مرهمانه|فصل چهارم
3.05K subscribers
238 photos
24 videos
16 files
136 links
برش‌های کوتاهی از یک زندگی.
زندگیِ یک رزیدنت سال دوی رادیولوژی!:)
.
.
.
*چیزهایی هست که نمی‌دانی!*
.
.
.
Download Telegram
حساب کن ببین همه آدم هایی که می شناسی شان چند نفرند.
خانواده. دوست و آشنا. از بغل دستی های مدرسه ابتدایی تا همین الان، اصلا همه دفترچه تلفنت روی هم چند نفرند؟
فامیل هایی که عید تا عید می بینی شان چطور؟
مغازه دارهایی که هفته ای یک بار ازشان خرید می کنی؛
بوتیک هایی که لباس می خری؛
آن ها که یک بار در خیابان از کنارشان رد شده ای؛

خواستم بگویم جوشن کبیر، روی هم هزارتا اسم خدا را دارد.
امشب بین خودت و خودت و خودت، حساب کتاب کن ببین می توانی نام ببری اصلا؟! می توانی هر اسم خدا را به نیت لااقل یک نفر بگویی؟! ها؟! بلدی؟!

می توانی موقع «یا بصیر» یاد فقیر نابینای سرکوچه باشی؟
می توانی «یامحبوب» که می گویی برای همه عاشق ها و معشوق ها دعا کنی؟
سخت ترش کنم؟ پرت ترش کنم؟
می توانی موقع «یا منشیء السحاب الثقال» یاد ساکنان استان های کم باران باشی؟!
«یا رادّ» را برای همه آنها که توی پیچ و خم دنیا گم شده اند می گویی؟
«یا توّاب» که گفتی یاد همه آنها که از دل شان خسته اند می افتی؟
بلدی این مدلی دعا کنی اصلا؟ برای آنها که نمی شناسی شان و ندیده ای و شاید قرار هم نیست که ببینی؟

+ دعا کنیم برای همدیگر. برای همه.
امشب دعا کردن خیلی خیلی راحت است. انقدر اسم خدا هست که برای همه جا باشد.

#شب_قدر
+متن را از جایی کپی کردم . نام نویسنده را ننوشته بود متاسفانه .
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
حساب کن ببین همه آدم هایی که می شناسی شان چند نفرند. خانواده. دوست و آشنا. از بغل دستی های مدرسه ابتدایی تا همین الان، اصلا همه دفترچه تلفنت روی هم چند نفرند؟ فامیل هایی که عید تا عید می بینی شان چطور؟ مغازه دارهایی که هفته ای یک بار ازشان خرید می کنی؛ بوتیک…
بچه بودیم قهر می‌کردیم، سر سفره نمی‌اومدیم و غذا نمی‌خوردیم.
خودمونو محروم می‌کردیم که بگیم مثلا ناراحتیم. که به حاجت اصلیه برسیم. پدر و مادر‌ها همش حواسشون به اونی بود که نیومده‌. هی سرک می‌کشیدن میایم یا نه. دست آخر هم می‌اومدن دنبالمون. سفره رو جمع نمی‌کردن و غذا رو هم نمیذاشتن یخچال تا سرد نشه، کنارشم یه کاسه ماست روی میز آشپز‌خونه برامون نگه می‌داشتن‌.
اگه شب قدر گذشته نرفتی سر سفره، سهمت کنار گذاشته شده‌اس، می‌تونی با همون لب و لوچه‌ی آویزون هم سهمت رو برداری هم حاجتتو بگیری.
اگه از اول کنار سفره بودی، خوش‌به‌حالت.
اگه دیر رفتی خوش‌به‌حالت.
اگه اصلا نرفتی هم خوش‌به‌حالت؛ که همه‌ی حواسش به اونی بود که نیومده. که تو خواب بودی و اون منتظر...🧡

+قرار بذاریم سر هر اسم دعای جوشن، یکی رو دعا کنیم؟

+متن رو از صفحه‌ی اینستاگرام atefeh_tajik@ برداشتم.

+سنجاق شود به مجموعه نوشته‌های :
#کاش_من_نوشته_بودمش

@marhamane
#احتمالا_موقت #کنکوری‌ها
سلام :)
تا حالا چندتا از دوستان کنکوری بهم پیام دادن که از تجربیاتم براشون بگم. امروز فرصت کردم متن بلندبالایی(😅) که براشون نوشتم رو تموم کنم. چون احتمالا حرفام از حوصله‌ی بقیه‌ی اعضا خارجه، لطف کنید به آیدی ام پیام بدید تا متن رو براتون بفرستم، شاید کمک کوچیکی باشه بهتون:)

+صبور باشید، متن رو برای همه‌تون میفرستم:)
@marhamane
به لیست دعاهای شب قدر پارسالم نگاه می‌کنم، به آرزوهایی که زیر سقف بلند مسجد با چشم گریان نوشتم. آرزوهایی که فکر می‌کردم اگر برآورده نشوند، می میرم!
نشسته‌ام و لبخند می‌زنم.
فکر می‌کنم یکی از لحظات قشنگ زندگی‌مان وقتی است که از ته دل و با آرامش خاطر می‌گوییم :" وای خدا ! چه خوب شد این آرزومو برآورده نکردیا".

+ که یادم بمونه، که حواسم باشه.
@marhamane
دیشب از فراز اول تا ۹۹ ام را به نیت بقیه خواندم و آرزو کردم برای‌شان . اسم یکسری‌ها را خود خدا می‌انداخت بر سر زبانم. از مادرها و مریض‌ها و کنکوری‌ها و زنان مطلقه و بچه‌های بی‌سرپرست و مستاجر‌ها بگیر تا رانندگان اسنپ و سربازان و دخترهای به دنیا آمده در خانواده‌های مردسالار و افسرده‌ها و آنهایی که اصلا به این دعا اعتقادی ندارند.
به فراز آخر که رسیدم ، فراز آخر ِ آخرین جوشن کبیرِ امسال ، یکدفعه زبانم قفل شد . دیگر نتوانستم آرزویی بکنم. چشم‌هایم را بستم و از ته قلبم گفتم: "اصلا هرچی خودت دوست داری رو بنویس." که تو صادق الوعدی و باری بر گردن ما نمیگذاری که تحملش را نداشته باشیم.

#نجوا‌ها🌙
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
اگه جشن پایان پیش‌دبستانی که توش آرزو کردم دکتر بشم و جشن الفبای اول دبستان که توش حتی تخصصم هم انتخاب کردم رو بگذاریم کنار و جدی نگیریم، قوی‌ترین خاطره‌ی من برای پرورش این رویا برمیگرده به وقتی که دوم دبستان بودم . یک روز تابستونی رفتم یه درمانگاه و روح من…
فردا، دومین روز بیمارستانمونه تو یه بخش و بیمارستان جدید.
روز اول که پامو گذاشتم تو محوطه‌ی بیمارستان از ته دلم از خدا خواستم که هیچ‌وقت ذوق و شوق و عشقی که به این مسیر دارم، غبارِ عادت و خستگی به خودش نگیره و مبادا مسیری که انتخاب کردم، تبدیل به روزمره بشه برام.
به خاطر همین، امشب همون‌قدر ذوق دارم که اون شب:)


#آغاز‌یک‌رویا 💫
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
فردا، دومین روز بیمارستانمونه تو یه بخش و بیمارستان جدید. روز اول که پامو گذاشتم تو محوطه‌ی بیمارستان از ته دلم از خدا خواستم که هیچ‌وقت ذوق و شوق و عشقی که به این مسیر دارم، غبارِ عادت و خستگی به خودش نگیره و مبادا مسیری که انتخاب کردم، تبدیل به روزمره بشه…
اینکه ابتدای امسال تصمیم گرفتم از کاه‌های کوچکِ خوشحالی ، کوه‌های بزرگِ شادی و مسرت بسازم، بی تاثیر نبود در اینکه امروز مدام انگشت‌ اشاره و میانی‌ام را بگذارم روی صفحه‌ی گوشی و عکس‌های‌مان را بزرگ و بزرگ‌تر کنم و لبخند بزنم. که روی چشم‌ها زوم کنم در جست‌و‌جوی برقِ شادی تا دلم گرم شود؛ که ما دانشجو‌های کوچکی بودیم که جز عکس گرفتن، راهی برای ابراز ذوق‌مان نداشتیم!

#حس‌های‌صورتی💖
#آغاز‌یک‌رویا 💫
@marhamane
گفت :"فکر می‌کردم من و روز تولدم رو کلا فراموش کردی!"
گفتم:" آدم‌ها ممکنه چهره‌ی تو رو فراموش کنن، اما هیچ‌وقت حس‌هایی که در اون‌ها زنده کردی رو فراموش نمی‌کنن.‌ امروز روز تولد اون حس‌ها بود واسه من."
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
#احتمالا_موقت #کنکوری‌ها سلام :) تا حالا چندتا از دوستان کنکوری بهم پیام دادن که از تجربیاتم براشون بگم. امروز فرصت کردم متن بلندبالایی(😅) که براشون نوشتم رو تموم کنم. چون احتمالا حرفام از حوصله‌ی بقیه‌ی اعضا خارجه، لطف کنید به آیدی ام پیام بدید تا متن…
توی متنی که برای کنکوری‌ها نوشته بودم، بهشون گفتم که من گوشی‌ام رو سال کنکور گذاشتم کنار و از حواشی به دور بودم. دروغ چرا ؟ ذوق میکنم وقتی می‌بینم از وقتی متن رو براشون فرستادم، آخرین بازدید یک‌سری‌هاشون رو زده یک هفته پیش و یکسری‌ها شونم کلا دیلیت اکانت کردن:)
درسته هر نویسنده‌ای دوست داره که مخاطب‌هاش روز به روز بیشتر بشن، اما دلم می‌خواد به همه‌شون بگم :"آفرین بچه‌ها! برید و این یه ماه رو تلاش کنید واسه آرزوهاتون. اینجا هیچ خبری نیست، زندگی اون بیرونه، اینجا مجازیه..."
@marhamane
مامانی، مامانی قشنگم
این روزها حسابی جایت خالی است. نیستی ببینی نوه‌ی ته‌تغاری‌ات چه بزرگ شده. نیستی که استتسکوپم را روی قلبت بگذارم، به صدای آرامش‌بخشش گوش کنم و با شیطنت بگویم:" وای مامانی! قلبت مثل یه دختر ۲۰ ساله میزنه!" ، لپ‌هایت سرخ شود و بخندی و بگویی:"تو چیزی هم بلدی ؟خدا به داد مریضات برسه بچه!" . نیستی که بگویی :" به این چی چی میگی؟" من هم بگویم :" استتسکوپ مامانی." و تو هی تا حرف "ت" اش را بگویی و زبانت نچرخد و من ریزریز بخندم.
نیستی که سر سفره بگویی سوخته‌های نان سنگک را نخور. گوشت‌ها را جدا نکن. چرا انقدر کم کشیدی آخه؟ نیستی که قرمه‌سبزیِ تو ، تنها قرمه سبزی‌ای باشد که گوشت‌هایش را هم می‌خورم. نیستی که حرص بخوری چرا این نوه‌ی آخری انقدر لاغر است و هیچ‌وقت جان نمی‌گیرد!
نیستی که بگویم :"برای امتحانم دعا کن مامانی" و از سر جلسه بیایم و ببینم توی تلگرام برایم نوشته‌ای :" صدتا صلوات. فر سنادم" و من قربان صدقه‌ی نحوه‌ی تایپ کردنت بروم.
نیستی که برای عید فطر، برایم روسری گل‌گلی صورتی عیدی بخری.
نیستی که عکس‌ اولین روز بیمارستان را نشانت بدهم، با ذوق بگویی :" خودم اولین مریضت میشم، خودم منشی ات میشم."
نیستی که اسفند دود کنی، صدقه کنار بگذاری و حتی تخم‌مرغ بشکنی برای رفع چشم‌زخم، برای هر که بد من را می‌خواهد.
نیستی که با هم برویم مسجد، من بین دوستانت بنشینم و حوصله‌ام سر برود و تو بگویی:" همه میتونن دکتر بشن ها ، مهم اینه کی بتونه خدا رو راضی کنه از خودش"
نیستی که با تو ، تمام نظریه‌های تفاوت نسل‌ها و شکاف‌های بین‌شان را در دل رد کنم و تو را صمیمی‌ترین دوستم بدانم.
نیستی که خسته و کوفته ، یک راست از دانشگاه بیایم خانه‌ی تو، با همان مقنعه و چادر سرم را بگذارم روی پایت، چشم‌هایم را ببندم و بگویم:" خسته‌ام مامانی" و تو یک دستت تسبیح باشد و یک دستت روی چشم‌های من و بگویی:" همه چیز درست میشه دخترم "
نیستی و حسرت آن روسری گل‌گلی، گوشت‌های قرمه‌سبزی، صد تا صلوات و شنیدن صدای قلبت، برای همیشه روی دلم می‌ماند مامانی، برای همیشه.

#رفتی‌که‌من‌در‌نیمه‌ی‌تاریک‌این‌سیاره‌باشم...
@marhamane
مُعلّیٰ یعنی برافراشته
تو میوه ی تعارفی از دستِ مادرهایی..
تو ، گرمیِ نانِ صبحانه‌ی عیدِ فطری ... :)

+ خدا جان،
ما با چتر آمدیم و دعای باران خواندیم ها:)
@marhamane
از بین جزوه‌های کورس قلب ، به زور خودم را بلند کردم و راضی کردم که حاضر شوم . اینکه می‌گویم "به زور" به خاطر آن است که معمولا در فرجه‌های امتحان، به مهمانی نمی‌روم .
اینکه می‌گویم "راضی کردم" به خاطر این است که پذیرفتم مهمانی نیست و "عیادت" است.
عیادت از دینا که از اسفندماه و فردای روز تولد ۷ سالگی‌اش، فهمیده سرطان خون دارد. نمی‌دانم، شاید هم خیلی نفهمیده که چه بیماری‌ای دارد. اما خب، عوارض وین‌کریستین تزریقی‌اش را که خوب بلد بود .
با اکراه رفتم و به اجبار برگشتم .
قلبم را اما خانه‌شان جا گذاشتم.
هوش و حواس و تمرکزم مانده پیش برادر دو ساله و نیمه‌اش ، امیر علی، که چه مشتاقانه نیازمند محبت مادری بود و چه بی‌رحمانه از آن محروم.‌ که مادرهای بچه‌های بیمار، اگر حالشان از آنها بدتر نباشد، بهتر نیست!
رفتم و یک خط درس می‌خوانم ، یک خط به حلمای ۵ ماهه فکر می‌کنم. به گریه‌هایش. به اینکه ۴۰ روز پس از به دنیا آمدنش، فهمیدند خواهرش سرطان دارد.
بیش از این نمی‌نویسم. نه می‌توانم و نه می‌خواهم. تنها هدفم از ثبت این غم، این بود که برای چندمین بار به خودم یادآوری کنم چه راه سختی را در پیش گرفته‌ام. که هنوز بلد نشده‌ام غم را ببینم و لبخندم محو نشود. که هنوز بلد نشده‌ام ، محکم بمانم و اشک در چشمانم جمع نشود. که مرهم بودن، در عین لطافت‌اش ، دلی عجیب قرص و محکم می‌خواهد.

+خدا را به چه اسمی صدا می‌زنید وقت ِ ناراحتی؟ به همان اسم صدا بزنید و برای دینا، امیرعلی، حلما و مادر رنج کشیده‌شان دعا کنید خواهشا.

+ماه رمضان غر زدم و گفتم روزه‌داری با درس و کلاس خیلی سخت است.
گفت :" ای کاش همه‌ی غم ها از گرسنگی باشه." الان می‌فهمم چه گفت.

#مرهمانه
@marhamane
مرهمانه|فصل چهارم
از بین جزوه‌های کورس قلب ، به زور خودم را بلند کردم و راضی کردم که حاضر شوم . اینکه می‌گویم "به زور" به خاطر آن است که معمولا در فرجه‌های امتحان، به مهمانی نمی‌روم . اینکه می‌گویم "راضی کردم" به خاطر این است که پذیرفتم مهمانی نیست و "عیادت" است. عیادت از…
هروقت اینجا از موضوع غم انگیزی حرف می‌زنم عذاب وجدان می‌گیرم.
که نکنه شادی و لبخند کسی کمرنگ شده باشه با خوندن حرفهام.
اما به نظرم غمهايى تو زندگى هست كه سالم ان و ناشی از افسردگی ما نیستن و ما رو انسان نگه ميدارن؛ غم‌های "مقدسی" که قلب ما رو حفظ میکنن اتفاقا.
برای همین ، سعی می‌کنم‌ تنها این جنس از غم‌ها رو به اشتراک بذارم اینجا.
رسیدن به برنامه‌ای که از قبل تعیین کردم، عجیب حالم رو خوب میکنه. وقتی با دست خودکاری‌ام ، آخرین موردی که نوشتم رو تیک میزنم؛ بهم این اطمینان خاطر داده میشه که به اندازه‌ی کافی خوب بودم و تلاشی که باید رو انجام دادم. حس رضایت درونی ، یکی از مهم‌ترین حس‌های مثبتیه که یه کمال‌گرا نیاز داره.
@marhamane
بعد از خوندن پست https://t.me/diaryghazal/552
مطمئن شدم که من هم رفتم تو دسته‌ی آدم‌هایی که ذهنشون تنبل شده و نمیتونن به طور مداوم روی یه مطلب تمرکز کنن. باید اعتراف کنم که سال کنکور، حتی ۵ ساعت هم مداوم مطالعه می‌کردم، بدون اینکه بازده‌ام کم بشه یا حس کنم کافیه و دیگه خسته شدم. اما از زمان ورود به دانشگاه و جدی‌تر شدن فضای مجازی برام، این ۵ ساعت خیلی خیلی کمتر شد و حتی گاهی ذهنم اونقدر تنبل بود که از مباحث مهمی که سخت بودن به راحتی میگذشت! و حوصله‌ی تمرکز بیشتر رو نداشت و مثل یه بچه‌ی بازیگوش دنبال این بود که فرار کنه!
گرچه اندکی به خودم حق میدم که ذهنم در مقابل مباحث سخت و مفهومی دانشگاه خیلی زودتر خسته بشه تا نسبت به زمانی که تست ادبیات میزدم😅، اما چیزی که برام‌مثل روز روشن بود این بود که باید سعی می‌کردم و روی خودم کار میکردم تا ذهن راحت‌طلبم رو که از مباحث سخت فراری بود ، برای فقط ۵ دقیقه بیشتر ، متمرکز نگه دارم روی اون مبحث. این بود که با گفتن جمله‌هایی مثل " فقط یه صفحه دیگه بخون" ،
" حالا یه بار دیگه هم از روش بخون، اگه نشد بعد ولش کن!" به خودم، دیدم چه معجزه‌وار دارم ادامه میدم و مباحث سخت رو میخونم.
اگه شما هم مثل من حس میکنید ذهنتون تنبل شده و به محض رسیدن به مباحث سخت، دلتون میخواد درس رو کنار بذارید و چرخی توی مجازی بزنید،راهکارش رو گفتم الان بین حرفهام: صرفا خودتون رو مجاب کنید که فقط ۵ دقیقه‌ی دیگه ادامه بدید و ببینید چه‌طور ذهنتون می‌پذیره که این تایم کم رو دووم بیاره و بعدش دیگه فراموش کنه که خسته بوده!
یکی از بزرگترین آسیب‌هایی که مجازی به من زد این بود که ذهن فوق‌العاده متمرکز من رو ازم گرفت! اما الان دارم ذره ذره سعی‌ام رو می‌کنم که ذهنِ ۲۰ ساله‌ام رو که هنووووز پررر از جای خالیه😅 ،مثل قبل قوی و فعال نگه دارم.

+قطعا اگه راهکارهای دیگه‌ای هم یادگرفتم، به این متن اضافه میکنم.
+از غزال عزیز ممنونم که این تلنگر رو بهمون زد و راهکارش رو هم ارائه داد🌹 من امروز نتیجه‌شو دیدم:)

#قدم‌به‌قدم‌بهتر‌شدن 🎖@marhamane
مصاحبه با دکتر کلانتر هرمز فوق تخصص جراحی پلاستیک، رو نگاه می‌کردم. رئیس موسسه‌ی خیریه‌ی مرهم:) که به صورت داوطلبانه و رایگان، صورت‌هایی که به طور مادرزادی دفورمیتی دارن و از پس هزینه‌ها برنمیان رو عمل میکنن.
خیلی برام دوست داشتنی و تاثیرگذار بود دیدن فردی که تا تهِ تهِ راهی که من هنوز شروع نکردم رو رفته و حالا داره با اطمینان خاطر گوشه‌ای ازش رو تعریف میکنه ، از لبخند مریض‌ها و برق چشم‌هاشون میگه که شنیدنش، قند رو تو دل من آب می‌کرد! اینکه دیدم به طور اتفاقی همون اسمی رو برای راه خودم انتخاب کردم که ایشون، تاثیر صحبت‌هاشون رو برام صد چندان کرد؛ انگار که شنیدن اتفاقی صحبتهای موسس بنیاد " مرهم " ، یه نشونه باشه از طرف خدا، خدایی که روشش اینه با نشونه‌ها باهامون حرف بزنه.

+یک جا بین صحبت‌هاشون گفتن:" پدری که بچه‌ی مریضشو روی دستش آورده اورژانس، اگه سر من داد نزنه جای تعجب داره... "

#مرهمانه🍃
@marhamane
پنج‌شنبه‌ها، روزیه که وقتی زنگ در رو میزنم، این مامانه که در رو روی من باز میکنه؛ نه اینکه از ته کیفم کلیدم رو دربیارم و به یه خونه‌ی ساکت و خاموش سلام کنم.
پنج‌شنبه‌ها، تفاوت پیچیدن بوی غذای مامان تو راهروی ساختمونه، با غذای سردی که روزهای دیگه از یخچال درمیارم و باید بذارم رو گاز تا گرم شه.
پنج‌شنبه‌ها، تفاوت رسیدن به خونه‌ای پر از زندگی و نوره، با روزایی که روشن کردن چراغها، اولین کاریه که بعد از ورودم به خونه میکنم‌‌.
فرق پنج‌شنبه‌ها با بقیه‌ی روزا ، فرق مامان خونه‌دار و مامان شاغله .

+پنج‌شنبه‌ با بقیه روزها، تومنی صنار توفیر داره ؛)
@marhamane
نوشته بود:
اسمش چیه؟ اسم ِ اینکه می دونی خیلی سخت و ترسناک و یا حتی آزار دهنده است ... 
ولی حس می کنی ارزشش رو داره .
@marhamane
خانم باربارا بیتز ۱۲۲۷ صفحه‌ کتاب نوشته با عنوان " معاینات بالینی و روش گرفتن شرح‌حال" که وقتی بخوانی اش _ تازه اگر کامل بخوانی _ یاد میگیری که چه طور از روی ظاهر مریض به مشکل درونی‌اش پی ببری.
البته صرفا "یاد میگیری" و اینکه "بتوانی" هم خودش یک پروسه‌ی طولانی چند ساله‌ی سر و کله زدن با بیمارها را می‌خواهد.
آن وقت ما ، انتظار داریم همه‌ی آدم‌های اطرافمان_بدون اینکه کتابی در مورد چگونگی شناخت ما خوانده باشند!_ از روی چهره‌مان بفهمند که دردمان چیست، که وقتی پیام می‌دهیم "باشه." منظورمان "باشه‌"ی واقعی است ، یا یک "نه"ی توام با خشم و دلخوری.
که وقتی گوشه‌ی سمت راست لب‌مان را بالا می‌دهیم و همزمان به پایین نگاه می‌کنیم، یعنی راضی‌ایم یا ناراضی.
که وقتی استوری میگذاریم "دلم یک دوست می‌خواهد..." یعنی دلتنگ دوستانمان هستیم، یا به نبودشان طعنه میزنیم.
که "اصلا معلوم هست تو کجایی؟" یعنی "من نگرانتم" یا "خسته ام کردی از بس منو بی خبر از خودت میذاری".
و حتی در ناباورانه‌ترین حالت، گاهی توقع داریم بتوانند معنی "سکوت" مان را تفسیر کنند. انگار که ساکت بنشینی رو به روی دکتر و توقع داشته باشی از غمِ چشمانت، دردت را بفهمد!
حقیقتا ما آدم‌های پرتوقعی هستیم که انتظار داریم کسی بیاید و ما را "بلد" باشد. مایی که هنوز خودمان بلد نشده‌ایم باید حرف زد ، کسی از ایما و اشاره‌ی ما چیزی نمی‌فهمد.
@marhamane
آیا رشته‌ی تحصیلی تون جزو رشته‌های علوم پزشکی هست؟ (یعنی جزو کادر درمان هستید؟)
Final Results
35%
بله
43%
نه
22%
کنکوری ام هنوز:)