مرهمانه|فصل چهارم
3.05K subscribers
238 photos
24 videos
16 files
136 links
برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
.
Download Telegram
مرهمانه|فصل چهارم
#احتمالا_موقت #کنکوری‌ها سلام :) تا حالا چندتا از دوستان کنکوری بهم پیام دادن که از تجربیاتم براشون بگم. امروز فرصت کردم متن بلندبالایی(😅) که براشون نوشتم رو تموم کنم. چون احتمالا حرفام از حوصله‌ی بقیه‌ی اعضا خارجه، لطف کنید به آیدی ام پیام بدید تا متن…
توی متنی که برای کنکوری‌ها نوشته بودم، بهشون گفتم که من گوشی‌ام رو سال کنکور گذاشتم کنار و از حواشی به دور بودم. دروغ چرا ؟ ذوق میکنم وقتی می‌بینم از وقتی متن رو براشون فرستادم، آخرین بازدید یک‌سری‌هاشون رو زده یک هفته پیش و یکسری‌ها شونم کلا دیلیت اکانت کردن:)
درسته هر نویسنده‌ای دوست داره که مخاطب‌هاش روز به روز بیشتر بشن، اما دلم می‌خواد به همه‌شون بگم :"آفرین بچه‌ها! برید و این یه ماه رو تلاش کنید واسه آرزوهاتون. اینجا هیچ خبری نیست، زندگی اون بیرونه، اینجا مجازیه..."
@marhamane
مامانی، مامانی قشنگم
این روزها حسابی جایت خالی است. نیستی ببینی نوه‌ی ته‌تغاری‌ات چه بزرگ شده. نیستی که استتسکوپم را روی قلبت بگذارم، به صدای آرامش‌بخشش گوش کنم و با شیطنت بگویم:" وای مامانی! قلبت مثل یه دختر ۲۰ ساله میزنه!" ، لپ‌هایت سرخ شود و بخندی و بگویی:"تو چیزی هم بلدی ؟خدا به داد مریضات برسه بچه!" . نیستی که بگویی :" به این چی چی میگی؟" من هم بگویم :" استتسکوپ مامانی." و تو هی تا حرف "ت" اش را بگویی و زبانت نچرخد و من ریزریز بخندم.
نیستی که سر سفره بگویی سوخته‌های نان سنگک را نخور. گوشت‌ها را جدا نکن. چرا انقدر کم کشیدی آخه؟ نیستی که قرمه‌سبزیِ تو ، تنها قرمه سبزی‌ای باشد که گوشت‌هایش را هم می‌خورم. نیستی که حرص بخوری چرا این نوه‌ی آخری انقدر لاغر است و هیچ‌وقت جان نمی‌گیرد!
نیستی که بگویم :"برای امتحانم دعا کن مامانی" و از سر جلسه بیایم و ببینم توی تلگرام برایم نوشته‌ای :" صدتا صلوات. فر سنادم" و من قربان صدقه‌ی نحوه‌ی تایپ کردنت بروم.
نیستی که برای عید فطر، برایم روسری گل‌گلی صورتی عیدی بخری.
نیستی که عکس‌ اولین روز بیمارستان را نشانت بدهم، با ذوق بگویی :" خودم اولین مریضت میشم، خودم منشی ات میشم."
نیستی که اسفند دود کنی، صدقه کنار بگذاری و حتی تخم‌مرغ بشکنی برای رفع چشم‌زخم، برای هر که بد من را می‌خواهد.
نیستی که با هم برویم مسجد، من بین دوستانت بنشینم و حوصله‌ام سر برود و تو بگویی:" همه میتونن دکتر بشن ها ، مهم اینه کی بتونه خدا رو راضی کنه از خودش"
نیستی که با تو ، تمام نظریه‌های تفاوت نسل‌ها و شکاف‌های بین‌شان را در دل رد کنم و تو را صمیمی‌ترین دوستم بدانم.
نیستی که خسته و کوفته ، یک راست از دانشگاه بیایم خانه‌ی تو، با همان مقنعه و چادر سرم را بگذارم روی پایت، چشم‌هایم را ببندم و بگویم:" خسته‌ام مامانی" و تو یک دستت تسبیح باشد و یک دستت روی چشم‌های من و بگویی:" همه چیز درست میشه دخترم "
نیستی و حسرت آن روسری گل‌گلی، گوشت‌های قرمه‌سبزی، صد تا صلوات و شنیدن صدای قلبت، برای همیشه روی دلم می‌ماند مامانی، برای همیشه.

#رفتی‌که‌من‌در‌نیمه‌ی‌تاریک‌این‌سیاره‌باشم...
@marhamane
مُعلّیٰ یعنی برافراشته
تو میوه ی تعارفی از دستِ مادرهایی..
تو ، گرمیِ نانِ صبحانه‌ی عیدِ فطری ... :)

+ خدا جان،
ما با چتر آمدیم و دعای باران خواندیم ها:)
@marhamane
از بین جزوه‌های کورس قلب ، به زور خودم را بلند کردم و راضی کردم که حاضر شوم . اینکه می‌گویم "به زور" به خاطر آن است که معمولا در فرجه‌های امتحان، به مهمانی نمی‌روم .
اینکه می‌گویم "راضی کردم" به خاطر این است که پذیرفتم مهمانی نیست و "عیادت" است.
عیادت از دینا که از اسفندماه و فردای روز تولد ۷ سالگی‌اش، فهمیده سرطان خون دارد. نمی‌دانم، شاید هم خیلی نفهمیده که چه بیماری‌ای دارد. اما خب، عوارض وین‌کریستین تزریقی‌اش را که خوب بلد بود .
با اکراه رفتم و به اجبار برگشتم .
قلبم را اما خانه‌شان جا گذاشتم.
هوش و حواس و تمرکزم مانده پیش برادر دو ساله و نیمه‌اش ، امیر علی، که چه مشتاقانه نیازمند محبت مادری بود و چه بی‌رحمانه از آن محروم.‌ که مادرهای بچه‌های بیمار، اگر حالشان از آنها بدتر نباشد، بهتر نیست!
رفتم و یک خط درس می‌خوانم ، یک خط به حلمای ۵ ماهه فکر می‌کنم. به گریه‌هایش. به اینکه ۴۰ روز پس از به دنیا آمدنش، فهمیدند خواهرش سرطان دارد.
بیش از این نمی‌نویسم. نه می‌توانم و نه می‌خواهم. تنها هدفم از ثبت این غم، این بود که برای چندمین بار به خودم یادآوری کنم چه راه سختی را در پیش گرفته‌ام. که هنوز بلد نشده‌ام غم را ببینم و لبخندم محو نشود. که هنوز بلد نشده‌ام ، محکم بمانم و اشک در چشمانم جمع نشود. که مرهم بودن، در عین لطافت‌اش ، دلی عجیب قرص و محکم می‌خواهد.

+خدا را به چه اسمی صدا می‌زنید وقت ِ ناراحتی؟ به همان اسم صدا بزنید و برای دینا، امیرعلی، حلما و مادر رنج کشیده‌شان دعا کنید خواهشا.

+ماه رمضان غر زدم و گفتم روزه‌داری با درس و کلاس خیلی سخت است.
گفت :" ای کاش همه‌ی غم ها از گرسنگی باشه." الان می‌فهمم چه گفت.

#مرهمانه
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
از بین جزوه‌های کورس قلب ، به زور خودم را بلند کردم و راضی کردم که حاضر شوم . اینکه می‌گویم "به زور" به خاطر آن است که معمولا در فرجه‌های امتحان، به مهمانی نمی‌روم . اینکه می‌گویم "راضی کردم" به خاطر این است که پذیرفتم مهمانی نیست و "عیادت" است. عیادت از…
هروقت اینجا از موضوع غم انگیزی حرف می‌زنم عذاب وجدان می‌گیرم.
که نکنه شادی و لبخند کسی کمرنگ شده باشه با خوندن حرفهام.
اما به نظرم غمهايى تو زندگى هست كه سالم ان و ناشی از افسردگی ما نیستن و ما رو انسان نگه ميدارن؛ غم‌های "مقدسی" که قلب ما رو حفظ میکنن اتفاقا.
برای همین ، سعی می‌کنم‌ تنها این جنس از غم‌ها رو به اشتراک بذارم اینجا.
رسیدن به برنامه‌ای که از قبل تعیین کردم، عجیب حالم رو خوب میکنه. وقتی با دست خودکاری‌ام ، آخرین موردی که نوشتم رو تیک میزنم؛ بهم این اطمینان خاطر داده میشه که به اندازه‌ی کافی خوب بودم و تلاشی که باید رو انجام دادم. حس رضایت درونی ، یکی از مهم‌ترین حس‌های مثبتیه که یه کمال‌گرا نیاز داره.
@marhamane
بعد از خوندن پست https://t.me/diaryghazal/552
مطمئن شدم که من هم رفتم تو دسته‌ی آدم‌هایی که ذهنشون تنبل شده و نمیتونن به طور مداوم روی یه مطلب تمرکز کنن. باید اعتراف کنم که سال کنکور، حتی ۵ ساعت هم مداوم مطالعه می‌کردم، بدون اینکه بازده‌ام کم بشه یا حس کنم کافیه و دیگه خسته شدم. اما از زمان ورود به دانشگاه و جدی‌تر شدن فضای مجازی برام، این ۵ ساعت خیلی خیلی کمتر شد و حتی گاهی ذهنم اونقدر تنبل بود که از مباحث مهمی که سخت بودن به راحتی میگذشت! و حوصله‌ی تمرکز بیشتر رو نداشت و مثل یه بچه‌ی بازیگوش دنبال این بود که فرار کنه!
گرچه اندکی به خودم حق میدم که ذهنم در مقابل مباحث سخت و مفهومی دانشگاه خیلی زودتر خسته بشه تا نسبت به زمانی که تست ادبیات میزدم😅، اما چیزی که برام‌مثل روز روشن بود این بود که باید سعی می‌کردم و روی خودم کار میکردم تا ذهن راحت‌طلبم رو که از مباحث سخت فراری بود ، برای فقط ۵ دقیقه بیشتر ، متمرکز نگه دارم روی اون مبحث. این بود که با گفتن جمله‌هایی مثل " فقط یه صفحه دیگه بخون" ،
" حالا یه بار دیگه هم از روش بخون، اگه نشد بعد ولش کن!" به خودم، دیدم چه معجزه‌وار دارم ادامه میدم و مباحث سخت رو میخونم.
اگه شما هم مثل من حس میکنید ذهنتون تنبل شده و به محض رسیدن به مباحث سخت، دلتون میخواد درس رو کنار بذارید و چرخی توی مجازی بزنید،راهکارش رو گفتم الان بین حرفهام: صرفا خودتون رو مجاب کنید که فقط ۵ دقیقه‌ی دیگه ادامه بدید و ببینید چه‌طور ذهنتون می‌پذیره که این تایم کم رو دووم بیاره و بعدش دیگه فراموش کنه که خسته بوده!
یکی از بزرگترین آسیب‌هایی که مجازی به من زد این بود که ذهن فوق‌العاده متمرکز من رو ازم گرفت! اما الان دارم ذره ذره سعی‌ام رو می‌کنم که ذهنِ ۲۰ ساله‌ام رو که هنووووز پررر از جای خالیه😅 ،مثل قبل قوی و فعال نگه دارم.

+قطعا اگه راهکارهای دیگه‌ای هم یادگرفتم، به این متن اضافه میکنم.
+از غزال عزیز ممنونم که این تلنگر رو بهمون زد و راهکارش رو هم ارائه داد🌹 من امروز نتیجه‌شو دیدم:)

#قدم‌به‌قدم‌بهتر‌شدن 🎖@marhamane
مصاحبه با دکتر کلانتر هرمز فوق تخصص جراحی پلاستیک، رو نگاه می‌کردم. رئیس موسسه‌ی خیریه‌ی مرهم:) که به صورت داوطلبانه و رایگان، صورت‌هایی که به طور مادرزادی دفورمیتی دارن و از پس هزینه‌ها برنمیان رو عمل میکنن.
خیلی برام دوست داشتنی و تاثیرگذار بود دیدن فردی که تا تهِ تهِ راهی که من هنوز شروع نکردم رو رفته و حالا داره با اطمینان خاطر گوشه‌ای ازش رو تعریف میکنه ، از لبخند مریض‌ها و برق چشم‌هاشون میگه که شنیدنش، قند رو تو دل من آب می‌کرد! اینکه دیدم به طور اتفاقی همون اسمی رو برای راه خودم انتخاب کردم که ایشون، تاثیر صحبت‌هاشون رو برام صد چندان کرد؛ انگار که شنیدن اتفاقی صحبتهای موسس بنیاد " مرهم " ، یه نشونه باشه از طرف خدا، خدایی که روشش اینه با نشونه‌ها باهامون حرف بزنه.

+یک جا بین صحبت‌هاشون گفتن:" پدری که بچه‌ی مریضشو روی دستش آورده اورژانس، اگه سر من داد نزنه جای تعجب داره... "

#مرهمانه🍃
@marhamane
پنج‌شنبه‌ها، روزیه که وقتی زنگ در رو میزنم، این مامانه که در رو روی من باز میکنه؛ نه اینکه از ته کیفم کلیدم رو دربیارم و به یه خونه‌ی ساکت و خاموش سلام کنم.
پنج‌شنبه‌ها، تفاوت پیچیدن بوی غذای مامان تو راهروی ساختمونه، با غذای سردی که روزهای دیگه از یخچال درمیارم و باید بذارم رو گاز تا گرم شه.
پنج‌شنبه‌ها، تفاوت رسیدن به خونه‌ای پر از زندگی و نوره، با روزایی که روشن کردن چراغها، اولین کاریه که بعد از ورودم به خونه میکنم‌‌.
فرق پنج‌شنبه‌ها با بقیه‌ی روزا ، فرق مامان خونه‌دار و مامان شاغله .

+پنج‌شنبه‌ با بقیه روزها، تومنی صنار توفیر داره ؛)
@marhamane
نوشته بود:
اسمش چیه؟ اسم ِ اینکه می دونی خیلی سخت و ترسناک و یا حتی آزار دهنده است ... 
ولی حس می کنی ارزشش رو داره .
@marhamane
خانم باربارا بیتز ۱۲۲۷ صفحه‌ کتاب نوشته با عنوان " معاینات بالینی و روش گرفتن شرح‌حال" که وقتی بخوانی اش _ تازه اگر کامل بخوانی _ یاد میگیری که چه طور از روی ظاهر مریض به مشکل درونی‌اش پی ببری.
البته صرفا "یاد میگیری" و اینکه "بتوانی" هم خودش یک پروسه‌ی طولانی چند ساله‌ی سر و کله زدن با بیمارها را می‌خواهد.
آن وقت ما ، انتظار داریم همه‌ی آدم‌های اطرافمان_بدون اینکه کتابی در مورد چگونگی شناخت ما خوانده باشند!_ از روی چهره‌مان بفهمند که دردمان چیست، که وقتی پیام می‌دهیم "باشه." منظورمان "باشه‌"ی واقعی است ، یا یک "نه"ی توام با خشم و دلخوری.
که وقتی گوشه‌ی سمت راست لب‌مان را بالا می‌دهیم و همزمان به پایین نگاه می‌کنیم، یعنی راضی‌ایم یا ناراضی.
که وقتی استوری میگذاریم "دلم یک دوست می‌خواهد..." یعنی دلتنگ دوستانمان هستیم، یا به نبودشان طعنه میزنیم.
که "اصلا معلوم هست تو کجایی؟" یعنی "من نگرانتم" یا "خسته ام کردی از بس منو بی خبر از خودت میذاری".
و حتی در ناباورانه‌ترین حالت، گاهی توقع داریم بتوانند معنی "سکوت" مان را تفسیر کنند. انگار که ساکت بنشینی رو به روی دکتر و توقع داشته باشی از غمِ چشمانت، دردت را بفهمد!
حقیقتا ما آدم‌های پرتوقعی هستیم که انتظار داریم کسی بیاید و ما را "بلد" باشد. مایی که هنوز خودمان بلد نشده‌ایم باید حرف زد ، کسی از ایما و اشاره‌ی ما چیزی نمی‌فهمد.
@marhamane
آیا رشته‌ی تحصیلی تون جزو رشته‌های علوم پزشکی هست؟ (یعنی جزو کادر درمان هستید؟)
Final Results
35%
بله
43%
نه
22%
کنکوری ام هنوز:)
مرهمانه|فصل چهارم
آیا رشته‌ی تحصیلی تون جزو رشته‌های علوم پزشکی هست؟ (یعنی جزو کادر درمان هستید؟)
به خاطر این میپرسم که ببینم تا چه حد میتونم از اصطلاحات رایج علوم پزشکی برای نوشتن خاطراتم در اینجا استفاده کنم
تجربه‌ی سومین روز بیمارستان، برای سومین بار بهم ثابت کرد که تنها در صورتی میتونی همدل و همدرد و موثر باشی برای بیمارها، که قبل از ورود به این فضا حسابی دوپینگ کرده باشی!
برای خودت خوشحالی‌های کوچیک دست و پا کرده باشی و با حس مثبت وارد این فضا بشی و بلد شده باشی مقاوم و صبور بمونی . وگرنه رفتن تو محیطی که از در و دیوارش صدای گریه‌ی بچه‌ها میاد ، بعد از یه مدت از تو یه فرد غمزده می‌سازه‌ که هیچ کاری از دستش ساخته نیست.

#بار‌دیگر‌بیمارستانی‌که‌دوست‌می‌داشتم
@marhamane
تا جایی که یادم می‌آید، برای هیچ بهاری به اندازه‌ی بهار امسال منتظر نبودم. اواخر اسفندماه هی از انتظارم برای بهار نوشتم و هشتگ زدم که #بهار‌بهار‌چه‌اسم‌آشنایی و ذوق کردم از دیدن اولین شکوفه‌ها و جان گرفتن ِ آفتابِ ظهرها. خانه را پر کردم از بوی وایتکس و شوینده که یعنی هان! قرار است روزهای جدیدی بیایند؛ و انصافا هم آمدند.
روی قول‌های لحظه‌ی سال تحویلم پایبند ماندم و بیستمین بهار زندگی‌ام را، زندگی کردم. خندیدم و اشک ریختم اما نگذاشتم امیدم لابه‌لای اخبار جنگ و گرانی و دلار و قتل گم شود.
حالا بهار، در آستانه‌ی در ایستاده و شکوفه‌ها و گوجه‌سبزها و چاقاله‌بادام‌ها و باران‌های بی امانش را روی کولش انداخته و می‌رود تا سال بعد؛ و من فکر می‌کنم بهار، تنها بهانه‌ای بود برای تغییر، برای آینه را تمیز کردن و به چشمان ِ داخل آن لبخند زدن، برای تمرینِ با جوانه‌ها #قدم‌به‌قدم‌بهتر‌شدن و سبز ماندن، بهانه‌ای برای اینکه بفهمم روزهای خوب آمدنی نیستند، ساختنی‌اند.
@marhamane
و اگر خداوند، (برای امتحان یا کیفر گناه) زیانی به تو رساند، هیچ کس جز او آن را برطرف نمی‌سازد؛
و اگر اراده خیری برای تو کند، هیچ کس مانع فضل او نخواهد شد! آنرا به هر کس از بندگانش بخواهد می‌رساند؛ و او غفور و رحیم است!

[سوره ی یونس107]

@marhamane
" من یک پانامایی هستم ! "

نوشته‌های شخصیِ قدیمی ام را نگاه میکنم . میرسم به یک یادداشت در چهارم تیر ماه ۹۷ ، که بعد از مشاهده‌ی دقایق آخرِ بازی پاناما _انگلیس در جام‌جهانی نوشته‌ام . معمولا اگر وقت و حوصله داشته باشم ، دقایق آخر مسابقات را نگاه میکنم . دیدن چهره‌ی شادِ برندگان همیشه برایم لذت‌بخش است .
یادداشت از این قرار بود :

" کاش من اون پانامایی بودم که بعد از ۶ تا گل خورده از انگلیس ، از زدن یه دونه گل اش انقققدر خوشحااال میشه و شادی میکنه که گزارش‌ گر میگه انگار قهرمان جهان شدن !!
کاشکی من یک پانامایی بودم ...! "

نوشته‌ را میخوانم و یک لبخند تلخ میزنم . تلخی اش به خاطر به یادآوردن همه‌ی لحظاتی است که به دلیل افتادن در تله‌ی کمال‌طلبیِ منفی ، هیچگاه از داشته‌هایم لذت کافی را نبردم ، چون همیشه بالاخره یک کم و کسری ای این وسط پیدا میشود .
اما لبخند زدم چون ، تا حد قابل قبولی از این تله در آمده ام .
این چند وقته ، شاید مثل پانامایی‌ها از زدن یک گل ، آنهم با وجود شش گلِ خورده ! ، قدر ِ قهرمان ِجهان شدن شادی نکرده باشم ، اما بعد از هر گُلی که در زندگی ام زده‌ام با اشک شوق یک دور ، دورِ افتخار زده ام .

#من‌یک‌پانامایی‌هستم !

@marhamane
از ترم یک فیزیوپاتم که داره نفس‌های آخرش رو میکشه، شاید بعدها خیلی چیزها یادم نیاد؛ اما یکسری اساتید اون‌قدر توی قلب و ذهنم ماندگار هستن که محاله فراموش‌شون کنم؛ همون‌ها که با دیدن‌شون عاشق رشته‌ و تخصص‌شون شدم.
برق چشماشون رو دیدم، وقتی تدریس میکردن و غم شون رو حس کردم ، وقتی خاطره‌ی دردناکی از بیمارهاشون تعریف میکردن.
تو این روزها با خودم تکرار می‌کنم "عشق، فقط عشق!"، چون به چشم دیدم که بعضی از اساتیدم چه معجزه‌وارانه حالشون خوبه.
چشم‌های پر از ذوق داشتن، وقتی بین کلی درد و گریه و مریض دیالیزی و کنسری و متاستازی هستی، فقط از "عشق" برمیاد.
گاهی وقتها فکر می‌کنم، فقط عشق به مسیره که چراغ راهه.

#استاد‌عشق
@marhamane
این قسمت :
اهدای جایزه‌ی مهربون‌ترین و باحوصله‌ترین مرد دنیا از دیدگاه بچه‌های فامیل به پدر من🥰، به خاطر کشیدن ۱۲ نوع گل متفاوت برای ایشان!
و یا:
ناامید شدن بچه‌های فامیل از استعداد نقاشیِ مرهم و رو آوردن به پدرِ وی!
و یا:
چگونه یک روز کامل با ۱۲ عدد مدادرنگی و تعدادی بچه‌ی فامیل ز غوغای جهان فارغ باشیم!
و یا حتی:
#کمپین_نه‌_به_کتک‌زدن_بچه‌های‌_شیطون_فامیل_مثلا:)))

+اون دفتری هم که مشاهده می‌فرمایید، دفترِ بدبخت خلاصه‌های کورس کلیه‌ی منه ☺️
@marhamane