مَغموم
71 subscribers
143 photos
12 links
«مینویسم تا بهاری که رهایی باشَدَم»

http://t.me/HidenChat_Bot?start=5990749832 برام بنویس؛دلتنگ شنیدنم
Download Telegram
مَغموم
یجا شنیدم؛
به هرچیزی توجه کنی رشد میکند،
آب و دونِ زندگی توجه است.
8
مَغموم
یجا شنیدم؛
شوخی تا زمانی شوخیه که بعدش نیاز نباشه بگی شوخی کردم.
🌚52💅1
تو مسیر دیدمش؛شکل برگاش جالب بود:)
6🍓5🦄1
در حبس و خلوتم تا وارَهم به مرگ
یا پر برآورم بهرِ پریدنی...
💔10
غروب
9💔2🌚1
مَغموم
Photo
امروز دیر رسیدم و خورشید رو ندیدم
11
|مُحَرَّض|
نه امیدِ وصل دارم که تو را به بر بگیرم نه توانِ دل‌بریدن که سَرِ سَفر بگیرم... #فاضل_نظری @Moharraz_1
نه امید وصل دارم که تو را به بر بگیرم
نه توان دل بریدن که سر سَفر بگیرم

اگرم چراغ جادو بدهد زمانه روزی
چه به جز تو آرزویی ست که در نظر بگیرم

شب قدر عاشقان است و به گریه باید امشب
ز کتاب گیسوانت ورقی به سر بگیرم

به هوای بوسه تا صبح در انتظارم امشب
که بگیرم از لبت جامی و وای اگر بگیرم

نگرفته می سرم را و دلم در این امید است
که اگر پیاله ای هست یکی دگر بگیرم

چو خود آمدم به بامت که شوم اسیر دامت
پس از این تو را به نامت مگذار پر بگیرم
5💔3
شبانه های مرا میشود سحر باشی؟
و میشود که از این نیز خوبتر باشی؟

تداوم من و دریا و آسمان با تو
همیشگی ست اگر هم تو رهگذر باشی

غروب و سوختن ابر و من تماشاییست
ولی مباد تو اینگونه شعله ور باشی

ببین چه دلخوشی ساده ای،همینم بس
که یاد من به هر اندازه مختصر باشی

چقدر دفترکم رنگ و رو میگیرد
تو در حوالی این متن هم اگر باشی

دوباره جذبه به پرواز میدهد شعرم
کبوتران مرا گر تو بال و پر باشی

نگاه میکنی و من ز شوق میمیرم
همیشه بهر من ای چشم خوش خبر باشی

من عاشق خطری با توام خوشا آن روز
که بی دریغ توهم عاشق خطر باشی

•محمدعلی بهمنی
6
برای افشان

سلام افشانن:)) من الان حالتو پرسیدم پس میدونم خوبی و این خوشحالم میکنه.
اگه بخوام توی نامه چیزی بگم..قطعا میگم خیلی خیلی برام آدم مهم و با ارزشی هستی و توی شرایطی باهام بودی که تنهایی گذروندنش خیلی سخت بود. امیدوارم کلی آدم درست سر راهتت بیاد و باهم خاطرات بهتری بسازیمم.

از طرف
@shayadabi
7
می نویسم
نمیخوانی.
🌚7🐳1😭1
مَغموم
می نویسم نمیخوانی.
تو تماشا نکنی این نبرد من بی‌فایده‌ست.
6💅2
😭93
8
دلبردۀ شمعِ مجلسِ او
پروانه به شادی و سعادات
جان در ره او به عجز می گفت
کای مالکِ عرصۀ کرامات
از خونِ پیاده ای چه خیزد ؟
ای بر رخِ تو هزار شه مات


•سعدی
7
10🌚1