Yeki Hast
Morteza Pashaei
یه روز همینجا توی "خونهمون" یه دفعه گفت داره میره
چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره
گریه میکردم درو که میبست میدونستم که میمیرم
اون عزیزم بود نمیتونستم جلوی راهشو بگیرم
میترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها
خدایا کمک کن نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا
سکوت اتاقو داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار
دوباره نمیخواد بشه باور من که دیگه نمیاد انگار...
چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره
گریه میکردم درو که میبست میدونستم که میمیرم
اون عزیزم بود نمیتونستم جلوی راهشو بگیرم
میترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها
خدایا کمک کن نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا
سکوت اتاقو داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار
دوباره نمیخواد بشه باور من که دیگه نمیاد انگار...
💔23😭3
من؟!
من هنوز مات و مبهوتم...
هنوز نمیدونم باید از کجا شروع کنم؛
حرفایی که تو دلم مونده، اونقدر زیاد شدن که دیگه راهی برای بیرون اومدن پیدا نمیکنن...
فقط موندن و سنگینی میکنن؛
درست وسطِ قلبم...
آخه دهسالههااا.. ده سال کم نیست...
من همون آدمیام که ده سال پیش گفته بود:
«من همیشه میمونم»
گفته بودم حتی اگه همه برن، من میمونم.
گفته بودم هر اتفاقی بیفته، هرچقدر روزگار سخت بگیره، من باز هم میمونم.
گفته بودم تا آخرش هستم...
اما هیچوقت فکر نکرده بودم روزی برسه که معنای «موندن» برام اینقدر سخت بشه.
چون موندنِ من، برای رمیرِ ماکان بود...
برای اون دنیایی که با بودنِ هر دوتون برام معنا پیدا میکرد.
و حالا...
حالا من به عشقِ حمایت از کی بمونم؟
از ماکانی که دیگه پسراشو نداره؟!
من نمیتونم...
من ماکانِ بدونِ پسراشو بلد نیستم.
روزهاست دارم به این فکر میکنم که اگر این پایان واقعی بشه،
اگر این آخرِ اون چیزی باشه که ده سال با تمام وجودم دوستش داشتم،
من چطور باید با نبودنش کنار بیام؟
چطور باید به روزهایی برگردم که شما توش نباشین؟
و هرچقدر فکر میکنم، به هیچ جوابی نمیرسم...
شاید چون بعضی نبودنها، هیچ جوابی ندارن.
من ازتون به اندازهی تمام این ده سال ممنونم؛
برای تمام روزهایی که پناه من بودین،
برای تمام لحظههایی که حال دلم رو بهتر کردین،
برای تمام خاطراتی که ساختین و نمیدونستین یه روز چقدر برای من ارزشمند میشن.
و چقدر همین فعلِ «گذشته» دلم رو میشکنه...
من یه دختر پونزدهساله بودم که وارد دنیای شما شد؛
و امروز که به پشت سرم نگاه میکنم، میبینم چقدر از نوجوونی و جوونیم با شما گذشته.
با شما بزرگ شدم..
با شما قد کشیدم..
و خیلی چیزها ازتون یاد گرفتم؛
چیزهایی که شاید هیچکسِ دیگه حتی پدر و مادرم نمیتونستن به اون شکل بهم یاد بدن.
شما به من رفیقایی دادین که شاید اگر شما نبودین، هیچوقت تو دنیای واقعی پیداشون نمیکردم. آدمایی که امروز بخش قشنگی از زندگی منن و بودنشون رو مدیون شما هستم..
من حتی یاد گرفتم دوست داشتن، فقط دوست داشتن نیست؛
احترامه، وفاداریه، صبوریه، خاطرهست...
و هزاران چیز خوب و قشنگ دیگه که طی این ده سال، آرومآروم با شما یاد گرفتم.
من حتی توی خیالم هم هیچوقت بهتون بیاحترامی و بیادبی نکردم؛ چه برسه به حالا و دنیای واقعی.
چون برای من، شما فقط اسم یا صدا نبودین،
شما بخشی از خاطرات زندگی من بودین.
نمیدونم بدون ماکان چطور قراره روزهام رو بگذرونم؛
نمیدونم چطور باید با دنیایی کنار بیام که شاید دیگه ترکیب صدای شما توش نباشه...
اما یه چیز رو مطمئنم:
قسمت بزرگی از قلب من، برای همیشه جای شماست، و هیچکس، هیچوقت نمیتونه اون قسمت رو پُر کنه.
دل کندن از شما برای من، شاید سختترین خداحافظیِ تمام این سالها باشه؛
چون من فقط از یه گروه دل نمیکَنم...
من دارم از بخشی از خاطرات نوجوونیم، از روزهایی که باهاشون بزرگ شدم، از آدمایی که سالها دوستشون داشتم، فاصله میگیرم.
من قشنگترین روزهای نوجوونی و جوونیم رو با شما گذروندم؛ و با وجود تمام این درد،
تا ابد از انتخاب اون دختر پونزدهساله پشیمون نخواهم بود.
چون اگر قرار بود دوباره به همون روز برگردم،
باز هم شما رو انتخاب میکردم..
باز هم باهاتون خاطره میساختم..
باز هم این ده سال رو زندگی میکردم؛
حتی اگر میدونستم روزی رسیدن به این نقطه، اینقدر سخت خواهد بود.
و حالا اگر واقعاً رسیده باشیم به انتهای این راهِ دهساله، من مثل تمام این سالها، باز هم براتون بهترینها رو میخوام؛
شادی..
موفقیت..
سلامتی..
آرامش..
چون مطمئنم لیاقتتون خیلی بیشتر از این حرفاست؛ لیاقتتون تمام قشنگیهای دنیاست...
من همیشه از بعضی خداحافظیها بدم میومد، اما فکر نمیکردم روزی با خداحافظیای روبهرو بشم که اینقدر سخت باشه...
پس نمیگم خداحافظ..
چون بعضی آدما رو نمیشه باهاشون خداحافظی کرد؛
بعضی آدما حتی وقتی دیگه کنارمون نیستن،
جایی درونمون ادامه پیدا میکنن و شما برای من از اون آدمایین..
اما، خدا همیشه پشت و پناهتون باشه؛
پناهِ دلتون، پناهِ راهتون، و مراقب قلبهایی باشه که سالها برای موسیقی و حضورتون تپیدن.
و در آخر: هنوز کلی حرف دارم که توی دلم مونده؛ حرفایی که شاید هیچوقت گفته نشن...
اما شاید واقعاً بعضی حرفها،
وقتی از تهِ دل باشن،
همونجا در دل موندنشون زیباتر باشه...
«حرفِ دل، در دل بماند بهتر است...»
پ.ن: که یادم بمونه از ۱۹ شهریور ۱۴٠۵ ، تا ابد متنفرم:))
من هنوز مات و مبهوتم...
هنوز نمیدونم باید از کجا شروع کنم؛
حرفایی که تو دلم مونده، اونقدر زیاد شدن که دیگه راهی برای بیرون اومدن پیدا نمیکنن...
فقط موندن و سنگینی میکنن؛
درست وسطِ قلبم...
آخه دهسالههااا.. ده سال کم نیست...
من همون آدمیام که ده سال پیش گفته بود:
«من همیشه میمونم»
گفته بودم حتی اگه همه برن، من میمونم.
گفته بودم هر اتفاقی بیفته، هرچقدر روزگار سخت بگیره، من باز هم میمونم.
گفته بودم تا آخرش هستم...
اما هیچوقت فکر نکرده بودم روزی برسه که معنای «موندن» برام اینقدر سخت بشه.
چون موندنِ من، برای رمیرِ ماکان بود...
برای اون دنیایی که با بودنِ هر دوتون برام معنا پیدا میکرد.
و حالا...
حالا من به عشقِ حمایت از کی بمونم؟
از ماکانی که دیگه پسراشو نداره؟!
من نمیتونم...
من ماکانِ بدونِ پسراشو بلد نیستم.
روزهاست دارم به این فکر میکنم که اگر این پایان واقعی بشه،
اگر این آخرِ اون چیزی باشه که ده سال با تمام وجودم دوستش داشتم،
من چطور باید با نبودنش کنار بیام؟
چطور باید به روزهایی برگردم که شما توش نباشین؟
و هرچقدر فکر میکنم، به هیچ جوابی نمیرسم...
شاید چون بعضی نبودنها، هیچ جوابی ندارن.
من ازتون به اندازهی تمام این ده سال ممنونم؛
برای تمام روزهایی که پناه من بودین،
برای تمام لحظههایی که حال دلم رو بهتر کردین،
برای تمام خاطراتی که ساختین و نمیدونستین یه روز چقدر برای من ارزشمند میشن.
و چقدر همین فعلِ «گذشته» دلم رو میشکنه...
من یه دختر پونزدهساله بودم که وارد دنیای شما شد؛
و امروز که به پشت سرم نگاه میکنم، میبینم چقدر از نوجوونی و جوونیم با شما گذشته.
با شما بزرگ شدم..
با شما قد کشیدم..
و خیلی چیزها ازتون یاد گرفتم؛
چیزهایی که شاید هیچکسِ دیگه حتی پدر و مادرم نمیتونستن به اون شکل بهم یاد بدن.
شما به من رفیقایی دادین که شاید اگر شما نبودین، هیچوقت تو دنیای واقعی پیداشون نمیکردم. آدمایی که امروز بخش قشنگی از زندگی منن و بودنشون رو مدیون شما هستم..
من حتی یاد گرفتم دوست داشتن، فقط دوست داشتن نیست؛
احترامه، وفاداریه، صبوریه، خاطرهست...
و هزاران چیز خوب و قشنگ دیگه که طی این ده سال، آرومآروم با شما یاد گرفتم.
من حتی توی خیالم هم هیچوقت بهتون بیاحترامی و بیادبی نکردم؛ چه برسه به حالا و دنیای واقعی.
چون برای من، شما فقط اسم یا صدا نبودین،
شما بخشی از خاطرات زندگی من بودین.
نمیدونم بدون ماکان چطور قراره روزهام رو بگذرونم؛
نمیدونم چطور باید با دنیایی کنار بیام که شاید دیگه ترکیب صدای شما توش نباشه...
اما یه چیز رو مطمئنم:
قسمت بزرگی از قلب من، برای همیشه جای شماست، و هیچکس، هیچوقت نمیتونه اون قسمت رو پُر کنه.
دل کندن از شما برای من، شاید سختترین خداحافظیِ تمام این سالها باشه؛
چون من فقط از یه گروه دل نمیکَنم...
من دارم از بخشی از خاطرات نوجوونیم، از روزهایی که باهاشون بزرگ شدم، از آدمایی که سالها دوستشون داشتم، فاصله میگیرم.
من قشنگترین روزهای نوجوونی و جوونیم رو با شما گذروندم؛ و با وجود تمام این درد،
تا ابد از انتخاب اون دختر پونزدهساله پشیمون نخواهم بود.
چون اگر قرار بود دوباره به همون روز برگردم،
باز هم شما رو انتخاب میکردم..
باز هم باهاتون خاطره میساختم..
باز هم این ده سال رو زندگی میکردم؛
حتی اگر میدونستم روزی رسیدن به این نقطه، اینقدر سخت خواهد بود.
و حالا اگر واقعاً رسیده باشیم به انتهای این راهِ دهساله، من مثل تمام این سالها، باز هم براتون بهترینها رو میخوام؛
شادی..
موفقیت..
سلامتی..
آرامش..
چون مطمئنم لیاقتتون خیلی بیشتر از این حرفاست؛ لیاقتتون تمام قشنگیهای دنیاست...
من همیشه از بعضی خداحافظیها بدم میومد، اما فکر نمیکردم روزی با خداحافظیای روبهرو بشم که اینقدر سخت باشه...
پس نمیگم خداحافظ..
چون بعضی آدما رو نمیشه باهاشون خداحافظی کرد؛
بعضی آدما حتی وقتی دیگه کنارمون نیستن،
جایی درونمون ادامه پیدا میکنن و شما برای من از اون آدمایین..
اما، خدا همیشه پشت و پناهتون باشه؛
پناهِ دلتون، پناهِ راهتون، و مراقب قلبهایی باشه که سالها برای موسیقی و حضورتون تپیدن.
و در آخر: هنوز کلی حرف دارم که توی دلم مونده؛ حرفایی که شاید هیچوقت گفته نشن...
اما شاید واقعاً بعضی حرفها،
وقتی از تهِ دل باشن،
همونجا در دل موندنشون زیباتر باشه...
«حرفِ دل، در دل بماند بهتر است...»
از طرفِ یه هوادارِ قدیمی،
یه دخترِ پونزدهساله که با شما بزرگ شد،
و یه هوادارِ ابدیِ پسرایِ ماکان...
پ.ن: که یادم بمونه از ۱۹ شهریور ۱۴٠۵ ، تا ابد متنفرم:))
💔52😭5❤2
نمیدونم برای درد خودم بمیرم یا بعضی شماها که میایید ناشناس یه حرفایی میزنید که دلم بیشتر میسوزه، من از اولشم گفته بودم اینجا برام جاییه که همهی منتشریا رو میزارم از رمیر که بمونه یادگاری، هرکسی میخواد بمونه و هرکسی میخواد بره..
زمان زیادی قراره بگذره که به خودم بیام ، و درسته؛ هیچوقت نمیتونم از ماکان و خاطراتمون دل بکنم، فعلا فقط اینو میدونم نفس کشیدن خیلی سخت شده، مهدیس راست میگه، من آدمِ حمایتِ تکلاوری نیستم و هیچوقتم نبودم و نخواهم شد، کانال و گپ میمونه یادگاری چون مثل بچمه و آدم از بچهش مگه میگذره؟!
و احتمالا آپدیتا رو بزارم، اما بازم میگم، برای خودمه و شاید چنل رو پرایوت کنم، هرکی دوس داره بمونه، هرکی هم خواست میتونه بره من نمیتونم بزور کسی رو نگهدارم اینجا🥲
و اینکه، از تک تکتون بابت بودنتون توی این سالها و حمایتتون از ماکان و ماکانآپدیت ممنونم و هیچوقت قرار نیست فراموش کنم روزگاری رو که باهم گذروندیم🫂🥲
هرکاری که داشتین من همیشه هستم و قرار نیست پایانِ ماکان، پایانِ دوستیِ ماها هم باشه...
زمان زیادی قراره بگذره که به خودم بیام ، و درسته؛ هیچوقت نمیتونم از ماکان و خاطراتمون دل بکنم، فعلا فقط اینو میدونم نفس کشیدن خیلی سخت شده، مهدیس راست میگه، من آدمِ حمایتِ تکلاوری نیستم و هیچوقتم نبودم و نخواهم شد، کانال و گپ میمونه یادگاری چون مثل بچمه و آدم از بچهش مگه میگذره؟!
و احتمالا آپدیتا رو بزارم، اما بازم میگم، برای خودمه و شاید چنل رو پرایوت کنم، هرکی دوس داره بمونه، هرکی هم خواست میتونه بره من نمیتونم بزور کسی رو نگهدارم اینجا🥲
و اینکه، از تک تکتون بابت بودنتون توی این سالها و حمایتتون از ماکان و ماکانآپدیت ممنونم و هیچوقت قرار نیست فراموش کنم روزگاری رو که باهم گذروندیم🫂🥲
هرکاری که داشتین من همیشه هستم و قرار نیست پایانِ ماکان، پایانِ دوستیِ ماها هم باشه...
😭62❤20💔6🤝3
༺آریو و عسل༻
من حتی دست و دلم نمیره یه پیام پایان بزارم
ماکانِ عزیزم؛
یعنی کلا غلط بود باور من؟!
من، کِی شکستن یادِ تو دادم؟!
دیگه، اعتمادمو به کُل از دست دادم به همه:)
آخه: اونی که خدایِ من بود بی خداحافظی رفته...
آخ خدایا..
آخ قلبم...
یعنی کلا غلط بود باور من؟!
من، کِی شکستن یادِ تو دادم؟!
دیگه، اعتمادمو به کُل از دست دادم به همه:)
آخه: اونی که خدایِ من بود بی خداحافظی رفته...
آخ خدایا..
آخ قلبم...
💔34
یبار از رمیر پرسیده بودن از دست دادنِ چی براتون خیلی سخته؟! هردوشون گفتن: از دست دادنِ عزیز...
عزیزایِ من، از دستتون دادم و از دست دادن همیشه "مُردن" نیست، این حال و روز ماست...
عزیزایِ من، از دستتون دادم و از دست دادن همیشه "مُردن" نیست، این حال و روز ماست...
💔47
شما هنوز کلی دموهای پخش نکرده داشتین و قرار بود ما حرص بخوریم بابت اینکه زودتر پخشش کنید...
شما هنوز کلی از استیج شهرا و کشورای مختلف رو پا نزاشتین و قرار بود بهزودی اتفاق بیوفته...
شما خالق برندAR بودین و شروع نکرده تمومش کردین؟!
شما کلی مصاحبه و بازیا و چالشای دونفره بهمون قول دادین و بدهکارین...
د آخه شما با هم کلی ایده و آرزو داشتین پسرا...
کلی حرف تو سرمه،
کلی سوال تو ذهنمه،
کلمه ها تو مغزم پرت و پلا شدن و هیچکدوم جای درستشون قرار نمیگیرن دیگه،
فقط یه سوال مونده برام؛
چیشد؟! چه اتفاقی افتاد؟! چی ارزششو داشت؟!
چرا؟!
چرا؟!
چرا؟!
شما هنوز کلی از استیج شهرا و کشورای مختلف رو پا نزاشتین و قرار بود بهزودی اتفاق بیوفته...
شما خالق برندAR بودین و شروع نکرده تمومش کردین؟!
شما کلی مصاحبه و بازیا و چالشای دونفره بهمون قول دادین و بدهکارین...
د آخه شما با هم کلی ایده و آرزو داشتین پسرا...
کلی حرف تو سرمه،
کلی سوال تو ذهنمه،
کلمه ها تو مغزم پرت و پلا شدن و هیچکدوم جای درستشون قرار نمیگیرن دیگه،
فقط یه سوال مونده برام؛
چیشد؟! چه اتفاقی افتاد؟! چی ارزششو داشت؟!
چرا؟!
چرا؟!
چرا؟!
💔48😭9❤1
ینی نمیای؟!
منتظرت نمونم؟!
د آخه من که واست بد نبودم:)
تو عوض شدی، من همونم...
منتظرت نمونم؟!
د آخه من که واست بد نبودم:)
تو عوض شدی، من همونم...
😭42💔7❤1
دخترکِ ۱۵ساله..
رهامِ ۲۴ساله..
امیرِ ۲٠ساله..
دخترکِ ۲۵ساله..
رهامِ ۳۵ساله..
امیرِ ۳٠ساله..
شااااید بعدها هم دونفره ببینم باز، اما قابِ ماکان نیست و این درد داره+++
رهامِ ۲۴ساله..
امیرِ ۲٠ساله..
دخترکِ ۲۵ساله..
رهامِ ۳۵ساله..
امیرِ ۳٠ساله..
از اولین و آخرین دونفرهای که دیدم:)))
شااااید بعدها هم دونفره ببینم باز، اما قابِ ماکان نیست و این درد داره+++
💔67😭10❤4
ما تموم تلاشمونو کردیم،
ما به همه گفتیم "ماکان" برگشته،
ما تو روی همه وایسادیم و گفتیم ادامه داریم،
ولی..
ولی شما در و محکم بستین و رفتین:)
آخر قصهمون هم خیلی زشت تموم شد...
ما به همه گفتیم "ماکان" برگشته،
ما تو روی همه وایسادیم و گفتیم ادامه داریم،
ولی..
ولی شما در و محکم بستین و رفتین:)
آخر قصهمون هم خیلی زشت تموم شد...
💔48😭10