مرهمانه|فصل چهارم
آیا رشتهی تحصیلی تون جزو رشتههای علوم پزشکی هست؟ (یعنی جزو کادر درمان هستید؟)
به خاطر این میپرسم که ببینم تا چه حد میتونم از اصطلاحات رایج علوم پزشکی برای نوشتن خاطراتم در اینجا استفاده کنم
تجربهی سومین روز بیمارستان، برای سومین بار بهم ثابت کرد که تنها در صورتی میتونی همدل و همدرد و موثر باشی برای بیمارها، که قبل از ورود به این فضا حسابی دوپینگ کرده باشی!
برای خودت خوشحالیهای کوچیک دست و پا کرده باشی و با حس مثبت وارد این فضا بشی و بلد شده باشی مقاوم و صبور بمونی . وگرنه رفتن تو محیطی که از در و دیوارش صدای گریهی بچهها میاد ، بعد از یه مدت از تو یه فرد غمزده میسازه که هیچ کاری از دستش ساخته نیست.
#باردیگربیمارستانیکهدوستمیداشتم❣
@marhamane
برای خودت خوشحالیهای کوچیک دست و پا کرده باشی و با حس مثبت وارد این فضا بشی و بلد شده باشی مقاوم و صبور بمونی . وگرنه رفتن تو محیطی که از در و دیوارش صدای گریهی بچهها میاد ، بعد از یه مدت از تو یه فرد غمزده میسازه که هیچ کاری از دستش ساخته نیست.
#باردیگربیمارستانیکهدوستمیداشتم❣
@marhamane
تا جایی که یادم میآید، برای هیچ بهاری به اندازهی بهار امسال منتظر نبودم. اواخر اسفندماه هی از انتظارم برای بهار نوشتم و هشتگ زدم که #بهاربهارچهاسمآشنایی و ذوق کردم از دیدن اولین شکوفهها و جان گرفتن ِ آفتابِ ظهرها. خانه را پر کردم از بوی وایتکس و شوینده که یعنی هان! قرار است روزهای جدیدی بیایند؛ و انصافا هم آمدند.
روی قولهای لحظهی سال تحویلم پایبند ماندم و بیستمین بهار زندگیام را، زندگی کردم. خندیدم و اشک ریختم اما نگذاشتم امیدم لابهلای اخبار جنگ و گرانی و دلار و قتل گم شود.
حالا بهار، در آستانهی در ایستاده و شکوفهها و گوجهسبزها و چاقالهبادامها و بارانهای بی امانش را روی کولش انداخته و میرود تا سال بعد؛ و من فکر میکنم بهار، تنها بهانهای بود برای تغییر، برای آینه را تمیز کردن و به چشمان ِ داخل آن لبخند زدن، برای تمرینِ با جوانهها #قدمبهقدمبهترشدن و سبز ماندن، بهانهای برای اینکه بفهمم روزهای خوب آمدنی نیستند، ساختنیاند.
@marhamane
روی قولهای لحظهی سال تحویلم پایبند ماندم و بیستمین بهار زندگیام را، زندگی کردم. خندیدم و اشک ریختم اما نگذاشتم امیدم لابهلای اخبار جنگ و گرانی و دلار و قتل گم شود.
حالا بهار، در آستانهی در ایستاده و شکوفهها و گوجهسبزها و چاقالهبادامها و بارانهای بی امانش را روی کولش انداخته و میرود تا سال بعد؛ و من فکر میکنم بهار، تنها بهانهای بود برای تغییر، برای آینه را تمیز کردن و به چشمان ِ داخل آن لبخند زدن، برای تمرینِ با جوانهها #قدمبهقدمبهترشدن و سبز ماندن، بهانهای برای اینکه بفهمم روزهای خوب آمدنی نیستند، ساختنیاند.
@marhamane
و اگر خداوند، (برای امتحان یا کیفر گناه) زیانی به تو رساند، هیچ کس جز او آن را برطرف نمیسازد؛
و اگر اراده خیری برای تو کند، هیچ کس مانع فضل او نخواهد شد! آنرا به هر کس از بندگانش بخواهد میرساند؛ و او غفور و رحیم است!
[سوره ی یونس107]
@marhamane
و اگر اراده خیری برای تو کند، هیچ کس مانع فضل او نخواهد شد! آنرا به هر کس از بندگانش بخواهد میرساند؛ و او غفور و رحیم است!
[سوره ی یونس107]
@marhamane
Forwarded from مرهمانه|فصل چهارم
" من یک پانامایی هستم ! "
نوشتههای شخصیِ قدیمی ام را نگاه میکنم . میرسم به یک یادداشت در چهارم تیر ماه ۹۷ ، که بعد از مشاهدهی دقایق آخرِ بازی پاناما _انگلیس در جامجهانی نوشتهام . معمولا اگر وقت و حوصله داشته باشم ، دقایق آخر مسابقات را نگاه میکنم . دیدن چهرهی شادِ برندگان همیشه برایم لذتبخش است .
یادداشت از این قرار بود :
" کاش من اون پانامایی بودم که بعد از ۶ تا گل خورده از انگلیس ، از زدن یه دونه گل اش انقققدر خوشحااال میشه و شادی میکنه که گزارش گر میگه انگار قهرمان جهان شدن !!
کاشکی من یک پانامایی بودم ...! "
نوشته را میخوانم و یک لبخند تلخ میزنم . تلخی اش به خاطر به یادآوردن همهی لحظاتی است که به دلیل افتادن در تلهی کمالطلبیِ منفی ، هیچگاه از داشتههایم لذت کافی را نبردم ، چون همیشه بالاخره یک کم و کسری ای این وسط پیدا میشود .
اما لبخند زدم چون ، تا حد قابل قبولی از این تله در آمده ام .
این چند وقته ، شاید مثل پاناماییها از زدن یک گل ، آنهم با وجود شش گلِ خورده ! ، قدر ِ قهرمان ِجهان شدن شادی نکرده باشم ، اما بعد از هر گُلی که در زندگی ام زدهام با اشک شوق یک دور ، دورِ افتخار زده ام .
#منیکپاناماییهستم !
@marhamane
نوشتههای شخصیِ قدیمی ام را نگاه میکنم . میرسم به یک یادداشت در چهارم تیر ماه ۹۷ ، که بعد از مشاهدهی دقایق آخرِ بازی پاناما _انگلیس در جامجهانی نوشتهام . معمولا اگر وقت و حوصله داشته باشم ، دقایق آخر مسابقات را نگاه میکنم . دیدن چهرهی شادِ برندگان همیشه برایم لذتبخش است .
یادداشت از این قرار بود :
" کاش من اون پانامایی بودم که بعد از ۶ تا گل خورده از انگلیس ، از زدن یه دونه گل اش انقققدر خوشحااال میشه و شادی میکنه که گزارش گر میگه انگار قهرمان جهان شدن !!
کاشکی من یک پانامایی بودم ...! "
نوشته را میخوانم و یک لبخند تلخ میزنم . تلخی اش به خاطر به یادآوردن همهی لحظاتی است که به دلیل افتادن در تلهی کمالطلبیِ منفی ، هیچگاه از داشتههایم لذت کافی را نبردم ، چون همیشه بالاخره یک کم و کسری ای این وسط پیدا میشود .
اما لبخند زدم چون ، تا حد قابل قبولی از این تله در آمده ام .
این چند وقته ، شاید مثل پاناماییها از زدن یک گل ، آنهم با وجود شش گلِ خورده ! ، قدر ِ قهرمان ِجهان شدن شادی نکرده باشم ، اما بعد از هر گُلی که در زندگی ام زدهام با اشک شوق یک دور ، دورِ افتخار زده ام .
#منیکپاناماییهستم !
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
" من یک پانامایی هستم ! " نوشتههای شخصیِ قدیمی ام را نگاه میکنم . میرسم به یک یادداشت در چهارم تیر ماه ۹۷ ، که بعد از مشاهدهی دقایق آخرِ بازی پاناما _انگلیس در جامجهانی نوشتهام . معمولا اگر وقت و حوصله داشته باشم ، دقایق آخر مسابقات را نگاه میکنم . دیدن…
از چهارم تیر ماه ۹۷
تا
چهارم تیر ماه ۹۸
که یاد گرفته ام برای کولرِ خنکِ مترو هم، در دلم حسابی سپاسگزار باشم :)
تا
چهارم تیر ماه ۹۸
که یاد گرفته ام برای کولرِ خنکِ مترو هم، در دلم حسابی سپاسگزار باشم :)
از ترم یک فیزیوپاتم که داره نفسهای آخرش رو میکشه، شاید بعدها خیلی چیزها یادم نیاد؛ اما یکسری اساتید اونقدر توی قلب و ذهنم ماندگار هستن که محاله فراموششون کنم؛ همونها که با دیدنشون عاشق رشته و تخصصشون شدم.
برق چشماشون رو دیدم، وقتی تدریس میکردن و غم شون رو حس کردم ، وقتی خاطرهی دردناکی از بیمارهاشون تعریف میکردن.
تو این روزها با خودم تکرار میکنم "عشق، فقط عشق!"، چون به چشم دیدم که بعضی از اساتیدم چه معجزهوارانه حالشون خوبه.
چشمهای پر از ذوق داشتن، وقتی بین کلی درد و گریه و مریض دیالیزی و کنسری و متاستازی هستی، فقط از "عشق" برمیاد.
گاهی وقتها فکر میکنم، فقط عشق به مسیره که چراغ راهه.
#استادعشق
@marhamane
برق چشماشون رو دیدم، وقتی تدریس میکردن و غم شون رو حس کردم ، وقتی خاطرهی دردناکی از بیمارهاشون تعریف میکردن.
تو این روزها با خودم تکرار میکنم "عشق، فقط عشق!"، چون به چشم دیدم که بعضی از اساتیدم چه معجزهوارانه حالشون خوبه.
چشمهای پر از ذوق داشتن، وقتی بین کلی درد و گریه و مریض دیالیزی و کنسری و متاستازی هستی، فقط از "عشق" برمیاد.
گاهی وقتها فکر میکنم، فقط عشق به مسیره که چراغ راهه.
#استادعشق
@marhamane
این قسمت :
اهدای جایزهی مهربونترین و باحوصلهترین مرد دنیا از دیدگاه بچههای فامیل به پدر من🥰، به خاطر کشیدن ۱۲ نوع گل متفاوت برای ایشان!
و یا:
ناامید شدن بچههای فامیل از استعداد نقاشیِ مرهم و رو آوردن به پدرِ وی!
و یا:
چگونه یک روز کامل با ۱۲ عدد مدادرنگی و تعدادی بچهی فامیل ز غوغای جهان فارغ باشیم!
و یا حتی:
#کمپین_نه_به_کتکزدن_بچههای_شیطون_فامیل_مثلا:)))
+اون دفتری هم که مشاهده میفرمایید، دفترِ بدبخت خلاصههای کورس کلیهی منه ☺️
@marhamane
اهدای جایزهی مهربونترین و باحوصلهترین مرد دنیا از دیدگاه بچههای فامیل به پدر من🥰، به خاطر کشیدن ۱۲ نوع گل متفاوت برای ایشان!
و یا:
ناامید شدن بچههای فامیل از استعداد نقاشیِ مرهم و رو آوردن به پدرِ وی!
و یا:
چگونه یک روز کامل با ۱۲ عدد مدادرنگی و تعدادی بچهی فامیل ز غوغای جهان فارغ باشیم!
و یا حتی:
#کمپین_نه_به_کتکزدن_بچههای_شیطون_فامیل_مثلا:)))
+اون دفتری هم که مشاهده میفرمایید، دفترِ بدبخت خلاصههای کورس کلیهی منه ☺️
@marhamane
تعطیلیهای پشت سرهمی که همزمان میشن با فرجههای امتحانی من، روزای کسلکنندهای برای مامان هستن.چون من وقت تفریح و گردش رو ندارم و مامان هم فداکاری میکنه و جایی نمیره به خاطر من.
من هم این وسط دنبال راهکارهای سادهای میگردم که اوقات دلنشینی رو برای مامان فراهم کنم تا بیشتر از این شرمندهاش نشم.
در این راستا، چند وقت پیش کتاب "هفتهی چهل و چند" رو براش گرفتم که ۲۰ روایت از مادری کردن زنهاییه با شرایط و سلایق و عقاید مختلف.
گاهی وقتها فکر میکنم هر مادری شاید توی خلوت خودش فکر کرده برای فرزندانش کم گذاشته یا کوتاهیای در حقشون کرده.
برای مادرهای ما که خیلی اهل وبلاگخوانی و کانالخوانی نیستن، شاید خوندن کتابی که توش همجنسهاشون از مادرانگیهاشون نوشتن، بهترین راه باشه برای آشنا شدن با بقیهی مادرها و کمی آروم گرفتن و نفس راحت کشیدن از اینکه به حد کافی مادر خوبی بودن.
لبخند مامان موقع خوندن این کتاب برای من خیلی دوست داشتنیه.
این کتاب رو به همهی فرزندانی که دلشون میخواد این لبخند دلنشین رو روی لب مادرهاشون ببینن، پیشنهاد میکنم.
#دخترانگیهایم🎀
#برایمامانها💚
@marhamane
من هم این وسط دنبال راهکارهای سادهای میگردم که اوقات دلنشینی رو برای مامان فراهم کنم تا بیشتر از این شرمندهاش نشم.
در این راستا، چند وقت پیش کتاب "هفتهی چهل و چند" رو براش گرفتم که ۲۰ روایت از مادری کردن زنهاییه با شرایط و سلایق و عقاید مختلف.
گاهی وقتها فکر میکنم هر مادری شاید توی خلوت خودش فکر کرده برای فرزندانش کم گذاشته یا کوتاهیای در حقشون کرده.
برای مادرهای ما که خیلی اهل وبلاگخوانی و کانالخوانی نیستن، شاید خوندن کتابی که توش همجنسهاشون از مادرانگیهاشون نوشتن، بهترین راه باشه برای آشنا شدن با بقیهی مادرها و کمی آروم گرفتن و نفس راحت کشیدن از اینکه به حد کافی مادر خوبی بودن.
لبخند مامان موقع خوندن این کتاب برای من خیلی دوست داشتنیه.
این کتاب رو به همهی فرزندانی که دلشون میخواد این لبخند دلنشین رو روی لب مادرهاشون ببینن، پیشنهاد میکنم.
#دخترانگیهایم🎀
#برایمامانها💚
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
خب ... اولین روز ِ دورهی فیزیوپات نور بود ، عشق بود ، خنده و بغلها و ماچوبوسههای اول صبحی بود ، حس ِخوبِ شروع بود ، لبخند ِ دیدن ِ استادِ داخلی بود ، حس ِ نابِ دلگرمی و دوستی بود . آقای خدا ! بابت امروز ، کلی ممنون !😍 #خداجانشکرت💚
و امروز، آخرین روز اولین ترم از فیزیوپات بود.
البته پایان رسمی کلاسها فرداست اما من از خودم مرخصی گرفتم و خونه میمونم تا خودم و حال و احوالم رو برای تا نیمهی مرداد امتحان دادن، آماده کنم.
شاید عبارت "چه زود گذشت" کلیشهای ترین جملهای باشه که الان میشه گفت، اما خب این یه ترم مثل یه خواب شیرین برام گذشت. خوابی که خیلی روزها رویاش رو دیده بودم. اما از یه طرف، وقتی فکر میکنم به زمانهایی که این روزها و حال و احوال الانم آرزوم بود، به تموم چهارهزار و ششصد و هفتاد و دوشبی که منتظر #آغازیکرویا بودم، میگم چقدر طول کشیده، چقدر منتظر بودم و چقدر باید بیشتر و بیشتر قدر بدونم. این ترم و اتفاقاتش به منی که با کلی عشق و علاقه قدم تو این راه گذاشته بودم، ثابت کرد که راهم درسته. که اونروزی که با سماجت تمام، جلوی اطرافیانی که بهم میگفتند برم دندونپزشکی ایستادم، داشتم درست فکر میکردم.
#خداجانشکرت💚
@marhamane
البته پایان رسمی کلاسها فرداست اما من از خودم مرخصی گرفتم و خونه میمونم تا خودم و حال و احوالم رو برای تا نیمهی مرداد امتحان دادن، آماده کنم.
شاید عبارت "چه زود گذشت" کلیشهای ترین جملهای باشه که الان میشه گفت، اما خب این یه ترم مثل یه خواب شیرین برام گذشت. خوابی که خیلی روزها رویاش رو دیده بودم. اما از یه طرف، وقتی فکر میکنم به زمانهایی که این روزها و حال و احوال الانم آرزوم بود، به تموم چهارهزار و ششصد و هفتاد و دوشبی که منتظر #آغازیکرویا بودم، میگم چقدر طول کشیده، چقدر منتظر بودم و چقدر باید بیشتر و بیشتر قدر بدونم. این ترم و اتفاقاتش به منی که با کلی عشق و علاقه قدم تو این راه گذاشته بودم، ثابت کرد که راهم درسته. که اونروزی که با سماجت تمام، جلوی اطرافیانی که بهم میگفتند برم دندونپزشکی ایستادم، داشتم درست فکر میکردم.
#خداجانشکرت💚
@marhamane
"" رونوشت به همهی #کنکوریها! ""
سهشنبهی هفتهای که جمعهاش کنکور داشتم، روز تولدم بود.
صبح بیدار شدم و به بقیه گفتم:" هیس! هیچکس تولدمو تبریک نگه. هیچکس حال و هوای خونه رو عوض نکنه. امروز هیچ روز خاص و متفاوتی نیست. من باید دورهام رو انجام بدم. "
اینو گفتم و مقتدرانه رفتم تو اتاقم تا درس بخونم، اما ظهر یکدفعه زدم زیر گریه؛ که چرا تولد ۱۸ سالگیام
_ که از بچگیام خیلی برام مهم بود_ باید اینجوری بگذره و من تو مبهمترین نقطهی زندگیام باشم و ندونم که به آرزوم میرسم یا نه و هزارتا چرای دیگه.
نمیدونم چندتا کنکوری هنوز اینجا رو میخونن، اما میخوام بهتون بگم حال الانتون، اینکه یه لحظه ناامید هستید و یه لحظه امیدوار، اینکه فکر میکنید تو یه برزخید و هیچیِ هیچی نمیدونید، طبیعیه. اینکه مقتدرانه برید تو اتاقتون و با چشمهای گریون برگردید، طبیعیه.
با وجود طبیعی بودن این حس و حالها، سعی کنید که امیدوارترین و سرحال ترین و قوی ترین ورژن خودتون باشید، به احترام ۱۲ سال تحصیلتون، به خاطر اینکه همهی شما لیاقتش رو دارید که یک نفر با افتخار جوری بهتون نگاه کنه که انگار همهی موفقیت زندگیاش هستید، به خاطر خودتون و خوشبختیتون، که مهرماه حتی از ذهنتون هم نگذره که کاش یه جای دیگه و کس دیگهای بودم.
و حواستون باشه، خدای این همه روز و این همه چیز خارقالعاده تو دنیا، خدای روز کنکور هم هست:) پس خودتون و سرنوشتتون رو بهش بسپرید و آخرین قدمهاتونو بردارید، که چیزی به پاره کردن اون روبان قرمزه نمونده :)
و در آخر :
"گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود"
خدا رو چه دیدی رفیق؟ شاید روز کنکور، قرعه به نام تو در اومد:)
+به بهانهی سهشنبهی هفتهای که جمعهاش کنکوره.
@marhamane
سهشنبهی هفتهای که جمعهاش کنکور داشتم، روز تولدم بود.
صبح بیدار شدم و به بقیه گفتم:" هیس! هیچکس تولدمو تبریک نگه. هیچکس حال و هوای خونه رو عوض نکنه. امروز هیچ روز خاص و متفاوتی نیست. من باید دورهام رو انجام بدم. "
اینو گفتم و مقتدرانه رفتم تو اتاقم تا درس بخونم، اما ظهر یکدفعه زدم زیر گریه؛ که چرا تولد ۱۸ سالگیام
_ که از بچگیام خیلی برام مهم بود_ باید اینجوری بگذره و من تو مبهمترین نقطهی زندگیام باشم و ندونم که به آرزوم میرسم یا نه و هزارتا چرای دیگه.
نمیدونم چندتا کنکوری هنوز اینجا رو میخونن، اما میخوام بهتون بگم حال الانتون، اینکه یه لحظه ناامید هستید و یه لحظه امیدوار، اینکه فکر میکنید تو یه برزخید و هیچیِ هیچی نمیدونید، طبیعیه. اینکه مقتدرانه برید تو اتاقتون و با چشمهای گریون برگردید، طبیعیه.
با وجود طبیعی بودن این حس و حالها، سعی کنید که امیدوارترین و سرحال ترین و قوی ترین ورژن خودتون باشید، به احترام ۱۲ سال تحصیلتون، به خاطر اینکه همهی شما لیاقتش رو دارید که یک نفر با افتخار جوری بهتون نگاه کنه که انگار همهی موفقیت زندگیاش هستید، به خاطر خودتون و خوشبختیتون، که مهرماه حتی از ذهنتون هم نگذره که کاش یه جای دیگه و کس دیگهای بودم.
و حواستون باشه، خدای این همه روز و این همه چیز خارقالعاده تو دنیا، خدای روز کنکور هم هست:) پس خودتون و سرنوشتتون رو بهش بسپرید و آخرین قدمهاتونو بردارید، که چیزی به پاره کردن اون روبان قرمزه نمونده :)
و در آخر :
"گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود"
خدا رو چه دیدی رفیق؟ شاید روز کنکور، قرعه به نام تو در اومد:)
+به بهانهی سهشنبهی هفتهای که جمعهاش کنکوره.
@marhamane
روز دختر مبارک.
مبارک دخترهایی که خیلی روزها متهم شدن به نازک نارنجی بودن، ضعف داشتن و ضعیف بودن، اما تو سختیها بزرگترین و قویترین همدم خانوادهشون بودن.
مبارک دخترهایی که تو روستا یا خانوادهای محروم به دنیا اومدن و حسرت خیلی از آرزوهاشون ممکنه تو دلشون بمونه.
مبارک همهی دخترهایی که وقتی به آینه نگاه میکنن، لبخند میزنن.
مبارک دخترهایی که رانندگی میکنن تو شهری که مردها فکر میکنن اگه جلوی ماشین خانمها بپیچن قویترن و درس میخونن تو رشته ای که همه میگن مردها توش موفق ترن.
مبارک همهی دخترهایی که تو خانوادههای مرد سالار به دنیا اومدن و هیچکس ذوق و استعدادشون رو ندید.
همهی دخترهایی که یادگرفتن باید تلاش کنن و روز به روز بهتر بشن.
مبارک دخترهایی که خونه بدون اونها، سوت و کور و دلگیره.
دخترهایی که لبخندشون، زیباترین آرایششونه.
مبارک همهی دخترهایی که خیلی شبها با چشم گریون خوابیدن و صبح زودتر از همیشه بیدار شدن و جنگیدن برای ساختن دنیاشون.
مبارک همهی دخترهایی که خوشبختیشون رو مشروط به حضور فرد دیگهای تو زندگیشون نکردن و بلدن چه جوری شاد و موفق باشن.
مبارک همهی دخترهایی که توشرایط سخت کار میکنن تا فشار اقتصادی کمتری روی دوش خانوادهشون باشه.
همهی دخترهایی که تو شلوغی مترو چشم هاشون رو میبندن و کتاب صوتی گوش میدن.
دخترهایی که قلبی از طلا دارن با چهرهای کاملا معمولی.
و مبارک همهی دخترهایی که یه تاج نامرئی روسرشون دارن که باعث میشه دیگران بفهمن چه طور باهاشون رفتار کنن و حرف بزنن.
مبارک همهی دخترهایی که مراقب این تاج نامرئیشون، هستن.
#لیلینامتمامدختراناینسرزمیناست
@marhamane
مبارک دخترهایی که خیلی روزها متهم شدن به نازک نارنجی بودن، ضعف داشتن و ضعیف بودن، اما تو سختیها بزرگترین و قویترین همدم خانوادهشون بودن.
مبارک دخترهایی که تو روستا یا خانوادهای محروم به دنیا اومدن و حسرت خیلی از آرزوهاشون ممکنه تو دلشون بمونه.
مبارک همهی دخترهایی که وقتی به آینه نگاه میکنن، لبخند میزنن.
مبارک دخترهایی که رانندگی میکنن تو شهری که مردها فکر میکنن اگه جلوی ماشین خانمها بپیچن قویترن و درس میخونن تو رشته ای که همه میگن مردها توش موفق ترن.
مبارک همهی دخترهایی که تو خانوادههای مرد سالار به دنیا اومدن و هیچکس ذوق و استعدادشون رو ندید.
همهی دخترهایی که یادگرفتن باید تلاش کنن و روز به روز بهتر بشن.
مبارک دخترهایی که خونه بدون اونها، سوت و کور و دلگیره.
دخترهایی که لبخندشون، زیباترین آرایششونه.
مبارک همهی دخترهایی که خیلی شبها با چشم گریون خوابیدن و صبح زودتر از همیشه بیدار شدن و جنگیدن برای ساختن دنیاشون.
مبارک همهی دخترهایی که خوشبختیشون رو مشروط به حضور فرد دیگهای تو زندگیشون نکردن و بلدن چه جوری شاد و موفق باشن.
مبارک همهی دخترهایی که توشرایط سخت کار میکنن تا فشار اقتصادی کمتری روی دوش خانوادهشون باشه.
همهی دخترهایی که تو شلوغی مترو چشم هاشون رو میبندن و کتاب صوتی گوش میدن.
دخترهایی که قلبی از طلا دارن با چهرهای کاملا معمولی.
و مبارک همهی دخترهایی که یه تاج نامرئی روسرشون دارن که باعث میشه دیگران بفهمن چه طور باهاشون رفتار کنن و حرف بزنن.
مبارک همهی دخترهایی که مراقب این تاج نامرئیشون، هستن.
#لیلینامتمامدختراناینسرزمیناست
@marhamane
امسال که رفتم نمایشگاه کتاب، یک ساعتی تنها در راهروها قدم زدم و دائم با خودم گفتم :" من یه روز به عنوان یک *نویسنده* میام اینجا، آره مطمئنم."
و روزی را تصور کردم که کتابم را امضا میکنم و با لبخند میدهم دست دخترکانی که رویای نویسنده شدن دارند. به آنها لبخند میزنم و میگویم رویایتان را فراموش نکنید بچهها. هر روز بنویسید، دنیا به نوشتههای شما نیاز دارد.
اما راستش چند وقتی است که رویای نویسنده شدن را گذاشتهام داخل صندوقچهی قدیمی ذهنم، لابهلای خاطرات سیزده چهارده سالگی، کنار یاد معلم ادبیات دوران راهنماییام و فقط گاهی از دور سراغش را میگیرم. مثل دختری که به عشق قدیمیاش نرسیده باشد، هر از چند گاهی از یادش غبارروبی میکنم و بعد بغضم را فرو میخورم و میروم پی زندگیام، پی درسهایم.
امروز اما دلتنگیام بیشتر بود. روز قلم، روز همهی آنهایی است که نویسنده اند _چه کتابی نوشته باشند و چه ننوشته باشند_ و رویای من را زندگی میکنند. کلمات را عجیب بلدند، حتی گاهی پیامبرگونه با قلمشان معجزه میکنند، مرهم روح اند و در یک کلام "حال خوب کن" .
خوشا به حال شما و روزتان مبارک حالخوبکنها.
از طرف دختری که رویای نویسنده شدن را گذاشت داخل صندوقچهی قدیمی ذهنش، لابهلای خاطرات چهاردهسالگی.
@marhamane
و روزی را تصور کردم که کتابم را امضا میکنم و با لبخند میدهم دست دخترکانی که رویای نویسنده شدن دارند. به آنها لبخند میزنم و میگویم رویایتان را فراموش نکنید بچهها. هر روز بنویسید، دنیا به نوشتههای شما نیاز دارد.
اما راستش چند وقتی است که رویای نویسنده شدن را گذاشتهام داخل صندوقچهی قدیمی ذهنم، لابهلای خاطرات سیزده چهارده سالگی، کنار یاد معلم ادبیات دوران راهنماییام و فقط گاهی از دور سراغش را میگیرم. مثل دختری که به عشق قدیمیاش نرسیده باشد، هر از چند گاهی از یادش غبارروبی میکنم و بعد بغضم را فرو میخورم و میروم پی زندگیام، پی درسهایم.
امروز اما دلتنگیام بیشتر بود. روز قلم، روز همهی آنهایی است که نویسنده اند _چه کتابی نوشته باشند و چه ننوشته باشند_ و رویای من را زندگی میکنند. کلمات را عجیب بلدند، حتی گاهی پیامبرگونه با قلمشان معجزه میکنند، مرهم روح اند و در یک کلام "حال خوب کن" .
خوشا به حال شما و روزتان مبارک حالخوبکنها.
از طرف دختری که رویای نویسنده شدن را گذاشت داخل صندوقچهی قدیمی ذهنش، لابهلای خاطرات چهاردهسالگی.
@marhamane
ساعت یک و پنجاه دقیقهی بامداد است که یکدفعه، بی دلیل و بی آنکه بفهمم، ذهنم از جزوهی ARDS پرت میشود سمت خانم تیموری، معلم ریاضی سال پیشدانشگاهیمان، که آن اوایل از ترس و ابهتاش نفس همه بند میآمد. اما کمکم فهمیدیم قلبی از طلا دارد پشت ظاهر مردانهاش.
خانم تیموری یک اخلاق جالب داشت. درصدهای آزمونمان که میآمد، دانهدانه بچهها را بلند میکرد و برای هر کداممان اصطلاحا کامنتی میگذاشت. به آنهایی که صفر درصد زده بودند با خنده میگفت:" میخوام ببینم زدی و صفر شد یا نزدی و صفر شد؟"
و اگر پاسخ میشنید که " خانم زدیم و صفر شد، غلطامون ۳ برابر درستا بود!" هیچ توبیخ و تنبیه و اخمی نمیکرد و فقط میگفت:" باشه، بشین"
از وسط جزوهی ARDS ، ناخودآگاه پرت شدهام پیش خانم تیموری، شاید به خاطر آنکه او تنها کسی بود که برای "تلاش" بیشتر از "نتیجه" ارزش قائل بود و این کم چیزی نیست.
@marhamane
خانم تیموری یک اخلاق جالب داشت. درصدهای آزمونمان که میآمد، دانهدانه بچهها را بلند میکرد و برای هر کداممان اصطلاحا کامنتی میگذاشت. به آنهایی که صفر درصد زده بودند با خنده میگفت:" میخوام ببینم زدی و صفر شد یا نزدی و صفر شد؟"
و اگر پاسخ میشنید که " خانم زدیم و صفر شد، غلطامون ۳ برابر درستا بود!" هیچ توبیخ و تنبیه و اخمی نمیکرد و فقط میگفت:" باشه، بشین"
از وسط جزوهی ARDS ، ناخودآگاه پرت شدهام پیش خانم تیموری، شاید به خاطر آنکه او تنها کسی بود که برای "تلاش" بیشتر از "نتیجه" ارزش قائل بود و این کم چیزی نیست.
@marhamane
Forwarded from کوتاهْ تَر از زِندگی (Farahnaz jarollahi)
+کاش گوینده ی آخرِ شبهای رادیو بودی
برای این وقتهای خستگیم.
برای این وقتهای خستگیم.
امروز از سایت دیجیکالا، دو تا کالا سفارش دادم که خیلی وقت بود ذوق خریدنشون رو داشتم.
از صبح، هر یک ساعت یک بار میرم سایت تا ببینم بستههام تو چه مرحلهای ان.آماده سازی؟ خروج از مرکز پردازش؟ تحویل به مامور ارسال؟
داشتم فکر میکردم ای کاش خدا هم همچین سایتی برای خودش داشت، اونوقت، هرموقع آرزو میکردیم، هر یک ساعت یکبار میرفتیم ببینیم آرزومون تو چه مرحلهایه.
آماده سازی؟ تحویل به مامور ارسال؟
یا... لغو سفارش.
#تحویلبهمامورارسالمآرزوست!
@marhamane
از صبح، هر یک ساعت یک بار میرم سایت تا ببینم بستههام تو چه مرحلهای ان.آماده سازی؟ خروج از مرکز پردازش؟ تحویل به مامور ارسال؟
داشتم فکر میکردم ای کاش خدا هم همچین سایتی برای خودش داشت، اونوقت، هرموقع آرزو میکردیم، هر یک ساعت یکبار میرفتیم ببینیم آرزومون تو چه مرحلهایه.
آماده سازی؟ تحویل به مامور ارسال؟
یا... لغو سفارش.
#تحویلبهمامورارسالمآرزوست!
@marhamane
«من از نالیدن و ژست افسردگی گرفتن و منتقل کردن انرژی منفی همیشه متنفر بودهام. همۀ تلاشم را کردم و همۀ زورم را زدم که از بین اتفاقهای خوب و بد شبانهروزم، بهترینش را برای نوشتن توی وبلاگم انتخاب کنم. چیزی که وقتی کسی میخواند لبخند بزند، یا لااقل اگر لبخند نمیزند یا توی فکر نمیرود یا چیزی بهش اضافه نمیشود غصه هم نخورد. که بعداً (حالا چه توی این دنیا چه آن دنیا) اگر خواستند بیخ گلویم را بگیرند که چرا برق را تو اختراع نکردی و چرا کوچکترین تغییری توی وضعیت مردم دنیا ندادی، بتوانم از خودم دفاع کنم و بگویم که حداقل لبخند روی لب یکی دو نفر نشاندهام.»
+متن از وبلاگ نیکولای عزیزم.
#هزار_و_یک_دلیل_برای_نوشتن🌱
#دلیلچهارم
++اگه میپرسید دلیل سوم کجاست؟ باید بگم بین من و "ه" محفوظه.
@marhamane
+متن از وبلاگ نیکولای عزیزم.
#هزار_و_یک_دلیل_برای_نوشتن🌱
#دلیلچهارم
++اگه میپرسید دلیل سوم کجاست؟ باید بگم بین من و "ه" محفوظه.
@marhamane
در ستایش بیستسالگی
این متن رو ۶ ماه پیش، برای تبریک تولد بیستسالگیِ "ی" نوشتم، که خوندنش تو آخرین روزهای بیستسالگیام، خالی از لطف نیست:)
بیستسالگی همون شربت خاکشیرِ خنک و پر از تکههای یخ کوچولوییه که ظهر تابستون، خسته و کلافه از بیرون میای و چشماتو میبندی و یه سره میخوریاش. همونی که وقتی دستت میخوره به قطرههای ریز سرد آب روی لیوانش، حالت جا میاد.
بیستسالگی همون شربته است؛ همونقدر گوارا، همونقدر به اندازه و کافی و همونقدر کوتاه و گذرا حتی.
بیستسالگی اون شربتیه که اگه یه لحظه ازش غافل بشی، دونههای سیاه غم مثل اون دونههای شربت میرن و تهنشین میشن اون پایین و دیگه حتی شیرینی و عسل و شکر ِ توی شربت هم، بدون اونا، طعم آب میگیره! که حتی شادی های زندگی هم بدون اون دونه سیاها، طعم آب میدن ...
بیستسالگی اون سالیه که میفهمی اون دونههای قهوهای، شاید رنگ زرد قشنگ شربتت رو به تیرگی ببرن؛ اما لازمن! چون بدون اونا، هر شربت عسلی خوشمزهای هم، انگاری یه چیزی کم داره. چون دیگه مثل ۱۶ سالگی آدم فقط دنبال شیرینی و شادی نیست ...
بیستسالگی اون سنیه که باید بدویی و بدویی تا یه وقت غمها تهنشین نشن؛ تا یه وقت خوشیها خیلی نیان اون بالا و تو ذوق آدم بزنن.
بیستسالگی باید بدویی دنبال رویاهات تا طعم ِ خاص این شربت رو ذره ذره بچشی، تا عشق بشه بره توی رگهات و به قول مامان بزرگا، حالتو سر جا بیاره.
ما به این حال ِ خوشی که توی بیست سالگی برای همیشه میره تو رگهامون؛ واسه بیست و یک، بیست و دو و بیست و سه و حتی تا آخرین سال عمرمون نیاز داریم.
پس بدو، بدو و بذار شادیها و غمها با هم قاطی شن و آخر هرشب، خسته از یه جنگ و راضی از موفقیتت یک جرعه از این شربتو سر بکشی و با خودت بگی : "هوومم... بیستسالگی چقدر شیرینه"
@marhamane
این متن رو ۶ ماه پیش، برای تبریک تولد بیستسالگیِ "ی" نوشتم، که خوندنش تو آخرین روزهای بیستسالگیام، خالی از لطف نیست:)
بیستسالگی همون شربت خاکشیرِ خنک و پر از تکههای یخ کوچولوییه که ظهر تابستون، خسته و کلافه از بیرون میای و چشماتو میبندی و یه سره میخوریاش. همونی که وقتی دستت میخوره به قطرههای ریز سرد آب روی لیوانش، حالت جا میاد.
بیستسالگی همون شربته است؛ همونقدر گوارا، همونقدر به اندازه و کافی و همونقدر کوتاه و گذرا حتی.
بیستسالگی اون شربتیه که اگه یه لحظه ازش غافل بشی، دونههای سیاه غم مثل اون دونههای شربت میرن و تهنشین میشن اون پایین و دیگه حتی شیرینی و عسل و شکر ِ توی شربت هم، بدون اونا، طعم آب میگیره! که حتی شادی های زندگی هم بدون اون دونه سیاها، طعم آب میدن ...
بیستسالگی اون سالیه که میفهمی اون دونههای قهوهای، شاید رنگ زرد قشنگ شربتت رو به تیرگی ببرن؛ اما لازمن! چون بدون اونا، هر شربت عسلی خوشمزهای هم، انگاری یه چیزی کم داره. چون دیگه مثل ۱۶ سالگی آدم فقط دنبال شیرینی و شادی نیست ...
بیستسالگی اون سنیه که باید بدویی و بدویی تا یه وقت غمها تهنشین نشن؛ تا یه وقت خوشیها خیلی نیان اون بالا و تو ذوق آدم بزنن.
بیستسالگی باید بدویی دنبال رویاهات تا طعم ِ خاص این شربت رو ذره ذره بچشی، تا عشق بشه بره توی رگهات و به قول مامان بزرگا، حالتو سر جا بیاره.
ما به این حال ِ خوشی که توی بیست سالگی برای همیشه میره تو رگهامون؛ واسه بیست و یک، بیست و دو و بیست و سه و حتی تا آخرین سال عمرمون نیاز داریم.
پس بدو، بدو و بذار شادیها و غمها با هم قاطی شن و آخر هرشب، خسته از یه جنگ و راضی از موفقیتت یک جرعه از این شربتو سر بکشی و با خودت بگی : "هوومم... بیستسالگی چقدر شیرینه"
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
در ستایش بیستسالگی این متن رو ۶ ماه پیش، برای تبریک تولد بیستسالگیِ "ی" نوشتم، که خوندنش تو آخرین روزهای بیستسالگیام، خالی از لطف نیست:) بیستسالگی همون شربت خاکشیرِ خنک و پر از تکههای یخ کوچولوییه که ظهر تابستون، خسته و کلافه از بیرون میای و چشماتو…
امروز آخرین جرعه از شربت بیستسالگی رو سر کشیدم و تمام!...
بیستسالگیِ قشنگم با همهی اتفاقهای ریز و درشتش، با تموم سختیهاش، با تموم شبهایی که فکر میکردم صبح نمیشن وبا تموم خندههای از ته دلم، امروز تموم شد. به سرعت سر کشیدن یه شربت خنک تو دل تابستون.
بیستسالگی رو سال "شروع" نامگذاری میکنم، سالی که بعد ها بگم همه چیز از اون سال شروع شد، سالی که خودم رو همینجوری که هستم، پذیرفتم و در عین حال با هزار و یک روش مختلف، روی نقاط ضعفم کار کردم.
سالی که کمال طلبی منفی ام رو گذاشتم کنار و برای هر موفقیت زندگی ام، یک دور، دور افتخار زدم! با گلنار درونم مبارزه کردم و به جاش به مرهم سلام کردم:)
امروز که شمعهای بیست و یک سالگیام رو به جای کیک گذاشتم روی پیتزا و با چشمهای بهم فشردهام فوتشون کردم، ته دلم آرزو کردم تغییراتی که تو بیست سالگی براشون جنگیدم رو ادامه بدم. بیست ویک سالگی شاید اسمش به شیکی بیستسالگی نباشه اما پر از تغییراتیه که شروعش از بیستسالگی بوده و واسه همین کلی جذابش میکنه.
تغییراتی که بهم میگن :" اگه تو کیک تولد دوست نداری هیچ عیبی نداره، شمعاتو بذار روی پیتزا و فوتشون کن! هیچ چیز تو این دنیا مهمتر از تو و حال خوبت نیست:) "
۲۲ تیر ۹۸
@marhamane
بیستسالگیِ قشنگم با همهی اتفاقهای ریز و درشتش، با تموم سختیهاش، با تموم شبهایی که فکر میکردم صبح نمیشن وبا تموم خندههای از ته دلم، امروز تموم شد. به سرعت سر کشیدن یه شربت خنک تو دل تابستون.
بیستسالگی رو سال "شروع" نامگذاری میکنم، سالی که بعد ها بگم همه چیز از اون سال شروع شد، سالی که خودم رو همینجوری که هستم، پذیرفتم و در عین حال با هزار و یک روش مختلف، روی نقاط ضعفم کار کردم.
سالی که کمال طلبی منفی ام رو گذاشتم کنار و برای هر موفقیت زندگی ام، یک دور، دور افتخار زدم! با گلنار درونم مبارزه کردم و به جاش به مرهم سلام کردم:)
امروز که شمعهای بیست و یک سالگیام رو به جای کیک گذاشتم روی پیتزا و با چشمهای بهم فشردهام فوتشون کردم، ته دلم آرزو کردم تغییراتی که تو بیست سالگی براشون جنگیدم رو ادامه بدم. بیست ویک سالگی شاید اسمش به شیکی بیستسالگی نباشه اما پر از تغییراتیه که شروعش از بیستسالگی بوده و واسه همین کلی جذابش میکنه.
تغییراتی که بهم میگن :" اگه تو کیک تولد دوست نداری هیچ عیبی نداره، شمعاتو بذار روی پیتزا و فوتشون کن! هیچ چیز تو این دنیا مهمتر از تو و حال خوبت نیست:) "
۲۲ تیر ۹۸
@marhamane
https://t.me/khodabanoo/7280
من صدای مادرم رو به اون لحظهای تشبیه میکنم که از سردرد چشمهام رو به همدیگه فشردم، پاهام جون ایستادن ندارن و با دست لرزون یه کدئین رو بدون آب میخورم.
صدای مادرم، یه چیزی مثل حال و هوام، نیم ساعت بعد از این سناریو عه.
اون حس خلسه و آبِ روی آتیش، بعد از اثر کردن مسکن .
اون حس آرامش ابدی اش... :)
@marhamane
من صدای مادرم رو به اون لحظهای تشبیه میکنم که از سردرد چشمهام رو به همدیگه فشردم، پاهام جون ایستادن ندارن و با دست لرزون یه کدئین رو بدون آب میخورم.
صدای مادرم، یه چیزی مثل حال و هوام، نیم ساعت بعد از این سناریو عه.
اون حس خلسه و آبِ روی آتیش، بعد از اثر کردن مسکن .
اون حس آرامش ابدی اش... :)
@marhamane
Telegram
خدابانو
صدای مادرتون رو به چی تشبیه میکنید ؟
مرهمانه|فصل چهارم
https://t.me/khodabanoo/7280 من صدای مادرم رو به اون لحظهای تشبیه میکنم که از سردرد چشمهام رو به همدیگه فشردم، پاهام جون ایستادن ندارن و با دست لرزون یه کدئین رو بدون آب میخورم. صدای مادرم، یه چیزی مثل حال و هوام، نیم ساعت بعد از این سناریو عه. اون…
اینکه فردا امتحان فارماکولوژی دارم و اسم هزار تا دارو تو سرم داره میچرخه، در این تشبیهِ دارویی بی اثر نیست😅😅