مرهمانه|فصل چهارم
3.05K subscribers
238 photos
24 videos
16 files
136 links
برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
.
Download Telegram
این قسمت :
اهدای جایزه‌ی مهربون‌ترین و باحوصله‌ترین مرد دنیا از دیدگاه بچه‌های فامیل به پدر من🥰، به خاطر کشیدن ۱۲ نوع گل متفاوت برای ایشان!
و یا:
ناامید شدن بچه‌های فامیل از استعداد نقاشیِ مرهم و رو آوردن به پدرِ وی!
و یا:
چگونه یک روز کامل با ۱۲ عدد مدادرنگی و تعدادی بچه‌ی فامیل ز غوغای جهان فارغ باشیم!
و یا حتی:
#کمپین_نه‌_به_کتک‌زدن_بچه‌های‌_شیطون_فامیل_مثلا:)))

+اون دفتری هم که مشاهده می‌فرمایید، دفترِ بدبخت خلاصه‌های کورس کلیه‌ی منه ☺️
@marhamane
تعطیلی‌های پشت سرهمی که همزمان میشن با فرجه‌های امتحانی من، روزای کسل‌کننده‌ای برای مامان هستن.‌چون من وقت تفریح و گردش رو ندارم و مامان هم فداکاری میکنه و جایی نمیره به خاطر من.
من هم این وسط دنبال راهکارهای ساده‌ای میگردم که اوقات دلنشینی رو برای مامان فراهم کنم تا بیشتر از این شرمنده‌اش نشم.‌
در این راستا، چند وقت پیش کتاب "هفته‌ی چهل و چند" رو براش گرفتم که ۲۰ روایت از مادری کردن زن‌هاییه با شرایط و سلایق و عقاید مختلف.
گاهی وقتها فکر میکنم هر مادری شاید توی خلوت خودش فکر کرده برای فرزندانش کم گذاشته یا کوتاهی‌ای در حقشون کرده.
برای مادرهای ما که خیلی اهل وبلاگ‌خوانی و کانال‌خوانی نیستن، شاید خوندن کتابی که توش هم‌جنس‌هاشون از مادرانگی‌هاشون نوشتن، بهترین راه باشه برای آشنا شدن با بقیه‌ی مادرها و کمی آروم گرفتن و نفس راحت کشیدن از اینکه به حد کافی مادر خوبی بودن.
لبخند مامان موقع خوندن این کتاب برای من خیلی دوست داشتنیه.
این کتاب رو به همه‌ی فرزندانی که دلشون میخواد این لبخند دلنشین رو روی لب مادرهاشون ببینن، پیشنهاد میکنم.

#دخترانگی‌هایم🎀
#برای‌مامان‌ها💚
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
خب ... اولین روز ِ دوره‌ی فیزیوپات نور بود ، عشق بود ، خنده و بغل‌ها و ماچ‌و‌بوسه‌های اول صبحی بود ، حس ِخوبِ شروع بود ، لبخند ِ دیدن ِ استادِ داخلی بود ، حس ِ نابِ دلگرمی و دوستی بود . آقای خدا ! بابت امروز ، کلی ممنون !😍 #خدا‌جان‌شکرت‌💚
و امروز، آخرین روز اولین ترم از فیزیوپات بود.
البته پایان رسمی کلاسها فرداست اما من از خودم مرخصی گرفتم و خونه میمونم تا خودم و حال و احوالم رو برای تا نیمه‌ی مرداد امتحان دادن، آماده کنم.
شاید عبارت "چه زود گذشت" کلیشه‌ای ترین جمله‌ای باشه که الان میشه گفت، اما خب این یه ترم مثل یه خواب شیرین برام گذشت. خوابی که خیلی روزها رویاش رو دیده بودم. اما از یه طرف، وقتی فکر می‌کنم به زمان‌هایی که این روزها و حال و احوال الانم آرزوم بود، به تموم چهارهزار و ششصد و هفتاد و دوشبی که منتظر #آغاز‌یک‌رویا بودم، میگم چقدر طول کشیده، چقدر منتظر بودم و چقدر باید بیشتر و بیشتر قدر بدونم. این ترم و اتفاقاتش به منی که با کلی عشق و علاقه قدم تو این راه گذاشته بودم، ثابت کرد که راهم درسته. که اون‌روزی که با سماجت تمام، جلوی اطرافیانی که بهم میگفتند برم دندونپزشکی ایستادم، داشتم درست فکر میکردم.

#خدا‌جان‌شکرت💚
@marhamane
"" رونوشت به همه‌ی #کنکوری‌ها! ""

سه‌شنبه‌‌ی هفته‌ای که جمعه‌اش کنکور داشتم، روز تولدم بود.
صبح بیدار شدم و به بقیه گفتم:" هیس! هیچکس تولدمو تبریک نگه. هیچکس حال و هوای خونه رو عوض نکنه. امروز هیچ روز خاص و متفاوتی نیست. من باید دوره‌ام رو انجام بدم. "
اینو گفتم و مقتدرانه رفتم تو اتاقم تا درس بخونم،‌ اما ظهر یکدفعه زدم زیر گریه؛ که چرا تولد ۱۸ سالگی‌ام
_ که از بچگی‌ام خیلی برام مهم بود_ باید اینجوری بگذره و من تو مبهم‌ترین نقطه‌ی زندگی‌ام باشم و ندونم که به آرزوم میرسم یا نه و هزارتا چرای دیگه.‌
نمیدونم چندتا کنکوری هنوز اینجا رو میخونن، اما میخوام بهتون بگم حال الانتون، اینکه یه لحظه ناامید هستید و یه لحظه امیدوار، اینکه فکر میکنید تو یه برزخید و هیچیِ هیچی نمیدونید، طبیعیه. اینکه مقتدرانه برید تو اتاقتون و با چشمهای گریون برگردید، طبیعیه.
با وجود طبیعی بودن این حس و حالها، سعی کنید که امیدوارترین و سرحال ترین و قوی ترین ورژن خودتون باشید، به احترام ۱۲ سال تحصیل‌تون، به خاطر اینکه همه‌ی شما لیاقتش رو دارید که یک نفر با افتخار جوری بهتون نگاه کنه که انگار همه‌ی موفقیت زندگی‌اش هستید، به خاطر خودتون و خوشبختی‌تون، که مهرماه حتی از ذهنتون هم نگذره که کاش یه جای دیگه و کس دیگه‌ای بودم.
و حواستون باشه، خدای این همه روز و این همه چیز خارق‌العاده تو دنیا، خدای روز کنکور هم هست:) پس خودتون و سرنوشت‌تون رو بهش بسپرید و آخرین قدم‌هاتونو بردارید، که چیزی به پاره کردن اون روبان قرمزه نمونده :)
و در آخر :
"گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می‌شود"
خدا رو چه دیدی رفیق؟ شاید روز کنکور، قرعه به نام تو در اومد:)

+به بهانه‌ی سه‌شنبه‌ی هفته‌ای که جمعه‌اش کنکوره.
@marhamane
روز دختر مبارک.
مبارک دخترهایی که خیلی روزها متهم شدن به نازک نارنجی بودن، ضعف داشتن و ضعیف بودن، اما تو سختی‌ها بزرگ‌ترین و قوی‌ترین همدم خانواده‌شون بودن.
مبارک دخترهایی که تو روستا یا خانواده‌ای محروم به دنیا اومدن و حسرت خیلی از آرزوهاشون ممکنه تو دلشون بمونه.
مبارک همه‌ی دخترهایی که وقتی به آینه نگاه میکنن، لبخند میزنن.
مبارک دخترهایی که رانندگی میکنن تو شهری که مردها فکر میکنن اگه جلوی ماشین خانم‌ها بپیچن قوی‌ترن و درس میخونن تو رشته ای که همه میگن مردها توش موفق ترن.
مبارک همه‌ی دخترهایی که تو خانواده‌های مرد سالار به دنیا اومدن و هیچکس ذوق و استعدادشون رو ندید.
همه‌ی دخترهایی که یادگرفتن باید تلاش کنن و روز به روز بهتر بشن.
مبارک دخترهایی که خونه بدون اونها، سوت و کور و دلگیره.
دخترهایی که لبخندشون، زیباترین آرایش‌شونه.
مبارک همه‌ی دخترهایی که خیلی شب‌ها با چشم گریون خوابیدن و صبح زودتر از همیشه بیدار شدن و جنگیدن برای ساختن دنیاشون.
مبارک همه‌ی دخترهایی که خوشبختی‌شون رو مشروط به حضور فرد دیگه‌ای تو زندگی‌شون نکردن و بلدن چه جوری شاد و موفق باشن.
مبارک همه‌ی دخترهایی که تو‌شرایط سخت کار میکنن تا فشار اقتصادی کمتری روی دوش خانواده‌شون باشه.
همه‌ی دخترهایی که تو شلوغی مترو چشم هاشون رو می‌بندن و کتاب صوتی گوش میدن.
دخترهایی که قلبی از طلا دارن با چهر‌ه‌ای کاملا معمولی.

و مبارک همه‌ی دخترهایی که یه تاج نامرئی روسرشون دارن که باعث میشه دیگران بفهمن چه طور باهاشون رفتار کنن و حرف بزنن.
مبارک همه‌ی دخترهایی که مراقب این تاج نامرئی‌شون، هستن.

#لیلی‌نام‌تمام‌دختران‌این‌سرزمین‌است
@marhamane
امسال که رفتم نمایشگاه کتاب، یک ساعتی تنها در راهروها قدم زدم و دائم با خودم گفتم :" من یه روز به عنوان یک *نویسنده* میام اینجا، آره مطمئنم."
و روزی را تصور کردم که کتابم را امضا میکنم و با لبخند می‌دهم دست دخترکانی که رویای نویسنده شدن دارند.‌ به آنها لبخند میزنم و میگویم رویایتان را فراموش نکنید بچه‌ها. هر روز بنویسید، دنیا به نوشته‌های شما نیاز دارد.
اما راستش چند وقتی است که رویای نویسنده شدن را گذاشته‌ام داخل صندوقچه‌ی قدیمی ذهنم، لابه‌لای خاطرات سیزده چهارده سالگی، کنار یاد معلم ادبیات دوران راهنمایی‌ام و فقط گاهی از دور سراغش را می‌گیرم. مثل دختری که به عشق قدیمی‌اش نرسیده باشد، هر از چند گاهی از یادش غبارروبی می‌کنم و بعد بغضم را فرو میخورم و می‌روم پی زندگی‌ام، پی درس‌هایم.
امروز اما دلتنگی‌ام بیشتر بود. روز قلم، روز همه‌ی آنهایی است که نویسنده اند _چه کتابی نوشته باشند و چه ننوشته باشند_ و رویای من را زندگی می‌کنند. کلمات را عجیب بلدند، حتی گاهی پیامبرگونه با قلمشان معجزه می‌کنند، مرهم روح اند و در یک کلام "حال خوب کن" .
خوشا به حال شما و روزتان مبارک حال‌خوب‌کن‌ها.
از طرف دختری که رویای نویسنده شدن را گذاشت داخل صندوقچه‌ی قدیمی ذهنش، لا‌به‌لای خاطرات چهارده‌سالگی.

@marhamane
ساعت یک و پنجاه دقیقه‌ی بامداد است که یکدفعه، بی دلیل و بی آنکه بفهمم، ذهنم از جزوه‌ی ARDS پرت میشود سمت خانم تیموری، معلم ریاضی سال پیش‌دانشگاهی‌مان، که آن اوایل از ترس و ابهت‌اش نفس همه بند می‌آمد. اما کم‌کم فهمیدیم قلبی از طلا دارد پشت ظاهر مردانه‌اش.
خانم تیموری یک اخلاق جالب داشت. درصدهای آزمون‌مان که می‌آمد، دانه‌دانه بچه‌ها را بلند می‌کرد و برای هر کدام‌مان اصطلاحا کامنتی می‌گذاشت. به آن‌هایی که صفر درصد زده بودند با خنده می‌گفت:" می‌خوام ببینم زدی و صفر شد یا نزدی و صفر شد؟"
و اگر پاسخ می‌شنید که " خانم زدیم و صفر شد، غلطامون ۳ برابر درستا بود!" هیچ توبیخ و تنبیه و اخمی نمیکرد و فقط میگفت:" باشه، بشین"
از وسط جزوه‌ی ARDS ، ناخودآگاه پرت شده‌ام پیش خانم تیموری، شاید به خاطر آنکه او تنها کسی بود که برای "تلاش" بیشتر از "نتیجه" ارزش قائل بود و این کم چیزی نیست.
@marhamane
Forwarded from کوتاهْ تَر از زِندگی‌ (Farahnaz jarollahi)
‏+کاش گوینده ی آخرِ شب‌های رادیو بودی
‏برای این وقت‌های خستگی‌م.
امروز از سایت دیجی‌کالا، دو تا کالا سفارش دادم که خیلی وقت بود ذوق خریدنشون رو داشتم.
از صبح، هر یک ساعت یک بار میرم سایت تا ببینم بسته‌هام تو چه مرحله‌ای ان.آماده سازی؟ خروج از مرکز پردازش؟ تحویل به مامور ارسال؟
داشتم فکر میکردم ای کاش خدا هم همچین سایتی برای خودش داشت، اونوقت، هرموقع آرزو میکردیم، هر یک ساعت یک‌بار می‌رفتیم ببینیم آرزومون تو چه مرحله‌ایه.
آماده سازی؟ تحویل به مامور ارسال؟
یا... لغو سفارش.

#تحویل‌به‌مامور‌ارسالم‌آرزوست!
@marhamane
«من از نالیدن و ژست افسردگی گرفتن و منتقل کردن انرژی منفی همیشه متنفر بوده‌ام. همۀ تلاشم را کردم و همۀ زورم را زدم که از بین اتفاق‌های خوب و بد شبانه‌روزم، بهترینش را برای نوشتن توی وبلاگم انتخاب کنم. چیزی که وقتی کسی می‌خواند لبخند بزند، یا لااقل اگر لبخند نمی‌زند یا توی فکر نمی‌رود یا چیزی بهش اضافه نمی‌شود غصه هم نخورد. که بعداً (حالا چه توی این دنیا چه آن دنیا) اگر خواستند بیخ گلویم را بگیرند که چرا برق را تو اختراع نکردی و چرا کوچکترین تغییری توی وضعیت مردم دنیا ندادی، بتوانم از خودم دفاع کنم و بگویم که حداقل لبخند روی لب یکی دو نفر نشانده‌ام

+متن از وبلاگ نیکولای عزیزم.
#هزار_و_یک_دلیل_برای_نوشتن🌱
#دلیل‌چهارم
++اگه میپرسید دلیل سوم کجاست؟ باید بگم بین من و "ه" محفوظه.
@marhamane
در ستایش بیست‌سالگی

این متن رو ۶ ماه پیش، برای تبریک تولد بیست‌سالگیِ "ی" نوشتم، که خوندنش تو آخرین روزهای بیست‌سالگی‌ام، خالی از لطف نیست:)

بیست‌سالگی همون شربت خاکشیرِ خنک و پر از تکه‌های یخ کوچولوییه که ظهر تابستون، خسته و کلافه از بیرون میای و چشماتو می‌بندی و یه سره میخوری‌اش. همونی که وقتی دستت میخوره به قطره‌های ریز سرد آب روی لیوانش، حالت جا میاد.
بیست‌سالگی همون شربته است؛ همون‌قدر گوارا، همون‌قدر به اندازه و کافی و همون‌قدر کوتاه و گذرا حتی.
بیست‌سالگی اون شربتیه که اگه یه لحظه ازش غافل بشی، دونه‌های سیاه غم مثل اون دونه‌های شربت میرن و ته‌نشین میشن اون پایین و دیگه حتی شیرینی و عسل و شکر ِ توی شربت هم، بدون اونا، طعم آب میگیره! که حتی شادی های زندگی هم بدون اون دونه سیاها، طعم آب میدن ...
بیست‌سالگی اون سالیه که میفهمی اون دونه‌های قهوه‌ای، شاید رنگ زرد قشنگ شربتت رو به تیرگی ببرن؛ اما لازمن! چون بدون اونا، هر شربت عسلی خوشمزه‌ای هم، انگاری یه چیزی کم داره. چون دیگه مثل ۱۶ سالگی آدم فقط دنبال شیرینی و شادی نیست ...
بیست‌سالگی اون سنیه که باید بدویی و بدویی تا یه وقت غم‌ها ته‌نشین نشن؛ تا یه وقت خوشی‌ها خیلی نیان اون بالا و تو ذوق آدم بزنن.
بیست‌سالگی باید بدویی دنبال رویاهات تا طعم ِ خاص این شربت رو ذره ذره بچشی، تا عشق بشه بره توی رگهات و به قول مامان بزرگا، حالتو سر جا بیاره.
ما به این حال ِ خوشی که توی بیست سالگی برای همیشه میره تو رگهامون؛ واسه بیست و یک، بیست و دو و بیست و سه و حتی تا آخرین سال عمرمون نیاز داریم.
پس بدو، بدو و بذار شادی‌ها و غم‌ها با هم قاطی شن و آخر هر‌شب، خسته از یه جنگ و راضی از موفقیتت یک جرعه از این شربتو سر بکشی و با خودت بگی : "هوومم... بیست‌سالگی چقدر شیرینه"
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
در ستایش بیست‌سالگی این متن رو ۶ ماه پیش، برای تبریک تولد بیست‌سالگیِ "ی" نوشتم، که خوندنش تو آخرین روزهای بیست‌سالگی‌ام، خالی از لطف نیست:) بیست‌سالگی همون شربت خاکشیرِ خنک و پر از تکه‌های یخ کوچولوییه که ظهر تابستون، خسته و کلافه از بیرون میای و چشماتو…
امروز آخرین جرعه از شربت بیست‌سالگی رو سر کشیدم و تمام!...
بیست‌سالگیِ قشنگم با همه‌ی اتفاق‌های ریز و درشتش، با تموم سختی‌هاش، با تموم شبهایی که فکر میکردم صبح نمیشن وبا تموم خنده‌های از ته دلم، امروز تموم شد‌‌. به سرعت سر کشیدن یه شربت خنک تو دل تابستون.
بیست‌سالگی رو سال "شروع" نامگذاری میکنم، سالی که بعد ها بگم همه چیز از اون سال شروع شد، سالی که خودم رو همینجوری که هستم، پذیرفتم و در عین حال با هزار و یک روش مختلف، روی نقاط ضعفم کار کردم.
سالی که کمال طلبی منفی ام رو گذاشتم کنار و برای هر موفقیت زندگی ام، یک دور، دور افتخار زدم! با گلنار درونم مبارزه کردم و به جاش به مرهم سلام کردم:)
امروز که شمع‌های بیست و یک سالگی‌ام رو به جای کیک گذاشتم روی پیتزا و با چشمهای بهم فشرده‌ام فوتشون کردم، ته دلم آرزو کردم تغییراتی که تو بیست سالگی براشون جنگیدم رو ادامه بدم. بیست ویک سالگی شاید اسمش به شیکی بیست‌سالگی نباشه اما پر از تغییراتیه که شروعش از بیست‌سالگی بوده و واسه همین کلی جذابش میکنه.
تغییراتی که بهم میگن :" اگه تو کیک تولد دوست نداری هیچ عیبی نداره، شمعاتو بذار روی پیتزا و فوتشون کن! هیچ چیز تو این دنیا مهمتر از تو و حال خوبت نیست:) "

۲۲ تیر ۹۸
@marhamane
https://t.me/khodabanoo/7280

من صدای مادرم رو به اون لحظه‌ای تشبیه می‌کنم که از سردرد چشم‌هام رو به همدیگه فشردم، پاهام جون ایستادن ندارن و با دست لرزون یه کدئین رو بدون آب می‌خورم.
صدای مادرم، یه چیزی مثل حال و هوام، نیم ساعت بعد از این سناریو عه.
اون حس خلسه و آبِ روی آتیش، بعد از اثر کردن مسکن .
اون حس آرامش ابدی اش... :)
@marhamane
کارِ قشنگ یکی از کنکوری‌های سابق‌مون:)🌸

#پیام_ناشناس
📩 پیغام جدید از *:

سلام شبتون بخیر راستش امشب تصمیم گرفتم به واسطه کنکوری که داشتم کمکی به بقیه کنم خب خودم رو هم اینطوری معرفی کردم


چرا این کارو میکنم ؟شاید چون وقتی خودم سوالی داشتم کسی نبود تا راه حل بهم بده مجبور بودم خودم کشف کنم و خب در همون زمان سوال خیلی از دوستامو حل میکردم و علاقه دارم بهش الان هم فقط میخوام کمکی کرده باشم و زکات علمم رو پرداخت کنم

خودم کی هستم؟خب من کنکوري نظام قدیم تجربی هستم 14 تیر هم کنکور دادم پارسال با رتبه حدود 3000 منطقه دو پشت کنکور موندم. مدرسه فرزانگان درس خوندم و اینکه تقریبا معروف بودم به راه حلهای اسون و خلاقانه

تو چه درسهایی میتونم کمکتون کنم؟ ادبیات ،
زیست ،شیمی،فیزیک و ریاضی

چطور ميتونيد سوالهاتون رو بپرسید؟دايرکت فکر کنم کافی باشه و جواب رو بصورت ویدئو پست میکنم

هزینه ای باید پرداخت کنید؟نه؛ تنها یک دعای خیر مرا کافیست

اگه صلاح بدونيد به اشتراک بذاريد شاید گرهی باز شد
ايدي اينستاگرم :rahe_hal_ba_man

--------------------
@marhamane
سوم دبستان که بودم، توی کلاسمون یه کتابخونه‌ی کوچیک داشتیم. یک کمد چوبی قدیمی و تقریبا پوسیده که از سال قبل چند تا کتاب خاک خورده و پاره‌ پوره توش جا مونده بود.
اول مهر قرار شد هر کدوم از بچه‌ها کتابایی که دارن رو بیارن و کتابها رو شماره‌گذاری کنیم و تو یک دفتری ثبت کنیم و درست مثل کتابخونه‌های واقعی، امانت بگیریم و بخونیم‌شون.
خانم مطهری، معلم‌مون، یک جا وسط حرفاش گفته بود:" کتاباتون رو که آوردید، یکی از شماها رو که به نظرم توانایی اش رو داره، انتخاب میکنم که مسئول کتابخونه بشه"
و من نفسم تو سینه‌ حبس شده بود! عمیقا دوست داشتم اونی که انتخاب میکنه من باشم. من مسئول کتابخونه بشم. من به بچه‌ها کتابها رو امانت بدم. فقط مشکلم اینجا بود که نمیدونستم چی کار کنم که از نظر خانم مطهری، "توانمند" به نظر بیام.
درسم رو خوب می‌خوندم، تکالیفم رو مرتب می‌نوشتم اما یه چیزی همش ته دلم می‌گفت :"مگه درسخون بودن، ربطی به توانایی اداره‌ی کتابخونه داره؟ من باید تو دل خانم جا کنم خودم رو!"
و من برای تو دل کسی جا شدن، فقط یک راه بلد بودم.
یک ماه تمام، هر شب می‌رفتم توی بالکن و رو به آسمون نگاه می‌کردم و می‌گفتم:
" خدایا میشه به دل خانم بندازی که منو انتخاب کنه؟ مرسی."
بعد بوسه‌ام رو میکاشتم روی انگشت‌هام و فوت میکردم سمت آسمون، جایی که فکر میکردم خدا اونجا نشسته.
یک ماه بعد، توی همون نُه سالگی‌ام، ایمان آوردم به خدایی که بلده آرزوهای ما رو توی دل آدم‌هایی که کاری از دستشون برمیاد بندازه؛ و من عجیب این شب‌ها دلم به خدای نه‌سالگی‌ام، خدای "به دل انداختن‌های یکهویی" امیدواره.

#روی‌ماه‌خداوند‌را‌ببوس
@marhamane
تو دنیا، هیچ لذتی بالاتر از این نیست که کاری رو انجام بدی که فکر می‌کنی براش ساخته شدی. 🌿
طی یک هفته‌ی گذشته، از دو تا از افرادی که تو زندگی‌ام روشون حساب باز کرده بودم، بی‌مهری دیدم.
اگه درس نداشتم، اگه امتحان پاتولوژی فردا نبود، اگه استاد "الف" رو انقدر دوست نداشتم، پتانسیل این رو داشتم که حداقل یک روز کامل رو به بررسی تمامی جوانب این بی‌مهری، علل احتمالی، برگزاری دادگاه و محکوم کردن متهمه‌ها اختصاص بدم.
اما نهایت کاری که کردم، یه آه از ته دل بود و یه خواب نیم‌ساعته برای فراموش کردن‌شون.
گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم درس خوندن، "نقطه‌ی اتصال من" به دنیاییه که توش هیچ‌چیزی به اندازه حال خوب و رویام مهم نیست، حتی گزارش دو تا بی‌مهری در هفته، از طرف آدم‌هایی که روشون حساب باز کرده بودم.

#که‌_به‌_عالم‌_تخیل‌_به‌_که‌_اتصال‌_داری

@marhamane
من، آدم ِ به اشتراک گذاشتن ام.
وقتی سریال دکتر هاوس رو می‌بینم دلم میخواد با آب و تاب داستانش رو برای یکی که از اصطلاحاتش سر در میاره تعریف کنم.
وقتی یه رسپی جدید برای غذای مورد علاقه ام پیدا میکنم، دلم میخواد به یکی که اونم عاشق آشپزیه، بگم‌.
دلم میخواد وقتی یه کتابی رو میخونم، اون رو برای یک نفر که نگاهش مثل منه، نقد کنم.
دلم میخواد از خاطرات خنده‌دار دانشگاه برای یک نفر تعریف کنم و دوتایی از خنده ریسه بریم.
دلم میخواد از وبلاگهایی که سالهاست میخونم برای کسی حرف بزنم و دوتایی از اتفاق‌های خوبی که براشون می‌افته ذوق کنیم.
اما خب، کسی نیست که تو تمام این‌ها با من اشتراک داشته باشه و گوش شنوایی واسه‌شون داشته باشه‌.
پس اینجا می‌نویسم‌شون.
نوشتن از علاقه‌هام، حالم رو خوب می‌کنه، به اشتراک گذاشتن‌شون، خیلی خوب‌تر!

#هزار_و_یک_دلیل_برای_نوشتن🌱
#دلیل_پنجم
@marhamane
نوشته بود:

"ادامه بده جوریکه انگار هيچ چیزی اذیتت نمیکنه..!"

@marhamane