضعیت مردم دنیا ندادی، بتوانم از خودم دفاع کنم و بگویم که حداقل لبخند روی لب یکی دو نفر نشاندهام.»
+متن از وبلاگ نیکولای عزیزم.
#هزار_و_یک_دلیل_برای_نوشتن🌱
#دلیلچهارم
++اگه میپرسید دلیل سوم کجاست؟ باید بگم بین من و "ه" محفوظه.
@marhamane
+متن از وبلاگ نیکولای عزیزم.
#هزار_و_یک_دلیل_برای_نوشتن🌱
#دلیلچهارم
++اگه میپرسید دلیل سوم کجاست؟ باید بگم بین من و "ه" محفوظه.
@marhamane
در ستایش بیستسالگی
این متن رو ۶ ماه پیش، برای تبریک تولد بیستسالگیِ "ی" نوشتم، که خوندنش تو آخرین روزهای بیستسالگیام، خالی از لطف نیست:)
بیستسالگی همون شربت خاکشیرِ خنک و پر از تکههای یخ کوچولوییه که ظهر تابستون، خسته و کلافه از بیرون میای و چشماتو میبندی و یه سره میخوریاش. همونی که وقتی دستت میخوره به قطرههای ریز سرد آب روی لیوانش، حالت جا میاد.
بیستسالگی همون شربته است؛ همونقدر گوارا، همونقدر به اندازه و کافی و همونقدر کوتاه و گذرا حتی.
بیستسالگی اون شربتیه که اگه یه لحظه ازش غافل بشی، دونههای سیاه غم مثل اون دونههای شربت میرن و تهنشین میشن اون پایین و دیگه حتی شیرینی و عسل و شکر ِ توی شربت هم، بدون اونا، طعم آب میگیره! که حتی شادی های زندگی هم بدون اون دونه سیاها، طعم آب میدن ...
بیستسالگی اون سالیه که میفهمی اون دونههای قهوهای، شاید رنگ زرد قشنگ شربتت رو به تیرگی ببرن؛ اما لازمن! چون بدون اونا، هر شربت عسلی خوشمزهای هم، انگاری یه چیزی کم داره. چون دیگه مثل ۱۶ سالگی آدم فقط دنبال شیرینی و شادی نیست ...
بیستسالگی اون سنیه که باید بدویی و بدویی تا یه وقت غمها تهنشین نشن؛ تا یه وقت خوشیها خیلی نیان اون بالا و تو ذوق آدم بزنن.
بیستسالگی باید بدویی دنبال رویاهات تا طعم ِ خاص این شربت رو ذره ذره بچشی، تا عشق بشه بره توی رگهات و به قول مامان بزرگا، حالتو سر جا بیاره.
ما به این حال ِ خوشی که توی بیست سالگی برای همیشه میره تو رگهامون؛ واسه بیست و یک، بیست و دو و بیست و سه و حتی تا آخرین سال عمرمون نیاز داریم.
پس بدو، بدو و بذار شادیها و غمها با هم قاطی شن و آخر هرشب، خسته از یه جنگ و راضی از موفقیتت یک جرعه از این شربتو سر بکشی و با خودت بگی : "هوومم... بیستسالگی چقدر شیرینه"
@marhamane
این متن رو ۶ ماه پیش، برای تبریک تولد بیستسالگیِ "ی" نوشتم، که خوندنش تو آخرین روزهای بیستسالگیام، خالی از لطف نیست:)
بیستسالگی همون شربت خاکشیرِ خنک و پر از تکههای یخ کوچولوییه که ظهر تابستون، خسته و کلافه از بیرون میای و چشماتو میبندی و یه سره میخوریاش. همونی که وقتی دستت میخوره به قطرههای ریز سرد آب روی لیوانش، حالت جا میاد.
بیستسالگی همون شربته است؛ همونقدر گوارا، همونقدر به اندازه و کافی و همونقدر کوتاه و گذرا حتی.
بیستسالگی اون شربتیه که اگه یه لحظه ازش غافل بشی، دونههای سیاه غم مثل اون دونههای شربت میرن و تهنشین میشن اون پایین و دیگه حتی شیرینی و عسل و شکر ِ توی شربت هم، بدون اونا، طعم آب میگیره! که حتی شادی های زندگی هم بدون اون دونه سیاها، طعم آب میدن ...
بیستسالگی اون سالیه که میفهمی اون دونههای قهوهای، شاید رنگ زرد قشنگ شربتت رو به تیرگی ببرن؛ اما لازمن! چون بدون اونا، هر شربت عسلی خوشمزهای هم، انگاری یه چیزی کم داره. چون دیگه مثل ۱۶ سالگی آدم فقط دنبال شیرینی و شادی نیست ...
بیستسالگی اون سنیه که باید بدویی و بدویی تا یه وقت غمها تهنشین نشن؛ تا یه وقت خوشیها خیلی نیان اون بالا و تو ذوق آدم بزنن.
بیستسالگی باید بدویی دنبال رویاهات تا طعم ِ خاص این شربت رو ذره ذره بچشی، تا عشق بشه بره توی رگهات و به قول مامان بزرگا، حالتو سر جا بیاره.
ما به این حال ِ خوشی که توی بیست سالگی برای همیشه میره تو رگهامون؛ واسه بیست و یک، بیست و دو و بیست و سه و حتی تا آخرین سال عمرمون نیاز داریم.
پس بدو، بدو و بذار شادیها و غمها با هم قاطی شن و آخر هرشب، خسته از یه جنگ و راضی از موفقیتت یک جرعه از این شربتو سر بکشی و با خودت بگی : "هوومم... بیستسالگی چقدر شیرینه"
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
در ستایش بیستسالگی این متن رو ۶ ماه پیش، برای تبریک تولد بیستسالگیِ "ی" نوشتم، که خوندنش تو آخرین روزهای بیستسالگیام، خالی از لطف نیست:) بیستسالگی همون شربت خاکشیرِ خنک و پر از تکههای یخ کوچولوییه که ظهر تابستون، خسته و کلافه از بیرون میای و چشماتو…
امروز آخرین جرعه از شربت بیستسالگی رو سر کشیدم و تمام!...
بیستسالگیِ قشنگم با همهی اتفاقهای ریز و درشتش، با تموم سختیهاش، با تموم شبهایی که فکر میکردم صبح نمیشن وبا تموم خندههای از ته دلم، امروز تموم شد. به سرعت سر کشیدن یه شربت خنک تو دل تابستون.
بیستسالگی رو سال "شروع" نامگذاری میکنم، سالی که بعد ها بگم همه چیز از اون سال شروع شد، سالی که خودم رو همینجوری که هستم، پذیرفتم و در عین حال با هزار و یک روش مختلف، روی نقاط ضعفم کار کردم.
سالی که کمال طلبی منفی ام رو گذاشتم کنار و برای هر موفقیت زندگی ام، یک دور، دور افتخار زدم! با گلنار درونم مبارزه کردم و به جاش به مرهم سلام کردم:)
امروز که شمعهای بیست و یک سالگیام رو به جای کیک گذاشتم روی پیتزا و با چشمهای بهم فشردهام فوتشون کردم، ته دلم آرزو کردم تغییراتی که تو بیست سالگی براشون جنگیدم رو ادامه بدم. بیست ویک سالگی شاید اسمش به شیکی بیستسالگی نباشه اما پر از تغییراتیه که شروعش از بیستسالگی بوده و واسه همین کلی جذابش میکنه.
تغییراتی که بهم میگن :" اگه تو کیک تولد دوست نداری هیچ عیبی نداره، شمعاتو بذار روی پیتزا و فوتشون کن! هیچ چیز تو این دنیا مهمتر از تو و حال خوبت نیست:) "
۲۲ تیر ۹۸
@marhamane
بیستسالگیِ قشنگم با همهی اتفاقهای ریز و درشتش، با تموم سختیهاش، با تموم شبهایی که فکر میکردم صبح نمیشن وبا تموم خندههای از ته دلم، امروز تموم شد. به سرعت سر کشیدن یه شربت خنک تو دل تابستون.
بیستسالگی رو سال "شروع" نامگذاری میکنم، سالی که بعد ها بگم همه چیز از اون سال شروع شد، سالی که خودم رو همینجوری که هستم، پذیرفتم و در عین حال با هزار و یک روش مختلف، روی نقاط ضعفم کار کردم.
سالی که کمال طلبی منفی ام رو گذاشتم کنار و برای هر موفقیت زندگی ام، یک دور، دور افتخار زدم! با گلنار درونم مبارزه کردم و به جاش به مرهم سلام کردم:)
امروز که شمعهای بیست و یک سالگیام رو به جای کیک گذاشتم روی پیتزا و با چشمهای بهم فشردهام فوتشون کردم، ته دلم آرزو کردم تغییراتی که تو بیست سالگی براشون جنگیدم رو ادامه بدم. بیست ویک سالگی شاید اسمش به شیکی بیستسالگی نباشه اما پر از تغییراتیه که شروعش از بیستسالگی بوده و واسه همین کلی جذابش میکنه.
تغییراتی که بهم میگن :" اگه تو کیک تولد دوست نداری هیچ عیبی نداره، شمعاتو بذار روی پیتزا و فوتشون کن! هیچ چیز تو این دنیا مهمتر از تو و حال خوبت نیست:) "
۲۲ تیر ۹۸
@marhamane
https://t.me/khodabanoo/7280
من صدای مادرم رو به اون لحظهای تشبیه میکنم که از سردرد چشمهام رو به همدیگه فشردم، پاهام جون ایستادن ندارن و با دست لرزون یه کدئین رو بدون آب میخورم.
صدای مادرم، یه چیزی مثل حال و هوام، نیم ساعت بعد از این سناریو عه.
اون حس خلسه و آبِ روی آتیش، بعد از اثر کردن مسکن .
اون حس آرامش ابدی اش... :)
@marhamane
من صدای مادرم رو به اون لحظهای تشبیه میکنم که از سردرد چشمهام رو به همدیگه فشردم، پاهام جون ایستادن ندارن و با دست لرزون یه کدئین رو بدون آب میخورم.
صدای مادرم، یه چیزی مثل حال و هوام، نیم ساعت بعد از این سناریو عه.
اون حس خلسه و آبِ روی آتیش، بعد از اثر کردن مسکن .
اون حس آرامش ابدی اش... :)
@marhamane
Telegram
خدابانو
صدای مادرتون رو به چی تشبیه میکنید ؟
مرهمانه|فصل چهارم
https://t.me/khodabanoo/7280 من صدای مادرم رو به اون لحظهای تشبیه میکنم که از سردرد چشمهام رو به همدیگه فشردم، پاهام جون ایستادن ندارن و با دست لرزون یه کدئین رو بدون آب میخورم. صدای مادرم، یه چیزی مثل حال و هوام، نیم ساعت بعد از این سناریو عه. اون…
اینکه فردا امتحان فارماکولوژی دارم و اسم هزار تا دارو تو سرم داره میچرخه، در این تشبیهِ دارویی بی اثر نیست😅😅
کارِ قشنگ یکی از کنکوریهای سابقمون:)🌸
#پیام_ناشناس
📩 پیغام جدید از *:
سلام شبتون بخیر راستش امشب تصمیم گرفتم به واسطه کنکوری که داشتم کمکی به بقیه کنم خب خودم رو هم اینطوری معرفی کردم
چرا این کارو میکنم ؟شاید چون وقتی خودم سوالی داشتم کسی نبود تا راه حل بهم بده مجبور بودم خودم کشف کنم و خب در همون زمان سوال خیلی از دوستامو حل میکردم و علاقه دارم بهش الان هم فقط میخوام کمکی کرده باشم و زکات علمم رو پرداخت کنم
خودم کی هستم؟خب من کنکوري نظام قدیم تجربی هستم 14 تیر هم کنکور دادم پارسال با رتبه حدود 3000 منطقه دو پشت کنکور موندم. مدرسه فرزانگان درس خوندم و اینکه تقریبا معروف بودم به راه حلهای اسون و خلاقانه
تو چه درسهایی میتونم کمکتون کنم؟ ادبیات ،
زیست ،شیمی،فیزیک و ریاضی
چطور ميتونيد سوالهاتون رو بپرسید؟دايرکت فکر کنم کافی باشه و جواب رو بصورت ویدئو پست میکنم
هزینه ای باید پرداخت کنید؟نه؛ تنها یک دعای خیر مرا کافیست
اگه صلاح بدونيد به اشتراک بذاريد شاید گرهی باز شد
ايدي اينستاگرم :rahe_hal_ba_man
--------------------
@marhamane
#پیام_ناشناس
📩 پیغام جدید از *:
سلام شبتون بخیر راستش امشب تصمیم گرفتم به واسطه کنکوری که داشتم کمکی به بقیه کنم خب خودم رو هم اینطوری معرفی کردم
چرا این کارو میکنم ؟شاید چون وقتی خودم سوالی داشتم کسی نبود تا راه حل بهم بده مجبور بودم خودم کشف کنم و خب در همون زمان سوال خیلی از دوستامو حل میکردم و علاقه دارم بهش الان هم فقط میخوام کمکی کرده باشم و زکات علمم رو پرداخت کنم
خودم کی هستم؟خب من کنکوري نظام قدیم تجربی هستم 14 تیر هم کنکور دادم پارسال با رتبه حدود 3000 منطقه دو پشت کنکور موندم. مدرسه فرزانگان درس خوندم و اینکه تقریبا معروف بودم به راه حلهای اسون و خلاقانه
تو چه درسهایی میتونم کمکتون کنم؟ ادبیات ،
زیست ،شیمی،فیزیک و ریاضی
چطور ميتونيد سوالهاتون رو بپرسید؟دايرکت فکر کنم کافی باشه و جواب رو بصورت ویدئو پست میکنم
هزینه ای باید پرداخت کنید؟نه؛ تنها یک دعای خیر مرا کافیست
اگه صلاح بدونيد به اشتراک بذاريد شاید گرهی باز شد
ايدي اينستاگرم :rahe_hal_ba_man
--------------------
@marhamane
سوم دبستان که بودم، توی کلاسمون یه کتابخونهی کوچیک داشتیم. یک کمد چوبی قدیمی و تقریبا پوسیده که از سال قبل چند تا کتاب خاک خورده و پاره پوره توش جا مونده بود.
اول مهر قرار شد هر کدوم از بچهها کتابایی که دارن رو بیارن و کتابها رو شمارهگذاری کنیم و تو یک دفتری ثبت کنیم و درست مثل کتابخونههای واقعی، امانت بگیریم و بخونیمشون.
خانم مطهری، معلممون، یک جا وسط حرفاش گفته بود:" کتاباتون رو که آوردید، یکی از شماها رو که به نظرم توانایی اش رو داره، انتخاب میکنم که مسئول کتابخونه بشه"
و من نفسم تو سینه حبس شده بود! عمیقا دوست داشتم اونی که انتخاب میکنه من باشم. من مسئول کتابخونه بشم. من به بچهها کتابها رو امانت بدم. فقط مشکلم اینجا بود که نمیدونستم چی کار کنم که از نظر خانم مطهری، "توانمند" به نظر بیام.
درسم رو خوب میخوندم، تکالیفم رو مرتب مینوشتم اما یه چیزی همش ته دلم میگفت :"مگه درسخون بودن، ربطی به توانایی ادارهی کتابخونه داره؟ من باید تو دل خانم جا کنم خودم رو!"
و من برای تو دل کسی جا شدن، فقط یک راه بلد بودم.
یک ماه تمام، هر شب میرفتم توی بالکن و رو به آسمون نگاه میکردم و میگفتم:
" خدایا میشه به دل خانم بندازی که منو انتخاب کنه؟ مرسی."
بعد بوسهام رو میکاشتم روی انگشتهام و فوت میکردم سمت آسمون، جایی که فکر میکردم خدا اونجا نشسته.
یک ماه بعد، توی همون نُه سالگیام، ایمان آوردم به خدایی که بلده آرزوهای ما رو توی دل آدمهایی که کاری از دستشون برمیاد بندازه؛ و من عجیب این شبها دلم به خدای نهسالگیام، خدای "به دل انداختنهای یکهویی" امیدواره.
#رویماهخداوندراببوس
@marhamane
اول مهر قرار شد هر کدوم از بچهها کتابایی که دارن رو بیارن و کتابها رو شمارهگذاری کنیم و تو یک دفتری ثبت کنیم و درست مثل کتابخونههای واقعی، امانت بگیریم و بخونیمشون.
خانم مطهری، معلممون، یک جا وسط حرفاش گفته بود:" کتاباتون رو که آوردید، یکی از شماها رو که به نظرم توانایی اش رو داره، انتخاب میکنم که مسئول کتابخونه بشه"
و من نفسم تو سینه حبس شده بود! عمیقا دوست داشتم اونی که انتخاب میکنه من باشم. من مسئول کتابخونه بشم. من به بچهها کتابها رو امانت بدم. فقط مشکلم اینجا بود که نمیدونستم چی کار کنم که از نظر خانم مطهری، "توانمند" به نظر بیام.
درسم رو خوب میخوندم، تکالیفم رو مرتب مینوشتم اما یه چیزی همش ته دلم میگفت :"مگه درسخون بودن، ربطی به توانایی ادارهی کتابخونه داره؟ من باید تو دل خانم جا کنم خودم رو!"
و من برای تو دل کسی جا شدن، فقط یک راه بلد بودم.
یک ماه تمام، هر شب میرفتم توی بالکن و رو به آسمون نگاه میکردم و میگفتم:
" خدایا میشه به دل خانم بندازی که منو انتخاب کنه؟ مرسی."
بعد بوسهام رو میکاشتم روی انگشتهام و فوت میکردم سمت آسمون، جایی که فکر میکردم خدا اونجا نشسته.
یک ماه بعد، توی همون نُه سالگیام، ایمان آوردم به خدایی که بلده آرزوهای ما رو توی دل آدمهایی که کاری از دستشون برمیاد بندازه؛ و من عجیب این شبها دلم به خدای نهسالگیام، خدای "به دل انداختنهای یکهویی" امیدواره.
#رویماهخداوندراببوس
@marhamane
تو دنیا، هیچ لذتی بالاتر از این نیست که کاری رو انجام بدی که فکر میکنی براش ساخته شدی. 🌿
طی یک هفتهی گذشته، از دو تا از افرادی که تو زندگیام روشون حساب باز کرده بودم، بیمهری دیدم.
اگه درس نداشتم، اگه امتحان پاتولوژی فردا نبود، اگه استاد "الف" رو انقدر دوست نداشتم، پتانسیل این رو داشتم که حداقل یک روز کامل رو به بررسی تمامی جوانب این بیمهری، علل احتمالی، برگزاری دادگاه و محکوم کردن متهمهها اختصاص بدم.
اما نهایت کاری که کردم، یه آه از ته دل بود و یه خواب نیمساعته برای فراموش کردنشون.
گاهی وقتها فکر میکنم درس خوندن، "نقطهی اتصال من" به دنیاییه که توش هیچچیزی به اندازه حال خوب و رویام مهم نیست، حتی گزارش دو تا بیمهری در هفته، از طرف آدمهایی که روشون حساب باز کرده بودم.
#که_به_عالم_تخیل_به_که_اتصال_داری
@marhamane
اگه درس نداشتم، اگه امتحان پاتولوژی فردا نبود، اگه استاد "الف" رو انقدر دوست نداشتم، پتانسیل این رو داشتم که حداقل یک روز کامل رو به بررسی تمامی جوانب این بیمهری، علل احتمالی، برگزاری دادگاه و محکوم کردن متهمهها اختصاص بدم.
اما نهایت کاری که کردم، یه آه از ته دل بود و یه خواب نیمساعته برای فراموش کردنشون.
گاهی وقتها فکر میکنم درس خوندن، "نقطهی اتصال من" به دنیاییه که توش هیچچیزی به اندازه حال خوب و رویام مهم نیست، حتی گزارش دو تا بیمهری در هفته، از طرف آدمهایی که روشون حساب باز کرده بودم.
#که_به_عالم_تخیل_به_که_اتصال_داری
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
طی یک هفتهی گذشته، از دو تا از افرادی که تو زندگیام روشون حساب باز کرده بودم، بیمهری دیدم. اگه درس نداشتم، اگه امتحان پاتولوژی فردا نبود، اگه استاد "الف" رو انقدر دوست نداشتم، پتانسیل این رو داشتم که حداقل یک روز کامل رو به بررسی تمامی جوانب این بیمهری،…
+ این متن رو میخواستم دیشب بفرستم که گوشی عزیزم سوخت و من متعجبانه دیدم که چه طور این نقطه اتصال، حتی اجازه نداد برای این اتفاق غمانگیز به قدر کافی سوگواری کنم😅
من، آدم ِ به اشتراک گذاشتن ام.
وقتی سریال دکتر هاوس رو میبینم دلم میخواد با آب و تاب داستانش رو برای یکی که از اصطلاحاتش سر در میاره تعریف کنم.
وقتی یه رسپی جدید برای غذای مورد علاقه ام پیدا میکنم، دلم میخواد به یکی که اونم عاشق آشپزیه، بگم.
دلم میخواد وقتی یه کتابی رو میخونم، اون رو برای یک نفر که نگاهش مثل منه، نقد کنم.
دلم میخواد از خاطرات خندهدار دانشگاه برای یک نفر تعریف کنم و دوتایی از خنده ریسه بریم.
دلم میخواد از وبلاگهایی که سالهاست میخونم برای کسی حرف بزنم و دوتایی از اتفاقهای خوبی که براشون میافته ذوق کنیم.
اما خب، کسی نیست که تو تمام اینها با من اشتراک داشته باشه و گوش شنوایی واسهشون داشته باشه.
پس اینجا مینویسمشون.
نوشتن از علاقههام، حالم رو خوب میکنه، به اشتراک گذاشتنشون، خیلی خوبتر!
#هزار_و_یک_دلیل_برای_نوشتن🌱
#دلیل_پنجم
@marhamane
وقتی سریال دکتر هاوس رو میبینم دلم میخواد با آب و تاب داستانش رو برای یکی که از اصطلاحاتش سر در میاره تعریف کنم.
وقتی یه رسپی جدید برای غذای مورد علاقه ام پیدا میکنم، دلم میخواد به یکی که اونم عاشق آشپزیه، بگم.
دلم میخواد وقتی یه کتابی رو میخونم، اون رو برای یک نفر که نگاهش مثل منه، نقد کنم.
دلم میخواد از خاطرات خندهدار دانشگاه برای یک نفر تعریف کنم و دوتایی از خنده ریسه بریم.
دلم میخواد از وبلاگهایی که سالهاست میخونم برای کسی حرف بزنم و دوتایی از اتفاقهای خوبی که براشون میافته ذوق کنیم.
اما خب، کسی نیست که تو تمام اینها با من اشتراک داشته باشه و گوش شنوایی واسهشون داشته باشه.
پس اینجا مینویسمشون.
نوشتن از علاقههام، حالم رو خوب میکنه، به اشتراک گذاشتنشون، خیلی خوبتر!
#هزار_و_یک_دلیل_برای_نوشتن🌱
#دلیل_پنجم
@marhamane
چند روز پیش تصمیم گرفتم که از فرصت یک ماه و نیمهی تعطیلات تابستونیام استفاده کنم و یکسری مهارتها رو در خودم تقویت کنم.
قصد دارم خلاصهی کوتاهی از مطالبی که یاد میگیرم رو در یک روز خاص از هفته، که فعلا شنبه هاست، اینجا با شما به اشتراک بذارم، تا هم بهتر و دقیقتر بخونم و هم اینکه به هوای شما، ملزم باشم برای خوندن و یاد گرفتن بیشتر.
امروز قسمت اول #شنبههایدوستداشتنی رو باهاتون به اشتراک میذارم، امیدوارم مفید باشه🌱
@marhamane
قصد دارم خلاصهی کوتاهی از مطالبی که یاد میگیرم رو در یک روز خاص از هفته، که فعلا شنبه هاست، اینجا با شما به اشتراک بذارم، تا هم بهتر و دقیقتر بخونم و هم اینکه به هوای شما، ملزم باشم برای خوندن و یاد گرفتن بیشتر.
امروز قسمت اول #شنبههایدوستداشتنی رو باهاتون به اشتراک میذارم، امیدوارم مفید باشه🌱
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
Photo
هنرِ طراحی
🏃♂ حتما تا حالا اسم دوی ماراتن به گوشتون خورده، اما دوی نیمهماراتن چی؟
توی دوی نیمهماراتن یک فرد در یک بازهی ۸۴ روزه طوری برنامه میچینه که طی اون بتونه از ۱۵ دقیقه دویدن روزانهاش به دو ساعت و ۱۵دقیقه دویدن در روز ۸۴ ام که روز مسابقه است، برسه؛ تا نفر اول بشه.
🥇 نکتهی دوی نیمهماراتن چیه؟چرا میخوایم ازش حرف بزنیم؟
نکته اینجاست که توی این ۸۴ روز لازم نیست و نباید همواره شدت تمرینات صعودی باشن.
رکوردها فراز و فرودهای زیادی رو طی میکنن تا در نهایت بدن آمادگی کافی برای ۱۳۵ دقیقه دویدن بیوقفه رو کسب کنه.
برای نمونه، عکسی از برنامهی تمرینات این ۸۴ روز رو گذاشتم و میبینید که مثلا اول هفتهی دهم، ۱۲ مایل وسط هفته ۴ مایل و اواخر هفته ۳ مایل باید بدون.
🏆نکتهای که میخوایم بهش برسیم اینه که طراحیِ تمرین یک علمه، طراحیِ زندگی یک هنر.
برای خلق یک اثر هنری فرمول ثابتی وجود نداره، اما قواعد و پیشفرضهایی هستن که با دونستنشون میشه راحتتر انتخاب و اقدام کرد. اگه خواستهمون باشه همون اثر هنری، تا چه حد قواعد و قوانیناش رو بلدیم؟
هنر طراحی تمرینات مون رو بلدیم؟
🏵یه سره سربالایی رو رفتن، خیلی فرسایشیه. لازمه نقاط استراحتی رو تعریف کنیم برای تجدید قوا. هروقت بخوایم شدت تمرین رو افزایش بدیم یعنی مسافت یا سرعت رو زیاد کنیم یا زمان انجامش رو کم، قبلش باید افت فشار بدیم تا بدن و ذهن ذخایر انرژیاش رو بازسازی کنه.
🎖تمام حرفم این بود که برای رسیدن به ۱۰۰ درصد چیزی که تو ذهنمونه، گاهی لازمه از ۷۰ برگردیم به ۴۰ و بعد بریم روی ۸۰ درصد کارایی.
🎗با این حساب چرا موقع هدفگذاری و برنامه نوشتن انقدر حریصانه فکر میکنیم؟
چرا با دونستن اصول درست باز هم میخوایم از مدت زمان کم کنیم و به حجم و شدت کارها اضافه کنیم تا زودتر به نتیجه برسیم؟ و آیا اصلا میرسیم...؟
💎 آدما خیلی ساده میتونن دست بکشن از همه چیز. خیلی ساده میشه برید و دیگه هیچ کشش و توانی نداشت. خیلی ساده میشه همهی زحمات رو فقط به خاطر خستگی، نادیده گرفت و بی خیال شد.
پس بهتره خودخواسته و با آگاهی تصمیم بگیریم که گاهی برگردیم به سطح کارایی پایینتر، قبل از اینکه ببریم.
💫نکتهی آخر رو خیلی کوتاه میگم تا متن طولانیتر نشه. برای تخمین میزان سلامت روانی یک فرد، یک هرم وجود داره که بالاترین سطحش رو امید تشکیل میده. یعنی اولین پارامتر برای تعیین سلامت روانی یک فرد، میزان امیدشه. و حدس بزنید دومین پارامتر چیه؟ بله، rest !
#شنبههایدوستداشتنی
@marhamane
🏃♂ حتما تا حالا اسم دوی ماراتن به گوشتون خورده، اما دوی نیمهماراتن چی؟
توی دوی نیمهماراتن یک فرد در یک بازهی ۸۴ روزه طوری برنامه میچینه که طی اون بتونه از ۱۵ دقیقه دویدن روزانهاش به دو ساعت و ۱۵دقیقه دویدن در روز ۸۴ ام که روز مسابقه است، برسه؛ تا نفر اول بشه.
🥇 نکتهی دوی نیمهماراتن چیه؟چرا میخوایم ازش حرف بزنیم؟
نکته اینجاست که توی این ۸۴ روز لازم نیست و نباید همواره شدت تمرینات صعودی باشن.
رکوردها فراز و فرودهای زیادی رو طی میکنن تا در نهایت بدن آمادگی کافی برای ۱۳۵ دقیقه دویدن بیوقفه رو کسب کنه.
برای نمونه، عکسی از برنامهی تمرینات این ۸۴ روز رو گذاشتم و میبینید که مثلا اول هفتهی دهم، ۱۲ مایل وسط هفته ۴ مایل و اواخر هفته ۳ مایل باید بدون.
🏆نکتهای که میخوایم بهش برسیم اینه که طراحیِ تمرین یک علمه، طراحیِ زندگی یک هنر.
برای خلق یک اثر هنری فرمول ثابتی وجود نداره، اما قواعد و پیشفرضهایی هستن که با دونستنشون میشه راحتتر انتخاب و اقدام کرد. اگه خواستهمون باشه همون اثر هنری، تا چه حد قواعد و قوانیناش رو بلدیم؟
هنر طراحی تمرینات مون رو بلدیم؟
🏵یه سره سربالایی رو رفتن، خیلی فرسایشیه. لازمه نقاط استراحتی رو تعریف کنیم برای تجدید قوا. هروقت بخوایم شدت تمرین رو افزایش بدیم یعنی مسافت یا سرعت رو زیاد کنیم یا زمان انجامش رو کم، قبلش باید افت فشار بدیم تا بدن و ذهن ذخایر انرژیاش رو بازسازی کنه.
🎖تمام حرفم این بود که برای رسیدن به ۱۰۰ درصد چیزی که تو ذهنمونه، گاهی لازمه از ۷۰ برگردیم به ۴۰ و بعد بریم روی ۸۰ درصد کارایی.
🎗با این حساب چرا موقع هدفگذاری و برنامه نوشتن انقدر حریصانه فکر میکنیم؟
چرا با دونستن اصول درست باز هم میخوایم از مدت زمان کم کنیم و به حجم و شدت کارها اضافه کنیم تا زودتر به نتیجه برسیم؟ و آیا اصلا میرسیم...؟
💎 آدما خیلی ساده میتونن دست بکشن از همه چیز. خیلی ساده میشه برید و دیگه هیچ کشش و توانی نداشت. خیلی ساده میشه همهی زحمات رو فقط به خاطر خستگی، نادیده گرفت و بی خیال شد.
پس بهتره خودخواسته و با آگاهی تصمیم بگیریم که گاهی برگردیم به سطح کارایی پایینتر، قبل از اینکه ببریم.
💫نکتهی آخر رو خیلی کوتاه میگم تا متن طولانیتر نشه. برای تخمین میزان سلامت روانی یک فرد، یک هرم وجود داره که بالاترین سطحش رو امید تشکیل میده. یعنی اولین پارامتر برای تعیین سلامت روانی یک فرد، میزان امیدشه. و حدس بزنید دومین پارامتر چیه؟ بله، rest !
#شنبههایدوستداشتنی
@marhamane
به مامان گفتم آلبالو بذار فریزر یخ بزنه و قایمش کن، تا تو زمستون یکدفعه پیداش کنیم خوشحال شیم!
+ در راستای خلق خوشحالیهای کوچک و امید به آینده حتی:)
#فکرزمستونتبود؟
@marhamane
+ در راستای خلق خوشحالیهای کوچک و امید به آینده حتی:)
#فکرزمستونتبود؟
@marhamane
دیشب کتاب صوتی آبنباتِ هلدار تمام شد.
۴ ماه بود که نسخهی صوتی این کتاب را درست مثل یک آبنبات هلدارِ کوچک گذاشته بودم گوشهی لپم و دلم نمیآمد تمامش کنم. هروقت حوصلهی شنیدن هیچ حرف و درس و وویس استادی را نداشتم، به شیرینی بیانتهایش پناه میبردم و عجیب ز غوغای جهان فارغ میشدم.
اغراق نیست اگر بگویم از ابتدا تا انتهای هر داستانِ آن، یک لبخند هلدار روی لبم بود که گاهی تبدیل به قهقهه میشد.
قبل از این کتاب، اعتقادی به کتابهای طنز نداشتم. میگفتم کتاب باید آموزنده باشد و تاثیرگذار، اما حالا فکر میکنم گاهی شاید تنها رسالت یک کتاب، همان حس مثبت و حال قشنگی است که بیچشمداشت، تقدیمت میکند.
اگر اشتباه نکنم، در کتاب ناطوردشت از زبان هولدن خوانده بودم که کتاب خوب کتابی است که پس از اتمام آن دلت بخواهد با شخصیت اصلیاش گفتگو کنی؛ حالا من نه تنها دلم میخواهد با محسن ۹ سالهی کتاب گفتگو کنم، بلکه سفت در آغوشش بگیرم و بگویم: "جای تو، جای یک برادر کوچکتر، جای خرابکاریهایت عجیب در خانهمان خالی است محسن. برادرم میشوی؟"
#منوکتابهایم
#آبنباتهلدار🍬
@marhamane
۴ ماه بود که نسخهی صوتی این کتاب را درست مثل یک آبنبات هلدارِ کوچک گذاشته بودم گوشهی لپم و دلم نمیآمد تمامش کنم. هروقت حوصلهی شنیدن هیچ حرف و درس و وویس استادی را نداشتم، به شیرینی بیانتهایش پناه میبردم و عجیب ز غوغای جهان فارغ میشدم.
اغراق نیست اگر بگویم از ابتدا تا انتهای هر داستانِ آن، یک لبخند هلدار روی لبم بود که گاهی تبدیل به قهقهه میشد.
قبل از این کتاب، اعتقادی به کتابهای طنز نداشتم. میگفتم کتاب باید آموزنده باشد و تاثیرگذار، اما حالا فکر میکنم گاهی شاید تنها رسالت یک کتاب، همان حس مثبت و حال قشنگی است که بیچشمداشت، تقدیمت میکند.
اگر اشتباه نکنم، در کتاب ناطوردشت از زبان هولدن خوانده بودم که کتاب خوب کتابی است که پس از اتمام آن دلت بخواهد با شخصیت اصلیاش گفتگو کنی؛ حالا من نه تنها دلم میخواهد با محسن ۹ سالهی کتاب گفتگو کنم، بلکه سفت در آغوشش بگیرم و بگویم: "جای تو، جای یک برادر کوچکتر، جای خرابکاریهایت عجیب در خانهمان خالی است محسن. برادرم میشوی؟"
#منوکتابهایم
#آبنباتهلدار🍬
@marhamane
یکی از تفریحات من اینه که لیست اعضای اینجا رو بالا پایین کنم و به بیوها و عکسهای پروفایل نگاه کنم. با خودم فکر کنم هر کدوم چرا اینجا رو میخونن و چقدر اینجا رو دوست دارن.
امشب داشتم چند تا از بیوهای قشنگ رو تو دفترم یادداشت میکردم که یکدفعه به ذهنم رسید چرا با جملههایی که دوستانم باهاشون خودشون رو معرفی کردن، یه متن ننویسم و بهشون هدیه ندم؟
و نتیجهی تلاش یک ساعتهام شد متنی که پایین میبینید😅
باید بگم که به خاطر تم عاشقانه و غمگین نصف بیشتر بیوگرافیها، این متن هم عاشقانه_احساسی_غمگینانه از آب در اومد و تقصیر من نیست😅 البته آخرش رو سعی کردم به خوبی و خوشی تموم کنم:))
و طبیعتا این متن هیچ مخاطب حقوقی و حقیقی و واقعی و مجازی ندارد:))) و صرفا یه هدیهی خیلی کوچیکه برای اعضای با حوصلهی کانال.
+متاسفانه نتونستم از همهی بیوها استفاده کنم اما همه رو خوندم و یادداشت کردم.
@marhamane
امشب داشتم چند تا از بیوهای قشنگ رو تو دفترم یادداشت میکردم که یکدفعه به ذهنم رسید چرا با جملههایی که دوستانم باهاشون خودشون رو معرفی کردن، یه متن ننویسم و بهشون هدیه ندم؟
و نتیجهی تلاش یک ساعتهام شد متنی که پایین میبینید😅
باید بگم که به خاطر تم عاشقانه و غمگین نصف بیشتر بیوگرافیها، این متن هم عاشقانه_احساسی_غمگینانه از آب در اومد و تقصیر من نیست😅 البته آخرش رو سعی کردم به خوبی و خوشی تموم کنم:))
و طبیعتا این متن هیچ مخاطب حقوقی و حقیقی و واقعی و مجازی ندارد:))) و صرفا یه هدیهی خیلی کوچیکه برای اعضای با حوصلهی کانال.
+متاسفانه نتونستم از همهی بیوها استفاده کنم اما همه رو خوندم و یادداشت کردم.
@marhamane
+موضوع: با بیوی اعضای خود یک متن بنویسید.
راستش را بخواهی، "قصهای با تو آغاز شد که پایان نگرفت". یادش به خیر. آن روزها چه قدرمشتاق بودم، "مثل اشتیاق پرندهای که برای اولین بار پرواز را تجربه میکند".
در دل میگفتم:"سبز خواهم شد، میدانم". از ته دلم میدانستم که " تا ابد حیران تو ماندن، نهایت آرزوی ماست" و اصلا " ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم".
شبها اما زهر تردید در جانم رسوخ میکرد و زمزمه میکردم :" یا رب تو چنان کن که پشیمان نشوم" اصلا
" داننده تویی، هرآنچه دانی آن ده".
یادش بخیر، هرشب فال میگرفتم و حافظ در عین امیدواری، ناامیدانه میگفت :" آری شود ولی به خون جگر شود ". با این حال"اما امیدواری هیچگاه از جیب چپ پیراهنمان کم نشد" ،چرا که دائم تکرار میکردم " دریا شود آن رود که پیوسته روان است". اما حالا ببین که "من آن دریای آرامم که در من فریاد همهی توفان هاست".
درست است که گفته بودم " ما زنده به آنیم که آرام نگیریم" اما حالا سالها از آن موقع گذشته. حالا دیگر " طاقت فرسودگیام هیچ نیست، در پی ویران شدن آنی ام"، چرا که " جهان از هر سلامی خالی است" و " من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم".
قبلا برایت نوشته بودم "منم آن دختر سرسخت و پر از شور" اما حالا راستش را بخواهی "شرحی ز حال و حالی ز شرح نیست"، چرا که "ما رخت خود به گوشهی عزلت کشیدهایم".
با خود میگفتم "چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد" چرا که گمان میکردم" جای خالی بعضیا با ۷ میلیارد آدمم پر نمیشه". اما چرخ که هیچ، حتی همین کلمات را هم نمیتوانم کنترل کنم انگار "گاهی کلمات طاقت حرف را ندارند".
دیشب حافظ میگفت "با درد صبر کن که دوا میفرستمت" و من زیر لب حرف روانشناسم را تکرار کردم که " بعضی وقتا از سر لجبازی با دنیا بخند" و با لبخند غمناکم به حافظ گفتم: میدانی حافظ جان؟ "گر بیاید غم بگویم آنکه غم میخورد، رفت" .
@marhamane
راستش را بخواهی، "قصهای با تو آغاز شد که پایان نگرفت". یادش به خیر. آن روزها چه قدرمشتاق بودم، "مثل اشتیاق پرندهای که برای اولین بار پرواز را تجربه میکند".
در دل میگفتم:"سبز خواهم شد، میدانم". از ته دلم میدانستم که " تا ابد حیران تو ماندن، نهایت آرزوی ماست" و اصلا " ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم".
شبها اما زهر تردید در جانم رسوخ میکرد و زمزمه میکردم :" یا رب تو چنان کن که پشیمان نشوم" اصلا
" داننده تویی، هرآنچه دانی آن ده".
یادش بخیر، هرشب فال میگرفتم و حافظ در عین امیدواری، ناامیدانه میگفت :" آری شود ولی به خون جگر شود ". با این حال"اما امیدواری هیچگاه از جیب چپ پیراهنمان کم نشد" ،چرا که دائم تکرار میکردم " دریا شود آن رود که پیوسته روان است". اما حالا ببین که "من آن دریای آرامم که در من فریاد همهی توفان هاست".
درست است که گفته بودم " ما زنده به آنیم که آرام نگیریم" اما حالا سالها از آن موقع گذشته. حالا دیگر " طاقت فرسودگیام هیچ نیست، در پی ویران شدن آنی ام"، چرا که " جهان از هر سلامی خالی است" و " من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم".
قبلا برایت نوشته بودم "منم آن دختر سرسخت و پر از شور" اما حالا راستش را بخواهی "شرحی ز حال و حالی ز شرح نیست"، چرا که "ما رخت خود به گوشهی عزلت کشیدهایم".
با خود میگفتم "چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد" چرا که گمان میکردم" جای خالی بعضیا با ۷ میلیارد آدمم پر نمیشه". اما چرخ که هیچ، حتی همین کلمات را هم نمیتوانم کنترل کنم انگار "گاهی کلمات طاقت حرف را ندارند".
دیشب حافظ میگفت "با درد صبر کن که دوا میفرستمت" و من زیر لب حرف روانشناسم را تکرار کردم که " بعضی وقتا از سر لجبازی با دنیا بخند" و با لبخند غمناکم به حافظ گفتم: میدانی حافظ جان؟ "گر بیاید غم بگویم آنکه غم میخورد، رفت" .
@marhamane
خستهام و بیحوصله. نه دلم میخواد درس بخونم، و نه حوصلهی کتاب، فیلم، پادکست و حتی آشپزی رو دارم.
برای این امتحان آخری خیلی سر به هوا شدم. دست و دلم به خوندن نمیره. دلم بیشتر. دلم میخواد زودتر کارایی که برای تابستون لیست کرده بودم رو شروع کنم اما عذاب وجدان امتحان آخر نمیذاره کاری بکنم.
دارم غر میزنم؟ شاید!
روز اول قرار بود از نیمههای پر لیوان بگم اینجا.
ولی نیمههای خالی هم داره دیگه، زندگی و علاقهات که همیشه گل و بلبل نیست. نیمههای خالیِ خستگی و بیحوصلگی و طولانی بودن و ۵ هفته امتحان دادنم داره. مینویسم که ثبت بشه این نیمهی خالی؛ که اگه از قشنگیها و #آغازیکرویا گفتم، از #ولیافتادمشکلها اش هم بگم.
@marhamane
برای این امتحان آخری خیلی سر به هوا شدم. دست و دلم به خوندن نمیره. دلم بیشتر. دلم میخواد زودتر کارایی که برای تابستون لیست کرده بودم رو شروع کنم اما عذاب وجدان امتحان آخر نمیذاره کاری بکنم.
دارم غر میزنم؟ شاید!
روز اول قرار بود از نیمههای پر لیوان بگم اینجا.
ولی نیمههای خالی هم داره دیگه، زندگی و علاقهات که همیشه گل و بلبل نیست. نیمههای خالیِ خستگی و بیحوصلگی و طولانی بودن و ۵ هفته امتحان دادنم داره. مینویسم که ثبت بشه این نیمهی خالی؛ که اگه از قشنگیها و #آغازیکرویا گفتم، از #ولیافتادمشکلها اش هم بگم.
@marhamane