گفتگو با بانوی سرخ پوست ادبیات آمریکا
http://www.madomeh.com/site/news/news/6735.htm
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
http://www.madomeh.com/site/news/news/6735.htm
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
گفتگو با بانوی سرخ پوست ادبیات آمریکا
وییس اردریچ از مطرح ترین نویسندگان سرخ پوست آمریکا است که علاقه اش به فرهنگ بومی آمریکا باعث شده بخش زیادی از آثارش به همین موضوع اختصاص داشته باشد.
کامبیز قلیخانی
لوییس اردریچ از مطرح ترین نویسندگان سرخ پوست آمریکا است که علاقه اش به فرهنگ بومی آمریکا باعث شده بخش زیادی از آثارش به همین موضوع اختصاص داشته باشد.
«داروی عشق»، «خانه مدور»، «طاعون کبوتران» و «آخرین گزارش از معجزات کره اسبی که اسب نیست» از آثار مطرح وی به شمار می روند. او همچنین برنده جوایز متعدد ادبی از جمله جایزه کتاب ملی آمریکا شده است.
در یک اثر ادبی چه چیزی بیش از هر چیز شما را به سوی خود می کشد؟
مطالعه درباره یک آدم معمولی که در یک موقعیت وحشتناک، رفتاری بدون نقص از خود نشان می دهد. «هر کس به تنهایی برای خودش می میرد» اثر هانس فالادا یکی از همین کتاب ها است.
در حال حاضر چه کتاب هایی روی میز کنار تختخواب شما قرار دارند؟
«حل منازعات موجودات مقدس» از جوی هارجو، «یک دختر متفاوت» از ماریا تورپاکای، «همه نام های اما» از دینامنگستو، «شب وفاداری و فضیلت» از لوییس گلوک، «ختمی بنفش» و «امریکانا» از چیماماندا نگوزی آدیچ، «پارس سگ» از لوری مور، «ماجراهای نهنگ دریایی قطب شمال» از آندره بارت، «قطار ام» از پتی اسمیت. «جاده سبز» از آن انرایت، «چیکای آمریکایی» از مری آرانا، «خون آشام ها در لمون گرو» از کارن راسل، «در» از ماگدا سابو و «صندلی های خالی» از لیو خیا.
آخرین کتاب فوق العاده ای که خوانده اید؟
«دنیای آشنا» از ادوارد پی جونز.
نویسنده هایی که تحسین شان می کنید؟
فرانسیس پروز، جونتدیاز، آن پچت، دنیس جانسون، زادی اسمیت، کلیر مسود، مارلون جیمز، چارلز باکستر، امیکل اونداج و گیل کالدول.
از میان نویسندگان زنده یا مرده بیشتر از همه دوست دارید که کدام شان را ملاقات کنید و می خواهید چه چیزی از او بدانید؟
افو! می خواهم بپرسم چیز دیگری هم نوشته است؟
کتاب های مورد علاقه تان ز نویسنده های سرخ پوست؟
«زمستان در خون» اثر جیمز ولچ، «هر آنچه از سرخپوست ها می دانید غلط است» از پائول چات اسمیت، «رفص های جنگ» اثر شرمن الکسی، «جاده سه روزه» از جوزف بویدن، «مراسم» اثر لزلی مارمون سیلکو و آثار جوی هرجو و جرالد ویزنور. و کتابی که در حال حاضر مشغول مطالعه اش هستم به قلم خواهرم هید اردریچ است.
آیا نویسنده سرخ پوست جدیدی هست که به طور خاص دلتان بخواهد مخاطبان بیشتری پیدا کند؟
برندا چایلد، اریک گنزروت، له آن هاو، آنتون تریور، ریچارد واگامس، سوزان پاور، تام کینگ، ناتالی دیاز و جیم نورتراپ.
از کتاب هایی که نوشته اید کدام را بیشتر دوست دارید؟
«آخرین گزارش از معجزات کره اسبی که اسب نیست»
از چه ژانرهایی لذت می برید؟
رمان های جاسوسی و فیلم های رزمی، عاشق شان هستم. آخرین فیلمی که دیده ام فیلم «آدمکش» است.
داستان کوتاه مورد علاقه تان؟
«زخم های کهنه» از ادنا اوبرین، شاهکارهای ایزاک دینسن: «سیل در نردرنی» و «میمون».
شعر مورد علاقه تان؟
«شمارش پرندگان» از جیمز هریسون شعر مورد علاقه من است. راستش من هم مثل هریسون خیال می کنم که یک پرنده لابلای ابرها منتظرم است.
آخرین کتابی که شما را به گریه انداخت؟
«آسمان در حال سقوط» اثر دیوی کوپناوا و بروس آلبرت.
آخرین کتابی که شما را خنداند؟
«خوب برای شما» اثر ایلین مایلز.
قهرمان و ضدقهرمان و شخصیت شرور داستانی مورد علاقه شما؟
دو نفر هستند، اولی بکی شارپ است در رمان «بازار خودفروشی»، و قهرمان مورد علاقه دیگرم مری گریس در داستان کوتاه «مکاشفه» از فلانری اوکانر است.
اگر قرار باشد یک کتاب را نام ببرید که شخصیت شما را این گونه که امروز هستید شکل داده است آن کتاب کدام است؟
کتابی نیست که نوشته شده باشد، شخصیت مرا قصه ها شکل داده اند، خانواده من زندگی را به صورت قصه در می آوردند و تعریف می کردند.
دوست دارید چه کسی زندگی نامه تان را بنویسد؟
دوست دارم با مایکل اونداج بنشینم و چیزهایی که به خاطر دارم را برایش تعریف کنم و او حرف هایم را به یک شعر کوتاه تبدیل کند.
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
وییس اردریچ از مطرح ترین نویسندگان سرخ پوست آمریکا است که علاقه اش به فرهنگ بومی آمریکا باعث شده بخش زیادی از آثارش به همین موضوع اختصاص داشته باشد.
کامبیز قلیخانی
لوییس اردریچ از مطرح ترین نویسندگان سرخ پوست آمریکا است که علاقه اش به فرهنگ بومی آمریکا باعث شده بخش زیادی از آثارش به همین موضوع اختصاص داشته باشد.
«داروی عشق»، «خانه مدور»، «طاعون کبوتران» و «آخرین گزارش از معجزات کره اسبی که اسب نیست» از آثار مطرح وی به شمار می روند. او همچنین برنده جوایز متعدد ادبی از جمله جایزه کتاب ملی آمریکا شده است.
در یک اثر ادبی چه چیزی بیش از هر چیز شما را به سوی خود می کشد؟
مطالعه درباره یک آدم معمولی که در یک موقعیت وحشتناک، رفتاری بدون نقص از خود نشان می دهد. «هر کس به تنهایی برای خودش می میرد» اثر هانس فالادا یکی از همین کتاب ها است.
در حال حاضر چه کتاب هایی روی میز کنار تختخواب شما قرار دارند؟
«حل منازعات موجودات مقدس» از جوی هارجو، «یک دختر متفاوت» از ماریا تورپاکای، «همه نام های اما» از دینامنگستو، «شب وفاداری و فضیلت» از لوییس گلوک، «ختمی بنفش» و «امریکانا» از چیماماندا نگوزی آدیچ، «پارس سگ» از لوری مور، «ماجراهای نهنگ دریایی قطب شمال» از آندره بارت، «قطار ام» از پتی اسمیت. «جاده سبز» از آن انرایت، «چیکای آمریکایی» از مری آرانا، «خون آشام ها در لمون گرو» از کارن راسل، «در» از ماگدا سابو و «صندلی های خالی» از لیو خیا.
آخرین کتاب فوق العاده ای که خوانده اید؟
«دنیای آشنا» از ادوارد پی جونز.
نویسنده هایی که تحسین شان می کنید؟
فرانسیس پروز، جونتدیاز، آن پچت، دنیس جانسون، زادی اسمیت، کلیر مسود، مارلون جیمز، چارلز باکستر، امیکل اونداج و گیل کالدول.
از میان نویسندگان زنده یا مرده بیشتر از همه دوست دارید که کدام شان را ملاقات کنید و می خواهید چه چیزی از او بدانید؟
افو! می خواهم بپرسم چیز دیگری هم نوشته است؟
کتاب های مورد علاقه تان ز نویسنده های سرخ پوست؟
«زمستان در خون» اثر جیمز ولچ، «هر آنچه از سرخپوست ها می دانید غلط است» از پائول چات اسمیت، «رفص های جنگ» اثر شرمن الکسی، «جاده سه روزه» از جوزف بویدن، «مراسم» اثر لزلی مارمون سیلکو و آثار جوی هرجو و جرالد ویزنور. و کتابی که در حال حاضر مشغول مطالعه اش هستم به قلم خواهرم هید اردریچ است.
آیا نویسنده سرخ پوست جدیدی هست که به طور خاص دلتان بخواهد مخاطبان بیشتری پیدا کند؟
برندا چایلد، اریک گنزروت، له آن هاو، آنتون تریور، ریچارد واگامس، سوزان پاور، تام کینگ، ناتالی دیاز و جیم نورتراپ.
از کتاب هایی که نوشته اید کدام را بیشتر دوست دارید؟
«آخرین گزارش از معجزات کره اسبی که اسب نیست»
از چه ژانرهایی لذت می برید؟
رمان های جاسوسی و فیلم های رزمی، عاشق شان هستم. آخرین فیلمی که دیده ام فیلم «آدمکش» است.
داستان کوتاه مورد علاقه تان؟
«زخم های کهنه» از ادنا اوبرین، شاهکارهای ایزاک دینسن: «سیل در نردرنی» و «میمون».
شعر مورد علاقه تان؟
«شمارش پرندگان» از جیمز هریسون شعر مورد علاقه من است. راستش من هم مثل هریسون خیال می کنم که یک پرنده لابلای ابرها منتظرم است.
آخرین کتابی که شما را به گریه انداخت؟
«آسمان در حال سقوط» اثر دیوی کوپناوا و بروس آلبرت.
آخرین کتابی که شما را خنداند؟
«خوب برای شما» اثر ایلین مایلز.
قهرمان و ضدقهرمان و شخصیت شرور داستانی مورد علاقه شما؟
دو نفر هستند، اولی بکی شارپ است در رمان «بازار خودفروشی»، و قهرمان مورد علاقه دیگرم مری گریس در داستان کوتاه «مکاشفه» از فلانری اوکانر است.
اگر قرار باشد یک کتاب را نام ببرید که شخصیت شما را این گونه که امروز هستید شکل داده است آن کتاب کدام است؟
کتابی نیست که نوشته شده باشد، شخصیت مرا قصه ها شکل داده اند، خانواده من زندگی را به صورت قصه در می آوردند و تعریف می کردند.
دوست دارید چه کسی زندگی نامه تان را بنویسد؟
دوست دارم با مایکل اونداج بنشینم و چیزهایی که به خاطر دارم را برایش تعریف کنم و او حرف هایم را به یک شعر کوتاه تبدیل کند.
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
فیلمهایی برای ندیدن! (۸) به انتخاب پژمان الماسینیا
http://www.madomeh.com/site/news/news/6739.htm
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
http://www.madomeh.com/site/news/news/6739.htm
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
فیلمهایی برای ندیدن! (۸) به انتخاب پژمان الماسینیا
اشاره: تا به حال به فیلمهای معروف و اسموُرسمداری برخوردهاید که تاریخمصرفشان گذشته باشد؟ به آثاری که بهبه و چهچه گفتنهای منتقدان وطنی و فرنگی سالهاست نثارشان میشود اما درواقع علاوه بر اینکه دیگر کمترین جذابیتی ندارند گهگاه مبتذل و مشمئزکننده هم هستند، چطور؟... آدمیزاد در مواجهه با چنین فیلمهایی، دو راه بیشتر ندارد؛ یا بایستی از ترسِ به باد رفتن آبرو سکوت پیشه کند و همرنگ جماعت، به کورهی تعریفوُتمجیدها بدمد یا بیخیالِ انگ خوردن و حفظ پرستیژ خود، پنبهی آن فیلمهای کذایی را بزند!... سه فیلمی که برای این شماره انتخاب کردهام، همگی متعلق به ژانر اکشناند و بهترتیب تاریخ تولیدشان مرتب شدهاند؛ فیلمهایی که البته چندان پرمدعا و پرطرفدار بهحساب نمیآیند اما از این بابت کنار هم قرار گرفتهاند که میتوانید مطمئن باشید با ندیدنشان، چیز دندانگیری از دست نخواهید داد!
۱- «رزیدنت اویل»؛ محصول ۲۰۰۲ آلمان و انگلستان
«رزیدنت اویل» (Resident Evil) به نویسندگی، تهیهکنندگی و کارگردانیِ پل دبلیو. اس. اندرسون؛ از یک مجموعه بازی رایانهای بههمین نام، محصول شرکت ژاپنی کپکام (Capcom) برداشت شده است. «بهدنبال یک خرابکاری در مرکز تحقیقاتی ژنتیکی شرکت آمبرلا، ویروسی موسوم به "تی" منتشر میشود. سیستم امنیتی مرکز [تحت عنوان ملکهی سرخ] کارکنان شرکت را قرنطینه میکند. آلیس (با بازی میلا یوویچ) یکی از نگهبانهای ورودی مرکز تحقیقاتی [هایو] بوده که بهواسطهی تنفس گاز اعصاب، موقتاً حافظهاش را از دست داده است. او با گروهی از کماندوها همراه میشود تا ملکهی سرخ را از کار بیندازند...» درست حدس زدید! «رزیدنت اویل» -بهمعنیِ شیطان مقیم- هم فیلمی دیگر براساس کلیشهی امتحانپسدادهی سوءاستفادهی بشر امروز از علم ژنتیک -و گرفتاریهای متعاقب آن- است. فرقی که شاید بتوان بین«رزیدنت اویل» با نمونههای مشابهاش قائل شد، بودجهی بیشتر و طبیعتاً جلوههای ویژهی بهتر آن است. در شرایطی که اکثر فیلمهای سینمای وحشت در سالهای اخیر بهطور معمول با بودجهای ۵ میلیون دلاری -یا کمتر- تولید میشوند، برای این فیلم در سال ۲۰۰۲، ۳۳ میلیون دلار هزینه شده است. دیگر تفاوت «رزیدنت اویل» با بقیهی فیلمهای ترسناک باز هم به حواشی مربوط میشود! روال معمول فیلمترسناکی که خوشساخت و پرفروش از آب درمیآید؛ تهیهی دنباله یا دنبالههایی بر آن است که معمولاً نسخههای بعدی، گذشته از اینکه فرم و محتوای نازلتری دارند، آمار فروششان، فیلمبهفیلم پایینتر میآید. «رزیدنت اویل» و چهار دنبالهای که طی سالهای ۲۰۰۴، ۲۰۰۷، ۲۰۱۰ و ۲۰۱۲ ساخته شدهاند، هیچگاه فروشی افسانهای نداشتند؛ با این وجود، میزان فروش -و احتمالاً کیفیت- این فیلمها از فرمولی که ذکر شد، پیروی نکرده است و همواره علاوه بر بازگشت سرمایهی اولیه، سود هم داشتهاند. «رزیدنت اویل» افتتاحیهای مناسب و پرتنش دارد که -بهویژه در سکانس گیر افتادن کارمندان در آسانسور- هیجانانگیز نیز هست. خوشبختانه صحنهپردازی، اسپشیالافکت و اکشنِ فیلم هنوز کار میکنند، از مُد نیفتاده و مضحک نشدهاند! انتظار فیلمی را داشتم که قافیه را به زمان و -پیشرفتهای صنعت سینما- باخته باشد، اما چنین اتفاقی نیفتاده است و «رزیدنت اویل» میتواند بترساند. پایان فیلم بهشکلی است که گویا اندرسون از ابتدا میدانسته دنبالهای بر آن خواهد ساخت! ششمین نسخهی «رزیدنت اویل» با عنوان "Resident Evil: The Final Chapter" قرار است دسامبر سال میلادیِ جاری در ژاپن اکران بشود که نویسندگی، تهیهکنندگی و کارگردانیاش را اینبار هم پل دبلیو. اس. اندرسون بر عهده دارد... با تماشای «رزیدنت اویل»بیشتر سرگرم میشویم تا به فکر فرو برویم و چیزی بهمان اضافه شود
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
http://www.madomeh.com/site/news/news/6739.htm
اشاره: تا به حال به فیلمهای معروف و اسموُرسمداری برخوردهاید که تاریخمصرفشان گذشته باشد؟ به آثاری که بهبه و چهچه گفتنهای منتقدان وطنی و فرنگی سالهاست نثارشان میشود اما درواقع علاوه بر اینکه دیگر کمترین جذابیتی ندارند گهگاه مبتذل و مشمئزکننده هم هستند، چطور؟... آدمیزاد در مواجهه با چنین فیلمهایی، دو راه بیشتر ندارد؛ یا بایستی از ترسِ به باد رفتن آبرو سکوت پیشه کند و همرنگ جماعت، به کورهی تعریفوُتمجیدها بدمد یا بیخیالِ انگ خوردن و حفظ پرستیژ خود، پنبهی آن فیلمهای کذایی را بزند!... سه فیلمی که برای این شماره انتخاب کردهام، همگی متعلق به ژانر اکشناند و بهترتیب تاریخ تولیدشان مرتب شدهاند؛ فیلمهایی که البته چندان پرمدعا و پرطرفدار بهحساب نمیآیند اما از این بابت کنار هم قرار گرفتهاند که میتوانید مطمئن باشید با ندیدنشان، چیز دندانگیری از دست نخواهید داد!
۱- «رزیدنت اویل»؛ محصول ۲۰۰۲ آلمان و انگلستان
«رزیدنت اویل» (Resident Evil) به نویسندگی، تهیهکنندگی و کارگردانیِ پل دبلیو. اس. اندرسون؛ از یک مجموعه بازی رایانهای بههمین نام، محصول شرکت ژاپنی کپکام (Capcom) برداشت شده است. «بهدنبال یک خرابکاری در مرکز تحقیقاتی ژنتیکی شرکت آمبرلا، ویروسی موسوم به "تی" منتشر میشود. سیستم امنیتی مرکز [تحت عنوان ملکهی سرخ] کارکنان شرکت را قرنطینه میکند. آلیس (با بازی میلا یوویچ) یکی از نگهبانهای ورودی مرکز تحقیقاتی [هایو] بوده که بهواسطهی تنفس گاز اعصاب، موقتاً حافظهاش را از دست داده است. او با گروهی از کماندوها همراه میشود تا ملکهی سرخ را از کار بیندازند...» درست حدس زدید! «رزیدنت اویل» -بهمعنیِ شیطان مقیم- هم فیلمی دیگر براساس کلیشهی امتحانپسدادهی سوءاستفادهی بشر امروز از علم ژنتیک -و گرفتاریهای متعاقب آن- است. فرقی که شاید بتوان بین«رزیدنت اویل» با نمونههای مشابهاش قائل شد، بودجهی بیشتر و طبیعتاً جلوههای ویژهی بهتر آن است. در شرایطی که اکثر فیلمهای سینمای وحشت در سالهای اخیر بهطور معمول با بودجهای ۵ میلیون دلاری -یا کمتر- تولید میشوند، برای این فیلم در سال ۲۰۰۲، ۳۳ میلیون دلار هزینه شده است. دیگر تفاوت «رزیدنت اویل» با بقیهی فیلمهای ترسناک باز هم به حواشی مربوط میشود! روال معمول فیلمترسناکی که خوشساخت و پرفروش از آب درمیآید؛ تهیهی دنباله یا دنبالههایی بر آن است که معمولاً نسخههای بعدی، گذشته از اینکه فرم و محتوای نازلتری دارند، آمار فروششان، فیلمبهفیلم پایینتر میآید. «رزیدنت اویل» و چهار دنبالهای که طی سالهای ۲۰۰۴، ۲۰۰۷، ۲۰۱۰ و ۲۰۱۲ ساخته شدهاند، هیچگاه فروشی افسانهای نداشتند؛ با این وجود، میزان فروش -و احتمالاً کیفیت- این فیلمها از فرمولی که ذکر شد، پیروی نکرده است و همواره علاوه بر بازگشت سرمایهی اولیه، سود هم داشتهاند. «رزیدنت اویل» افتتاحیهای مناسب و پرتنش دارد که -بهویژه در سکانس گیر افتادن کارمندان در آسانسور- هیجانانگیز نیز هست. خوشبختانه صحنهپردازی، اسپشیالافکت و اکشنِ فیلم هنوز کار میکنند، از مُد نیفتاده و مضحک نشدهاند! انتظار فیلمی را داشتم که قافیه را به زمان و -پیشرفتهای صنعت سینما- باخته باشد، اما چنین اتفاقی نیفتاده است و «رزیدنت اویل» میتواند بترساند. پایان فیلم بهشکلی است که گویا اندرسون از ابتدا میدانسته دنبالهای بر آن خواهد ساخت! ششمین نسخهی «رزیدنت اویل» با عنوان "Resident Evil: The Final Chapter" قرار است دسامبر سال میلادیِ جاری در ژاپن اکران بشود که نویسندگی، تهیهکنندگی و کارگردانیاش را اینبار هم پل دبلیو. اس. اندرسون بر عهده دارد... با تماشای «رزیدنت اویل»بیشتر سرگرم میشویم تا به فکر فرو برویم و چیزی بهمان اضافه شود
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
http://www.madomeh.com/site/news/news/6739.htm
رمان لوسی بارتون کاندیدای بوکر در انتظار مجوز
http://www.madomeh.com/site/news/news/6729.htm
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
http://www.madomeh.com/site/news/news/6729.htm
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
رمان لوسی بارتون کاندیدای بوکر در انتظار مجوز
رمان «نام من لوسی بارتون است» نوشته الیزابت استروث با ترجمه سمیه داننده توسط نشر هنر پارینه برای گرفتن مجوز به وزارت ارشاد رفت.
به گزارش مد ومه به نقل از مهر، ترجمه رمان «نام من لوسی بارتون است» نوشته الیزابت استروث به تازگی توسط نشر هنرپارینه برای گرفتن مجوز چاپ به وزارت ارشاد رفته است. بازگردانی این رمان توسط سمیه داننده انجام شده و قرار است با همکاری انتشارات ماهابه به چاپ برسد.
این رمان از کاندیداهای جایزه من بوکر در سال ۲۰۱۶ بود و داستان آن درباره زن جوانی است که دو فرزند دختر دارد. این زن به دلایلی دور از والدینش زندگی میکند. شخصیت اصلی این رمان زنی به نام لوسی بارتون است که به خاطر بیماری در بیمارستان بستری است و اتفاقات داستان رمان هم در همان بیمارستان مرور میشود.
مادر لوسی بهعنوان همراه بیمار، چند روز را کنار او میماند و خاطرات و اتفاقات رمان در همین چند روز مرور میشود. خانواده لوسی وضع اقتصادی ضعیفی دارند و طی داستان، سختیهای دوران کودکی لوسی بیان میشود. لوسی با شرایط حاکم در خانه و علاقه شدیدی که به مطالعه دارد، موفق میشود در مدرسه بورسیه بگیرد و زندگیاش در مسیری جدید و باورنکردنی میافتد.
لوسی در ادامه داستان با نویسندگان و شخصیتهای بزرگ هم کلام میشود. در ادامه ازدواج، نویسنده شدن و مادرشدن لوسی روایت میشود و رگههای رمانتیک و احساسی داستان، خود را نشان میدهند.
این رمان در حال بررسی برای گرفتن مجوز چاپ در وزارت ارشاد است.
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
رمان «نام من لوسی بارتون است» نوشته الیزابت استروث با ترجمه سمیه داننده توسط نشر هنر پارینه برای گرفتن مجوز به وزارت ارشاد رفت.
به گزارش مد ومه به نقل از مهر، ترجمه رمان «نام من لوسی بارتون است» نوشته الیزابت استروث به تازگی توسط نشر هنرپارینه برای گرفتن مجوز چاپ به وزارت ارشاد رفته است. بازگردانی این رمان توسط سمیه داننده انجام شده و قرار است با همکاری انتشارات ماهابه به چاپ برسد.
این رمان از کاندیداهای جایزه من بوکر در سال ۲۰۱۶ بود و داستان آن درباره زن جوانی است که دو فرزند دختر دارد. این زن به دلایلی دور از والدینش زندگی میکند. شخصیت اصلی این رمان زنی به نام لوسی بارتون است که به خاطر بیماری در بیمارستان بستری است و اتفاقات داستان رمان هم در همان بیمارستان مرور میشود.
مادر لوسی بهعنوان همراه بیمار، چند روز را کنار او میماند و خاطرات و اتفاقات رمان در همین چند روز مرور میشود. خانواده لوسی وضع اقتصادی ضعیفی دارند و طی داستان، سختیهای دوران کودکی لوسی بیان میشود. لوسی با شرایط حاکم در خانه و علاقه شدیدی که به مطالعه دارد، موفق میشود در مدرسه بورسیه بگیرد و زندگیاش در مسیری جدید و باورنکردنی میافتد.
لوسی در ادامه داستان با نویسندگان و شخصیتهای بزرگ هم کلام میشود. در ادامه ازدواج، نویسنده شدن و مادرشدن لوسی روایت میشود و رگههای رمانتیک و احساسی داستان، خود را نشان میدهند.
این رمان در حال بررسی برای گرفتن مجوز چاپ در وزارت ارشاد است.
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
Telegram
کانال مَدّ و مِهْ
سایت اصلی: madomeh.com
دفتری برای فرهنگ، ادب و هنر
زیر نظر: حمیدرضا امیدی سرور
تماس با ادمین: @hamidomidis
پیج رسمی اینستاگرام: https://instagram.com/madomeh_com?igshid=1ksb65t31kyrk
دفتری برای فرهنگ، ادب و هنر
زیر نظر: حمیدرضا امیدی سرور
تماس با ادمین: @hamidomidis
پیج رسمی اینستاگرام: https://instagram.com/madomeh_com?igshid=1ksb65t31kyrk
بگذاریم مردم چيزهايي را كه دوست دارند بخوانند
http://www.madomeh.com/site/news/news/6734.htm
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
http://www.madomeh.com/site/news/news/6734.htm
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
بگذاریم مردم چيزهايي را كه دوست دارند بخوانند
سرویس ادبیات و کتاب: جایزه جهانی فانتزی و جایزه هوگوی ۲۰۰۵ برای بهترين رمان فانتزی سال به اولین کتاب سوزانا كلارك، «جاناتان استرنج و آقاي نورل» [ترجمه فارسی: سید مصطفی رضیئی، نشر کتابسرای تندیس] رسید. اين شاهکار با تركيب مضاميني از حساسيت پيشاويكتوريايي انگلستان و به كارگيري زباني كه يادآور چارلز ديكنز و جین آستن است تبديل به كتاب شگفتانگيزي شده است. گستردگي اين كتاب به قدري است كه خلاصهكردن آن بسيار دشوار است. اما در يك تلاش براي شروع بايد گفت، بسياري گمان ميكنند جادو از شمال انگلستان رخت بربسته و فقط ميتوان در تئوري و كتابها سراغي از آن گرفت. اما اين تمام ماجرا نيست، آقاي نورل وارد بازي ميشود و ثابت ميكند كه جادوي واقعي هنوز زنده است. او يك شاگرد متكبر به نام جاناتان استرنج پيدا ميكند اما در ادامه بين اين دو اختلافی به وجود ميآيد. علاقه نورل به پنهانكاري و شيفتگي استرنج به جادو منجر به رخدادن اتفاقات پليدي ميشود. مُردهها شروع میکنند به زندهشدن و آينهها جهانهاي ديگر را تصوير ميكنند. نگارش كتاب سوزانا كلارك در ۷۸۰ صفحه [ترجمه فارسی: ۱۲۸۰ صفحه] با پاورقيها، بيش از يكدهه به طول انجاميد. از روی این رمان دو اقتباس سینمایی و تلویزیونی نیز صورت گرفته است. در كنار جايزه جهانی فانتزی، هوگو، نامزدی نهایی جایزه بوکر، جایزه ویتبرد و کتاب اول گاردین، ساير موفقيتهاي كسبشده توسط اين رمان عبارتاند از: بهترين رمان book sense، جایزه كتاب شماره یک مجله تايم، جایزه کتاب سال بریتانیا، جايزه Locus براي بهترين رمان و بسیاری جوایز دیگر. آنچه میخوانید گفتوگوی مجله سالن است با سوزانا كلارك درباره رمان «جاناتان استرنج و آقاي نورل» که ابراهیم فتوت منتقد، نویسنده و مترجم از انگلیسی ترجمه کرده است.
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
http://www.madomeh.com/site/news/news/6734.htm
سرویس ادبیات و کتاب: جایزه جهانی فانتزی و جایزه هوگوی ۲۰۰۵ برای بهترين رمان فانتزی سال به اولین کتاب سوزانا كلارك، «جاناتان استرنج و آقاي نورل» [ترجمه فارسی: سید مصطفی رضیئی، نشر کتابسرای تندیس] رسید. اين شاهکار با تركيب مضاميني از حساسيت پيشاويكتوريايي انگلستان و به كارگيري زباني كه يادآور چارلز ديكنز و جین آستن است تبديل به كتاب شگفتانگيزي شده است. گستردگي اين كتاب به قدري است كه خلاصهكردن آن بسيار دشوار است. اما در يك تلاش براي شروع بايد گفت، بسياري گمان ميكنند جادو از شمال انگلستان رخت بربسته و فقط ميتوان در تئوري و كتابها سراغي از آن گرفت. اما اين تمام ماجرا نيست، آقاي نورل وارد بازي ميشود و ثابت ميكند كه جادوي واقعي هنوز زنده است. او يك شاگرد متكبر به نام جاناتان استرنج پيدا ميكند اما در ادامه بين اين دو اختلافی به وجود ميآيد. علاقه نورل به پنهانكاري و شيفتگي استرنج به جادو منجر به رخدادن اتفاقات پليدي ميشود. مُردهها شروع میکنند به زندهشدن و آينهها جهانهاي ديگر را تصوير ميكنند. نگارش كتاب سوزانا كلارك در ۷۸۰ صفحه [ترجمه فارسی: ۱۲۸۰ صفحه] با پاورقيها، بيش از يكدهه به طول انجاميد. از روی این رمان دو اقتباس سینمایی و تلویزیونی نیز صورت گرفته است. در كنار جايزه جهانی فانتزی، هوگو، نامزدی نهایی جایزه بوکر، جایزه ویتبرد و کتاب اول گاردین، ساير موفقيتهاي كسبشده توسط اين رمان عبارتاند از: بهترين رمان book sense، جایزه كتاب شماره یک مجله تايم، جایزه کتاب سال بریتانیا، جايزه Locus براي بهترين رمان و بسیاری جوایز دیگر. آنچه میخوانید گفتوگوی مجله سالن است با سوزانا كلارك درباره رمان «جاناتان استرنج و آقاي نورل» که ابراهیم فتوت منتقد، نویسنده و مترجم از انگلیسی ترجمه کرده است.
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
http://www.madomeh.com/site/news/news/6734.htm
ابوالفضل جلیلی؛ مردی که تمام فیلم هایش توقیف شد!
http://www.madomeh.com/site/news/news/6736.htm
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
http://www.madomeh.com/site/news/news/6736.htm
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
ابوالفضل جلیلی؛ مردی که تمام فیلم هایش توقیف شد!
گر نام جلیلی را نشنیده ای یا فیلمی از او ندیده ای جای تعجب ندارد. او از جمله فیلم سازانی است که نه مثل فیلم سازان جشنواره ای دنبال ژست اپوزیسیونی است و نه از آن دست فیلم سازانی که با فیلم گیشه ساختن درصدد مطرح کردن خود. او خط سومی در فیلم سازی است که نه دنبال نام و نشان است و نه شنل و قبا.
رضا صدیق
اگر نام جلیلی را نشنیده ای یا فیلمی از او ندیده ای جای تعجب ندارد. او از جمله فیلم سازانی است که نه مثل فیلم سازان جشنواره ای دنبال ژست اپوزیسیونی است و نه از آن دست فیلم سازانی که با فیلم گیشه ساختن درصدد مطرح کردن خود. او خط سومی در فیلم سازی است که نه دنبال نام و نشان است و نه شنل و قبا. کارش را می کند و سال هاست که در حاشیه سینما مسیرش را رفته است.
جوایز بسیاری از جشنواره بین المللی را گرفته. در جشنواره های مطرح داور بوده و از هیچ کدام برای معرفی خود استفاده نکرده و اخبارش را در بوق و کرنان هم نکرده است. هیچ کدام از فیلم هایش هم از ابتدای کار تا امروز، نه مجوز گرفته و و نه اجازه نمایش؛ همه از دم توقیف است. حتی سینمای هنر و تجربه هم اجازه نمایش فیلم هایش را نداده و آنجا که حاوی فیلم های ضدگیشه است هم میزبان آثار او نبوده است.
جزء معدود فیلم سازانی است که حتی یک فیلم اکران شده ندارد و بیشتر در بیرون مرزها شناخته شده است تا در ایران و کشور خودش. با او درباره ممیزی گپی زدم و درباره تجربه اش از مسئله ممیزی، درباره ساز و کار ماجرا و نظراتش. شاید به دلیل همین بی پروا سخن گفتنش باشد که فیلم هایش هم نمایش داده نمی شود؛ بی پروایی ای که در ادامه و با خواندن مصاحبه، بهتر متوجه اش می شوید.
دلیل اینکه هیچ کدام از فیلم های شما تا به حال مجوز نمایش نگرفته و به عبارت صریح تر تمام فیلم هایتان در توقیف به سر می برد، از نظر ممیزی دقیقا چه نکته ای است؟
یک سری مسائل هست که ما هیچ وقت درست آن را نمی فهمیم؛ مثل همین موضوع که من بارهای بار سوال کرده ام که اصلا مشکل شما با فیلم های من چیست؟ چون بنده، خودم انسانی با اعتقادات مذهبی هستم و سعی می کنم فیلم هایی که می سازم خارج از این اعتقاد نباشد.
فیلم های تمام فیلم سازانی که تا به امروز در سینمای بعد از انقلاب کار کرده اند و فیلم ساخته اند را نشان داده اند و البته استثناهایی هم هست که آنها را توقیف کرده اند و نشان نداده اند که یک جورهایی برای بعضی هایشان ضرری که بر آنها متحمل شده است جبران کرده اند؛ اما چرا هیچ کدام از فیلم های من را نمایش که نمی دهند هیچ، حتی کمکی هم به من نمی کنند؛ یعنی من تا به حال به یاد ندارم که از این بودجه ای که ارشاد یا فارابی می دهد، یک ریالش به من رسیده باشد و اینها کمکی به من کرده باشند.
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
ادامه مطلب را در👇👇👇👇بخوانید
http://www.madomeh.com/site/news/news/6736.htm
گر نام جلیلی را نشنیده ای یا فیلمی از او ندیده ای جای تعجب ندارد. او از جمله فیلم سازانی است که نه مثل فیلم سازان جشنواره ای دنبال ژست اپوزیسیونی است و نه از آن دست فیلم سازانی که با فیلم گیشه ساختن درصدد مطرح کردن خود. او خط سومی در فیلم سازی است که نه دنبال نام و نشان است و نه شنل و قبا.
رضا صدیق
اگر نام جلیلی را نشنیده ای یا فیلمی از او ندیده ای جای تعجب ندارد. او از جمله فیلم سازانی است که نه مثل فیلم سازان جشنواره ای دنبال ژست اپوزیسیونی است و نه از آن دست فیلم سازانی که با فیلم گیشه ساختن درصدد مطرح کردن خود. او خط سومی در فیلم سازی است که نه دنبال نام و نشان است و نه شنل و قبا. کارش را می کند و سال هاست که در حاشیه سینما مسیرش را رفته است.
جوایز بسیاری از جشنواره بین المللی را گرفته. در جشنواره های مطرح داور بوده و از هیچ کدام برای معرفی خود استفاده نکرده و اخبارش را در بوق و کرنان هم نکرده است. هیچ کدام از فیلم هایش هم از ابتدای کار تا امروز، نه مجوز گرفته و و نه اجازه نمایش؛ همه از دم توقیف است. حتی سینمای هنر و تجربه هم اجازه نمایش فیلم هایش را نداده و آنجا که حاوی فیلم های ضدگیشه است هم میزبان آثار او نبوده است.
جزء معدود فیلم سازانی است که حتی یک فیلم اکران شده ندارد و بیشتر در بیرون مرزها شناخته شده است تا در ایران و کشور خودش. با او درباره ممیزی گپی زدم و درباره تجربه اش از مسئله ممیزی، درباره ساز و کار ماجرا و نظراتش. شاید به دلیل همین بی پروا سخن گفتنش باشد که فیلم هایش هم نمایش داده نمی شود؛ بی پروایی ای که در ادامه و با خواندن مصاحبه، بهتر متوجه اش می شوید.
دلیل اینکه هیچ کدام از فیلم های شما تا به حال مجوز نمایش نگرفته و به عبارت صریح تر تمام فیلم هایتان در توقیف به سر می برد، از نظر ممیزی دقیقا چه نکته ای است؟
یک سری مسائل هست که ما هیچ وقت درست آن را نمی فهمیم؛ مثل همین موضوع که من بارهای بار سوال کرده ام که اصلا مشکل شما با فیلم های من چیست؟ چون بنده، خودم انسانی با اعتقادات مذهبی هستم و سعی می کنم فیلم هایی که می سازم خارج از این اعتقاد نباشد.
فیلم های تمام فیلم سازانی که تا به امروز در سینمای بعد از انقلاب کار کرده اند و فیلم ساخته اند را نشان داده اند و البته استثناهایی هم هست که آنها را توقیف کرده اند و نشان نداده اند که یک جورهایی برای بعضی هایشان ضرری که بر آنها متحمل شده است جبران کرده اند؛ اما چرا هیچ کدام از فیلم های من را نمایش که نمی دهند هیچ، حتی کمکی هم به من نمی کنند؛ یعنی من تا به حال به یاد ندارم که از این بودجه ای که ارشاد یا فارابی می دهد، یک ریالش به من رسیده باشد و اینها کمکی به من کرده باشند.
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
ادامه مطلب را در👇👇👇👇بخوانید
http://www.madomeh.com/site/news/news/6736.htm
Telegram
کانال مَدّ و مِهْ
سایت اصلی: madomeh.com
دفتری برای فرهنگ، ادب و هنر
زیر نظر: حمیدرضا امیدی سرور
تماس با ادمین: @hamidomidis
پیج رسمی اینستاگرام: https://instagram.com/madomeh_com?igshid=1ksb65t31kyrk
دفتری برای فرهنگ، ادب و هنر
زیر نظر: حمیدرضا امیدی سرور
تماس با ادمین: @hamidomidis
پیج رسمی اینستاگرام: https://instagram.com/madomeh_com?igshid=1ksb65t31kyrk
کارخانه ترجمهسازی / یک کتاب چند بار باید ترجمه شود؟
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
http://www.madomeh.com/site/news/news/6684.htm
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
http://www.madomeh.com/site/news/news/6684.htm
کارخانه ترجمهسازی / یک کتاب چند بار باید ترجمه شود؟
کارخانه ترجمهسازی:انتشار سه ترجمه «هیاهوی زمان» جولین بارنز و «آداب روزانه» میسون کوری بار دیگر ما را با این پرسش مواجه کرد که آیا عرصه نشر و ترجمه هم تن به بیاخلاقیهای رایج در جامعه داده؟ اگر بپذیریم که بازترجمه اخیر کتابهایی چون «صدسال تنهایی» با ترجمه کاوه میرعباسی یا «گتسبی بزرگ» با ترجمه رضا رضایی یک ضرورت بوده، اما آیا دیگر ترجمههایی که مثل کارخانه رمانسازی ژرژ سیمنون وارد بازار کتاب شدهاند - چه از منظر ادبی و چه اخلاقی- هم ضرورت است؟ از چند کتاب نانآور که طی یکی-دو سال اخیر بازترجمه شده نام میبریم تا بیهیچ قضاوتی نشان دهیم که عطش مترجمها (و ناشران) برای رسیدن به جهنم ترجمه سیریناپذیر است.
شازدهکوچولو و جاناتان مرغ دریایی: شازدهکوچولو با بیش از ۲۰ ترجمه این پرسش را به ذهن متبادر میکند که آیا ترجمههای محمد قاضی، ابوالحسن نجفی یا احمد شاملو و چندتای دیگر واقعا غیرقابل خواندن است که طی یک سال اخیر چند ترجمه دیگر هم وارد بازار کتاب شود یا ترجمههایی که از جاناتان مرغ دریایی از فرشته مولوی و مترجمان دیگر هست؟ (در سال جاری از کاوه میرعباسی دو ترجمه همزمان از این دو کتاب در نشر نی منتشر شده.)
اورهان پاموک: ترجمه آثار پاموک طی یکسال اخیر مُد روز شده. اولبار ارسلان فصیحی بود که پاموک را که هنوز نوبل ادبیات نگرفته بود از ترکی به فارسی ترجمه کرد. اما بعد از «خانه خاموش» بود که سیل مترجمها سمت این نویسنده روانه شد. سارا مصطفیپور از ترکی این کتاب را منتشر کرد، اما همزمان دو ترجمه از انگلیسی از سوی مریم طباطباییها و مرضیه خسروی نیز منتشر شد. اما پاموک به اینجا ختم نشد، بعد از انتشار ترجمه «جودت بیک و پسران» از سوی فصیحی، دو ماه بعد، ترجمههای عیناله غریب که در سایت نشر چشمه بهعنوان مترجم آثار پاموک معرفی شده، و بعد از آن علیرضا سیفالدینی هم منتشر شد.
ظلمت در نیمروز: دو ترجمه از این رمان در پیش از انقلاب شده بود که ضرورت ترجمه دیگری را ایجاب میکرد. اسداله امرایی در دهه هشتاد ترجمهای از این رمان منتشر کرد. اما دو سال پیش مژده دقیقی بار دیگر این کتاب را ترجمه کرد. (حداقل کار دقیقی این بود که مقدمهای بر کتاب نوشت و محترمانه از ترجمههای پیشین نام برد. کاش مترجمهای ما وقتی دست به ترجمه کتابهای ترجمهشده میزنند دلایل ترجمهشان را بنویسند و از مترجمهای پیشین هم نام ببرند. این را هم باید افزود که سروش حبیبی هم در ابتدای «جنگوصلح» به مترجم قبلی اشاره کرده و دلیل ترجمه خود را هم نوشته. رضا رضایی هم در ترجمه مجدد «گتسبی بزرگ» با نامبردن از مترجم قبلی، دلیل بازترجمه خود را بهدرستی شرح میدهد. کاش مترجمهای ما این حداقلها را رعایت میکردند.)
مزرعه حیوانات و ۱۹۸۴: با بیش از ۱۵ ترجمه؛ با اینکه ترجمههای خوبی در بازار کتاب هست، از جمله حمیدرضا بلوچ و سیروس نورآبادی، اما این اواخر احمد کساییپور در نشر ماهی این دو کتاب را ترجمه کردند. حالا هم که میشنویم کاوه میرعباسی همت گماشتهاند به ترجمه این دو کتاب. (آیا ترجمههای موجود در بازار نشر، ضرورت ترجمه دیگری از این دو رمان را ایجاب میکرد؟)
آنا گاوالدا: این نویسنده که ابتدا با ترجمه الهام دارچینیان کتابهایش ترجمه و به چاپهای بسیاری هم رسیده بود، پارسال نشر ماهی با ترجمه ناهید فروغان (و نشر کولهپشتی) مجدد این کتابها را منتشر کردند، بیهیچ دلیلی از مترجم یا ناشر. رمان «عشق» از الیف شافاک هم با ترجمه ارسلان فصیحی سرنوشتش همین شد. (آیا این نویسندهها آنقدر ارزشش را دارد که ترجمههای دیگری طلب کند؟)
خالد حسینی: اولین کسی که آثار این نویسنده را به فارسی ترجمه کرد مهدی غبرایی بود. اما ناگهان در کنار ترجمه غبرایی ترجمههای دیگری مثل موریانه آمد بالا: ترجمههایی در نشر ققنوس، مروارید، باغ و دهها نشر گمنام با مترجم گمنام دیگر. (البته از اشتباه غبرایی در ترجمه آثار عتیق رحیمی دیگر نویسنده افغان نباید غافل ماند) با اینحال، آیا وقتی کتابی میفروشد، بهویژه که ترجمههای غبرایی، به چاپ بیستوچندم رسیده، و ترجمهها هم قابل قبول است، چه چیزی مترجمان را وامیدارد به ترجمه این آثار؟
میهنپرست ایرانی: کتابی است از کریستوفر دوبلگ که با اطلاع نویسنده توسط هرمز همایونپور ترجمه و نشر آگه منتشر کرد. نویسنده در سال جاری به ایران هم آمد و در مراسمی با حضور مترجم با مخاطبان حرف زد. اما چندماه پیش نشر چشمه با ترجمه بهرنگ رجبی ترجمه دیگری از این کتاب را با عنوان «تراژدی تنهایی» منتشر کرد.
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
http://www.madomeh.com/site/news/news/6684.htm
کارخانه ترجمهسازی:انتشار سه ترجمه «هیاهوی زمان» جولین بارنز و «آداب روزانه» میسون کوری بار دیگر ما را با این پرسش مواجه کرد که آیا عرصه نشر و ترجمه هم تن به بیاخلاقیهای رایج در جامعه داده؟ اگر بپذیریم که بازترجمه اخیر کتابهایی چون «صدسال تنهایی» با ترجمه کاوه میرعباسی یا «گتسبی بزرگ» با ترجمه رضا رضایی یک ضرورت بوده، اما آیا دیگر ترجمههایی که مثل کارخانه رمانسازی ژرژ سیمنون وارد بازار کتاب شدهاند - چه از منظر ادبی و چه اخلاقی- هم ضرورت است؟ از چند کتاب نانآور که طی یکی-دو سال اخیر بازترجمه شده نام میبریم تا بیهیچ قضاوتی نشان دهیم که عطش مترجمها (و ناشران) برای رسیدن به جهنم ترجمه سیریناپذیر است.
شازدهکوچولو و جاناتان مرغ دریایی: شازدهکوچولو با بیش از ۲۰ ترجمه این پرسش را به ذهن متبادر میکند که آیا ترجمههای محمد قاضی، ابوالحسن نجفی یا احمد شاملو و چندتای دیگر واقعا غیرقابل خواندن است که طی یک سال اخیر چند ترجمه دیگر هم وارد بازار کتاب شود یا ترجمههایی که از جاناتان مرغ دریایی از فرشته مولوی و مترجمان دیگر هست؟ (در سال جاری از کاوه میرعباسی دو ترجمه همزمان از این دو کتاب در نشر نی منتشر شده.)
اورهان پاموک: ترجمه آثار پاموک طی یکسال اخیر مُد روز شده. اولبار ارسلان فصیحی بود که پاموک را که هنوز نوبل ادبیات نگرفته بود از ترکی به فارسی ترجمه کرد. اما بعد از «خانه خاموش» بود که سیل مترجمها سمت این نویسنده روانه شد. سارا مصطفیپور از ترکی این کتاب را منتشر کرد، اما همزمان دو ترجمه از انگلیسی از سوی مریم طباطباییها و مرضیه خسروی نیز منتشر شد. اما پاموک به اینجا ختم نشد، بعد از انتشار ترجمه «جودت بیک و پسران» از سوی فصیحی، دو ماه بعد، ترجمههای عیناله غریب که در سایت نشر چشمه بهعنوان مترجم آثار پاموک معرفی شده، و بعد از آن علیرضا سیفالدینی هم منتشر شد.
ظلمت در نیمروز: دو ترجمه از این رمان در پیش از انقلاب شده بود که ضرورت ترجمه دیگری را ایجاب میکرد. اسداله امرایی در دهه هشتاد ترجمهای از این رمان منتشر کرد. اما دو سال پیش مژده دقیقی بار دیگر این کتاب را ترجمه کرد. (حداقل کار دقیقی این بود که مقدمهای بر کتاب نوشت و محترمانه از ترجمههای پیشین نام برد. کاش مترجمهای ما وقتی دست به ترجمه کتابهای ترجمهشده میزنند دلایل ترجمهشان را بنویسند و از مترجمهای پیشین هم نام ببرند. این را هم باید افزود که سروش حبیبی هم در ابتدای «جنگوصلح» به مترجم قبلی اشاره کرده و دلیل ترجمه خود را هم نوشته. رضا رضایی هم در ترجمه مجدد «گتسبی بزرگ» با نامبردن از مترجم قبلی، دلیل بازترجمه خود را بهدرستی شرح میدهد. کاش مترجمهای ما این حداقلها را رعایت میکردند.)
مزرعه حیوانات و ۱۹۸۴: با بیش از ۱۵ ترجمه؛ با اینکه ترجمههای خوبی در بازار کتاب هست، از جمله حمیدرضا بلوچ و سیروس نورآبادی، اما این اواخر احمد کساییپور در نشر ماهی این دو کتاب را ترجمه کردند. حالا هم که میشنویم کاوه میرعباسی همت گماشتهاند به ترجمه این دو کتاب. (آیا ترجمههای موجود در بازار نشر، ضرورت ترجمه دیگری از این دو رمان را ایجاب میکرد؟)
آنا گاوالدا: این نویسنده که ابتدا با ترجمه الهام دارچینیان کتابهایش ترجمه و به چاپهای بسیاری هم رسیده بود، پارسال نشر ماهی با ترجمه ناهید فروغان (و نشر کولهپشتی) مجدد این کتابها را منتشر کردند، بیهیچ دلیلی از مترجم یا ناشر. رمان «عشق» از الیف شافاک هم با ترجمه ارسلان فصیحی سرنوشتش همین شد. (آیا این نویسندهها آنقدر ارزشش را دارد که ترجمههای دیگری طلب کند؟)
خالد حسینی: اولین کسی که آثار این نویسنده را به فارسی ترجمه کرد مهدی غبرایی بود. اما ناگهان در کنار ترجمه غبرایی ترجمههای دیگری مثل موریانه آمد بالا: ترجمههایی در نشر ققنوس، مروارید، باغ و دهها نشر گمنام با مترجم گمنام دیگر. (البته از اشتباه غبرایی در ترجمه آثار عتیق رحیمی دیگر نویسنده افغان نباید غافل ماند) با اینحال، آیا وقتی کتابی میفروشد، بهویژه که ترجمههای غبرایی، به چاپ بیستوچندم رسیده، و ترجمهها هم قابل قبول است، چه چیزی مترجمان را وامیدارد به ترجمه این آثار؟
میهنپرست ایرانی: کتابی است از کریستوفر دوبلگ که با اطلاع نویسنده توسط هرمز همایونپور ترجمه و نشر آگه منتشر کرد. نویسنده در سال جاری به ایران هم آمد و در مراسمی با حضور مترجم با مخاطبان حرف زد. اما چندماه پیش نشر چشمه با ترجمه بهرنگ رجبی ترجمه دیگری از این کتاب را با عنوان «تراژدی تنهایی» منتشر کرد.
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
http://www.madomeh.com/site/news/news/6684.htm
حضور امیر جعفری در شهرزاد
امیر جعفری به سریال شهرزاد پیوست
پیش تولید فصل دوم این سریال نیز این روزها بهصورت جدی دنبال میشود و نیمهی مهرماه فیلمبرداری آن آغاز خواهد شد.
به گزارشمد و مه به نقل از ایلنا، امیر جعفری در فصل دوم سریال شهرزاد به کارگردانی حسن فتحی و تهیه کنندگی محمد امامی به ایفای نقش میپردازد. این دو پیش از این در آثار موفقی همچون کیفر، پستچی سه بار در نمیزند و میوه ممنوعه با یکدیگر همکاری کرده بودند.
پیش از این حضور رؤیا نونهالی در فصل دوم این سریال قطعی شده بود.
فصل اول سریال شهرزاد که در ۲۸ قسمت پخش شد، مورد استقبال بالای مخاطبان واقع شده است.
پیش تولید فصل دوم این سریال نیز این روزها بهصورت جدی دنبال میشود و نیمهی مهرماه فیلمبرداری آن آغاز خواهد شد.
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
امیر جعفری به سریال شهرزاد پیوست
پیش تولید فصل دوم این سریال نیز این روزها بهصورت جدی دنبال میشود و نیمهی مهرماه فیلمبرداری آن آغاز خواهد شد.
به گزارشمد و مه به نقل از ایلنا، امیر جعفری در فصل دوم سریال شهرزاد به کارگردانی حسن فتحی و تهیه کنندگی محمد امامی به ایفای نقش میپردازد. این دو پیش از این در آثار موفقی همچون کیفر، پستچی سه بار در نمیزند و میوه ممنوعه با یکدیگر همکاری کرده بودند.
پیش از این حضور رؤیا نونهالی در فصل دوم این سریال قطعی شده بود.
فصل اول سریال شهرزاد که در ۲۸ قسمت پخش شد، مورد استقبال بالای مخاطبان واقع شده است.
پیش تولید فصل دوم این سریال نیز این روزها بهصورت جدی دنبال میشود و نیمهی مهرماه فیلمبرداری آن آغاز خواهد شد.
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
《فوری 》سنگ مزار ایرج افشار مفقود شده !
فرزند ایرج افشار از مفقود شدن سنگ مزار این پژوهشگر تاریخ و فرهنگ ایران خبر داد.
به گزارش مد و مه آرش افشار با تأیید مفقود شدن سنگ مزار استاد ایرج افشار، به ایسنا گفت: مزار پدرم در آرامگاهی خصوصی بهشت زهرا (س) واقع است. سنگ مزار ایشان، سنگی یک تکهای از کاشان، به قطر ۱۰ سانتیمتر و بسیار سنگین بود. بنابراین هر کسی این سنگ را برداشته، حتما کمک داشته است. امیدوارم هرچه زودتر سنگ به محل قبلیاش بازگردانده شود.
ایرج افشار، فرزند دکتر محمود افشار، ۱۶ مهرماه سال ۱۳۰۴ در تهران به دنیا آمد و دوره دبستان و دبیرستان را در فاصله سالهای ۱۳۱۲ تا ۱۳۲۴ در دبستان زرتشتیان و شاهپور تجریش و دبیرستان فیروز بهرام سپری کرد.
او یکی از چهرههای فرهنگی کشور که همه او را با مجموعهای از عنوانها یاد میکنند؛ کتابشناس، فهرستنگار، سفرنامهنویس، ادیب و محقق؛ کسی که در همه این شاخهها سرآمد و کوشا بود.
ایرج افشار ۱۸ اسفندماه سال ۱۳۸۹ درگذشت.
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
فرزند ایرج افشار از مفقود شدن سنگ مزار این پژوهشگر تاریخ و فرهنگ ایران خبر داد.
به گزارش مد و مه آرش افشار با تأیید مفقود شدن سنگ مزار استاد ایرج افشار، به ایسنا گفت: مزار پدرم در آرامگاهی خصوصی بهشت زهرا (س) واقع است. سنگ مزار ایشان، سنگی یک تکهای از کاشان، به قطر ۱۰ سانتیمتر و بسیار سنگین بود. بنابراین هر کسی این سنگ را برداشته، حتما کمک داشته است. امیدوارم هرچه زودتر سنگ به محل قبلیاش بازگردانده شود.
ایرج افشار، فرزند دکتر محمود افشار، ۱۶ مهرماه سال ۱۳۰۴ در تهران به دنیا آمد و دوره دبستان و دبیرستان را در فاصله سالهای ۱۳۱۲ تا ۱۳۲۴ در دبستان زرتشتیان و شاهپور تجریش و دبیرستان فیروز بهرام سپری کرد.
او یکی از چهرههای فرهنگی کشور که همه او را با مجموعهای از عنوانها یاد میکنند؛ کتابشناس، فهرستنگار، سفرنامهنویس، ادیب و محقق؛ کسی که در همه این شاخهها سرآمد و کوشا بود.
ایرج افشار ۱۸ اسفندماه سال ۱۳۸۹ درگذشت.
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
ادبیات زنانه چیست
دبیات داستانی زنانه چیست؟ این پرسشی است که در طول سالهای اخیر چه در عرصه نشر و چه در حوزه نویسندگی، نقل مجالس ادبی است؛ آیا داستانهای جنایی و پلیسی مردانه است؟ آیا موضوع، محتوا و شیوه نگارش زنان، یک گونه خاص ادبی است؟ آیا داستانها نوشته شده توسط زنان فقط سرگرمی و مصرفی است؟ «لیز کِی»، شاعر، ویراستار، و داستاننویس هلندی با توجه به تجربیات خود در مطلبی در مجله «لیتهاب» به این پرسشها پاسخ داده است.
به گزارش مد ومه ایبنا به نقل از Lithub نوشت.
«لیز کی» مینویسد: «اولینباری که داستان من را به عنوان «داستان زنانه» تفسیر کردند ناراحت شدم اما حقیقت اینجاست که بیشتر آثاری که میخوانم توسط نویسندگان زن نوشته شدهاند. از خواندن شخصیتهای عمیق و داستانهای خانوادگی که درباره روابط انسانی نگاشته میشود لذت میبرم. داستانهای جنایی را دوست ندارم. از داستانهای مردانه لذت نمیبرم. داستانهای ادبی تاریک و پیچیده و داستانهای تجاری کمدی لذت میبرم و از هر ده عدد کتابی که با این موضوعات به نگارش درمیآید نه عدد توسط زنان نوشته میشود.
اما از آنجا که داستانهای زنانه در گروه خاصی قرار میگیرد، به مذاق مردان خوش نمیآید. چنین کتابهایی را به راحتی میشناسیم. جلد کتاب نشاندهنده محتوای آن است. بازاریابی و تبلیغات این نوع آثار نیز متفاوت است و به ما میفهماند محتوای آن مصرفی است و اگرچه ممکن است با ظرافت نوشته شده باشند اما درک آن نیاز به تعمق ندارد. اما تصویری ضد زن در این نوع تبلیغات و گروهبندی داستان به زنانه و مردانه وجود دارد. داستان این کتب به ما حس راحتی میدهد و شبیه داستانهایی است که در طول عمرمان بارها به ما گفته شده است.
در داستان من، دو شخصیت محوری وجود دارد و هیچکدام از آنها خوب نیستند. نام کتاب من «هیولا: یک داستان عاشقانه» نام دارد. همیشه با خودم فکر میکردم که کتابم عنوان خوبی ندارد. از یک کتاب زنانه انتظار میرود که چیزی را به خواننده آموزش دهد. به خواننده یاد بدهد چطور زنانه رفتار کند و حتی گاهی زنانه رفتار نکند. ابهام زیادی در این باره وجود دارد گویی خوانندگان زن خود توان تشخیص خطاها و مشکلات شخصیتها را ندارند.
همه دنیا در تلاش هستند به زنان مسائل مختلف را آموزش دهند. مجلات به ما میآموزند چطور از لوازم آرایش استفاده کنیم. اخبار زنان مشهور را میخوانیم و روزنامههای زرد به ما میآموزند پشت سر زنان بازیگر سخن بگوییم. زنان کمی هستند که از نظر دیگران زیبا هستند و با وجود تبلیغات بسیار برای زیبا شدن همیشه این تأکید وجود دارد که زیبایی سیرت از اهمیت بیشتری نسبت به زیبایی صورت برخوردار است.
حتی سرگرمی زنان نیز باید آموزشی باشد. به ما یاد میدهند چطور مادران بهتری باشیم و روابط بین خواهران تا چه حد از اهمیت برخوردار است. در داستانهای زنانه قهرمانانی داریم که با خصوصیات منفی زنانه خود میجنگند. در داستانهای زنانه با شخصیتهایی روبهرو میشویم که بسیار ساده هستند و چه چیز مانند عدم اعتماد به نفس در زنان برای خواننده جذاب است! و در طول داستان یاد میگیرند که به این مسئله بیتوجهی کنند. زنان داستانی به دلیل وجود اتفاقی شوکه میشوند اما در طول داستان میآموزند چطور مستقل شوند و برای ارزشهای خود بجنگند.
در بعضی داستانها مانند Last Night at the Blue Angel نیز زنان آسیبدیدهای را میبینیم که هیچ وقت خوب نمیشوند. شخصیتی که تحت تأثیر دنیای فاسد اطراف خود قرار میگیرند. وظیفه ادبیات داستانی این است که احساسات ما را به چالش بکشد و گسترش دهد و قرار نیست همان احساسات زندگی عادی را به ما دیکته کند. در این نوع داستانها چنین اتفاقی رخ میدهد.
من به یک عنوان خواننده داستانهایی را دوست دارم که از مادر، خواهر، و عشاق سخن بگوید اما داستانهایی را که حقایق تلخ را بیان کنند بیشتر دوست دارم. من دلم میخواهد داستان ارتباطهایی را بخوانم که دچار ضعف هستند و هیچگاه تصحیح نمیشوند. دلم میخواهد داستان آدمهای دلشکسته و آسیبدیده را بخوانم. دلم میخواهد داستان عاشقانهای را بخوانم که در آن عشق با زحمت به دست نمیآید و ارزشهای خاصی را به خواننده دیکته نمیکند. داستان انسانهایی که احساس خاصی دارند و تلاش میکنند مشکلات خود را حل کنند و عشق جایزه انسانهای خوب نباشد.
از نظر من قهرمان زن کسی نیست که در پی یادگیری باشد یا بر خطاهای خود غلبه کند و به خاطر خطاهای خود تنبیه نمیشود. به نظر من در داستانهای زنانه نباید فرصتی برای توجیه رفتارهای قهرمان داستان وجود داشته باشد.
http://www.madomeh.com/site/news/news/6744.htm
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
دبیات داستانی زنانه چیست؟ این پرسشی است که در طول سالهای اخیر چه در عرصه نشر و چه در حوزه نویسندگی، نقل مجالس ادبی است؛ آیا داستانهای جنایی و پلیسی مردانه است؟ آیا موضوع، محتوا و شیوه نگارش زنان، یک گونه خاص ادبی است؟ آیا داستانها نوشته شده توسط زنان فقط سرگرمی و مصرفی است؟ «لیز کِی»، شاعر، ویراستار، و داستاننویس هلندی با توجه به تجربیات خود در مطلبی در مجله «لیتهاب» به این پرسشها پاسخ داده است.
به گزارش مد ومه ایبنا به نقل از Lithub نوشت.
«لیز کی» مینویسد: «اولینباری که داستان من را به عنوان «داستان زنانه» تفسیر کردند ناراحت شدم اما حقیقت اینجاست که بیشتر آثاری که میخوانم توسط نویسندگان زن نوشته شدهاند. از خواندن شخصیتهای عمیق و داستانهای خانوادگی که درباره روابط انسانی نگاشته میشود لذت میبرم. داستانهای جنایی را دوست ندارم. از داستانهای مردانه لذت نمیبرم. داستانهای ادبی تاریک و پیچیده و داستانهای تجاری کمدی لذت میبرم و از هر ده عدد کتابی که با این موضوعات به نگارش درمیآید نه عدد توسط زنان نوشته میشود.
اما از آنجا که داستانهای زنانه در گروه خاصی قرار میگیرد، به مذاق مردان خوش نمیآید. چنین کتابهایی را به راحتی میشناسیم. جلد کتاب نشاندهنده محتوای آن است. بازاریابی و تبلیغات این نوع آثار نیز متفاوت است و به ما میفهماند محتوای آن مصرفی است و اگرچه ممکن است با ظرافت نوشته شده باشند اما درک آن نیاز به تعمق ندارد. اما تصویری ضد زن در این نوع تبلیغات و گروهبندی داستان به زنانه و مردانه وجود دارد. داستان این کتب به ما حس راحتی میدهد و شبیه داستانهایی است که در طول عمرمان بارها به ما گفته شده است.
در داستان من، دو شخصیت محوری وجود دارد و هیچکدام از آنها خوب نیستند. نام کتاب من «هیولا: یک داستان عاشقانه» نام دارد. همیشه با خودم فکر میکردم که کتابم عنوان خوبی ندارد. از یک کتاب زنانه انتظار میرود که چیزی را به خواننده آموزش دهد. به خواننده یاد بدهد چطور زنانه رفتار کند و حتی گاهی زنانه رفتار نکند. ابهام زیادی در این باره وجود دارد گویی خوانندگان زن خود توان تشخیص خطاها و مشکلات شخصیتها را ندارند.
همه دنیا در تلاش هستند به زنان مسائل مختلف را آموزش دهند. مجلات به ما میآموزند چطور از لوازم آرایش استفاده کنیم. اخبار زنان مشهور را میخوانیم و روزنامههای زرد به ما میآموزند پشت سر زنان بازیگر سخن بگوییم. زنان کمی هستند که از نظر دیگران زیبا هستند و با وجود تبلیغات بسیار برای زیبا شدن همیشه این تأکید وجود دارد که زیبایی سیرت از اهمیت بیشتری نسبت به زیبایی صورت برخوردار است.
حتی سرگرمی زنان نیز باید آموزشی باشد. به ما یاد میدهند چطور مادران بهتری باشیم و روابط بین خواهران تا چه حد از اهمیت برخوردار است. در داستانهای زنانه قهرمانانی داریم که با خصوصیات منفی زنانه خود میجنگند. در داستانهای زنانه با شخصیتهایی روبهرو میشویم که بسیار ساده هستند و چه چیز مانند عدم اعتماد به نفس در زنان برای خواننده جذاب است! و در طول داستان یاد میگیرند که به این مسئله بیتوجهی کنند. زنان داستانی به دلیل وجود اتفاقی شوکه میشوند اما در طول داستان میآموزند چطور مستقل شوند و برای ارزشهای خود بجنگند.
در بعضی داستانها مانند Last Night at the Blue Angel نیز زنان آسیبدیدهای را میبینیم که هیچ وقت خوب نمیشوند. شخصیتی که تحت تأثیر دنیای فاسد اطراف خود قرار میگیرند. وظیفه ادبیات داستانی این است که احساسات ما را به چالش بکشد و گسترش دهد و قرار نیست همان احساسات زندگی عادی را به ما دیکته کند. در این نوع داستانها چنین اتفاقی رخ میدهد.
من به یک عنوان خواننده داستانهایی را دوست دارم که از مادر، خواهر، و عشاق سخن بگوید اما داستانهایی را که حقایق تلخ را بیان کنند بیشتر دوست دارم. من دلم میخواهد داستان ارتباطهایی را بخوانم که دچار ضعف هستند و هیچگاه تصحیح نمیشوند. دلم میخواهد داستان آدمهای دلشکسته و آسیبدیده را بخوانم. دلم میخواهد داستان عاشقانهای را بخوانم که در آن عشق با زحمت به دست نمیآید و ارزشهای خاصی را به خواننده دیکته نمیکند. داستان انسانهایی که احساس خاصی دارند و تلاش میکنند مشکلات خود را حل کنند و عشق جایزه انسانهای خوب نباشد.
از نظر من قهرمان زن کسی نیست که در پی یادگیری باشد یا بر خطاهای خود غلبه کند و به خاطر خطاهای خود تنبیه نمیشود. به نظر من در داستانهای زنانه نباید فرصتی برای توجیه رفتارهای قهرمان داستان وجود داشته باشد.
http://www.madomeh.com/site/news/news/6744.htm
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
Telegram
کانال مَدّ و مِهْ
سایت اصلی: madomeh.com
دفتری برای فرهنگ، ادب و هنر
زیر نظر: حمیدرضا امیدی سرور
تماس با ادمین: @hamidomidis
پیج رسمی اینستاگرام: https://instagram.com/madomeh_com?igshid=1ksb65t31kyrk
دفتری برای فرهنگ، ادب و هنر
زیر نظر: حمیدرضا امیدی سرور
تماس با ادمین: @hamidomidis
پیج رسمی اینستاگرام: https://instagram.com/madomeh_com?igshid=1ksb65t31kyrk
داستان سرقت نامهها توسط «ارنست همینگوی»
خاطرات یک کتابفروش
«دیوید میسون»، کتابفروش بازنشسته سالخورده که سالها مالک یک کتابفروشی بود کتاب خاطرات خود را در سال 2013 منتشر کرد. او حالا و پس از 3 سال پرده از یکی از خاطراتی برمیدارد که عمدا آن را از کتاب حذف کرده بود. مجله «گاردین» روایت او از این اتفاق را طی مطلبی جدید منتشر کرده است.
به گزارش مد ومه ایبنابه نقل از گاردین نوشت- «آلن توماس» یکی از کتابفروشان بزرگ انگلیسی گفته بود: « کتابفروشی شغلی است که در آن سرنوشت کتابفروش مشخص نیست.» حالا بعد از 50 سال حضور در این شغل فهمیدم حرف او کاملا درست است.
کتابفروشها آدمهای عجیب و در عین حال دلنشینی هستند و اصولا پیش از کتابفروشی در حرفههای مختلفی حضور داشتهاند. بعضی از آنها در دانشگاه تدریس میکردند و برخی دیگر در سمساریها کتاب دستدوم میفروختند.
خود من در دهه 1960 و کمی پس از اینکه از سفر اروپا به «کانادا» برگشتم این کار را آغاز کردم. دلم میخواست کار صحافی انجام دهم زیرا علم آن را در «اسپانیا» آموخته بودم و همین موضوع سبب شد با انجمن کتابهای کمیاب و دستدوم آشنا شوم. مشاهده جذابیت کار آنان سبب شد دوره کارآموزی کتابفروشی «دیوید میسون» را در سال 1967 بگذرانم. کتاب خواندن من در تمام این سالها سبب میشد که بتوانم کتابفروش خوبی بشوم.
کتابفروش شدن به من این قدرت را داد تا صاحب کتابهای مختلف-هر چند به صورت موقت- شوم که فقط ثروتمندان استطاعت مالی خرید آن را دارند. به خاطر دارم آثار «چاوسر» از انتشارات «کلماسکات» را داشتم که حدود 100 هزار دلار ارزش داشت یا نسخهای از سخنرانی «چارلز داروین» برای ارائه «خاستگاه گونهها» را داشتم که امروز در بازار کتاب حدود 250 هزار دلار ارزش دارد. علاوه بر این روابط خوبی با خریداران، فروشندگان، و گردآورندگان کلکسیون کتاب در سراسر دنیا داشتم که شخصیتهای بسیار جذاب و باسوادی بودند.
با وجود حضور در میان کتابهای مختلف نایاب و خوب هرگز رویای نوشتن نداشتهام. البته پس از سخن گفتن «جان متکالف» با من و راضی کردن من برای نوشتن کتاب خاطراتم نظرم عوض شد. در آغاز از این کار مطمئن نبودم اما وقتی پیشنهاد ویراستاری کار توسط خود او را دیدم احساس بهتری داشتم. باور نداشتم که میتوانم چنین کاری انجام دهم اما در ادامه اگر «متکالف» نبود کتاب دوم را نیز مینوشتم. کار کردن با او تجربه شگفتانگیزی است.
از زمان چاپ کتاب توسط انتشارات Pope’s Bookbinder در سال 2013 تاکنون ذهنم مشغول داستانی است که در کتاب ننشوتم: داستان سرقت «ارنست همینگوی» از کتابفروشی من در سال 1993!
وی علاوه بر کتابهای خود، نامههای رد و بدل شده بین خود و «اسکات فیتزجرالد،» و «مورلی کالاگان»، نویسنده کانادایی را نیز که مربوط به مسابقه بوکس او با «کالاگان» بود به سرقت برد.
در این مسابقه «فیتزجرالد» وظیفه حساب کردن زمان را داشت. مسابقه در «پاریس» و در تابستان سال 1929 انجام شد و «کالاگان» توانست «همینگوی» را ناکاوت کند. اضطراب و تنش ناشی از این مسابقه موجب خراب شدن روابط بین این سه شد.
به خاطر دارم پس از دریافت این نامهها آنها را در یک گاوصندوق گذاشتم. روز بعد وقتی فروشگاهم را باز کردم از دیدن صحنه گاوصندوق باز شوکه شدم. به جز نامههای چیز دیگری از گاوصندوق سرقت نشده بود. مشخص است که سارقین به دنبال آن نامهها بودند. کمی بعد پلیس فردی را دستگیر کرد که به سرقت از فروشگاه اعتراف کرد اما یک روز پس از اعتراف جسد مرده او را در سلولش یافتند. یک خودکشی عجیب! به دلیل مرگ وی پرونده نیز بسته شد.
به یاد دارم برای فروش آن نامهها حدود 250 هزار دلار کانادایی درخواست کرده بودم. نامههایی که خیلی راحت در بازار امروز حدود یک میلیون دلار ارزش دارد. اما ارزش مالی آن نامهها اهمیتی ندارد. آنها مدارک تاریخی یک دوره را در خود جای داده بودند.
پس از خواندن کتاب «روشنفکران» نوشته «پل جانسون» که شخصیت «همینگوی» را روانکاوی کرده بود دریافتم بعد 25 سال متوجه شدم یک سرقت کوچک تاریخچه رابطه دو نویسنده بزرگ قرن را در تاریکی باقی گذاشت و احتمالاً «همینگوی» مسبب این سرقت بوده است.
من عمداً داستان این دزدی را در کتاب خاطرات خود ننوشتم. هنوز هم این نامههای گمشده پیدا نشدهاند. اما امید دارم که روزی این نامهها پیدا شوند.
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
خاطرات یک کتابفروش
«دیوید میسون»، کتابفروش بازنشسته سالخورده که سالها مالک یک کتابفروشی بود کتاب خاطرات خود را در سال 2013 منتشر کرد. او حالا و پس از 3 سال پرده از یکی از خاطراتی برمیدارد که عمدا آن را از کتاب حذف کرده بود. مجله «گاردین» روایت او از این اتفاق را طی مطلبی جدید منتشر کرده است.
به گزارش مد ومه ایبنابه نقل از گاردین نوشت- «آلن توماس» یکی از کتابفروشان بزرگ انگلیسی گفته بود: « کتابفروشی شغلی است که در آن سرنوشت کتابفروش مشخص نیست.» حالا بعد از 50 سال حضور در این شغل فهمیدم حرف او کاملا درست است.
کتابفروشها آدمهای عجیب و در عین حال دلنشینی هستند و اصولا پیش از کتابفروشی در حرفههای مختلفی حضور داشتهاند. بعضی از آنها در دانشگاه تدریس میکردند و برخی دیگر در سمساریها کتاب دستدوم میفروختند.
خود من در دهه 1960 و کمی پس از اینکه از سفر اروپا به «کانادا» برگشتم این کار را آغاز کردم. دلم میخواست کار صحافی انجام دهم زیرا علم آن را در «اسپانیا» آموخته بودم و همین موضوع سبب شد با انجمن کتابهای کمیاب و دستدوم آشنا شوم. مشاهده جذابیت کار آنان سبب شد دوره کارآموزی کتابفروشی «دیوید میسون» را در سال 1967 بگذرانم. کتاب خواندن من در تمام این سالها سبب میشد که بتوانم کتابفروش خوبی بشوم.
کتابفروش شدن به من این قدرت را داد تا صاحب کتابهای مختلف-هر چند به صورت موقت- شوم که فقط ثروتمندان استطاعت مالی خرید آن را دارند. به خاطر دارم آثار «چاوسر» از انتشارات «کلماسکات» را داشتم که حدود 100 هزار دلار ارزش داشت یا نسخهای از سخنرانی «چارلز داروین» برای ارائه «خاستگاه گونهها» را داشتم که امروز در بازار کتاب حدود 250 هزار دلار ارزش دارد. علاوه بر این روابط خوبی با خریداران، فروشندگان، و گردآورندگان کلکسیون کتاب در سراسر دنیا داشتم که شخصیتهای بسیار جذاب و باسوادی بودند.
با وجود حضور در میان کتابهای مختلف نایاب و خوب هرگز رویای نوشتن نداشتهام. البته پس از سخن گفتن «جان متکالف» با من و راضی کردن من برای نوشتن کتاب خاطراتم نظرم عوض شد. در آغاز از این کار مطمئن نبودم اما وقتی پیشنهاد ویراستاری کار توسط خود او را دیدم احساس بهتری داشتم. باور نداشتم که میتوانم چنین کاری انجام دهم اما در ادامه اگر «متکالف» نبود کتاب دوم را نیز مینوشتم. کار کردن با او تجربه شگفتانگیزی است.
از زمان چاپ کتاب توسط انتشارات Pope’s Bookbinder در سال 2013 تاکنون ذهنم مشغول داستانی است که در کتاب ننشوتم: داستان سرقت «ارنست همینگوی» از کتابفروشی من در سال 1993!
وی علاوه بر کتابهای خود، نامههای رد و بدل شده بین خود و «اسکات فیتزجرالد،» و «مورلی کالاگان»، نویسنده کانادایی را نیز که مربوط به مسابقه بوکس او با «کالاگان» بود به سرقت برد.
در این مسابقه «فیتزجرالد» وظیفه حساب کردن زمان را داشت. مسابقه در «پاریس» و در تابستان سال 1929 انجام شد و «کالاگان» توانست «همینگوی» را ناکاوت کند. اضطراب و تنش ناشی از این مسابقه موجب خراب شدن روابط بین این سه شد.
به خاطر دارم پس از دریافت این نامهها آنها را در یک گاوصندوق گذاشتم. روز بعد وقتی فروشگاهم را باز کردم از دیدن صحنه گاوصندوق باز شوکه شدم. به جز نامههای چیز دیگری از گاوصندوق سرقت نشده بود. مشخص است که سارقین به دنبال آن نامهها بودند. کمی بعد پلیس فردی را دستگیر کرد که به سرقت از فروشگاه اعتراف کرد اما یک روز پس از اعتراف جسد مرده او را در سلولش یافتند. یک خودکشی عجیب! به دلیل مرگ وی پرونده نیز بسته شد.
به یاد دارم برای فروش آن نامهها حدود 250 هزار دلار کانادایی درخواست کرده بودم. نامههایی که خیلی راحت در بازار امروز حدود یک میلیون دلار ارزش دارد. اما ارزش مالی آن نامهها اهمیتی ندارد. آنها مدارک تاریخی یک دوره را در خود جای داده بودند.
پس از خواندن کتاب «روشنفکران» نوشته «پل جانسون» که شخصیت «همینگوی» را روانکاوی کرده بود دریافتم بعد 25 سال متوجه شدم یک سرقت کوچک تاریخچه رابطه دو نویسنده بزرگ قرن را در تاریکی باقی گذاشت و احتمالاً «همینگوی» مسبب این سرقت بوده است.
من عمداً داستان این دزدی را در کتاب خاطرات خود ننوشتم. هنوز هم این نامههای گمشده پیدا نشدهاند. اما امید دارم که روزی این نامهها پیدا شوند.
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
ادبیات، داستان نویسی در گفتگو با هاينريش بل/ ایستادن بر بلندای آزادی
http://www.madomeh.com/site/news/news/6740.htm
http://www.madomeh.com/site/news/news/6740.htm
ادبیات، داستان نویسی در گفتگو با هاينريش بل/ ایستادن بر بلندای آزادی
سالها قبل به عنوان نويسندة جواني که آيندة درخشاني براي او پيشبيني ميشد، شهرت يافت. امروز {زمان انجام گفتگو 1961}هاينريش بل، از مهمترين و پرآوازهترين چهرههاي ادبي آلمان است. بيتوجهي به نويسندگان جوان آلماني که نه تنها در آلمان، بلکه در ديگر کشورها نيز رايج بود، در سالهاي اخير از ميان رفته است. در مورد بل، اين بيتوجهي به احترام و تحسين، تبديل شده است. شايد دليل چنين برخوردي با او، اين باشد که او، فراتر از حد و مرزي است که از ادبيات آلمان انتظار ميرفته است. پرداختن به گذشتة آلمان، انسان دوستي راستين، وجدان مسيحي، نقد اجتماعي، تعهد نسبت به جامعه و بيان پاکيزه، دقيق و نافذ ــ و نه حاوي ترفندهاي فراوان صوري ــ و از لحاظ سبک، تجربي، از ويژگيهاي اوست. بدين ترتيب احترامي که در خارج از آلمان براي او قائلند، که شايد بيشتر از احترام به او در خود آلمان باشد، از اينجا ناشي ميشود. اما در آلمان نيز حلقة خوانندگانش گسترش بسيار مييابد. کتابهاي او از تيراژ چنان بالايي برخوردارند که هيچ نويسندة همزمان او به پايش نميرسد.
آوازة هاينريش بل اگر چه پس از زماني دراز بدان دست يافت، دور از انتظار نبود. 1917 در کلن زاده شد. پدرش مجسمهساز بود. ابتدا کتاب فروشي ميکرد و سپس سرباز شد و بعد به تحصيل زبان و ادبيات آلماني پرداخت. بيدرنگ پس از جنگ، نخستين داستانهاي کوتاه خود را منتشر کرد: «کوچنده آيا به اسپا ميآيي» Wanderer kommst du nach spa (1950)، و يک داستان به نام «قطار سر ساعت رسيد» Der zug war pünktlich (1949). در 1951 براي نخستين رمان خود «آدم کجا بودي؟» Wo warst du, Adam? جايزة گروه 47 را به دست آورد و از آن پس هر اثري که منتشر ميکرد، جايزهاي ميگرفت. در 1953، جايزة منتقدان را براي کتاب «و حتا يک کلمه هم نگفت»Und sagte kein einziges wort و در 1955، براي «خانة بي سرايدار» Haus ohne Hüterجايزة بهترين رمان خارجي و همچنين جوايز ديگري دريافت کرد. پس از آن به سرعت و پيدرپي، کارهايي همچون «يادداشتهاي روزانة ايرلند» Irisches Tagebuch (1957)، «سکوت فروخوردة دکتر مورکه» Dr Murkes gesammeltes Schweigen (1958)، «بيليارد در ساعت نهونيم» Billard um halbzehn (1959) و مجموعة «نمايشنامههاي راديويي، داستانها و مقالات» H?rspiele, Erz?hlungen, Aufs?tze (1961) را منتشر کرد. کنار اين آثار، نمايشنامههاي تلويزيوني، ترجمهها، مقالات و نخستين نمايشنامه براي تئاتر از او به نام «يک جرعه خاک» Ein Schluck Erde انتشار يافت و کار تهيية فيلم «از نان سالهاي پيشين» Das Brot der Frühen Jahre را نيز به پايان برد.
سالها قبل به عنوان نويسندة جواني که آيندة درخشاني براي او پيشبيني ميشد، شهرت يافت. امروز {زمان انجام گفتگو 1961}هاينريش بل، از مهمترين و پرآوازهترين چهرههاي ادبي آلمان است. بيتوجهي به نويسندگان جوان آلماني که نه تنها در آلمان، بلکه در ديگر کشورها نيز رايج بود، در سالهاي اخير از ميان رفته است. در مورد بل، اين بيتوجهي به احترام و تحسين، تبديل شده است. شايد دليل چنين برخوردي با او، اين باشد که او، فراتر از حد و مرزي است که از ادبيات آلمان انتظار ميرفته است. پرداختن به گذشتة آلمان، انسان دوستي راستين، وجدان مسيحي، نقد اجتماعي، تعهد نسبت به جامعه و بيان پاکيزه، دقيق و نافذ ــ و نه حاوي ترفندهاي فراوان صوري ــ و از لحاظ سبک، تجربي، از ويژگيهاي اوست. بدين ترتيب احترامي که در خارج از آلمان براي او قائلند، که شايد بيشتر از احترام به او در خود آلمان باشد، از اينجا ناشي ميشود. اما در آلمان نيز حلقة خوانندگانش گسترش بسيار مييابد. کتابهاي او از تيراژ چنان بالايي برخوردارند که هيچ نويسندة همزمان او به پايش نميرسد.
آوازة هاينريش بل اگر چه پس از زماني دراز بدان دست يافت، دور از انتظار نبود. 1917 در کلن زاده شد. پدرش مجسمهساز بود. ابتدا کتاب فروشي ميکرد و سپس سرباز شد و بعد به تحصيل زبان و ادبيات آلماني پرداخت. بيدرنگ پس از جنگ، نخستين داستانهاي کوتاه خود را منتشر کرد: «کوچنده آيا به اسپا ميآيي» Wanderer kommst du nach spa (1950)، و يک داستان به نام «قطار سر ساعت رسيد» Der zug war pünktlich (1949). در 1951 براي نخستين رمان خود «آدم کجا بودي؟» Wo warst du, Adam? جايزة گروه 47 را به دست آورد و از آن پس هر اثري که منتشر ميکرد، جايزهاي ميگرفت.
http://www.madomeh.com/site/news/news/6740.htm
سالها قبل به عنوان نويسندة جواني که آيندة درخشاني براي او پيشبيني ميشد، شهرت يافت. امروز {زمان انجام گفتگو 1961}هاينريش بل، از مهمترين و پرآوازهترين چهرههاي ادبي آلمان است. بيتوجهي به نويسندگان جوان آلماني که نه تنها در آلمان، بلکه در ديگر کشورها نيز رايج بود، در سالهاي اخير از ميان رفته است. در مورد بل، اين بيتوجهي به احترام و تحسين، تبديل شده است. شايد دليل چنين برخوردي با او، اين باشد که او، فراتر از حد و مرزي است که از ادبيات آلمان انتظار ميرفته است. پرداختن به گذشتة آلمان، انسان دوستي راستين، وجدان مسيحي، نقد اجتماعي، تعهد نسبت به جامعه و بيان پاکيزه، دقيق و نافذ ــ و نه حاوي ترفندهاي فراوان صوري ــ و از لحاظ سبک، تجربي، از ويژگيهاي اوست. بدين ترتيب احترامي که در خارج از آلمان براي او قائلند، که شايد بيشتر از احترام به او در خود آلمان باشد، از اينجا ناشي ميشود. اما در آلمان نيز حلقة خوانندگانش گسترش بسيار مييابد. کتابهاي او از تيراژ چنان بالايي برخوردارند که هيچ نويسندة همزمان او به پايش نميرسد.
آوازة هاينريش بل اگر چه پس از زماني دراز بدان دست يافت، دور از انتظار نبود. 1917 در کلن زاده شد. پدرش مجسمهساز بود. ابتدا کتاب فروشي ميکرد و سپس سرباز شد و بعد به تحصيل زبان و ادبيات آلماني پرداخت. بيدرنگ پس از جنگ، نخستين داستانهاي کوتاه خود را منتشر کرد: «کوچنده آيا به اسپا ميآيي» Wanderer kommst du nach spa (1950)، و يک داستان به نام «قطار سر ساعت رسيد» Der zug war pünktlich (1949). در 1951 براي نخستين رمان خود «آدم کجا بودي؟» Wo warst du, Adam? جايزة گروه 47 را به دست آورد و از آن پس هر اثري که منتشر ميکرد، جايزهاي ميگرفت. در 1953، جايزة منتقدان را براي کتاب «و حتا يک کلمه هم نگفت»Und sagte kein einziges wort و در 1955، براي «خانة بي سرايدار» Haus ohne Hüterجايزة بهترين رمان خارجي و همچنين جوايز ديگري دريافت کرد. پس از آن به سرعت و پيدرپي، کارهايي همچون «يادداشتهاي روزانة ايرلند» Irisches Tagebuch (1957)، «سکوت فروخوردة دکتر مورکه» Dr Murkes gesammeltes Schweigen (1958)، «بيليارد در ساعت نهونيم» Billard um halbzehn (1959) و مجموعة «نمايشنامههاي راديويي، داستانها و مقالات» H?rspiele, Erz?hlungen, Aufs?tze (1961) را منتشر کرد. کنار اين آثار، نمايشنامههاي تلويزيوني، ترجمهها، مقالات و نخستين نمايشنامه براي تئاتر از او به نام «يک جرعه خاک» Ein Schluck Erde انتشار يافت و کار تهيية فيلم «از نان سالهاي پيشين» Das Brot der Frühen Jahre را نيز به پايان برد.
سالها قبل به عنوان نويسندة جواني که آيندة درخشاني براي او پيشبيني ميشد، شهرت يافت. امروز {زمان انجام گفتگو 1961}هاينريش بل، از مهمترين و پرآوازهترين چهرههاي ادبي آلمان است. بيتوجهي به نويسندگان جوان آلماني که نه تنها در آلمان، بلکه در ديگر کشورها نيز رايج بود، در سالهاي اخير از ميان رفته است. در مورد بل، اين بيتوجهي به احترام و تحسين، تبديل شده است. شايد دليل چنين برخوردي با او، اين باشد که او، فراتر از حد و مرزي است که از ادبيات آلمان انتظار ميرفته است. پرداختن به گذشتة آلمان، انسان دوستي راستين، وجدان مسيحي، نقد اجتماعي، تعهد نسبت به جامعه و بيان پاکيزه، دقيق و نافذ ــ و نه حاوي ترفندهاي فراوان صوري ــ و از لحاظ سبک، تجربي، از ويژگيهاي اوست. بدين ترتيب احترامي که در خارج از آلمان براي او قائلند، که شايد بيشتر از احترام به او در خود آلمان باشد، از اينجا ناشي ميشود. اما در آلمان نيز حلقة خوانندگانش گسترش بسيار مييابد. کتابهاي او از تيراژ چنان بالايي برخوردارند که هيچ نويسندة همزمان او به پايش نميرسد.
آوازة هاينريش بل اگر چه پس از زماني دراز بدان دست يافت، دور از انتظار نبود. 1917 در کلن زاده شد. پدرش مجسمهساز بود. ابتدا کتاب فروشي ميکرد و سپس سرباز شد و بعد به تحصيل زبان و ادبيات آلماني پرداخت. بيدرنگ پس از جنگ، نخستين داستانهاي کوتاه خود را منتشر کرد: «کوچنده آيا به اسپا ميآيي» Wanderer kommst du nach spa (1950)، و يک داستان به نام «قطار سر ساعت رسيد» Der zug war pünktlich (1949). در 1951 براي نخستين رمان خود «آدم کجا بودي؟» Wo warst du, Adam? جايزة گروه 47 را به دست آورد و از آن پس هر اثري که منتشر ميکرد، جايزهاي ميگرفت.
http://www.madomeh.com/site/news/news/6740.htm
نمایش غیرقانونی یک فیلم در صدا و سیما / کار شبکه جم بد است یا کاری که صدا و سیما می کند؟
فرشته طائرپور در متنی با عنوان "تسویه حساب ما با صدا و سیما، بماند برای آن دنیا" نسبت به پخش غیرقانونی فیلم «وقتی همه خواب بودند» از صدا و سیما اعتراض کرد.
این تهیهکننده سینما در این متن که در اختیار ایسنا گذاشته آورده است:«در شرایطی که مدتی است جمع کثیری از سینماگران -در داخل و خارج- دست به دست هم دادهایم و وکیل استخدام کردهایم تا شکایت قانونی خود از نمایش غیرقانونی آثارمان را در محاکم قضایی ایران، اروپا و کانادا پیگیری کنیم، صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، در جوار خودمان، با بیاعتنایی عمدی به حقوق مسلم و مصرح مالکان آثار، فیلمهای ما را بدون داشتن قراردادی معتبر، بارها از شبکههای مختلف خود پخش میکند و مخاطبانش را پای سفرهای حرام، به تماشا مینشاند.
در شرایطی، که صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، در طول این ایام، از تمام تریبونهای صوتی و تصویری خود، درباره سوء مدیریت و رفتارغیر شرعی و غیرعادلانه کلید داران کعبه داد سخن داده و میدهد، خود در مناسبتی مقدس مانند "عید قربان"، برای چندمین بار در سالهای اخیر، بدون کمترین اعتنا به اعتراضات مکرر مکتوب و شفاهی اینجانب بعنوان تهیهکننده فیلم "وقتی همه خواب بودند"،
تماشاگران مسلمان و غیر مسلمانش را، به زیارت فیلمی میبرد که درباره سفر حج یک زائر مشتاق و محروم از زیارت خانه خدا، ساخته شده است.
در شرایطی که صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، مالکان آثار را در ازای پخش خلاصه تیزرهای ده ثانیهای و گرانقیمت خود ملزم به امضای تعهداتی مبنی بر عدم استفاده مطلق از شبکههای غیرقانونی و پذیرش پیشاپیش خسارتهای سنگین تخلفشان از این تعهد می کند، خود از همه قوانین شرعی و مدنی و احتیاطهای واجب در رعایت حق الناس عبور کرده و نسخ امانی فیلمهای موجود در آرشیوش را اموال مصادره شدهای فرض کرده که برای انواع جرح و تعدیلها، یا نمایشهای تلویزیونی و ویدیوئی، در موردشان اختیار تام دارد.
این سازمان خودمختار و فعال مایشاء، عملا در تمامی این سالها، هر زمان که در بزنگاه تعامل با سینماگران مستقل قرار گرفته، معاملهگری بدحساب شده و نه تنها از درک تکالیف حمایتی خود عاجز مانده بلکه در مراحل تبلیغ، اکران و خرید حقوق تلویزیونی فیلمها، جز عسرت مضاعف، چیزی نصیب سینماگران ایرانی نکرده است... و با بی اعتنایی فاحش به اصول اخلاقی-حرفهای و رسالت فرهنگیاش و نادیده گرفتن حقوق معنوی و مادی صاحبان آثار، پس اندازهای حرام اندوخته تا صرف ساخت فیلمهایی کند که قابل نمایش در چنین ایامی نیستند.
اگر "وقتی همه خواب بودند"علیرغم تیغی که ممیزان شبکههای مختلف سازمان، بر صوت و تصویر آن کشیدهاند، همچنان فیلمی شایسته نمایش در مناسبتهای مذهبی است (که هست)، چرا در مراحل ساخت آن و آثاری مشابه آن، صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، هیچ نقش حامیانهای ایفا نکرده و نمیکند؟!...اگر "وقتی همه خواب بودند" یک سر و گردن از همه تولیدات مذهبی سازمان عریض و طویل صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران بالاتر است (که هست)، چرا سازمان بجای حمایت و تشویق سازندگان آن جهت ادامه تولید آثاری از این دست آن، سالی چند نوبت با پخش غیرقانونی آن از شبکههای مختلفش و حتی استفاده از نوار صدای کامل فیلم در برنامههای رادیوییاش، بر زیانهای اقتصادی و انباشته این فیلم، رقمی دیگر میافزاید؟!
http://www.madomeh.com/site/news/news/6748.htm
@madomeh_com
فرشته طائرپور در متنی با عنوان "تسویه حساب ما با صدا و سیما، بماند برای آن دنیا" نسبت به پخش غیرقانونی فیلم «وقتی همه خواب بودند» از صدا و سیما اعتراض کرد.
این تهیهکننده سینما در این متن که در اختیار ایسنا گذاشته آورده است:«در شرایطی که مدتی است جمع کثیری از سینماگران -در داخل و خارج- دست به دست هم دادهایم و وکیل استخدام کردهایم تا شکایت قانونی خود از نمایش غیرقانونی آثارمان را در محاکم قضایی ایران، اروپا و کانادا پیگیری کنیم، صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، در جوار خودمان، با بیاعتنایی عمدی به حقوق مسلم و مصرح مالکان آثار، فیلمهای ما را بدون داشتن قراردادی معتبر، بارها از شبکههای مختلف خود پخش میکند و مخاطبانش را پای سفرهای حرام، به تماشا مینشاند.
در شرایطی، که صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، در طول این ایام، از تمام تریبونهای صوتی و تصویری خود، درباره سوء مدیریت و رفتارغیر شرعی و غیرعادلانه کلید داران کعبه داد سخن داده و میدهد، خود در مناسبتی مقدس مانند "عید قربان"، برای چندمین بار در سالهای اخیر، بدون کمترین اعتنا به اعتراضات مکرر مکتوب و شفاهی اینجانب بعنوان تهیهکننده فیلم "وقتی همه خواب بودند"،
تماشاگران مسلمان و غیر مسلمانش را، به زیارت فیلمی میبرد که درباره سفر حج یک زائر مشتاق و محروم از زیارت خانه خدا، ساخته شده است.
در شرایطی که صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، مالکان آثار را در ازای پخش خلاصه تیزرهای ده ثانیهای و گرانقیمت خود ملزم به امضای تعهداتی مبنی بر عدم استفاده مطلق از شبکههای غیرقانونی و پذیرش پیشاپیش خسارتهای سنگین تخلفشان از این تعهد می کند، خود از همه قوانین شرعی و مدنی و احتیاطهای واجب در رعایت حق الناس عبور کرده و نسخ امانی فیلمهای موجود در آرشیوش را اموال مصادره شدهای فرض کرده که برای انواع جرح و تعدیلها، یا نمایشهای تلویزیونی و ویدیوئی، در موردشان اختیار تام دارد.
این سازمان خودمختار و فعال مایشاء، عملا در تمامی این سالها، هر زمان که در بزنگاه تعامل با سینماگران مستقل قرار گرفته، معاملهگری بدحساب شده و نه تنها از درک تکالیف حمایتی خود عاجز مانده بلکه در مراحل تبلیغ، اکران و خرید حقوق تلویزیونی فیلمها، جز عسرت مضاعف، چیزی نصیب سینماگران ایرانی نکرده است... و با بی اعتنایی فاحش به اصول اخلاقی-حرفهای و رسالت فرهنگیاش و نادیده گرفتن حقوق معنوی و مادی صاحبان آثار، پس اندازهای حرام اندوخته تا صرف ساخت فیلمهایی کند که قابل نمایش در چنین ایامی نیستند.
اگر "وقتی همه خواب بودند"علیرغم تیغی که ممیزان شبکههای مختلف سازمان، بر صوت و تصویر آن کشیدهاند، همچنان فیلمی شایسته نمایش در مناسبتهای مذهبی است (که هست)، چرا در مراحل ساخت آن و آثاری مشابه آن، صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، هیچ نقش حامیانهای ایفا نکرده و نمیکند؟!...اگر "وقتی همه خواب بودند" یک سر و گردن از همه تولیدات مذهبی سازمان عریض و طویل صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران بالاتر است (که هست)، چرا سازمان بجای حمایت و تشویق سازندگان آن جهت ادامه تولید آثاری از این دست آن، سالی چند نوبت با پخش غیرقانونی آن از شبکههای مختلفش و حتی استفاده از نوار صدای کامل فیلم در برنامههای رادیوییاش، بر زیانهای اقتصادی و انباشته این فیلم، رقمی دیگر میافزاید؟!
http://www.madomeh.com/site/news/news/6748.htm
@madomeh_com
نمایش غیرقانونی یک فیلم در صدا و سیما / کار شبکه جم بد است یا کاری که صدا و سیما می کند؟
فرشته طائرپور در متنی با عنوان "تسویه حساب ما با صدا و سیما، بماند برای آن دنیا" نسبت به پخش غیرقانونی فیلم «وقتی همه خواب بودند» از صدا و سیما اعتراض کرد.
این تهیهکننده سینما در این متن که در اختیار ایسنا گذاشته آورده است:«در شرایطی که مدتی است جمع کثیری از سینماگران -در داخل و خارج- دست به دست هم دادهایم و وکیل استخدام کردهایم تا شکایت قانونی خود از نمایش غیرقانونی آثارمان را در محاکم قضایی ایران، اروپا و کانادا پیگیری کنیم، صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، در جوار خودمان، با بیاعتنایی عمدی به حقوق مسلم و مصرح مالکان آثار، فیلمهای ما را بدون داشتن قراردادی معتبر، بارها از شبکههای مختلف خود پخش میکند و مخاطبانش را پای سفرهای حرام، به تماشا مینشاند.
در شرایطی، که صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، در طول این ایام، از تمام تریبونهای صوتی و تصویری خود، درباره سوء مدیریت و رفتارغیر شرعی و غیرعادلانه کلید داران کعبه داد سخن داده و میدهد، خود در مناسبتی مقدس مانند "عید قربان"، برای چندمین بار در سالهای اخیر، بدون کمترین اعتنا به اعتراضات مکرر مکتوب و شفاهی اینجانب بعنوان تهیهکننده فیلم "وقتی همه خواب بودند"،
تماشاگران مسلمان و غیر مسلمانش را، به زیارت فیلمی میبرد که درباره سفر حج یک زائر مشتاق و محروم از زیارت خانه خدا، ساخته شده است.
در شرایطی که صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، مالکان آثار را در ازای پخش خلاصه تیزرهای ده ثانیهای و گرانقیمت خود ملزم به امضای تعهداتی مبنی بر عدم استفاده مطلق از شبکههای غیرقانونی و پذیرش پیشاپیش خسارتهای سنگین تخلفشان از این تعهد می کند، خود از همه قوانین شرعی و مدنی و احتیاطهای واجب در رعایت حق الناس عبور کرده و نسخ امانی فیلمهای موجود در آرشیوش را اموال مصادره شدهای فرض کرده که برای انواع جرح و تعدیلها، یا نمایشهای تلویزیونی و ویدیوئی، در موردشان اختیار تام دارد.
این سازمان خودمختار و فعال مایشاء، عملا در تمامی این سالها، هر زمان که در بزنگاه تعامل با سینماگران مستقل قرار گرفته، معاملهگری بدحساب شده و نه تنها از درک تکالیف حمایتی خود عاجز مانده بلکه در مراحل تبلیغ، اکران و خرید حقوق تلویزیونی فیلمها، جز عسرت مضاعف، چیزی نصیب سینماگران ایرانی نکرده است... و با بی اعتنایی فاحش به اصول اخلاقی-حرفهای و رسالت فرهنگیاش و نادیده گرفتن حقوق معنوی و مادی صاحبان آثار، پس اندازهای حرام اندوخته تا صرف ساخت فیلمهایی کند که قابل نمایش در چنین ایامی نیستند.
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
http://www.madomeh.com/site/news/news/6748.htm
فرشته طائرپور در متنی با عنوان "تسویه حساب ما با صدا و سیما، بماند برای آن دنیا" نسبت به پخش غیرقانونی فیلم «وقتی همه خواب بودند» از صدا و سیما اعتراض کرد.
این تهیهکننده سینما در این متن که در اختیار ایسنا گذاشته آورده است:«در شرایطی که مدتی است جمع کثیری از سینماگران -در داخل و خارج- دست به دست هم دادهایم و وکیل استخدام کردهایم تا شکایت قانونی خود از نمایش غیرقانونی آثارمان را در محاکم قضایی ایران، اروپا و کانادا پیگیری کنیم، صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، در جوار خودمان، با بیاعتنایی عمدی به حقوق مسلم و مصرح مالکان آثار، فیلمهای ما را بدون داشتن قراردادی معتبر، بارها از شبکههای مختلف خود پخش میکند و مخاطبانش را پای سفرهای حرام، به تماشا مینشاند.
در شرایطی، که صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، در طول این ایام، از تمام تریبونهای صوتی و تصویری خود، درباره سوء مدیریت و رفتارغیر شرعی و غیرعادلانه کلید داران کعبه داد سخن داده و میدهد، خود در مناسبتی مقدس مانند "عید قربان"، برای چندمین بار در سالهای اخیر، بدون کمترین اعتنا به اعتراضات مکرر مکتوب و شفاهی اینجانب بعنوان تهیهکننده فیلم "وقتی همه خواب بودند"،
تماشاگران مسلمان و غیر مسلمانش را، به زیارت فیلمی میبرد که درباره سفر حج یک زائر مشتاق و محروم از زیارت خانه خدا، ساخته شده است.
در شرایطی که صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، مالکان آثار را در ازای پخش خلاصه تیزرهای ده ثانیهای و گرانقیمت خود ملزم به امضای تعهداتی مبنی بر عدم استفاده مطلق از شبکههای غیرقانونی و پذیرش پیشاپیش خسارتهای سنگین تخلفشان از این تعهد می کند، خود از همه قوانین شرعی و مدنی و احتیاطهای واجب در رعایت حق الناس عبور کرده و نسخ امانی فیلمهای موجود در آرشیوش را اموال مصادره شدهای فرض کرده که برای انواع جرح و تعدیلها، یا نمایشهای تلویزیونی و ویدیوئی، در موردشان اختیار تام دارد.
این سازمان خودمختار و فعال مایشاء، عملا در تمامی این سالها، هر زمان که در بزنگاه تعامل با سینماگران مستقل قرار گرفته، معاملهگری بدحساب شده و نه تنها از درک تکالیف حمایتی خود عاجز مانده بلکه در مراحل تبلیغ، اکران و خرید حقوق تلویزیونی فیلمها، جز عسرت مضاعف، چیزی نصیب سینماگران ایرانی نکرده است... و با بی اعتنایی فاحش به اصول اخلاقی-حرفهای و رسالت فرهنگیاش و نادیده گرفتن حقوق معنوی و مادی صاحبان آثار، پس اندازهای حرام اندوخته تا صرف ساخت فیلمهایی کند که قابل نمایش در چنین ایامی نیستند.
کانال مَدّ و مِهْ
https://telegram.me/madomeh_com
http://www.madomeh.com/site/news/news/6748.htm