مرهمانه|فصل چهارم
3.05K subscribers
238 photos
24 videos
16 files
136 links
برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
.
Download Telegram
بعد از خوندن پست https://t.me/diaryghazal/552
مطمئن شدم که من هم رفتم تو دسته‌ی آدم‌هایی که ذهنشون تنبل شده و نمیتونن به طور مداوم روی یه مطلب تمرکز کنن. باید اعتراف کنم که سال کنکور، حتی ۵ ساعت هم مداوم مطالعه می‌کردم، بدون اینکه بازده‌ام کم بشه یا حس کنم کافیه و دیگه خسته شدم. اما از زمان ورود به دانشگاه و جدی‌تر شدن فضای مجازی برام، این ۵ ساعت خیلی خیلی کمتر شد و حتی گاهی ذهنم اونقدر تنبل بود که از مباحث مهمی که سخت بودن به راحتی میگذشت! و حوصله‌ی تمرکز بیشتر رو نداشت و مثل یه بچه‌ی بازیگوش دنبال این بود که فرار کنه!
گرچه اندکی به خودم حق میدم که ذهنم در مقابل مباحث سخت و مفهومی دانشگاه خیلی زودتر خسته بشه تا نسبت به زمانی که تست ادبیات میزدم😅، اما چیزی که برام‌مثل روز روشن بود این بود که باید سعی می‌کردم و روی خودم کار میکردم تا ذهن راحت‌طلبم رو که از مباحث سخت فراری بود ، برای فقط ۵ دقیقه بیشتر ، متمرکز نگه دارم روی اون مبحث. این بود که با گفتن جمله‌هایی مثل " فقط یه صفحه دیگه بخون" ،
" حالا یه بار دیگه هم از روش بخون، اگه نشد بعد ولش کن!" به خودم، دیدم چه معجزه‌وار دارم ادامه میدم و مباحث سخت رو میخونم.
اگه شما هم مثل من حس میکنید ذهنتون تنبل شده و به محض رسیدن به مباحث سخت، دلتون میخواد درس رو کنار بذارید و چرخی توی مجازی بزنید،راهکارش رو گفتم الان بین حرفهام: صرفا خودتون رو مجاب کنید که فقط ۵ دقیقه‌ی دیگه ادامه بدید و ببینید چه‌طور ذهنتون می‌پذیره که این تایم کم رو دووم بیاره و بعدش دیگه فراموش کنه که خسته بوده!
یکی از بزرگترین آسیب‌هایی که مجازی به من زد این بود که ذهن فوق‌العاده متمرکز من رو ازم گرفت! اما الان دارم ذره ذره سعی‌ام رو می‌کنم که ذهنِ ۲۰ ساله‌ام رو که هنووووز پررر از جای خالیه😅 ،مثل قبل قوی و فعال نگه دارم.

+قطعا اگه راهکارهای دیگه‌ای هم یادگرفتم، به این متن اضافه میکنم.
+از غزال عزیز ممنونم که این تلنگر رو بهمون زد و راهکارش رو هم ارائه داد🌹 من امروز نتیجه‌شو دیدم:)

#قدم‌به‌قدم‌بهتر‌شدن 🎖@marhamane
مصاحبه با دکتر کلانتر هرمز فوق تخصص جراحی پلاستیک، رو نگاه می‌کردم. رئیس موسسه‌ی خیریه‌ی مرهم:) که به صورت داوطلبانه و رایگان، صورت‌هایی که به طور مادرزادی دفورمیتی دارن و از پس هزینه‌ها برنمیان رو عمل میکنن.
خیلی برام دوست داشتنی و تاثیرگذار بود دیدن فردی که تا تهِ تهِ راهی که من هنوز شروع نکردم رو رفته و حالا داره با اطمینان خاطر گوشه‌ای ازش رو تعریف میکنه ، از لبخند مریض‌ها و برق چشم‌هاشون میگه که شنیدنش، قند رو تو دل من آب می‌کرد! اینکه دیدم به طور اتفاقی همون اسمی رو برای راه خودم انتخاب کردم که ایشون، تاثیر صحبت‌هاشون رو برام صد چندان کرد؛ انگار که شنیدن اتفاقی صحبتهای موسس بنیاد " مرهم " ، یه نشونه باشه از طرف خدا، خدایی که روشش اینه با نشونه‌ها باهامون حرف بزنه.

+یک جا بین صحبت‌هاشون گفتن:" پدری که بچه‌ی مریضشو روی دستش آورده اورژانس، اگه سر من داد نزنه جای تعجب داره... "

#مرهمانه🍃
@marhamane
پنج‌شنبه‌ها، روزیه که وقتی زنگ در رو میزنم، این مامانه که در رو روی من باز میکنه؛ نه اینکه از ته کیفم کلیدم رو دربیارم و به یه خونه‌ی ساکت و خاموش سلام کنم.
پنج‌شنبه‌ها، تفاوت پیچیدن بوی غذای مامان تو راهروی ساختمونه، با غذای سردی که روزهای دیگه از یخچال درمیارم و باید بذارم رو گاز تا گرم شه.
پنج‌شنبه‌ها، تفاوت رسیدن به خونه‌ای پر از زندگی و نوره، با روزایی که روشن کردن چراغها، اولین کاریه که بعد از ورودم به خونه میکنم‌‌.
فرق پنج‌شنبه‌ها با بقیه‌ی روزا ، فرق مامان خونه‌دار و مامان شاغله .

+پنج‌شنبه‌ با بقیه روزها، تومنی صنار توفیر داره ؛)
@marhamane
نوشته بود:
اسمش چیه؟ اسم ِ اینکه می دونی خیلی سخت و ترسناک و یا حتی آزار دهنده است ... 
ولی حس می کنی ارزشش رو داره .
@marhamane
خانم باربارا بیتز ۱۲۲۷ صفحه‌ کتاب نوشته با عنوان " معاینات بالینی و روش گرفتن شرح‌حال" که وقتی بخوانی اش _ تازه اگر کامل بخوانی _ یاد میگیری که چه طور از روی ظاهر مریض به مشکل درونی‌اش پی ببری.
البته صرفا "یاد میگیری" و اینکه "بتوانی" هم خودش یک پروسه‌ی طولانی چند ساله‌ی سر و کله زدن با بیمارها را می‌خواهد.
آن وقت ما ، انتظار داریم همه‌ی آدم‌های اطرافمان_بدون اینکه کتابی در مورد چگونگی شناخت ما خوانده باشند!_ از روی چهره‌مان بفهمند که دردمان چیست، که وقتی پیام می‌دهیم "باشه." منظورمان "باشه‌"ی واقعی است ، یا یک "نه"ی توام با خشم و دلخوری.
که وقتی گوشه‌ی سمت راست لب‌مان را بالا می‌دهیم و همزمان به پایین نگاه می‌کنیم، یعنی راضی‌ایم یا ناراضی.
که وقتی استوری میگذاریم "دلم یک دوست می‌خواهد..." یعنی دلتنگ دوستانمان هستیم، یا به نبودشان طعنه میزنیم.
که "اصلا معلوم هست تو کجایی؟" یعنی "من نگرانتم" یا "خسته ام کردی از بس منو بی خبر از خودت میذاری".
و حتی در ناباورانه‌ترین حالت، گاهی توقع داریم بتوانند معنی "سکوت" مان را تفسیر کنند. انگار که ساکت بنشینی رو به روی دکتر و توقع داشته باشی از غمِ چشمانت، دردت را بفهمد!
حقیقتا ما آدم‌های پرتوقعی هستیم که انتظار داریم کسی بیاید و ما را "بلد" باشد. مایی که هنوز خودمان بلد نشده‌ایم باید حرف زد ، کسی از ایما و اشاره‌ی ما چیزی نمی‌فهمد.
@marhamane
آیا رشته‌ی تحصیلی تون جزو رشته‌های علوم پزشکی هست؟ (یعنی جزو کادر درمان هستید؟)
Final Results
35%
بله
43%
نه
22%
کنکوری ام هنوز:)
مرهمانه|فصل چهارم
آیا رشته‌ی تحصیلی تون جزو رشته‌های علوم پزشکی هست؟ (یعنی جزو کادر درمان هستید؟)
به خاطر این میپرسم که ببینم تا چه حد میتونم از اصطلاحات رایج علوم پزشکی برای نوشتن خاطراتم در اینجا استفاده کنم
تجربه‌ی سومین روز بیمارستان، برای سومین بار بهم ثابت کرد که تنها در صورتی میتونی همدل و همدرد و موثر باشی برای بیمارها، که قبل از ورود به این فضا حسابی دوپینگ کرده باشی!
برای خودت خوشحالی‌های کوچیک دست و پا کرده باشی و با حس مثبت وارد این فضا بشی و بلد شده باشی مقاوم و صبور بمونی . وگرنه رفتن تو محیطی که از در و دیوارش صدای گریه‌ی بچه‌ها میاد ، بعد از یه مدت از تو یه فرد غمزده می‌سازه‌ که هیچ کاری از دستش ساخته نیست.

#بار‌دیگر‌بیمارستانی‌که‌دوست‌می‌داشتم
@marhamane
تا جایی که یادم می‌آید، برای هیچ بهاری به اندازه‌ی بهار امسال منتظر نبودم. اواخر اسفندماه هی از انتظارم برای بهار نوشتم و هشتگ زدم که #بهار‌بهار‌چه‌اسم‌آشنایی و ذوق کردم از دیدن اولین شکوفه‌ها و جان گرفتن ِ آفتابِ ظهرها. خانه را پر کردم از بوی وایتکس و شوینده که یعنی هان! قرار است روزهای جدیدی بیایند؛ و انصافا هم آمدند.
روی قول‌های لحظه‌ی سال تحویلم پایبند ماندم و بیستمین بهار زندگی‌ام را، زندگی کردم. خندیدم و اشک ریختم اما نگذاشتم امیدم لابه‌لای اخبار جنگ و گرانی و دلار و قتل گم شود.
حالا بهار، در آستانه‌ی در ایستاده و شکوفه‌ها و گوجه‌سبزها و چاقاله‌بادام‌ها و باران‌های بی امانش را روی کولش انداخته و می‌رود تا سال بعد؛ و من فکر می‌کنم بهار، تنها بهانه‌ای بود برای تغییر، برای آینه را تمیز کردن و به چشمان ِ داخل آن لبخند زدن، برای تمرینِ با جوانه‌ها #قدم‌به‌قدم‌بهتر‌شدن و سبز ماندن، بهانه‌ای برای اینکه بفهمم روزهای خوب آمدنی نیستند، ساختنی‌اند.
@marhamane
و اگر خداوند، (برای امتحان یا کیفر گناه) زیانی به تو رساند، هیچ کس جز او آن را برطرف نمی‌سازد؛
و اگر اراده خیری برای تو کند، هیچ کس مانع فضل او نخواهد شد! آنرا به هر کس از بندگانش بخواهد می‌رساند؛ و او غفور و رحیم است!

[سوره ی یونس107]

@marhamane
" من یک پانامایی هستم ! "

نوشته‌های شخصیِ قدیمی ام را نگاه میکنم . میرسم به یک یادداشت در چهارم تیر ماه ۹۷ ، که بعد از مشاهده‌ی دقایق آخرِ بازی پاناما _انگلیس در جام‌جهانی نوشته‌ام . معمولا اگر وقت و حوصله داشته باشم ، دقایق آخر مسابقات را نگاه میکنم . دیدن چهره‌ی شادِ برندگان همیشه برایم لذت‌بخش است .
یادداشت از این قرار بود :

" کاش من اون پانامایی بودم که بعد از ۶ تا گل خورده از انگلیس ، از زدن یه دونه گل اش انقققدر خوشحااال میشه و شادی میکنه که گزارش‌ گر میگه انگار قهرمان جهان شدن !!
کاشکی من یک پانامایی بودم ...! "

نوشته‌ را میخوانم و یک لبخند تلخ میزنم . تلخی اش به خاطر به یادآوردن همه‌ی لحظاتی است که به دلیل افتادن در تله‌ی کمال‌طلبیِ منفی ، هیچگاه از داشته‌هایم لذت کافی را نبردم ، چون همیشه بالاخره یک کم و کسری ای این وسط پیدا میشود .
اما لبخند زدم چون ، تا حد قابل قبولی از این تله در آمده ام .
این چند وقته ، شاید مثل پانامایی‌ها از زدن یک گل ، آنهم با وجود شش گلِ خورده ! ، قدر ِ قهرمان ِجهان شدن شادی نکرده باشم ، اما بعد از هر گُلی که در زندگی ام زده‌ام با اشک شوق یک دور ، دورِ افتخار زده ام .

#من‌یک‌پانامایی‌هستم !

@marhamane
از ترم یک فیزیوپاتم که داره نفس‌های آخرش رو میکشه، شاید بعدها خیلی چیزها یادم نیاد؛ اما یکسری اساتید اون‌قدر توی قلب و ذهنم ماندگار هستن که محاله فراموش‌شون کنم؛ همون‌ها که با دیدن‌شون عاشق رشته‌ و تخصص‌شون شدم.
برق چشماشون رو دیدم، وقتی تدریس میکردن و غم شون رو حس کردم ، وقتی خاطره‌ی دردناکی از بیمارهاشون تعریف میکردن.
تو این روزها با خودم تکرار می‌کنم "عشق، فقط عشق!"، چون به چشم دیدم که بعضی از اساتیدم چه معجزه‌وارانه حالشون خوبه.
چشم‌های پر از ذوق داشتن، وقتی بین کلی درد و گریه و مریض دیالیزی و کنسری و متاستازی هستی، فقط از "عشق" برمیاد.
گاهی وقتها فکر می‌کنم، فقط عشق به مسیره که چراغ راهه.

#استاد‌عشق
@marhamane
این قسمت :
اهدای جایزه‌ی مهربون‌ترین و باحوصله‌ترین مرد دنیا از دیدگاه بچه‌های فامیل به پدر من🥰، به خاطر کشیدن ۱۲ نوع گل متفاوت برای ایشان!
و یا:
ناامید شدن بچه‌های فامیل از استعداد نقاشیِ مرهم و رو آوردن به پدرِ وی!
و یا:
چگونه یک روز کامل با ۱۲ عدد مدادرنگی و تعدادی بچه‌ی فامیل ز غوغای جهان فارغ باشیم!
و یا حتی:
#کمپین_نه‌_به_کتک‌زدن_بچه‌های‌_شیطون_فامیل_مثلا:)))

+اون دفتری هم که مشاهده می‌فرمایید، دفترِ بدبخت خلاصه‌های کورس کلیه‌ی منه ☺️
@marhamane
تعطیلی‌های پشت سرهمی که همزمان میشن با فرجه‌های امتحانی من، روزای کسل‌کننده‌ای برای مامان هستن.‌چون من وقت تفریح و گردش رو ندارم و مامان هم فداکاری میکنه و جایی نمیره به خاطر من.
من هم این وسط دنبال راهکارهای ساده‌ای میگردم که اوقات دلنشینی رو برای مامان فراهم کنم تا بیشتر از این شرمنده‌اش نشم.‌
در این راستا، چند وقت پیش کتاب "هفته‌ی چهل و چند" رو براش گرفتم که ۲۰ روایت از مادری کردن زن‌هاییه با شرایط و سلایق و عقاید مختلف.
گاهی وقتها فکر میکنم هر مادری شاید توی خلوت خودش فکر کرده برای فرزندانش کم گذاشته یا کوتاهی‌ای در حقشون کرده.
برای مادرهای ما که خیلی اهل وبلاگ‌خوانی و کانال‌خوانی نیستن، شاید خوندن کتابی که توش هم‌جنس‌هاشون از مادرانگی‌هاشون نوشتن، بهترین راه باشه برای آشنا شدن با بقیه‌ی مادرها و کمی آروم گرفتن و نفس راحت کشیدن از اینکه به حد کافی مادر خوبی بودن.
لبخند مامان موقع خوندن این کتاب برای من خیلی دوست داشتنیه.
این کتاب رو به همه‌ی فرزندانی که دلشون میخواد این لبخند دلنشین رو روی لب مادرهاشون ببینن، پیشنهاد میکنم.

#دخترانگی‌هایم🎀
#برای‌مامان‌ها💚
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
خب ... اولین روز ِ دوره‌ی فیزیوپات نور بود ، عشق بود ، خنده و بغل‌ها و ماچ‌و‌بوسه‌های اول صبحی بود ، حس ِخوبِ شروع بود ، لبخند ِ دیدن ِ استادِ داخلی بود ، حس ِ نابِ دلگرمی و دوستی بود . آقای خدا ! بابت امروز ، کلی ممنون !😍 #خدا‌جان‌شکرت‌💚
و امروز، آخرین روز اولین ترم از فیزیوپات بود.
البته پایان رسمی کلاسها فرداست اما من از خودم مرخصی گرفتم و خونه میمونم تا خودم و حال و احوالم رو برای تا نیمه‌ی مرداد امتحان دادن، آماده کنم.
شاید عبارت "چه زود گذشت" کلیشه‌ای ترین جمله‌ای باشه که الان میشه گفت، اما خب این یه ترم مثل یه خواب شیرین برام گذشت. خوابی که خیلی روزها رویاش رو دیده بودم. اما از یه طرف، وقتی فکر می‌کنم به زمان‌هایی که این روزها و حال و احوال الانم آرزوم بود، به تموم چهارهزار و ششصد و هفتاد و دوشبی که منتظر #آغاز‌یک‌رویا بودم، میگم چقدر طول کشیده، چقدر منتظر بودم و چقدر باید بیشتر و بیشتر قدر بدونم. این ترم و اتفاقاتش به منی که با کلی عشق و علاقه قدم تو این راه گذاشته بودم، ثابت کرد که راهم درسته. که اون‌روزی که با سماجت تمام، جلوی اطرافیانی که بهم میگفتند برم دندونپزشکی ایستادم، داشتم درست فکر میکردم.

#خدا‌جان‌شکرت💚
@marhamane
"" رونوشت به همه‌ی #کنکوری‌ها! ""

سه‌شنبه‌‌ی هفته‌ای که جمعه‌اش کنکور داشتم، روز تولدم بود.
صبح بیدار شدم و به بقیه گفتم:" هیس! هیچکس تولدمو تبریک نگه. هیچکس حال و هوای خونه رو عوض نکنه. امروز هیچ روز خاص و متفاوتی نیست. من باید دوره‌ام رو انجام بدم. "
اینو گفتم و مقتدرانه رفتم تو اتاقم تا درس بخونم،‌ اما ظهر یکدفعه زدم زیر گریه؛ که چرا تولد ۱۸ سالگی‌ام
_ که از بچگی‌ام خیلی برام مهم بود_ باید اینجوری بگذره و من تو مبهم‌ترین نقطه‌ی زندگی‌ام باشم و ندونم که به آرزوم میرسم یا نه و هزارتا چرای دیگه.‌
نمیدونم چندتا کنکوری هنوز اینجا رو میخونن، اما میخوام بهتون بگم حال الانتون، اینکه یه لحظه ناامید هستید و یه لحظه امیدوار، اینکه فکر میکنید تو یه برزخید و هیچیِ هیچی نمیدونید، طبیعیه. اینکه مقتدرانه برید تو اتاقتون و با چشمهای گریون برگردید، طبیعیه.
با وجود طبیعی بودن این حس و حالها، سعی کنید که امیدوارترین و سرحال ترین و قوی ترین ورژن خودتون باشید، به احترام ۱۲ سال تحصیل‌تون، به خاطر اینکه همه‌ی شما لیاقتش رو دارید که یک نفر با افتخار جوری بهتون نگاه کنه که انگار همه‌ی موفقیت زندگی‌اش هستید، به خاطر خودتون و خوشبختی‌تون، که مهرماه حتی از ذهنتون هم نگذره که کاش یه جای دیگه و کس دیگه‌ای بودم.
و حواستون باشه، خدای این همه روز و این همه چیز خارق‌العاده تو دنیا، خدای روز کنکور هم هست:) پس خودتون و سرنوشت‌تون رو بهش بسپرید و آخرین قدم‌هاتونو بردارید، که چیزی به پاره کردن اون روبان قرمزه نمونده :)
و در آخر :
"گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می‌شود"
خدا رو چه دیدی رفیق؟ شاید روز کنکور، قرعه به نام تو در اومد:)

+به بهانه‌ی سه‌شنبه‌ی هفته‌ای که جمعه‌اش کنکوره.
@marhamane
روز دختر مبارک.
مبارک دخترهایی که خیلی روزها متهم شدن به نازک نارنجی بودن، ضعف داشتن و ضعیف بودن، اما تو سختی‌ها بزرگ‌ترین و قوی‌ترین همدم خانواده‌شون بودن.
مبارک دخترهایی که تو روستا یا خانواده‌ای محروم به دنیا اومدن و حسرت خیلی از آرزوهاشون ممکنه تو دلشون بمونه.
مبارک همه‌ی دخترهایی که وقتی به آینه نگاه میکنن، لبخند میزنن.
مبارک دخترهایی که رانندگی میکنن تو شهری که مردها فکر میکنن اگه جلوی ماشین خانم‌ها بپیچن قوی‌ترن و درس میخونن تو رشته ای که همه میگن مردها توش موفق ترن.
مبارک همه‌ی دخترهایی که تو خانواده‌های مرد سالار به دنیا اومدن و هیچکس ذوق و استعدادشون رو ندید.
همه‌ی دخترهایی که یادگرفتن باید تلاش کنن و روز به روز بهتر بشن.
مبارک دخترهایی که خونه بدون اونها، سوت و کور و دلگیره.
دخترهایی که لبخندشون، زیباترین آرایش‌شونه.
مبارک همه‌ی دخترهایی که خیلی شب‌ها با چشم گریون خوابیدن و صبح زودتر از همیشه بیدار شدن و جنگیدن برای ساختن دنیاشون.
مبارک همه‌ی دخترهایی که خوشبختی‌شون رو مشروط به حضور فرد دیگه‌ای تو زندگی‌شون نکردن و بلدن چه جوری شاد و موفق باشن.
مبارک همه‌ی دخترهایی که تو‌شرایط سخت کار میکنن تا فشار اقتصادی کمتری روی دوش خانواده‌شون باشه.
همه‌ی دخترهایی که تو شلوغی مترو چشم هاشون رو می‌بندن و کتاب صوتی گوش میدن.
دخترهایی که قلبی از طلا دارن با چهر‌ه‌ای کاملا معمولی.

و مبارک همه‌ی دخترهایی که یه تاج نامرئی روسرشون دارن که باعث میشه دیگران بفهمن چه طور باهاشون رفتار کنن و حرف بزنن.
مبارک همه‌ی دخترهایی که مراقب این تاج نامرئی‌شون، هستن.

#لیلی‌نام‌تمام‌دختران‌این‌سرزمین‌است
@marhamane
امسال که رفتم نمایشگاه کتاب، یک ساعتی تنها در راهروها قدم زدم و دائم با خودم گفتم :" من یه روز به عنوان یک *نویسنده* میام اینجا، آره مطمئنم."
و روزی را تصور کردم که کتابم را امضا میکنم و با لبخند می‌دهم دست دخترکانی که رویای نویسنده شدن دارند.‌ به آنها لبخند میزنم و میگویم رویایتان را فراموش نکنید بچه‌ها. هر روز بنویسید، دنیا به نوشته‌های شما نیاز دارد.
اما راستش چند وقتی است که رویای نویسنده شدن را گذاشته‌ام داخل صندوقچه‌ی قدیمی ذهنم، لابه‌لای خاطرات سیزده چهارده سالگی، کنار یاد معلم ادبیات دوران راهنمایی‌ام و فقط گاهی از دور سراغش را می‌گیرم. مثل دختری که به عشق قدیمی‌اش نرسیده باشد، هر از چند گاهی از یادش غبارروبی می‌کنم و بعد بغضم را فرو میخورم و می‌روم پی زندگی‌ام، پی درس‌هایم.
امروز اما دلتنگی‌ام بیشتر بود. روز قلم، روز همه‌ی آنهایی است که نویسنده اند _چه کتابی نوشته باشند و چه ننوشته باشند_ و رویای من را زندگی می‌کنند. کلمات را عجیب بلدند، حتی گاهی پیامبرگونه با قلمشان معجزه می‌کنند، مرهم روح اند و در یک کلام "حال خوب کن" .
خوشا به حال شما و روزتان مبارک حال‌خوب‌کن‌ها.
از طرف دختری که رویای نویسنده شدن را گذاشت داخل صندوقچه‌ی قدیمی ذهنش، لا‌به‌لای خاطرات چهارده‌سالگی.

@marhamane
ساعت یک و پنجاه دقیقه‌ی بامداد است که یکدفعه، بی دلیل و بی آنکه بفهمم، ذهنم از جزوه‌ی ARDS پرت میشود سمت خانم تیموری، معلم ریاضی سال پیش‌دانشگاهی‌مان، که آن اوایل از ترس و ابهت‌اش نفس همه بند می‌آمد. اما کم‌کم فهمیدیم قلبی از طلا دارد پشت ظاهر مردانه‌اش.
خانم تیموری یک اخلاق جالب داشت. درصدهای آزمون‌مان که می‌آمد، دانه‌دانه بچه‌ها را بلند می‌کرد و برای هر کدام‌مان اصطلاحا کامنتی می‌گذاشت. به آن‌هایی که صفر درصد زده بودند با خنده می‌گفت:" می‌خوام ببینم زدی و صفر شد یا نزدی و صفر شد؟"
و اگر پاسخ می‌شنید که " خانم زدیم و صفر شد، غلطامون ۳ برابر درستا بود!" هیچ توبیخ و تنبیه و اخمی نمیکرد و فقط میگفت:" باشه، بشین"
از وسط جزوه‌ی ARDS ، ناخودآگاه پرت شده‌ام پیش خانم تیموری، شاید به خاطر آنکه او تنها کسی بود که برای "تلاش" بیشتر از "نتیجه" ارزش قائل بود و این کم چیزی نیست.
@marhamane