~Loveaвle
271 subscribers
960 photos
109 videos
27 files
90 links
همون جایی که دلبر خونه داره 🫴🏽

بگو: https://t.me/HarfBeManBOT?start=HBM45678
Download Telegram
Forwarded from 🍂Fall of the leaves🍂 (غ ز ا ل)
چند وقتی میشد که رابطمون مثل قبل خوب نبود تا دیروز که سخت مشغول کار بودم اون وسط مسط ها هی صفحه ی گوشیم روشن خاموش میشد.. حرفاش میومد رو صفحم.. میدیدم داره گله می کنه اما ترجیح میدادم نفهمه که حرفاشو خوندم، تا آروم شه تا بشه باهاش حرف زد. اصولا اون آدمیه که وقتی حالش خوب نیست اصلا نمیشه باهاش حرف زد.. تا اینکه شب حرفاشو خوندمو دیدم آخراش نوشته دیگه چیزی بین ما نیست، و بعدش شب خوش! امروز خودش بهم زنگ زد، بدون سلام و علیک شروع کرد به داد و بیداد.. گوشیم تو دستم بود و به حرفاش گوش نمیدادم، فقط صداش میومد.. تا اینکه یهو هیچی نگفت و من گوشیمو گرفتم کنار گوشم، بهش گفتم چی انقدر تو رو عصبی کرده؟ با صدای بغض آلود گفت: چرا دیشب بعد اینکه گفتم دیگه چیزی بین ما نیست چیزی نگفتی؟ گفتم چون ناراحت شدم! گفت ناراحتیت مهمتر از این بود که نذاری من برم؟ اگه واقعا میخواستم بیخیالت بشم چی؟ مشغول کارات که میشی ناراحتیت هم باهاش فراموش میشه، اما من چی؟ بهش گفتم دیشب سکوت کردم، چون میدونستم آدما اینطوری نمیرن.. آدما وقتی واقعا بخوان برن حرف از خداحافظی همیشگی نمیزنن چون براشون سنگ بزرگیه و علامت نزدن. آدما وقتی واقعا میخوان برن، چشماشون خیسه اما دستاشون مشتِ گره کرده نیست، دلشون شکستست نه عصبی. پُرن از حرف اما چیزی نمیگن. آدما وقتی میخوان برن، میرن.. فرداش زنگ نمیزنن بازخواست کنن عزیزم!

#امیرعلی_قِ
@falloftheleaves
"هفت سالگی"

هفتمین سال از عمرم را میگذراندم.
هفت سالگی هیجان انگیز است و من در هفت سالگی ام عاشق دوچرخه بودم.
آن دوران اینگونه نبود هر چیزی که دلت خواست را چند روز بعد داشته باشی!
من هم که هر وقت چیزی را زیادی بخواهم به زبان نمی آورم!
اما خب مادرم فهمیده بود به توپ پلاستیکی ام قول داده ام میگذارمش داخل سبدِ جلوی دوچرخه و به گردش میبرمش!!
مادرم فهمیده بود و یک روز صبح ، یکروز صبح که در اتاقِ رو به بالکن خوابیده بودم و از شب تا صبح بعد از چند متر غلت خوردن در خواب، وسط اتاق، زیر کولر آرام گرفته بودم، پدرم بالای سرم ظاهر شد و گفت بلند شو برویم گمرک برایت دوچرخه بخرم!
همه چیز طعم سورپرایز را میداد....البته نه اینکه اصلا به سورپرایز فکر کرده باشند..نه! پیش پیش نگفته بودند که اگر یک موقع نشد حالم گرفته نشود!
تمام طول مسیر در مینی بوس خط آذری داشتم گمرک را تصور میکردم و دودِ سیگارِ مردی که رویِ صندلیِ جلویی لم داده و سبیل های زرد رنگش از پهلوی صورت بیرون زده بود را استشمام میکردم...
مدام کلمه ی گمرک را با خودم تکرار میکردم
و یک جای عجیب را در ذهنم میساختم که
مینی بوس ایستاد و همه پیاده شدند و دو هزاری ام افتاد که گُمرُک همین جاست!
پرده را کنار زدم و نگاه کردم...نه آنقدر هم عجیب نبود...پیاده که شدیم با یک خیابان بلند مواجه شدم ...خیابانی که هر دوطرفش پر از موتور و دوچرخه بود...
کُپ کرده بودم....خدای من این همه دوچرخه!
بعد از کمی چرخیدن و خوردن پیراشکیِ کاکائویی وارد یک دوچرخه فروشی شدیم.
صاحبِ مغازه مردی کچل و کوتاه قد بود که چشمانِ درشتِ سبز رنگش از دودِ پشتِ پیپِ کنجِ لبش میدرخشید.
یک شاگرد هم داشت
هم سن من بود پسرکِ سبزه رو.
سبز رو با موهایی که جلوی پیشانی اش ریخته بودند و از وقتی که داخل شده بودیم جارو و خاک انداز به دست زل زده بود به چشمانم.
همه چیز حتی آن دوچرخه ی سبزِ فسفری رنگِ پشت ویترین را هم فراموش کرده بودم و فقط به چشمان پُر حرف آن پسرک نگاه میکردم.
پدرم و صاحب مغازه گرم شوخی های قبل از معامله بودند و اصلا حواسشان به حالِ تَرَک خورده ی آن کودک نبود!
ولی حواس من.... حواس من همیشه در چشم آدم ها لنگر می انداخت!
زدم بیرون از مغازه و چند متر آن طرف تر ایستادم و پدرم هر چه دلیل خواست جوابِ درست و حسابی ندادم.
پدرم اهل کتک زدن نبود اما قشنگ معلوم بود دلش میخواست پسِ گردنم را با آن تسبیح سنگینش نشانه برود که آخر بچه جان چه مرگت شد؟!
رفتیم و دو تا مغازه آن ور تر از مردجوانی که ادبیاتش شبیه وثوقی بود در فیلم طوقی، دوچرخه را خریدیم.
طوقی همان فیلمی که دو شب پیش یواشکی از زیر پتو وقتی برادرم داشت نگاه میکرد دید زده بودم!
.
دوچرخه ی شیمانوعه بنفش رنگ که روی بدنه اش رنگ نارنجی پاشیده بودند.
آن وقت ها پولدارترین پسر محله هم دوچرخه را برایش خریده و آورده بودند اما من داشتم خودم انتخاب میکردم و این حال ِ باحالی بود!
رفتیم کبابی و من همان میزِ جلویی نشستم و با اینکه عاشق کوبیده بودم اما آنقدر حواسم به دوچرخه بود که نفهمیدم چه خوردم!
دوچرخه را پشت مینی بوس بستیم و آمدیم و در تمام طول مسیر داشتم چیزهایی که دیده بودم را تدوین میکردم که برای همه تعریف کنم و هی با خودم تکرار میکردم گُمرُک و به تقلید از آن مرد جوان انگشتم شَستم را به دماغ میکشیدم و با پاکتِ سیگارِ پدرم که کنار پایش بود بازی میکردم!
وقتی به خانه رسیدیم داشتم از ذوق منفجر میشدم و هر چه دیده بودم را برای خواهرم تعریف کردم و نشستم روی پله و زل زدم به دوچرخه.
آدم وقتی یک چیز را زیادی دوست دارد و نصیبش میشود مدام با خودش میگوید یعنی تو برای منی؟! باورم نمیشود!
داشتم نقشه میکشیدم کجاها بروم و چجوری راندنش را یاد بگیرم که حس کردم توپِ پلاستکی ام زل زده به من که نامرد پس سبد جلوی دوچرخه کو؟! ما باهم حرف زدیم. تو به من قول دادی...تحملِ نگاه سنگینش را نداشتم و توی زیر زمین انداختمش و صدای سقوطش از پله ها تَلَق تَلَق در سرم میپیچید...

@luvablee

_

ادامه👇🏻
“هفت سالگی”

تمامِ آن تابستان کارم شده بود هفتِ صبح بیدار شدن و لاستیک دوچرخه را برق انداختن و در خُنَکای خیایان پدال زدن.
دختری یکدست نارنجی پوش چند کوچه بالاتر، هر صبح مینشست جلویِ درب خانه و برای عروسک هایش صبحانه درست میکرد!
کل تابستان میرفتم و از مقابلش رد میشدم اما کلامی به هم نمیگفتیم و فقط نگاه و عبور!
به جز من و او و رفتگرِ محله کسی در کوچه نبود در آن ساعت.
دیگر اصلا یادم رفته بود توپ پلاستیکی ای در کار است!
دیگر تمام رویاهای گذشته فراموش شده بودند.
تمام قُول ها!
ساعت هشت نیم هم نانِ لواش را پیچیده در پارچه ای قرمز رنگ با سه عدد شیشه شیر به خانه برمیگشتم و تا مادرم سفره را پهن کند درختِ زردآلویِ دهن کجِ حیاط را آب میدادم که لبخند بزند!
صبحانه را خورده نخورده دوباره میزدم بیرون و راهی زمین خاکی میشدم اما بدون توپ! فوتبال از سرم افتاده بود...
.
.
.
در هفت سالگی سِیر میکردم که مادرم صدایم زد!
به اطرافم نگاه کردم
وسطِ زیرزمین نشسته بودم...مقابلِ بدنه ی از وسط نصف شده ی دوچرخه ی داغون و خاک خورده ام.
ساعت را نگاه کردم
هفت بود.
صدایِ خش خشِ جارویِ مرد رفتگر در سرم پیچید
صدای چشمک آن دخترک نارنجی پوش!
صدای چرخیدنِ لاستیکِ دوچرخه روی آسفالت
و ختم شدم به صدای مادرم
که نان نمیخواست و فقط داشت میگفت کارَت دیر نشود...
دیر نرسی..
دیر ...دیر ... دیر
درست نمیدانم از چه روزی به بعد
دوچرخه برایم عادی شد
درست نمی دانم از کِی به بعد
زندگی با چشمان بسته را فراموش کردم
درست نمیدانم کجا...
حال خوب را
حالِ خوبِ واقعی را
جا گذاشتم!
جا ماندم!
دیرم شد!
همین.

پایان


@luvablee
خودتان را راحت کنید شبیه دیوانه ها، در خانه اش را بکوبید، در را که باز کرد، بپرید بغلش، ماچش کنید، تا بخواهد به خودش بیاید شما عاشقش کرده اید خیالتان راحت!
هیچ جای قانون دوست داشتن جرم نیست
تازه وقتی معشوق مدتها حدسِ لحظه حمله را زده 😋💙
حداقل دو تا برنامه نرو فکر کنن کار داری لعنتی 😂🤣😂🤣
~Loveaвle
Babak Jahanbakhsh – Shayad
شاید التماسُ تو چشمام میدید..
~Loveaвle
Reza Yazdani – 15 Salegi
دوره ی دیوونگیمو
هیجانِ زندگیمو
عشقِ پونزده سالگیمو
چشمای تو یادم انداخت..
Naro Khahesh Mikonam
7Band
نرو خواهش میکنم ✋🏻
که هنوز حرفِ نگفته واسه تو خیلی دارم =)
هیچ چیز آنقدر ها عجیب نیست که راست نباشد
هیچ چیز آنقدر ها عجیب نیست که پیش نیاید
هیچ چیز آنقدر ها عجیب نیست که دیر نپاید

کلامِ تو عصای معجزه گرِ توست
📙چهار اصل فلورانس
@luvablee🐼
باید یاد بگیرم
مادامی که از عشق کسی
مطمئن نشده ام، با او خاطره ای نسازم

چرا که تاوان خاطرات
جنون است
و بس..!

👤 #گابریل_گارسیامارکز

@luvablee🐼
Adineh
Chaartaar
کار جدید گروه چارتار🔥🔥

🆔 @FootFunMusic
اگر این کهکشان ازهم نمی پاشد؛
اگر این آسمان درهم نمی ریزد؛
بیا تا ما: ((فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم.))*
به شادی: (( گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم))*

#فریدون_مشیری
* #حافظ
@luvablee🐼
روزی قرار شد برسیم آخرش به هم
حالا بگو پس از نرسیدن قرار چیست؟
@luvablee
‏شماحق ندارید از طرف مقابلتون انتظار داشته باشید که گذشته نداشته باشه
اما این حق رو دارید که وقتی باشماست گذشته رو تموم کرده باشه

@luvablee🐼
بالاخره هر دختری در زندگی اش روزی به این نتیجه میرسد که باید از تلاش کردن برایِ به دست آوردنِ "کسی که عاشقانه دوستش دارد" دست بکشد و از "دوست داشته شدن توسطِ یک مرد" لذت ببرد
در واقع همه یِ زنها
بالاخره یک جایی در گیر و دارِ عاشقی هایِ یک طرفه شان، به "بهترین پدر" برایِ خوشبخت کردنِ "بچه هایشان" فکر میکنند و یک شبه از "تمامِ دلشان" دست میکشند...
زنها،
بی آنکه بفهمند همیشه "مادر"ند
حتی پیش از آنکه زاییده باشند...
@Luvablee